در باب رابطه: امنیت یا آزادی؟

میگفت: میدونی فراکتال چیه؟ یه روز ریاضی‌دان‌ها متوجه میشن با اشکال هندسی نمیشه طبیعت رو توضیح داد. یعنی تو مثلایک کوه رو نگاه کن. کجاش شبیه یه شکل هندسی شناخته شده است؟ برای همین یه هندسه‌ی جدید ساختن. فرهنگستان میگه بگید: هندسه‌ی برخالی ولی اسم چه اهمیتی داره اصلا.مفاهیم هستند که مهم‌ند. بگو پرپکانی. حالا چی هست هندسه‌ی فراکتال؟ یه تیکه سنگ رو از لب کوه بردار. با تقریب خوبی شباهت بسیار زیادی به خود کوه داره.یا مثال معروفش کلمه، کلم. این خود تکرار شوندگی تو همه جای مام طبیعت دیده میشه. همه جا. یه عده میگن تو روابط اجتماعی هم این هست، یعنی مثلا رفتارهای نظام‌های سیاسی رو میشه تو روابط بین آدم‌ها پیدا کرد. سیستم های فلان و اینا، بحث رو هم جمع کنم آقامون شعبانعلی از بی‌سوادی‌مون رنجیده نشه. خلاصه، رابطه عاطفی هم همینه. اگه یه ور رو بگیریم داعش، ور دیگه‌ش میشه لیبرالیسم. البته لیبرالیسم و اینا ته نداره ولی ما از استثنائات میگذریم به همون بازیگر بولدش اشاره میکنم، ایالات متحده.

میگفت مهمه که تکلیفت رو با خودت بدونی. تمامیت خواهی یا دموکراسی؟ میگفت من یه دیکتاتور تمامیت خواه بودم. عینهو استالین. دختره رو گرفتم چلوندمش، کردمش یه آدم دیگه. هر چی بود برعکسش کردم. که بشه دلخواه دلخواهم.از ناتالی پورتمن به الهام حمیدی.بهش گفتم حق نداری یه لاخ موت بیرون باشه.فکر کن، یه آدم بی دین و ایمونی مثل من این حرف رو بگه. که چی؟ چون زورم زیاد بود. اگه رابطه‌م رو تبدیل به یه کشور میکردی ابوبکر بغدادی باید میومد جلوم لنگ مینداخت. ولی میدونی همه چی رو اوکی کردم ولی بازم اذیت بودم. چرا؟ چون، دیکتاتور معذبه، زنگ بزن از کیم جونگ اون درصد رضایت از زندگیش رو بپرس. اشپربر تو روانشناسی خودکامگی میگه: دیکتاتور همه‌ی وجودش ترسه. نه که ترس معلول سیستمی که ساخته باشه، ترس علت سیستمیه که ساخته. به والله که راست میگه. تو اگه ترس نداشته باشی، چرا باید به یکی زور بگی تو رابطه؟ حالا البته ما که زورگو نداریم ایشاا… . همه شتر گاو پلنگ عینهو مملکت خودمون. حق انتخاب شغل داری عزیزم. بین دفتر من و خونه‌ی من. آزادی در چارچوب.

میگفت: حالا یه مود دیگه تورابطه میشه آمریکا مثلا. خوشگل و سکسی و تر تمیز ولی خب ۱ درصد، ۹۹درصد و آمار افسردگی بالا و ناگهان ترامپ و اینا. یعنی میبینی دو گل نوشکفته، باهم اوکی اوکی‌ن ها. ولی یه خنده از ته دل ندارن. چرا؟ چراشو من نمیدونم. آدمیزاده. کلا ایده این بوده بچه رو که انداختی بیرون هفت ماه باهم باشید از آب و گل دربیاد و بعد تمام، نفر بعد. خدا پدر این تمدن رو نیامرزه بر خلاف جریان تکامل ایده‌ی ازدواج و رابطه‌ی جدی رو انداخت تو نئوکورتکسمون. آمریکا اصلا بد ولی خب گزینه آلترناتیو چیه؟ مثل این چپ‌ها که خودشونم نمیدونن چی میخوان که نمیشه؟ زندگی واقعی‌تر از این حرفاست آقا. وقتی اولین بار گوشی‌شو گذاشت رو پات رفت اونور باید تکلیفت رو باخودت مشخص کنی. امنیت یا آزادی؟

میگفت: من همه زندگی مهاجر بودم. از ایران به آمریکا. همیشه در حال رژیم چنج درونی بودم. بخوام بگم کدوم دهاتی نقطه‌ی آغازم بود، تادوروز باهام حرف‌هم نمیزنی. ولی خب میگم و تو هم رسیست نباش. نقطه‌ی آغاز آدما دست خودشون نیست. داشتم میگفتم: مثلا یه بار چند سال پیشا تو اینستاگرام به یکی از دخترهای دانشگاه‌مون دایرکت دادم، روز دوم بهش گفتم باید همه پسر‌ها رو بلاک کنی:)) میزان خریت رو نگاه شما. انیشتین میگه دوچیز انتها ندارد یکی کهکشان ها، یکی حماقت بشر که منظورش از دومی دقیقا منم.پسرارو بلاک کرد، بالاخره کاریزما که فقط مال امام نبود، ولی خب هرچقدر پت و مت در رسیدن به هدفاشون موفق بودن، منم در درست کردن رابطه موفق بودم. امروز ولی سبک بال‌ترم. گرین کارتمو گرفتم، تم افسردگی‌ و پوچی همراه سرمایه‌داری همراهم هست اما میدونم هرچی هست بهتر از زندگی تو قلمرو داعش و کره شمالیه.حتا اگه خودت شخص شخیص دیکتاتور باشی. نئاتاندرال درونم از دیدن خیلی چیزها ناراحت میشه اما من یه انتخاب کردم. آدم باید یه جا تصمیم مهمش رو بگیره. امنیت یا آزادی؟

گفتم: حالا بالاخره راه حل چیه مهندس؟ گفت: حق انتخاب محل سکونت، تو حقوق بشر هست؟ نیست؟ خودت انتخاب کن. من کی باشم که قضاوت اخلاقی کنم؟ اگه جایی که هستی راحتی، راحت باش پشت مهاجرت هیچی نیست.ولی خب سلیقه من رو که میدونی؟ میخوام تو بازی باشم و بازی تو خاورمیانه نیست. گفتم چطوری برای گرین کارت اقدام کنیم؟ گفت: به ترست غلبه کن پسر. چیزی که دهن رابطه رو سرویس میکنه عدم عزت نفسه. از همین فایل عزت نفس شعبانعلی شروع کن. گفتم: همونی که میگفتی اگه قراره از شعبانعلی یه چیز گوش کنی همین رو گوش کن؟ گفت: آفرین. کار دیگه‌م اینه که با عینک محسن یگانه به رابطه نگاه نکن. یعنی انقدر جدی نگیر بازی رو. خونه آخرش چیه؟ بدترین اتفاق ممکن تو رابطه رو تصور کن؟ من اینجا تصویر نمیکنم فیلترچی ناراحت نشه، شان مخاطبم حفظ بشه ولی تو تصور کن. گفتم: خب. گفت خب هیچی. بین هفت میلیارد موجود از یک گونه‌ی جانوری رو کره زمین که یه گوشه خیلی خیلی خیلی پرت از کل هستیه، یه سری هورمون و سلول بالا پایین شده. تخم کسی هست؟ گفتم: ا مهندس شان مخاطب چی شد؟ گفت: لپ کلام رو بگیر عزیزم. از زندگیت لذت ببر. گفتم لذت بیشتر تو چیه؟ گفت تویی که تصمیم میگیری. امنیت یا آزادی؟

ما پیروز شدیم رفقا

دو هفته است که من نه به طور طبیعی خوانده‌ام و نه نوشته‌ام. سعی میکردم مسئولیتم را نسبت به انتخابات انجام دهم. بله متاسفانه یک جوان جوگیر بازیچه دست قدرت هستم:) . طی این دوهفته با بیش از صد نفر رو در رو صحبت کردم و چیزهای جالبی یاد گرفتم. اول این که مشترکا با یحیی و علی سعی در تقویت مهارت‌های ارتباطی خودمان داشتیم. کتاب پاور آف چارم برایان تریسی را هم به عنوان راهنما خواندیم و به جرات میتوانم بگویم از نظر مهارت های ارتباطی پیشرفت های شگرفی کردیم، که فکر میکنم آثار و نتایج و به قول رفقا برکاتش تا آخر عمر همراهمان بماند(اگر انتخابات را میباختیم و من از این انتخابات تنها همین یک مهارت را کسب کرده بودم، باز هم احساس باخت نمیکردم).

دوم چیزی که یاد گرفتم بافت های گوناگون شخصیتی‌ای بود که ما ایرانی ها داشتیم. مثلا ما خیلی از اوقات میگوییم تحریمی‌ها، اصولگرایان، سبزها و … حال این که واقعا هر انسان دنیای جدایی دارد و به دلایلی خیلی شخصی‌تری در یکی از این دسته‌بندی ها خلاصه میشود. مثلا یک مشاهده‌ی جالب من این بود که  تبدیل کردن یک رای اصولگرای معتدل به رای سفید انرژی کمتری میگرفت، تا آوردن یک تحریمی به پای صندوق.با این که استدلال هایم  برای طرف دوم،  قدرت منطقی خیلی بیشتری داشت اما بار احساسی استدلال‌هایی که برای اصولگرایان داشتم باعث میشد راحت‌تر راضی شوند که بین و بد و بدتر خودشان سفید بیاندازند. خلاصه این که ما از آن ۱۱ تای مدنظر آقای رئیس جمهوری خیلی بیشتر پای صندوق آوردیم.

انتخابات تمام شد و از فردا (که متقارن با تولد ۲۱ سالگی نگارنده هست ) زندگی به روال عادی برمیگردد. این حرفهای همه با هم،‌هموطن و برادریم و این ها بدیهیات است و احتمالا عده ای وجود داشته باشند که بیشتر از ما نیاز به شنیدن این حرفها داشته باشند. یک بازی نه چندان برابر رابرده ‌ایم و خوشحالیم. البته سگ زرد، برادر شغال است و ما همه بازیچه‌ی دست سیاستمدارانیم و من یک فریفته شده هستم ولی خب به هر حال:)

واقعا باید از همه‌ی تحریمی هایی که به پای صندوق ها آمدند تشکر کنیم. در حوزه‌ای که من رای دادم پیرمردی بود با شناسنامه سفید که میگفت از ما که گذشت اما از وقتی نوه‌ام آمده حس میکنم که باید رای بدهم (بله دلایل رای دادن ندادن همین قدر شخصی هستند) و خلاصه ممنون ازهمه.

احتمالا در دوم خرداد ۷۶ هم ۲۱ ساله هایی بوده اند، در ۸۴ کامشان تلخ شده است. نباید این اتفاق دوباره بیفتد و این ممکن نیست مگر با تلاش که لزوما نباید در حوزه‌ی سیاست باشد. سیاست تاثیر بزرگی بر زندگی ما دارد اما ما تاثیر کمی بر آن داریم در یک نقطه‌ی بحرانی مثل انتخابات معقول مینماید که هرکس به حد توانش تلاش کند، اما معقول‌تر است که از فردای انتخابات به سر کار خود برگردیم و سعی کنیم آینده‌ی بهتری برای خودمان و کشورمان رقم بزنیم.

انتخابات که تمام شد اما در بحث هایی که با تحریمی ها داشتیم دو چیز در دلم ماند که به هیچ کس نگفتم:). اولی یک توییت بود(ممنون از کانال وزین منو احمد و مرتضا):

دختره خارجه، دوست پسر داره، دوست پسرشم دوست داره، اما من عکسشو لایک میزنم. چرا؟ چون امید دارم، اون وقت تو میگی رای نده؟ کام آن.

و یعنی زنده باد امید. من استدلال های تحریمی ها را موبه مو دنبال کردم. یعنی در واقع به ذهنم گفتم ببین پسر باید بروی  چیزی پیدا کنی که قانع شوی. توجیه نیاور برای خودت. اگر حرف حقی هست باید بروی و بشنوی. و رفتم. تنها استدلالی که به نظرم کمی قدرتمند تر از باقی آمد این بود که اگر بین داعش و طالبان قرار بود انتخاب کنی باز هم میرفتی رای بدهی؟ خیلی به این سوال فکر کردم و الان جواب خوبی برای آن دارم: بله.

آن وقت چرا؟

ارادت من به آقا ایلان ماسک را دست می اندازید ولی به هر حال چیز پنهانی نیست. ماسک وقتی ترامپ انتخاب شد به همراه آقای مدیر عامل اوبر(اسمش سخته) در هیئت مشاوران ترامپ قرار گرفت. برادران لیبرال هم با صدای بلند اعتراض خودشان را به این دو اعلام کردند و فشار ها به حدی شد که مدیر عامل اوبر مجبور به استعفا شد. اما آقا ماسک ماند. بعدا در پاسخ به چرا ماندی؟ گفت(نقل به مضمون): حتا یک درصد هم امید نیست که بودن من در آن هیات تغییری در سیاست های ترامپ ایجاد کند اما اگر من بیرون بیایم حتا همان یک صدای طرفدار انرژی پاک هم در اطرافیان ایشان از بین خواهد رفت.

این یعنی چه؟ یعنی امید حداقلی. به باقی زندگی ماسک نگاه کنید؟ میخواهد انسان بفرستد مریخ. احتمال موفقیت؟ کمتر از پنج درصد. اما انجام میدهد. برای همان روزنه امید کوچک تلاش میکند. عملگرایی و در کنار واقع گرایی که به نظر من روبروی ایده‌آلیسم قرار میگیرد. به زندگی خودم هم که نگاه کردم همین بود. در جستجوی شانس های کمتر از پنج درصد. وقتی به آنچه که روز های خوب زندگی‌ام هست هم نگاه کردم هم دیدم که ثمره‌ی همان تلاش زیاد بوده اند وقتی که شانس کم است.

زنده باد امید.

2_large

این شخصی ترین دلیل من برای رای دادن است. طبعا دوستان تحریمی من آزادند است نظر خودش را داشته باشد اما من حتا یک استدلال که اندکی متقاعد کننده باشد از ایشان ندیدم. هنوز هم ذهنم باز است و منتظرم که چیزی بشنوم.

به هر حال پیروزی ما چیزی نیست که در آن کسی شکست بخورد،  این حرف یکم شعاری و آرمان گرایانه است اما نفع ثبات و رشد اقتصادی به همه میرسد دیگر:).

برگردیم سر زندگی روزمره مان. فرکانس بروزرسانی وبلاگ از این به بعد طبیعی خواهد شد.

راستی،  چه شیرین بیست و یک ساله شدم:)

تربیت معلم های بهتر مشکلی را حل نمیکند

پدر و مادر من هردو معلمند. من نان معلمی را خورده‌ام. آن را تجربه هم کرده‌ام.  چه آماتور، چه پروفشنال. چه خصوصی چه عمومی و آن را حتا دوست دارم. این را گفتم که بگویم معلمی را دوست دارم.

سیستم آموزشی ما فاکدآپ است. نه تنها در ایران بلکه در خیلی نقاط دیگر از جهان. حتا خیلی از کشورهای توسعه یافته. باور نمیکنید؟ در این سرویس‌های چت رندوم یک ایتالیایی را پیدا کنید و سعی کنید با او به انگلیسی چت کنید. یا اصلا دنیای نسل Z چقدر با نسل قبلش تفاوت دارد؟ ما آن ها را به همان روشی آموزش میدهیم که پدربزرگٍ پدربزرگشان را آموزش میداده‌ایم. حال این که در دنیای سراسر متفاوتی در حال زندگی هستم. روضه در این باب بسیار است، میخواهم فقط یک نکته‌ی کوچک را ذکر کنم:

پارادوکس اصلاح نظام آموزشی خیلی شبیه به اصلاح نظام سیاسی است. از کجا باید شروع کرد؟ خیلی‌ها دست را میگذارند روی معلم ها. مثلا بیل گیتس در این تدتاک از ایده‌ای برای اصلاح نظام آموزشی میگوید. او میگوید معلم خوب داشتن خیلی خیلی در سرنوشت انسان تاثیرگذار است و فلان اما ما معلم‌های خوب زیادی نداریم. نتیجتا نشستیم رفتار معلم خوب‌ها را زیر نظر گرفتیم تا آن‌ها را به معلم کمتر خوب‌ها یاد بدهیم. اوکی قبول خیلی هم خوب آقای بیل گیتس اما من نظر دیگری دارم.

ما انسان‌ها اسکیل بندی داریم. رک باشیم. بعضی‌هایمان خیلی از بعضی‌هایمان در بعضی زمینه‌ها بهتر هستیم و این موضوع خیلی از اوقات حاصل شانس است و گپ بین انسان‌ها با هم‌دیگر هم به این راحتی قابل برداشته شدن نیست. از آنجا که معلم‌ها هم انسان هستند، این موضوع در مورد آن‌ها صادق است.

معلمی کاری از intellectual است نتیجتا چه کسانی آن را بهتر از همه انجام میدهند؟ آفرین intelligent ها. مثل خود  آقای بیل گیتس. حالا حرف من اینجاست آقای گیتس اگر معلم میشدید احساس تلف شدن نمیکردید؟ حرف من این است که آموزش پرورش و به طور خاص شغل معلمی Value ثابتی درگذر زمان ایجاد میکنند نتیجتا درآمد ثابتی دارد و برای اینتلجنت‌ها و خلاق‌ها جذابیت ذاتی ندارد. مثلا میتوانیم تصور کنیم اگر ایلان ماسک معلم میشد چقدر خفن میشد اما آیا به عنوان یک منبع تلف شده در نظر گرفته نمیشد؟

به نظرم باید از بازی تربیت معلم‌های بهتر دست بکشیم. تقریبا کاری غیر ممکن است. آمریکایش را نمیدانم اما در ایران کلاس‌های معروف به ضمن خدمت که برای معلم‌ها برگذار میشود را تجربه‌ کرده‌ام… بیخیال، بگذریم:)

در سیستم آموزش و پرورش فعلی ما اینتلجنت ها یا جذب بدنه‌ی اداری میشوند تا در آنجا پیشرفت کنند یا جذب کلاس کنکور. یعنی همان اتفاق دنیای واقعی. جستجوی قدرت و پول. به همین دلیل است که میگویم معلمی جذابیت بیرونی ندارد. دلیل آن همه احترام و حرف‌های معلمی عشق است و شغل انبیاست و این‌ها هم همین است. ایجاد جذابیت کاذب بیرونی برای جذب افرادی که احتمالا مغزشان کمی بیشتر کار میکند.

منکر نمیشوم افرادی ممکن است وجود داشته باشند که صرفا به دلیل علاقه به خود معلمی، تفریحن یا واقعا این کار را انتخاب کنند(نگارنده) اما دنیای واقعی دنیای ندای قلبت را دنبال کن نیست. دنیای واقعی دنیایی است که در آن زن و بچه‌ی آدم گرسنه میمانند و نتیجتا همان که گفتم. آدم اینتلجنت معلم نمیشود، اگر بشود هم در سیستم هدر میرود یا اصلا از قبل هدر رفته است.

راه حل چیست؟ یک موضوع برایم کمی عجیب است. آموزش تنها صنعت خدماتی اطلاعات محوری است که هنوز شکل فیزیکی آن با قدرت دارد ادامه به کار میدهد. البته عجیب نیست دلیلش واضح است. حمایت دولت‌ها. سیاست‌های خیلی از کشورها در امر آموزش سوسیالیستی دنبال میشود و به همین علت هدایت بازار آزاد در آن ابتر میماند. وگرنه احتمالا بعید بود  هنوز هم مجبور بودیم برای دانشگاه نرفتن به کسی توضیح خاصی بدهیم. اما چنین نبوده و چنین نیز نخواهد ماند. مشکل سیستم آموزشی معلم ها نیستند.

مشکل سیستم آموزشی فعلی ما خود آن است. راه اصلاحش هم ساختن سیستم‌های جدید است. که ساخته‌ایم. راه دوری لازم نیست برویم تا پلتفرم های آموزشی جدید را ببینیم. خود من از همه بیشتر از آن‌ها منتفع شده‌ام. فقط زمان لازم است تا فشار بازار به دولت‌ها فائق بیاید.

راستی یک نکته جالب: ایلان ماسک که به علت فرزندانش با نظام آموزشی فعلی درگیر میشود، سریع دست به کار میشود برای یک مدرسه‌ی جدید. داستان شعبانعلی و متمم هم از همین جنس هستند. اینتلجنت ضعف ساختار را میفهمد و آن را برنمیتابد. به جای معلم‌های بهتر باید ساختار بهتری بسازیم.

همین.

 

متلاشی شدن : نسخه‌ی صوتی

حدود شش ماه پیش پستی منتشر کردم با نام متلاشی شدن. چند روز پیش بعد از یک جلسه کار طولانی علی دوست خوبم، پشنهاد داد از زمان استفاده کنیم و با ابزارهایی که در اختیار هست، این نوشته را تبدیل به فایل صوتی کند. طبعا استقبال کردم و خوشحال شدم.

فایل آماده است. وجود این فایل انگیزه‌ای شد تا بخش فایل‌های صوتی وبلاگ را راه بیاندازم. آن بالا در کتگوری‌ها رادیو مینیموم را میتوانید ببینید که فایل صوتی دیگری هم در آنجا موجود است. امید اینکه آغازی شود بر ایجاد پادکست‌های واقعی.

این فایل یکبار در کانال (@ferequency) و یکبار هم توسط رادیوبلاگی‌های عزیز بازنشر شده است. توصیه میکنم این فایل را گوش کنید و از صدای گرم علی لذت ببرید:).

متلاشی شدن

دانلود