درباره‌ی کتاب جزء از کل : یک توییتر ششصدوپنجاه صفحه‌ای

من بیگ فن رمان‌خوانی نیستم، یعنی نه که مشکل خاصی با رمان خواندن داشته باشم، زیاد خوانده‌ام و بیشترهم خواهم خواند، ولی خب فکر هم نمیکنم که وظیفه‌ی یک انسان باشد که همه‌ی رمان‌های کلاسیک را بخواند. سوال من اینجاست که هدف یک رمان چیست؟ هدف یک اثر هنری چیست؟ زندگی مارا بهتر کند؟یک اثر هنری را چه عناصری تشکیل داده‌ است؟ وقتی آن را تجزیه میکنیم به چه چیزی میرسیم؟
یک اثر غالبا از محتوا و فرم تشکیل شده است. یعنی حداقل در هنر کلاسیک، ما یک محتوا داریم که حکمتی است که خالق میخواهد در اثر به ما برساند و یک فرم داریم که نحوه‌ی نمایش چیزی است که در ذهن خالق است. مثلا وقتی حافظ میگوید:

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند

محتوا این است که امیدوارم اوضاع بهتر بشود. فرم هم، شعر کلاسیک فارسی است در وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن. اما آنچه که جادو میکند هم نشینی این دو است و روحی که از آن حاصل میشود.هرکسی توانایی چنین کاری را ندارد، حافظ هنرمند است. پس هنر را میشود به نوعی توانایی ترکیب فرم و محتوا تعریف کرد به گونه‌ای که مخاطب را تحت تاثیر قرار دهد. خب برگردیم سر بحث اصلی: رمان ها چگونه هنری هستند؟

رمان گونه‌ای از داستان است. داستان بلند. آموزنده است بخاطر این که داستان‌ها آموزنده هستند. ما انسان ها همه چیز را در دل یک داستان یادمیگیریم و باور میکنیم. یعنی از یک نان‌فیکشن به مراتب اطلاعات بیشتری دریافت میکنیم ولی احتمالا حکمت اندک موجود در رمان، بیشتر در جانمان مینشیند. اول این که چون داستان است دوم این که ما برای فهمیدن آن مقدار کم زحمت زیادی میکشیم. مثلا هزاران صفحه فلان کتاب کلاسیک را میخوانیم که متوجه بشویم امور دنیا قطعیت ندارد و به دنبال آن نباشیم.

در عصر توییتر اما، ما حوصله‌ی داستان‌های بلند را نداریم. کمتر کسی هست که حاضر باشد چندین جلد در جستجوی زمان از دست رفته بخواند برای این که حکمت آن را درک کند. برای همین آلن دوباتن میرود کتابی مینویسد با عنوان پروست چگونه میتواند زندگی شما را دگرگون کند و همه حکمت‌های آن را در یک جلد برایمان خلاصه میکند. بله خواب نمیبینیم یک نویسنده دیگر میرود حکمت‌های یک رمان دیگر را استخراج میکند و میفروشد. ما واقعا در چنین دنیایی زندگی میکنیم. مخاطب فرضی با خود میگوید به جای کتاب پروست هزاران مقاله میخوانم که هزاران ایده‌ی جدید وارد سرم میکنند به جای آن چهار پنج‌تا ایده‌ی آقای پروست. و این تقاضا پیش می‌آید که کاش کتابی بود که چکیده حکمت های آن را به من میداد، و آقای دوباتن به این تقاضا پاسخ میدهد. بعید میدانم قبل از اینترنت اوضاع به این شکل بوده باشد. من قضاوتی ندارم اما ما در عصر توییتر زندگی میکنیم. حکمت‌های ۱۴۰ کاراکتری. رمان عصر توییتر، برای مخاطبی که چکیده میخواهد باید چگونه باشد؟ احتمالا شبیه به جزء از کل.

اگر لفاظی، خلاقیت در دیالوگ و نوشتار -به طوری که بشود آن را نقل کرد –  در رمان‌های کلاسیک بخش اندکی از کتاب را تشکیل بدهند و  آن را به عنوان سالاد کنار غذا در نظر بگیریم تا مخاطب حوصله‌اش سر نرود، میشود گفت جز از کل، به طور کل از سالاد تشکیل شده است. پیمان خاکسار مترجم کتاب میگوید از هر صفحه میتوانید چیزی برای نقل کردن بردارید و راست میگوید. نویسنده پنج سال زمان صرف نوشتن، ششصد پنجاه صفحه لفاظی توییتری کرده که بیشتر از نود درصد آن اورجینال به نظر میرسد و خب واقعا خواندن آن لذت بخش است.

بعضی از نقدها به عنوان نقطه ضعف از این موضوع یاد کرده‌اند اما به نظر من این فرمی است که رمان عصر جدید آزاد است آن را داشته باشد. خلاقیت و شلیک دوپامین‌های پی در پی. چرا که انسان عصر جدید چنین چیزی را میخواهد. در گودریدز به کتاب پنج ستاره دادم، هرچند نظر واقعی‌ام حدود چهار ونیم است. آن نیم تا هم بخاطر این که داستان باورپذیری‌اش را زیر حجم لفاظی‌ها از دست میداد و عملا لفظ‌ها مخصوصا در صد صفحه آخر از متن داستان بیرون میزدند. اگر دنبال خواندن یک داستان پلیسی هستید این کتاب را نخوانید هرچند که یک داستان پلیسی است. داستان در این کتاب در درجه دوم اهمیت قرار دارد، شما بیشتر نظرات فلسفی آقای تولتز درباره‌ی جهان را از زبان شخصیت‌ها میشنوید. نه که داستان جذاب نباشد کم حادثه باشد یا حتا کند باشد، اما در درجه دوم اهمیت است و همین به نظرم کتاب را جذاب کرده است. تم اصلی کتاب در رابطه با مرگ است، کتاب نقل کردنی زیاد دارد، اصلا همه اش نقل کردنی است اما جایی اواسط کتاب در صفحه ۳۴۸ نویسنده مانیفست پشت رمان را در یک مونولوگ طولانی لو میدهد. بخش جذابی‌ست آن را در ادامه برایتان نقل میکنم.

پدر(مارتین دین) برای این که پسرش را ادامه تحصیل منصرف کند، شروع به حرف زدن میکند و حکمت اصلی‌ زندگی‌اش را رو میکند:

مردم همیشه شکایت میکنن که چرا کفش ندارن تا این که یه روز آدمی رو میبینن که پا نداره و بعد از اون شکایت میکنن که چرا مثل اون مرده، یه ویلچر برقی اتومات ندارن. چرا؟ چی باعث میشه که به طور ناخودآگاه خودشون رو از یک سیستم ملال آور به یکی دیگه پرت کنن؟ چرا اراده ما معطوف به جزئیاته و نه کلیات. چرا به جای کجا کار کنم؟ نمیگیم “اصلا چرا باید کار کنم؟” چرا به جای “چرا باید بچه بیارم؟” میپرسن “کی باید بچه بیارم؟”. چرا ناگهان تغییر کشور نمیدیم؟ چرا همه فرانسوی ها نمیرن اتیوپی و اتیوپی ها برن انگلستان و همه انگلیسی برن کارائیب و به همین ترتیب، تا بالاخره زمین رو به همون شکلی که باید با هم قسمت کنیم و از شر وفاداری شرم آور و سفاکنه و متعصبانه نسبت به خاک خلاص بشیم؟ چرا نعمت داشتن اراده، حروم موجودی مثل انسان میشه که انتخاب های بیشماری داره ولی تظاهر به داشتن فقط یک یا دو انتخاب میکنه؟

گوش کن جسپر، آدمها شبیه زانویی میمونن که یه چکش کوچولوی لاستیکی به شون میخوره. نیچه یه چکش بود. شوپنهاور یه چکش بود. داروین یه چکش بود. من نمیخوام چکش باشم چون نمیدونم زانو چه واکنشی نشون میده. دونستنش هم ملال آورده. این رو میدونم چون میدونم که مردم اعتقاد دارن. مردم به اعتقاداتشون افتخار میکنن. این غرور لوشون میده. این غرور، غرور مالکیته. من شهود داشتم و متوجه شدم تمام کشف و شهودها چیزی جز سروصدا نیستن. من تصویر دیدم، صدا شنیدم، بو حس کردم ولی نادیده شون گرفتن همونطور که از این به بعد هم نادیده شون میگیرم. من این راز و رمز ها رو نادیده میگیرم چون دیدم‌شون. من بیشتر از خیلی از آدم‌های پرمدعای عرفانی دیدم ولی اونا باوردارن و من نه. او وقت چرا من باور ندارم؟ به خاطر این که من میتونم فرایند موجود رو ببینم.

این اتفاق(باور داشتن) زمانی می افته که مردم مرگ رو میبینن، یعنی همیشه. اون ها مرگ رو میبینن ولی فکر میکنن روشنایی دیدن. این برای من هم اتفاق میفته . وقتی ته دلم حس میکنم دنیا معنایی داره، میدونم که این معنا در حقیقت مرگه ولی چون دوست ندارم مرگ رو توی روز روشن ببینم ذهنم توطئه میکنه و میگه : گوش کن نگران نباش. تو موجود ویژه ای هستی، تو معنا داری، دنیا معنا داره حسش نمیکنی؟ ولی من هنوز مرگ رو مبینم و حس میکنم. باز ذهنم میگه: به مرگ فکر نکن، لالالا، تو همیشه زیبا و ویژه باقی میمونی و هیچ وقت نمیمیری، هیچوقت هیچ وقت هیچوقت، مگه راجع به روح جاودانه نشنیدی؟ خب تو یه خوبش رو داری.

و من میگم شاید. ذهنم میگه: به این طلوع لعنتی نگاه کن، به این کوه های لعنتی نگاه کن به این درخت های لامصب نگاه کن از کجا میتونی اومده باشی به جز دست های خدا که تورو تا ابد توی آغوشش تکون میده؟ و من کم کم شروع میکنم ایمان آوردن به چیزهای متعالی. همه همین طورن. همین جوری شروع میشه. ولی شک همراهم هست. ذهنم میگه نگران نباش تو نمیمیری دست کم تا مدت ها نمیمیری. جوهر تو نابود نمیشه اون قسمت‌هاییت که ارزش نگه داری دارن. یه بار تمام دنیا رو از تختم دیدم ولی ردش کردم. یه بار دیگه آتشی دیدم که از داخلش یکی به من گفت تو بخشوده میشی اون رو هم رد کردم چون میدونم تمام صداها از درون میان .تلاش برای انرژی هسته‌ای وقت تلف کردنه. باید نیروی ناخودآگاه رو وقتی داره مرگ روانکار میکنه تحت کنترل در بیارن.طی این فرایند آتشینه که اعتقادات به وجود می آد و اگه آتش به اندازه کافی داغ باشه یقین هم تولید میشه. این به اصطلاح اهل معنویت ها که سنت غربی مصرف گرای قاتل روح رو نقد میکنن و میگن آسایش در مرگه، فکر میکنن این حرفشون فقط درباره‌‌ی دارایی های مادی مصداق داره. ولی اگه آسایش در مرگ باشه پس باید راجع به مادر تمام آسایش ها هم مصداق داشته باشه: (یقین باور)

راحت تر از کاناپه‌ی چرمیه،یقین یه چکوزی اختصاصیه که سریع تر از ریموت کنترل در پارکینگ روح فعال رو به قتل میرسونه. یقیین. دربرابر طعمه‌ی یقیین سخت میشه مقاومت کرد. برای همین باید مثل من یه چشمت به کل فرایند باشه. با این که تمام تصاویر جهان رو دیدم و صداهای زمزمه وار رو شنیده م میتونم تمام شون رو انکار کنم و در مقابل وسوسه‌ی احساس خاص بودن و اعتماد به جاودانگی از خودم مقاومت نشون بدم چون میدونم تمام اینها کار مرگه. میبینی مرگ و انسان پرکار ترین نویسندگان روی زمین هستن. خروجی شون حیرت آوره. ناخودآگاه انسان و مرگ گریز ناپذیر به همراهی هم بودا و امثالش رو نوشتن. تازه این‌ها فقط شخصیت ها هستن. دیگه چی؟ شاید همه چی. این همکاری موفق همه چیز رو در این دنیا خلق کرده به جز خود دنیا، هرچیز موجود به جز چیزهایی که از اول همینجا بودن و ما پیداشون کردیم. میفهمی چی میگم؟

فرایند رو متوجه میشی؟ بکر بخون! رنک بخون! فروم بخون! همه شون همین رو میگن. انسان ها چنان خودآگاهی پیشرفته ای پیدا کردن که باعث شده از تمام حیوانات دیگه متمایز بشن،ولی این خودآگاهی  یه فراورده‌ی جنبی هم داشته، ما تنها موجودی هستیم که به فانی بودنمون آگاهی داریم.  این حقیقت به قدری ترسناکه که آدمها از همون سالهای ابتدایی زندگی اون رو توی اعماق ناخودآگاهشون دفن میکنن و همین ما رو به ماشین هایی پرزور تبدیل کرده، کارخانه های گوشتی تولید معنا.

معناهایی که رو که به وجود می آرن تزریق میکنن به پروژها های نامیرا شدنشون(مثلا بچه هاشون یا آثار هنری شون یا کسب و کارشون یا کشورشون) چیزهایی که باور دارن از خودشون بیشتر عمر میکنن. و مشکل اینجاست: مردم حس میکنن برای زندگی به این باورها احتیاج دارن ولی به طور ناخودآگاه بابت همین باورها متمایل به نابود کردن خودشون هستن. برای همینه که آدمی خودش رو برای هدفی دینی قربانی میکنه، اون برای خدا نیست که میمیره به خاطر ترس کهن ناخودآگاهش از مرگه که میمیره. بنابراین همین ترسه که باعث میشه بخاطر همون چیزی که ازش وحشت داره بمیره. میبینی؟ طنز پروژه های ابدی اینه: با این که ناخودآگه به این قصد طراحی شون کردیم که آدم رو گول بزنن تا فکر کنه خاصه و هرگز نمیمیره.  حرص و جش خوردن بابت همین پروژه هاست که باعث مرگ انسان میشه. اینجاست که باید حواست جمع باشه.هشدار من به تو همینه. انکار مرگ باعث مرگ زودرس میشه و اگه حواست جمع نباشه تو هم سرنوشتی جز این نداری.

کتاب با اتحادیه ابلهان مقایسه میشود، آن هم ترجمه‌ی پیمان خاکسار است و خوانده‌ام‌ش. باید بگویم که من اصلا با اتحادیه ابلهان ارتباط برقرار نکردم و یکی از حوصله سربرترین کتابهایی بود که خواندم، ولی این کتاب فوق العاده است و تلخند های زیادی هم دارد. این دفاعیه جسپر از دوست دخترش را بخوانید:

خواهشم میکنم یه لحظه دختری رو که دارین بهش اتهام میزنین رو نگاه کنین. نگاه میکنید؟ اون قربانی زیباییشه، چرا؟ برای این که زیبایی یعنی قدرت. ما تو درس تاریخ یاد گرفته‌یم قدرت فساد می آره. بنابر این نتیجه‌ی زیبایی مطلق، فساد مطلقه.

شخصیت های کتاب دیدگاه اگزیستانسیال دارند و بر خلاف شخصیت حوصله سربر اتحادیه ابلهان، عملگرا هستند، حداقل چند ماجرای جذاب برای خودشان پیش می آورند و سعی میکنند دنیا را زیر و رو کنند. فلسفه و تفکر آنها را جامعه گریز کرده اما غیر عملگرا نه. به ثروت اهمیت میدهند اما نه بخاطر ذات ثروت برای این که کمک میکند ایده هایشان را اجرا کنند. پروژه های جاودانگی. و همین چیزی است که باعث میشود کتاب را خیلی دوست داشته باشم.

غرور اولین چیزیه که باید تو زندگی از شرش خلاص بشی. غرور برای اینه که حس خوبی نسبت به خودت داشته باشی. مثل این می‌مونه که کُت تن یه هویج پلاسیده کنی و ببریش تئاتر و وانمود کنی آدم مهمیه. اولین قدمِ آزاد کردن خود، رهایی از احترام به خوده. می‌فهمم چرا برای بعضی‌ها مفیده. اگه کسی همه‌چیزش رو از دست بده هنوز می‌تونه غرورش رو داشته باشه. برای همینه که به فقرا اسطوه‌ی شریف بودن اعطا شده، چون قفسه‌ها لخت بودن. به حرفم گوش می‌دی؟ این مهمه جسپر. دلم نمی‌خواد خودت رو درگیر شرافت، غرور یا احترام به خود کنی. تمام این‌ها یه مشت وسیله هستن برای این که بهت کمک کنن سر خودت رو برنزه کنی.

شاید باید نوشته را خوش‌بینانه تمام کنم و بگویم حتا اگر دیگر هیچ عزیزی برایت نمانده که دفنش کنی، خوب است خوش بین باشی و محض احتیاط یک بیل همراه داشته باشی:).

پی نوشت: با تشکر از یحیی که کتاب را داغ داغ از مترجم (بعد از این که خواند:) ) به من رساند.

 

نقد کتاب جز از کل استیو تولتز

کتاب را با قیمت نه چندان ارزان ۵۲ هزارتومان میتوانید از یکی از لینک های مقابل تهیه کنید: + +

متاسفانه اپلیکیشن‌های مرتبط (مثل هر کتاب خوب دیگری) نسخه‌ی دیجیتال این کتاب را برای دانلود و فروش نگذاشته اند. که میتوانست تاثیر بسزایی در کاهش هزینه چاپ، و نتیجتا قیمت کتاب و در نهایت افزایش فروش بگذارد.

-مطمئن نیستم از زبان طالب بود یا نه، ولی ته ذهنم نقل قولی از یک نفر هست که میگوید: دین را برای مواجهه با غیرقابل پیشبینی بودن و ابهام جهان توسعه داده‌ایم. یعنی شما نمیتوانید به یک مادر که صبح بیدار شده به فرزندی که بیست سال بزرگش کرده صبحانه داده، بگویی پسرت رفت بیرون، تصادف کرد و مرد. قانون اعداد بزرگ بوده با توجه به آمار بالاخره باید برای یکی در این ناحیه این اتفاق می‌افتد. احساسات ما نمیتواند چنین چیزی را بفهمد، اما به مادر که میگویی خواست خدا بوده است، قسمت بوده است، آرام میگیرد و چه خوب. مدت‌هاست وقتی کسی در مواجه با بدشانسی آن را به نیرویی ماورایی نسبت میدهم حتا پوزخند هم نمیزنم. حتا ته دلم دعا میکنم که ای کاش همانطور باشد. که نیست.

-بعضی وقتها اتفاقاتی می‌افتد که حتا همان فریم ورک همه فن حریف قسمت بود، خدا خواست هم جواب نمیدهد. میگویند چهارسال سرطان داشته. خدا خواست؟ حتا مادربزرگ روستایی من هم توجیح نمیشود. این جور مواقع پرسیدن چرا؟ احمقانه است. میدانم. اما از دیروز که بغضم نمیرود گورش را گم کند چندین بار مسئله را به اجزا تشکیل دهنده اش تقسیم کرده‌ام.

-استندفورد ۲۱۵۷ نفر هیات علمی دارد. در آمریکا سالانه حدود نیم میلیون نفر به علت سرطان میمیرند. میشود حدود ۱۵صدم درصد جمعیت. پونزده صدم درصد دوهزار نفر هیات علمی استندفورد میشود معادل سه نفر. مسئله ساده شد. سالانه تقریبا سه نفر استاد استندفورد باید به علت سرطان جانشان را از دست بدهند. باقی هم شانس و رندومنس است که خورده به نام هموطن ما. اصلا مگر هوشمندی‌اش، تابعی از همین شانس ژنتیکی و محیط نبوده که همان محیط هم خود باز تابع شانس است.آنجا پرسیدی چرا؟ که حالا میپرسی؟ تازه مگر چه شده؟ یکی از ارگانسیم های حیاتی یک گوشه‌ی خیلی پرت از هستی در خط بی انتهای زمان از بین رفته است. از بین هم نرفته خودآگاهی اش را از دست داده. گردی بر کل هستی نخواهد نشست.  هر بار که سرخط خبر را میبینم مقادیر بی انتهایی از این تیپ خزعبلات میگویم، که مثلا حس کنم به اوضاع مسلطم و تا بغضم نشکند. اما نمیشود. هربار تصویر ساده‌اش باموهای کوتاه، پیرهن آبی‌اش را مبینیم، انگار که گرگی از درون شروع به دریدن هر آنچه که در قفسه‌ی سینه‌ام هست میکند.به خودم میگویم تو که سانتی مانتال نبودی. اور ری اکت نکن بچه‌جان. آخرین بار سر داستان چشم‌هایش اینقدر درمانده شدم.راستی مگر اهل خاورمیانه نبود؟  چشم‌هایش چرا آبی است؟ تو ببین چندتا از آن پسربچه بچه المپیادی‌ها عاشقش شده اند. میگویم بی‌خیال. سریع تب ها را مبیندم اما نمیشود. همین است که پناه آورده‌ام اینجا چند کلمه بنویسم.

-چندسال پیش که خبر جایزه‌اش پیچید، اول فکر کردم که ایرانی بودنش یعنی چند نسل پیش یکی از اجدادش مهاجرت کرده به آنجا، مثل کیروش که هی میرود فوتبالیست دورگه پیدا میکند، نتیجه میگیرد تا ما حس کنیم فوتبالمان اوکی است. گفتم حتما باز رگ آریایی‌مان زده است بالا. وقتی که فهمیدم نه بابا در همین مملکت درس خوانده، جز همان نسل تباه بعد از جنگ است، شریفی بوده، گفتم واعجبا پس چرا تا به حال از چنین نگین درخشانی حرفی نبود. یک هفته بعد از جایزه شنیدم که مسئولانی جلسه‌ی بحران گرفته‌اند که چطور به این جایزه واکنش بدهند. لابد چون موهایش دیده میشوند یا چون  کشوری که در آن درس میدهد مثل خودمان، گردن کلفتی دوست دارد اما زورش از ما بیشتر است. بعد گفتم حتما به همین دلیل است که تا به حال هم خبری از او نبوده است. عده‌ای خوششان نیامده. اما خبرناگهانی سرطان و بعد فوتش به من چیز دیگری فهماند.

-او سرش در زندگی‌اش بود. همه ما دانشگاه رفته‌ایم همه ما استادهایی را دیده‌ایم که گرد یک دانشمند معتبرهم برشانه‌شان ننشسته اما خدارا بنده نبوده‌اند. اصلا دانشگاه چرا، خیلی از ما با یک هزارم دستاورد‌های او و حتا با دست‌های خالی و حساب منفی، چنان غوغایی به پا میکنیم، انگار که چه تحفه‌ای هستیم. با یک سرماخوردگی توجه عالم و آدم را جلب میکنیم و قص الی هذه. اما آنکه واقعا در اوج است، احتمالا حتا نگاهی به این پایین هم نمی‌اندازد. مسیر خودش را میرود. و از مسیر خودش هم میرود.

-نمیدانم چه بگویم، کاش خواست خدا باشد.

 

گزارش سالانه شماره یک: تیرماه ۹۶

یکم: من عاشق شفافیت هستم. همچنین گرفتن لاگ وثبت کردن فعالیت ها. یک فایده اساسی باهرکدام هست. در شفافیت شما دروغ نمیگویید. نه به خودتان نه به دیگران، به این شکل مجبورید که بیشتر و بهتر کار کنید یا کم شدن اعتبارتان را به چشم ببینید و به نقطه‌ی تعادل واقعی‌تان برسید. دچار حباب نشوید. اگر صدرا فقط روزی سه ساعت برای یادگیری وقت میگذارد همان سه ساعت است.  دیگر نمیشود آن را دستکاری کرد وحباب نشان داد. خلاصه در سرزمین مه آلودها، من یکی که طرفدار شفافیت هستم. فایده ثبت کردن و مشاهده آنچه که میگذرد هم در این است که به آدمیزاد ویژن میدهد. میدانی از کجا آمده‌ای و احتمالا بتوانی بفهمی به کجا میروی آخر. میشود رشد و سقوط را مشاهده و پیشبینی کرد و برایش برنامه داشت.

 

دو: نهم تیرماه به شکل جالبی سالگرد آغاز به کار وبلاگ است. وبلاگ هم یک ساله میشود و هم دوساله. مثل صدر اسلام تاریخ نگار درست حسابی نداشتیم:)) جدا از شوخی این که نوشتن در بلاگر( minimum.cf) را در نه تیر ماه ۹۴ شروع کردم. حدود پنجاه درصد نوشته هایش اینجا هست و بعد از وقفه‌ای شش ماهه در وبلاگ نویسی، در ۹ تیر ماه ۹۵ در این دامنه شروع کردم به نوشتم. عملا نهم تیر ماه اینجا هم یک ساله میشود و هم دوساله:).

 

سه: در یک سال گذشته حدود ۷۷ پست نوشته‌ام شامل ۸۷ هزار کلمه بوده‌است. از این ۷۷ پست چهار پست که ارتباط ملو غیر ملویی با سیاست داشته‌اند کاملا حذف شده است و در نهایت در آرشیو ۷۳ پست باقی مانده که معادل ۸۴۴۰۸ کلمه است. به عبارتی هفته‌ای یک و نیم پست منتشر کرده‌ام که میشود روزی ۲۵۰ کلمه (معادل یک صفحه کتاب). درواقع در سال گذشته معادل یک کتاب ۳۲۵ صفحه‌ای مطلب منتشر کرده‌ام که رقم خوبی است مگر این که شما فامیلتان مطهری باشد.

چهار: در حین محاسبه‌ی همین اعداد به آرشیو برگشتم، درمرداد ۹۵ در عرض یک ماه حدود ۱۶ مطلب منتشر کرده‌ام که  روی هم رفته، مجموعا ۱۲ کامنت دریافت کرده‌اند. که از آنها چهارتایشان متعلق به فواد انصاری بوده:)). نه که الان از نظر دامنه‌ مخاطبان جی کی رولینگ باشم، اما واقعا فکر کردم که با چه انگیزه‌ای این همه متن که خوانده‌ نمیشوند را نوشته‌ام؟ نتیجه‌ی اخلاقی این که بروید دنبال پشنتان. کاری که علاقه دارید را انجام دهید. حداقل در کنار کار اصلی. نه که حتما موفق میشویم یا به نتیجه میرسیم اما حداقل اتفاقی که می‌افتد این است که حین انجام دادن آن کار خوشحالیم و کیفیت بالاتری از زندگی را تجربه میکنیم.

پنج: در یک ماه منتهی به این گزارش سالانه، مخاطبان وبلاگ با رشد ناگهانی مواجه شدند و این باعث میشود آمار دقیق و درستی نتوان از تعداد بازدید ها داد. اما به طور خلاصه: به شکل هفتگی حدود دوهزار بازدید یکتا داریم(آمار گوگل انالیکتیکس)، سشن ها حدود سی درصد بیشتر هستند. ورودی های سرچ از موتورهای جستجو در دوماه گذشته، هر ماه بین ۱۱۰۰ تا هزار دویست متغیر بوده است وشیب ملایم رو به بالایی دارد، که به نظرم برای وبلاگی که تلاش چندانی برای سئویش نشده و نرخ به روزرسانی پایینی دارد مناسب است. Bonus Rate  حدود هفتاد درصد است که بالا است اما با توجه قالب وبلاگ و نداشتن خبرنامه و هیچگونه بهینه‌سازی‌، طبیعی است.

آمار الکسا متغیر بوده است اما در حال حاضر نزدیک رتبه‌ی ۱۰ هزار ایران در حال نوسان است. در پرانتز بگویم که آمار الکسا فوق العاده میتواند غیر دقیق باشد. با یکی دو کلک ساده میتوان آن را به شکل زننده‌ای جابجا کرد. که خب فایده‌اش چیست؟ فیک کردن آمار در کوتاه مدت شاید جواب بدهد اما در بلند مدت ضررهایش خیلی خیلی بیشتر است. در کل متر و معیار احمقانه‌ای است، خودم به شخصه افزونه‌اش را برده‌ام آن پشت مشت های مرورگر که جلوی چشم نباشد و وبسایت‌ها را با رتبه‌ی الکسایشان قضاوت نکنم. زیاد وقع ننهید به آن.

همچنین پر بازدیدترین پست سال گذشته: آقا یه کپی از روی این دیجی کالا برای ما بزن بوده است.  با فاصله‌ی کمی پشت سرش هم سه پست آخری که قبل از این پست منتشر شده‌اند، قرار دارند.

شش: به نظرم یک مایندست در وبلاگ نویسی باید این باشد که شما جرات نکنید، به سمت آرشیو چندماه قبلتان بروید. از ترس روبرو شدن با آدم چرتی که بوده‌اید. یعنی اگر زمانی رسید که برای کلیک کردن روی آرشیو ماهانه تعلل کردید یا سختتان بود، یا اگر کسی گفت در حال خواندن آرشیو هستم و شما حس خوبی پیدا نکردید، احتمالا باید بدانید که راه را درست میروید و در مسیر رشد قرار دارید. بازه‌ی زمانی ترساننده‌ی من همیشه بین چهار تا شش ماه بوده است، سعی میکنم نگه‌ش دارم:)).

هفت: گاها تغییرات فنی و ایده‌های جدیدی را اعمال میکنم اما درباره‌ی شان چیزی نمینویسم. مثلا چندماهی هست که به اچ تی تی پی اس مهاجرت کرده‌ام یا تغییر شرکت هاستینگ یا امتحان کردن لینک دونی و گاها تغییراتی جزئی در یوآی و یو ایکس و اضافه کردن دسته بندی‌های جدید. اما حالا که سفره پهن است این یکی تغییر را میخواهم بگویم. از آنجا که پست ها به مرور مفصلتر میشوند و نوشتنشان زمان بیشتری میبرد، در ساید بار (یا اگر با موبایل می‌آیید پایین تر از پست ها) یک ویجت میگذارم که میگوید برای پست بعد روی چه چیزی کار میکنم، تا آن عزیزانی که لطف دارند و هرروز اینجا را چک میکنند زیرلبشان به تنبلی من بابت بروز نشدن، فحش ندهند.

هشت: کم کم دارد دستم می‌آید که چطور باید بنویسم. البته فرایند فیدبک‌ها میتواند مسیرشکل‌گیری اثررا تا حدی از کنترل خالق خارج کند. اما نتیجه این که ظاهرا به لانگ فرم جورنالیسم علاقه دارم. در زبان فارسی لانگ فرم را ما بیشتر در مجلات و روزنامه ها تجربه کردیم و کمتر تجربه‌ی اینترنتی از آن داشته‌ایم. لانگ فرم اینترنتی نمیتواند مثل لانگ فرم مجلات باشد. یعنی آنجا اطناب و طول دادن برای گرم کردن مخاطب و پرکردن صفحات طبیعی بود اما در اینجا مخاطب کمتر حوصله دارد و من هم سعی‌م همیشه این بوده است که طول دادن بی دلیل نداشته باشم و یادم نمی‌آید جایی بوده باشد که بگویم بگذار این یک بند را بنویسم که عریضه خالی نباشد. درواقع سعی میکنم در عین این که مطلب طولانی میشود، آن را خلاصه نگه دارم. به هر حال آزمون و خطاست و فیدبک شما در راستای این که بفهمم چه میکنم موثر است.

 

نهم و آخر: سر پست قبل اختلاف نظرهایی بوجود آمد چه در گوشه کنار توییتر چه در کامنت‌ها. حقیقت این است که من هرچه که مینویسم، قطعا و قطعا آن را تجربه کرده‌ام. به قول نسیم طالب پای خودم در بازی‌ام گیر است. اگر میگویم تنبلی را میشود با تکنیک پومودورو حل کرد خودم یکسال زمان پایش گذاشته‌ام. اگر میگویم در بیست ساعت میشود هرچیزی را یادگرفت خودم آن را امتحان کرده‌ام. اگر میگویم میشود ساختار مغز را تغییر داد، دارم از تجربه‌ی خودم هم میگویم. اگر در پست بعد در مورد یادگیری زبان  مینویسم، خودم روشم را امتحان کرده‌ام.

حقیقت این که من محقق و دانشمند نیستم، به دنبال ریسرچ و پیپر پشت نان فیکشن‌ها نمیروم. من رفیق تجربه‌ام. آن هم تجربه‌ی خودم. کتاب میخوانم اگر منطبق با تجربه‌ام بود، سعی میکنم داستانش را تعریف کنم. کسی نمیتواند با تجربه‌ی یک نفر مخالف باشد. معنا ندارد. چرا که دارم داستان خودم را تعریف میکنم. نصیحت کار احمقانه‌ایست و اگر گاهی نوشته‌ها حالت این کار را بکنید از این روش استفاده کنید، پیدا میکند، بخاطر محدودیت‌های زبان است. در بهترین حالت  دارم داستان یک تجربه را تعریف میکنم. میتوان از آن استفاده کرد، میتوان نه. حتا در متن‌های انتزاعی‌تر هم عمیقا نگاه میکنم ایا با تجربه‌ی خودم سازگاری دارد؟ اگر میگویم میلیونر شدن تاثیر چندانی در شادی ندارد، خودم سعی کرده‌ام بدون پول شاد باشم. اگر میگویم که نسیم طالب میگوید دنیا حاصل قوهای سیاه است، دو برابر مدت زمان خواندن کتاب، جهان و گذشته‌ام را مشاهده کرده‌ام تا مصادیقش را پیدا کنم و جایی در تجربه‌ام برایش پیدا کنم.بازهم میگویم در بهترین حالت‌، درحال تعریف  داستان هستم. قصه میگویم. هر چیزی که از این به بعد هم بنویسم شامل این قانون خواهدبود. کسی نمیتواند با داستان و تجربه‌ی زندگی آدم‌ها مخالف باشد. نهایت میشود گفت: این یکی بدرد من میخورد یا نمیخورد. سخت نگیرید.

 

هک یادگیری: چگونه هرچیزی را در کمتر از بیست ساعت یاد بگیریم؟

آپدیت: توضیحاتی به انتهای پست اضافه شد.

پیش نوشت:این نوشته شامل سه بخش است، در بخش اول در تقاطع فلسفه و تکنولوژی می ایستیم و سعی میکنیم به این سوال پاسخ بدهیم که چرا یادگیری مهمترین موضوع زندگی هر انسانی است، بخش جذابی است حاوی نظرات شخصی من و دوستش دارم.

در بخش دوم: به سراغ مغز میرویم، سری به نروساینس میزنیم، نگاه میکنیم در هنگام یا،دگیری چه اتفاقی برای مغز می‌افتد و در بخش سوم: به سراغ تکنیکی میرویم که عملگرایانه ترین قسمت نوشته است. چطور زیر بیست ساعت هر چیزی را یاد بگیریم؟ اگر حوصله ندارید دو بخش اول را بخوانید (هرچند توصیه میکنم بخوانید) یکراست به سراغ بخش سوم بروید.


بخش اول:

اگر قرار باشد برای انسان قرن ۲۱ ماموریتی تعریف کنیم، آن ماموریت قطعا یادگیری خواهد بود.

این جمله نظر شخصی نگارنده‌ست، در ادامه تلاش میکنیم تا منطق پشت آن را بیان کنیم. لیدیز ان جنتلمن، با ما باشید:

تد کزینسکی  احتمالا تنها تروریست و قاتل زنجیره‌ای تاریخ است با مدرک معتبر از یک دانشگاه آمریکایی. آقای کزینسکی را، بخاطر جذابیت تیتر میگویند که نابغه بوده است. مسلما موافق نیستم اما توانایی های ذهنی‌اش غیرقابل انکار است.در شانزده سالگی وارد دانشگاه هاروارد میشود، در نهایت در سنین جوانی استادیار دانشگاه میشود. و البته بعد از دوسال استعفا میدهد. ایده‌ی آقای کزینسکی و تحلیلش از دنیا ساده است: بواسطه‌ی انقلاب صنعتی آنقدر چیزی کشف کرده ایم که دیگر چیزی برای کشف کردن باقی نمانده و زندگی جذابیتش را از دست داده، پس بیایید تمدن را نابود کنیم و آن را از نو بسازیم. تا جذابیت و خوشبختی به جهان بازگردد. برای همین شروع میکند به بمب گذاری و کشتن آدم‌ها. چیزی نزدیک به فایت کلاب.

یادگیری
هم‌بستگی آماری ریش و تروریسم 🙂

 

مانیفست ایشان برای من خنده‌دار است اما احتمالا تعداد زیادی از افراد باشند که چنین فکر میکنند، آیا اینجا که ما ایستاده‌ایم آخر کشفیات بشری است؟ خب به نظر من نه خیر. ما در فضا به پیشرفت های خوبی رسیده‌ایم و در عمق اقیانوس‌ها هم مسیر مناسبی را طی کرده‌ایم. اما هنوز خیلی چیزها هست که نمیدانیم. مثلا در این تدتاک (با ندیدنش چیزی از دست نمیدید) سخنران میگوید کمتر از صد سال پیش ما ماشین را اختراع کرده بودیم اما هنوز از وجود یک نوع گونه‌ی زندگی در زمین بی‌خبر بودیم. ویروس‌ها. و بعد توضیح میدهد که امروز ما با بررسی محتوایات روده وبینی به توالی‌های ژنتیکی ناشناخته‌ای رسیده‌ایم که احتمالا گونه‌‌های جدیدی از زندگی باشند و تازه اول راهیم. در واقع این خطای ذهنی که همه چیز را کشف کرده‌ایم یقه‌ی بزرگان تاریخ را هم گرفته است، این جمله‌ی متکبرانه‌ی آقای کلوین را بخوانید:

quote-there-is-nothing-new-to-be-discovered-in-physics-now-all-that-remains-is-more-and-more-lord-kelvin-57-38-79
?WTF

 

زمان زیادی نگذشت که انیشیتن با نظریه نسبیت کاسه کوزه‌ی فیزیکی که آقا کلوین معتقد بود، چیزی نمانده که در آن کشف شود را بهم ریخت. پس نباید مغرور شویم که ما همه چیز را میدانیم. خیلی چیزها هستند که نمیدانیم. و من موافقم. اما یک سوال: مهمترین چیزی که امروز نمیدانیم چیست؟

نظر من را بخواهید، ناشناخته‌ترین چیزی که امروز وظیفه‌ داریم آن را بشناسیم، آن حجم ژله‌ای و لزج توی جمجمه‌مان است. ما تقریبا هیچ چیزی از آن نمیدانیم. نمیدانیم چطور کار میکند. دیتای زیادی در مورد آن داریم اما نظریه ای نداریم. چرا این کشف نحوه‌ی کارکرد این شی مهمترین چیزی است که باید بدانیم؟

دلیل ساده‌ای دارد. مغز تکاپوی طبیعت برای ایجاد خودآگاهی بوده است. ما جهان را با مغزمان میفهمیم. مغز همه آن‌چیزی است که تاریخ را و پیشرفت بشریت را شکل داده. حال اگر ما بتوانیم آن را بشناسیم چه اتفاقی می‌افتد؟ یک انقلاب جدید. احتمالا آخرین انقلابی که گونه‌ی انسان شاهدش خواهد بود. انقلاب صنعتی اکستند کردن عضلاتمان بود و همین تغییر نه چندان بزرگ مسیر تاریخ را تغییر داد. انقلاب بعدی اکستند کردن مغزمان خواهد بود. برای این که تصور بهتری از این که چه اتفاقی خواهد افتاد داشته باشید، مقایسه کنید قدرت و استقامت حرکت یک قطار را با یک قدرت و استقامت حرکت یک انسان پیاده. حالا فرض کنید بتوانیم  مغزی بسازیم که تفاوت عملکردش با مغز خودمان اندازه‌ی تفاوت عملکرد پاهایمان با قطار باشد؟ چه اتفاقی می افتد؟

احتمالا پایان بشریت. احتمال الف) آن موجود با آن خودآگاهی وحشتناکش مارا در باغ وحشی میگذارد تا خوش باشیم ، مشابه کاری که ما با موجوداتی که خودآگاهی پایین تری نسبت به ما دارند انجام میدهیم(میمونها مثلا) ب) ما مغزمان را به مغزش پیوند میکنیم و تبدیل به گونه‌ی جدیدی میشویم که دیگر انسان نیست و در هر صورت این به معنای پایان بشریت خواهد بود.

احتمالا نوه آیندتون :)
نوه استقلالیٍ آیندتون 🙂

بعد کشف مغز دقیقا چه اتفاقی می افتد؟

نمیدانیم. از این فیریک های شیفته‌ی سینگولاریتی هم نیستم که بخواهم رویاپردازی کنم(عملگرایانه نیست) اما دو چیز را میدانیم برای ساختن چنین چیزی ابتدا باید مغز را بشناسیم و دو این که شناختن مغز مهم‌ترین کشف پیشروی ماست.

حالا این ها چه ربطی به یادگیری داره آقای علی آبادی؟ تیتر جذاب مطلب بی ربط؟ فروم نیک‌صالحی چیزی هستی مگه خدایی نکرده؟ کمی صبر کنید میرسیم.

همه حرف‌های بالا را زدم تا از جمله‌ی اولم متن دفاع کنم. آقا مک لوهان (ارواحنا فدا) در جایی میگوید بشریت چیزی جز آلت تناسلی برای دنیای ماشین‌ها نبوده است و نیست.ما آن ها را تولید میکنیم و به جلو میرانیم تا زمانی که دیگر نیازی به ما نداشته باشند و خودشان تولید مثل کنند. الله اکبر از این بینش. اما خب، من متممی برای حرف آقای مک لوهان دارم که نظر شخصی من است. به نظرم برای مام طبیعت ما و ماشین ها فرق زیادی نداریم و نخواهیم داشت. مسیر تاریخ نه درباره‌ی پادشاهان  بوده و نه حتا بر سر پیشرفت تکنولوژی. تمام تاریخ درباره‌ی آگاهی است و تلاش ناخودآگاه طبیعت برای افزایش خودآگاهی. اگر روزی ما ماشینی بسازیم که از ما آگاهی بیشتری داشته باشد، ما تنها مسیری طبیعی را ادامه داده‌ایم. سخت نگیریم.

حالا رسیدیم به جمله‌ی اول متن: اگر رسالتی برای بشرامروز قائل باشیم، آن رسالت قطعا یادگیری خواهد بود. چرا؟ چون که این دنیایی است که در آن زندگی میکنیم. جنگ برای افزایش خودآگاهی. ما به نسبت بشری که دنیایش در افسانه‌های یونانی میگذشت خودآگاهی بیشتری داریم. و این همان پیشرفت است. اصلا بگذارید از زاویه دیگری نگاه کنیم:

مجموعه‌ی بشریت از ابتدا تا به امروز را به عنوان  یک موجود واحد در نظر بگیرید. یعنی به کل بشریت  به عنوان یک انسان واحد نگاه کنید. وقتی به این انسان خیلی بزرگ نگاه کنیم، هر انسان کوچکی تبدیل به یکی از سلول‌های این یگانه بشری میشود که روی زمین زندگی میکند. آغازش را نگاه کنید، احتمالا تعداد سلول‌ها کم هستند. جمعیت کم است. مثل یک نوزاد که حجم بدنش کوچک‌تر است و سلولهایش کم هستند. آگاهی او هم کم است. دقیقا مثل یک نوزاد. هیچ شناختی از محیط ندارد. کم کم بزرگ میشود و رشد میکند. هم زمان با این بزرگ شدن دانش بدست می‌آورد و محیطش را میشناسد. مثل کودکی که به دبستان میرود و کم کم انقدر بالغ میشود که کنترل محیطش را به دست میگیرد( مثلا در هفده سالگی که میشود مساوی امروز ما) و بعد روزی ازدواج میکند، کودکی بدنیا می‌آورد که از خودش بهتر است و در نهایت میمیرد. اما کودکش مسیر آگاهی اورا ادامه میدهد.

برای یک نوزاد این فرایند هفتاد سال طول میکشد و برای بشریت ملیون ها سال طول میکشد.

 

نوجوان تازه سیبیل درآورده بشریت، به همراه چند سلول تکامل نیافته از بدنش
نوجوان تازه سیبیل درآورده بشریت، به همراه چند سلول تکامل نیافته از بدنش

در این انسان بزرگ، انسان های کوچک در حکم سلولهایی هستند که بدنیا می‌آیند یا تقسیم میشوند و میمیرند. بشر بزرگ مثل خود ماست.(فراکتال‌ها) ما با مردن سلولهایمان نمیمیریم رشد میکنیم. بشریت هم با مردن ما از بین نمیرود، بلکه سلولی بهتر را جایگزین میکند.

این داستان بشریت به عنوان یک موجود یگانه است. داستان تاریخ است، شاید امروز این بشر کلیه‌ای به نام خاورمیانه داشته باشد که سرطان دارد، یا کنترل قوی ترین بازویش را چنان از دست داده که گلوی خودش را میفشارد اما در تصویر کلی تمام تلاش این بشر در طول تاریخ صرفا و صرفا افزایش آگاهی و کنترل بر محیط بوده است. دقیقا به مثابه یک انسان. و این همان کاری است که ما باید به عنوان یک سلول از این موجود عظیم الجثه انجام بدهیم. افزایش آگاهی. و آن ممکن نیست مگر با یادگیری. این استدلالی است که برای جمله‌ی اول متن دارم. یادگیری و تلاش برای افزایش خودآگاهی مهمترین وظیفه ماست.

 

 

بخش دوم:

یادگیری توسط چه بخشی از بدن اتفاق می‌افتد؟ مغز، آفرین. ما راه طولانی در پیش  داریم برای این که بفهمیم۱) مغز دقیقا چطور کار میکند؟ ۲) چطور میتوانیم کنترلش کنیم؟ ۳) چطور میتوانیم به چیزی شبیه به آن را بسازیم؟ اما همین الان هم دانسته‌های زیادی در مورد مغز داریم. دانستن آن‌ها کمک میکند که تصویر کوچکی از آنچه که هنگام یادگیری درون جمجمه مان میگذرد داشته باشیم، تا بتوانیم به فرایند کمک کنیم. ابتدا چند فکت در مورد مغز میخوانیم و بعد به سراغ بحث اصلی میرویم:

درپرانتز: من طرفدار تشبیه مغز به کامپیوتر هستم، اما حقیقت این است که مغز یک کامپیوتر نیست. ما این اشتباه را بارها در طول تاریخ در مورد مغز انجام داده‌ایم. ابتدا آقای افلاطون فرمودند که مغز نقش خنک کننده در بدن را دارد. بعد با ابداع مدل مزاجی و سیستم های هیدرولیک مدلی برای توضیح مغز ساختیم که در آن مغز نقش متعادل کننده را داشت. بعدتر با اختراع ماشین و نزدیک به انقلاب صنعتی آقای دکارت مغز را به یک ماشین با پیچ و مهره تشبیه کردند و امروز ما آن را به کامپیوتر تشبیه میکنیم. در واقع ما آن را به پیشرو ترین اتفاق ممکن عصرمان تشبیه میکنیم. حقیقت این است که شاید در دریافت، پردازش، خروجی شباهت‌هایی با کامپیوتر داشته باشیم، اما در مورد مرحله پردازش تقریبا هیچ‌چیز نمیدانیم و کمی ساده انگارانه است که اگر مغز را سخت افزار و ذهن را سافت ور در نظر بگیریم. به هر حال، جماعتی در حال کار روی این موضوع هستند واحتمالادر بازه‌ی حیات ما مشخص شود که مغز چقدر به یک کامپیوتر شبیه است و چقدر نیست.

فکت شماره یک: درباره ماهیت فیزیکی مغز باید بگوییم که ژله‌ای است:)‌ یعنی این برای من خیلی جالب و عجیب بود، حالا نه که زیاد درباره‌ی جنس مغز فکر کرده بودم اما ژله‌ای؟ 🙂 بعد هم این که مغز حسگر عصبی درد ندارد، کوزه گر از کوزه شکسته آب میخورد. به همین دلیل به نظرم راحت ترین راه خودکشی شلیک به مغز است، چرا که درد چندانی را متوجه نخواهید شد.

فکت شماره دو: دلیل شکل عجیب مغز این‌ است که مچاله شده است. برای این که جای کمتری بگیرد و در جمجمه‌مان جا شود. اگر مغز را بکشیم مثل یک کاغذ پهن میشود، در ابعاد ۲۵*۲۵ اگر اشتباه نکنم. و به نظرم خیلی خوب است که این اتفاق افتاده است. فرض کنید روی سر کراشتان یک سفره ماهی سخنگو بود؟ جالب نبود اصلا.

apple
خوشبختانه  بر خلاف اپل، طبیعت یک اشتباه در طراحی را دوبار تکرار نمیکند

     فکت شماره سه: این را بارها گفته‌ام اما مغز در یک ساده ترین تقسیم بندی ممکن، شامل دو بخش است. مغز باستانی و نئوکورتکس. مغزباستانی همان لایه های زیرین مغزمان است که از رفقای مارمولکمان در جریان تکامل به ما به ارث رسیده است و مسئولیت پایه‌ای ترین اعمال ما را دارد، که عموما غیر ارادی هستند. میل به بقا، تنفس و … . و نئو کورتکس همان بخش پیچ در پیچی است که مارا از پسرعمو های عزیزمان شامپانزه‌ ها، متمایز کرده است. عکس یک میمون را بردارید و به جمجمه کوچکشان و پیشانی کوچکترشان دقت کنید، دلیل این که ما میتوانیم فکر کنیم و سخن بگویم یا در درجه خودآگاهی بالاتری از از آنها باشیم همین تفاوت حجم مغز و جمجمه است. (البته آن‌ها هم نئوکورتکس دارند، در واقع همه‌ی پستانداران نئو کورتکس دارند، ما انسانها کمی بیشتر آن را توسعه داده ایم)

فان فکت: ظاهرا اندازه‌ی مغز ربط غیر مستقیمی به هوشمندی دارد. بین پستانداران ما بزرگترین نسبت مغز به اندازه‌ی بدن را داریم. بعد پسرعموهای پشمالویمان قرار دارند و بعد دلفین ها. نکته‌ی جالب این که نئو کورتکس در جریان تکامل به رشدش ادامه میدهد. آن ها که توفیق دیدار نگارنده را داشته‌اند میدانند که او یک کله لوبیایی است. کله لوبیایی به کسانی اطلاق میشود که پیشانی جلو آمده‌ای دارند که ظاهرا فضارا برای شکل‌گیری شبکه‌ی عصبی بیشتر فراهم میکند (اختلاف هست سر این موضوع بین علما). یک لوبیا را عمودی بگیرید و از نیم رخ نگاه کنید تا وجه شبه را درک  کنید. تا قبل از اختراع سزارین ظاهرا شانس بدنیا آمدن کله لوبیایی‌ها کم بوده است و به همین دلیل است که کمتر از آنی هستند که شما اسمشان را شنیده باشید.

سیروان-خسروی
یک کله لوبیایی معروف ( به مساحت پیشانی و نقطه‌ی اغاز بینی دقت کنید)

مغز مثل دیگر اعضای بدن ما، از سلولها تشکیل شده است. اما سلولهای مختص به خودش. به سلول هایی که مغز را تشکیل داده اند نورون میگویند. مغز انسان به طور متوسط حدود شصت میلیارد نورون دارد. نرون ها توسط پایانه های عصبی (اکسون ها) به هم متصل شده اند و با هم ارتباط برقرار میکنند. (علوم پنجم دبستان)

یک نورون (Blah blah blah)
یک نورون (Blah blah blah)

 پرانتز طولانی اما مهم درباره‌ی ذهن: به یک درک کلی از سخت افزار  رسیدیم. حالا ذهن چیست؟ ببیند ما در کامپیوتر یک قدرت سخت افزاری فراهم میکنیم و بعد روی آن مثلا سیستم عامل نصب میکنیم. اما در مغز اوضاع به این شکل نیست. ما حدود شصت میلیارد نورون داریم و هیچ ایده‌ی لعنتی نداریم که آنچه که به آن ذهن میگوییم چطور بوجود می‌آید. مثلا قیاس کنید با یک عضو دیگر بدن، مثلا معده. ما سلولهای معده را با گوناگونی شان میشناسیم، ورودی و خروجی را میدانیم و همچنین میدانیم پروسس آن (هضم) چگونه اتفاق می‌افتد. در مورد مغز ما سخت افزار را با تقریب خوبی میشناسیم. ورودی و خروجی آن را لمس میکنیم اما در مورد این که آن درون چه اتفاقی می‌افتد، چیزی نمیدانیم. مسئله‌ی اصلی هم همان مسئله‌ی اصلی خودآگاهی است که در اول متن گفتم. ما نمیدانیم چطور خودآگاهیم و اصلا خودآگاهی چیست.برای همین است که نمیتوانیم کامپیوتر های خودآگاه بسازیم و سرعت رشد هوش مصنوعی در صد سال اخیر تا این حد کند بوده است.  اگر مغز و نورون هایش را یک سیستم پیچیده در نظر بگیریم، ذهن و خودآگاهی چیزی است که بر آن Emerge میکند یا پدید می‌آید(رفرنس به آقامون شعبانعلی). مثلا اقتصاد. ما آن را درک میکنیم، حتا سعی میکنیم ساختار آن را کنترل کنیم اما چیزی نیست که ما آن را بوجود آورده باشیم. اقتصاد روحی است که بر کالبد اجتماع ظهور کرده. اگر شصت میلیارد نورون مغز را به مشابه یک انسان بگیریم، خودآگاهی و ذهن مانند اقتصاد میشوند چیزی که بر آن ظهور کرده اند.تصوری که در ذهن من هست در زمینه ساختن یک کامپیوتر خودآگاه، تقریبا از این جنس است که داریم آنقدر شانسمان را با الگوریتم هایی (که هدف مشخص دارند) امتحان کنیم تا آن میان به شکل تصادفی خودآگاهی بوجود بیاید. همانند کاری که طبیعت انجام داده است.همانطوری که همه کشفیات بزرگامان را انجام داده ایم. خودآگاهی ما یک اتفاق تصادفی است. ما هم در جستجوی یک تصادف هستیم. البته نه که هیچ چیز از مغز ندانیم، مثلامغز ما در پیشبینی الگوها فوق العاده است (درواقع اصلی ترین ویژگی آن است) و بیشتر الگوریتم های کامپیوتری امروز هم از همین کوچه پیشبینی به مسیرشان ادامه میدهند. اما این که یک نقشه‌ی کامل از این که مغز چگونه کار میکند داشته باشیم؟ نه نداریم.

خب همه‌ی این‌ها را گفتیم که به اینجا برسیم، ما تا همین پنجاه سال پیش ما فکر میکردیم که ساختار مغز ثابت است. یعنی اگر کسی با استعدادی بدنیا می‌آید همان است که هست. هر بخش مغز مسئولیت خودش را دارد و خلاصه مغز خیلی استیبل و ساکن است(نظر اقای کانت) اما امروز فهمیده ایم که اینطور نیست.

به شکل خیلی خلاصه اتفاقی که باعث شد متوجه این موضوع بشویم، بررسی مغز افرادی بود که صدمه‌های جسمی دیده بودند. کسی که دستش قطع شده بود، در مدار های عصبی‌اش تغییراتی حاصل شده بودند. در واقع پس از این که بیکار شده بودند، به کمک دیگر بخش‌های بدن رفته بودند. دلیل این که حس بویایی یک نابینا قوی تر از یک انسان معمولی است هم همین است،عصب های پردازش تصویر بیکار نمینشینند و به کمک بخش‌های دیگر میروند. در واقع مغز خاصیت لاستیکی دارد. میتواند تغییر شکل بدهد. این موضوع خیلی خیلی خیلی عجیب است و میتواند فوق العاده سود مند باشد.

تنها راه تغییر شکل مغز این است که بلایی سر خودمان بیاوریم؟ نه خیر. ظاهرا تکرار با فرکانس بالای یک فعالیت میتواند باعث تغییر شکل مدارهای عصبی شود. اجازه بدهید،با کمک تصاویر جلو برویم.

مغز مچاله شده ما در جمجمه مان
مغز مچاله شده ما در جمجمه مان

 

مغزی که آن را در آورده ایم و سعی کرده‌ایم آن را اتو بکشیم.

چیزی که میگویم بی نهایت غیر علمی است اما میتواند به درک آنچه که واقعا در مغز اتفاق می‌افتد کمک کند. آن چروک‌های تصویر دوم را نگاه کنید، فرض کنید آنها مدارهای مغزی ما هستند. راه رفتن، توانایی حرف زدن، مهارت هایی که در طول زندگی کسب کرده‌ایم، مثلا رانندگی کردن و… . حالا فرض کنید میخواهید مدار جدیدی در این صفحه بوجود بیاورید، آن را یک بار تا میکنید و دوباره صاف میکنید. چه اتفاقی می‌افتد؟ رد ملایمی روی صفحه می‌افتد، برای این که مدار را محکم تر کنید چه میکنید؟ دوباره از همان رد قبلی آن را تا میکنید. اینبار کاغذ مقاومت کمتر میکند و چروک عمیقتری روی کاغذ می‌افتد.اگر به اندازه‌ی کافی این فعالیت را انجام دهید، آن چروک تبدیل به بخشی از هویت صفحه می‌شود. این اتفاقی است که در زمان یادگیری در مغز می‌افتد.

اگر چیزی را خوب یادگرفته باشید حتما چنین چیزی را تجربه کرده‌اید. تکرار میتواند مهارت شما را و سرعت شما را افزایش دهد.

تجربه‌ی شخصی: من در هماهنگی ذهن و بدن افتضاح هستم. واقعا افتضاح. کافیست رقصیدنم را ببینید تا پی به عمق فاجعه ببرید یا بگذارید رفرنس مناسب بدهم، من دقیقا همانی هستم که زنگ‌های ورزش تیمی اورا برنمیداشت و میرفت پینگ پنگ و شطرنج بازی میکرد. نمره ورزش من در کارنامه از باقی نمره‌هایم پایین‌تر بود. امیدوارم متوجه شده باشید، با چه موجودی طرف هستید. حالا همین موجود سه سال پیش گواهینامه گرفت و نه تنها بد رانندگی نمیکند بلکه خوب رانندگی میکند و تا به حال هم تصادفی نداشته است. چرا؟ تکرار، تکرار، تکرار. با این که از قبل از گرفتن گواهینامه پشت فرمان نشسته بودم اما در یادگرفتن رانندگی افتضاح بودم. مربی‌ام کلافه شده بود، اما آنقدر صبر داشت تا همه چیز را بارها و بارها تکرار کند. سه بار افتادم تا گواهینامه گرفتم اما گرفتم. و خوب رانندگی میکنم، چرا؟ چون در بی استعدادترین چیزی که هستم تکرار کردم.

نه تنها مهارت های جسمانی بلکه حتا با تکرار مهارت های ذهنی هم مغز ما تغییر میکند، آزمایش معروفی وجود دارد در مورد راننده تاکسی‌های لندنی که به دلیل درگیری شدید با آدرس یابی و خیابان ها، آن بخش مغزشان که مربوط به تفکر فضایی است بزرگتر از یک انسان عادی است و این به این میتواند این را هم توضیح بدهد که چرا اعضای یک صنف خیلی شبیه به هم میشوند. به توییتر برنامه نویس‌ها نگاه کنید.یا به استروتایپ موجود در مورد موضع‌گیری سیاسی راننده تاکسی‌ها فکر کنید.

 (هشدار: ممکن است بند زیر را حاوی خودستایی بیابید و بالا بیاورید، تلاشم را کردم که اینطور نباشد و صرفا ارزش تجربی‌اش منتقل شود با این حال اگر خواستید میتوانید از خواندش صرف نظر کنید)

تجربه شخصی :در دوره‌ی دبیرستان در جشنواره‌ی خوارزمی شرکت کردم و رتبه‌ی کشوری گرفتم. آن زمان ایده خیلی مهم بود. در واقع مثل دنیای واقعی ایده تنها ده درصد ماجرا نبود. نود درصد ماجرا بود و در شرایط گلخانه‌ای به ما میفهماندند اگر ایده‌تان خوب باشد تمام است(اشتباه بزرگ نظام آموزشی). این تفکر اشتباه باعث شد من به مدت زمان طولانی(شاید دو سال) هرشب، راه بروم و حداقل پنج ایده که برای خوارزمی مناسب باشد را روی کاغذ بنویسم. این فعالیت به شکل ناخودآگاهی باعث شد عضلات ایده‌سازی من تا مدت زمان زیادی فوق‌العاده نیرومند باشند. درواقع کافی بود به یک دیوار سفید نگاه کنم و ایده‌ی مربوط به بیزنس از آن استخراج کنم. حالا بماند که این بعدا چقدر من را عقب انداخت، اما مشخصا عضلات ایده سازی ذهنم تقویت شدند. غیرعلمی است اما حتا بالا رفتن حرارت در حین ایده دادن در قشر جلوی پیشانی‌ام را حس میکردم، حتا زمانی نشستم فلوچارتی از همه راه‌های رسیدن به ایده جدید کشیدم که شاید روزی در وبلاگ متنی در این زمینه منتشر کردم. همه‌ی این داستان‌ها ادامه داشت تا زمانی که کار اصلی من تبدیل شد به کد و نوشتن مقاله. دوکاری که بیشتر از خلاقیت با بخش منطقی مغز سروکار دارند، میتوانم بگویم هنوز هم خلاق هستم اما به هیچ وجه اوضاع مثل گذشته نیست. کمتر کار کشیدن از عضلات خلاقیت در یکی دو سال گذشته به شکل واضحی باعث افت آن‌ها شده و از این موضوع ناراضی نیستم، به جایش حس میکنم عضلات استدلالی‌م قدرت بیشتری گرفته‌اند. اما نکته خوشحال کننده اینجاست که با تمرین و تکرار میشود هر بخشی از مغز را تقویت کرد.

Brain_1
تقویت ذهن شباهت زیادی به تقویت عضلات دارد. تکرار، تکرار، تکرار

خبر بد این که ظاهرا واقعیت به تجربه‌ی من نزدیک است. مغز خاصیت پلاستیکی دارد اما به حالت قبل برنمیگردد. به این معنی که با دولوپ کردن یک مهارت جدید ممکن است شما مهارت‌های قبلی را از یاد ببرید یا در آن‌ها ضعیف شوید. و این اتفاقی است که در هنگام یادگیری موضوعات جدید باید به آن فکر کنیم. آیا می‌ارزد؟ در مهارت قبلی قوی‌تر شوم یا مهارت جدید یادبگیرم؟

البته در این میان باید این را هم یادمان باشد:

یک:  دانش با مهارت تفاوت دارد هرچند ما برای هردو از فعل یادگیری استفاده میکنیم. دانستن یک چیز با توانایی درست انجام دادن یک چیز تفاوت دارد. شناختن کلاج دنده و فرمان با رانندگی کردن تفاوت دارد. برای همین است که با دیدن ویدیو و خواندن کتاب( اشتباهی که من انجام دادم) کسی برنامه نویس نمی‌شود. ذخیره اطلاعات حداقل در ظاهر ساده‌تر از فراگیری مهارت هاست. برای یادگیری مهارت‌ها نیاز به تکرار داریم. یادگیری مهارت با دانش را خلط نکنیم.

دو: استعداد و زمینه‌ی ژنتیکی واقعا وجود دارد. گلدول در یکی از کتاب‌هایش میگفت دلیل خوب بودن چینی ها در ریاضیات نحوه‌ی کاشت دانه‌های برنج و برداشت آن ها در فیلد های منظم در زمین‌هایشان است که زمینه ژنتیکی ریاضیاتی را فراهم کرده است. موارد این چنینی قطعا وجود دارد و مهم است که هرکس استعداد‌های خودش را بشناسد و نقاط ضعف و قوت خودش را بداند اما این اصلا و ابدا به این معنی نیست که اگر در حوزه‌ای ضعیف بودیم نخواهیم توانست به سطح متوسط و لازمی در آن مهارت برسیم. تجربه‌ی من و احتمالا علم میگوید که میشود.

سه: مغز به هیچکس امضا نداده است که تغییراتش حتما در راستای مثبت باشند. ساعت‌ها مصرف محتوای تلگرام توییتر اینستاگرام تاثیر خودش را بر روی ساختار مغز ما خواهد گذاشت قبل از آن که حتا متوجه شویم. خوب است که حواسمان به این موضوع هم باشد.

بخش سوم: چگونه در کمتر از بیست ساعت هرچیزی را یاد بگیریم؟

آنچه اینجا مینویسم ترکیبی از تجربه‌ی شخصی خودم و یک سخنرانی تد از آقای کافمن است(سخنرانی در یک رویداد تدایکس است و در سایت خود تد در دسترس نیست و همچنین متاسفانه زیرنویس فارسی یا انگلیسی ندارداما زیرنویس فارسی و انگلیسی دارد). اخیرا و با سرچ مجدد متوجه شدم که آقای کافمن این ایده را تبدیل به یک کتاب کرده است، با عنوان بیست ساعت اول، کتاب را نخوانده‌ام اما یک نگاه به وبسایتش بیاندازید.٫

joshkaufman-headshot
کچل‌ها دست از سرما برنمیدارند

قانون ده هزار ساعت

قانون ده هزار ساعت را حتما شنیده اید. از کتاب پرفروش Outliers آقای گلدول بیرون آمده است. که در زبان عامه تبدیل به این شده است: برای تسلط کامل به یک مهارت باید ده هزار ساعت روی آن زمان بگذارید. وا د ف*؟ حالا اگر بخواهیم منصف باشیم اقای گلدول در کتابش میگوید برای تبدیل شدن به یک متخصص در یک حرفه نیاز به ده هزار ساعت زمان هست. مثلا بیتل‌ها با این مقدار ساعت تمرین دنیا را در نوردیدند یا مثلا آقای بیل گیتس به این دلیل پول‌دار ترین مرد دنیا شد که از نوجوانی در دبیرستانش به کامپیوتر دسترسی داشته است. خب ظاهرا قانون ده هزار ساعت ایز توتالی بولشت.

اصل قانون برمیگردد به یک مقاله علمی در گذشته نه چندان نزدیک، که در رشته های شدیدا رقابتی و مبتنی بر توانایی فردی مثل نوازندگی، شطرنج و … برای تبدیل شدن به یک متخصص در سطح بین المللی نیاز به ده هزار ساعت تمرین داریم و ظاهرا آقای گلدول به مثابه دیگر کارهایشان این مقاله را برمیدارد و تبدیل به یک پیام عمومی میکند: برای یاد گرفتن هر چیزی  نیاز به ده هزار ساعت تمرین دارید. این مقاله از بیزنس اینسایدر را بخوانید تا ببینید ده هزار ساعت چقدر قانون محدودی است و چقدر بی ربط به دنیای واقعی که ما در آن زندگی میکنیم.

همانطور که در بخش دوم گفتم تمرین اثر دارد خیلی هم اثر دارد. در واقع روی اثر اصلی تمرین روی پرفورمنس است به این شکل:

Practice Time
با تمرین بیشتر سرعت عملکرد مان بیشتر میشود

دلیل این افزایش سرعت قانونی است در مغز به اسم قانون هب:

hebb law
قانون هب: نورون هایی که باهم شلیک میکنند(روشن میشوند یا هرچی)  با هم سیم کشی میشوند.

دلیل افزایش سرعت ما در انجام اعمالی که زیاد آن ها را انجام میدهیم، شکل گیری مدار بندی های جدید و قوی تر شدن آن هاست. همانطور که در بخش دوم گفتیم. تا کردن یک کاغذ بعد از بار پنجاهم بسیار ساده‌تر میشود. مغز هم همین است.شکل گیری عادت را هم میشود با همین قانون هب توضیح داد، که از حوصله‌ی این مقاله خارج است.

پس بله قطعا تکرار در یادگیری موثر است اما آیا واقعا برای یادگیری یک مهارت به ده هزار ساعت زمان نیاز داریم؟ پنج سال کار تمام وقت؟ آیا ما میخواهیم در هر مهارتی که یاد میگیریم یک متخصص در سطح جهانی باشیم؟

Screenshot from 2017-06-28 20-34-06
خط چین مشکی جایی است که شما میگویید یک مهارت را یاد دارم.

نقطه‌ی شروع نمودار همان مرحله‌ای است که همه ما خوب با آن آشنا هستیم. در یک موضوع افتضاحیم هیچ چیز از آن نمیفهمیم. آقای کافمن میگوید شیب پیشرفت در نقاط اولیه یادگیری یک مهارت، بسیار بسیار تند است. یعنی میزان کمی تمرین به میزان زیادی پیشرفت میرسیم(احتمالا این را تجربه کرده باشید). آن خط چین مشکی جایی است که ما میتوانیم بگوییم یک مهارت را یاد گرفته ایم. چقدر طول میکشد تا به آنجا برسیم؟ آقای کافمن میگوید ۲۰ ساعت. ۲۰ ساعت تمرین مفید میتواند ما را در تقریبا هر مهارتی به نقطه‌ای برساند که بگوییم ما آن مهارت را یاد داریم.

۲۰ ساعت تمرین میشود حدود پنجاه پومودورو، اگر روزی دو پومودورو انجام بدهید، میشود حدود ۲۵ روز.

یک ماه، روزی پنجاه دقیقه؟‌ برای یادگیری یک مهارت منصفانه به نظر می‌آید نه؟  فریم‌ورکی که آقای کافمن برای یادگیری پیشنهاد میدهد چهار ضلع دارد و به این شکل است.

 الف: شکستن یک مهارت به بخش‌های کوچکتر:

هر مهارت شبیه به تعداد بزرگی از مهارت‌های در هم تنیده به نظر میرسد.مثلا یادگیری زبان انگلیسی . شکستن آن به پارت‌های کوچکتر میشود: خواندن، نوشتن، حرف زدن، گوش کردن. یک بار دیگر آن را بشکنیم. مثلا مهارت خواندن تقسیم میشود به کلمات و گرامر. یک بار دیگر: کلمات پر کاربرد و باقی. ساختارهای اصلی  گرامری و باقی. خب حالا گفتن این که میخواهم کلمات پرکاربرد را یاد بگیرم ساده‌تر از میخواهم زبان انگلیسی یاد بگیرم نیست؟ یا مثلا یک مهارت بدنی را در نظر بگیریم. رقصیدن. میخواهم رقصیدن یاد بگیرم. فرض کنید رقص ایرانی؟ چطور آن را بشکنیم؟ من باشم میگویم. حرکات پا. حرکات دست و حرکات تنه. شکستن مهارت به بخش‌های کوچکتر باعث میشود، بتوانیم راحت تر سراغ آن برویم اما فایده‌ی اصلی آن چیز دیگری است:

 درباره قانون پارتو قبلا اینجا نوشته ام. به طور خیلی خلاصه میشود که ۸۰ درصد رویداد‌ها از ۲۰ درصد عوامل ناشی میشوند. هشتاد درصد یک مهارت از بیست درصد مواد آموختنی تشکیل میشود. این در مورد تقریبا همه مهارت هایی که من تا به حال یادگرفته‌ام صادق بوده است. مهمترین فایده‌ی شکستن یک مهارت به اجزای تشکیل دهنده‌اش. توانایی تشخیص این موضوع است که کدام بخش‌ها، بخش‌های اصلی مهارت هستند و کدام‌ها تزئینات جانبی هستند. این کمک بسیاری میکند که در یادگیری سریع‌تر حرکت کنیم و راحت‌تر حرفه‌ای شویم. پس مهارت ها را به قطعه های کوچکتر بشکنید و تکه های اصلی آن را انتخاب کنید.

ب: خود اصلاحی:

ما چرا به مدرسه میرویم؟ چرا به معلم نیاز داریم؟ برای این که خطا‌های مارا اصلاح کند. یادگیری از طریق اصلاح خطا یک امر طبیعی است. ظاهرا خود طبیعت هم با همین روش کارش را پیش میبرد. آقای کافمن میگوید منابع آموزشی را جمع کنید اما نه برای به تعویق اندازی. برداشتن بیست کتاب حجیم وگفتن این که میخواهم برنامه نویسی یاد بگیرم بعد از این که تمام این‌ها را خواندم، به تعویق اندازی است. منابع آموزشی را جمع کنید و قسمت های اصلی مهارت را یاد بگیرید و به مرحله‌ای برسید که بتوانید خطا‌های خود را اصلاح کنید. آموزش رقص؟ از خودتان فیلم بگیرید. زبان؟ از اپلیکیشن های تشخیص خطا استفاده کنید. کد؟ کدتان را بگذارید گیتهاب و لینکش را بدهید ممد جهانی. اصلاح خطا بخش مهمی از یادگیری است.

ج: موانع یادگیری را برطرف کنید

خب به حوزه‌ تخصص من رسیدیم. یادگیری کار سخت و طاقت فرسایی است. انرژی زیادی از مغز ما میگیرد و فرایند کندی است. پتانسیل زیادی برای به تعویق انداخته شدن دارد. یکی از کارهایی که برای جلوگیری از این به تعویق اندازی میتوانید انجام بدهید این است که موانع را برطرف کنید. نوتفیکیشن ها را خاموش کنید. موبایل را در دسترس نگذارید. اگر کد میزنید آی دی ای ها و رفرنس های لازم را تهیه کنید. وسط یادگیری نباید دنبال وی پی ان باشید برای دیدن یک ویدیو یوتیوب.

د: بیست ساعت تمرین کنید

چرا اصلا بیست ساعت؟ آغاز یادگیری موضوع جدید خیلی خیلی سخت است. چرا که ما نمیخواهیم احمق به نظر برسیم اما وقتی درباره‌ی یک موضوع شروع به یادگیری میکنیم احمق به نظر میرسیم. احمق به نظر رسیدن بزرگترین مانع بر سر راه یادگیری است و ما باید از آن گذر کنیم. با متعهد شدن به این که حداقل بیست ساعت این شرایط را تحمل میکنم، میتوانیم از سختی اولیه یادگیری یک موضوع جدید عبور کنیم. و این راز پشت این فریم ورک است. در کودکی دارو خورده اید. چشم‌ها را میبستیم، من بینی ام را هم میگرفتم سریع دارو را قورت میدادم و بعد از آن هرچه که میتوانستم آب میخوردم. داستان یادگیری و این بیست ساعت هم همین است. بعد از بیست ساعت شما دارو را خورده اید و پرداختن به موضوع لذت بخش‌تر میشود.

اقای کافمن در پایان سخنرانی سازی شبیه به گیتار را برمیدارد و بخش های مختلفی از آهنگ‌های معروف معاصر آمریکایی را در سه دقیقه اجرا میکند. و در انتها همانطور که میشود حدس زد میگوید: با این چند دقیقه نواختن مدت زمانی که من درگیر یادگیری این ساز بودم، بیست ساعت شد. تشویق حضار.

اما چگونه؟ میگوید: به کتاب های آموزشی نگاه کردم و دیدم واو صدها کورد وجود داره و من نخواهم توانست آنها را نگاه کنم، به آهنگ‌های اصلی نگاه کردم و دیدم چهار یا پنج کورد بخش بزرگی از تمام آن ها تشکیل داده اند و دتس ایت. نوازندگی را یاد گرفتم.Screenshot from 2017-06-29 08-29-08

از دوستان موزیسینم(که کم هم نیستند) میپرسیدم، تایید کردند که بله بخش بزرگی از آهنگ های پاپ را میشود با چند یادگیری چند آکورد اصلی گیتار یاد گرفت. همان اصل پارتو و قانون هشتاد بیست.

ممکن است بپرسید آیا خودت هم امتحان کردی این روش را؟ باید بگویم بله. فرانت اند آخرین چیزی است که به من ربط دارد اما همیشه میخواستم حداقل به اندازه‌ی اصلاح قالب‌های وردپرس و ساختن صفحات استاتیک از آن سردر بیاورم. با کورس‌های خیلی خلاصه سایت W3Schools شروع به یادگیری کردم. اچ تی ام ال، سی اس اس و بوت استرپ مجموعا هفده ساعت طول کشیدند. بعد هفده ساعت موفق شدم چند پروژه‌ی حداقلی که در ذهنم بود را انجام دهم. مثلا پروژه لاگ یکی از آن‌هاست. اوکی قبول دارم. با بیست ساعت حرفه ای نمیشوید ولی الان  من از ۹۹ درصد انسان‌های کره زمین بیشتر به تکنولوژی های فرانت اند مسلطم. و احتمالا با کمتر از بیست ساعت تمرین و پروژه دیگر میتوانم کسانی را راضی کنم که به من بابت کاری که میکنم پول بدهند. نمیگویم حرفه‌ای میشوم، میگویم به مرحله پول گرفتن برای انجام یک کار با آن مهارت میرسم. اصلا چرا راه دور برویم همین اعتماد به نفس من میتوانم طراحی فرانت اند انجام دهم باعث شروع پروژه‌ای شد که امروز درگیر آنم. شما فرض کنید هر جوان ایرانی این پست را بخواند و شروع به یادگرفتن مهارت کند. در کمتر از دو ماه مشکل بیکاری حل میشود:)) تمام شد یکی از بحران های بزرگ مملکت را حل کردیم:))

 

تقریبا تمام شد. به مرز پنج هزار کلمه رسیدیم و این طولانی ترین پست وبلاگ تا به امروز است.به عنوان کلام آخر این که، بزرگترین مانع ما در یادگیری هوش پایین، کم بودن توانایی های ژنتیکی یا کمبود منابع یادگیری نیست. بزرگترین مانع یادگیری، مانع احساسی است، مانع احساسی این هاست:

من از کامپیوتر سر در نمیارم.

ما خانوادگی ریاضی مون ضعیف بوده.

من هماهنگی جسم و ذهنم خیلی پایینه.

من از زبان عربی اصلا بدم میاد.

من رو به زور مجبورم کردن این رشته رو بخونم.

من اصلا از رانندگی میترسم.

و …

اگر بر این موانع احساسی غلبه کنیم، هر انسانی میتواند هر مهارتی را فرا بگیرد. اگر نترسیم میتوانیم هر مهارتی را فرا بگیریم. اگر از اشتباه کردن نترسیم. اگر کمال گرایی را کنار بگذاریم. میتوانیم هر مهارتی را که دوست داریم فرا بگیریم. از یادگیری نترسیم. به پیش.

پی نوشت:

اگر تا آخر این نوشته دوام آوردید، از توصیه آن به کسانی که فکر میکنید نیازمند خواندن آن هستند، دریغ نکنید. یادگیری یکی از معدود کارهایی است که میتواند به معنای واقعی کلمه شرایط زندگی ما را تغییر بدهد. با بیست ساعت صرف هوشمندانه‌ی زمان، میتوانیم شرایط زندگی‌مان را برای همیشه تغییر بدهیم. Share it.

 

از کامنت ها:

ببینید اینجا ادعایی مبنی برای این که شما تو بیست ساعت در کاری حرفه ای میشید نشده، صرفا داره میگه و دارم میگم استیج های اول یادگیری سریع تر و راحت تر طی میشه با این متد. هیچکس در بیست ساعت برنامه نویس نمیشه قطعا ولی شما اگر همه کاری که مثلا با پایتون دارید نوشتن یک اسکریپت شخصی بیست خطی باشه بعد بیست ساعت میتونید از پسش بر بیاید. اما طبیعتا راک استار پروگمر نمیشید. و همچنین اگر کار کردن با پایتون رو ادامه بدیدممکنه در اون خیلی حرفه ای هم بشید. خود نویسنده اینجا
https://first20hours.com/programming/
ب ه عنوان کسی که هیچی از برنامه نویسی نمی‌دونسته، توضیح میده چطور با کار با روبی و جیکیل رو برای راه انداختن یه سایت استاتیک رو یاد گرفته. این به نظر من خیلی خوبه، کمک میکنه ادم ها بتونن نیازهای جزئی شون رو تو حوزه هایی که دراون‌ها حرفه ای نیستن برطرف کنن.

من نمیخوام پیانیست بشم اما اگر تو بیست ساعت یاد بگیرم تولدت مبارک رو با کیبرد بزنم اولا خوشحالم دوما بر فرض بخوام ادامه بدم و پیانیست حرفه ای بشم، کار راحت تری دارم نسبت به کسی که قراره تازه دوسال بره کلاس. چرا ؟ چون پریدم تو حوض و اون کار رو انجام دادم. برنامه نویس ها این رو بهتر میفهمن. با انجام دادن کار هست که اون رو یاد میگیریم واگر یک متد باشه که کمک کنه زودتر به مرحله‌ی انجام دادن برسیم. چه بهتر. کل ایده‌ی پشت متد هم همین هست.  نه این که تو بیست ساعت تبدیل به لینوس توروالدز بشید.

روزی که میلیونر شدم (دیوید هانسن)

عنوان این نوشته متعلق به نوشته‌ای است از دیوید هانسن در مدیوم. آقای هانسن  ‌هم-موسس بیس کمپ است و همچنین خالق فریم ورک روبی آن ریلز. برای شخص من عزیز است به این دلیل که نشان داده است هم میتوان نوشت و هم توسعه دهنده بود و هم کارآفرین. دو کتاب معروف هم دارد که به همراه جیسون فرید نوشته است. کتاب‌ها به فارسی و به رایگان ترجمه شده‌اند،با یک سرچ در دسترسند.

در این نوشته دیوید داستان زندگی‌اش را تعریف میکند. به طور خلاصه داستان از کودکی او در یک خانواده‌ی فقیر دانمارکی شروع میشود و تا روزی که پولدارترین کچل دنیا(جف بزوس) بخشی از سهام بیس کمپ را میخرد ادامه پیدا میکند. آقای هانسن یک روز صبح از خواب بیدار میشود و چند میلیون دلار پول در حساب خود میبیند.یک آمریکن ساکسس استوری تکراری.

میگوید تا یک هفته لبخند از صورتم محو نمیشد.بارها نشستم و حساب کردم که اگر تا آخر عمر دست به سیاه و سفید هم نزنم بازهم میتوانم کاملا مرفه زندگی کنم، و مثل رویاهای کودکی‌ام هیچوقت لازم نیست دوباره کار کنم. میگوید هفته‌های اول به پول دست نزدم، به جز خریدن یک تلوزیون بزرگتر و چندین بازی ویدیویی و فیلم و سریال به امید روزی که استفاده شوند. چند هفته‌ای رد میشود تا اولین خرید بزرگش را انجام میدهد. یک خرید کلیشه ای:

روزی که میلیونر شدم
بعید است ندانید اما این ماشین یک لامبورگینی زرد است.

اما کم کم بحران خودش را نشان داد. همه‌اش همین بود؟ ایز دیس هپی نس؟ میگوید مثل فیلمی میماند که در ذهنت بی نهایت منتظر دیدن آن هستی اما امکان ندارد که بعد از دیدن آن هیجانت فروکش نکند. پولدار بودن Overrated شده است. میگوید دوباره نگاه کردم: کد نوشتن، رسیدگی به کارهای بیس کمپ و وبلاگ نویسی وعکاسی چیزهایی بود که در من احساس خوشبختی به وجود می آوردند. پس به آپارتمان کوچک خودم برگشتم و زندگی روزمره‌ام را از سر گرفتم.

میگویدیادم می آید که قبل از دیدن پشت پرده (میلیونر شدن) بارها این حکمت پنهان را از میلیونرها شنیده بودم و با خودم میگفتم: هاها! گفتنش برای تو راحته، تو سهم خودت رو برداشتی. و به نظرم خیلی از افرادی که الان این نوشته را میخوانند این را خواهند گفت. ایرادی ندارد به نظرم یک عکس العمل غریزی است.

و بعد از کوکو شنل افسانه‌ای نقل قولی می‌آورد که تمام انگیزه من برای بازنقل این نوشته در وبلاگ است:

اگر بهترین چیزهای زندگی را رده بندی کنیم، بهترین چیزها در زندگی رایگان هستند و بهترین چیزهای مرتبه دوم، بسیار بسیار گران هستند.
اگر چیزهای خوب زندگی را رده بندی کنیم، بهترین چیزها در زندگی رایگان هستند و بهترین چیزهای مرتبه دوم، بسیار بسیار گران هستند.

و بعد اضافه میکند که اگر بخواهیم قیاس کنیم، فاصله‌ی بین بهترین چیزهای مرتبه اول و دوم خیلی زیاد است در حالی که فاصله‌ی بین بهترین چیزهای مرتبه‌دوم با بهترین چیزهای مرتبه‌ی بیستم آنقدرها هم زیاد نیست.

خب همینجا کارمان با مقاله‌ی آقای هانسن تمام میشود. با ما باشید تا یکی از مهمترین حکمت‌های زندگی را ویژوالایز کنیم.

حرف آقای هانسن کمی پیچیده بود و ترجمه‌ی آن کمی پیچیده‌تر، اگر به زبان نمودار بخواهیم آن را ترسیم کنیم:

Satisfaction-edited

اوکی. زشتی نمودار را بر من ببخشایید. ضمنا پرسپولیس هم سوراخ است و ستاره‌ فقط متعلق به رنگ آبی است اما بعد از اکسپورت گرفتن یادم آمد. بگذریم.

محور افقی نماد هزینه ی مالی است و محور عمودی نماد رضایت آوری چیزها.  همانطور که مشاهده میکنید طبق نظر خانم شنل، مبدع روبی آن ریلز و من:)) خوشبختی آورترین چیزها رایگان هستند(رتبه یک). حرف این همه آدم خفن را قبول ندارید؟ اوکی سخنرانی آقای میهای چیکسنتمیهایی را در تد بشنوید. آقایی که عمرش را در رمزگشایی از احساس خوشبختی گذرانده و به ما میگوید فعالیتی که بیشترین احساس رضایت را در ما بوجود می آورند همان‌هایی هستند که آنقدر در آنها وارد هستیم که وقتی به آنها مشغولیم گذر زمان را متوجه نمیشویم. یعنی دقیقا همان کد زدن، نوشتن و عکاسی برای آقای دیوید هانسن.

واقعا اسمش همین است:)
واقعا اسمش همینه:)

اما قسمت مهمتر نمودار برای من فاصله‌ی کم در ایجاد رضایت بین بهترین چیز شماره ۲ با بهترین چیز مثلا شماره ۱۵ است. بهترین ماشین رتبه ۱۵ مثلا در ایران میشود ۲۰۶ هرچند در افزایش رضایت از زندگی تا یک bmw فاصله دارد اما فاصله‌اش آنقدر که فکر میکنیم نیست. اما از نظر هزینه بسیار متفاوت است. احتمالا بپرسید تو بی ام دبلیو داشتی که بدانی؟ باید بگویم نه ولی در ابعاد کوچکتر همه ما تجربه‌ی پیشرفت‌های مادی و بعد احساس عادی شدن آن را داشته‌ایم. گوشی بهتری خریده‌ایم و بعد از مدتی صبح که آلارمش صدا داده حاضر بوده‌ایم آن را به کسی ببخشیم اما فقط خفه شود. نمره‌ی بهتری آورده‌ایم و برایمان طبیعی شده است. دانشگاه بهتر و … .

حقیقت این است که بخش بزرگی از چیزهایی که به دنبالشان هستیم Overrated شده‌اند. به نظرم مشکلی ندارد. برای بازی زندگی چنین چیزی لازم است. اما مهم هم هست که از یاد نبریم که تفاوت زیادی بین ۲۰۶ و بی ام و نیست و فاصله‌ی هزینه‌ای زیاد بین ۱۵ تا ۲ باعث نشود فکر کنیم از نظر  رضایت از زندگی هم همینقدر تفاوت ایجاد میکنند این کمک میکند که بیشتر در حال زندگی کنیم و از آنچه که هست لذت ببریم و در عین حال هم تلاش کنیم. در واقع خیلی از ما آنچه که میخواهیم را داریم. تنها چیزی که میماند ادامه دادن و لذت بردن است. تیم ملی ایران به جام جهانی ۲۰۱۷ صعود کرده است و دو بازی تشریفاتی در پیش دارد،ما به هدفمان رسیده ایم و صرفا باید از ادامه مسیر لذت ببریم. احمقانه خواهد بود اگر از یک حدی بیشتر برای باخت یا مساوی در بازی های آینده ناراحت شویم. نه؟ این زندگی خیلی از ماست.

قبل از این که جزوه‌ی هرم مازلو را در کامنت‌ها دربیاورید، باید بگویم بله اگر خیلی از نیازهای ضروری زندگی برطرف نشوند نمیشود به این شکل نشست و تز داد که از زندگی‌ات لذت ببر. اما بحثی که من دارم این است که رسیدن به چیزهای خوب شماره بیست خیلی ساده‌تر از رسیدن به چیزهای خوب شماره دو است اما ما فکر میکنیم تا به شماره دویی ها نرسیم نمیشود از زندگی لذت برد. تا ماشینمان یک میلیارد قیمت نداشته باشد نمیتوان احساس خوشبختی کرد حال این که این طور نیست، و بهترین چیزهای زندگی رایگانند. استیو جابز میگوید: سفر خود پاداش است. یعنی همین مسیر لعنتی که طی میکنیم، همه‌ی لذت همینجاست نه در مقصد. چرا که اصلا مقصدی وجود ندارد. باید از مسیر لذت ببریم.

یک نکته دیگر هم بگویم و تمام. یکی که به نظرتان ته لذت‌های دنیوی و خوشی و خوشحالی است رادر نظر بگیرید. مثلا: دی‌کاپریو یا جاستین بیبر(از قیاسش خنده آمد خلق را). اقای بیبر از ۱۶ هفده سالگی تقریبا روی اوج دستاورد های سرمایه دارانه‌ی آمریکایی موج سواری کرده است(شهرت و ثروت و شهوت و الی آخر) همان چیزهایی که خیلی از ما حداقل در ناخودآگاهمان دنبال آنها هستیم. حالا یک بچه‌ی ۱۶ هفده ساله یک قبیله‌ی آفریقایی را در نظر بگیرید. قبیله یعنی واقعا در حال زندگی در یک قبیله است.

جاستین بیبر و پائولو گوبابا

از آنجا که هردوی این دو انسان هستند. هر دو ظرفیت یکسانی برای درک لذت و همچنین درد و رنج دارند. بگذارید بازش کنم. شما آقای بیبر را در نظر بگیرید. اوج شهرت و ثروت از سنین نوجوانی. تقریبا میشود گفت هرچه را که خواسته داشته و دارد. اما آیا توان فیزیولوژیک بیشتری از پائولو برای لذت بردن از زندگی دارد؟ نه متاسفانه. اما این طوری نیست که ما فکر میکنیم. ما عموما فکر میکنیم وقتی که ثروتمند شویم و مشهور شویم به شکل بی‌نهایتی میتوانیم از زندگی لذت ببریم. حال این که توان ما برای لذت بردن از زندگی ثابت است و افزایش پیدا نمیکند. ما یک خطای ذهنی داریم. فکر میکنیم با پول میشود آن سطل را تبدیل به یک گالن کرد، حال این که اشتباه است. تنها اتفاقی که با پیشرفت ما می افتد این است که ظرف را میبریم در چند پله بالاتر قرار میدهیم و نتیجه این میشود که پر کردن آن سخت‌تر و سخت‌تر میشود.

ظرف پائولو میتواند با یک تعریف ساده‌ی رئیس قبیله، یک شکار خوب یا چیزی اینچنینی پر شود اما ظرف آقای بیبر چطور؟ چندتا کنسرت سولداوت شوند تا او ذره‌ای خوشحال شود؟ پوچی سرمایه‌داری همینجاست. برای  دختری که بی ام دبلیو سوار میشود چه کادوی تولدی میتوانید بگیرید که خوشحال شود؟  برای یک دختر معمولی چطور؟

من نمیگویم از این که ظرف را به پله‌های بالاتر ببریم دست بکشیم، نه اصلا، هدفی اگر در زندگی باشد شاید همین باشد، اما میگویم هم زمان این راهم بدانیم که این ظرف را در هر پله‌ی لعنتی که هستیم میشود پر کرد، آن هم نه با متریال‌های سرمایه‌داری( بازار آزاد) بلکه با انجام فعالیت هایی که دوست داریم. این بزرگترین لایف‌هک زندگیست. در هر پله‌ای از پیشرفت که باشید میتوانید با پرداختن به فعالیت‌های مورد علاقه‌تان ظرف رضایت از زندگی‌تان را پر کنید. به نظرم اگر یک چیز باشد که بتواند امثال بیبر را خوشحال کند، آن باید پرداخت به حرفه‌شان باشد. رضایت در درون شکل میگیرد، توسط عوامل درونی. اما خیلی از ما آن را در بیرون جستجو میکنیم.

شوپنهاور در باب حکمت زندگی میگفت: لذت‌ها تنها از پس رنج بدست می‌آیند، پس نمی ارزند. اما میگویم: لذت‌ها از پس تلاش بدست می‌آیند و تنها راه زندگی همین تلاش کردن است، پس تلاش میکنم تا از زندگی لذت ببرم. در توییتر بحثی شکل گرفته بود که حسرت نازونعمت نوه‌ی ملکه‌ی بریتانیا را میخوردند. به نظر باید خوشحال باشیم ما بیشتر از او میتوانیم از زندگی لذت ببریم. اگر بدانیم.