به بهانه‌ی سال جدید: ساختارگرایی به جای هدف‌گذاری

پیش نوشت: با کمی تاخیر سال نو مبارک. با کمی تعجب احتمالا باید توضیح دهم که من به عید اعتقاد دارم:) آن را بیهوده و عبث نمیدانم و کسانی که به آن میپردازند و آن را گرامی میدارند را احمق نمیدانم و تازه خیلی هم آن را دوست دارم و احتمالا او هم مرا دوست دارد.حتا رسم و رسومات بعضا بی‌فایده آن را هم دوست دارم، آن‌ها را وقت تلف کردن نمیدانم و این منفی‌نگری آمریکایی طور را به هرچه که مردم عوام انجام میدهند را خیلی از اوقات نمیفهمم(همین دسته بندی عوام و روشنفکر هم نتیجه همان نگاه است). به نظرم همه‌ی کارهایی که در زندگی میکنیم به نوعی میتواند زیرمجموعه جستجوی حال‌خوب یا سعادت(نه لزوما به معنایی که میشناسیم) معنا شود. و اگر جامعه‌ای ـمطلقا به هر دلیلی- متحد میشود و تصمیم میگیرد که در راستای آن تلاش کند، چرا واقعا از این فرصت برای دریافت و تولید حال خوب استفاده نکنیم؟ طبعا این، ناقض این اصل که در روزهایی که جامعه این کاررا نمیکند ما باید برای خودمان این کار را انجام بدهیم،‌ نیست.اما من تفاوت اساسی میبینم بین روزی که یک نفره سعی میکنم حال خودم و اطرافم خوب باشد با روزی که هفتادملیون نفر سعی میکنند حال خودشان و جامعه شان خوب باشد(البته احسان علی‌خانی استثناست). خلاصه کلام. عید را و سال نو را دوست دارم، همیشه جزو بهترین روزهای زندگی‌ام بوده‌اند و آن را به هرکس که خواننده این سطور است تبریک میگویم. پایان پیش‌نوشت.

با آمدن سال‌نو کاری که خیلی از ما انجام میدهیم، بازنگری سال قبل و هدف‌گذاری برای سال آینده است و طبعا منطقی به نظر میرسد.من هم این کار را انجام میدادم و میدهم. اما موضوعی است که مدت زمان زیادی است که ذهنم را مشغول کرده‌است. هدف گذاری با این که مزیت‌های بسیاری دارد اما واقعی و عملگرا نیست. جدی میگویم. این مثال معروف است که شنبه‌ها و اول ماه‌ها و اول سالها باشگاه‌های ورزشی شلوغند(از افرادی که میخواهند وزن کم یا اضافه کنند) و در انتها احتمالا تعداد زیادی از افراد در باشگاه نمی‌مانند(از جمله نگارنده). مثال‌هایش زیاد است. اگر دانشجو باشید با عهد اول ترم و اول سال جدید که باید درس بخوانم و… احتمالا آشنایید. همین الان هم احتمالا تعدادی هدف برای سال آینده داریم که هیچ تضمینی برای رسیدن به آنها نداریم. بیایید اسم آن را بگذاریم پدیده باشگاه زدگی.

اینجا که میرسد خیلی‌ها این مشکل را ربط میدهند به اراده‌ی ضعیف یا قوی. من حقیقتا معنای این نوع اراده را نمیفهمم. یعنی تا به حال انسانی با اراده‌ی قوی یا بی‌اراده ندیده‌ام. همه آنچه که در اطرافم میبینم انسان‌هایی هستند که شالوده‌ی همه رفتارهایشان ترکیبی از انگیزه و عاداتشان است. احتمالا به کسانی که انگیزه بالا و عادات خوب دارند میگوییم انسان با اراده و آن طرفی ها را هم میگوییم بی‌اراده (واضح است که میشود یک ماتریس چهارتایی ترسیم کرد و بیشتر مثال زد که باشد برای آینده) مشکل من با واژه‌ی اراده اینجاست که از ما سلب مسئولیت میکنند. اگر کسی بگویم اراده‌ام ضعیف است، عزت نفس خودرا پایین می‌آورد اما میتواند فشار انتظارات محیط را از خود کم کند. اما اگر کسی بگوید عادات بدی دارم، اولین چیزی که به ذهن میرسد این است که خب اصلاحشان کن. که این یعنی مسئولیت و انتخاب که از آن گریزان هستیم.  در این‌باره(عادت) باید در آینده خیلی شعبانعلی‌وار یک پرونده درست کنم و اینجا مجال پرداخت نیست.

بگذریم. برویم سراغ موضوع اصلی. چطور از پدیده باشگاه زدگی جلوگیری کنیم یا به اهدافمان برسیم؟ احتمالا سالانه ملیون‌ها نفر این سوال را از خودشان میپرسند اما به پاسخ صحیحی نمیرسند(وگرنه پدیده باشگاه زدگی تکرار نمیشد) فکر میکنم برای جلوگیری از رسیدن به پاسخ غلط (چیزی انتزاعی مثل تقویت اراده) باید مسئله را دوباره تعریف کنیم.

زندگی ما تشکیل شده است از تک تک اعمال و رفتار روزانه ما. به نظرمن زندگی هر فرد یک سیستم است. سیستم تعاریف متعددی دارد که متداول ترین آنها این است: مجموعه‌ای از اشیا(نه لزوما فیزیکی) که با هم همکاری میکنند و هدفی را دنبال میکنند. این تعریف ویکی‌پدیاست. به نظر در برگردان فارسی وقتی میگویم هدفی را دنبال میکند، به نوعی خودآگاهی سیستم را القا میکنیم در حالی که لزوما هر سیستمی خودآگاه نیست. به طور واضح ماشین به هدف رانده شدن ساخته شده اما نه کلیت مجموعه ماشین و نه هیچکدام از اجزای آن به این آگاهی ندارند(حداقل تا زمان نوشته شدن این مقاله). به نظر من زندگی هرفرد یک سیستم است که از مجموعه رفتارهای ارادی و غیر ارادی او تشکیل شده است و ما روی هدف آن کنترل چندانی نداریم.

من سیستم نمیفهمم اما میدانم  سیستم زندگی ما هرچقدر هم پیچیده دو ویژگی‌ کلی دارد. از قوانین ساده‌ای پیروی میکند. غیرقابل کنترل و غیرقابل پیشبینی است اما میتوان به آن جهت داد.

مشکل هدف گذاری این است که به ما این توهم را میدهد که روی سیستم زندگی‌مان کنترل داریم. حال این که نداریم. برگردید به پنج سال قبل. چه چیزی در مورد آینده فکر میکردید؟ چند درصد آن برآورده شد؟ یا اصلا در آن مسیر است؟ ما نمیدانیم تعطیلات که تمام شد چند هزار اتفاق در انتظار نشسته‌اند که نگذارند ما به باشگاه برویم. ما کنترلی روی خلق و خویمان در روزهای بعد از تعطیلات نداریم. نتیجتا هدف کم کردن سی کیلو وزن هرچند در آغاز هیجان انگیز اما در ادامه تبدیل به باری میشود روی دوش ما که نرسیدن به آن لحظه به لحظه حس مارا درباره‌ی خودمان بد میکند.(نگارنده اگر بخواهد هدف بگذارد احتمالا باید سی کیلو وزن اضافه کند). در حالی که این تقصیر ما نیست.فقط این را کسی به ما نگفته است که سیستم زندگی پیچیده‌تر از آن است که بتوانیم آنرا با نیروی اراده یا یک تصمیم رام خود کنیم.

پس چه کنیم؟ از چاقی بمیریم؟ این ترم هم مثل ترم‌های قبل مشروط شویم؟ نه. به نظرم اولین گام این است که بیخیال اهداف شویم. هدف گذاری مثل فست فود است. در کوتاه مدت لذیذ خوشحال کننده است و در بلند مدت پدر در می‌آورد و احساس مارا نسبت به خودمان بد میکند. خیلی از ما خوشحال بودنمان را موکول میکنیم برای بعد از رسیدن به هدف. حال این که ممکن است به هدف نرسیم یا وقتی هم که میرسیم خوشحالی آن دوامی ندارد و تازه باید دنبال هدف  جدید بگردیم و مثل یک موش در دایره به دنبال پنیر. پس مشکلات زیادی همراه با هدف گذاری هست.

بعد که بیخیال اهداف جذابمان شدیم وقت آن است که به اجزای سیستم زندگی‌مان توجه کنیم. یعنی تک به تک رفتارهایمان. در زمان حال. به ساختار سیستم زندگی‌مان. که مجموعه از رفتارو عادت های ماست. اگر  به جای اهداف روی ساختار زندگی متمرکز شویم. روی چیزی تمرکز کرده‌ایم که تاحد زیادی در دایره کنترل ماست و این میتواندبه زندگی ما جهت بدهد. آن رفتارها در بیشتر موارد ساده هستند و تغییرات کوچک در نمودار زمان منجر به تحول‌های بزرگ میشود.

به عنوان یک مثال مطالعه را در نظر بگیرید. دو نفر را فرض کنید. یک نفر میگوید من میخواهم در زندگیم ساختار جدیدی وارد کنم که در آن شبی یک ربع قبل از خواب مطالعه میکنم(کمترین زمان ممکن و بسیار ساده، به جهت نزدیک بودن به زمان مهمی مثل خواب پتانسیل عادت شدن خوبی را هم دارد)، نفر دوم کسی است که میگوید هدف من در سال جدید این است که میخواهم ۲۴ کتاب بخوانم. در واقع ماهی دو عدد. فکر میکنید کدام ساده‌تر به مقصد میرسد؟

اگر نفر اول با یک سرعت متوسط بتواند یک صفحه را در هر دقیقه بخواند میشود شبی ۱۵ صفحه و سالانه ۵۴۷۵ صفحه. اگر متوسط هرکتاب را بگیریم ۲۵۰ صفحه نفر اول با شبی یک ربع کتابخوانی در طول یکسال حدود ۲۱ کتاب میخواند. کسی که روزانه یک ربع مطالعه کند طبق تعاریف ذهنی خیلی از ما کتابخوان به حساب نمی‌آید اما در طی بازه‌های بلند زمانی احتمالا از ۹۸ درصد انسان های روی زمین بیشتر کتاب خوانده است. این یک تغییر ساختاری خیلی خیلی ساده در سیستم زندگی است که ممکن است جهت زندگی ما را عوض کند.

و حالا حدس زدن رفتار کسی که گفته است میخواهم ۲۲ کتاب بخوانم زیاد سخت نیست. هدف در گام اول انقدر بزرگ و دور از دسترس است که خواندن هر کتاب باعث میشود به مسیر باقی‌مانده نگاه کنیم و بار آن را روی دوشمان سنگینی کند. حتا برفرض هم که زندگی را رام آن تصمیم کنیم. رسیدن به آن نقطه با لذت کمتر و زحمت بیشتری همراه بوده است.

من سال گذشته میخواستم زبانم را تقویت کنم. هدفم این بود که باید ۳۰۰۰ کلمه جدید یاد بگیرم.حدود شش ماه طول کشید اما این کار را انجام دادم. سخت هم بود. به هدفم رسیدم. میتوانستم تقریبا هر متن انگلیسی را بخوانم. اما مشکلی وجود داشت. بعد از رسیدن به هدف دیگر نتوانستم تقویت زبانم را ادامه دهم. در واقع هرچه کردم نگه داشتن دستاوردهای قبلی بود اما چیز جدیدی یاد نگرفتم. چرا؟ مشکل هدف گذاری این است که وقتی به آن رسیدیم انگیزه ما برای ادامه دادن تمام میشود.احتمالا شما هم افراد زیادی را دیده باشید که مدام در حال نوسان بین کم کردن و زیاد کردن وزن هستند. احتمالا ما نمیخواهیم فقط ۳۰ کیلو وزن کم کنیم. آنچه که دلخواه است این است که تا پایان عمر فیت بمانیم. یا نمیخواهیم صرفا ۲۰ کتاب بخوانیم و با آن تمام حکمت بشری را جذب کنیم.میخواهیم همیشه کتاب بخوانیم. طبعا من هم نمیخواستم متون انگلیسی را بخوانم و تمام. میخواستم انگلیسی بنویسم، بشنوم و صحبت کنم. اما هدف را گذاشتم روی در دسترس‌ترین موضوع و وقتی به آن رسیدم انگیزه‌ای برای ادامه نبود. حالا فرض کنید من ساختار زندگی‌م را تغییر میدادم که تا آخر عمرم روزی نیم ساعت زبان انگلیسی تمرین کنم. یا همان روزی بیست کلمه جدید را یاد بگیرم.احتمالا هم به هدفم رسیده بودم. هم به بیشتر از آن و هم زندگی خوشحال‌تری میداشتم چرا که به طور مرتب تعداد کلماتی که یاد گرفته بودم را از سه هزار کم نمیکردم که ببینم کی به مقصد میرسم.

مثال زیاد است. مثلا وزن کم کردن. منطقی تر است بگویم میخواهم برای سال جدید سی کیلو وزن کم کنم؟ یا یک ساختار جدیدی بر زندگی‌م حاکم کنم که در آن کمتر کربوهیدرات و روغن میخورم و بیشتر فعالیت میکنم؟ من فکر میکنم مورد دوم.

من یک بار در تفاوت افق با هدف گفتم: هدف جزییات دارد اما افق تصویری است که به سمت آن حرکت میکنیم و لزوما قرار نیست به آن برسیم. به نظرم برای سیستم زندگی میشود افق تعریف کرد و گفت در جهتی حرکت میکنم اما هدف مضرات زیادی دارد. میتوان به جای هدف از افق انگیزه بگیریم. فرض کنید میخواهیم نویسنده شویم: سال آینده دو کتاب مینویسم یک هدف است اما تصویری که در ته ذهنمان از گابریل گارسیا وجود دارد ممکن است افق ما باشد. به جای فکر کردن به این که اگر دو کتاب بنویسم چه خفن میشود، میتوان از آن تصویر انرژی گرفت و آن انرژی را ریخت در تغییر ساختاری که مثلا من هرروز نیم ساعت مینویسم.با روزی نیم ساعت احتمالا بشود در انتهای سال پنج کتاب نوشت و زحمت زیادی را هم به روح و روان خود وارد نکرد از جهت هدف گذاری.

میخواهم سال جدید پنج تا ایده‌ی جدید را امتحان کنم آزار دهنده است اما روزی سه ساعت کد میزنم، یک تغییر ساختار است که به راحتی میتواند اعمال شود. زندگی هرکس سیستمی است که تغییری کوچک در اجزایش میتواند به نتایج بزرگ در نهایت منجر شود.

به نظرم در سال جدیدکه پتانسیل تغییر وجود دارد بهتر است به جای اهداف روی ساختارهای زندگی‌مان متمرکز شویم تا نتایج بهتری بگیریم. تغییر ساختارهای کوچک به تغییر جهت‌های بزرگ منجر میشوند.تاسیس یک وبلاگ، یکبار بیشتر مسواک زدن در روز، یک ربع مطالعه، تغییر کوچک ساعت خواب همه و همه میتواند فرصت‌های عجیب و بزرگی روبروی ما قرار دهد.

چطور نمیگذارم اینترنت مرا ببلعد؟ (قسمت دوم و آخر)

خب، در قسمت قبل درباره‌ی این که چطور میشود از شر چرندیات اینترنت (علی‌الخصوص شبکه‌های اجتماعی) خلاص شد راهکارهای شخصی‌م را نوشتم.اگر نخوانده‌اید آن را اینجا بخوانید.

در این قسمت میخواهم به مسئله‌ی دومی که در پست قبل مطرح کردم بپردازم. ساده است. روزانه مقدار بسیار زیادی محتوای با کیفیت در وب تولید میشود و به آن برمیخوریم. چطور عالی‌ها را از خوبهایشان جدا کنیم و کاری نکنیم محتوای با کیفیت خودشان تبدیل به یک تله شوند برای اتلاف وقت.

اینجا یک موضوع پیش می‌آید. با این وقت اضافه میخواهیم چه کنیم؟اصلا گیرم صرفه‌جویی کردی این همه وقت را میخواهی با آن چه کنی؟ در مورد خودم میتوانم این سوال را پاسخ بدهم. میخواهم با وقت اضافه‌ام کتاب بخوانم. یعنی میخواهم زمانی را که صرف شبکه‌های اجتماعی نمیکنم را به کتاب خواندن اختصاص بدهم. اصلا این متن را ابتدا با عنوان “چطور کتابخوان شویم؟” شروع کردم و جرقه نوشتنش هم زمانی خورد که یکی از دوستانم پرسید برای کتاب خواندن چه کنم؟ اما عنوان را عوض کردم. عجیب است اما من کتاب خواندن را لزوما توصیه نمیکنم. کتاب خواندن یکی از کارها مورد علاقه‌ی من است. زندگی‌م را تغییر داده‌است و هرچه دارم از کتاب‌هایی است که خوانده‌ام. اما این من هستم و تجربه‌ی من است. شاید کتاب خواندن برای دیگران چنین اثری نداشته باشد. شاید اصلا ضرر داشته باشد. ضمن این که افرادی را هم که دیده‌ام که زیاد خوانده‌اند اما به حال و روز زندگی‌شان کمکی نکرده است.خلاصه این که من یک مدافع کور و مبلغ کتابخوانی نیستم اما کتاب میخوانم و میخواهم خیلی بیشتر بخوانم و به نظرممکن است.

این نقل قول را بخوانید(منبعش را یادم نمی‌آید):

ممکن است آقای «استفان‌کینگ» نویسنده مشهور داستان‌های عمدتا علمی‌-تخیلی را بشناسیم. از ایشان نقل می‌شود که اطرافیانش را به پنج ساعت مطالعه روزانه توصیه می‌کند. آقای «پاسریچا» می‌گوید من دوستی دارم که وقتی این حرف را شنید گفت این حرف مزخرف است و کسی نمی‌تواند این کار را بکند. چند سال بعد همان دوست نقل می‌کند که برای تعطیلات به جایی رفته و در صف سینما ایستاده بودم. به‌طور کاملا اتفاقی متوجه می‌شود که جلوی او، «استفان ‌کینگ» ایستاده و جالب اینکه در تمام مدتی که آنها در صف منتظر بودند، او کتاب می‌خوانده است. چون توجهش به او جلب شده بود، می‌گوید حتی تا وقتی چراغ‌های سینما خاموش شود داشت کتاب می‌خواند. بعد از فیلم که چراغ‌های سینما دوباره روشن شد، باز هم کتابش را باز کرد و شروع به خواندن کرد تا حتی وقتی که داشت از سینما خارج می‌شد. همه ما هم دقایقی در میان روز و شبمان داریم که کار مفیدی انجام نمی‌دهیم و می‌توانیم آنها را به دقایق خواندن کتاب‌هایمان اضافه کنیم.

من روزی پنج ساعت نمیخوانم اما روزهایی را داشته‌ام که خوانده‌ام و اگر نمیخوانم بخاطر تنبلی یا هرچیزی نبوده‌است، فرصت نشده است. مثلا یک بچه دبیرستانی متوسط احتمالا بدش نیاید روزی پنج ساعت پلی استیشن بازی کند اما اگر حتا آزادی آن را هم به او بدهید احتمال کمی دارد که بتواند هرروز پنج ساعت بازی کند. اما به هر حال سبک استفان کینگ ممکن است و اصلا چیز دوراز دسترسی نیست. مخصوصا با اسکرین ها که در جیبمان هستند زحمت حمل کتاب را کم میکنند.

قبل از این که به سراغ این که چطور سعی میکنم که مطالب خوب اینترنت را از دست ندهم، میخواهم از اثر شرایط فیزیکی و گزینه‌های پیش‌فرض بگویم. احتمالا همه میدانیم که خیلی مهم هستند. این که شما مثلا سایتی را در هوم مرورگرت بگذاری یا نه ممکن است خیلی در رفتار روزمره تاثیر بگذارد و چیزهایی از این دست. من هم اهمیتی زیادی به این موضوع میدهم.  بگذارید دو اسکرین‌شات از موبایلم را نشان شما بدهم.

 

چطور کتابخوان شویم؟شبکه های اجتماعیکتابخوانی

صفحه‌ی اول که واضح است. من از گوشی‌م دو چیز میخواهم. حمل کتاب و تماس تلفنی در مواقع اضطرار. این مینیمالیسم کمک میکند ساده‌تر تصمیم بگیرم. ما با آیکون تلگرام و اینستا و توییتر شرطی میشویم. و خیلی سخت است در زمان آنلاک کردن گوشی وقتی که از کار روزانه خسته‌ایم جلوی دوپامینی که در آن اپهای کذایی در انتظارمان است مقاومت کنیم. نتیجتا اگر آیکونی نباشد، ماشه‌ی عادتی کشیده نمیشود و میتوانید روی ادوب ریدر تپ کنید.

صفحه دوم هم اپ‌های ضروری هستند و به جز پوشه فید همه شان این نکته را دارند که بی نوتیفیکشن هستند و بیشتر از خروجی داشتن ورودی میگیرند. دیکشنری که واضح است(واقعا سعی کنید اسم بهتری برای اپ‌های عالی‌تان انتخاب کنید:)))  ).اسلیپ کمک میکند از خواب برخیزم و اپ جالبی است و فیچرهای زیادی دارد. ممرایز را بعدا درباره‌اش مینویسم اما هرچه زبان بلدم به لطف آن است. گوگل کیپ هم کمک میکند ایده‌ها را سریع یادداشت کنم. و پوشه‌ی فید که باهم سراغش میروم.

کتاب خواندن خفن است، قبول. اما یک موضوع اساسی وجود دارد. مثلا من خودم دلم میخواهد برنامه‌نویس خوبی هم باشم. اگر خودم را در محیط کتابها رها کنم تمام هفته را نون‌فیکشن‌های علوم انسانی میخوانم و از دولوپر بودن دور میشوم. حقیقتا بعد از خواندن مثلا نسیم طالب یا رونشناسی اگیزیستسیبنکماتسشیهکا  نمیشود نشست و کدهای جاوا را زیرو رو کرد. نکته‌ی دوم  هم در راستای نکته اول است این که مهم است که با آدم خفن‌های فیلد خودتان در ارتباط باشید. تا هم رشد کنید و هم انگیزه بگیرید. برای همین مهم است که برنامه‌نویس و فوندر خفن‌ها را خواند. حداقل برای من. مخصوصا آمریکایی‌های از خدابی‌خبر را. نتیجتا نمیتوانم از مقالات و ایده‌هایشان بگذرم. اما همانطور که گفتم مشکل اینجاست که آن مطالب خیلی زیادند و خیلی زیاد هم تولید میشوند. این شما و این روش من برای الک کردنشان:

پاکت: بازگشت همه به سوی اوست. چیزی که ما از آن فرار میکنیم، دیسترکشن یا عدم تمرکز است. عدم تمرکز پریدن از این شاخه به آن شاخه است در زندگی روزمره. این مقاله به آن مقاله با این عکس اینستاگرام به آن عکس اینستاگرام فرق زیادی ندارد. نتیجتا ایده‌ی اصلی من برای جلوگیری از این از هم گسیختگی این است که سرخط‌ها را بخوانم و تشخیص بدهم کدام یک مفید است و آنها را برای یک روز پایان هفته ذخیره کنم. پاکت همه جا هست و به همین دلیل هم مخزن ذخیره سازی مقالات مفید من است. سیستم ریکامندرش هم خوب کار میکند وسلیقه آدم را میفهمد. پس هر اپ و سایتی که معرفی کنم نهایتا قرار است مانند یک جویباری باشد که به پاکت میریزد.

پ پاکت میتواند مخفف پروکرستینیت(به تعویق اندازی) باشد. خیلی جذاب است که همه را یکجا ذخیره کنی و بعد لحظه به لحظه انبارش بزرگتر شود و رفتن به سراغش سخت‌تر. نتیجتا میشود مخزنی از مقالات جذاب که هیچوقت خوانده نمیشود. راه‌حل شخصی من این است که یک روز آخر هفته را به طور کل کتاب را میگذارم کنار تا پاکتم را خالی کنم. درواقع پاکت می‌آید جای ادوب ریدر مینشیند. اگر به سمت پاکت میروید واقعا مراقب این مشکلش باشید.از ما گفتن:)

هکرنیوز: آن اپ متریالیستیک موجود در پوشه فید، تقریبا بهترین کلون اندروید هکرنیوز است.اما من هکر نیوز را روی لپتاپ چک میکنم، سرخط ها را میخوانم و اگر جذاب به نظرم رسیدآن را پاکت میکنم.منبع مقالات گیک پسند. یکی از بهترین کامیونیتی‌های اینترنت. در سوالاتی که بیشتر پرسیده‌ایدش یک سوال هست که میگوید چرا اینقدر امکانات شخصی سازی برای اکانت خود فرد در آن کم است؟ جواب داده است که: قرار نیست اینجا وقت زیادی بگذرانید.هدف این است که در طول روز متوجه شوید دیگران چه چیزی را میخوانند(نقل به مضمون). به قول جادی ساخته شده توسط گیک‌ها برای گیک‌ها. مرامنامه‌ش هم فوق‌العاده است. میتواند ده فرمان اینترنت باشد.

اینوریدر: فیدخوان معروف. از این جهت معروف که مقدار زیادی از ترافیک وبلاگ من از سمت آن می‌آید و احتمال زیادی دارد که همین الان از درون آن اینجا را میخوانید. من بعد از گودرمرحوم، فیدخوانی را با دیگ‌ریدر ادامه دادم اما هیچوقت کلاینت اندروید درست حسابی بیرون نداد. یک روز آن را بستم و تا مدتها هیچ فیدی را دنبال نکردم. به لطف فید غنی یحیی چندوقت پیش دوباره اینوریدر نصب کردم برای خواندن وبلاگ دوستان و بعضی چیزهای مهم. دلیل این که در جاهای دیگر کامنت نمیگذارم هم همین است. اکثرا وقتی مطالب را میخوانم که از داغی اولیه‌ش گذشته است و در پاکت ذخیره شده‌است، سخت است تا وبلاگ آمدن. البته شما این چنین نکنید:)). اگر کسی خواست اکسپورت گرفتن از فید کاری ندارد. کامنت بگذارید یا ایمیل بدهید، طوری فیدم را به بدستتان میرسانم.یک پزشک هم فیدش را گذاشته است برای دانلود. کمی شلوغ است اما فوق العاده غنی.

نازل: اپ فوق‌العاده‌ایست. از همانهایی که پتانسیلش را دارد همه بگویند ایده ما بود و از این حرفها. به اکانت توییتر یا فیسبوکتان وصل میشود و لینک‌هایی که دوستانتان به اشتراک میگذارند را برایتان استخراج میکند. به شکل غریبی، خوب کار میکند و به شکل غریب‌تری آنچه دوستانمان میخوانند میتواند مورد علاقه ما هم باشد. اگر قرار باشد فقط یکی از این اپها را نگه دارم تا از دنیا مطلع بمانم احتمالا نازل باشد.

اخبار تکنولوژی:حقیقتش اصلا مهم نیست در جریان اخبار باشیم. یعنی حتا اگر کارمان خرید و فروش سهام شرکت‌های تکنولوژیکی باشد بازهم نیاز نیست درجریان اخبار ریز باشیم چه برسد به این که با فاصله زیادی نسبت به آن‌ها کار کنیم. با این حال اعتیادی است که من از دوم دبیرستان دارم و روز به روز کمترش میکنم. یک مشکل بزرگی که اخبار حوزه تکنولوژی دارند این است که بعد از خواندن نود درصد تیترها میتوانید بگوید به تخمم و حرفتان کاملا به جا باشد. سامسونگ گلکسی اس ۸ را در فلان تاریخ معرفی میکند.(…) سی پی یو اسنپدراگون فلان از سی‌پی‌یو اگزینوس فلان پرکارتر است(…) ایلان ماسک عطسه کرد(…). تازه اینها خوب‌هایش است. نزدیک به موعد معرفی گوشی‌های شرکت‌های معروف که میشود که به معنای واقعی کلمه انسان را به استفراغ می‌اندازند. همین الان یک سایت اخبار تکنولوژی ایرانی یا خارجی را باز کنید و احتمال نود درصد بیشتر از دو خبر درباره آیفون بعدی ببینید.گوشی که شش ماه تا معرفی‌ش مانده. خب که چی؟ به من ربطی ندارد مطمئنا. حتما تقاضایش وجود دارد که اینها را کار میکنند اما حداقل من متقاضی نیستم که بدانم آیفون بعدی چه نمایشگری دارد. نارنجی خدابیامرز کمی دغدغه شعور مخاطب داشت که متاسفانه زنده نماند. بهترین آلترناتیوش به نظرم الان دیجیکالامگ است. که البته تا حدی. به هرحال من برای یک درمیان خواندن تیترها که شاید مطلب خوبی در میانشان پیدا شود، از اپ دیجیاتو و اپی گیک استفاده میکنم.دیجیاتو که دیجیاتو است. اما اپی گیک تقریبا همه اخبار مهم را از سایت‌های آمریکایی جمع میکند و سرخطشان را نشان میدهد که مفید است. اگر خواستید همه را یکجا داشته باشید و یک نگاه به آنها بیاندازید انتخاب خوبی است. (درکامل رها کردن این اپها این روزها مرددم و احتمال این که آنها را کنار بگذارم، زیاد است)

رسیدیم به خوشمزه‌ها:

کورا: کورا طبعا اولین سایت اینترنتی پرسش و پاسخ جهان نیست. چیزی که تعجب من را برمی‌انگیزاند این است که چگونه چنین کامیونیتی در آن شکل گرفته است.یعنی درواقع ویژگی رقابتی آن نسبت به سایت‌های مشابه کامیونیتی‌اش است که من هیچ ذهنیتی که چطور ساخته شده یا میشود ندارم. به هرحال لذت بخش است. یک ایده‌های اپن‌سورس جمعی است. شما نمیتوانید با سرچ در اینترنت متوجه خرده فرهنگ‌ها شوید اما با داستان‌ّهایی که در کورا تعریف میشود، یکجورهایی انگار درآن کشورها زندگی میکنید. از نظر من جایی است برای تخلیه حکمت درونی آدم‌های معمولی که کاملا ممکن است،  به اندازه‌ی حکمت آدم خفن‌ها ارزشمند باشد. مدتی در آن پاسخ هم میدادم اما خطرناک است. میتواند آدم را به دام بیاندازد. سوال جذاب، پشت سوال جذاب. نتیجتا فعلا به خبرنامه‌ی روزانه‌اش اکتفا میکنم. پاسخ‌هایی که بیشترین امتیاز گرفته اند را هرروز بر اساس علاقه و یکسری فاکتورهای دیگر برای هرنفر ارسال میکند. تنها چیزی است که خواندنش را به آخر هفته موکول نمیکنم و هرروز صبح میخوانم. جذاب و کوتاه است. روزآدم را میسازد خیلی از اوقات. البته مراقب هم باشید. شدیدا بایاس دارد به سمت لیبرال‌ها. یا حداقل برای من این شکلی دیده میشود. ممکن است این توهم را بوجود بیاورد که چقدر همه‌شان آدمهای نازنین و فهمیده‌ای هستند آمریکایی‌ها که خب ما میدانیم اینها فقط بخشی از آن‌ها هستند، از قضا بهترین بخششان.به هر حال توصیه‌ میکنم کورا را.

مدیوم:احتمالا نیازی به معرفی ندارد. مدیوم وبلاگ شخصی تعداد زیادی از آدم‌ها شده است. حتا اخیرا نسیم طالب هم یادداشت هایش را در آن منتشر میکند و انصافا هم خوش‌خوان است و امکانات خوبی دارد.من فقط نگران بیزنس مدلش و از بین رفتنش هستم، بلایی که سر خیلی از سایت‌های مشابه آمد. برای همین هنوز با احتیاط با آن برخورد میکنم. اگر یادداشت‌های انگلیسی را شروع کنم و بنویسیم مدیوم اولین انتخابم است. محتوای خوبی هم در آن تولید میشود. فقط مشکلش اینجاست که خیلی زیاد است:) واقعا نمیرسم آن را بخوانم. خوشبختانه خبرنامه‌اش را میشود تنظیم کرد تا هفتگی مطالب برترش را بفرستند و این یعنی الک کردن را بسپاری دست الگوریتم‌های هوشمند که به نظرم بدهم عمل نکرده‌اند تا به حال و مقاله هایش را هفته‌ای یکبار برایم میفرستد. اگر خواستید زمانتان را نگیرد از این روش استفاده کنید.

در پرانتز: من خیلی متمدنانه و در راستای وظایف شهروندی به سایت پیوندها رفتم تا با درون گروهی‌ترین گفتمان ممکن استدلال بیاورم که چرا نباید این دوسایت فیلتر باشند. در وبسایت خیلی خیلی عالی:| اینترنت دات آی آر حدود پانصد کلمه برای  دفاع از کورا نوشتم،و به خودم گفتم صدراجان این هم از خدمت امروزت به جامعه. دکمه سابمیت را که زدم نوشت.برای وبگاه مورد اشاره تا به حال سه درخواست رفع فیلتر ثبت شده و چون رفع فیلتر نشده حتما یه چیزیش بوده است دیگر و طبعا گزارش شما خوانده نمیشود و منتظر جواب نباشید.(مضمون). هیچی خلاصه صدرا ماند و حوضش.

 

متمم: من این روزها متمم نمیخوانم. در واقع مدتهاست:) اما این به معنی این نیست که تا ابد نخواهم خواند و برنخواهم گشت. طبعا افراد زیادی اینجا هستند که متمم را میخوانند و در آن مو سپید کرده‌اند و هرچه بگویم در پیش آنها اضافه‌گویی است(شهرزاد مثلا:)) ). اما تجربه‌ی شخصی خودم را مینویسم، شاید بدرد کسی خورد. دو نکته در رابطه با متمم به ذهنم میرسد، یک: متمم سایت نیست، وبلاگ هم نیست. بدرد فید و موبایل و تبلت نمیخورد. متمم را باید پای دسکتاپ خواند. باید برای متمم نشست و وقت گذاشت، مثل کاری که من برای پاکت میکنم. خلاصه این که اگر به چشم یک سایت به آن نگاه کنیم احتمالا بخش بزرگی از پتانسیل موجود در آن را از دست میدهیم. نکته دوم اما بر خلاف نکته‌ی اول است: اشتباه من در متمم خوانی زیادی سخت گرفتن فرایندش بود. کمتر از یک ساعت پایش نمینشستم. یادداشت های دقیق و عمیقی برمیداشتم و برای تمرین هایش بیشتر ازپست های وبلاگم وقت میگذاشتم. نتیجه این که مدت زمانی خیلی خوب پیش رفتم اما به محض این که سیم پیشرفت پاره شد، هیچوقت نتوانستم دوباره به آن برگردم. در واقع آن موقع در ویندوز بودم و وان نوت حس کرده بود که نیاز نیست وقتی سرعت اینترنت کافی نیست بک آپ روزانه‌ش را بگیرد. و زمانی که مشکل کوچکی پیش آمد و مجبور شدم ویندوز لعنتی را دوباره نصب کنم. هیچ یادداشتی باقی نمانده بود به جز چند یادداشت پاره پوره. و من تقریبا نتوانستم دوباره برگردم. قطعا اینبار که برگردم بهتر رفتار میکنم. نفس یادداشت برداری اهمیتی ندارد. ما میخواهیم موضوع را بفهمیم. اگر یادداشت کمک کرد برمیداریم. اما موضوع مهمتر تعمق و تعمل در مفاهیم است. خلاصه نقطه‌ی بهینه را پیدا کنید در متمم. نه زیاد سرسری، طوری که یک وبلاگ را میخوانید نه زیاد سفت و سخت که شما رابه سختی بیاندازد.

جمع‌بندی:احتمالا حالا با من موافق باشید که محتوای خوب زیاد است و اگر بخواهیم همه آنها را بخوانیم برای کار روزمره‌مان هم وقت نمیماند چه برسد به کتاب. خلاصه روشم این است: آنهایی که خبرنامه درست حسابی ندارند را فقط و فقط یکبار در روز چک میکنم، سرخطها را میخوانم اگر مطلب خوبی دیدم آن را پاکت میکنم. خبرنامه‌دارها را هم تنظیم میکنم که آخر هفته خبرنامه‌اش را بفرستد. در آخر هفته هم یکروز کتاب را کنار میگذارم و پاکت و خبرنامه‌ها را میخوانم. نتیجتا در طول هفته وقت میماند برای کتاب خواندن و تمرکز بیشتری برایم میماند. باقی چیزها را هم در مطلب قبلی گفتم. شبکه‌های اجتماعی و اخبار ممنوع. به نظرم هنوز هم میشود خیلی این فرایند را بهتر کرد و من مسامحه‌ی زیادی به خرج میدهم. اما حداقل در این بازه از زمان و مکان اجبار برایم وجود دارد. تا ببینیم چه میشود.

چطور نمی‌گذارم اینترنت مرا ببلعد؟ (قسمت اول)

پیش‌نوشت: اینجا بیشتر داستان و راه‌حل‌های خودم را در رابطه با شبکه های اجتماعی عنوان میکنم، به عنوان موضوعی علمی آزمایش شده یا قطعی به آن ها نگاه نکنید. این یک پست فوق العاده شخصی است.

ما در عصر محتوا زندگی میکنیم. محتوا پادشاه است و از این جنس صحبت‌های حوصله سربر. کسب‌وکارها و انسان‌ها هم این موضوع را فهمیده‌اند و روزبروز محتواهای با کیفیت‌ بالای بیشتری (صدالبته در کنارهمه آت و آشغال‌های بیشتر) تولید میشود. موضوع اول جدا کردن خوب‌ها از چرندیات است. قبلا در جنگ جهانی زد به صورت انتزاعی درباره‌ی این که چرا باید بیخیال شبکه های اجتماعی شویم نوشته بودم. این‌دفعه کمی واقع بینانه‌تر و از نزدیکتر سعی میکنم راهکارهای عملی که خودم در مواجهه با آنها استفاده میکنم را توضیح بدهم.

مسئله دوم سخت‌تر از مسئله اول است. حالا که محتوا خوبها را الک کردیم چطور بین خوبها و عالی‌ها انتخاب کنیم. درهرصورت منبع زمان به شدت محدود است و مهم است که آن را به بهترین نحو مصرف کنیم. ماایرانی‌ها شاید زیاد با چالش انتخاب بین بدوبدتر برخورد کرده باشیم و آن را با تمام وجود حس کرده باشیم اما به نظرم چالش انتخاب بین خوب و عالی به مراتب چالش دشوارتری است. من خودم هنوز شدیدا در این موضوع ضعف دارم. شجاعت این که یک انتخاب خوب را به نفع یک انتخاب عالی که کمی دورتر ایستاده است کنار بگذاری واقعا باید از هنر و بصیرت مردان بزرگ باشد. بگذریم، داستان و موعظه در این باب زیاد است. بپریم در استخر عمل.

در قسمت اول صرفا به مسئله شماره یک میپردازم و در قسمت دوم به سراغ مسئله‌ی دوم میرویم.

مسئله یک: چطور از شر چرندیات شبکه های اجتماعی خلاص شویم؟

معدن چرندیات در شبکه‌های اجتماعی است. بله میدانم احتمالا در‌آنجا مطالب خوبی‌هم یافت میشود و همه که یکجور استفاده میکنند اما استفاده از محتوای مفید در آنجا به نظر من مثال خوردن شیشلیک در زباله‌دانی است و ضمنا بحث سر محتوای صرف نیست. ساختار آنها طوری مهندسی شده است که برای ما عادت بسازند و این عادت‌ها میتوانند سبک زندگی، نحوه‌ی تفکر و در نهایت مسیرزندگی مارا تغییر دهند و من این تغییر هارا در مسیر مناسبی نمیبینم.

تلگرام (قاتل شماره یک): چندروز پیش به یکی از دوستانم میگفتم تلگرام به طور کل یک نسل از ما ایرانی‌ها را از صحنه‌ی روزگار حذف کرده است و آن نسل جدید نیست بلکه پدرومادرهای نسل جدید هستند. هرکس میخواهد از زیربار توجه و دخالت پدرومادرش دربرود کافیست تلگرام برای آنها نصب کند و پدرومادر از آن به بعد فرصت خیلی کمی برای دخالت در زندگی شما خواهند داشت. جدا از شوخی تلگرام شاید از اینستاگرام کمتر اعتیاد آورباشد اما چاهی است که ته ندارد. مشکل اصلی تلگرام این است که حضور در آن برای خیلی ها فورث است وقتی نود درصد مبادلات فکری و ارتباطات یک جامعه به آن منتقل میشود سخت است که از آن بگریزی. من هم به دلایلی مجبورم که تلگرام داشته باشند و دوستانم میدانند که تمام سعی‌م را کردم که زیربار نروم اما نشد. بااین حال سعی کرده‌ام ضررهایش را به حداقل برسانم.

اول این که با شماره اصلی‌م در آن اکانت ندارم. من یک شماره نسبتا رند دارم که سالهاست سیم‌کارت اصلی من است و تقریبا همه کسانی که میشناسمشان آن‌را دارند و خب من شاید نخواهم فلان دوست دبیرستان که یک ملیون سال است اورا ندیده‌م یا فلان فامیل دور با دیدن عکس پروفایلم احساس دلتنگی کند و به زحمت بیفتد برای پیام دادن. نتیجتا عضو بودن در تلگرام بایک سیم کارت که افراد ضروری آن را دارند خطرات بسیاری را کم میکند. ناخواسته و با رودربایسی عضوگروه و چنلی نمیشوم و از کلی مکالمه بی‌فایده دور میشوم. راهکار دومم برای تلگرام: عدم عضویت در هیچ کانال و مطلقا هیچ گروهی است. من یک تلگرام نسبتا شخصی سازی شده دارم که در آن دسترسی به کانال‌ها کار بسیار سختی است و نتیجتا هیچ داده‌ی ناخواسته‌ای در آن وارد نمیشود و حتا وسوسه‌ی چک کردن کانال‌های جذاب هم چون کار سختی است از بین میرود.در تلگرام صرفا با کسانی که میخواهم ارتباط برقرار میکنم، یک پیام رسان به معنای واقعی کلمه. نه یک منبر برای هر ایرانی.راهکار سومم در راستای تلگرام زدایی از زندگیم: این است که نوتیفکیشن‌های تلگرام را به طور کامل قطع کرده‌ام، نتیجتا حتا همان تعداد انسان کم دوست داشتنی هم نمیتوانند وسط خواندن یک کتاب اینتراپت ایجاد کنند و وقتی به آنها پیام میدهم  میدانم که با تمام حواسم است احتمالا. در دسکتاپ هم تلگرام را نصب دارم(گاهی برای انتقال فایل سریعترین گزینه است) اما به هیچ وجه در دسترسم نیست و اگر بازش کنم خیلی سریع هم آن را میبندم.آنقدر سریع که تلگرام که در دسکتاپ خودسرترین نرم‌افزار برای اپدیت شدن است هنوز فرصت نکرده است خودش را به نسخه یک اپدیت کند:)

توییتر(دیو و دلبر در یک قاب): اولین بار دوم دبیرستان یک اکانت توییتر باز کردم. اسمش بلغور بود. یک پروژه بود با مهدی و یک دوست دیگر برای افشا کردن ضرر های نظام آموزشی:)))). چون کامیونیتی‌های ایرانی را پیدا نکردم و یا اینکه آنهایی که دیدم بیشتر محتوایشان سیاسی بود ماندگار نشدم.چندسال بعد با نام مستعار برگشتم و کمی توییت کردم خیلی حس و حال جذاب بودن و مهمانی بودن داشت اما همان مشکل همیشگی وجود داشت، نوتفیکیشن‌ها ساختار مغز را تغییر میدادند.انگار که مغزم میخواست از هرچیز لعنتی که میبیند یک سوژه‌ی ۱۴۰ کاراکتری دربیاورد. فرض کنید شما میروید مثلا یک اتفاق در حد تهران مخوف یا رکوئیم فور ا دریم برایتان می‌افتد و بعد میخواهید آنرا در ۱۴۰ کاراکتر توضیح دهید. موضوع شدن یا نشدنش نیست موضوع حیف شدن و اسراف شدن احساسات افکار است. مثل این است که محمود دولت آبادی خلاصه کلیدر را در ده توییت بنویسد و حالا چهاربار هم ریتوییت شود که این مجموعه توییت را بخوانید خیلی باحال است.و بعد هم زیرآن همه داده دفن شود. به نظرم توییتر حیف و میل نظر و احساسات است. با این حال منکر جذابیت هایش نمیشوم، آدم خفن‌های زیادی آنجا هستند. اگر خوب توییت کنید در هرزمینه‌ای کامیونیتی عالی را میتوانید دور خودتان رشد بدهید. به هر حال آدم باید ببیند چه چیزی را میدهد و چه چیزی را بدست می‌آورد. توییتر برای من نمی‌ارزید. نکته‌ی دیگر این که بعضی افرادی آنجا هستند که لات و قلدرند. بی شوخی. یعنی به طور واضح اعمال قدرت میکنند و دیگران را با همان چس‌مثقال اتوریته‌شان تحت فشار قرار میدهند. یک اظهارنظر کوچک مخالف منافع گروهی میتواند با شدیدترین تنبیهات روبرو شودو این استقلال رای و نظر نیست دیگر. موضوع دیگر این است که همه در مطلقا همه چیز اظهار نظر میکنند. مطمئنا به من ربطی ندارد اما این مکان را از یک محیط دوستانه تبدیل به میدان جنگ میشود.که برای شفایت پوست ضرر دارد. به عنوان مثال این را ببینید:

اکانت فوق‌العاده بیسکویت گرجی در حال که دیگر شرکت‌ها حتا نزدیک این فضاها هم نمیشوندبه مناسبت هشت مارس با زیرکی عکسی از کارکنان چهل سال قبل گرجی در شهر رباط کریم را توییت کرده است. نیاز نیست تاریخ‌دان باشید یا هم سن حضرت آدم تا بدانید در آن زمان چه فضایی برای تحصیل زنان وجود داشته(چه برسد به کارکردن) تا متوجه شوید،این عکس و این کارخانه چقدر مثل اکانت توییترشان آوانگارد هستند. حالا اولین منشن را بخوانید:)

 مقاله شبکه های اجتماعی

اگر بروید ببینید باقی منشن هاهم از همین جنس هستند. اکانت گرجی میگوید بابا به خدا به پیر به پیغمبر خانوم‌ها اگر آنروز کارگربودند امروز مدیرند و فلان. اصلا فردا عکس امروز کارخانه را منتشر میکنیم. و فردا: :))

شبکه های اجتماعی

حرفی ندارم:)

اما با این حال نمیتوان از بعضی منافع توییتر گذشت مثل لینک‌هایی که در آنجا به اشتراک گذاشته میشود، نتیجتا من هم برایش شخصی سازی‌هایی را انجام داده‌ام. یک اکانت دارم که در آن توییت نمیکنم و به آن سر نمیزنم اما گاهی لینک مطالب وبلاگ را در آنجا شر میکنم. اما کارکرد اصلی‌ش اینجاست که یکسری آدم‌خفن‌ها را در آنجا دنبال کرده‌ام و لینک‌هایی که به اشتراک میگذارند را از طریق این سرویس جمع میکنم. نتیجتا منابعی که در کامیونیتی مربوط به من به اشتراک گذاشته میشود را از دست نمیدهم. یک کار دیگر هم که کرده‌ام این است که یک ربات ساخته‌ام. گیتهابفا که مخازن گیتهابی را که فارسی زبان‌ها در توییتر شر میکنند را ریتوییت میکند و آنها را از دست نمیدهم(مخازن خیلی خفنی را هم کشف کرده‌ام تا به حال). خیلی جیسون فرید طوری برای مصارف شخصی خودم نوشته‌ام اما واضح است که میتوانید فالو کنید، شاید بدردتان خورد.سورس خودش را هم در گیتهابم پیدا میکنید.

حرف آخر در مورد توییتر این که، یادتان باشد:

هر صدوچهل کاراکتری که از زندگی روزمره یک انسان معمولی در توییتر میخوانیم، صدوچهل کاراکتر از هزاران کتابی  است که میتوانستیم به جای آن توییت بخوانیم و نخوانده‌ایم. خیلی از آن کتابها شامل ایده‌هایی هستند که ممکن است زندگی‌مان را برای همیشه تغییر بدهند و توسط افراد بزرگ تاریخ نزد ما به امانت گذاشته شده‌اند.دفعه‌ی بعدی که توییتر را باز کردید به این موضوع فکر کنید.

اینستاگرام(شراعظم): من اینستاگرام را در روزگاری که کمی قابل تحمل‌تر بود داشتم. یک استفاده جالب طوری از آن میکردم.کار نداریم. دوستانم خوششان آمده بود و پیگیر اکانت بودند و از این حرفها.منافعی هم از آن رسید اما رهایش کردم. به جد میگویم اینستاگرام یکی از شیطانی‌ترین اپ‌هایی است که تابه حال نوشته شده‌است. یعنی حتا نمیتوانم یک هدف خیر لعنتی از ساختن اینستاگرام در کله‌ی سیستروم تصور کنم.هیچ لینکی به بیرون داده نمیشود.وقتی واردش میشوی تصویر پشت تصویر. متن‌ها تا حد ممکن از تمرکز خارجند. و هدف نهایی؟ نباید بتوانی از آن بیرون بیایی. اگر اینستاگرام دارید دفعه بعدی که یک پست گذاشتید تا دو ساعت به رفتارخودتان دقت کنید. چند بار در جستجوی آن علامت قرمز رنگ لعنتی صفحه را رفرش میکنید. یا حتا مثلا استوری که قرار است کمتر آن شکلی باشد. چندبار رفرش میکنید تا ببینید چند نفر سین کرده‌اند(نمیدانم اصطلاح درستش چیست دقیقا) همیشه به دوستانم در حالی که اینستاگرامشان را بالا پایین میکنند این را میگویم. میگویم به رفتارت دقت کن، ببین چطور افسارش را انداخته‌است گردنت.

یک موضوع دیگر که قابل بحث است این تلاش شدید ما برای ویترین زیبا ساختن از زندگی‌مان و فخر فروشی با آن است. نتیجه چه شده؟ شبیه‌شدن همه به هم. یک سلفی یا عکس در جمع دوستان (دیگر عناصر تصویر بسته به طبقه اجتماعی فرد متغییر است) یک متن مثلا عمیق زیرش(چرا واقعا؟)‌و در نهایت هیچ چیز. استوریها هم همینند. بخشی از این داستان که تلاش برای جفتیابی است و قابل درک. اما بخش دیگرش؟ ببینید بذارید واضح کنم صحبتم را. من نمیگویم اینها چرا شبیه به من نیستند یا چون شبیه به من نیستند احمقند. من میگویم اینها چرا اینقدر شبیه به همند؟ صد البته که به من ربطی ندارد اما خوراک خوبی برای فکر کردن است.

من یک اینستاگرام تجاری را که توسط من اداره نمیشود را در گوشی‌م دارم. گاهی که مجبورم تا صفحه‌ای بروم و در اینستاگرام سر بزنم، واقعا ممکن است وارد اکسپلور شوم و چهل دقیقه بگذرد و از یک تصویر چرت به ویدیوی چرتی دیگر و در آخر نیتم را هم یادم برود. مبتذل اما گیراست. خلاصه که واقعا شربزرگی است ایسنتاگرام. اکانتتان را پاک نمیکنید لااقل نوتفیکیشن‌هایش را ببندید. آن  ده تا صد ساعتی که در هفته صرف لایک زدن تصویر غذای دیگران میشود، میتواند صرف چیزهایی بهتری شود. حتا زل زدن به دیوار سفید به نظرم منافعش میتواند بیشتر از اینستاگرام باشد. حداقل ضرر که ندارد.

اخبار سیاسی، مملکتی:

آن ها همه جا هستند و مرتبط به شبکه‌ی اجتماعی خاصی نیستند. از عمد آنها را در بخش چرندیات آوردم. حقیقت این است که تا همین صدوپنجاه سال قبل، بعضی از اخبار قرار نبوده‌است به ما برسد. یعنی اخبار سیاسی و نحوه‌ی برخورد دولت‌ها با یکدیگر ربط چندانی به زندگی یک انسان معمولی نداشته است. و خبر جالب این که حتا همین الان هم ندارد:). بله من یک انسان مدرن قرن بیست و یکمی و معتقد به دموکراسی و گردش آزاد اطلاعاتم و از اثر شهروند‌آگاه بر جامعه آگاهم اما میخواهم بگویم نشنیدن نود و نه درصد اخبار روزمره (علی الخصوص اخبار سیاسی) تاثیر چندانی در زندگی روزمره ما ندارد و حتا ضرر هم دارد. واضح‌ترین ضرر آن وقتی است که از ما میگیرد. مثلا خواندن مارکس و فوکویاما و تعمق در اندیشه‌های نظریه پردازان سیاسی میتواند موثرتر باشد یا شنیدن روزمره اخبار سیاسی؟ خواندن و دیدن تاریخ سیاست میتواند اثرگذاری بیشتری داشته باشد یا دنبال کردن جزبه‌جز سیاست روزمره؟ موضوع اینجاست اگر اتفاقی به اندازه کافی بزرگ و مهم باشد بالاخره از مسیری خودش را به ما میرساند و بی اطلاع نمیمانیم. باقی اخبار قصه است. هفته‌ی پیش در سینما هویزه به دیدن یک مستند بی‌طرف درباره مصدق رفتم و فکر میکنم سالها دنبال کردن فلان سایت و شبکه نمیتوانست یک دهم این مستند، عمق به بینش سیاسی من اضافه کند.

ضرر دیگر دنبال کردن اخبار سیاسی، نبود منابع بیطرف و در نهایت جدل و دوقطبی شدن ناشی از آن. نبود منافع بی‌طرف مارا به اشتباه می‌اندازد. نتیجه‌ی این به اشتباه افتادن به وجود آمدن خشم و عقده است، نسبت به افرادی که انسان هستند اما مانند ما فکر نمیکنند. حال این که شاید خارج از دنیای سیاسی آنقدرها هم با هم مشکلی نداشته باشیم. اخبار سیاسی فشار خونمان را بالا پایین میکنند،‌کاری میکنند ما حرص بخوریم و عمرمان کوتاه شود. آن‌ها جامعه را دوقطبی میکنند. بخشی از وضع امروز آمریکا اثر حبابی است که رسانه‌های لیبرال ایجاد کرده‌اند و ما در ایران هم شرایط مشابهی داریم.خلاصه واقعا نمیتوان در دنبال کردن اخبار روزمره سیاست خوبی و مزیتی ببینم. برای همین به طور کل آنها را حذف میکنم. هرچند در شرایط ایران که هرچندوقت یکبار اتفاق خیلی عجیب می‌افتد، هرازگاهی در دام رسانه‌ها می‌افتم، اما همیشه در گریزم و حس میکنم بدون اخبار سیاسی درصد رضایت از زندگی انسان خیلی خیلی بالاتر باشد. خیلی از کسانی که مهاجرت کرده‌اند شاید اگر بعضی اخبار را دنبال نمیکردند، زندگی در ایران آنقدرهاهم برایشان سخت نبود.

پایان قسمت اول: در نوشته بعد منابع مفید را معرفی میکنم و از راهکارهای شخصی‌ام برای الک کردن آنها میگویم.

پی نوشت: ممکن است با دیدن این ها بگویید اوه چقدر وسواس این‌ها. حقیقتش این است که بله شاید روی تلف نکردن زمانم مصر باشم اما هنوز خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی تا زمانی که بتوانم زمانم را بادرصد بالایی مفید صرف کنم فاصله دارم. مقادیر زیادی از به تعویق اندازی در زندگی روزمره‌ام وجود دارد و اینجورچیزها. خلاصه این که اینها به این معنی نیست که تمام زمانم صرف کارهای خوب میشود اما حداقل مطمئنم صرف چرت و پرت نمیشود و حتا اگر به دیوار سفید نگاه کنم یا در افکار خودم باشم رضایت از زندگی بالاتری نسبت به حالت غیر از این دارم.

 

شاید بخواهید بخوانید:

-جنگ جهانی زد

-لعنت به تو تلگرام، لعنت به تو فیسبوک

قوی سیاهی به نام بارسلونا

نیازی نبود که فوتبالی باشید یا طرفدار بارسلونا تا از بازی دیشب بین بارسلونا و پی اس جی  لذت ببرید(خلاصه بازی). دانستن قوانین پایه‌ی فوتبال کافی بود تا هر کسی که بازی را نگاه میکرد، چندباری فشار خونش بالا و پایین برود. نمیخواهم از بارسا تمجید کنم یا از لذت بخش بودن فوتبال بگویم. بارسلونا به عنوان یک سیستم همیشه مورد علاقه ام بوده است. فکر میکنم چیزهایی زیادی درباره آن‌وجود دارد که میشود از آن یاد گرفت. میخواهم بگویم دیشب یکی از جلوه‌های نظریه قوی سیاه نسیم طالب را دیدیم.

نسیم طالب قوی سیاه

لب کلام آنچه که طالب در قوی سیاه میگوید این است:

او نگرش رایج در مدیریت ریسک را به باد انتقاد می‌گیرد و معتقد است که اکثر فعالان بازار مالی و سرمایه گذاری، برای تحلیل آینده صرفاً به روند گذشته اکتفا می‌کنند.

به همین علت، مثلاً اگر صدها قوی سفید دیده باشند، بر این باور خواهند بود که قوی سیاه وجود ندارد.

جالب اینجاست که معمولاً وقتی قوی سیاه را دیدند، زنجیری از توضیحات و تحلیل‌ها را ردیف می‌کنند و می‌گویند که از قبل می‌توانستیم منتظر ظهور قوهای سیاه باشیم.

نسیم طالب، بحث خود را به موضوع مالی و سرمایه گذاری محدود نمی‌کند و معتقد است که از این نگرش می‌توان برای مدیریت استراتژیک کسب و کارها در شرایط ابهام استفاده کرد.

بعد از باخت ۴ صفر مقابل PSG در بازی رفت همه کار بارسلونا را تمام شده میدانستند. یوفا برخلاف پیشبینی اولیه‌اش که گفته بود بارسلونا قهرمان لیگ قهرمانان میشود، گفت: باسلونا شانسی برای صعود ندارد. بگذارید متن را دقیقا نقل کنم:

در دور حذفی تا به حال هیچ تیمی نتوانسته شکست ۴-۰ در دور رفت را در دیدار برگشت جبران کند. یوفا طبق بررسی هایی که روی سالهای گذشته انجام داده، شانس صعود بارسا به دور بعد چمپیونزلیگ را صفر می‌داند.

براساس این گزارش، دو گل دی ماریا و گل های کاوانی و دراکسلر، در همان دور رفت بارسا را حذف کرده است. ۵۸ مورد مشابه وجود دارد که در بازی رفت، تیمی موفق شده ۴-۰ از حریف خود پیش باشد و در هیچکدام از این موارد ، تیم مقابل نتوانسته نتیجه را برگرداند.

از همین الان میتوانم تحلیل هایی را تصور کنم از همان نویسنده‌هایی که انریکه را مجبور به استعفا کردند(تحت عنوان بارسای خسته، بارسای که روحش را فروخته است، این بارسلونا باسلونای ما نیست) که چرا این بارسا برد و باید میبرد و اصلا چرا این بارسا برنده همه میدان هاست:) حالا میتوانم احساسات طالب را وقتی تحلیل گران و بانکدارها را در توییتر منشن میکند و به آنها میتازد، درک کنم. استعفای انریکه بر اثر فشار تحلیل گران یا اشتباه یوفا تاثیر زیادی بر جهان نمیگذارد ولی سیاست گذاری اشتباه بانک جهانی بر مبنای مدلهای ریاضی قطعی در دنیای که قوهای سیاه همه جا هستند، میتواند زندگی ملیون‌ها نفر را به تباهی بکشاند(و بارها کشانده است) و خب من هم جای طالب بودم توییتر را برسر مسبب‌هایش خراب میکردم.

فعلا همین:)

شاید بخواهید بخوانید:

-چرا این تیم ملی از سرمان هم زیاد است؟

درباره‌ی اصغر

من از جایزه خوشحالم. با فیلم‌هم ارتباط برقرار کردم. با سینمای فرهادی ارتباط برقرار میکنم و فکر میکنم آنچه که در فیلم های فرهادی میگذرد، موضوع جالبی برای صحبت باشد .صد البته صحبت با کنجکاوی و برای کشف دیدگاه‌های بیشتر نه زدوخورد و به کرسی نشاندن یک نظر. همچنین این که فرهادی به دنیا هم به چشم فیلم نگاه میکند من را یاد نگاه نولان به سینما می‌اندازد. این که سینما رویاست و رویا محدود به به آن سالن و آن دوساعت نیست. رویا نباید شما را رها کند. رویا تازه وقتی از سالن بیرون می‌آیید باید آغاز شود. احتمالا هرکس که بعد از دیدن اینسپشن نولان هربار چرخیدن سکه‌ای را تا انتها نگاه کرده تا از واقعی بودن دنیایش مطمئن شود، همان اول هم فهمیده که فرستادن دو انسان مرتبط به فضا به اسکار توسط فرهادی هم ادامه همان نشانه‌گرایی فیلم‌ّهایش است و حتا نامه‌ای سرسرانه‌ و خنده‌داری  که به رییس جمهور مینویسد تا فقط بگوید دیدی اسم آن گورخواب آرمان است و دیدی دنیای واقعی هم مثل فیلم‌های من نشانه دارد؟

فرهادی شاید ظاهرش شبیه سیاستمداران باشد اما روح  هنرمندی دارد. مثل یک شاعر که دنیارا به چشم شعرهایش میبیند. جایی در تعریف از فروغ میخواندم که همه‌ی هنر فروغ این بود که از زندگی یک تایپیست که معشوقه دوم(به تعبیر اجتماع زن صیغه‌ای) مرد دیگری بودو به شدت تحت فشار جامعه‌ای بود که تحقیرش میکرد یک اثر باشکوه میساخت. نوعی انتقام گیری در سکوت. زنجیرهایی که دست و پای فروغ را بسته بود ‌آنقدر نامرئی بودند که کسی بابت پاره کردن آنها به او لقب قهرمان نمیداد و جنگ او فرسایشی‌ و نامرئی بود اما بازهم توانست حرفش را در گوش تاریخ بگوید تا او آن را به ما و آیندگان برساند.  هنرفرهادی هم به نظر من به این تعبیر نزدیک است. از لابلای زندگی روزمره و حوصله سربر متوسط شهری، چالش‌های عمیق اخلاقی بیرون کشیدن و احساسات را برانگیختن و اسیر شعار و پزروشنفکرانه نشدن هنر میخواهد. (کما که دیده‌ایم تلاش‌هایی که به تقلید از فرهادی پرداخته‌اند چقدر لوث و بی‌مزه شده‌اند) همین زندگی ساده روزمره بورینگ را بدون هیچ جانگولک بازی‌ای تبدیل به یک اثر تحسین برانگیز کردن هنر میخواهد. من شیفته‌ی سینمای او نیستم اما خیلی از اوقات که خواستم دست به کیبرد ببرم برای نوشتن یکی از مفاهیم مطرح شده در فیلم‌های او به ذهنم آمده است(بگردید ردپایش را پیدا میکنید) این رخنه و نفوذ کردن به ناخودآگاه به نظرم قابل تحسین است و کار هرکسی نیست.گیرم اصلا اسکار فلان، کن را به هرکسی نمیدهند. درباره‌ی الی که زمان اکران آنقدر سروصدا کرد تاهمین محله بقل هم نرفته بود برای جایزه هنوز، مردم خودشان را روی پرده آن را میدیدند. میدیدند این که دروغ گفتن یا نگفتن چه چالش بزرگی است و اخلاق چقدر میتواند نسبی باشد. سخت است همچنین مفاهیمی را مطرح کنی و هم عامه جامعه را جذب کنی. من همین جا دوتا مطلب درباره‌ی موضوعی انتزاعی تر مینویسم بازدید ها و کامنت ها صددرصد افت میکند. فرهادی هنرمند است از نظر من و قابل احترام.

طبعا نظر من است، قابل بحث است و از طرف خدا نیامده است و غیره. کسانی هم که مخالف این نظر هستند نه مزدورند نه احمق نه تندرو. به هرحال یک مجموعه فیلم است و ممکن است افراد برداشت متفاوتی داشته باشند. هرکس هم فکر میکند نباید از این جایزه خوشحال بود، آزاد است که نظرش را داشته باشد دعوایی وجود ندارد. حتا اگر حس کرد که استدلالش اصیل و قدرتمند است و میتواند جایی را ببیند که من (یا ما و تمام کسانی که ازگرفتن جایزه خوشحالند) ندیده اند حاضرم به آن گوش کنم. بله طبیعی هست که در دوطرف غرض‌مندی و عرض‌ورزی دیده شود. ولی همه که اینطوری نیستند. هستند؟اگر فکر میکنیم تمام افراد مخالف ما انسان های غرض‌ورزی هستند یا گول خورده اندیا به هر ترتیب با برچسبی همه‌شان را در یک گور میکنیم، گول غریزه مان را خورده ایم، میشود حدس زد که اثر تکامل باشد. اگر بهترین نظر ممکن را درباره کارکرد دنیا نداشته باشم احتمالا اشتباه میکنم از قبیله بیرون پرت میشوم و میمیرم.حالا امروز که دنیا پیچیده‌تر شده است و ما بخاطر نظرمان نمیمیریم اماآن احساس عدم امنیت از اشتباه فکر کردن هنوز همراهمان است.پس به این نتیجه میرسیم همه نظرهای غیر از این باید خفه شوند تاغریضه ما احساس امنیت کند یا اگر زورم نمیرسد خفه‌شان کنم یک برچسب میسازم و تمام.تندرو، غرب زده و… خب این اشتباه است. من نمیپسندم .

راستی در دفاع از جایزه یک سناریو در نظر بگیرید:

فرض کنید تیم ملی فوتبال ایران با ناداوری در بازی فینال جام جهانی سهوی یا عمدی قهرمان جام جهانی شود. آیا وقتی در خیابان در حال شادی خواهیم بود به خاطر قهرمانی جام جهانی فوتبال، کسی میگوید این جام ارزش ندارد؟ مطلقا کسی گوش به اعتراض‌های محتمل مایلی کهن (فراستی) درباره این که درست که قهرمان شدیم اما این تیم (به نظر خودش) زیبا بازی نمیکند:)) خواهد داد؟همین تیم و تیم‌های دیگر مگر در دست مایلی کهن و همفکرانش نیست و نبود؟حتا قهرمان لیگ برتر خودمان هم که نمیشوند چطور از تیم ملی ایراد میگیرند؟ برفرض که بگوییم در فینال اشتباه داوری اتفاق افتاده است. تیم ملی ما که رفتن به جام و جهانی‌اش را کلی افتخار میدانسته، آیا تواناییش رشد مشهودی نکرده است که توانسته است برسد به فینال و حالا آنجا شانس یارش شده؟اگر همان تیم قبلی بود طبعا فینالی نبود و همینطور هم شانسی. ده سال بعد آیا هیچکس یادش خواهد بود آن اشتباه داوری را؟ یا همه مجری های لعنتی خواهند گفت این همان تیم شگفت انگیز ایران است که یکبار(دوبار) قهرمان جام جهانی شده؟ برفرض که داور جام جهانی رفیق ما بوده با ما راه آمده، آیا شش ماه قبل هم که همین تیم در جام ملت‌های آسیا قهرمان شدیم آن هم با ناداوری بود؟اصلا این که تیم قبل از این جایزه ها هم محبوب بود و ورزشگاه بخاطرش پر میشد چه؟ وا بدهید رفقا.

باهمه این ها بازهم میتوانم تصور کنم چیزهایی هست که من نمیبینم و ممکن است که غلط فکر کنم. فارغ از آن مهم است که گاردم برای پذیرش حرف مخالف این باز باشد. برچسب نسازم. فحش ندهم. توهین نکنم. و صحبت کنم.

اصلا نمیخواستم در این باره چیزی بنویسم.قبل مراسم درباره‌اش اینجا نوشتم. در کل برای پیشبینی اسکار نیاز نیست نوسترآداموس باشید. رویه‌شان از ۲۰۱۲ تغییر ملموسی کرده‌است و واضح است. خودجایزه را تبدیل به یک کنش مدنی در  دنیای واقعی کرده‌اند. میشود بحث کرد که این خوب است یا نه یا هنر برای هنر چه میشود و از این صحبت‌ها. من قضاوتی ندارم و فکر نمیکنم نیازی هم باشد درباره‌ی همه چیزهایی که در آنها تخصصی ندارم نظر قاطعی داشته باشم. اگر قبلا هم چنین نظرهایی داده‌ام از هرکس که دیده است و شنیده است معذرت میخواهم.

چیزی که باعث شد بخواهم دراین باره بنویسم، چیزی است که تقریبا میشود گفت احساساتم را جریحه‌دار کرده است. چرا اینقدر از هم پرت افتاده ایم؟ کی این همه تنفر بین ما جمع شد؟ چرا اینقدر جامعه مان دوقطبی شده است؟چرا نمیتوانیم مثل دو انسان متمدن با هم صحبت کنیم؟

جیمی کیمل در آغاز مراسم به همین اشاره کرد. گفت از من خواسته‌اند این روزها که خیلی از هم جدا افتاده‌ایم سعی کنم از موقعیتم برای متحد کردن مردم استفاده کنم. خب من نمیخواهم این کار را انجام بدهم. حتا یک شجاع دل هم که در این جمع داریم (اشاره به مل گیبسون) این کار را نمیکند. بعد تیکه‌ای به  فرقه‌ی ساینتولوژی پراند، اما بعدتر حرفی زد که  حسادتم را تحریک کرد. گفت : من مردی نیستم که بخواهد همه‌ی ملت را باهم متحد کند، اما این قابل انجامه. اگر هرکسی که این برنامه رو نگاه میکنه(احتمالا ملیون‌هانفر) برای یک دقیقه بره و کسی رو پیدا کنه که باهاش نظر مخالفی داره و باهاش یک مکالمه مثبت و با ملاحظه داشته باشه نه  تحت عنوان یک محافظه‌کار ویک لیبرال بلکه تحت عنوان دو آمریکایی، شاید بتونیم دوباره آمریکایی باشکوهی بسازیم.(MAKE AMERICA GREAT AGAIN)

آیا این حرف فقط درباره آمریکایی‌ها صادق است؟ قطعا نه. آیا حرف یک مجری تلوزیونی که از سررفع تکلیف گفته میشود، میتواند تغییری  ایجاد کند یا حتا جدی گرفته بشود؟ احتمالا نه. اما چیزی که نظرم را جلب کرد این بود که این جدا افتادن از هم دیگر را به عنوان یک پدیده که باید رفع بشود میبینند. نه یک قطعیت محض(طوری که ما در ایران یک دیگر نگاه میکنیم).من از این که چرا یک عده ممکن است درباره‌ی اسکار یافیلم فرهادی مخالف نظر من فکر کنند ناراحت نشدم، موضوعی که من را نگران میکند این است که تهاجمی هستیم و راه گفتگو را میبندیم.لفظا درگیر میشویم. به هم توهین میکنیم. آن‌هم سر چه موضوعی؟ برجام؟هلث‌کر؟ کاری که یکی از سیاستمداران افراطی یکی از دوجناح انجام داده؟ نه. یک جایزه سینمایی.

من سواد تحلیل این موضوع پیچیده را ندارم. اما میدانم که این قطبیده شدن خطرناک است. جنون است. مرگ جامعه است. باید هرکداممان گامی برداریم در راستای این که بتوانیم دوباره باهم صحبت کنیم. شرایط زمان و مکان را میفهمم و میفهمم عده‌ای ممکن است نانشان در همین تفرقه باشد(در هردوطرف) اما ما مردم نیاز داریم بتوانیم باهم کنار بیاییم. توییتر برایم سردرد می‌آورد. این چه جنگی است که راه انداخته‌ایم. ۲۴ ساعت؟ سیاست قرار نبود این چنین در زندگی روزمره مان وارد شود. چرا باید این همه تحقیر و توهین را صرفا بخاطر نظر متفاوت داشتن نسبت به یکدیگر انجام دهیم.

اخیرا دوستی سوری پیدا کرده‌ام. در دانشگاه فردوسی مشهد درس میخواند. ساعت‌ها باهم صحبت کردیم.آینده، جامعه، سیاست، دین. میگفت طولانی شدن بحران سوریه یک دلیلش تفرقه‌ی شدید مذهبی و قومی بود. علوی سنی را برنمیتافت. عرب کرد را.سنی شیعه را و بالعکس. میگفت خوشبختانه شما در ایران این مشکل را ندارید. لبخند زدم.در ظاهر راست میگوید.برخلاف منطقه گره کور ما حداقل نظری است، نه نژادی یا مذهبی. اما همین گره کور نظری هم روزبه‌روز عمیق‌تر نشان میدهد. نیاز است بتوانیم گفتگو کنیم و درها را نبندیم. راه حل عملی؟ دفعه بعد که کسی را دیدید که مخالف شما فکر میکرد، به این فکر کنید که در گام اول انسانید، بعد هموطن یا حداقل یک گردالی سنگی لعنتی کوچک را در فضای بیکران باهم شریک هستید.بعد سعی کنید باهم گفتگو کنید.

اصغرفرهادی خوب یابد درون مایه فیلم هایش خیلی از اوقات ثابت است. سریع و چشم بسته قضاوت نکنید. تامل کنید. دنیا پیچیده‌تر از آنست که در نگاه اول به نظر میرسد.