روزنوشته‌های یک توسعه‌دهنده

تهران مخوف

۲۱ دیدگاه‌ها

در گوگل سرچ میکنم همخانه. یکی از اولین سایت‌ها را باز میکنم. یکی از آگهی ها مناسب به نظر میرسد. نوشته است : فقط در تلگرام پیام دهید. شماره‌‌اش را سیو میکنم.پیام میدهم. شرایط را میپرسد پاسخ میدهم. عکس پروفایلش غروب آفتاب است. از او میخواهم لوکیشن بدهد. لوکیشن را نگاه میکنم. تهران را بلد نیستم. اما حوالی را که میگویم همکارم میگوید زیاد جای بدی نیست.میگویم بعدازظهر می‌آیم سر میزنم.

 

ساعت نه شب است. در ترافیک گیر کرده‌ایم. دوستانم دومیدان بالاتر پیاده میشوند. راننده اسنپ در طول مسیر باقی مانده میگوید که مشهدی است. برایم مهم نیست. میگوید اسنپ از او پورسانت نمیگیرد. حدس میزنم که بلوف بزند. تخم دوزرده دارد انگار. میگوید آقا شما که این چیزها را بلدید چرا در مشهد یکی از این ها راه نمی‌اندازید. میخندم و داستان سرمایه‌گذاری اسنپ را برایش تعریف میکنم. متوجه میشود به همان آسانی که به نظر میرسد نیست. آخر هم شماره اش را میدهد میگوید ما هم شهری هستیم، کاری داشتی زنگ بزن. حدس زدم که بیشتر برای دور زدن اپلیکیشن شماره‌اش را داد، تا هرچیز دیگر. به‌هرحال.

 

در مسیر “طرف”زنگ میزند. صدای بی‌حالی دارد. ته‌لهجه شمالی یا اصفهانی هم همینطور. میگوید کی میرسی میگویم احتمالا طرف‌های ده. قطع میکند. باخودم میگویم این ساعت شب اینجا چه میکنم.

از تاکسی پیاده میشوم. به طرف زنگ میزنم. طرف میگوید بیا جلوی پارک فلان. پارک فلان را پیدا میکنم و میروم جلویش می‌ایستم. آدم‌ّهای جلوی پارک ترسناکند. دراگ‌دیلر و تریاک‌‌دیلر میخورند باشند. پنج دقیقه که میگذرد،طرف می‌آید. سنش خیلی بیشتر از آن است که میخورد باشد. قیافه لش و آرامی دارد. از خیابان رد میشوم و به او سلام میکنم. با خودم میگویم اینجا چه میکنی؟ اگر سرت را ببرند چه؟ اصلا این یارو کیست؟ برای چه این وقت شب به چنین محله‌ای آمده ای؟ سعی میکنم خودم را نبازم. چاقوی سویسی را که از دیجی‌کالا خریده‌ام را از جیب کوله در می‌آورم و در جیب شلوارجینم میگذارم. دستم را هم از جیب شلوار در نمی‌آورم ضامنش را باز میکنم. سنگینی کوله پدرم را درآورده است. همه زندگی‌ام تویش است. خیر سرم قرار بود مهاجرت کنم.پشت سر طرف به راه می‌افتم.

 

میپرسم اهل اصفهانید؟ میگوید نه.شمالی‌ام فلان‌‌ شهر. میگویم من هم مشهدی‌ام. نه ازآن ولی مشهدی بدها.یرخلاف انتظارم یخ آنقدرها هم آب نمیشود. میپرسد دانشجویی. میگویم تقریبا و توضیحات بیشتر. می‌رسیم در خانه. خانه قدیمی است خیلی.در حیاط را باز میکنم دقت میکنم که او اول وارد شود. بوی خطر کل شامه‌ام را پرکرده است. وارد میشویم به همکف. خانه قدیمی است. دوخواب به هم چسبیده. محیط بسیار گرم است. توضیح میدهد که اینجا فلان است و آنجا فلان. یک تخت با یک روتختی بسیار شیک و اغوا کننده در اتاق هست. یک تلوزیون احتمالا چهل اینچی سامسونگ هم در اتاق است. همیشه از آمولد بدم می‌آمده. اینجا هم زرق برق الکی‌اش را دارد به اتاق میپاشد. در سمت راست اتاق بندی هست که لباس‌های شسته شده اش را آویزان کرده. لباس‌های زیررنگی نمای آزاردهنده‌ای دارند. باخودم میگویم چه آدم بی‌ملاحظه‌ای.گرما اذیتم میکند. خانه را نمیخواهم، میخواهم سریع بزنم بیرون. میگویم چه قیمتی؟ و میگوید عجله نکن حالا بنشین. میگوید اگر خسته‌ای شب را بمان. میگویم نه ممنون باید برگردم نارمک. عرقم بیشتر میشود اما خودم را نمیبازم. به هیکلش نگاه میکنم با این که بزرگتر از من است اما یاد زورگیر دم عید می‌افتم و میگویم بزرگتر از این‌ها را زده‌ام. کتم را در می‌آورم و مینشینم. تیشرت گیکی‌ای تنم است  که نوشته‌ی رویش دارد با برنامه‌نویس بودن اسنوب میکند. نمی‌دانم چرا انتخابش کردم. چشمش روی نوشته روی تیشرت است.با لبخند میگویم شما چه کاره‌اید. میگوید کارمند فلان موسسه مالی. جلوی در خروجی مینشیند. عصبی‌تر میشوم اما یاد دارم که چگونه بروزش ندهم.

 

ضامن چاقو را میبندم، آن را طوری که نفهمد روی کیفم میگذارم. حواسم هست از چایی که قبلا ریخته‌است نخورم. اما قندان را نزدیک تر می‌آورم. شروع میکند به حرف زدن. میگوید اعتقادات مذهبی ات چطور است؟ از سوالش تعجب میکنم حریم شخصی سرش نمیشود انگار. به خودش برمیگردانم سوال را. میگوید ای معمولی. من هم حد وسط را میگیرم و خنثی میگویم من هم مثل همه. میگوید من یک مشکلی دارم. با لبخند میگویم چه؟ میگوید: هفته پیش آقایی به اینجا آمده و گفته که من گی هستم. به نظرت او را بپذیرم؟ جشنواره آدرنالین در مغزم آغاز میشود. افکار با سرعت هزارپرسکند می‌آیند و می‌روند. عایق گیری پنجره ها توجه‌هم را جلب میکند.چاقو را در مشتم قایم میکنم.و دستم را میان پاهایم قایم میکنم. آنقدر رادیو مذاکره گوش داده‌ام که بدانم، منظور پشت این سوال چیست. سعی میکنم ناراحتش نکنم. میگویم به طور کلی مشکلی با افراد با این گرایش ندارم. به نظرم باید آن‌ها را بپذیریم. اما زندگی زیریک سقف با چنین آدمی کمی عجیب به نظر میرسد. مثال میزنم انگار که با دختری که پارتنرتان نیست و به آن علاقه ای نداری، زندگی کنید. چندان معقول نیست. میگویدخب چه اشکالی دارد، دختر و پسر با هم زندگی کنند. میگویم اشکالی ندارد. اتفاقاتی می‌افتد به هرحال. میگوید خب بیفتد. میگویم اگر در رابطه عاطفی باشید، مثلا زن داشته باشید که درست نیست خب. میگوید تو که زن نداری. جا میخورم. سوال را برمیگردانم. شما چطور؟ گفت: نه از دخترها خوشم نمی‌آید.

 

اگر یک درصد شک داشتم که قضاوت اشتباه میکنم، صددرصد مطمین میشوم که درست حدس زده ام. میگوید تو اگر جای من بودی، چه میکردی؟ دوباره سعی میکنم ناراحتش نکنم. توضیح میدهم در ابعاد کلی مشکلی ندارم با چنین فردی، اما زندگی زیر یک سقف به قول خارجی‌ها کمی ویرد است.با این که ژست رفتن میگیرم، اما او نشانی از این که تمایل به تمام کردن بحث داشته باشد نمیدهد. عصبی‌ام سوپر ایگویم کامل بالا آمده. میخواهم مغزش را بپاشانم روی دیوار. با قطعیت و جدیت میگوم. من حس میکنم پشت سوال شما منظور دیگری بود. انتظار دارم صراحتم باعث شود، بحث را تمام کنیم. با پررویی میگوید خب چه حدسی میزنی. میگویم این که احتمالا شما خودتان این مشکل را دارید.فرصت ندارم که به خودم تذکر بدهم این گرایش است و مشکل یا بیماری نیست تاناراحت نشود. به چشم هایش خیره میشوم. عصبی بودن از چشمانم میریزد بیرون، کف اتاق. از رو نمیرود. میگوید اهلش نیستی؟ میگویم نه. میگوید یعنی در زندگی‌ت با هیچ پسری نبوده ای؟ میگویم نه. گفت به هرحال اگر بخواهی میتوانی فکر کنی با یک دختر زندگی میکنی. گرای تابلویی بود. خنده‌ام میگیرد میگویم نه ممنون. خنده‌ام باعث میشود رویش باز شود. میگوید میدانی که دو مدل دارد یکی فلان دیگری… ممنون نمیخواهم وارد جزییات شوید. میگوید میخواهم اطلاعاتت زیاد شود در دلم میگویم به قبر پدرت خندیدی. ایده‌ای به ذهنم میرسد. کتم را می‌اندازم روی دستم.ضامن را باز میکنم. کوله را می‌اندازم روی دوشم و بلند میشوم. میخواهم حواسش را پرت کنم. به دروغ میگویم اتفاقا من یک دوست در تهران دارم. میگوید پس آشنا کن. به دم در رسیده‌ام.از روی مبل بلند می‌شود. میگویم حتمن. پیامتان را در تلگرام فوروارد میکنم اگر خواست پیام میدهد. میگوید چه کاره است. در را باز میکنم. میگویم خواجه‌نصیر هوافضا میخواند. خودم میدانم که دارم از یکی از دوستان واقعی‌ام حرف میزنم. اما روایت من درباره گرایش جنسی‌اش غیرواقعی است. بلند میشود. ضربان قلبم بالاست. به زور با پررویی و طوری که متوجه شود می‌اندازمش  که جلوتراز من برود.عین گروگانگیر ها شده‌ام چاقو زیر کت. به حیاط که میرسیم خداحافظی میکنم. دست نمیدهد. غمگین افسرده است. حالا که استرسم کمتر شده است، دلم برایش میسوزد. میگویم حتمن به دوستم میگویم. از حیاط خانه می‌آیم بیرون و در را میبندم. فرصت نداشتم و عاقلانه هم نبود که در خانه بند کفشم را ببندم. ساعت نزدیک یازده شب است. مترو نیست و حتا نمیدانم که کجایم. گوشی را درمی‌اورم و به دنبال اپ اسنپ برای تاکسی میگردم.

 

 



برچسب‌ها:

دیدگاه‌ها

  1. م می‌گه:

    سلام
    آقا خسته نباشی
    وبلاگ خوبی داری
    با اینکه کمتر کسی دیگه وبلاگ میخونه
    چند تا از پستاتو خوندم(تبلیغ کاملا محسوس دیجی کالا و اسنپ که خودم رانندشم هم جالب بود ؛) )گیم فیکیشن جالبتر بود

    اون آدمی ک تو پستت اشاره کردی اصلا خوفناک نیس بنظرم اتفاقا با توجه به متنت خیل دوستانه برخورد کرده:) مشکل همون محیط و پیشفرضایی بوده که از قبل تو ذهنت شکل گرفته
    به هر حال موفق باشی

    1. صدرا می‌گه:

      عزیزدلم.
      تبلیغی وجود نداشت. طبعا نه اون برندها بیکارن بیان تو یک وبلاگ زیر هزار بازدید روزانه چنین ر‍پورتاژ زیرکانه‌ای برن. نه من حاضرم اعتبار وبلاگمو با چنین چیزی معاوضه کنم. پول از جاهای ساده‌تری بدست میاد. متاسفانه تو وب فارسی هرکس که تبلیغ گرفت، نابود شد. حالا ما هرچقدرم بگیم که پول درآوردن از وبلاگ نویسی تو دنیا مرسومه و بدی نداره. احتمالا تا وقتی من زنده و بالاسر اینجا باشم چنین داستانی اتفاق نیفته. طبعا با توجه به این که قطعا وظیفه نویسنده نیست بابت چیزی که نوشته توضیح بده اما یه چیزی رو میگم. فایت کلاب فینچر رو که دیدی؟ یه جاش میرن اپل استور اتیش میزنن. فینچر داره تبلیغ اپل میکنه؟ (یادت باشه اپل اون روزا شبیه اپل این روزا نبوده) نه خیر. فینچر داره فیلمش رو در دنیای واقعی میسازه. تو خود رمان اصلی هم بارها اسم مایکروسافت میاد. چرا؟ چون بخشی از فرهنگ روزمره بوده. برای من هم دیجی کالا و اسنپ بخشی از داستان روزمره زندگیم بودن که قابل حذف شدن نبود. بخشی از کارم بررسی همین ها بود. پس اگر اسمی اومده بدون همون‌قدر هم ذهنم درگیرشون بوده.

      در مورد نکته دوم: (بر اساس داستان واقعی) با (این یک داستان کاملا واقعی‌ست) متفاوته. من واقعا و واقعا دوستانی داشتم و دارم برحسب اتفاق که دارای این گرایش هستن و از خیلی آدم‌های دیگه‌ای که دیدم بهترن. هیچ پیش‌فرضی ندارم اما قبول کن اگر تو هم ساعت یازده نصف شب تویه شهر ناآشنا مجبور میشدی یه کوله بیست کیلویی رو کیلومترها جابجا کنی و بعد به تور پهن شده رندوم یه آدم تخماتیک بخوری اینطوری نمیگفتی. تو این قصه و مخصوصا نسخه واقعی ترش، اونی که برخورد دوستانه کرده منم. شک نکن. در این حد که مجبور شدم به روشنفکر ترین دوستام توضیح بدم بابت خوش رفتاریم و بگم که اینارو جامعه به اندازه کافی سرکوب کرده، بذار من باری روش نذارم.

      1. م می‌گه:

        منطقی بود
        البته کیفیت نوشته هات مهمه ن تعداد بازدید!که به خاطر همین کیفیته که آدمو ترغیب به گفتگو میکنه چون میبینی طرف واقعا چیزی تو چنته داره برای عرضه
        برادر جان تو تهران تنها چیزی که بی معنیه همین غریبه و آشناست
        کاش راهی بود میشد ازش فرار کرد واسه ماها که به معنی رایجش زرنگ نیستیم جهنمیه واسه خودش

      2. هیچ می‌گه:

        اتفاقا می خواستم کامنت بزارم و بگم که این روش درست/سالم/عاقلانه آشنا شدن دو تا همجنس گرا نیست و حتی برخورد بیش از حد نیاز خوبی هم داشتی و تریپ روشنفکری ممکن بوده سرت رو بده بر باد ولی جواب درستت به کامنت بالا باز آچمزم کرد.
        —–
        اینارو جامعه به اندازه کافی سرکوب کرده، بذار من باری روش نذارم.
        —-

  2. امین می‌گه:

    صدرای عزیز
    موقع خوندن، ضربان قلبم بالا رفت. البته که خیلی خوب وصف کرده بودی. واقعا نگرانت شدم.
    کاش برای همخونه گیر آوردن از طریق شبکه ارتباطی دوستان اقدام میکردی، یا حداکثر توی دانشگاه ها دنبالش میگشتی. تهران خیلی عجیبه.
    ببخشید، قصدم فضولی نبود، ولی فکر کردم شاید بتونم کمک کنم. اگر هنوز هم دنبال هم خونه میگردی من شاید بتونم کمک کنم، دور و برم از بچه های امیرکبیر و شریف پیدا میشه احتمالا.
    اگر لازم بود حتما تو ایمیل بهم بگو.

    دوست متممیت
    امین

    1. صدرا می‌گه:

      بسیار ممنونم امین جان.
      جالب که اشتباه واقعا از من بود. در همون زمان من یک خونه از طریق گروه دوستانم پیدا کرده بودم در جای بهتر و مناسب تر. اما بازدید از اونجا رو کنسل کردم تا برم اینجا رو ببینم. الان که فکر میکنم واقعا یادم نمیاد چرا چنین کار احمقانه‌ای کردم. از لطفت ممنون. این داستان مهاجرت ما یک چندماهی عقب افتاد. ایشاا… زمانی که اومدن قطعی شد و نیاز داشتم حتمن از طریق ایمیل باهات ارتباط میگیرم. بازم ممنون.

  3. محمود می‌گه:

    اوف… بابا هیچکاک هم نمیتونه اینطوری حس تعلیق بده، لطفا این سری رو تهش بنویس ببینیم چی میشه آخرش ؛)

    1. صدرا می‌گه:

      نظر لطفته محمود جان.
      حتمن در دستور کاره. ولی فرم های مختلف رو مثل همیشه امتحان میکنم برای محتوایی که تو ذهنمه. این شکلی کمتر احتمال داره باشه.

  4. AlirezaH می‌گه:

    گذاشتن کامنت؛ به امید اینکه پیام خصوصى محسوب نشه ؛)
    یکم:امیدوارم دوستى که هوافضا میخونه و در طول داستان بعنوان فرد گى به فرد اجاره دهنده معرفى میشه در صورت خوندن مطلب حتما کامنتى بذاره و دلایل انتخاب شدن به عنوان سوژه رو بررسى کنه یا حتى حدسیات خودش رو در این مورد بنویسه که چرا اون باید به ذهن نویسنده در اون لحظه رسیده باشه 😬
    دوم:منتظر ادامه این سرى هستم…

  5. صائب می‌گه:

    اقا اون قسمت تاریخ اسنپ رو از کجا بخونم؟

    1. صدرا می‌گه:

      متوجه سوالتون نشدم متاسفانه.

      1. وحید محمدزاده می‌گه:

        میگوید آقا شما که این چیزها را بلدید چرا در مشهد یکی از این ها راه نمی‌اندازید. میخندم و داستان سرمایه‌گذاری اسنپ را برایش تعریف میکنم.
        سلام، صدرا به نظرم منظورشون این قسمت از نوشته بوده،شایدم اصلا نبوده.البته برا خود من درحین خوندن،این سوال پیش اومد که داستان سرمایه گذاری اسنپ چی بوده و از کجا شروع کردند.میگم لینکی دم دست داری در رابطه این موضوع ،اگر امکانش هست معرفی کن تادر مورد داستان کسب و کار اسنپ بیشتر بدونم.

        1. sadra می‌گه:

          سلام وحید جان
          نمیدونم تو وب چیزی پیدا میشه یا نه. از این حکمت هایی هست که سینه به سینه نقل میشه:) در مورد شرکت آلمانی راکت اینترنت یه سرچ بکن. چه فارسی، چه انگلیسی. به شکل خلاصه برای داشتن کسب و کار مشابه پنجاه شصت ملیون نیاز نیست اما شاید پنجاه شصت میلیارد چرا.

  6. سعید می‌گه:

    سلام
    از دوستان خاموش متممی هستم. خوشحالم که از طریق سایت محمدرضا به اینجا هدایت شدم و وبلاگی قابل خوندن پیدا کردم. داستانت من رو به یاد سال ۷۳ انداخت که دانشجو شدم و از مشهد به تهران مهاجرت کردم. البته خداروصدهزامرتبه شکر که با این گروه افراد برخورد نداشتم!
    امیدوارم همیشه موفق باشی آقا صدرا
    (راستی اسم پسر بزرگ من هم صدراست)
    🙂

    1. صدرا می‌گه:

      ممنون از لطفتون. باعث افتخاره برای من وجود دوستان متتمی.

  7. سمانه می‌گه:

    شیوه ی روایتگریتون عالی ست.

    1. صدرا می‌گه:

      ممنون از لطفتون.

  8. فردین می‌گه:

    مرسی صدرا جان بابت این نوشته ت. حال داد. هر چند دیر خوندم.
    لابه لای یادداشت هام نوشته بودم — تهران مخوف، صدرا–. سرم شلوغ بود و به یادداشت هام سر نزده بودم. از برکات وحشتناک بودن میزان خاک و انواع ذرات معلق در هوای اهواز و تعطیل شدن، کمی وقت خالی گیرم اومد و به یادداشتهام رجوعی کردم.
    واسه اینکه درد دلی هم کرده باشم بگم (میدونی که) من برای اولین بار حدود شش سال قبل پام به اهواز باز شد. در این شش سال از بدی آب و هوا بگیر تااااا همه چیز اینقد آزار دهنده بوده که چند برابر اون چیزی که برای یه شخص معمول در شش سال اعصاب خوردی پیش میاد برام پیش اومده.
    امیدوارم ظرف هفت ماه آینده کارم با اهواز تموم بشه و در کمال احترام به مردمش و مقیمان اینجا، دیگه به هههههیچ وجه من الوجوه پامو اهواز نذارم.

    1. sadra می‌گه:

      ممنون فردین جان. واقعا ناراحت کننده ست اوضاع اهواز. یکی از معدود استان های ایرانه که به تنهایی میتونه یک کشور مستقل باشه از نظر درآمدی با این حال چنین وضعیتی داره. هرکس دیگه ای جای اون مردم بود نمیدونم تاحالا چه کرده بود.

  9. مهدیس می‌گه:

    سلام..من از نوع نوشتتون واقعا خوشم اومد…من خودمو جای اون شخصیت احساس کردم ..طوریکه منم درگیر ترس شدم…خوبه ک داستان نشون میده تهران مخوف تر از چیزیه ک واسه بعضیا زندگی توی تهرون آرزو شده…بازم بنویس ممنون ازت

    دگی
    فتویتهرآرزوا…ممنون..بیش

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *