چرا دانشگاه را رها نمیکنم؟



هفته ی دیگه یک سال میشه که من وارد دانشگاه شدم و باید بگم برداشت یک ساله ام از دانشگاه دقیقا مطابق پیشبینی هام بود.وقت گیر غیر کاربردی و در خلاصه کلام مزخرف.قبل از این که توضیح بدم چرا هنوز این مزخرف رو رها نکردم باید توضیح بدم که کامپیوتر میخونم و این رشته ای هست که دوستش دارم و دقیقا انتخابش کردم.احتمالا ایران تا ده سال دیگه زیر کاغذ مدارک مهندس های عمران و معمارها دفن میشه و من هنوز فکر میکنم کامپیوتر و نرم افزار بهترین انتخاب رشته در بدترین انتخاب سبک زندگی (دانشگاه) است.برداشت یک ساله م به من میگه که زمانی رو که در دانشگاه میگذرونم احتمالا میتونم صرف کارای خیلی مفید تری (چه کسب دانش ، چه کسب پول)بکنم اما دلایل این که چرا هنوز دانشگاه رو رها نکردم رواین پایین مینویسم شاید که یکی بخواد انتخاب سرنوشت سازی تو زندگیش انجام بده و گوگل اونو به من برسونه:

۱٫سربازی: مهم ترین دغدغه ی هر پسری تو سن من احتمالا بعد از دوست دختراش موضوع سربازیه.اتفاق ناعادلانه ایه و من نمیخوام با باز کردن بحثش نه خودم رو حرص بدم نه خواننده احتمالی این متن رو. موضوعی که وجود داره اینه که دانشگاه حدودا تا ۶ هفت سال میتونه سد محکمی جلوی سوال سربازی رفتی؟ خاله خانباجی ها باشه.خاله خانباجی ها دقیقا فشار نسبی اجتماع به هر فرد هست.که ازش انتظار داره پسر خوبی باشه، سیگارنکشه،درس بخونه،سربازی بره،زن بگیره،بچه بیاره،کار کنه و در نهایت بمیره.تو تک تک این فرایند ها فشار اجتماعی نقش موثری رو داره و در مورد سربازی هم همینطور.دانشگاه یه پناهگاه مناسبه برای فرار از این فشار.سربازی رفتی؟نه دانشجو ام.
این که ایا میشه سربازی نرفت ؟ یه پاسخ اره ی محکم داره با کلی دلیل که احتمالا بعدا درباره ش بنویسم اما الان تو شرایط مشابه من دانشگاه پناهنده پذیر خوبیه.هرچند که میشه همه فشار هارو به تخمتون بگیرید و بی خیال دانشگاه بشید و سربازی هم نرید.(بستگی به پتانسیل فردی تون داره)

۲٫مدرک بدرد میخوره: کسی که منو از نزدیک بشناسه احتمالا خیلی تعجب کنه از شنیدن این حرف از زبون من اما حقیقت اینه که اگه میخواید کار پیدا کنید در درجه اول باید متخصص باشید و در درجه دوم مدرک داشته باشید. در شرایط برابر یه شرکت بخش خصوصی (اگر حرفه ای باشه) احتمالا زمان مصاحبه تخصصتون رو میسنجه و بعد ازتون مدرک میخواد و احتمال قوی بین کسی که تخصصش اندازه ی شما باشه و مدرک هم داشته باشه و شمایی که فقط تخصص دارید اون انسان مدرک دار انتخاب میشه.احتمال کوچکی هست اما هست.ممکنه کسی مثل من بگه نمیخوام جایی کار کنم ومیخوام کارآفرین بشم و مدرک مهم نیست که خب آفرین اما موضوعی که هست اینه که نباید نسیه کار کرد.هر زمان که ادم کار افرین شد به راحتی میتونه درس و دانشگاه رو رها کنه مثل اتفاقی که امروز داره تو سیلیکن ولی به کررات میفته.ادم ها درسشون رو رها میکنن تا شرکت شخصی شون رو رشد بدن اما یادمون باشه این اتفاق بعد از این که حداقل یه پروتوتایپ رو ساختن میفته و ضمنا اونا قرار نیست از همه حقوق شهروندیشون بخاطر سربازی نرفتن محروم بشن پس با خیال راحت تری از ما این کار رو انجام میدن.باید یادمون نره که تو جامعه ما مدرک نسبتا بدرد میخوره اما اگه روزی تونستین خودتون اونقد پول دربیارید که از خانوادتون مستقل بشید و راضی هم باشید از کارتون لحظه ای در ول کردن دانشگاه شک نکنید.
ضمن این که کارافرین شدن یک فعل نیست یک فراینده.در طول زمان رشد میکنه.هیچکس یه شبه نمیتونه یه شرکت موفق تاسیس کنه.پشت کارافرینی مقادیر زیادی تلاش و شکست هست که اغلب موارد اون هارو نمیبینیم.

۳٫دختر ها:شاید خنده دار و سطح پایین باشه اما حقیقته.ما یه جامعه فوق بسته داریم این لزوما ارتباطی به نظام حاکم یا هرچی ؟ نداره.حتا اگه الان لیبرال دموکراسی هم بر ایران حاکم بشه شرایط فرهنگی مون تغییر چندانی نمیکنه.اکثر ما قبل از جامعه یا پلیس توسط عامل خانواده محدود و سانسور میشیم.خب دانشگاه برای خیلی ها محل مناسبیه که جنس مخالفشون رو بشناسن و حتا عاشق بشن و خیلی بی خطرتر از باقی جاها با دخترها لاس بزنن 🙂 . حتا دخترباز ترین دوستان من هم تو محیط دانشگاه تونستن به شکوفایی بیشتری برسند پس این که تو دبیرستان چندتا دختر رو میشناختین رو فراموش کنید و از اختلاط دانشگاه لذت ببرید.باید یادمون نره دانشگاه تنها جاییه که میتونیم جنس های مخالفی از جنس خودمون پیدا کنیم .اینستاگرام تلگرام محیط شرکت و جلسات لاگ خیلی فرصت های محدود و مبتذل تری هستند نسبت به دانشگاهی که همه یه هدف دومی از اومدن بهش دارند:)
اگر درمورد بند ۳ یه نظر دیگه ای دارید و فکر میکنید من صاحب صفات نامطلوبی هستم شما روبه مطالعه نظریات فروید درباره ریشه اعمال انسان ترغیب میکنم.(متنم نگاه جنسیتی داره اما دختر های احتمالی خواننده ی این متن اینو به پسربودنم ببخشند و جای کلمات پسر رو با دختر و دختر رو با پسر عوض کنند مشکل حل میشه)

۴٫خانواده سی و الگوریتم ها: این مورد شاید یکم شخصی تر باشه اما حقیقت اینه که من جاوا کار میکنم با مقادیری از پی اچ پی ، اچ تی ام ال، و سی اس اس. میدونم واجبه اما بعید میدونم تا روزی که نیاز مبرم داشته باشم حتا با وجود سینتکس مشابه با جاوا (البته جاوا مشابه با این هاست:) )برم سراغ سی پلاس پلاس یا سی شارپ یاد بگیرم حتا موضوع الگوریتم ها هم مهمه.این یکی رو احتمالا حتا اگه نیاز هم پیدا کنم نرم سراغ سی اِل آر اِس و یک صفحه ش رو بخونم.اما دانشگاه مجبور میکنه ادم رو که این کتاب رو بخونی و امتحان بدی و این میتونه دید مناسبی بهت بده که چطوری میشه از یک دولوپر به یک برنامه نویس تبدیل شد.ممکنه اینا رو در تناقض با حرف اولم که دانشگاه مزخرف و چیزیادنده است بیبنید که خب جا داره به این نکته اشاره کنم که بله.دانشگاه به ما سی یاد میده. الگوریتم یاد میده.اما در چه مقیاس زمانی؟ و لا به لاش مارو وادار به خوندن چه چرندیات دیگه ای میکنه؟فرض کنید که میخواید جدول ضرب رو یاد بگیرید.خودتون در کمتر از یه هفته به تسلط نسبی میرسید و در یک ماه تا نود درصد مسلط میشید.اما با دانشگاه این فرایند احتمالا چهار ترم طول خواهد کشید و شما مجبورید مقادیری وصیت نامه امام و تاریخ اسلام جهان رو هم پاس کنید که خب وقتی عمیقا نگاه میکنی حتا با وجود بعضی مباحث نسبتا کاربردی ،دانشگاه شدیدا یک چیز ناکارآمد هست مخصوصا در رشته نرم افزار.

۵٫خاله خانباجی ها دیپلم رو از شما قبول نمیکنند:بازهم فشار های اجتماعی.حقیقت اینه که شما تا زمانی که نتونید اونقدر پول در بیارید که همه بخاطر پولتون به شما احترام بذارند یا کاری پیدا کنید که احترام بر انگیز باشه اگر جایی بگید دیپلمید به شما به چشم یک بی سواد نگاه میکنند(حداقل در اکثر موارد).خیلی ها من جمله خودم این موضوع رو دایورت میکنند اما ممکنه برای خیلی های دیگه ازار دهنده باشه.فشار های اجتماعی رو دست کم نگیرید.زمانی که به هر دلیلی ضعیف و بی پناه میشید خیلی دوست دارید که افرادی نباشن که انتخب های اشتباهتون رو بهتون یاد آوری کنن.

۶٫فوق لیسانس و تغییر عقیده:شاید دوسال دیگه مثل الان فکر نکنیم.به شخصه زمان امتحانات ترم که میشه بیشتر به ترک تحصیل و رها کردن دانشگاه فکر میکنم.اما با گذر از اون مقطع به این نتیجه میرسم که افکارم هیجانی بوده بیشتر تا هر چی.من هنوز سه تا چهار سال دیگه از دانشگاهم مونده و این در عین حال که زمان کمی هست اما میتونه ابستن اتفاقات زیادی باشه و نظرم رو عوض کنه. من استیو جابز نیستم و میتونم به این اشاره کنم که حتا زاکربرگ و بیل گیتس هم بعد از جذب سرمایه بود که دانشگاه رو رها کردن یعنی تصمیم به رها کردن نگرفتند در حقیقت مثل خیلی های دیگه که تو دوره زمونه ما خوشبختانه خیلی زیاد شدن ، فرایند کارافرینی مجبور به ترک تحصیلشون کرد.

هزار و سیصد کله نوشتم و بعید میدونم که کسی حتا تا اینجا رو بخونه پس ادامه نمیدم اما مطمئنا هنوز هم دلایلی دیگه ای هستند که چرا باید دانشگاه رو ادامه داد و همینطور چرا باید رهاش کرد.مثل همه مسائل دیگه یه نسخه واحد و کلی نداره و شخص به شخص متفاوته .امیدوارم همه تصمیم درستی برای ادامه زندگی کوچولومون بگیریم.

پی نوشت (یک سال بعد) : با وجود همه استدلال های بالا امروز در شرایطی قرار گرفتم که رها کردن دانشگاه رو مفید تر از ادامه دادنش دیدم. عمیقا بستگی به شرایط شخصی تون داره. با توجه به شرایط خودتون تصمیم بگیرید.

به یاد تمام مستضعفان زمین

۱٫هنوز پس از سه دور کامل خواندن مجموعه هری پاتر احساسی ترین قسمت آن را لحظه ی مرگ دابی و خاکسپاری او میدانم. دابی جن خانگی بود.جن های خانگی چه خوششان می آمد چه بدشان می آمد تا اخر عمر باید مطیع اوامر اربابانشان میبودند.آن هم نه در امور چندان مهم . دابی تا لحظه ی آخر پای هری ایستاد و حتا جانش را برای او فدا کرد تا هری به جز اشک چیزی برای قدر دانی از او نداشته باشد.
۲٫هنگام نوشتن این متن ، بغض سرم را بی نهایت سنگین کرده است.پنجشنبه بعد از ظهر ((علی بهلول)) سوار بر موتور غراضه همیشگی اش تصادف کرده ، ضربه مغزی شده و باید باقی عمرش را نباتی از سر بگذراند.

۳٫علی بهلول کارگر/کارمند پدربزرگ و برادر پدر بزرگم بود.سال های سال.در یک شهرستانِ کوچکِ لعنتیِ خاک آلود.از دوازده سال پیش که پدربزرگم مثل یک تکه گوشت بی جان گوشه ی خانه افتاد، برای برادرش کار میکرد.نجیب و مستضعف.

۴٫اولین خاطره ای که از او دارم برمیگردد به حدود شش هفت سالگی.من و پسرخاله ام در کاروان سرای پدربزرگم با ترازو های بزرگی که اسمشان را نمیدانم سعی داشتیم وزنمان را اندازه بگیریم.روش کار ترازو پیچیده بود و ما کوچک تر از آن بودیم که از آن سر در بیاوریم.آمد و من را گذاشت روی ترازو وزنه هارا تکان داد و گفت سی و دو کیلو. یا چیزی در همین حدود.بعد رو به پدر بزرگم کرد و گفت : (( من از وقتی سن این بچه ها بودم وزنم همین قدر مانده است.))شوخی اش با شغلش و جبر زمین آن قدر تلخ بود که در ذهن کوچک من بماند.

۵٫یک سال بعد از خاطره ی بالا پدربزرگم تصادف کرد.ضربه مغزی شد و دکتری به نام نوبری اورا از مرگ برگرداند تا که تا آخر عمرش روی تختی باشد و از دنیا جز طلوع ، غروب خورشید و مقادیری درد چیز دیگری متوجه نشود.

۵/۱ . دوازده سال بعد سر سفره ی شام خبری به من دادند که هیچ وقت نتوانستم لبخند نسبی گویند آن را درک کنم. پنج شنبه عصر علی بهلول تصادف کرده ، ضربه مغزی شده و جلادی به نام نوبری با دوبار عمل اورا از محبت مرگ رهانده است تا در باقی عمر زجر کشیده اش چیزی جز درد از دنیا نفهمد.

۶٫ اخرین خاطره ام از علی برمیگردد به همین چند ماه پیش.وقتی که در همان کاروان سرای اجدادی (دقیقا چند روز قبل از تکه پاره شدن زمینش توسط ورثه ها) بودم و قرار بود برای اولین بار بنشینم پشت ماشینی که فرمان هیدرولیک نداشت و او توصیه های زیادی در مورد احتیاط ، خطر و تصادف به من کرد.

۷٫ علی های تاریخ زیادند.انسان هایی که تا اخر لحظه عمر نجیبانه برای اربابانشان کار میکنند و دست آخر دست خالی کوچ میکنند.جبر تاریخ ارزشمندی آن ها را از یادمان میبرد.آن ها عاشق میشوند ، مهر میورزند، بدی هارا درک میکنند ، به خرافات الوده میشوند و در آخر نهایت انسانند اما زودتر از همه ی ما فراموش میشوند.

اینتراستلار

به نظر من جدا از همه ی خوب و بد اینتراستلار ، یکی از نقطه های پر رنگِ احساسی فیلم نشان دادن رابطه ی آملیا برند و ادموندز بود.رابطه ای که یک سرش(ادموندز) را هرگز نمیبینیم.

اگر طرفدار جان بر کفِ نولان بودم شاید مینوشتم:

به تصویر کشیدن این رابطه ، شوک جادویی نولان به مفهوم لانگ دیستنس است. پکیج اینتراستلار حاوی فاصله دار ترین رابطه عاطفی است که بشر به توانایی تصور آن را داشته . انگار که در این فیلم همه چیز قرار است عظیم باشد و دیالوگ ها چه زیبا از دل این عظمت مفهوم فلسفی را استخراج میکنند و تا سطح نظریه پردازی فیلم را بالا میبرند.عشق محصول ابعاد بالا تر است.زمان و مکان بر آن تاثیری ندارد.حتا اگر فاصله بین آدم ها ملیون ها سال نوری و میان کهکشانی باشد.

به حرفم گوش کن
وقتی که بهت میگم عشق چیزی نیست که ما اختراع کرده باشیم.
عشق، مشهوده، قدرتمنده، عشق حتماً یه معنایی داره

-بله، عشق معنا داره: فواید اجتماعی، پیوند اجتماعی، تربیت فرزند …

-ما مُرده‌هامون رو دوست داریم .فایده‌ی اجتماعی اون چیه؟

-هیچی

-شاید معنای بیشتری داشته باشه
چیزی که ما هنوز نمی‌تونیم درک نمی‌کنیم
شاید یه جور دلیل باشه، یه جور
محصولی از ابعاد بالاتر باشه
که ما نمی‌تونیم به طور محسوس درکش کنیم

من در طول کهکشان شیفته‌ی کسی هستم
که ده ساله ندیدمش
و میدونم که احتمالا مُرده

عشق تنها چیزیه که می‌تونیم حسش کنیم
و فراتر از ابعاد زمان و فضا جریان داره
شاید باید بهش اعتماد کنیم
حتی اگه هنوز اون رو درک نمیکنیم

کوچکترین احتمال دیدن دوباره‌ی ولف
من رو هیجان‌زده میکنه…

نقد فیلم میان ستاره ای(اینتراستلار)

پی نوشت : این روزها که اینترِ کیبرد جماعتی زیادی را شاعر کرده است.شاید بشود به مونولوگ بِرَند از آن دید نگاه کرد 🙂

شاید بخواهید بخوانید:

به بهانه بحران مالی باشگاه اندرویدی ها : نانِ خشک پادشاه


تصور میکنم بحران سازندگان اسمارت فون های اندرویدی در سود دهی شان (بررسی گزارش مالی شرکت های سهامی عام در ۲۰۱۵ با یک سرچ ساده قابل دسترس است) جدا از همه مشکلاتی که به درستی از آن ها یاد میشود یک دلیل دیگر هم دارد.یک پارادوکس معنوی. منشاء مشکل شاید سیاستی از جنس یک بام و دو هوایی باشد.

اندروید برپایه ی یک هسته ی لینوکسی توسعه داده شده است.متن باز و تقریبا رایگان است.فلسفه ی لینوکس را به یاد بیاورید؟ غیر از این است که یکی از انگیزه ها و شاید اصلی ترین دلیل بوجود امدن فلسفه گنو/لینوکس مبارزه با سرمایه داری و انحصار گرایی شرکت ها بود؟
اسمارت فون های ال جی ، سامسونگ ، هووایی و همه شرکت های به غیر از اپل تقریبا بر دور مرکزی به نام اندروید شکل گرفته اند.اندروید ماهی ای است که از دریاچه ازادی و مجانی بودن گرفته شده است.حال این شرکت ها با این ماهی چه میکنند؟و در گام بعدی از آن چه میخواهند؟

در جواب سوال با اندروید چه میکنند ؟باید گریست.لانچر های اختصاصی که به هرچیزی شبیه است به جز اندروید.شاید بگویید این مزیت اندروید و متن باز بودن است که صحیح است،اما نتیجه این دستکاری ها چه شده است؟به گوشی های سامسونگ نگاه کنید تا همین چند وقت پیش با کمک اپراتور ها بیش از سی نرم افزار بیهوده روی لانچرش نصب میکرده که قابل پاک شدن هم نبوده اند حتا.تناقض همین جاست.از ازادی اندروید برای محدود کردن کاربران و تحمیل نرم افزار های شرکتی به آن ها سواستفاده میکنند.صدالبته محدودیت های این اندروید نا مشروع هنوز فرسنگ ها با محدودیت های سیستم عامل اپل فاصله دارد اما اپل با گرفتن ازادی مان خیلی بهتر از کره ای ها و چینی ها در زندان طلایی ش ازما پذیرایی میکند.

شرکت ها کار را به جایی رسانده اند که سیانوژن (هرچند بیشتر به یک بلوف شبیه است) پرچم ضد سرمایه داری خود را کوبیده تا اندروید را از دست گوگل خبیث؟ خارج کند.حال آن که مشکل اصلی اندروید گوگل نیست.شرکت های شخص ثالث ند.
این که شرکت ها از اندروید چه عجیب الخلقه ای ساخته اند زیاد گفته شده است و شاید نشان دهنده ی یک گم راهی باشد اما دلیل بحران های مالی اخیر را توضیح نمیدهد.جواب در سوالی دیگر است. آن ها با این عجیب الخلقه چه ساخته اند و از ساخته شان چه میخواهند؟

به عنوان مثال اخرین پرچم دار ال جی g5 نگاه کنید.پوست چرم بر روی در پشتی تلفن همراهش کشیده است.چرمی که به گفته خودش حاصل ساعت ها دباغی است و یک چرم ارزان و نرمال نیست. فلسفه لینوکس رابه یاد اورید؟ چنین رویکرد سرمایه دارانه ای جز یک تقلید نابلدانه است از اپل و دست و پا زدن برای ایجاد هویت خاص،پولدار،باحال بودن برای خریداران؟ همین است.شرکت ها از ابزار نادرست و متناقضی برای پول دراوردن استفاده میکنند. استالمن احتمالا باید بنشیند این روز ها به ریش تولید کننده ها بخندد.سرمایه داری نمیتواند ظاهرا ایبار نمیتواند از اسلحه دشمنش ابزاری برای پول دراوردن بسازد.

بله یک عامل بزرگ کاهش سود دهی و زیان دهی این روزهای شرکت های بزرگ ،استارت آپ های چینی نظیر شیائومی، وان پلاس ند.که پرچم داران شرکت های بزرگ را نصف قیمت عرضه میکنند. اما همه ی آن ها معلول این عاملند که نمیشود از یک وسیله ی ارزان و دردسترس همه (فلسفه لینوکس) دستگاه پول چاپ کنی ساخت.اگر راز کارت را همه بدانند همیشه کسی پیدا میشود که آن را ارزان تر برای بقیه انجام دهد.

این بحران برای شرکت ها راه برون رفت ندارد.یعنی سامسونگ و اچ تی سی و سونی هرگز به روزهای خوش گذشته بر نمیگردند.دلیلش هم واضح است.پایه مسئله از ابتدا اشتباه گذاشته شده است.روز های خوش گذشته حاصل دیر و زودی بود که سوخت و سوز هم داشت و امروز از راه رسیده است.

شرکت های حوزه ی تولید اسمارت فون از سال اینده به کاهش سودشان قناعت میکنند.احتمالا بازار های بیشتری را به تازه واردان ببازند. مهم نیست چند سنسور بی فایده جدید را همراه گوشی های بدردنخورتان عرضه میکنید ، گوشی تان زیادی گران است.

برنده ی بی چون چرای این بازی هم اپل است که رک روراست جنس خوبش را گران میفروشد. جنس خوبی که در دکه هیچ بقال دیگری پیدا نمیشود و هر چند از هیچ فلسفه ازادی پشتیبانی نمیکند و درمرکز سرمایه داری قرار دارد اما ریاکار نیست و به ما توهم ازادی و لینوکس نمیدهد.اپل این بار برنده ی انحصار طلبی اش شده است.