سالواتوره



میدانی که من به توالی زمان معتقد نیستم.درکم از زمان یکجور هایی مثل یک استوانه است که هست.مثل یک قوطی کوکا که وجود دارد همیشه .گذشته و آینده و حال معنای چندانی ندارند برایم.فکر میکنم، فقط این که ما قادر به درک بُعد زمان نیستیم باعث میشود ، خود را در جاهای مختلفی از قوطی (احتمالا آن وسط ها) پیدا کنیم و مفاهیمی مثل گذر عمر ، گذشته و اینده مطرح شوند.بی خیال این ها میخواهم بگویم احتمالا هاینریش بُل قبل نوشتن عقاید یک دلقک چند روزی حال این روزهای من را دیده ،بعد شروع کرده است به نوشتن شاید.به هر حال یک الهام هایی بوده وگرنه نمیشود که من و تو این قدر شبیه شخصیت های این کتاب باشیم .میشود؟ نمیشود.این روزها که نیستی یک سری حسرت های اساسی دارم پیدا میکنم. قوی تر از همه حسادت هایی که درگذشته درباره تو داشتم.مثل دلقک که مینشست خمیردندان روی مسواک گذاشتن همسرش را نگاه میکرد به این فکر میکنم که من هیچوقت نتوانستم چنین صحنه ای را از تو ببینم.نه تنها این بلکه میلیارد ها میلیارد حرکت ظریف روزانه ای که از تو سر میزند و فکر کردن به حسرت ندیدن و نداشتنشان ، میتواند هق هقم را دربیاورد.بالاخره این دنیا به ما دوتا یک چیز هایی بدهکار است.مهم نیست که رفته ای.مهم نیست که چقدر بد شده بودی این اواخر.من فقط میخواهم این ریزه کاری ها را با تو تجربه کنم.

تماشای تو مثل یک اثر هنری میماند ، مثل یک تابلو ی نقاشی زیبا ، یک قطعه موسیقی یا خیلی چیز های دیگر.مثلا وقتی تابلو های ون گوگ را نگاه میکنیم فقط محسور زیباییش میشویم ، فکر نکنم وقتی تابلو هایش را نگاه میکنیم، کسی به این فکر کند که چرا ون گوگ ،تابلو هایش فروش نمیرفت یا در اواخر عمرش گوش خودش را کند.صرفا لذت میبریم.من فقط میخواهم بنشینم و لبخندت را نگاه کنم ، مهم نیست که به کدام کلاس زبان رفته ای ، کدام دروغ را گفته ای یا شب ها با شب بخیر چه کسی به خواب میروی.من فقط میخواهم یک بار بنشینم و وقتی دستت از مانتوی سفیده ات در نمی آید و کلافه میشوی چهره ات را نگاه کنم.مثل هیچکاک، حتا زمانی که عصبی و کلافه هستی هم تصاویری که میسازی، زیباست.میخواهم وقتی رژ لب میزنی و بعد توی اینه لب هایت را به هم میمالی تماشایت کنم. میدانی، میدانم بعضی حسرت ها بدلم خواهد ماند مثل این که در یک زندگی معمولی از سرکار بیایم و تو یادت رفته باشد ، غذا درست کنی و چهره ات نگران عکس العمل من باشد، کاش آن موقع ساعت برناردی داشته باشم تا زمان را نگه دارم و هرچقدر میخواهم نگاهت کنم.میدانی ، این که میدانم هیچوقت نمیتوانم با لباس حاملگی ببینمت دردناک است . این که هیچوقت نخواهی توانست در حال حمل بچه مان باشی هم دردناک است.احتمالا بعد از نوه ی ملکه انگلستان بچه من تو ، از همه بچه های دنیا بیشتر، پلن پشت سر بدنیا آمد نش بوده است.یادت هست هردویمان چقدر بچه دوست داشتیم؟

دوست دارم تماشایت کنم وقتی که بهانه گیر شده باشی ، دست به کمرت توی خانه راه بروی صورتت پف کرده باشد.ما هیچ وقت بوسه ی صبحگاهی نخواهیم داشت .من هیچ وقت نمیتوانم وقتی موهایت را مثل کوزِتِ بینوایان بسته ای و داری ظرف میشوری ، تماشایت کنم.این ها آدم را دیوانه میکنند.تو یک عالمه جزییات به من بدهکاری.من میخواهم با تو دعوا کنم.عصبی ت کنم.صورتت را هنگام عصبی شدن تماشا کنم.من میخواهم ذوق زده شدنت را ببینم .من میخواهم تورا در همه حالات داشته باشم.من عاشقت هستم و بودم و تو هیچ وقت این را نفهمیدی.عشق از چیزهاییست که کم سر میزند.ادم ها کراش را دوست داشتن را با عشق اشتباه میگیرند.عشق یک چیز استثنایی و نادر است. این روزها خیلی کم پیش می آید.مخصوصا این روزها که فاصله آشنایی تا تخت خواب کمتر از یک هفته است.

من عاشقت بودم و هستم.این را حتا علیرضا آذر هم میداند که این همه دکلمه برای من و تو خوانده است.گوش کردی دکلمه هم مرگ را؟ لیلی تو ندیدی که چه با من کردند. علیرضا راست میگوید.تو ندیدی من چطور دوستت داشتم .تو ندیدی نگاه ادم ها به تابلوی زیبای من ،چه خراشی بر روح من میانداخت اما دیگر تمام شده است و مهم نیست.تابلو را دزدیده اند.چه کسی ؟ کجا؟ چگونه ؟ اش مهم نیست.مهم این است که من دیگر دستم از همه جزییاتِ تو کوتاه شده است و تنها چیزی که به ذهنم میرسد، این است که این قدر نادار شده ام که شاید گوشم را بِبُرم و برایت بفرستم.تابلو های مرا کسی نمیخرد.

درباره ی خلاقیت



پیش نوشت: در دوران دبیرستان به دفعات با بعضی از دوستانم وبلاگ های به قول خودمان زیرزمینی ایجاد کردیم که فقط افراد دارای لینک و پسورد میتوانستند مطالبش را بخوانند.مقادیر کمی از چیز هایی که آن جاها نوشته بودم قابل عمومی بودن هستند، که به مرور منتشرشان میکنم.متن زیر یکی از آن هاست.۱٫من زمان های زیادی را صرف فکر کردن به این موضوع کرده ام که خلاقیت از کجا می آید. همیشه دلایلی نظیر مطالعه ی زیاد ، اندازه ی غیر طبیعی مغز ، محدودیت در دسترسی به تفریحات روزمره، گوش کردن زیاد به موسیقی را دخیل می دانم .اما باید بگویم همه این ها هست و این نیست.شما یا شانس آورده اید در برابر سیل سرمایی که از هفت سالگی مغز شما را منجمد میکند ایستادگی کرده اید یا یخ زده اید.تمام تفاوت انسان خلاق و غیر خلاق در همین نقطه خلاصه میشود.

۲٫حقیقت این است که خلاقیت هست چون هست. منکر اکتسابی بودن آن نمیشوم اما باور کنید خیلی سخت است ادمی که ۲۵ سال از عمر مغزش را صرف بلغور کردن محتوایات کتاب های درسی کرده است را پای میز خلاقیت نشاند. بگذارید حرفم را عوض کنم، همه ی انسان ها از ایتدا خلاق به دنیا می آیند ، اما شرایطی محیطی به سنگ شدن جریان سیال ذهنی آن ها منجر میشود.حقیقت این است که اگر در جستجوی نیروی خلاق هستید باید در مهد های کودک دنبال آن بگردید.

۳٫میزان خلاقیت یک جامعه کاملا در میزان پیشرفت آن موثر است ، کاملا به این دلیل ساده که انسان های خلاق نسل بشر را پیش میبرند.آن ها قوانین را میشکنند تا ان ها را از نو بسازند.تصور جامعه ای که انسان های خلاق سراسر آن را پر کرده اند مسلما به مدینه ی فاضله نمی انجامد، اما با یاید قبول کرد ما به ان ها نیاز داریم. بی نظمی بهتر از نظم بیمار است. از دل بی نظمی دنیا های جدید سر بر می آورند.دنیا های جدید رویا های جدید می سازند و این یعنی پیشرفت.

۴٫از نظر سیاسی به نفع حکومت های خودکامه است که افراد غیر خلاق بار بیاورند.مهم ترین شاخصه ی یک فرد خلاق سوال چرا است. کنجکاوی در پیدا کردن علل چیزی نیست که دیکتاتور ها تاب بیاورند.بله چشم خیلی سخت بر زبان یک فرد خلاق می آید.خلاقیت نیاز مند آزادی است .ازادی پونه ی مار خودکامگی است.اما خودکامه برای ماندن در قدرت نیاز به پیشرفت دارد .پیشرفت هم نیاز به خلاقیت.همین تضاد است که باعث تضعیف و در نهایت فروپاشی نظام خود کامه میشود ، حتا در یک شرکت هم میشود نظام خودکامه داشت.صرفا برداشت سیاسی نداشته باشید.ما باید ممنون دار خلاقیت باشیم.زیرا نه تنها به صاحبانش کمک میکند بلکه مانند خورشید همه را از منفعت خویش بهره مند می سازد.

۵٫حقیقت تلخی که در مورد خلاقیت وجود دارد این است که خلاقیت وجود ندارد.نگاهی به دور بر خودتان بیندازید.هر چه که به چشمتان میخورد از لباس تنتان تا میز کارتان و هر چیزی که مصنوع دست انسان است در زمان بوجود آمدنش خلاقیت محسوب میشده در حالی که اکنون جزیی از زندگی روز مره است. واقعیت این است که کسانی که اسم خلاق بر آن ها میگذاریم تنها کاشفانی اند برای چیز هایی که در بستر زمان حیاتشان وجود دارد.آن ها را به زندگی روزمره وارد میکنند و بعد ناپدید میشوند.مثل قطره بارانی که وارد دریا میشود.خلاقیت های ما موجودیت اندکی میگیرند، سپس شناسه ی روزمرگی به آن ها میخورد وبعد مثل دنیای هری پاتر با یک صدای بشکن تق ناپدید میشوند.

پی نوشت : زمان نوشتن این ها احتمالا ۱۶ ساله بوده ام، زیاد سخت نگیرید.

برسد به دست استودیو کچاپ



سلام رفقا
روز اولی که بازی های خفنتان را مثل استک هرو یا تو کارز را دیدم و استراتژی فقط یک انگشتتان را کشف کردم ، توی دلم صد آفرین گفتم به ایده هایتان و اجرای خفن ترتان و به دوستانم از آینده درخشانتان گفتم ، اما رفقا این که در شش ماه گذشته اِن ملیون بازی ریلیز کرده اید که یکی از یکی بدرد نخور تر است ، یعنی خلاقیت و کیفیت را فدای صدر لیست گوگل پلی و اپ استور بودن کرده اید که واقعا ناراحت کننده است.اصلا اهمیتی ندارد که با این استراتژی دو هفته یک بازی چقدر پول در می آورید، اصلا.حتا اگر ارزشمند ترین استودیو بازی سازی جهان هم بشوید (که با این روش نزدیک به اسم استودیو هم نیستید حتا )شما هویتتان را در سادگی و خلاقیت تعریف کردید اما ویژگی دوم امروز کجاست؟. با این روش در کیس اِستادی های بیست سال بعد، شرکتی معمولی خواهید بود که رشد سریعی کرد و بعد با کپی کردن هزار باره ی خودش، شروع کرد به خراب کردن شهرتش. بازی های خوب و خلاقانه بسازید لطفا.همین.

صدرا

پی نوشت:نسخه انگلسیش که خیلی لحن ملایم تری داشت رو فرستادم به ایمیل رسمی شون.

در مذمت ترس



۱٫جایی خواندم در روانشناسی موفقیت متدی هست ، جنگل نام، اگر اشتباه نکنم.ایده اش بر این استوار است که برای موفقیت در زندگی خود را در جنگلی بی هیچ اب و غذایی و پر از حیوانات درنده تصور کنید ، برای زنده ماندن دست به هر کاری نمیزنید؟ چرا . از همین روش برای پیشروی در زندگی استفاده کنید.در واقع دارد میگوید کار هایتان را بدون افکار بیهوده و بدون ترس به غریضه ی بقایتان بسپارید و بروید جلو.۲٫اجداد طفلکی ما وقتی با خطری مثل اختلاف با دیگر افراد قبیله ، نه شنیدن از آن ها یا موجود خطرناکی چیزی مواجه میشده اند احتمالا آن ترس ، اخرین چیزی بوده است که حس میکرده اند و کمی بعد خوراک گله شیرها میشده اند ، اگر قبلش شاخ گرازی در هزار جایشان فرو نمیرفت.علم میگوید همین اتفاق طی سال ها باعث شده است ، قسمت هایی در مغز ما شکل بگیرد که خطر های جزیی در زندگی مثل نه شنیدن از کسی ، از دست دادن امتحانات ، اخراج از کار یا مانند این ها ما را تا سر حد مرگ بترساند و افسرده کند ، در حالی که در این قرن ۲۱ ما پیشرفت های زیادی داشته ایم ،در پزشکی در تکنولوژی به شکل خاص در امنیت و خیلی چیز های دیگر که تقریبا در زندگی روزمره یک فرد نرمال خطری پیش نمی آید که انتهای آن به معنای پایان زندگی باشد، پس این همه ترس سوغات زندگی اجداد غار نشینمان است و در زندگی امروز لازم نیست ، به هیچ وجه.

۳٫اصلی ترین ایده ای که از فایت کلاب گرفتم همین بود.ترسی وجود ندارد ، این همه قوانین توسط ادم های حوصله سر بر ایجاد شده اند و بر هم زدن آن ها فقط به ازادی شخصی ادم کمک میکند، پس ترسی وجود ندارد، با درونت اشنا شو ، به پیش برو و ازاد باش.همین ایده باعث میشود، ادم موقع انجام کارهایی که از آن ها میترسد، اما میداند درست هستند ، بی هیچ توجهی به ضربان قلب یا میزان ادرنالین ترشح شده به پیش برود ، و کار ها را انجام دهد.شدیدا این احساس را دوست دارم.

۵٫قبل از رفتن پیش سرمایه گذار ، هزاران فکر در سر آدم می اید.نکند ادم حسابمان نکنند.نکند نفهمند ایده ها را.اصلا خود انجام یک ایده که مشابهی ندارد ،خودش پر از ابهام و ریسک است ، توی دل خود ادم.اما ادم باید محکم باشد.منطقی و محکم.حالا که نظر مثبت سرمایه گذار ها را گرفته ام و از خان اول گذشته ام میفهمم همه تعلل هایم احمقانه بوده اند،همه لحظه هایی که به نشدن کار فکر کرده ام.همه لحظه هایی که خودم را احمق خوانده ام.آدم باید با خودش مهربان تر باشد ، گاهی خودمان خودمان را سرکوفت میزنیم پایین می اوریم در حالی که شاید دیگران چنین نظری نداشته باشند.میخواهید به کسی بگویید دوستش دارید؟میخواهید کاری را کنید که همیشه میخواسته اید؟ میخواهید راه خودتان را در زندگی بروید؟ هر لحظه ای که تعلل کنید بعدا به حسرتش را خواهید خورد .از من گفتن.

۷٫ ادم مشهوری میگوید همیشه میدانستم عضو طبقه متوسطم و این یعنی گرسنه نمیمانم ، بقیه اش اهمیتی ندارد ، باید کاری را که میخواهم انجام دهم.کاری که حس میکنم درست است.به شخصه یک کارتن خواب که به دنبال رویایش رفته باشد را به یک کارمند ساده با سه فرزند و زنی مهربان ترجیح میدهم.زمین هفت ملیارد ادم معمولی دارد .عوض شدن مسیرما کوچکترین خللی در نظم آن ایجاد نمیکند ، شاید باید کسانی باشند که نگذارند ، حوصله زمین سر برود و زندگیشان کمی هیجان انگیز تر باشد . فکر کردن به کلیت انسان ها، ادم را ارام میکند. که ادم با خودش میگوید: نه ، این رفتن به راهی که واقعا دوست دارم، زیاد هم بد نیست.

۸٫یک چیزی که همیشه آرامم میکند آسمان ها هستند.فکر کردن به کیهان، به این که نه حتا خودمان، نه حتا سیاره مان بلکه کل منظومه و شاید کهکشانمان هم یک نقطه کوچک در کل هستی محسوب نمیشود و این یعنی بود و نبودمان فرقی به حال هیچ کجای دنیا ندارد .ما باعث هیچ تغییر حقیقی در دنیا نمیشویم ، پس تنها چیزی که برایمان اهمیت باید داشته باشند ، خود کوچکمان ،هورمون هایمان ، احساساتمان و درکِمان از دنیاست ، پس واقعا اگر فرقی نمیکند باشیم یا نباشیم فرقی هم نمیکند چه راهی را برای زندگی مان انتخاب کنیم . پس بهترین انتخاب چیزی است که میخواهیم . رفتن به راهی که بهترین احساس را در ما ایجاد میکند، بهترین کاری است که هرکسی میتواند با زندگی ش انجام دهد.این تنها راه کنار امدن با باگ خود آگاهی است.

از یابنده تقاضا میشود، نامبرده را به صندوق پستی بیاندازد.



پیش نوشت: در دوران دبیرستان به دفعات با بعضی از دوستانم وبلاگ های به قول خودمان زیرزمینی ایجاد کردیم که فقط افراد دارای لینک و پسورد میتوانستند مطالبش را بخوانند.مقادیر کمی از چیز هایی که آن جاها نوشته بودم قابل عمومی بودن هستند، که به مرور منتشرشان میکنم.متن زیر یکی از آن هاست.

شما نمیدانید بعد از پنج جلسه تمرین رانندگی در شب داشتن ، جلسه ششم بیفتد وسط ظهر یعنی چه؟ آن هم وقتی مربی تان احساس میکند باید خودش را به شما ثابت کند.که خیلی مربی است.آن وقت چون روز است هی میگوید: کلاج را اشتباه میگیری .در صورتی که شما میدانید کلاج را جور دیگری نمیشود گرفت.بعد هی غرغر میکند که تا حالا چون شب بوده نمیدیده شما چقدر بد رانندگی میکنید و هی شما را یاد سفر زاهدانتان می اندازد و حسرت این که چرا یک کلت نخریدید.حالا این وضعیت را داشته باشید و فکر کنید یک ساعت بعد میروید اموزشگاه و قرار است امتحان آیین نامه رانندگی بدهید.

میروم داخل ادم ها کسل کننده اند به شدت.پسر ها به شکل دقیقا نژاد پرستانه ای دهاتی به نظرمی آیند ، نه بخاطر چهره هایشان،رفتار زننده ای دارند و دختر هایی سن بالا و زشت.احمق هایی که بیست بار آیین نامه را افتاده اند و ادم با خود میپرسد با این مغز کوچک چطور به این سن و سال رسیده اند.در هوای سرد و گس فرو رفته اید و منتظرید صدایتان کنند برای امتحان.فضا دقیقا خاکستری است.انگار که افکت های بی روح اینستاگرام را پاشیده باشند در محیط.

که ناگهان در باز میشود.دخترکی ریز نقش با سوییشرتی سبز رنگ وارد میشود.جشنواره رنگ ها آغاز میشود.خونی در محیط میدود.خودتان را روی صندلی جمع و جور میکنید.دخترک زیباست.نه از آن هایی که هر موجودی را به خود خیره میکنند اما چهره اش بی نقص است.ادم مبهوت جمجمه اش میشود.انگار که خدا نشسته باشد با مشورت چند متخصص یو آی هی با مته روی جمجمه کار کرده باشد.همه چیز طبیعی است.او زیباست.میرود مینشیند روبروی شما وسط چند دختر دیگر.کتاب ایین نامه را برمیدارد سرش در کتاب است.هر چند وقت یکبار کنجکاوانه به اطرافش نگاه میکند.حس میکنید دارد دور برش را تحلیل میکند.هنوز متوجه شما نشده ودر این چند دقیقه چند پسر دیگر وارد اموزشگاه شده اند.با اراجیف و دلقک بازی سعی میکنند توجه همه را جلب کنند.شانس تان مدام برای جلب توجه دخترک پایین می آید.تا این که . چشم هایتان در هم قفل میشود.میفهمد شما داشته اید نگاهش میکردید.این اتفاق چندبار دیگر تکرار میشود .ان قدر واضح که مبین که بقل دستتان نشسته است میگوید تو نخته ها.پوزخند میزنم.

تصمیم میگیرم بروم جلو سر حرف را باز کنم و بگویم چقدر زیباست.فقط همین.حوصله ی شروع یک رابطه را ندارم.بلند میشوم به هوای پرسه زدن.همچنان نگاه میکنیم به هم.ناگهان یکی از پسر ها به سمتش میرود با پررویی تمام کتابش را میگیرد.مبین حرص میزند که حالا هی لفت بده اما من آرامم.مطمئنم قاپ دست من است.پسرک الکی چند ورق این ور آن ور میکند و وقتی بی محلی دخترک را میبیند نگاهی از سر حرص میاندازد ، کتاب را پس میدهد و دور میشود.دخترک دوباره نگاه میکند. حالا نوبت من است که بروم جلو.قدم اول را برمیدارم.منصرف میشوم.تپش قلب ندارم اما استرس چرا.مبین فایت کلاب را یاد اوری میکند.اما نمیداند مشکل من شجاعت نیست .نداشتن سوژه برای پیک آپ لاین است. میگوید از خلاقیتت استفاده کن.

میروم جلو تصمیم میگیرم بگویم شما معماری فردوسی نمیخوانید؟هم دلیل موجهی میشود برای نگاه ها که یعنی اشنایید .هم کلاس دانشجو فردوسی بودن میگیرد من را.جلو میروم .نگاه میکند.ناگهان این کلمات به سرعت از دهانم خارج میشود.((شما معماری آزاد نمیخونید؟)) دخترک از من هول تر میگوید.نه.بلافاصله اضافه میکند اما آزادم .احتمالا میخواهد اشتراکات را اضافه کند.میپرسم چه رشته ای ؟ و او روی صدای من جواب میدهد .علوم پایه.گیج میشوم.اصلا چرا گفتم آزاد؟ علوم پایه رشته است مگر؟یعنی میشود روانشناس باشد؟میپرسم چه ترمی؟ میگوید ۱٫از خوشحالی عروسی است ، در هزار جایم.مبین از توی صف مغرورانه به من لبخند میزند.انگار که پسرش را داماد کرده باشد.لعنتی چرا چیزی به ذهنم نمیرسد؟دخترک از من دستپاچه تر است.بلند میشود نمیداند کجا برود.لبخندی میزند.پرونده اش را از دستش میگیرم.با پرورویی تمام.میگویم میخواهم اسمتان را ببینم.مقاومت نمیکند.الکی روی پرونده را نگاه میکنم .اسم را میبینم ،اما نمیخوانم. پسر ها آنطرف پشت دخترک و رو به من در سرو کله شان میزنند که این چقدر پررو است. با نشان دادن شصت ارزوی موفقیت میکنند.از اسم دخترک فقط سعیده و تکه ای از فامیلش در یادم میماند.پرونده را میدهم به دستش.باز ان لبخند لعنتی اش را میزند . مسئول اموزشگاه به داد هردویمان میرسد.میگوید امتحان شروع شد بروید به کلاس.تا کلاس کنار هم راه میرویم .لیدیز فرستی میگویم او میرود انتهای کلاس من ابتدا مینشینم.همه اش به این فکر میکنم که چرا هفته پیش ایین نامه ندادم که بیفتم این هفته با مردودی ها.بعدتر فکر میکنم چرا گفتم معماری آزاد؟ اصلا اینجا چه کار میکنم؟ از همین تقدیر گرایی های مزخرف خاورمیانه ای.امتحان را میدهم.در کمتر از پنج دقیقه.بلند میشوم در برابر چشمان مبهوت همه مصحح کلید را میگذارد روی پاسخ نامه وبر میدارد.قبول شدید بی غلط.صدای همهمه بلند میشود.نه که برایم مهم باشد.اما الان خوشحالم.انگار که بتمنی چیزی باشم از کلاس میروم بیرون و نیم نگاهی به اخر آن میکنم.دخترک لبخند دارد هنوز.

یکی یکی بیرون میآیند.اکثرا قبول نشده اند،پسرها.مبین هم هم.دخترک آخر سر بیرون میاید.بهش میگویم قبول شدی؟ جواب نمیدهد تعجب میکنم.یک دفه مردی را پشت سرم میبینم.بعله پدرش است.دنبال پدر راه میافتد میرود بیرون.انگار پدرش شاستی بلند غیر چینی دارد. پسرهایی که حالا من سوپر منشان شده ام دستی به پشتم میزنند و میگویند نونت توروغنه.مبین میگوید : شام میگیرد بابت این دو اتفاق واشاره میکند به این که بیشتر دخترانی که با من دوست بوده اند پدرشان شاسی بلند داشته.به فال نیک میگیرم اما من هنوز چشمم پی دخترک است.میرود و برمیگردد .در واقع از ماشین پیاده میشود.تنها برمیگردد تا نتیجه امتحانش را بگیرد.می آید بیرون، میپایم پدرش نباشد.میپرسم چطور دادی؟ میگوید احتمالا قبول نشوم.دستپاچگی در چهره ام موج میزند و باز پدر لعنتی اش از پشتم سبز میشود.میگذارم باهم بروند.دلم ارام است با این که نباید باشد.موقعیت را از دست داده ام.اما آرامم.فکر میکنم باز هم اورا میبینم.اینستاگرام را باز میکنم.میزنم سعیده به علاوه تکه هایی از فامیلش که یادم مانده .چیزی نیست.آن ها را پیدا نمیکنم.مثل همیشه.

پی نوشت : زمان زیادی از نوشته شدن متن بالا میگذرد و واقعی بودن یا نبودنش به مانند ذکر این نکته که مبین دوست صمیمی ام است یا مدت هاست گواهینامه گرفته ام کم اهمیت ترین موضوع است.