خاورمیانه و راه‌حل‌های احمقانه‌ی کوتاه‌مدت

پیش نوشت: این نوشته قبل از حوادث نیس فرانسه و هم چنین قبل کودتای ۲۰۱۶ ترکیه نوشته شده است. نمیخواستم منتشرش کنم اما میبینم، هردوی این اتفاقات به نوعی هم فعل و هم نتیجه ی راه حل های سیاسی است، که در این نوشته نقد شده اند.

 

داعش تبدیل به صورت مسئله جذاب و تعجب برانگیز همه تحلیل گران شده است. همه از این بربریت در دنیای مدرن انگشت به دهان گرفته اند که چه شد؟ که این شد.اما سوال بزرگتری از داعش هم وجود دارد. چرا اوضاع خاورمیانه این قدر به هم پیچیده شده است؟

مواضع هم متفاوت است، از عده ای که همه چیز را گردن اسلام و احکامش می اندازند و عده ای دیگر که قدرت های غربی را در نقش یک خدای شر، مقصر تام ماجرا میدانند، تا تحلیلگر چپ که داستان فقر و سرمایه داری را پیش میکشد. اما از همه مهم تر یک سوال وجود دارد. مخصوصا برای ما ساکنان خاورمیانه. راه حل برون رفت از این بحران ها چیست؟

پاسخ این سوال دست من نیست اما میتوانیم پاسخ های دیگران را  (که متاسفانه عمدتا سیاستمداران هستند) بررسی کنیم.

سیاستمدار از آن جا که عمر خودش کوتاه است، عمر راه حل هایش هم کوتاه است. اساسا دست به کار بلند مدت نمیزند مگر آنکه به بهای بدتر کردن شرایط باشد. غلظت این رفتار در این ور و آن ور عالم کمی تفاوت دارد اما میشود نشانه های این نوع رفتار را همه جا دید.

 

سیاستمدارِ راستِ امروز غرب تصور میکند، همه بالذات لیبرال بدنیا می آیند. فقط باید کمی آب در اختیارشان قرار بدهی تا شنا کند. برای همین هم در راه حل های احمقانه کوتاه مدتش برای خاورمیانه به عراق حمله میکند و حکومت تمامیت خواه صدام حسین را برمیچیند. خب صد البته دستش درد نکند، مردم را آزاد کرد اما از خود نپرسید کشور عراقی که تا دویست سال پیش وجود خارجی نداشت و بخشی از عثمانی بود، آنقدر هویت عراقی بودن برای مردمش شکل نگرفته که بتواند یک دولت ملت مستقل تشکیل دهد. حالا لیبرال و دموکراتیک بودنش به کنار. این میشود که بوش بدطینت ارتشش را میریزد در عراق و صدام را ساقط می کند و بعد اوبامای مهربان می آید و ارتش را از عراق بیرون میکشد ومیگوید خب بچه ها: ما جاده را صاف کردیم، بقیه ش با خودتان.

سیاستمدار نمیداند که عراقی قبل از عراقی بودن شیعه، کرد یا سنی است و انسان عراقی آنقدر پیشرفت نکرده که بفهمد داعش یک حکومت جنایتکار است. (اصلا مگر انسان عراقی حکومت غیرجنایتکار دیده است؟ ) و بعد اولین افرادی که با پول (حالا از هر قبرستانی که این پول آمده باشد) بیایند و بگویند بیایید سنت پیغمبر را احیا کنیم، لبیک مردم را میشنوند. مردمی که بخشی شان بیکار شدگان ارتش دولت ساقط شده اند و تشنه خون.

ذهن غربی همین فرمول را با کمی تفاوت در سوریه، مصر، لیبی، افغانستان اجرا میکند برای دست یابی به توهم خاورمیانه دموکرات. در نهایت اوضاع تبدیل به جنگلی میشود که میبینیم .

سیاستمدار امروز غربی به مانند کودکی که در آزمایشگاه شیمی پدرش چند محلول را قاطی کرده و آزمایشگاه را آتش زده، اول حیرت کرده که چه شد که این شد و بعد سعی میکند با انداختن تُف از راه دور، آتش را خاموش کند. (بمباران های ناتو را به یاد بیاورید)

آیا همه تقصیر گردن آمریکاست؟ قطعا خیر. به این مسئله باید توجه کرد که بدون دخالت آن ها امروز کجا بودیم؟ شاید سرطانی به نام داعش و خیلی از گروه های افراطی وجود نداشتند اما اوضاع چندان خوشایندتر از امروز نبود.حتا فارغ از توجه به نتیجه فاجعه بار با کمی خوشبینی میشود گفت : ذهن غربی بعد از فکر کردن به منافعش، کمی هم برای ما خیرخواهی و زندگی بهتر میخواسته ، میخواسته دنیا را آن جوری که او تجربه میکند، تجربه کنیم. اما نمیدانست که بشر هنوز خیلی باید پیشرفت کند که قابلیت انتقال تجاربش را پیدا کند.باید بپذیریم بخش بزرگی از رنجی که میبریم گردن خود ماست.

 

حقیقت تلخ این است که ما عقبیم. صد سال یا دویست سال فرقی ندارد و ما عقبیم. ما حتا بدون دخالت  قدرت خارجی عقب مانده ایم و این دقیقا تقصیر خود خود ماست. حکومت هایمان شباهت تفکر برانگیزی به حکومت های قرون وسطای اروپا دارند و داعش بر دوش امثال انسان هایی بالا آمده که میخواستند گالیله را بسوزانند. اما یک تفاوت عمده با آن زمان اروپا داریم و آن این است که کلیسای آن دوران در حال جنگ با یک دنیای مدرن پیشرفته نبود. ابر قدرت هایی با رسانه سعی در تزریق کوتاه مدت مدنیت و مدرنیته به آن ها نداشتند، نتیجتا کلیسا و حکومت ها کمتر دست و پا میزدند و کمتر به دنیا آسیب میرساندند. ضمن این که ابزار هایشان هرچه بود، بمب اتم هایی که پاکستان دارد، یا بعضی از ابزار های پروپاگاندا نبود.

 

خاورمیانه یک آزمایشگاه بزرگ است. داریم میبینیم راه حل های کوتاه مدت در آن جواب نمیدهد. نتیجه انقلاب ها را چندین بار با پوست و گوشتمان حس کردیم. نتیجه ی کودتای نظامی (هنگام نگارش در ذهنم اتفاقات مصر بود، اما الان میشود ترکیه را هم به آن اضافه کرد)را دیدیم. نتیجه دخالت ابر قدرتها را هم دیدیم.

حقیقت این که حرف اصلاح طلبان در این که هیچ آلترناتیوی نداریم عمیقا درست است. نه تنها قشر متوسط ایران بلکه انسان خاورمیانه ای امروز هیچ آلترناتیوی بر آنچه که هست ندارد. هر چه میکند اوضاع بدتر میشود. اما مشکل اینجاست که سعی میکنیم دنیا را از ذهن تنگ و بسته ی سیاستمداران کوتاه قد ببینیم. سیاستمدار دنبال راه حل کوتاه مدت است. چرا که عمرش کوتاه است.بازه ی فکری اش نهایتا ده سال است. برای کشوری صد سال عقب است برنامه پنج ساله توسعه میریزد. بله درست است، من هم موافقم در کوتاه مدت هیچ آلترناتیوی نداریم.  اما راه حل کجاست؟

فکر میکنم راه حل ساده اما دردناک است: گذر زمان. ایدئولوژی های خاورمیانه ای با همه تفاوت هایی که در ظاهر دارند، همه از یک ریشه اند. بله امروز در اوج سیر میکنند، قدرت نمایی میکنند چرا که مردم را در پشت خودشان دارند. اما تجربه به ما نشان داده که ایدئولوژی عمر دارد. بعد یک مدت که جواب ندهد، و مردم که بفهمند ایدئولوژی فقط میتواند شکم صاحبانش را سیر کند، ایدئولوژی پشتبیانی مردمی خود را از دست میدهد و بعد ضعیف میشود و تا محو شدن پیش میرود. سعی کنید روند نزولی نمودار معتقدان به حکومت های ایدئولوژیک را ببینید. اصلا یکی از مشکلات راه حل های کوتاه مدتی که میبینیم این است که تمرکزش روی تغییر و تعویض حکومت هاست. اما با خود نمیگوید حکومت را تعویض کردی، انسان ها را هم تعویض میکنی؟ ذهن تحول طلب عجول با خود نمی گوید این حکومت ایدئولوژیکی که در فلان جغرافیا وجود دارد، صرفا ۲۰ درصد حمایت مردمی برای بقایش کفایت میکند.(بدون پایه علمی و براساس گمان و تجربه میگویم: هر انسان تحت تاثیر ایدئولوژی به اندازه ۵ انسان معمولی اثر گذاری دارد -کما که در جنگ های مختلف و شورش ها دیده ایم، چه کرده اند و چه میکنند.-) اگر ما این حکومت ها را برچینیم همان ۲۰ درصد روزگار را بر مردمان ساکن آن جغرافیا سیاه میکنند تا دوباره قدرت را بدست گیرند. کما که داعش یا سوریه مثال زنده ی این مدعایند. قول میدهم چنین راه حل هایی در ایران هم سرنوشت بهتری نخواهد داشت. باید بسیار فرخنده حال و عبرت پذیر باشیم. چرا که داریم سرنوشت راهی که همسایه ها رفته اند را به صورت لایو تماشا میکنیم.

راه حل کوتاه مدت دلش را خوش میکند به بازار آزاد و نولیبراریسم که بیاید جبران همه کم کاری های ما را در عرصه سیاست به دوش بکشد و جامعه آزاد بسازد. زهی خیال باطل. اقتصاد و سرمایه به هیچ تفکری چک سفید امضا نداده اند که هرجا بروند دنیا را آن شکلی میکنند. باید از تجربه چین و روسیه این را بفهمیم. پول چکش خوار است. شکل میپذیرد.اگر در زمان-مکان خاصی انسان دوست و با ادب شده است، بدلیل این است که آن فرهنگ و آن انسان ها میطلبیده اند. مثال های نقض پیوند سرمایه داری و فضای باز سیاسی را دیده ایم. برفرض که بپذیریم خاورمیانه در راه رفتن به سمت بازار آزاد است (که نیست) باید بیشتر بترسیم تا خوشحال باشیم.باز هم ارجاع میدهم به چین و روسیه. راه حل دست سرمایه نیست.

راه حل کوتاه مدت میگوید بیا بدون توجه به آن حداقل ۲۰ درصد حامی ایدئولوژی قصه را برچینیم و طرحی نو دراندازیم اما راه حل بلند مدت میگوید بیا کاری کنیم در نسل بعد ۲۰ درصد بشود ۱۵درصد و گام به گام کمتر بشود. راه حل بلند مدت به دنبال دیدن نتیجه در لایف تایم خودش نیست. به نظر من گذر زمان همراه با سرمایه گذاری برای آموزش نسل های بعد، کوتاه مدت ترین، راه حل بلند مدتی است که داریم. بعید به نظر میرسد این از دست مردان سیاست بربیاید. در گام اول نمیفهمند و حتا اگر بفهمند هم عمر کوتاهشان اجازه عمل نمیدهد.

این وظیفه ایست که به دست های من نگاه میکند. حالا این من میخواهد یک نانوا باشد، میخواهد فلان سرمایه گذار مشهور باشد، همین که این را فهم کردیم که باید نسلی آزادی خواه و پرسشگر و به دنبال صلح تربیت کنیم،میخواهد فرزندمان باشد یا میخواهد صدهزار دانشجو و دانش آموز زیر دستمان. اگر در این امر کاری از دستمان بر بیاید و کوتاهی کنیم در گام اول به خودمان خیانت کرده ایم و درگام دوم به نسل های بعد. کما این که اوضاع امروز ما نتیجه خیانت دانسته و نادانسته پدربزرگ هایمان است.  شاید باید هر روز هم به خود یادآوری کنیم که هرکس ادعای راه حل کوتاه مدت کرد یا شارلاتان است و یا بی سوادی با نیت خیر. به قول معلم عزیزم که همیشه از ولتر نقل میکند : راه جهنم را با نیت های خیر سنگ فرش کرده اند. باید به این جمله یک <<و راه حل های کوتاه مدت>> هم اضافه کرد. کاش شرط اولیه سیاستمدار شدن این بود که این جمله باید روی تن فرد خالکوبی شود.

آیا بیشتر ناراحت‌شدن برای اتفاقاتِ فرانسه نسبت به یک کشورِعربی غیراخلاقی است؟

اصل سوال تقریبا غلط است. غلط هم نباشد دارد تنها، به بخشی از مسئله نگاه میکند. ابتدا میپرسد چرا دنیا و حتا خود ما به حوادث اروپا بیشتر محل میگذاریم. بعد هم با لحنی حق به جانب میگوید مگر خون آن ها رنگی تر است؟

در واقع در گام اول یک اتفاق رسانه ای حاصل سیستم را مطرح میکند بعد بلافاصله سعی میکند، آن را نقد اخلاقی کند.

حقیقت این است که سیستمی که بدون آگاهی کار میکند را نمیشود، نقد اخلاقی کرد. نمیشود گفت چرا سهام اپل بعد مرگ جابز افزایش پیدا کرد و وال استریت خوشحال شد، آخر این چه دنیای بی رحمی است؟ این دیدگاه در بهترین حالت کودکانه و معصومانه است اگر نگویم سطحی و احمقانه.

رسانه، مخصوصا بعد از ظهور شبکه های اجتماعی تبدیل به یک سیستم بدون مالک شده است. مدیریت مرکزی ندارد. خودش کار میکند. یک سیستم پیچیده است. که ماهم جزوی از آن هستیم. اخلاق در آن معنای خاصی ندارد چرا که متولی هم ندارد. اما ارزش خبری در آن معنا دارد.

در نظریه اطلاعات میگویند ارزش یک خبر به تعداد گزاره هایی است که نقض میکند. مثلا این که صدرا در مورد شکل گیری هولدینگ آلفابت در وبلاگش اظهار نظر کرده است، ارزش خبری چندانی ندارد و نتیجتا بازخورد چندانی هم نمیگیرد، چرا که یک روتین اتفاق افتاده. ما از قبل میدانیم صدرا به تکنولوژی علاقه دارد و درباره آن مینویسد. اما اگر بگویند که صدرا میخواهد فیلم خودکشی اش را در پریسکوپ استریم کند، گزاره های سابق نقض شده اند. ما انتظار نداریم چنین اتفاقی از صدرا سر بزند و سیستم نتیجتا بیشتر واکنش میدهد.

در مورد حوادث فرانسه و قیاس آن باعراق داستان همین است. این که در عراق یک مسلمان، مسلمانانی از فرقه ی دیگری را کشته است، ارزش خبری اش، کمتر از یک حمله تروریستی در پاریس است. چرا که گزاره موجود در ذهن بشر امروز برای خاورمیانه ناامنی است و برای اروپا آرامش. نتیجه واضح است سیستم پیچیده که شامل همه ما میشود، واکنش بیشتری به اتفاق فرانسه میدهد چون گزاره های بیشتری نقض شده است. این نه کار شیطان بزرگ و تسلط رسانه های غربی است، نه تقصیر بی رحمی و از بین رفتن انسانیت. این کار خود ماست و طبیعی هم هست، اعتراض به چنین چیزی همانقدر احمقانه است که اعتراض کردن به زلزله.

از طرفی دیگر یک نکته مهم هم وجود دارد. عراق یک کشور درگیر جنگ داخلی است و افکار تندرو سراسر آن را فرا گرفته اند. عراق و عرب نشانه ی داعش و تندروی هستند. اما فرانسه نشانه ی آزادی و دموکراسی. مهم نیست که این گزاره ها چقدر صحیحند یا من آن را چقدر قبول دارم، مهم این است که این سمبول ها در دنیا پذیرفته شده است. حمله به فرانسه فقط حمله به مردم بی گناه نیست، حمله به ایده ی دموکراسی و آزادی است،(به قول ادبیات چپ حمله به سرمایه داری) آن هم در دنیای مدرن، آن هم در پایان تاریخ فوکویاما. طبیعی است که جامعه شناس و فیلسوف و … روی آن تحلیل بیشتری انجام میدهند. این یک کیس علمی بسیار مهم است و ارزش بررسی دارد. فارغ همه جنبه های اخلاقی که نگران آن هستیم.

 

خب حالا میرسیم به سوال اصلی : آیا فارغ از بحث سیستم و در سطح فردی، بیشتر ناراحت شدن برای فرانسه غیر اخلاقی است؟

سوال جالبی است. دردنیایی که به عنوان یک سیاستمدار بخواهیم پشت میکروفون  درمورد اخلاقیات صحبت کنیم، خون و جان انسان ها برابر است قطعا. مرگ یک انسان عراقی همانقدر باید ناراحت کننده باشد که مرگ یک انسان فرانسوی. اما همین که از پشت میکروفون کنار بیاییم چند سوال مطرح میشود. آیا از مردن همسایه مان به اندازه مردن پدرمان ناراحت میشویم؟ فرض میگیریم که این پرسش مغلطه دارد و قیاس مع الفارغ است. آیا از مردن کسی که اورا به هرنحوی میشناسیم، بیشتر ناراحت میشویم یا از مردن کسی که نمیشناسیم؟ مشخص است. ما انسانیم. مسلما اگر در رابطه عاطفی با فردی باشیم از دست دادن او مارا بیشتر ناراحت میکند به نسبت از دست دادن کسی که اورا کمتر میشناسیم. انسان همین است. اگر کسی با مردم عراق بیشتر همبستگی روحی احساس میکند طبیعی است که از کشته شدن آن ها بیشتر احساس ناراحت شدن بکند. اگر کسی هم در مورد مردم فرانسه این چنین است، خب حق طبیعی اوست که در مورد فرانسه بیشتر ناراحت باشد.

کسی که میگوید بیشتر ناراحت شدن برای مردم فرانسه غیراخلاقی است اگر ازفوت کیارستمی هم  ناراحت شده است، کار غیر اخلاقی انجام داده. چرا که در همان لحظه و همان روز هزاران انسان دیگر در سراسر دنیا به دلایل مختلف مرده اند و او برای مردن آن ها کمتر ناراحت شده است.

یکی ممکن است از بعد دینی نگاه کند و حس کند با انسان عراقی نزدیک تر است و از این که برادر مسلمانش کشته شده غمگین شود. کس دیگر ممکن است بعد تاریخی را نگاه کند و بگوید تمدن فرانسه برای چیزی که امروز بدست آورده (آزادی و دموکراسی) زحمت کشیده و حقش نیست که این چنین آن را از دست بدهد و ممکن است بیشتر ناراحت شود از اتفاق فرانسه. به هیچ کدام هیچ اشکال اخلاقی وارد نیست.

اما یک نکته را از یاد نبریم. کمتر ناراحت شدن با خوشحال شدن متفاوت است. آن کس که از مردن حتا یک داعشی لبخند میزند و خوشحال است، نیاز دارد که در آینه به خودش نگاهی بیاندازد. آنکس که با لبخند خبر کشته شدن انسان های بی گناه و بیخبر از سیاست را اعلام میکند و میگوید به حقشان رسیدند یا دامن خودشان را گرفت، خیلی خیلی باید نگران وجه انسان بودنش باشد.

 

پی نوشت: نوشته ی مهم محمدرضا شعبانعلی در مورد حوادث تروریستی را بخوانید.(+)

هوش‌مصنوعی در مقابل حماقتِ طبیعی انسان‌

تکنولوژی توانایی این را دارد که جلوی اشتباهات داوری در فوتبال را بگیرد. اما فیفا با استفاده از تکنولوژی مخالفت میکند. استدلالشان هم این است که بخش بزرگی از زیبایی فوتبال شامل اشتباهات داوری است و در واقع اشتباه بخشی از فوتبال است. با استفاده از تکنولوژی در واقع ما ماهیت فوتبال را تغییر داده ایم.

دنیا یک زمین فوتبال بزرگ است. خطاهای شناختی سرتاسر ذهن انسان ها و کل سیاره را گرفته اند.کمونیسم، ایدئولوژی های مذهبی، فاشیسم و… همه و همه تنها بخش های بولد این اشتباهات هستند. این حماقت ها در کوچکترین ابعاد زندگی ما اثرشان را میگذارند. بخش بخش رفتار ما انسان ها غیر منطقی و غیر دقیق است. دن آٰریلی در کتاب نابخردی های پیشبینی پذیر به خوبی به این موضوع پرداخته است.

به عنوان یک انسان به مانند خیلی از انسان های دیگر فکر میکردم، رسالت افرادی که میتوانند این تصویر بزرگ را ببینند این است که کمک کنند فهم جمعی انسانها افزایش  پیدا کند. اما نقطه ایده آل این بالابردن فهم کجاست؟

آنجا که همه ما در تصمیم گیری هایمان چه فردی و چه جمعی، به اندازه یک کامپیوتر دقیق و منطقی شویم؟

این هدفی است که در هوش مصنوعی بدنبال آن هستیم یک کامپیوتر خودآگاه و بعد انسان هایی با منطق کامپیوتر. به آن میگوییم سینگولاریتی و معتقدیم بعدش نمیدانیم چه میشود. حق هم داریم واقعا بعدش چه میشود؟

یک جور هایی فکر میکنم رسیدن به آن هدف از بین بردن انسانیت باشد. مغز ما با همه ی اشتباهاتش بخشی از انسان بودن است. ما با همه حماقتمان کره زمین را تشکیل داده ایم. کره زمین، زمین فوتبال ماست. اگر این حماقت را از آن بگیریم آیا هویت نسل بشراز بین نمیرود؟ حس میکنم چنین کاری منجر به از بین رفتن گونه ی فعلی انسان ها و حیات خودآگاه طبیعی میشود.

کسی (حداقل امروز) به این سوال ها نگاه نمیکند و کسی هم نخواهد توانست جلوی روند پیشرفت هوش مصنوعی را بگیرد. احتمالا خودم هم به قطار توسعه دهندگانش بپیوندم اما یک سوال.

اگر بپذیریم که انسان هایی با منطق دقیق به اندازه ی کامپیوتر راه حل نهایی بشر نیستند (احتمالا انتهای بشریت باشند) پس به جای افزایش آگاهی دست نگه داریم و این همه حماقت را نگاه کنیم و صبر کنیم تا داعش سر تک تک افراد را ببرد؟ اشتباه داوری بخشی از فوتبال است اما اگر داور با کلت وسط زمین بایستد و به صورت رندوم بازیکن های خاطی را بکشد، احتمالا نظرمان در مورد زیبا بودن اشتباهات داوری عوض میشود.

 

نه، به نظرم تا چنددهه آینده وظیفه ما بالا بردن اگاهی بشر از طریق آموزش است. همانطور که سعی میکنیم داوران بهتر و کم اشتباه تری برای فوتبال تربیت کنیم و آن را ناقض نفس فوتبال نمیدانیم. به نظرم باید سعی کنیم انسان ها و نسل هایی با هوشمندی بالاتر تربیت کنیم. خودآگاهی بیشتر.

چه بتوانیم هوش مصنوعی قوی بسازیم و چه نتوانیم به نظرم تا آخرین لحظه باید برای بوجود آوردن نسلی که آزادی را بفهمد، جنایت نکند و بتواند با دیگر عقیده ها همزیستی کند تلاش کنیم.

چگونه مراسم عروسی برگزار کنیم؟

پیش نوست: گاهی کامنت هایی که در متمم نوشته میشود، به هیبت یک مطلب مستقل در می آید. آن ها را در دسته‌ی کامنت‌های متمم بازنشر میکنم.

یکم: دو نفر آدم، یک تصمیم بزرگ میگیرند.تصمیم میگیرند که باقی عمر خود را با هم زندگی کنند.طبیعتا خوشحالند از چنین تصمیمی و انسان سالم سعی میکند خوشحالی اش را با دیگران تقسیم کند. نرمال این است که جشنی بگیرند و افرادی را که واقعا از این بهم رسیدن خوشحال میشوند را دعوت کنند. (به نظرم تعداد افرادی که وقتی اتفاق خوب برایمان می افتد،واقعا خوشحال میشوند. هیچ وقت به چهارصد، پانصد نفر که هیچ به صد نفر هم نمیرسد) همچنین آغاز زندگی مشترک برای خیلی ها اغاز مستقل شدن هم هست و خب مستقل شدن خرج دارد. اول زندگی و انتظار میرود، آن هایی که از این بهم رسیدن واقعا  خوشحال میشوند، خوشحالی خود را با کمک به استمرار زوجیت نشان دهند.

ما چه میکنیم؟ تاپسرخاله ی دورترین همکار پدرمان را دعوت میکنیم و اگر تمکن مالی نداشته باشیم سعی میکنیم همه را راضی برگردانیم(که تابحال گزارش نشده کسی از عروسی ای راضی برگشته باشد و در نهایت ما میمانیم کلی قسط اول زندگی).

اگر هم موجودی داشته باشیم که تا جایی که میشود سعی میکنیم همان افراد، که ته دلمان میدانیم احتمالا از موفقیت های ما زیاد خوشحال نمیشوند، بفهمند ما چقدر خفن و خوشحالیم. در انتهای آن جشن هم به همه میگوییم خب حالا که آمدید بی زحمت پولش را هم بدهید.

در بسیاری از مهمانی ها دیده ام که این کادوی عروسی نه از روی میل و رغبت بلکه از روی رودربایسی و حتا زور و با هزار محاسبه ی بالا و پایین داده میشود. یکبار یکی از نزدیکان داشت حساب میکرد که غذا احتمالا پرسی ۲۰ هزار تومان افتاده، خانواده ما هم که پنج نفریم پس صد هزار تومان کفایت میکند، به عنوان کادو.

این کادو است؟؟؟؟

این میشود که شبی که باید شب خوشحالی و سرخوشی دو نفر و انتقال آن سرخوشی به جمع کوچکی باشد، تبدیل میشود به مسابقه چشم در آوردن و خاله زنک بازی. آخر سر هم که شهر را چنان به هم میریزیم و آسایش دیگران را سلب میکنیم که هر که نداند انگار چه اتفاق شگرفی افتاده است. همان زمان که واقعا شب زفاف کم از صبح پادشاهی نبود، هم چنین کارهایی زیاده روی بود چه رسد به حالا.

 

دوم: مارک زاکربرگ چند روز بعد از عرضه عمومی سهام فیسبوک با همسر چینی الاصلش ازدواج کرد. تخمین ثروتش در آن زمان چیزی حدود ۲۰ میلیارد دلار بود، اگر اشتباه نکنم. برای عروسی دوستان نزدیکش را دعوت کرد، هیچکس نمیدانست قرار است عروسی باشد، همه فکر میکردند جشن فارغ التحصیلی پریسلا است. بعد زاکربرگ با عروس ظاهر شدند و بعدازظهر شیرینی و تمام. برای کمی انبساط خاطر فرض کنید عروسی قردی با ثروت و قدرت زاکربرگ را در فرهنگ خودمان.

 

سوم: شاید بد نباشد به پاسخ یک سوال هم فکر کنیم. چهره بخشی از وجود و شخصیت و نفس ماست، بدون شک. دو طرف یک چهره را دیده اند، احتمالا پسندیده اند و با لحاظ کردن فاکتور های دیگر تصمیم گرفته با آن ازدواج کنند. آن فردی را که شب عروسی از آرایشگاه به داماد تحویل میدهیم(فارغ از این که زشت یا زیبا شده). دقیقا کیست؟

چندوقت پیش عروسی یکی از دختران فامیل بود. خواهر زاده ی چهارساله ای داشت. مادرش تعریف میکرد که در تمام طول عروسی گریه میکرده که خاله کجاست، مگر عروسی او نبود؟

 

لینک در متمم (+)

قبل از بچه دار شدن، این نوشته را بخوانید

ما در ایران، انسان ها را در کمیت میفهمیم. طبیعی است که جمعیت بیشتر را بهتر از جمعیت کمتر میدانیم. حال اینکه این جمعیت بیشتر کیفیتش چه میشود،آموزش، بهداشت، رفاه، آینده اقتصادی موضوعیتی ندارد. مهم آن است که گرسنه نماند که آن را هم خدا روزی رسان است. این میشود که تولیدمثل را به عنوان یک عمل بدیهی و حتا واجب تصور میکنیم. روی صحبتم به جامعه است، نه به هدایت کنندگان آن. حتا اگر از تریبون های رسمی هم فرزندآوری تشویق نشود، در جامعه ما، پس از جمله خبری : فلان زوج بچه ندارند. قبل از این که خواست آن ها مورد پرسش قرار بگیرد، میپرسیم “مشکل از کدومشونه؟”. نتیجتا فرایندهای تکاملی به کمک زندگی گله وار آمده و باعث شده است بخش بزرگی از جامعه قبل از بچه دار شدن نیازی به فکر کردن درباره این که اصلا چرا باید بچه دار شوم؟ نکند. کما این که درباره موضوعات بنیادی تری هم این چرا را  نمیپرسیم. چرا دانشگاه؟ چرا اینقدر کار کردن؟ چرا ازدواج؟ چرا خانه بزرگتر؟ چرا، چرا و چرا. چرا هایی که نمیپرسیم و زندگی ای که روی مسیری از پیش تعیین شده تا گور پیش میرود. لطفا قبل از تصمیم گرفتن برای یک فرد دیگر این موضوعات را باخودتان مرور کنید.

 

یک . اگر در این ایران زندگی میکنید و ناراضی هستید از خودتان بپرسید: آیا وارد کردن یک فرد به جنگلی به نام خاورمیانه، که گوشه گوشه ی آن را گروه های بنیادگرا تحت تملک خود درآورده اند، آن هم نه با زور بلکه با تکیه برجامعه هایی که نگرش آن ها را میپسندد، عمل منطقی ای است؟ اگر آن فرد خدای ناکرده دختر باشد، به آینده آن در جامعه ای که عرفا و قانونا زن جایگاه ثانویه دارد، فکر کرده اید؟ اگر پسر باشد به فرایند هایی مثل کنکور، سربازی، پیدا کردن کار در بازار کار آشفته و زندگی در جامعه ای با شاخص شادی و رفاه پایین فکر کرده اید؟ چقدر از زندگی خود راضی هستید که حاضرید فرد دیگری را به دنیایی که در آن هستید، دعوت کنید؟

 

دو.  اگردر ایران زندگی میکنید و راضی هستید: در گام اول بدانید که در اقلیت هستید و درگام دوم چه تضمینی هست که فرزندی که بدنیا می آورید به اکثریت ناراضی نپیوندد؟ منطق تولیدمثل ایدئولوژیک را حتا فارغ از نقد ایدئولوژی آن میفهمم اما یک سوال دارم. در دنیای امروز که رسانه یا به قول شما تهاجم فرهنگی بیشتر از هر زمان دیگری روی نگرش افراد اثر دارد، چه تضمینی است که فرزندی که می آورید، مانند شما فکر کند؟ هزار سال پیش تولیدمثل تضمین شده ترین روش برای افزایش جمعیت معتقدان به یک تفکر بود، اما امروز که رسانه از کنترل قدرت ها درآمده، آیا اثر تولید مثل مانند دیروز است؟ این یک سوال انتقادی نیست، یک پرسش انسانی است. فرزند شما قبل از نحوه تفکرش فرزندشماست. یک انسان است. مطمئنا آرزوی خوشبختی و کامیابی برایش دارید. ده درصد فرض بگیرید که فرزند شما مانند شما فکر نکند(که تاریخ نشان داده احتمالش زیاد است) آیا راضی به زجر و آزار او هستید؟ آیا روش های مختلف تبلیغ و متقاعد سازی برای افزایش جمعیت طرفداران، راحت تر از کار پرهزینه ای مانند تولید مثل نیست؟ که تضمینی هم ارائه نمیکند؟ داستان پسر نوح را که شنیده اید؟ در دنیای امروز هر جا که بنشینی با بدان نشسته ای.

 

سه. اگر در جای بهتری از دنیا زندگی میکنید: دنیا پر از خطراتی است که ممکن است به زندگی نیارزد. برخلاف تصور رایج، هنوز بخش بزرگی از مردم دنیا حتا در کشور های پیشرفته به خرافات و قوانین احمقانه پایبندند. برای دیدن نژادپرستی متمدن ترین کشور ها به توییتر سر بزنید. در قرن پیش دو جنگ بزرگ ایجاد کردیم که میلیون ها کشته و زندگی پر درد و رنج ساخت و هیچ تضمینی وجود ندارد که باز هم چنین کاری نکنیم.

بیماری های دردناک و تصادف های زیادی وجود دارند که نتوانسته ایم جلوی آن ها را بگیریم. افسردگی در در بین جوامع (حتا مرفه)آماری بالاتر از آنچه که درنگاه اول به نظر میرسد دارد. ظاهرا هیچ پاسخ درستی در مورد پوچی زندگی پیدا نکرده ایم و بهترین راه مقابله با آن، فرار از آن پرسش است. متاسفانه بخش بزرگی از هفت میلیارد آدم کره زمین کماکان توانایی تفکر مستقل ندارند و نتیجتا فرایند های احمقانه ساخته اند. به عنوان مثال به سیستم های آموزشی سراسر دنیا نگاه کنید؟ خطاهای شناختی مغز اثرشان را در همه بی منطقی های عالم نشان میدهند. حتا بدن انسان ضعیف است و هنوز لباس مرد آهنی نساخته ایم. با کوچکترین ضرباتی احتمال قطع نخاع شدن، قطع عضو و درد های شدیدتری هست و خلاصه کلام که در بهترین حالت های زندگی هم، زندگی رنج دارد. من صلاحیت ندارم که قضاوت کنم رنج آن به تجربه زندگی می ارزد یا نه. چون نه بهترین حالت هایش را تجربه کرده ام نه میدانم در آن عوالم چه میگذرد. اما توییت های خالق ماینکرفت خوانده ام.کتاب های شوپنهاور را هم و حتا عکس های اینستاگرام دن بیلزریان را هم دیده ام.

 

حرفم این نیست که بچه دار نشوید. میگویم حداقل به این موضوعات فکر کنید و بعد تصمیم بگیرید. تا حداقل فردی را که تصمیم گیری در موردش به شما سپرده شده است، وجودش حاصل یک روند تصادفی و فکر نشده نباشد. اگر بچه دار شدن در خاورمیانه را یک حماقت محض بشماریم، شاید بشود گفت بچه دار نشدن در یک کشور پیشرفته بیشتر یک اکت فلسفی باشد، که حتا خود من هم شاید آن را قربانی عمگرایی کنم اما در هر صورت کمتر کسی از فکر کردن ضرر دیده است.بگذارید فرزندتان حاصل تفکر باشد تا جدا شدن اتفاقی مولکول های پیوسته یک تکه پلاستیک.

 

پی نوشت: این نوشته مسلما مخاطب عام ندارد. تشویق به نیاوردن فرزند نمیکند، صرفا قصدم پرسیدن است. میدانم که اگر همه تصمیم بگیریم که فرزند نیاوریم نسل بشر منقرض میشود اما اگر همه میتوانستند به چنین چیز هایی فکر کنند احتمالا آن موقع دنیا جای بهتری شده بود و دیگر جواب عملی سوالات بالا منجر به وازوکتومی نمیشد.  اما تا آن روز که شعور جمعی آنقدر بشود که دنیا از حالت امروزش بهتر شود، آن ها که عادت به زندگی گله وار ندارند، اگر این سوال ها را از خودشان بپرسند، احتمالا افراد زیادی را رنج بوجود آمدن معاف میکنند.