کمبود ویتامین شرافت

اسپویلر آلرت: این نوشته ممکن است حاوی اسپویل خفیفی درباره ی فیلم فروشنده اصغر فرهادی و اسپویل نسبتا شدیدی درباره کتاب اخر هری پاتر باشد. اگر آنها را ندیده اید و نخوانده اید و میخواهید ببینید و بخوانید، توصیه میکنم این نوشته را نخوانید.

 

امروز‍‍ با دوستانم برای دیدن فیلم فرهادی به سینما رفتیم. مطلقا درباره‌ی فیلم نمیخواهم بنویسم. اما درباره حاشیه‌های دیدنش چرا. از فیلم راضی بودم و از این هم راضی‌تر میبودم اگر داستان آن را از پیش نمیدانستم. آن‌ها که از نزدیک من را میشناسند میدانند چقدر روی اسپویل حساسم و از این که کسی بخواهد فیلمی را برایم اسپویل کند فرار میکنم. اما چه شد که داستان فروشنده را فهمیدم؟

سکانس اول اسپویل شدن فیلم برای من، برمیگردد به روزنامه‌ای که در آن بازیگران ایرانی را به خاطر حجاب همسرانشان به صورت آشکارا مورد ناسزا قرار داده بود. شهاب حسینی به آن روزنامه (؟) واکنش نشان داده و هفته بعد در باسخ به شهاب حسینی مقاله ای درباره‌ی فروشنده‌ی اصغر فرهادی کار کرده بود. تحت عنوان فروشنده چه چیزی را میفروشد؟ مدیونید که فکر کنید من چنین بحثی را دنبال میکنم و یا ممکن است حتا به آن علاقه داشته باشم اما آن قدر این صفحه روزنامه در فضای مجازی از جلوی چشمم رد شد که بند اول آن را خواندم. در همان بند اول نصف داستان را لوداده بود. ادامه اش را نخواندم. این را داشته باشید برمیگردیم.

ظاهرا چند شب پیش در برنامه هفت بدون حضور فرهادی، میزگردی تشکیل میشود و تاجایی که میتوانند فیلم را میکوبند. یکی از افراد حاضر در جمع مسعود فراستی بوده است. این که فراستی از کمبود شرافت رنج میبرد موضوع جدیدی نیست. کافی‌ست ویکی‌پدیایش را بخوانید تا به خیلی از چیزها پی ببرید. مسلما مشکل ما وجود امثال فراستی نیست آن ها در همه جا هستند. مشکل سیستمی است که به امثال او تریبون میدهد و آن ها را معروف میکند. بگذریم. نه تنها یک طرفه فیلم را نقد میکنند با همان روش های همیشگی، بلکه آن را اسپویل هم میکنند. این یکی را من نمیتوانم به حساب اتفاق بگذارم. متاسفانه شب قبل از فیلم، کسی خلاصه کوتاهی از هفت را برایم فرستاد و از آنجا که معصومانه فکر میکردم حتما شعور یک رسانه در سطح صداوسیما میرسد که داستان فیلم روی پرده را لو ندهد، آن را خواندم و تقریبا هرچه را که نمیدانستم را از داستان فهمیدم.

این دیگر قصه‌ی اتفاق و غرض شخصی نیست. یک برخورد سیستماتیک با یک جریان اجتماعی است که دارد میگوید حتا اگر با کمترین آزار، مخالف برداشت من حرف بزنی، مجبور به تاوان دادن خواهی شد و غم‌انگیز است. اسپویل کردن آن هم این چنین رسمی و جدی یعنی همه توانم را به کار میبرم تا تورا نابود کنم. آیا چیز جدیدی است؟ نه. آیا مهم است ؟ باز هم نه. چرا پس به آن اشاره میکنی؟

به این دلیل که همیشه یک مفهوم در ذهنم دارم به اسم شرافت. این که هرچقدر هم دشمن من (مطلقا در هر زمینه ای) از مراحل انسانیت عدول کرد، من به صرف مبارزه با آن اصول را زیرپا نگذارم. ایدئولوژی خاصی نیست و دوست دارم بگویم یک موضوع ذاتی است. حالا در همین قصه وقتی میبینم که انسان هایی (در تمام دنیا نمونه هایش در ابعاد گسترده موجودند) که خود را به موضوعاتی گران و سنگین پیوند میزنند، و با اتکا به آن ها به خود اجازه میدهند هر نوعی از شرافت را به زیر پا بگذارند، میگویم چه خوب که من اینچنین آدم پست و حقیر و بی بندوباری ام و به چیزهایی اعتقاد ندارم که به من اجازه بدهد مطلقا هرچیزی را به بهانه اش زیرپایم بگذارم. کوچکتر که بودم کتابی میخواندم که در آن نوشته بود از آدمی که به هیچ چیز اعتقادی ندارد میترسم. امروز فکر میکنم جمله کامل تری داشته باشم. از آدمی که به چیزی اعتقاد دارد که میتواند باعث شود، هرچیزی را زیرپا بگذارد میترسم. باید معیار سنجشمان را درباره آدمها  عوض کنیم. من شرافت را جایگزین اعتقاد میکنم.

 

پی نوشت۱: هنر اصغر فرهادی این است که آدم ها را در موقعیت های سخت اخلاقی نمایش میدهد. جالب است داستان شرافت به نوعی درون مایه اصلی فروشنده بود. چالش اصلی این بود که گذشت کنند یا رفتار پیرمرد را جبران کنند. (که به نوعی جبران کردند) و چه جالب که آن روزنامه در آن مقاله کذایی(تا آنجایی که یادم است) میگفت فیلم در حال رواج بی ناموسی (به تعبیر خودشان) است. یعنی حتا به همان گذشت نسبی هم که در همه جا توصیه شده راضی نبودند.

 

پی نوشت ۲: یکی از نماد گرایی های جالب فیلم در ابتدای آن بود. شهاب حسینی به بالای پشت بام میرود و نمای تهران را میبیند. اشاره میکند که شهر چقدر زشت است و کاش میشد لودر انداخت همه آن را خراب کرد و دوباره ساخت. نقش مقابلش میگوید: همه این ها رو یه بار خراب کردن ساختن تازه این شده. 🙂

 

پی نوشت ۳: در کتاب آخر هری پاتر بعد از این که دختر ولدمورت را میگیرند پسر هری میگوید بابا بیا بکشیمش. هری میگوید بعد چه فرقی با اونا خواهیم داشت؟. اگر تنها یک چیز از این مجموعه یاد گرفته باشم همین است که مواظب باش در حین مبارزه با شیطان خودت شیطان نشوی. حتا اگر قرار باشد بازی را ببازی. قرار نیست به هر قیمتی برنده شویم.

چرا تیم ملی فوتبال ایران، از سرمان هم زیاد است؟

تیم ملی فوتبال در راه جام جهانی است. دوبازی انجام داده. با همان سبک و سیاق سابقش. یکی را در خانه برده و دیگری را در خانه حریف یک میلیارد نفری‌اش، مساوی گرفته. عده‌ای در شبکه‌های اجتماعی و کامنت‌های سایت‌های ورزشی واویلا وا مصیبتا برداشته اند که ای داد ای بیداد این چه تیمی است؟ این پول ها به کجا میرود؟

 

به نظرم اگر یک بیماری غالب در ایران داشته باشیم آن آلزایمر است. طوری برخورد میکنند که انگار کیروش بازیکنان اسپانیا را تحویل گرفته و این تیم را تحویل داده است. ما تیم ملی را در دست مربیان داخلی دیده‌ایم. که با بازیکنانی ده برابر بهتر از امروز نتوانسته اند ما را به جام جهانی ببرند. مربی داخلی پیش‌کش همین تیم را دست برانکو هم دیده‌ایم. که به جام جهانی هم رفت اما فسیل علی دایی در آن پدر خوانده بود و بازیکنان جلوی همه ی دنیا توی گوش هم میزدند.لگد به ساک و غیره هم که از داستان های همان دوره هاست.ما باید خیلی ممنون‌دار کیروش باشیم نه این که  با او خواهیم توانست جام ملت‌های آسیا بگیریم یا از گروهمان در جام جهانی صعود کنیم، ما باید ممنون کیروش باشیم به دلایلی که ذکر میکنم.

ما باید از کیروش ممنون باشیم چرا که بی ستاره ترین نسل فوتبال ایران را تحویل گرفت و این تیم را تحویل ما داد. تیمی که شخصیت دارد. ایرانی جماعت به این که کار تیمی بلد نیست معروف است. حتا به این که رفتارهایش زیر فشار احساسی و ایمپالسیو است هم هم. کیروش بازیکنان فرد محور ما را تحویل گرفت و یک تیم یک دست و با شخصیت و منش تحویلمان داد. تیمی که میدانیم اگر خوب گل نمیزند حتا در مقابل آرژانتینش هم گل نمیخورد. تیمی که میدانیم تا دقیقه آخر دست از تلاش نمیکشد. اگر خودمان را خوب بشناسیم میدانیم این ها چه معجزه هاییست، برای یک گروه از ایرانیان. کیروش رحمتی خودمحور را کنار گذاشت و دو دروازبان تحویل داد که تا سالها میتوانند خیال ما را از دروازه تیم ملی راحت کنند. سبک بازی کیروش سبک بازی معروفیست. تیم‌های مورینیو یا اتلتیکو مادرید چند سال گذشته با همین روش موفقیت ها را درو میکنند. اگر تیم فوتبال ما قبل از کیروش فوتبال چشم نوازی ارایه میداد، حرف منتقدان قبول بود. ولی تا جایی که من یادم است همیشه یک تیم متکی به علی کریمی یا علی دایی ها داشتیم با یک سیستم علی اصغری که وقتی گل میزد بلافاصله عقب میکشید و گل میخورد یا تحت فشار مطلقا هیچ رفتاری از خود تیم و بازیکنانش بعید نبود. آن تیم ها کجا و تیم کیروش کجا؟

تازه داستان بازی تدارکاتی نداشتن و امکانات کم و غیره را که همه میدانیم. با این امکاناتی که ما در اختیار این تیم قرار داده‌ایم عده ای انتظار دارند بارسلونا را در زمین ببینند.

ما باید ممنون تیم کیروش باشیم نه از این جهت که موفقیت خاصی کسب خواهد کرد، از این جهت که به تیم ما شخصیت داده است، از این جهت که به ما نشان داده تحت یک مدیریت صحیح با همه فشار ها بازهم میشود وسط این خاورمیانه لعنتی یک گروه مدرن و حرفه ای را دور هم جمع کرد و یک مجموعه یکپارچه از آنها در آورد. کسی که دغدغه کسب و کار در ایران داشته باشد این را میفهمد که چقدر سخت است داشتن یک تیم حرفه ای که صرفا در خدمت کل مجموعه باشند و هر لحظه حاشیه‌ای برای آن درست نکنند. خیلی از این چیز ها را مدیون شجاعت او هستیم.

ضمنا کیروش یک عوام فریب حرفه ای است و چه خوشمان بیاید و چه خوشمان نیاید، این برای ما و تیم مان مفید بوده است. او سعی میکند احساسات ناسیونالیستی ما را که در زیر گردوخاک سیاست و مذهب گم شده است را با تیم ملی زنده کند و با این روش برای تیمش حمایت بخرد، برای تیم های حریف یک نسخه کوچک از مورینیو است و بازی را خیلی قبل تر از زمین بازی شروع میکند. ممکن است با خودتان بگویید این ها که مزیت نیست. باید بگویم برای روبرویی با توده ی مردم در ایران و مافیاهای فوتبال ایران آیا راه بهتری میشناسید؟ کیروش زرنگ است و کارش را در همین محیط با راه حل های خودش پیش میبرد. میخواهید به او بگویید ماکیاولیست یا هر چیزی، اما میگویم روش عملگرای او احتمالا بهترین روش برای مدیریت تیم ملی فوتبال کشوری پیچیده و با سیستم و مردمانی غیرقابل پیشبینی است. نه که کیروش اشتباه نمیکند، نه که کیروش بهترین اتفاق ممکن است، اما کیروش حداقل برای من یک نور امیدی است که میگوید، حتا در این محیط هم میشود کار های غیر ممکنی انجام داد. کاش دفعه‌ی بعدی که بازی تیم ملی را نگاه میکنیم به جای مقایسه آن با تیم های اروپایی، آن را با گذشته خودش مقایسه کنیم.

چرا وبلاگ مینویسم؟

این سوال در اصل ریشه دیگری دارد. وقتی پیش دوستانم از مزایای وبلاگ نویسی میگویم، جواب یک سوالشان برایم سخت میشود. من هم وبلاگ بنویسیم؟ از طرفی دیگر موضوعاتی دیگری هم هستند که باعث شوند بخواهم این نوشته را بنویسیم. میدانم روزگاری وبلاگستان فارسی‌ای بوده و دوران طلایی داشته است و من احتمالا آن موقع هنوز تازه سواد خواندن و نوشتن یاد گرفته بوده‌ام. امروز آن دوران گذشته است. اینترنت همگانی شده، جامعه وارد آن شده است و شبکه‌های اجتماعی وبلاگ‌ها را از رونق انداخته‌اند.خیلی از وبلاگ‌نویسان دیگر نمینویسند یا در شبکه‌های اجتماعی مینویسند، مخاطب ایرانی هم که با سرانه دو دقیقه مطالعه در روز، آثار بزرگان تاریخ را هم نمیخواند چه برسد به آدم کم مایه‌ای مثل من. سوال اینجاست چرا وبلاگ مینویسم ؟ و چرا عنوان این مطلب “چرا باید وبلاگ بنویسیم؟ ” نیست؟

فکر میکنم پاسخ به این سوالات نیاز به مقدمه ای داشته باشد.

آشنایی من با نوشتن در دوران راهنمایی اتفاق افتاد. زنگ‌ انشا. دقیقا یادم نیست اما اوج داستان آن سال ۸۷ بود که دوم راهنمایی بودم. هنوز از سیاست چیز زیادی نمیدانستم. معینی کرمانشاهی شعر معروفی دارد با مطلع عجب صبری خدا دارد، اگر من جای او بودم … (+). همین شعر را برداشتم و یک پارودی از روی آن نوشتم درباره‌ی رییس جمهور وقت(عجب صبری که او دارد). خاطره‌ای که بعد خواندن آن انشا به یاد دارم را میشود در “ترکید” خلاصه کرد. دفتر انشایم دست به دست میشد. زنگ های انشا باید حتمن باید انشای من هم خوانده میشد و حتا بعضا زنگ انشای کلاس های دیگر ترنسفر میشدم به آن کلاس ها برای خواندن انشا. در فامیل هم دفتر انشایم خواستگار زیاد داشت و اخرهم دست یکی از هم کلاسی ها گم شد. با این همه معلم انشا دلخوشی از من نداشت. یادم هست که امتحان آخر سال را هم به من هفده داد و انشا هم که اعتراض ندارد و سلیقه ای است.  این اولین برخورد من با امر نوشتن بود. سال بعد هم که همه چیز در مه غلیظ سیاست فرو رفته بود و به جز دعوا درگیری که نشان از همان درگیری ها در خانواده ها و سطح جامعه بود چیز زیادی به یاد ندارم. زنگ های انشا مثل خیلی از زنگ های دیگر، مطلقا درباره سیاست بود. امروز که فکر میکنم میبینم، حالا ما بچه های چهارده پانزده ساله بودیم. چرا معلم ها به بازی ما تن میدادند؟

در دبیرستان که دیگر انشا نداریم. اما آشنایی من با وبلاگ در سال اول دبیرستان اتفاق افتاد. در گوگل سرچ کردم راهنمای ساختن وبلاگ و به بلاگفا رسیدم. آنجا یک وبلاگ باز کردم ( sadra2014.blogfa.com). عنوانش را هم گذاشتم درباره همه چیز. چیز زیادی در آن به اشتراک نگذاشتم. اما استفاده ابزاری مناسبی از آن کردم. زمان انتخابات شوراهای دانش آموزی که شد در حالی که همه در حال چاپ تراکت دست در دست هم دهیم به مهر، مدرسه خود را کنیم آباد بودند، یک پاورپوینت ساختم و روی آن آدرس وبلاگ و ایمیل را نوشتم و از ناظم خواستم که روی دیتا راهرو ورودی بیاندازد. رای آوردم، در واقع مشترکا اول شدیم. همراه با مسئول انجمن اسلامی مدرسه که آن زمان پیش دانشگاهی بود و شخصیت خیلی کاریزماتیکی داشت. یک جورهایی همانجا قدرت اینترنت و دنیای جدید را فهمیدم، این که چطور ممکن است تازه وارد ها، گنده ها و قدیمی ها را شوکه کنند. ممکن است بپرسید مگر حدود سال ۲۰۱۰ نبوده است چرا ۲۰۱۴؟ باید بگویم آن موقع میگفتیم که ۲۰۱۲ قرار است دنیا نابود شود و خب ۱۳ هم که نحس است، من برای این که بگویم زنده میمانم ۲۰۱۴ را انتخاب کردم. الان متوجه شدم که در زمان از دست رفتن سرورهای بلاگفا، آن وبلاگ هم شامل لطف شده است.

از آن ماجرا  مدت ها که گذشت، با فضای وبلاگ ها که بیشتر آشنا شدم و یک جورهایی فهمیدم چه چیزی باید بنویسم. البته با عقل و دغدغه های همان زمان. بازهم در بلاگفا وبلاگی درست کردم. آدرسش را نمیگذارم چون هنوز هم هست، میتوانید بروید پیدایش کنید اما با این که متونش را از نظر ساختار میشود تحمل کرد اما محتوایشان به هیچ وجه قابل تحمل نیست. عنوانش را گذاشته بودم “به روایت من”. حدودا شش ماهی آنجا نوشتم و در گذر زمان رها شد. دوران دبیرستان تقریبا دوران دگردیسی من بود. تک تک تفکراتم صد و هشتاد درجه تغییر کردند و خب اگر تجربه چنین چیزی را داشته باشید، میدانید که دردناک است و چندان خوشایند نیست، در آن شرایط سرپا نگه داشتن وبلاگ آخرین چیزی است که ممکن است به آن فکر کنید.

از کنکور که گذشت مدتی در فیسبوک نوشتم. فیس بوک شامل همان قائده ی جنگ جهانی زد (+)شد و آن را بعد دوماه برای همیشه  دی اکتیو کردم. تا پارسال. به پیشنهاد مهدی (+) بدون هزینه هاست و دامین، روی هاست بلاگر و دامین های رایگان موجود، minimum.cfرا باز کردم. یکی از دوستانم چند وقت پیش پرسید: حالا چرا مینیموم؟ گفتم بخاطر این که : نوشتن حداقل (مینیموم) کاری است که انسان میتواند در برابر معجزه ی زندگی انجام دهد. البته بعد اشاره کردم که چون تنها آدرس رندی بود که تونستم پیداکنم، این اسم رو انتخاب کردم 🙂

ابتدا نمیخواستم رسمی بنویسیم. نوشته های اولیه را که بخش زیادی از آن ها را پاک کردم را نگاه کنید میبینید که کژوال تر از چیزهایی هستند که امروز مینویسم. مدتی که گذشت و بازخورد ها که شروع شد و از یک دوجا که لینک گرفتم، تازه فهمیدم وبلاگ چه معجزه ای است. دوستانی پیدا کردم و با فرصت های مختلفی آشنا شدم. کم کم متعهد شدم به نوشتن تا اینکه روزی گوگل من را به شعبانعلی رساند.

برخورد با شعبانعلی یک جور هایی برخورد با دیوار بتنی بود. البته وقتی با ۱۶۰ تا سرعت در حال حرکت باشید. یک جورهایی باعث شد در همه چیز تجدید نظر کنم. غلو اگر نکنم، ارزشمندترین معلمی است که تا به حال داشته ام. بخش قابل توجهی از بازدید کنندگان  وبلاگ من از دوستان متممی من هستند و با محمدرضا(+) هم آشنا. امیدوارم این وبلاگ نوشتن را نگذراند به حساب تحت تاثیر محمدرضا بودن. هرچند که نه تنها این وبلاگ، بلکه حتا زندگی ام هم به بعد شعبانعلی دات کام و قبل آن تقسیم میشود.  همان زمان آشنایی با شعبانعلی و متمم، وبلاگ را از بلاگر به وردپرس منتقل کردم و کارفرمایی که مسئولیت دامین های رایگان را برعهده داشت با آی پی های ایران سر ناسازگاری گذاشت. به طور همزمان در دنیای واقعی هم به سرکار جدیدی رفتم که وقت زیادی میگرفت. همه این تغییرات باعث شد که چند ماهی ننویسم. نتیجتا دامین را از دست دادم و هم چنین مخاطبان را.

بعد شش ماه بیخیال ادرس رند شدم و به اینجا آمدم و بقیه ش را میتوانید ببنید. حالا با این تاریخچه به نظرم میشود به سوالات اول متن پاسخ داد.

چرا وبلاگ مینویسم؟ نوشتن علاقه من است. در یک دنیای کمی ایده آل تر احتمال حرفه نویسندگی را انتخاب میکردم. همانقدر که در زمان خواندن متوجه گذر زمان نمیشوم وقتی مینویسم هم این داستان برقرار است. برای من مهم نیست که شبکه های اجتماعی همه دنیا را بگیرند یا اینجا را کسی نخواند. من  قبل از هر چیز برای علاقه خودم مینویسم چون نوشتن را دوست دارم. چون اگر ننویسم خفه میشوم. چندوقت پیش ایمیلی داشتم که چرا خبرنامه نداری؟ میدانم برخلاف همه اصول سئو و غیره است اما ترجیح میدهم، خواننده را حبس نکنم. حتا لینک یک شبکه اجتماعی را هم نمیگذارم که بعدا بخواهم مخاطب را از دست ندهم. ضرر هم کرده ام. بعد از دست رفتن مینیموم مجبور شدم از صفر شروع کنم اما به این شکل حداقل یادم میماند که قبل از هرچیز برای لذت خودم مینویسم نه لزوما بازدید کننده و غیره. این که برای متن ها عکس نمیگذارم یا به اصول چگونه وبلاگ بنویسیم، پایبند نیستم به همین خاطر است. اگر کسی خوشش آمد میخواند، آن که خوشش نمی آید را چرا با ترفند و زور جذب کنم؟ کسب و کار که نیست. برای دلم مینویسم.

آیا مزایایی قابل لمسی هم دارد؟ بله قطعا. به تجربه میگویم هر خواننده وبلاگ اندازه ۱۰۰۰ فالور در شبکه های اجتماعی ارزش نسبی دارد. دوستی های عمیق تری شکل میگیرد و فرصت های بیشتری را پیش روی انسان قرار میدهد.

آیا دردسر دارد؟ بله زیاد. به هر حال وسط خاورمیانه ایم.

آیا من هم باید وبلاگ بنویسم؟ صد در صد بستگی به خودتان دارد. اگر میتوانید صد پست بدون حتا یک بازخورد یا بازدید کننده بنویسید و نا امید نشوید. بله وبلاگ نویسی را برای شما ساخته اند. اما اگر میخواهید در پست سوم صد هزار بازدید داشته باشید، شبکه های اجتماعی محیطی عالی برای شماست. وبلاگ نویسی صبر علاقه میخواهد. نه که متا مهمی باشد نه. مثلا کارگر معدن شدن هم مزیتی ندارد اما صبر و دل بزرگ میخواهد و همه لازم نیست که کارگر معدن شوند. وبلاگ نویسی مخصوصا به زبان فارسی و مخصوصا در زمان حاضر، صبر حوصله و علاقه میخواهد که اگر ندارید، ضرورتی نیست به زحمت بیفتید اما اگر فکر میکنید عناصر اولیه آن را دارید، این گوی و این میدان.

درباره تفاوت افق با هدف

پیش نوشت: با یکی از دوستان درباره هدف زندگی گپ زدیم، حس کردم بخش از اون خوبه که اینجا هم باشه.

یه چیزی هست به اسم هدف یه چیزی هست به اسم افق. هدف یه چیز قابل دستیابی جدی و با جزییات مشخصه. و افق یک تصویر که به سمتش حرکت میکنیم، انتزاعیه و احتمالا هیچ وقت بهش نرسیم. به نظرم برای زندگی که هیچ برای یک سال آینده هم نمیشه با دقت مناسب هدف تعیین کرد. اتفاق های کوچیک پیش بینی نشده تاثیرات بزرگ تومسیر زندگی میذارن و تو هیچ وقت نمیتونی اینا رو زمان تعیین هدف محاسبه کنی. به نظرم الان احتمالا بیشتر دنبال تعیین افق هستی.
بذار مثال بزنم من هدف پنج سالم رو میذارم خارج شدن از ایران مثلا. بعد سال بعد تو یه مهمونی یه آشنایی رو میبینم و یه پیشنهاد کاری با درآمد خیلی بالاتر از حد تصور من بهم میده. من قبول میکنم و خارج نمیرم آیا من از هدفم دور شدم؟ بستگی داره.
اگر افق من زندگی راحت تر بوده باشه و اون پول بتونه از آمریکا رفتن زندگی راحت تری برای من بسازه نه خیر من دقیقا در راستای چیزی که میخوام دارم حرکت میکنم.
اما اگر افق من تبدیل شدن به یک چهره بین المللی بوده و من بخاطر پول ایران میمونم و مثلا تبدیل به اون چهره نمیشم از افقم دور شدم.
هدف خیلی مهمه اما از اون مهم تر اینه که از افقمون آگاهی داشته باشیم و بدونیم اهدافمون و تغییر دادنش ما رو به اون نزدیک یا دور میکنه. اهداف شخصی نمیتونن ثابت باشند اما مهمه که در راستای افق دیدمون باشن.

ببین مثلا ایلان ماسک افق دید شرکتش (اسپیس ایکس) رو گذاشته روی تشکیل کلونی رو مریخ. ولی الان داره ستل لایت میفرسته تومدار برای شرکتهای دیگه. یه شرکت باربری شده عملا. این از هدفش دورش میکنه؟ نه. چون پول حاصل باربری ها باعث میشه بتونن سرمایه بیشتری برای ساخت کلونی داشته باشند.
حالا بیا یه گام بریم عقب تر. افق ایلان ماسک چی بوده؟ انجام دادن یه کاری درباره فضا.این که مردم رو درباره اهمیت فضا آگاه کنیم و پیشرفت کنیم. هدف اولش این بود که میخواست از روسیه یه موشک بخرن و باهاش موش پرت کنن مریخ.بعدا هدف رو تغییر دادن به تشکیل کلونی روی مریخ.اما دارن به سمت افق حرکت میکنن؟ بله دقیقا.

کمال در تباهی

همیشه علاقه زیادی به سیستم های روبه کمال داشته ام. بارسلونا زمان گورادیولا، یا اپل چند سال پیش. به شکل غریبی نزدیک به کمال بودند. موفقیت پشت موفقیت. یک نوع رضایت صددرصدی را برای هوادارانشان بوجود می آوردند.

به اوضاع خاورمیانه نگاه کنید. هیچکس دقیقا هیچکس راضی نیست.  اگر خردورزی را به عنوان خط کش تعیین کنیم، چه یک سر انتهایی آن که تندروها قرار میگیرند و چه سردیگر آن که مثلا روشنفکران باشند، هیچکدام از شرایط رضایت ندارد. دسته اول که مسلما هیچوقت از شرایط رضایت نخواهند داشت. به هرحال میشود تصور کرد چرا. حتا اگر قدرت را هم به دست بگیرند، توانایی های اندکی برای اجرای خواسته هایشان دارند. درواقع همیشه یک تضاد را با خودشان حمل میکنند. اگر تندرو هستی، پس درایت کافی برای بردن جامعه به سمت خواسته هایت را نداری. به این دلیل که اگر درایت داشتی تندرو نبودی. آن ها که وضعشان مشخص است، اوضاع هزار سال پیش را میخواهند. میخواهند با جارو جلوی آب دریا را بگیرند. خب معلوم است که نمیشود و برای همین تندروی با نارضایتی گره خورده است تا ابد. اوضاع ما هم که مشخص تر است. تا مرورگر را باز میکنی، کافیست پاپ آپی به سمت اخبار باز شود. تباهی میپاشد بیرون و تورا در اتاقت غرق میکند. اتفاقاتی که می افتد فقط برای ما بهت میگذارد. نه از این جهت که جامعه را نمیشناسیم و نمیدانیم چه خبر است نه.بلکه از این جهت که چطور عوالمی در آن سر دنیا آنقدر پیشرفت کردند و ما این چنین عقب ماندیم.

چیزی که امروز بیشتر به ما فشار می آورد وجود دنیای جدید است. روشنفکر اروپایی در قرون وسطا یک دنیای مدرن را در بقل دستش نمیدید. همه دنیا همان بود. مسلما به ایده هایش هم اعتماد نداشت، چون عملی نشده بود. فقط میدانست یک جای کار میلنگد و احتمالا تلاش میکرد که شرایط را بهتر کند. ما مطمئنیم که یک جای کار میلنگد، در واقع یقیین داریم. چون نسخه های بهتری از دنیا، هرروز در چشم و چالمان فرو میروند. میبینیم که میشود بهتر بود.این آدم را افسرده میکند. وقتی میبینی تقریبا هیچکاری هیچ راه حلی وجود ندارد برای درست کردن این شرایط و این یک نارضایتی مطلقی را برای روشنفکر به ارمغان می آورد. این میشود که سرت را گرم میکنی به ایده هایی که جایگاهشان مال جای دیگری ازدنیاست. سینگولاریتی و خیلی از حرف هایی که خود من میزنم که بحث ما نیست. ما اینجا نهایت دغدغه مان باید این باشد که کسی سر کسی را نبرد و دیگری به صورت کسی اسید نپاشد. توییت کردن حرف های ری کورزویل فرافکنی است. فرار است. به نظرم خاورمیانه دارد به یک سیستم رو به کمال نزدیک میشود. کمال در بدست آوردن نارضایتی همگانی. مثل طرفداران بارسلونا هر فصل از بدست آوردن همه جام های ممکن خوشحال بودند ما هم میتوانیم به تعداد تپه هایمان افتخار کنیم. باید نادان باشی که همه چیز را ربط بدهی به اقتصاد وضع مالی. یک میلیارد نفردر هند زیر خط فقر زندگی میکنند و شرط میبندم که متوسط رضایتشان از ما خیلی بیشتر است. ما نه انسان هندی هستیم و نه انسان آمریکایی راه حل های هیچکدام برای ما جواب نمیدهد خودمان هم که راه حلی نداریم. ما انسان خاورمیانه ای هستیم، غرق شده در تباهی.