آقا اجازه؟ یه آدم چطوری گاو میشه؟

بار اول که کسی به شما دروغ گفت، آن را بگذارید به حساب خطاهای انسانی.

بار دوم که از همان فرد دروغ شنیدید سعی کنید حواستان را بیشتر جمع کنید.

اما برای بار سوم، خیلی سریع دنبال آدرس نزدیک ترین طویله بگردید.

آیا باید اعتبار جنبش متن باز را به حساب کمونیست ها بریزیم؟

پیش نوشت: آماده خواندن متنی بی سروته باشید.

یکم:

هسته لینوکس بزرگترین پروژه جمعی تاریخ بشر است. از آن مهم تر جنبش متن باز و فرهنگ اپن سورس دیگر به عده ی محدودی اختصاص ندارد. بزرگترین شرکت های تکنولوژی که نماد اقتصاد آزاد محسوب میشوند هم به اپن سورس کردن بعضی از پروژه هایشان روی آورده اند. از زمانی که بیل گیتس معتقد بود متن باز بودن جلوی پیشرفت تکنولوژی را میگیرد مدت ها گذشته است. امروز نه تنها مایکروسافت بلکه حتا اپل (که نماد بسته بودن است) بعضی از پروژه هایشان را برای سود آوری بیشتر و غیر مستقیم، متن باز میکنند. با توجه به اصل اولیه اقتصاد آزاد (شرکت ها پولشان را آگاهانه هدر نمیدهند) میتوان گفت، به جای رسیده ایم که خرد عمومی فهمیده است که فرهنگ متن باز جذاب و مفید است.

دوم:

چند وقت پیش در جمع مهندسان نرم افزار کسی ارائه داشت. لپتابش پر از استیکر بود و ابونتو روی آن نصب بود. تصویر که روی دیتا افتاد وال پیپرش توجه م را جلب کرد. تصویر استالمن بود روی پرچم قرمز. چه گوارا وار. از آن جا که عکس بزرگ افراد یعنی آرمان و آرمان خیلی به خودکامگی نزدیک است، به فکر فرو رفتم.

این که طرفدار های جریان چپ در ایران زیادند، عجیب نیست. در واقع عجیب این است که چرا زیادتر از این نیستند. به هر حال آب و هوا و نزدیکی جغرافیایی به شوروی میطلبد  چنین چیزی را. کما که دهه چهل در ایران روشنفکر و توده ای کلماتی نبوده اند که بشود آن ها را تفکیک کرد. به هر حال. اشتراک میان متن-باز بازها در ایران و متمایلان به چپ آنقدر هست که بخواهیم این سوال را بپرسیم. آیا جنبش متن باز واقعا نماد موفقیت ایده های کمونیستی است؟ آیا باید اعتبار موفقیت این تفکر را به حساب چپ ها واریز کرد؟

جواب مختصرش میتواند بله باشد. به هرحال بنیان گذاران جنبش هم تلاش چندانی در پنهان کردن تمایلاتشان نمیکنند. اما این به نظرم شرحی میطلبد تا درباره اش بیشتر فکر کنیم:

 

نرم افزار با همه صنایعی که تابه حال در تاریخ بشریت دیده ایم دو تفاوت ذاتی دارد. یک : مواد اولیه نمیخواهد. دو : هزینه تکثیرش نزدیک به صفر است. این یعنی ما با محصولی متفاوت با همه محصول هایی که در طول تاریخ داشته ایم مواجهیم. همین تفاوت ذاتی باعث شده است که ایده ی free بودن در پایه ای ترین سطوح (فری به معنی آزادی در سطوح اولیه و همچنین مجانی بودن)  در مورد نرم افزار جواب بدهد. شما یک مهندس نرم افزار هستید و صرفا با هزینه ی وقت آزاد خود محصولی را خلق میکنید. برای در دسترس همه قرار دادنش هم هزینه ای نمیکنید. همین دو مورد کفایت میکند تا بتوانیم پروژه های داشته باشیم که بتوانند پشت ایده ی آزادی و برابری و غیره بایستند.

 

یکی از پایه ترین ایده های مارکس آزادی مطلق بود. مثلا آزادی از برچسب های حرفه ای که معقتد بود، نتیجه ی بازار آزاد است. مثلا من اگر دلم خواست بتوانم نجاری کنم، بعد از ظهر بروم ماهی گیری و فردا عکاسی کنم. مالکیت جمعی میتواند چنین آزادی پایه ای را فراهم کند اما مالکیت خصوصی این را از ما میگیرد. خوشبختانه یا متاسفانه در تاریخ دیدیم که در عمل چه اتفاقی می افتد. روشنفکران شووروی صرفا برای بیان عقایدشان (که فقط کمی با روایت رسمی حکومتی مغایرت داشت، اما مجموعا همسو بود) مجبور بودند به کشور های غربی مهاجرت کنند تا بتوانند طعم #آزادی بیان را بچشند. این داستان هنوز هم که هنوز است ادامه دارد البته. به هر حال، کمونیسم نه تنها نتوانست آن آزادی آرمانی مارکس را در عمل برآورده کند بلکه حتا آزادی در سطوح بالاتر را هم قربانی کرد.

 

جنبش متن باز

بگذریم.خوشبختانه رهبران جنبش متن باز تا جایی که شده، به چنان مسیری نرفته اند و نمیروند. مثلا  اجازه ارتقا نسخه مجوز لینوکس به GPL V3 را ندادند. چرا که میتوانست مجوزی باشد برای ساختن محصولاتی که کاربر را محدود میکند. این باعث خوشحالی است، یک مدل جدید است. این مدل میتواند آینده اداره جهان را تا حد زیادی تغییر دهد، میتواند شیوه های جدیدی برای توسعه دانش ایجاد کند(که کرده است) اما آیا واقعا ضد سرمایه داری است؟

 

من نه سوادش را دارم نه در جایگاه قضاوت هستم، اما کلیت تصویری که امروز میبینم این است که همین فرهنگ متن باز هم به نوعی در اختیار بازار ازاد قرار گرفته است. مثال واضحش گوگل است. از گوگل که خبیث تر و سرمایه دارانه تر که نداریم. گوگل نه تنها پروژه های متن باز زیادی دارد بلکه، اندروید پراستفاده ترین سیستم عامل جهان هم در ظاهر متن باز است. اصلا قدرتش را همان کرنل لینوکسی گرفته که توروالدز نوشت. در شکایت اخیر اوراکل علیه گوگل، اوراکل ادعا کرده بود که گوگل در طی این سال ها از اندروید درآمدی نزدیک به  ۲۳ میلیارد دلار داشته است. اصلا این که شرکت های بزرگ چگونه این فلسفه را به خدمت میگیرند  به کنار، امروز اگر بخواهید مهندسی را به مشارکت در پروژه متن بازی تشویق کنیم چه میگوییم؟ به نظرم ایده این که رزومه خوبی میشود برای استخدام در شرکت های بزرگ، یکی از اولین چیز هایی خواهد بود که خواهیم گفت. یک جور هایی جنبش متن باز هم راه حلی شده برای تمایز در بازار آزاد و در نهایت بیشتر پول درآوردن حالا کمی غیر مستقیم تر. یعنی در کل همان داستان همیشگی که سرمایه داری مخالفانش را هم بسته بندی میکند و به شما میفروشد.انقدر این داستان  به کررات اتفاق می افتد که آدم مشکوک میشود به این که نکند بازار آزاد جز ذات اجتماعات انسانی است که نمیتوانیم از آن فرار کنیم؟ نمیخواهم شبیه راست های افراطی به نظر برسم اما این ها موضوعاتی است که ذهنم را مشغول میکند. و این سوال: اگر تصمیم بگیریم که کمتر استالمن را ادامه چه گوارا و در ژانر مبارزه ببینیم، آیا بهتر نمیتوانیم از ظرفیت ایده اپن سورس بودن استفاده کنیم؟

 

 

درباره آزادی

آنگاه مرد سخنوری گفت با ما از آزادی سخن بگو:

و او پاسخ داد:

در دروازه ی شهر در کنار آتش و اجاقتان دیده اه ام که خود را بخاک میاندازید و آزادی خود را میپرستید.

همچنان که بردگان در برابر فرمانروا خم میشوند و اورا ستایش میکنند با آن که بر دست او کشته میشوند.

آری،در باغ معبد و در سایه برج دیده ام که آزاد ترین کسان در میان شما آزادی خود را مانند یوغی به گردن و مانند دست بندی به دست دارند.

و از دلم خون میریزد. زیرا که شما فقط آنگاه میتوانید آزاد باشید که حتا ارزو کردن آزادی را هم بندی بر دست و پای خود ببینید و هنگامی که دیگر از آزادی همچون هدف و غایت سخن نگویید.

شما آنگاه به راستی آزادید که گرچه روزهاتان فارغ از نگرانی و شب هاتان عاری از اندوه نباشند،چون این چیزها زندگی را بر شما تنگ کنند، از میان آن ها برهنه و وارسته فراتر بروید.

اما چگونه باید از روزها و شبهای خود فراتر بروید، مگر با شکستن زنجیری که در بامداد هشیاریِ خود برگرد ساعت نیمروز خود بسته اید؟ به راستی، آن چیزی که شما نامش را آزادی گذاشته اید سنگین ترین این زنجیر هاست، اگرچه حلقه های آن در آفتاب بدرخشند و چشم تان را خیره کنند.

—————————————————————————

جیران خلیل جبران _ پیامبر و دیوانه _ مترجم : نجف دریا بندری _ نشر کارنامه _ صفحه۷۷

پیکسلی غم انگیز از دنیای تکنولوژی

در بین شرکت های فن آوری، گوگل شرکت مورد علاقه من است. حتا همان جنبه های ترسناکش هم مرا مجذوب خودش میکند. به هر حال همه آدم ها یک جنبه های تاریکی در وجودشان دارند. دلایل دوست داشتن گوگل برای من زیادند اما فعلا همین را داشته باشید.

 

در تصمیم گیری میگویند به معیارهایتان دقت کنید. یکی از معیار ها این است که عشق یا نفرت میتوانند از افراد به اشیا سرایت کنند. یعنی ممکن است، پدر عشق دوران دبیرستانتان یک ساناتا زرشکی داشته باشد و شمایک بار اورا سوار برماشین پدرش دیده باشید و بعد شما تا سال ها معتقد باشید که ساناتا ماشین مورد علاقه تان است و در هنگام تصمیم گیری به خطا بروید.

داستان من و HTC  هم یک جورهایی از همین جنس است. حالا جزییاتش بماند. از حق هم نگذریم زمانی که اچ تی سی طراحی هایش حتا از طراحی های اپل هم بهتر بود، سامسونگ هنوز داشت گوشی های پلاستیکی تولید میکرد. بخاطر همین همیشه از اتفاقات و بحران های مالی که برای اچ تی سی در سالهای اخیر بوجود آمده است، ناراحت شده ام. همیشه دلم میخواست تکانی بخورد و اتفاقی بیفتاد تا دوباره احیا شود.

پیکسل گوگل
پیگسل گوگل

چند ماه پیش خبر رسید که گوگل میخواهد نکسوز های بعدی را با همکاری اچ تی سی تولید کند. ظاهرا قرار داد هم سه ساله است. از چند جهت خوشحال شدم. مهم ترینش همین بود که دو شرکت مورد علاقه ام میخواهند عضو بعدی خانواده نکسوز را تولید کنند.(گوشی فعلی من یکی از اعضای سابق همین خانواده است)

یک تحلیل بسیار ساده لوحانه و خوشبینانه هم در  دلم کردم که ببین بیخود نبود که گوگل را دوست دارم، آنقدر ها هم خبیث نیست. تا دید اچ تی سی مشکل دارد به کمکش آمد از آن طرف به نفع خود گوگل هم هست. یک تولید کننده از بین نخواهد رفت و خب طبعا این به نفع اندروید است.

 

تا چند شب پیش که گوگل پیکسل ها معرفی شدند و بعد داستان پشت تولید آن ها رو شد. ظاهرا گوگل امسال هم مثل پارسال ابتدا به سراغ هووایی میرود. ظاهرا درخواست گوگل درباره ریبرند کردن خانواده نکسوز جدی بوده است و حالا هووایی گردن کلفت تر از این شده است که راضی بشود، تلفنی تولید کند که برندش روی آن نباشد.

بعد از آن گوگل به سراغ اچ تی سی در حال غرق شدن میرود و خب تمام امتیازاتی که نیاز داشته است را میگیرد.گوگل پیکسل ها معرفی میشوند و نه تنها برند اچ تی سی روی آن ها نیست بلکه حتا گوگل با اعتماد به نفس تمام میگوید تمام آن را خودمان مستقلا تولید کردیم. کوچکترین نامی از اچ تی سی نمیبرد. آنقدر در کنفرانس روی این موضوع تاکید کردند که حتا صدای مدیران اچ تی سی هم درآمد.

دردناک است اما برندی که روزی اولین تلفن اندرویدی را تولید کرد و روزی پرفروش ترین شرکت گوشی های هوشمند بود، حالا نقشی مشابه نقشی که فاکس کان برای اپل بازی میکند را برای گوگل برعهده گرفته است. به نظر من تحقیر آمیز است. اما چاره چیست؟ دامپینگی که شرکت های چینی در دنیای تلفن های هوشمند (و کم کم در همه چیز) انجام میدهند، بازار آزاد را به بازار بی بند وبار تبدیل کرده است. این را از زبان کسی بخوانید که از این اتفاقات اخیر دلش به درد آمده است.

شاید بخواهید بخوانید:

ـدرباره اپل: پایداری یا ثبات

-پالانتیر و پیتر ثیل: مورد عجیب آقای ثیل

درباره یک صفر مهم : ازکتاب واقعی شدن

پیش نوشت ۱: در کتاب واقعی شدن Getting real (+)نویسنده ایده ی جالبی را مطرح میکند(دانلود کتاب). میگوید ایده ها ضریب هستند و اجرا کردن آن ها خود ارزش عددی دیگری دارد. ارزش واقعی کسب و کار از ضرب شدن این ها در هم بدست می آید. خودتان ببینید (از ترجمه +):

کتاب واقعی شدن
واقعی شدن

به این ترتیب بهترین ایده بدون اجرا شدن نهایت بیست دلار می ارزد و برای موفقیت نسبی کافی است ضریب ایده تان منفی نباشد و خوب اجرا کنید. فارغ از بد یا خوب و درست یا غلط بودن این تقسیم بندی، به نظرم ابتکار ضریب بندی به خودی خود جالب است.

البته یک نمونه وطنی این مثال را یادم است بارها از زبان ناظم های مدرسه هایمان شنیده ام. این که خانواده، پول، هوش و … همه و همه یک صفر هستند و اما ادب و نزاکت عدد یک است. این ها کنار هم قرار میگیرند و ارزش وجودی شما را شکل میدهند. اگر ادب نداشته باشید، هیچ نمی ارزید خلاصه:)) (کاش کسی روزی در مورد اثر بخش بودن تربیت برپایه موعظه تحقیقاتی داخلی انجام دهد)
پیش نوشت ۲:  امروز دوستی (که تقریبا در هر زمینه ای که توان فریفته شدن وجود داشته باشد فریب میخورد. عجیب است واقعا) برایم لینکی فرستاد از مصاحبه اقایی داخلی. آدرس زیاد نمیدهم. سن و سالش کم بود و خود را مدیر عامل مجموعه ای معرفی میکرد و متخصص توانایی ای در حوزه های شخصی. مسلما مثل بقیه هم کیشانش توانایی بی صدا خیار خوردن(بخوانید حوزه ای که در آن ادعای تخصص داشت) را جواب همه سوال های زندگی انسان و حلال همه مشکلات بشر از گذشته تا به امروز میدانست. تعقیبش در شبکه های اجتماعی و سایتش من را به همان تصویری رساند که امروز زیاد میبینیم. موجودی شبیه به همین سخنرانان انگیزشی و مشاوران موفقیت فقط کمی گرد تخصص و علم به آن پاشیده اند. نسخه کوچک و غیر حرفه ای آنتونی رابینز ها و برایان تریسی ها و غیره. باز خدا پدرشان را بیامرزد در قیاس با مشاوران موفقیت که یک روزه سبز شده اند و میخواهند موفقیتشان را از جیب من و شما تامین کنند، اندک چیزی به مخاطب اضافه میکنند. حالا جواب misconception ها، مضرات تزریق سطحی علم به این شکل به عامه مردم بماند.
بدنه مطلب: ایلان ماسک خلاق است، سرمایه گذار است، شجاع است، بلند پرواز است و خیلی چیز های دیگر. اما آن ها که بیشتر دنبالش کرده اند و داستانهایش را خوانده اند میدانند، اگر یک توانایی باشد که او بهتر و بیشتر از همه داشته باشد، مارکتینگ است. او فروشنده خوبیست. او خیلی از اوقات انسان ها و مارا فریب میدهد. از قضای روزگار چنین شخصیتی خورده است به رسانه های فرد محور آمریکایی.آن قهرمان سازان بی سنگر. این است که هنوز خیلی ها فکر میکنند موشک های فالکون را خود او ماشین جوشکاری با دست میسازد و پشت خلاقیت های آن ذهن ایلان ماسک است. این ها چیزی از ارزش های او کم نمیکند قطعا. درواقع حتا به آن ها اضافه میکند. این که چنین سلف مارکتینگ قوی داشته باشی، که دست آورد های تیم های بزرگ را به نام خود بزنی(که نوش جانش) یا که با نشان دادن یک ویدیو برند خودت را به اندازه برند ناسا با nسال قدمت بزرگ کنی واقعا رشک بر انگیز است.

حقیقتا در گذشته اسم تمام این کارها را میگذاشتم عوام فریبی. البته آب و هوا هم موثر است. حق بدهید که ما در ایران خیلی از این داستان ضربه خورده ایم. اما امروز نظرم تغییر کرده است. به نظرم این که بتوانی برند خودت را تبلیغ کنی و آن را بسازی، مثال یکی از همان صفر هایی است در پیش نوشت یک گفتم. ارزش زحماتت را ده برابر میکند. صد البته که اگر زحمتی نباشد هیچ اتفاقی نمی افتد. حالا میشود فهمید چرا ایلان ماسک، ایلان ماسک است. زحمات انسان خلاقی که چهارده ساعت در روز کار میکند را ده برابر کنید تا متوجه شوید چرا ماسک باید چهره ای بین المللی باشد.

خواهش میکنم این حرف ها را با برند سازی شخصی و این خزعبلات که در دکان رفیق های پیش نوشت ۲ پیدا میشود مقایسه نکنید. برند زیرکانه ساخته میشود. نه با بنر و عکس های پرتره گرفتن و همه جا را پر کردن.

این که یک دامین به اسم خودت بگیری و آن را پر کنی از بنر تبلیغاتی و چهره نه چندان جالبت را در چشم مخاطب فرو کنی، شاید بتواند بخشی از انسان ها را مجذوب کند (مخصوصا در اینجا که سابقه انتخابات ۸۴ را دارد) اما برند ساخته نمیشود. یک اتنشن هور ساخته میشود. که به هر قیمتی میخواهد فالور شبکه ی اجتماعی اش را زیاد کند یا محصولات درجه چندمش را بفروشد یا در یک شرکت معمولی کار پیدا کند. شاید بیشتر از ده مورد از چنین داستانی را در چند ماه گذشته در فضای وب فارسی دیده ام.
مثلا یک راه ساختن برند داستان است. تعریف کردن داستان. البته دوستان بهتر از ما بلدند اما زمان استفاده که میرسد، ظرافت را جایی جا میگذارند، باور کنید در کلیپ های سایت یکی از همین دوستان کلیپی بود تحت عنوان (داستان اولین سخنرانی آقای فلانی سه دقیقه :)) ) انگار که کتاب برندسازی شخصی فور دامیز را باز کرده اند و فصل به فصل دستورالعمل هایش را انجام میدهند به همین زمختی.

برعکس رفقای بالا یک مثال خوب داخلی در این زمینه داریم. محمدرضا شعبانعلی زیرک ترین برندساز شخصی است که دیده ام. سخت مطلبی در وبلاگش پیدا کنید که مستقیما به خودش پرداخته باشد. رزومه اش را باید بگردید تا پیدا کنید. در شبکه های اجتماعی فعالیتی ندارد. اما گاهی و صرفا گاهی در کامنت ها در جواب دوستانش معجزه هایی از زندگی اش تعریف میکند. این که چقدر کار میکند یا تعریف بسیار ساده و پیش افتاده تجربه هایی به غایت دور از دسترس و لوکس برای اکثر خوانندگان. اطلاعات زندگی شخصی اش را آبیاری قطره ای میکند و در نهایت نتیجه همه این ها میشود نوعی از معجزه در کامنت ها و ترافیک وبلاگ و حساب بانکی اش. این ها شاید  سطحی ترین نمود دست آورد برندسازی اش باشد. اما به خوبی قابل مشاهده است.

با توجه به ضعفی که در این زمینه دارم حس میکنم نیاز به خواندن منابع دست اول در این زمینه دارم. احتمالا نتایجش را در اینجا بنویسم.

شاید بخواهید بخوانید:

درباره‌ی کتاب قوی سیاه: نسیم طالب هشت توصیه برای زندگی بهتر