یازده نکته درباره انتخابات آمریکا

برخلاف مهدی که احتمالا اصلا از خواندن این متن خوشحال نخواهد شد، فکر میکنم ما نیاز داریم که درباره انتخابات آمریکا صحبت کنیم. نه به این علت که مامیتوانیم کمترین تاثیری بر نتیجه‌ی آن بگذاریم بلکه به علت تمرین ذهن برای تحلیل و درس گرفتن از آن برای جامعه‌ی خودمان که به نظرم خیلی به جامعه آمریکا شبیه است. قبلا هم گفته ام انسان ایرانی به انسان آمریکایی از بسیاری جهات شبیه‌تر است تا به نسبت روس یا انسان عربستانی یا انسان چینی و الخ.

این متن سرشار از لینک خواهد بود. اگر بخواهید همه‌ی آن‌ها را باز کنید احتمالا سردرد خواهید گرفت و گیج خواهید شد. ابتدا تمام متن را سرفرصت بخوانید بعد بیایید یکی یکی منابع را که به نظرتان مناسب است باز کنید. متن از نظر طولانی بودن و بخش بخش بودن چیزی شبیه به آن چیزی است که دوست دارم همه مقاله های این وبلاگ باشند. کم تعداد اما جامع. اگر مفید واقع شد احتمالا خط مشی من خواهد بود در آینده برای وبلاگ نویسی.

بگذارید از اول شروع کنیم.من هم مثل خیلی های دیگر با قطعیت فکر میکردم که کلینتون انتخابات را برده است. حتا شب انتخابات به خانواده‌ام اطمینان خاطر دادم که نظرسنجی‌ها همه از پیروزی کلینتون میگویند و حتا الگوریتم‌های کامپیوتری که انتخابات‌های قبلی را پیشبینی کرده‌اند هم میگویند آمریکا به دست این دلقک نخواهد افتاد. تاحدود ساعت یک بیدار بودم. ظاهرا ساعت دو شمارش آغاز میشد و تا صبح نتیجه مشخص میشد. قبل از خواب بار دیگر اخبار را پیگیری کردم و بازهم همه از آرامش جبهه کلینتون و نگرانی کمپین ترامپ میگفتند. من هم  ساعت حدودا یک ربع به دو به خواب رفتم.

سعی من همیشه این است که قبل از یک بامداد بخوابم و بین شش و ربع تا شش و نیم صبح بیدار شوم هرچند در بیدار شدن موفقم در خوابیدن نه آن شب هم دیر خوابیدم و خب این یعنی صبح با دردسر بیشتری بلند خواهم شد شش و نیم ساعت زنگ خورد، موبایل را برداشتم خیلی خیلی خوابم می‌آمد کورمال کورمال در گوگل سرچ کردم الکشن ریزالت. و نتیجه چیزی شبیه به این بود:

ترامپیسم

خواب که هیچ اسمم را هم یادم رفت. آخرین باری که یک نمایشگر باعث چنین واکنشی در من شده بود، زمان دیدن نتیجه کنکور بود. عدد کوچکی نبود به هر حال:) سریع به فارسی و انگلیسی و هرچه که توانستم را سرچ کردم به امید این که گوگل دوباره اشتباه کرده باشد. اما حقیقت چیز دیگری بود. این یک هفته خیلی چیزها را خواندم و حس میکنم حرفهایم تلنبار شده است.این شما و این هم پرونده انتخابات آمریکا:

یکم

همیشه یک سوال کلی برایم وجود دارد. چه میشود که ملت ها دنده عقب میگیرند؟ یعنی ما که این را خوب میفهمیم. حداقل در خاورمیانه در پنجاه سال اخیر هر تغییری منجر به بدتر شدن شرایط شده است. این یعنی یک شرایطی وجود داشته است بد یا خوب، اتفاقی افتاده است و شرایط بدتر شده است. وادفاک؟ چرا اینطوری میکنیم؟ در شش ماه گذشته برگزیت و ترامپ این را به ما نشان دادند که چطوری میشودملت هایی دنده عقب را بگیرند و از روی همه دست آورند هایشان رد شوند و شرایط بدتری بسازند برای خودشان. شاید هنوز دلیلش را نفهمیده باشم که چه میشود که این میشود ـو ساده انگاری من است که فکر میکنم باید یک دلیل داشته باشدـاما حداقل خیالم راحت است که یکی دوتا از این اتفاق را از نزدیک دیدم و آن هم اینبار نه در خاورمیانه. رضا امیرخانی درآخر یکی از کتاب هایش ـکه یادم نمی‌آید کدام؟ـ بعد از این که سرتاپای اقتصاد ایران را میشورد و اقتصاد آزاد آمریکا را میستاید مینویسد که البته بدی چنین ملتی این است که نازپرورده است و این همه رفاه تحمل سختی را از آدم‌ها میگیرد و الخ و همین باعث فروپاشی امریکا خواهد شد:)‌ .آن زمان با خودم میگفتم فقط دو دلیل میتواند باعث نوشته شدن تحلیلی چنین سطحی باشد. یک مجوز برای نوشته ای که خیلی انتقادی است و دو تمایل عجیب و غریب امیرخانی به آرمان ها و غیره. بعد هم با خودم فکر میکردم مگر میشود اصلا پایانی بر چنین ملتی تصور کرد؟ امروز میفهمم که بله میشود. جواب این که چطور میشود؟ با جواب این که چرا ملت ها دنده عقب میکشند مشترک است. حداقل یکی از جواب های مشترک است. من فکر میکنم وقتی نسلی دست آورد بزرگی بدست می‌آورد. ـآمریکایی را تصور کنید که در بر جنگ داخلی فائق می‌آید و در جنگ جهانی دوم و جنگ سرد پیروز میشودـ نسل های بعد از جنس آن دستاورد نیستند. از جنس شادی و رفاه بعد از آن دستآورد هستند. ما در کشور خودمان هم میبینیم. آن ها که جنگیدند از بی عاری نسل جدید گله دارند. شاید به قول رضا امیرخانی رفاه حاصل از پیروزی خیلی از اوقات باعث شکست خوردن ملت ها و دنده عقب کشیدن میشود.

دوم

saiarsari

چیزی که آیدین سیار سریع به طنز گفته است دوبار جای بررسی دارد چرا که مشکل ما هم هست. بخش بزرگی از تصور ما از آمریکا توسط هالیوود ورسانه های آمریکایی شکل گرفته است. حقیقت این است که تصویر ذهن ما از آمریکا در حقیت تصویر کالیفرنیا نیویورک و تازه خیلی پیگیر بوده باشیم تگزاس است. یا در بهترین حالت ممکن تصویرما از آمریکا تصور ساکنان این ایالت ها از سایر ایالت‌ها در آمریکاست.همانطور که که فیلم‌های اصغرفرهادی نمیتواند سیستان و بلوچستان یا مثلا استان ایلام را به عنوان بخش قابل توجهی از ایران به مخاطب اروپایی بفهماند و مخاطب اروپایی که طبقه متوسط آپارتمان نشین روشنفکر را میبیند و فکر میکند ایران فقط شهاب حسینی و ترانه علیدوستی است، گاهی اوقات دهنش باز میماند که شما به این گل و گلابی پس چرا اینطوری؟؟.

بخشی از باز ماندن دهان ما و حتا دهان خود آمریکایی ها هم بخاطر این است که کارگر آمریکایی و قشرش را نمیشناسیم. کشاورزی و درصد بیکاری بالا نقطه مشترک خیلی از ایالت هایی هستند که به ترامپ رای دادند. در حالی که روزبه روز شاهد پایین آمدن دستمزدشان هستند میدیدند که اوباما در سی ان ان میگفت بزرگترین مشکل امروز ما تغییرات آب و هوایی است اما ترامپ به مناطق آن‌ها سر میزد و قول میداد مهاجرانی که کار آن ها را میدزدند را از آمریکا بیرون بیاندازد. آشنا نیست؟ چه انتظاری وجود دارد؟ حتا ترامپ نیاز نداشت که برنامه ارائه دهد.که نداد. کمپین نمیخواست. تصور غلط از قشر کارگر و قدرتش کار دموکرات ها را یکسره کرد.

شاید بخشی از نژادپرست‌ها و هموفوب ها و حزب kkk آمریکایی امروز خوشحال شده باشند اما هرکسی که به ترامپ رای داد شامل این برچسب ها نمیشد. آن‌ها فقط میخواستند شانسشان را برای آینده‌ی بهتر امتحان کنند. خسته از سیاستمدارانی که حرف های پیچیده میزنند. با میلیاردری که در ظاهر حرف دلش را فقط میزند.

سوم

حباب و رسانه .آمریکایی‌ها در این یکی استاد هستند. بارها و بارها چوب این موضوع را خورده‌اند. حباب دات کام و فروپاشی اقتصاد دو هزار هشت دوتا مثال ساده‌ی این داستان هستند. یک واقعیت تحریف میشود. همه باور میکنند.آن همه دوباره تحریفش میکنند. یک کلاغ چهل کلاغ. حباب شکل میگیرد. حباب بزرگ میشود و بوم میترکد. خواندن تاریخ حباب دات کام و همچنین دیدن فیلم رکود بزرگ یا حتا خواندن کتابش میتواند دید خوبی از این که چطور هرآمریکایی با یک حباب ساز از شکم مادرش بیرون می‌آید داد. رسانه‌های قدرتمندی که در دست دموکرات ها بودند از روز اول شروع کردند به مسخره کردن و از یک جایی به بعد شروع کردند به القای پیروزی و انکار ترامپ. با اتکا به نظرسنجی‌ها و پیش‌داوری‌های غلطشان. بخش بزرگی از تقصیر گردن آنها بود. شاید اگر خیلی ها میدانستند اوضاع اینقدر وخیم است بیشتر تلاش میکردند. خیلی هایی که امروز در خیابان ها هستند اصلا رای نداده‌اند و کسی چه میداند شاید اگر بخشی از آن چهل درصدی که شرکت نکردند به میدان می آمدند امروز نتیجه جور دیگری بود. بی برو برگرد تقصیر بزرگی گردن رسانه های آمریکایی است و امیدوارم در آینده با مسئولیت پذیری بیشتری حباب بسازند. حبابی که لااقل خودشان را هم شگفت زده نکند.

چهارم

fuck you nate silver

نظرسنجی ها ایز ساکس. بله نظرسنجی ها خیلی چیزها را خراب کردند. اما آیا واقعا پیشبینی و نظرسنجی کار نمیکند. من هم مثل خیلی ها دیگربرای اطلاع از پیشبینی ها سایت معتبر ۵۳۸ را دنبال میکردم. آن صبح کذایی یکی از کارهایی که بر اثر هیجان و ناراحتی کردم سرچ کردن نت سیلور موسس ۵۳۸ درتوییتر بود. صرفا میخواستم بگویم فاااک یو. احساس فریفته شدن میکردم. و وقتی اولین توییتش را باز کردم دیدم اولین منشن با ۲۰۰ریتوییت همین فاک یو است و من اولین نفری نیستم که خواستم چنین چیزی بگویم. اما آیا واقعا این بچه‌ها لایق چنین چیزی هستند؟ این که تاثیر منفی گذاشتند را نمیشود انکار کرد اما چقدر مقصرند؟ من میگویم از رسانه‌های آمریکایی کمتر مقصرند. نتایج در خیلی از ایالت ها بسیار نزدیک بود. و سیستم احمقانه الکترال صرفا با یک درصد اختلاف رای‌های کل یک ایالت را برمیگرداند. یک موضوع موثر دیگر هم این بود که حباب وحشتناکی که رسانه‌ها از طرفداران ترامپ ساخته بودند باعث شده بود بخشی از افراد در مورد رای خودشان دروغ بگویند به دلیل این که صرفا برچسب طرفدار ترامپ را نخورند و این آمار ها را به شدت تحت تاثیر قرار داد. یاد انتخابات ۸۸ خودمان افتادم. بچه بودیم و در کوچه بازی میکردیم. املاکی سر کوچه که در کل انتخابات با همه احمدی نژادی‌ها کل کل میکرد، بعد از ظهر انتخابات برگشت و پرسیدیم به کی رای دادی؟ گفت: احمدی‌نژاد. در همان عالم بچگی فهمیدم تصمیمات آدم ها از قواعد دیگری پیروی میکند. به هر حال این انتخابات باعث شد همه ما کمتر به پیشبینی ها اعتماد کنیم و فکر میکنم این خوب است.

پنجم

الکترال کالج ایز ساکس

یس آف کورس. اگر با سیستم رای گیری در آمریکا آشنایی ندارید این مقاله را بخوانید. این سیستم احمقانه است. اما موضوع اینجاست که اگر کلینتون در همین شرایط، برنده میشد کمتر کسی اعتراض میکرد (باختن رای پاپیولار و بردن رای الکترال). نمیشود صرفا وقتی که میبازیم از کج بودن زمین گلایه کنیم. بله چنین سیستمی باید عوض شود و احتمالا تغییر خواهد کرد اما نه در آینده نزدیک. یادمان نرود هردوباری که سیستم الکترال باعث معکوس شدن نتیجه انتخابات شده است جمهوری خواهان کاخ سفید را گرفته اند و وقتی امروز تمام قدرت از کاخ سفید تا سنا در دستشان است بعیداست تن به چنین اصلاحی بدهند. نکته‌ای خیلی خیلی خیلی جالب در این میان جریانی بود که شاید بشود توییت زیر را سرآغازش دانست و میخواست کالیفرنیا را از آمریکا جدا کند:

shervin-pishevar

کالیفرنیا به تنهایی ششمین اقتصاد بزرگ دنیاست اما معلوم است که این احمقانه‌ترین ایده دنیاست. و خب فقط چنین جنبشی از جنس کارهایی است که از ایرانی ها برمی‌آید. پیشه ور موسس هایپرلوپ وان یکی از رفیق شیش های ایلان ماسک است، اماهمیشه سعی کرده خیلی ریشه هایش را از یاد نبرد.

ششم

در اینجا درباره نقش فیس بوک در این انتخابات قبلا نوشته ام. خیلی ها دلشان میخواهد فیسبوک را تنها مقصر جلوه دهند و البته که طبیعی است. اما فیسبوک را تنها مقصر دانستن همانقدر احمقانه است که بخواهیم آن را کاملا تبرئه کنیم. خوبی داستان این است که خیلی ها به فکر افتادند برای موضوعی که مدتها دغدغه اش را داشتم راه حلی پیدا کنند.

هفتم

از اهالی تکنولوژی گفتیم از پیترثیل هم یاد کنیم. قبلا درباره اش نوشته ام. آنقدر پیگیر اخبارش هستم احتمالا همین روزها ایمیل بدهد:”داداش بیخیال ما شو”. ظاهرا بعد از انتخاب ترامپ به تیم اجرایی انتقال کابینه پیوسته است. خوشابه حالش به هرحال. چندروز پیش داشتم کتاب صفر تا یکش را مرور میکردم این بند را درباره‌ی نت سیلور و ۵۳۸ دیدم -طبعا مدتها قبل از این انتخابات نوشته شده است- گفتم شاید بد نباشد آن را با شما به اشتراک بگذارم. امروز معنی بیشتری میتوان از آن برداشت کرد.

سیاست‌مداران همیشه در زمان انتخابات پاسخگوی عموم بوده‌اند، اما امروزه خود را با چیزی که عموم مردم در هر لحظه فکر می‌کنند، وفق داده‌اند. نظرسنجی‌های جدید، سیاست‌مداران را قادر می‌سازد که از قبل چهره خود را دقیقاً بر اساس نظر عموم بسازند، که در اغلب موارد این کار را می‌کنند. پیش‌بینی‌های انتخاباتی «نیت سیلور» بسیار قابل ملاحظه و دقیق است، اما حتا مهم‌تر از آن، این است که این داستان هر چهار سال یک بار کلی سر و صدا می‌کند. ما امروز بیشتر مسحور پیش‌بینی‌های آماری از نحوه طرز فکر جامعه در چند هفته منتهی به انتخابات هستیم تا پیش‌بینی‌های الهام‌بخش از ۱۰ یا ۲۰ سال آینده کشور.

و فقط فرآیند انتخابات نیست. شخصیت دولت هم غیرقطعی شده است. دولت قادر است راه‌حل‌های پیچیده برای مسائلی مثل سلاح‌های اتمی و اکتشاف ماه را هماهنگ کند. اما امروز، بعد از چهل سال از خزیدن نامعین، دولت اساساً فقط بیمه ارائه می‌کند؛ راه‌حل‌های ما برای مشکلات بزرگ، «بیمه عمومی»، تأمین اجتماعی و تعدادی برنامه‌های انتقال و پرداخت گیج کننده است. عجیب نیست که از سال ۱۹۷۵ هر سال «بودجه مصوب»، «بودجه تنخواه» را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. برای افزایش «بودجه تنخواه» باید طرح‌هایی مشخص برای مسائل مشخص داشت. اما بر اساس منطق غیرقطعی «بودجه مصوب»، فقط با کشیدن چک‌های بیشتر می‌توان امور را بهتر کرد.

هشتم

آیا دنیا تمام میشود؟

طبعا نه. لااقل ما که تجربه اش را داریم میدانیم. اوضاع بد میشود اما تمام نمیشود. ایلان ماسک چندماه قبل از انتخابات در کنفرانس ریکد گفت:

رییس جمهور آمریکا بودن مثل این است که ناخدای یک کشتی بزرگ باشی با سکانی کوچک. میزان ضرری که رییس جمهور میتواند بزند محدود است.

مقاله‌ای امیدوار کننده ای را هم میتوانید بخوانید :   اینجا آخر دنیا نیست. خب برای آمریکایی ها بله آخر دنیا نیست اما برای ما چی؟ جای نوشتنش اینجا نیست. اما توصیه میکنم این مقاله روشن و ارزشمند از آرمان امیری را بخوانید تا افق دید مناسبی از چند سال آینده پیدا کنید.

نهم

آیا ما چوب لیبرارسیم و ابتذال ناشی از آن را میخوریم؟به چپ هایی که منتظرند کوچکترین اتفاقی بیفتند تا گودرز را به شقایق پیوند دهند و بگویند بیا این هم از نولیبراریسمتان کار ندارم. ولی باید قبول کرد بخشی از تقصیر این اتفاق را ابتذال باید بر عهده بگیرد. به قول یکی از دوستان توییتری ابتذال خنثی نیست و وقتی به سیاست میزند چنین اتفاقی می‌افتد. رییس جمهور نشان دهنده فرهنگ جاری موجود در یک جامعه است. اگر رییس جمهور ریاکار است جامعه ریاکار است، اگررییس جمهور دروغ میگوید جامعه دروغ میگوید. ترامپ رییس جمهور جامعه سلبریتی محور و سلبریتی پرور آمریکاست بلاشک. نماینده ای مناسب. به تلاش سلبریتی های دموکرات برای برگرداندن رای مردم نگاه کنید؟ لخت شدن یکی از قول هایی بود که در دوجا دیدم داده شد و حتا انجام شد. باقی صحبت ها هم بهتر نبود و این خود خود ابتذال است. مثلا این ویدیو را ببینید.مارک رافلو و یک دوجین سلبریتی کوچک بزرگ دیگر قول میدهند اگر کلینتون رای بیاورد رافلو در فیلم بعدی‌اش نود سنس خواهد داشت. کامنت‌های زیرش که را اکثرا طرفداران ترامپ گذاشته اند خیلی جالب است. یکیشان نوشته بود این ها اصلا کی هستند؟ من به جز اونهایی که در اونجرز بازی میکردند باقی را نمیشناسم. خب از آدمهایی که در هالیوود هم فقط اونجرز را میبینند انتظار انتخاب از ترامپ بهتر دارید؟ من همیشه این مقاله بابک مینا را به هرکسی که از ابتذالی که آزادی با خودش می‌اورد گله میکرد میدادم بخواند. الان کمی سردرگمم. البته برخلاف رفقای چپ میدانم که راه حل هرچه باشد محدود کردن آزادی نیست.

دهم

دموکراسی بد است، دیکتاتوری خوب است؟ دیگه چی. یحیی که این نوشته را نوشته است از دوستان خوب من است. دوستان خوب هم بعضی وقت ها چیزهایی بدی مینویسند. میشود به گستره‌ی تاریخ برای اشتباه بودن چنین تفکری و این که در عمل چه فجایعی به بار می‌آورد رفرنس داد. اما برای ما فقط وفقط یک رفرنس کافی است. ویکی‌پدیای علی شریعتی و ایده ای به اسم دموکراسی راس‌ها. بخوانیدو تحلیلش با خودتان.بله دموکراسی باگ دارد ممکن است به نتایج ناپسندی منجر شود اما همان چیزی است که آن جوامع را ساخته است.اگر دموکراسی نبود امروز آمریکایی با این سطح از تاثیرگذاری نبود که همه بخواهند درباره‌ی یک انتخاباتش بحث کنند. همان آمریکا و همان جوامعی گروه گروه پشت در سفارتهایشان برای ویزا صف می‌ایستیم نتیجه‌ی دموکراسی اند. دموکراسی کامل نیست اما بهترین چیزی است که در حال حاضر داریم.میک دراپ

یازدهم

.در شکست دموکرات ها دوچیز را از یاد نبرید. یکی نچسب بودن کلینتون و دیگری سیستم های پیچیده.

شاید اگر جای کلینتون هر کس دیگری میبود این اتفاق نمی افتاد. با توجه به نزدیکی نتایج و رای بالای کانداداهای سوم و چهارم و پنجم شاید بشود گفت کاش کس دیگری نماینده میشد. همه میدانیم که برای اولین بار در تاریخ آمریکا بود که نامزد و نماینده رسمی یک حزب برای ریاست جمهوری مورد بازجویی اف بی آی قرار میگرفت و غیره. ماجرای ایمیل ها خیلی خیلی به دموکرات ها ضربه زد.

موضوع دیگرهم به هر حال سیستم های پیچیده هستند. قدرت سیال است و باید بچرخد. نمیشود تا ابد قدرت در دست حزب دلخواه ما بماند.حقیقت است.

complexity

آخر

راه حل:

همان بیانیه معروف ایلان ماسک و هرانسان عاقل روی کره زمین.

تا میتوانیم در راستای افزایش شعور جمعی بکوشیم.

به نظر من راه واقعی افزایش شعور جمعی آموزش است. معلم های آمریکا بیشتر از هر قشر دیگری باید امروز شرمنده باشند. آموزش و پرورش نه تنها در آمریکا بلکه در خیلی از جاهای دیگر دنیا باید تغییر کند. این اتفاق و اتفاق های مشابه، نشان دهنده ضعف شدید سیستم آموزشی ما انسانها روی کره زمین است.

بعد از آن هم این که بکوشیم راه حل بهتری از دموکراسی پیداکنیم. راه حل بهتر معنای واضحی دارد. یعنی راه حلی که تا درگذشته آزموده نشده است که اگر آزموده میشد و نتایجش بهتر از دموکراسی بود طبق اصل تکامل امروز از آن سیستم به جای دموکراسی استفاده میکردیم پس بیخیال ایده‌های افلاطون شوید. قبلا گفته ام که فکر میکنم کلیدش در دست تکنولوژی باشد. به هر حال آینده خیلی نزدیک است. شاید به عمر ما قد داد و روزی را دیدیم که راه حل بعدی را پیدا کرده ایم.

پایان

‍‍پی نوشت:

وبلاگ نویسی عایدی مستقیمی ندارد. تنها دلگرمی نویسنده همین به اشتراک گذاری نوشته هاست. مخصوصا حالا که فرکانس بروزرسانی پایین آمده است. به اشتراک گذاری منظورم این نیست که لینک مطلب را در گروه تلگرامی‌ای که شوهرخاله سلطنت طلبتان هرروز صبح عکس میگذارد و زیرش مینویسد درود بر شاهنشاه آریامهر بگذارید. نه در جاهای بی ریط شیر نکنید. مثلا اگر دوست باحالی دارید که زیاد مطالعه میکند میتوانید لینک بدهید و بگوید چرت و پرت های این پسره رو بخون. و اگر در جای باحال و مناسبی و با مخاطب بالا شیر کردید -مثل وبلاگتان یا کانال تلگرامتان که ترجیحا در آن که در آن در مورد اگزیستانسیالیم حرف میزنید و گیزمیزجات در آن فوروارد نمیکنید- به من یک ایمیل بزنید تا لطفتان را جبران کنم. پیشاپیش ممنون

تغییر فرکانس بروزرسانی وبلاگ برای سه ماه آینده

من در گذشته نوشتم که علاقه من به وبلاگ‌نویسی از سر برندسازی و یک ترند یا یک تصمیم ناگهانی نبوده است. به وبلاگ‌نویسی علاقه دارم و تا روزی که بتوانم ادامه میدهم. این مطلب در نتیجه یک فرایند تصمیم گیری نسبتا سخت نوشته شده است. حقیقت این است که تا حداقل سه ماه آینده وقت آزاد کمی دارم. وقت آزاد کم یعنی خیلی کم. من دوست داشتم هرروز پست جدید بنویسم اما هر پست تقریبا در کمترین حالت ممکنش دوساعت وقت مفید من را در پروداکتیو ترین ساعت هایم میگیرد. این به غیر از مشغولیت فکری است که بروز کردن وبلاگ در طول روز برایم ایجاد میکند. تا حداقل ابتدای بهمن ماه نمیتوانم به استاندارد هایم در مورد وبلاگ نویسی پایبند باشم. وبلاگ خوبی که متعلق به من باشد باید هر دوروز یک بار بروز شود و در پشت هر مطلبش هم حداقل یک ایده‌ای نو نهفته باشد. میدانم تابحال نتوانسته ام به این استاندارد پایبند باشم اما تلاشم را کرده‌ام. اما این روزها هرچقدر برنامه های چندماه آینده را بالا و پایین میکنم نمیتوانم حالتی را تصور کنم که در آن میتوانم حداقل تلاش کنم هردو روز یک پست بنویسم. حالا تلاشم موفق نشد هم فدای سر فواد انصاری. این شد که میخواهم بگویم فرکانس به روز رسانی وبلاگ را برای چند ماه پیش رو کمی کندتر میکنم. ماکسیموم:) هفته ای یک پست. اما قول میدهم پروپیمان باشد. این که این را نوشتم از جهت ناز کردن و این اداها نیست.حقیقتا من شرمنده آمار کسانی هستم که تا روزانه بیست بار به اینجا سر میزنند و حتا ممکن است آنها را نشناسم. بارش بر روی دوشم سنگینی میکند. هرچه کردم نتوانستم بگویم بیخیال خودشان کم کم میفهمند هفته‌ای یکروز بیشتر به روز نمیشوی. خلاصه این که شرمنده اما از این شرایط که بیرون بیایم برمیگردم و به خودم قول داده‌ام زندگی‌ام را به نقطه‌ای برسانم که برای خواندن و نوشتن هرروز به مقدار زیادی وقت داشته باشم. اینجا را به هیچ وجه رها نمیکنم. آنقدر از محتوا خیر دیده‌ام و آنقدر ارزشش را میدانم که تا آخر عمر رهایش نکنم.

و بخشی از مشغولیت چندماه آینده یک پروژه‌ی شخصی است. آنقدر تجربی و برپایه نظریات شخصی خودم است که تاجایی که بتوانم آن را مستندسازی خواهم کرد و نتیجه اش را در یک فرمت محتوایی مناسب منتشرش خواهم کرد. امیدوارم که موفق شوم شما هم امیدوار باشید

این پست هم مترادف شده است با نتیجه انتخابات آمریکا. دروغ چرا حالم خیلی گرفته شد. از خیلی جهت‌ها. یکجورهایی مثل آدمی شده‌ام که خیلی از باورهایش شکسته شده است. حداقل درسهایی خوبی برای ما داشت. اعتماد بیش از حد به رسانه مضر است. عاقل ترین اجتماعات و قوی ترین افراد هم درگیر حباب میشود و الخ. دلم میخواهد خیلی خیلی بیشتر بنویسم اما انگیزه ندارم.

اگر بخواهم چیزی بگویم برای این که خودم را متعهد کرده باشم باید بگویم آخر هفته ها و در واقع جمعه ها پست ها را منتشر میکنم. میدانم که این سه ماه هم به سرعت خواهند گذشت و امیدوارم در انتهای آن از تصمیم راضی باشم و نتیجه خوبی برای ارائه داشته باشم.

لعنت به تو تلگرام، لعنت به تو فیسبوک

در این مقاله  مدیوم (+) نویسنده شروع به گلایه از ترتیب سازمان‌دهی اخبار در فیسبوک میکند. مخصوصا در حول و حوش انتخابات ریاست جمهوری آمریکا. ابتدا از گوگل و تلاش گوگل برای رتبه‌بندی سایتها و همچنین تلاشش برای وری‌فای کردن منابع معتبر تشکر میکند و سپس شروع میکند به تاختن علیه فیس‌بوک. این که فیس‌بوک هیچ تلاشی برای ساختن الگوریتم مناسب برای نشان دادن اعتبار خبرها نمیکند. میگوید حتا اگر هیتلر امروز بود، با استفاده از هرج و مرج خبری فیس‌بوک قطعا میتوانست کل ‌آمریکا را صاحب شود و قص الی هذی.

 

فارغ از درست و غلط یا فضای ذهنی نویسنده این مشکلی است که ما ایرانی‌ها با آن آشناییم. متاسفانه بیش‌ازحد آشناییم. یک پزشک  که حتا با در نظر گرفتن افول این روزهایش بازهم احترام زیادی برایش قایلم بارها درباره این موضوع مقاله منتشر کرده‌ است. این که فیس‌بوک و در ادامه آن مسیر شبکه‌های اجتماعی مسیرمحتوای وب فارسی را به قهقرا بردند. نمیخواهم روضه کانال‌های تلگرامی فلان، اکسپلور اینستاگرام فلان بخوانم. همه میدانیم چه چرند و پرندی حاکم است بر فضای شبکه‌های اجتماعی فارسی.البته بگویم من با این که وبلاگ نویسم اما دغدغه ندارم که چه بلایی سر وبلاگستان آمد و غیره، یا شکایت نمیکنم از این که دیگر کسی متن بلند نمیخواند، انتظاری هم ندارم طبعا. تا همین جا هم که پیشرفتم باید کلاهم را بیاندازم بالا. دغدغه من وریفای بودن مطالب در شبکه های اجتماعی است نه عمق و طولشان. دغدغه من این است که مخاطب بتواند بفهمد این یک خط خبر مثلا : گوجه گران شد. چقدر منبع معتبری دارد. فکر میکنم برای رسیدن به چنین موضوعی دوراه وجود دارد.

 

راه اول که راه دور و درازی است.این است که به آدم ها یاد بدهیم گوگل کنند. به اعتبار اخبار توجه کنند. کاری سخت و طاقت فرساست. با مخاطب ایرانی میشود گفت غیر ممکن است. مثلا مخاطب بازاری چهل ساله‌ای که اینترنت را مترادف تلگرام میداند، طبعا برایش سخت است برود در گوگل خبر را تایپ کند و صحتش باخبر شود و اصلا فارغ از جامعه هدف بحث ما قرار میگیرد. طبعا اگر سرمایه گذاری‌ای در این حوزه قرار باشد، باشد باید تمرکزش روی نسل بعد باشد. مثلا در مدارس شروع کنیم به درس دادن این که آقاجان هرچرندی که در شبکه‌های اجتماعی دیدید لزوما صحیح نیست و حالا درگام‌های بعد بگوییم اگر این چرندیات را ندیدید هم چیزی را از دست نداده‌اید و شاید یک روزی برسیم به جایی که خب حالا برای این که همه محتوای خوب تولید کنیم چه میشود کرد. فهمیدید چرا غیر ممکن است؟ نه بخاطر این مسیر طولانی و مفاهیم پیچیده. بخاطر”در مدارس”

راه حل دوم راه حل ساختاری است. مثل کاری که گوگل کرده و میکند. این که تولید کنندگان محتوا و تولید کنندگان ظرف‌های محتوا الگوریتم‌هایی بنویسند که مثلا با یک تیک آبی صحت و سقم مطالب را بسنجد. راهی بس کوتاه‌تر و ساده‌تر. طبعا به محض این که چند خبر فلان قارچ‌نیوز تیک آبی کمرنگ‌تری بگیرد، رایفی‌پوری چیزی می‌آید و همه را به نقشه‌های استکباری ربط میدهد اما به هرحال میتواند قدم بزرگی باشد برای وب‌فارسی.

البته یک راه‌حل تخصصی دیگرهم وجود دارد که خوشبختانه عده‌ای سخت مشغول عرق ریختن در مسیر آن هستند و آن هم تعطیل کردن کل شبکه‌های اجتماعی است و خب ماهم از این همه زحمت خلاص میشویم. اجرهم عندالله.

 

از این حرفها بگذریم. به نظرم دغدغه اصلی دیده شدن محتوای خوب نیست. دغدغه اصلی این است که چطور جلوی اخبار دروغ و شایعات را بگیریم، چطور میشود پروپاگاندا های حتا مثلا اقتصادی(کی‌نوت های اپل را که دیده اید؟) را ضعیف کرد. این را از این جهت نمیگویم که برگردیم به مدینه فاضله‌ای که بعضی ها فکر میکنند قبل از تکنولوژی وجود داشته. نه. این را میگویم که بتوانیم از ظرفیتی که تکنولوژی در اختیارمان قرار داده استفاده کنیم. قبل از تکنولوژی هم این مطالب زرد و شایعات بوده است. دهان به دهان میچرخیده است، آدم‌ها برای منافعشان دروغ میگفته اند. اما الان که تکنولوژی این فرصت را به ما میدهد که این جنبه اجتماعات انسانی را کمرنگ کنیم. چرا از آن استفاده نکنیم؟

بخشی از دغدغه مقاله مدیوم این بود که خطاهای شناختی که هرج مرج خبری موجود در تلگرام یا فیس‌بوک بوجود می‌آورد، میتواند برای آدم‌هایی که نیت‌های خوبی برای جامعه ندارند بسیار کارآمد باشد. ما این موضوع را بهتر میفهمیم. آن‌ها اگر این انتخاباتشان انقدر ابزورد نمیشد، خیلی کمتر ممکن بود دغدغه چنین موضوعی را داشته باشند. اما ما ۲۴ ساعت در محیطی عجیب‌تر از آن فضا در حال تنفس هستیم و خب باید برایمان وری‌فای بودن اخبار بسیار مهم‌تر باشد. نمیدانم دقیقا کجا خواندم یا دیدم، اما یکی میگفت بهترین راه برای دیکتاتورهای عصر جدید نه سانسور اطلاعات بلکه هرج و مرج اطلاعات است. تا جایی که مخاطب قدرت تحلیلش را از دست بدهد. آها یادم آمد یکی از سخنرانی‌های آلن دوباتن بود(درباره اش مینویسم). این فرصتی است که تکنولوژی به ما میدهد و باید از آن استفاده کنیم.

 

پی نوشت: مشکل من با بحث‌هایی که شبکه‌های اجتماعی را مقصر افول وبلاگ‌ها و پادشاه شدن محتوای زرد و سطحی شدن آدم‌ها، میداند همین است. شبکه‌های اجتماعی خودشان معلولند نه علت. انگار قبل از شبکه‌های اجتماعی در مهمانی‌های خانوادگی همه در مورد آخرین کشفیات علمی و نظریات فلسفی حرف میزده‌اند و حالا شبکه‌های اجتماعی باعث این افول شده‌اند. شبکه‌های اجتماعی صرفا ابزاری شده‌اند که آن مهمانی‌ها را در فضای عمومی‌تری برگزار کنیم و خب حالا زردی‌اش به چشم می‌آید. حقیقتش این است که اگر روزی نوشتن و خوانده شدن وبلاگ رونق داشته، صرفا پنج درصد پیشرو جامعه به اینترنت دسترسی داشته اند که به هیچ وجه مصداق مشت نمونه خروار نبوده اند. موبایل و شبکه‌هایی اجتماعی باعث شدند باقی جامعه به اینترنت سرازیر شوند و نمونه آنچه که در دنیای واقعی داریم را در شبکه‌های اجتماعی بازسازی کنند. و حالا شده است آنچه که شده. ماهمینیم که نشان میدهیم. ریشه مشکل جای دیگریست.

پرفکشنیزم در یادگیری، یا چگونه یک توسعه دهنده‌ی آماتور باقی بمانیم

یکم: چیزی که اینجا مینویسم، مجموعه اشتباهاتی هست که خودم در یک‌‌سال ونیم گذشته انجام دادم. امیدوارم کمک کنه دیگران از مسیر بهتری به سمت برنامه‌نویسی و توسعه‌دهنده شدن و در کل یادگرفتن هرچیزی حرکت کنند.

 

دوم: عموما وقتی یک نفر میگه من پرفکشنیست یا کمالگرا هستم یکجورهایی داره فخرفروشی میکنه. درواقع زیاد دیدم که آدم‌ها همزمان با این که دارن از کمالگرا بودن به عنوان یک عیب حرف میزنن، تو چشماشون رگه‌هایی از غرورهم دیده میشه. چون ما آدم‌ها اصولاکم به عیب‌هامون اعتراف میکنیم، مثلا من تاحالا خیلی کم دیدم کسی بیاد بگه من دروغگو ام، چیکار کنم؟ ولی زیاد دیدم که آدم‌ها دنبال دوای دردی برای کمالگرایی‌شون بگردن. اصلا اگر اجتماع اجازه میداد، یه پلاکارد مینداختن گردنشون و میگفتن من یه کمالگرای بدبختم، به من کمک کنید. حدس میزنم رگه‌هاشم برگرده به داستان‌هایی که درمورد کمالگراهای موفق شنیدیم. فکر میکنم جابز متاخرترین این داستان‌ها باشه. تو بندهای بعد بهش اشاره میکنم، اما همین قدر بگم اگر من میگم کمالگرا هستم و ته دلم از این حرفم قند آب میشه، یعنی من یه آدم احمقم که مغزم اونقدر تکامل نیافته که دنیای واقعی رو بفهمه، فرقش رو بادنیای انتزاعی توی ذهن خودش بفهمه و بتونه راه‌حل‌های درست و متعادل پیدا کنه. این احمق نویسنده همین نوشته‌ست.

 

سوم: کمالگرایی ابعاد مختلفی داره اما یک نوعش هم در یادگیری اتفاق میفته. منابع رو که نگاه میکردم بیشتر از همه به کمالگرایی در یادگیری زبان دوم اشاره شده بود جالب که برای من هم اتفاق افتاده بود. به عنوان مثال: مثلا طرف دلش میخواد تک تک کلمات زبان مقصدرو یاد داشته باشه بعد شروع کنه به خوندن متون. من یه روش ابداعی برای حفظ کردن کلمات درست کردم، بعدا حتمن تو ایده‌های اپن سورس درباره ش خواهم نوشت. کلیتش اینه که ترکیبی از دوروش معروفه و کلمات رو به عمق حافظه بلندمدت میفرسته. بعد این که تو حدود سه ماه، حدود سه هزار کلمه با این روش حفظ کردم،با این که پیشرفت خیلی خیلی قابل توجهی در مهارت های زبانم بوجود اومده بود، باز هم وقتی مقاله میخوندم و شاید یک کلمه شو بلد نبودم میخواستم بشینم گریه کنم(حالا نه اونقدرم البته). ولی عصبی میشدم. تا این که بعد مشورت متوجه شدم توانایی حدس زدن کلمات خودش بخش بزرگی از یادگیری زبان دومه. حتا خود نیتیو های انگلیسی زبان هم  ممکنه معنای خیلی از کلمات رو ندونند.کما این که ما هم معنای خیلی از کلمات زبانمون رو نمیدونیم. بعد از اون بود که یه جورایی زندگیم در زبان انگلیسی نجات پیدا کرد. جالبه که از قبل هم میدونستم مفهوم کلی مهمه، باید کلیت جمله رو درک کنی، اما اون پرفکشنیزم بیمار وقتی به یه کلمه که بلد نبودم میرسید، نمیذاشت بتونم تمرکز کنم.سریع شروع میکرد به سرکوفت زدن. خاک بر سرت دیدی چقدر بی سوادی، دیدی چقدر از همه آدمها عقب افتادی. بخش بزرگی از مبارزه با پرفکشنیزم خفه کردن همین صداست که میگم چطوری.

 

چهارم: با توجه به بند دوم باید بگم به این داستان افتخار نمیکنم. اما خوبه که دنبال ریشه‌ش بگردیم. نظام آموزشی ما یه نظام احمقانه و بیماره. اگر من امروز یه بچه هفت ساله داشتم، و بین این که دزد بشه یا تو ایران بره مدرسه یه انتخاب داشتم، قطعا دزد شدن رو انتخاب میکردم، چون حداقل دزد مجبوره برای عملی کردن نقشه‌هاش از مغز و خلاقیتش استفاده کنه. پرفکشنیزم بیمار من در یادگیری هم به همین نظام تحصیلی احمقانه برمیگرده. برای ما از بچگی فقط و فقط یک نمره معنی داشت اون هم بیست بود. یعنی اصلا حق تصمیم‌گیری برات وجود نداشت یا باید بیست میشدی یا میمردی. یعنی نمیشد کسی عاقلانه بگه من ترجیح میدم هفده بشم اما به جاش وقتم رو صرف یادگرفتن یه چیز مفید دیگه بکنم. اختیاری در صرف همون منابع اندکت نداشتی. و خب بیست شدن هرچی اومدیم بالا سخت‌تر شد. برای این که تو دبیرستان و امتحان‌نهایی برای مثال بیست بگیرید. باید تک به تک کلمات کتاب رو میخوندی. تک به تک نکات رو میدونستی و تک به تک مسایل رو باید بلد میبودی حل کنی. در صورتی که در دنیای واقعی حتا در های‌تک‌ترین مشاغل، هیچ نیاز به چنین دانش دقیقی نیست. شما نیازه که مفاهیم رو یاد داشته باشید. جزییات با یک سرچ ساده در دسترسند. این مسیریه که نظام آموزشی ما دقیقا برعکسش رو طی میکنه. صد البته که یکی از هزاران عیبشه.

 

پنجم: من متاسفانه همین مایندست تک تک جزییات رو باید یاد داشته باشی رو باخودم به دنیای توسعه دهندگی آوردم. مثل همه چیزهای دیگه که تو زندگیم یادگرفتم، سلف استادی شروع کردم به یاد گرفتن جاوا. بدون دقیقا هیچ پیشینه‌ای.تازه بعدا فهمیدم که جاوا یکی از شخمی‌تخیلی‌ترین زبون‌های ممکنه. روشم اینطوری بود که یک مجموعه ویدیو بسیییار طولانی و حوصله سربر گرفته بودم و از روش میرفتم جلو. هرفصل رو که میخوندم میرفتم تو داکیومنتیشن‌های زبون جاوا و تک‌تک متد هارو مرور میکردم بدون که استفاده خاصی ازشون بکنم. درواقع شما اگر از همه برنامه‌نویس‌های دنیا بخواید که احمقانه ترین روش ممکن برای کسی که تازه وارد محیط یادگیری میشه رو بگید احتمالا روش من تو تاپ فایو استوپید متد همه باشه. فکر میکردم فیزیک دبیرستانه که باید همه چیز رو و تک به تک کتابخونه ها و متد ها رو بشناسم. جدا از سخت و طاقت فرسا بودنش بدی اصلی این روش این بود که هیچ چیزی یاد نمیگیرفتم. برنامه نویسی چیزیه که شما دقیقا باید در میدان عمل یاد بگیرید. یعنی تا کد نزنید هیچ چیز هیچ چیز یاد نمیگیرید. بله من همه تمرین‌های کورس‌ها رو انجام میدادم اما کد واقعی کجا و این ها کجا. این کار مثل این که با نگاه کردن رانندگی یک نفر دیگه، بخواید راننده بشید. یا به قول جادی با نگاه کردن فیلمای بروسلی بخواید رزمی‌کار بشید.

 

ششم:  روش درست یاد گرفتن هرچیزی درک مفاهیم کلی و ورود به جزییات در هنگام نیاز هست. حفظ فلان متد فلان کتابخونه داده زاید محسوب میشه. تازه اگر بشه حفظش کرد. کار اشتباه و مبتدیانه ای هست. انجامش ندید. اگر صدایی در درونتون میگه یاد نمیگیری یا هرچیزی سعی کنید ایگنورش کنید. اون کمال گرای وجودتون رو ایگنور کنید. افسانه‌ی استیوجابز کلی بخش‌های دیگه داره که ما ندیدیم. بخش بزرگی از کار جابز هل دادن آدم‌ها به سمت کارهایی فراتر از محدودیت‌های ذهنی‌شون بوده. این کار خیلی ساده‌ایه،صرفا دقت جابز روی جزییات نبود که محصولات اپل رو میساخت. این آدم‌های فوق‌العاده‌ بودن که محصولات رو میساختند. با کمالگرایی افراطی خیلی خیلی تا با آدم فوق‌العاده بودن فاصله میگیریم.

 

هفتم : راه حل خفه کردن کمالگرای درون ساده ست. بهش بگید خفه شو. همین. همین که بفهمید کمالگرایی بده و بخواید که ازش فاصله بگیرید هفتاد درصد راه رو رفتید.تکنیک هم اگر بخوام بگم، روش خودم در اینجور مواقع اینه که ابزار یادداشت برداری‌مو باز میکنم و توش شروع میکنم به نوشتن این که اگر روی جزییات اصرار کنم چی میشه. و اگر کار رو واقعا انجام بدم چی میشه. نوشتن و خوندن نتیجه خود به خود باعث میشه کمالگرای درونم خفه بشه.

از میانه‌ی بحثی طولانی

در منطق گزاره‌ی مطلقا صحیح یا مطلقا اشتباه نداریم. همه گزاره ها صرفا محتملند. اصل عدم قطعیت را همه میدانیم. خبر بد اینجاست که کل منطق شکل گیری جهان بعد از بیگ بنگ بر اثر همین عدم قطعیت ایجاد شده. اگر دنیا میتوانست درجایی مطلقا کامل باشد، گاز های حاصل از انفجار پخش میشدند و دنیایی شکل نمیگرفت. توزیع نابرابر و ناقص یک درصدی گازها منجر به شکل گیری این جهان و ما شد. اصول نمیتوانند مطلقا صحیح یا مطلقا غلط باشند. با احتمال بالایی میتوانند نزدیک به یکی از این دو باشند. حتا یک امر پارادوکسیکال با این که بسیار بسیار بسیار نزدیک به عدم صحیح بودن است باز هم مطلقا نمیتواند غلط باشد. به هر حال ما که درون آندرومدا را ندیده ایم یا مطمئن نیستیم دنیاهای حاصل در ذهن غیر واقعی باشند پس یک امر پارادوکسیکال اگر میتواند در ذهن من شکل بگیرد احتمال وجودش هم وجود دارد، حالا هرچقدر که کم باشد. پس کل گزاره ها در یک طیف قرار میگیرند و هیچ وقت به دو سر طیف نمیرسند. ما بر اساس نزدیک بودن به کدام سر طیف تصمیم میگیریم. وجود داشتن یا نداشتن هیچ‌چیز را نمیتوان به شکل مطلق اثبات یا رد کرد. اما در دنیای واقعی و فلسفه پراگماتیک می‌شود اندازه گرفت که چقدر به درد ما میخورد یا چقدر مفید است. تازه آن هم از فردی به فرد دیگر متفاوت است. به گستره دید مکانی زمانی افراد بستگی دارد. من منافع تا فردا ظهرم را میبینم، پس این که امید داشته باشم سرکوچه شله پخش کنند، برایم مضر است چرا که ممکن است برای ناهار فردا چاره‌ای نیندیشم. برعکس این هم هست من منافع یک مجموعه و در مدت زمان مثلا ده سال در نظر میگیرم. در این حالت احتمال پخش شله سرکوچه میتواند مفید هم باشد. مثلا کمک به توزیع ثروت میکند. حالا به شکل مواد غذایی.

فلسفیدن انتزاعی برای من اهمیتی ندارد. احتمالی که از آن حرف میزنی چقدر در دنیای واقعی من، میتواند مفید باشد؟