هوش‌مصنوعی در مقابل حماقتِ طبیعی انسان‌

تکنولوژی توانایی این را دارد که جلوی اشتباهات داوری در فوتبال را بگیرد. اما فیفا با استفاده از تکنولوژی مخالفت میکند. استدلالشان هم این است که بخش بزرگی از زیبایی فوتبال شامل اشتباهات داوری است و در واقع اشتباه بخشی از فوتبال است. با استفاده از تکنولوژی در واقع ما ماهیت فوتبال را تغییر داده ایم.

دنیا یک زمین فوتبال بزرگ است. خطاهای شناختی سرتاسر ذهن انسان ها و کل سیاره را گرفته اند.کمونیسم، ایدئولوژی های مذهبی، فاشیسم و… همه و همه تنها بخش های بولد این اشتباهات هستند. این حماقت ها در کوچکترین ابعاد زندگی ما اثرشان را میگذارند. بخش بخش رفتار ما انسان ها غیر منطقی و غیر دقیق است. دن آٰریلی در کتاب نابخردی های پیشبینی پذیر به خوبی به این موضوع پرداخته است.

به عنوان یک انسان به مانند خیلی از انسان های دیگر فکر میکردم، رسالت افرادی که میتوانند این تصویر بزرگ را ببینند این است که کمک کنند فهم جمعی انسانها افزایش  پیدا کند. اما نقطه ایده آل این بالابردن فهم کجاست؟

آنجا که همه ما در تصمیم گیری هایمان چه فردی و چه جمعی، به اندازه یک کامپیوتر دقیق و منطقی شویم؟

این هدفی است که در هوش مصنوعی بدنبال آن هستیم یک کامپیوتر خودآگاه و بعد انسان هایی با منطق کامپیوتر. به آن میگوییم سینگولاریتی و معتقدیم بعدش نمیدانیم چه میشود. حق هم داریم واقعا بعدش چه میشود؟

یک جور هایی فکر میکنم رسیدن به آن هدف از بین بردن انسانیت باشد. مغز ما با همه ی اشتباهاتش بخشی از انسان بودن است. ما با همه حماقتمان کره زمین را تشکیل داده ایم. کره زمین، زمین فوتبال ماست. اگر این حماقت را از آن بگیریم آیا هویت نسل بشراز بین نمیرود؟ حس میکنم چنین کاری منجر به از بین رفتن گونه ی فعلی انسان ها و حیات خودآگاه طبیعی میشود.

کسی (حداقل امروز) به این سوال ها نگاه نمیکند و کسی هم نخواهد توانست جلوی روند پیشرفت هوش مصنوعی را بگیرد. احتمالا خودم هم به قطار توسعه دهندگانش بپیوندم اما یک سوال.

اگر بپذیریم که انسان هایی با منطق دقیق به اندازه ی کامپیوتر راه حل نهایی بشر نیستند (احتمالا انتهای بشریت باشند) پس به جای افزایش آگاهی دست نگه داریم و این همه حماقت را نگاه کنیم و صبر کنیم تا داعش سر تک تک افراد را ببرد؟ اشتباه داوری بخشی از فوتبال است اما اگر داور با کلت وسط زمین بایستد و به صورت رندوم بازیکن های خاطی را بکشد، احتمالا نظرمان در مورد زیبا بودن اشتباهات داوری عوض میشود.

 

نه، به نظرم تا چنددهه آینده وظیفه ما بالا بردن اگاهی بشر از طریق آموزش است. همانطور که سعی میکنیم داوران بهتر و کم اشتباه تری برای فوتبال تربیت کنیم و آن را ناقض نفس فوتبال نمیدانیم. به نظرم باید سعی کنیم انسان ها و نسل هایی با هوشمندی بالاتر تربیت کنیم. خودآگاهی بیشتر.

چه بتوانیم هوش مصنوعی قوی بسازیم و چه نتوانیم به نظرم تا آخرین لحظه باید برای بوجود آوردن نسلی که آزادی را بفهمد، جنایت نکند و بتواند با دیگر عقیده ها همزیستی کند تلاش کنیم.

چگونه مراسم عروسی برگزار کنیم؟

پیش نوست: گاهی کامنت هایی که در متمم نوشته میشود، به هیبت یک مطلب مستقل در می آید. آن ها را در دسته‌ی کامنت‌های متمم بازنشر میکنم.

یکم: دو نفر آدم، یک تصمیم بزرگ میگیرند.تصمیم میگیرند که باقی عمر خود را با هم زندگی کنند.طبیعتا خوشحالند از چنین تصمیمی و انسان سالم سعی میکند خوشحالی اش را با دیگران تقسیم کند. نرمال این است که جشنی بگیرند و افرادی را که واقعا از این بهم رسیدن خوشحال میشوند را دعوت کنند. (به نظرم تعداد افرادی که وقتی اتفاق خوب برایمان می افتد،واقعا خوشحال میشوند. هیچ وقت به چهارصد، پانصد نفر که هیچ به صد نفر هم نمیرسد) همچنین آغاز زندگی مشترک برای خیلی ها اغاز مستقل شدن هم هست و خب مستقل شدن خرج دارد. اول زندگی و انتظار میرود، آن هایی که از این بهم رسیدن واقعا  خوشحال میشوند، خوشحالی خود را با کمک به استمرار زوجیت نشان دهند.

ما چه میکنیم؟ تاپسرخاله ی دورترین همکار پدرمان را دعوت میکنیم و اگر تمکن مالی نداشته باشیم سعی میکنیم همه را راضی برگردانیم(که تابحال گزارش نشده کسی از عروسی ای راضی برگشته باشد و در نهایت ما میمانیم کلی قسط اول زندگی).

اگر هم موجودی داشته باشیم که تا جایی که میشود سعی میکنیم همان افراد، که ته دلمان میدانیم احتمالا از موفقیت های ما زیاد خوشحال نمیشوند، بفهمند ما چقدر خفن و خوشحالیم. در انتهای آن جشن هم به همه میگوییم خب حالا که آمدید بی زحمت پولش را هم بدهید.

در بسیاری از مهمانی ها دیده ام که این کادوی عروسی نه از روی میل و رغبت بلکه از روی رودربایسی و حتا زور و با هزار محاسبه ی بالا و پایین داده میشود. یکبار یکی از نزدیکان داشت حساب میکرد که غذا احتمالا پرسی ۲۰ هزار تومان افتاده، خانواده ما هم که پنج نفریم پس صد هزار تومان کفایت میکند، به عنوان کادو.

این کادو است؟؟؟؟

این میشود که شبی که باید شب خوشحالی و سرخوشی دو نفر و انتقال آن سرخوشی به جمع کوچکی باشد، تبدیل میشود به مسابقه چشم در آوردن و خاله زنک بازی. آخر سر هم که شهر را چنان به هم میریزیم و آسایش دیگران را سلب میکنیم که هر که نداند انگار چه اتفاق شگرفی افتاده است. همان زمان که واقعا شب زفاف کم از صبح پادشاهی نبود، هم چنین کارهایی زیاده روی بود چه رسد به حالا.

 

دوم: مارک زاکربرگ چند روز بعد از عرضه عمومی سهام فیسبوک با همسر چینی الاصلش ازدواج کرد. تخمین ثروتش در آن زمان چیزی حدود ۲۰ میلیارد دلار بود، اگر اشتباه نکنم. برای عروسی دوستان نزدیکش را دعوت کرد، هیچکس نمیدانست قرار است عروسی باشد، همه فکر میکردند جشن فارغ التحصیلی پریسلا است. بعد زاکربرگ با عروس ظاهر شدند و بعدازظهر شیرینی و تمام. برای کمی انبساط خاطر فرض کنید عروسی قردی با ثروت و قدرت زاکربرگ را در فرهنگ خودمان.

 

سوم: شاید بد نباشد به پاسخ یک سوال هم فکر کنیم. چهره بخشی از وجود و شخصیت و نفس ماست، بدون شک. دو طرف یک چهره را دیده اند، احتمالا پسندیده اند و با لحاظ کردن فاکتور های دیگر تصمیم گرفته با آن ازدواج کنند. آن فردی را که شب عروسی از آرایشگاه به داماد تحویل میدهیم(فارغ از این که زشت یا زیبا شده). دقیقا کیست؟

چندوقت پیش عروسی یکی از دختران فامیل بود. خواهر زاده ی چهارساله ای داشت. مادرش تعریف میکرد که در تمام طول عروسی گریه میکرده که خاله کجاست، مگر عروسی او نبود؟

 

لینک در متمم (+)

قبل از بچه دار شدن، این نوشته را بخوانید

ما در ایران، انسان ها را در کمیت میفهمیم. طبیعی است که جمعیت بیشتر را بهتر از جمعیت کمتر میدانیم. حال اینکه این جمعیت بیشتر کیفیتش چه میشود،آموزش، بهداشت، رفاه، آینده اقتصادی موضوعیتی ندارد. مهم آن است که گرسنه نماند که آن را هم خدا روزی رسان است. این میشود که تولیدمثل را به عنوان یک عمل بدیهی و حتا واجب تصور میکنیم. روی صحبتم به جامعه است، نه به هدایت کنندگان آن. حتا اگر از تریبون های رسمی هم فرزندآوری تشویق نشود، در جامعه ما، پس از جمله خبری : فلان زوج بچه ندارند. قبل از این که خواست آن ها مورد پرسش قرار بگیرد، میپرسیم “مشکل از کدومشونه؟”. نتیجتا فرایندهای تکاملی به کمک زندگی گله وار آمده و باعث شده است بخش بزرگی از جامعه قبل از بچه دار شدن نیازی به فکر کردن درباره این که اصلا چرا باید بچه دار شوم؟ نکند. کما این که درباره موضوعات بنیادی تری هم این چرا را  نمیپرسیم. چرا دانشگاه؟ چرا اینقدر کار کردن؟ چرا ازدواج؟ چرا خانه بزرگتر؟ چرا، چرا و چرا. چرا هایی که نمیپرسیم و زندگی ای که روی مسیری از پیش تعیین شده تا گور پیش میرود. لطفا قبل از تصمیم گرفتن برای یک فرد دیگر این موضوعات را باخودتان مرور کنید.

 

یک . اگر در این ایران زندگی میکنید و ناراضی هستید از خودتان بپرسید: آیا وارد کردن یک فرد به جنگلی به نام خاورمیانه، که گوشه گوشه ی آن را گروه های بنیادگرا تحت تملک خود درآورده اند، آن هم نه با زور بلکه با تکیه برجامعه هایی که نگرش آن ها را میپسندد، عمل منطقی ای است؟ اگر آن فرد خدای ناکرده دختر باشد، به آینده آن در جامعه ای که عرفا و قانونا زن جایگاه ثانویه دارد، فکر کرده اید؟ اگر پسر باشد به فرایند هایی مثل کنکور، سربازی، پیدا کردن کار در بازار کار آشفته و زندگی در جامعه ای با شاخص شادی و رفاه پایین فکر کرده اید؟ چقدر از زندگی خود راضی هستید که حاضرید فرد دیگری را به دنیایی که در آن هستید، دعوت کنید؟

 

دو.  اگردر ایران زندگی میکنید و راضی هستید: در گام اول بدانید که در اقلیت هستید و درگام دوم چه تضمینی هست که فرزندی که بدنیا می آورید به اکثریت ناراضی نپیوندد؟ منطق تولیدمثل ایدئولوژیک را حتا فارغ از نقد ایدئولوژی آن میفهمم اما یک سوال دارم. در دنیای امروز که رسانه یا به قول شما تهاجم فرهنگی بیشتر از هر زمان دیگری روی نگرش افراد اثر دارد، چه تضمینی است که فرزندی که می آورید، مانند شما فکر کند؟ هزار سال پیش تولیدمثل تضمین شده ترین روش برای افزایش جمعیت معتقدان به یک تفکر بود، اما امروز که رسانه از کنترل قدرت ها درآمده، آیا اثر تولید مثل مانند دیروز است؟ این یک سوال انتقادی نیست، یک پرسش انسانی است. فرزند شما قبل از نحوه تفکرش فرزندشماست. یک انسان است. مطمئنا آرزوی خوشبختی و کامیابی برایش دارید. ده درصد فرض بگیرید که فرزند شما مانند شما فکر نکند(که تاریخ نشان داده احتمالش زیاد است) آیا راضی به زجر و آزار او هستید؟ آیا روش های مختلف تبلیغ و متقاعد سازی برای افزایش جمعیت طرفداران، راحت تر از کار پرهزینه ای مانند تولید مثل نیست؟ که تضمینی هم ارائه نمیکند؟ داستان پسر نوح را که شنیده اید؟ در دنیای امروز هر جا که بنشینی با بدان نشسته ای.

 

سه. اگر در جای بهتری از دنیا زندگی میکنید: دنیا پر از خطراتی است که ممکن است به زندگی نیارزد. برخلاف تصور رایج، هنوز بخش بزرگی از مردم دنیا حتا در کشور های پیشرفته به خرافات و قوانین احمقانه پایبندند. برای دیدن نژادپرستی متمدن ترین کشور ها به توییتر سر بزنید. در قرن پیش دو جنگ بزرگ ایجاد کردیم که میلیون ها کشته و زندگی پر درد و رنج ساخت و هیچ تضمینی وجود ندارد که باز هم چنین کاری نکنیم.

بیماری های دردناک و تصادف های زیادی وجود دارند که نتوانسته ایم جلوی آن ها را بگیریم. افسردگی در در بین جوامع (حتا مرفه)آماری بالاتر از آنچه که درنگاه اول به نظر میرسد دارد. ظاهرا هیچ پاسخ درستی در مورد پوچی زندگی پیدا نکرده ایم و بهترین راه مقابله با آن، فرار از آن پرسش است. متاسفانه بخش بزرگی از هفت میلیارد آدم کره زمین کماکان توانایی تفکر مستقل ندارند و نتیجتا فرایند های احمقانه ساخته اند. به عنوان مثال به سیستم های آموزشی سراسر دنیا نگاه کنید؟ خطاهای شناختی مغز اثرشان را در همه بی منطقی های عالم نشان میدهند. حتا بدن انسان ضعیف است و هنوز لباس مرد آهنی نساخته ایم. با کوچکترین ضرباتی احتمال قطع نخاع شدن، قطع عضو و درد های شدیدتری هست و خلاصه کلام که در بهترین حالت های زندگی هم، زندگی رنج دارد. من صلاحیت ندارم که قضاوت کنم رنج آن به تجربه زندگی می ارزد یا نه. چون نه بهترین حالت هایش را تجربه کرده ام نه میدانم در آن عوالم چه میگذرد. اما توییت های خالق ماینکرفت خوانده ام.کتاب های شوپنهاور را هم و حتا عکس های اینستاگرام دن بیلزریان را هم دیده ام.

 

حرفم این نیست که بچه دار نشوید. میگویم حداقل به این موضوعات فکر کنید و بعد تصمیم بگیرید. تا حداقل فردی را که تصمیم گیری در موردش به شما سپرده شده است، وجودش حاصل یک روند تصادفی و فکر نشده نباشد. اگر بچه دار شدن در خاورمیانه را یک حماقت محض بشماریم، شاید بشود گفت بچه دار نشدن در یک کشور پیشرفته بیشتر یک اکت فلسفی باشد، که حتا خود من هم شاید آن را قربانی عمگرایی کنم اما در هر صورت کمتر کسی از فکر کردن ضرر دیده است.بگذارید فرزندتان حاصل تفکر باشد تا جدا شدن اتفاقی مولکول های پیوسته یک تکه پلاستیک.

 

پی نوشت: این نوشته مسلما مخاطب عام ندارد. تشویق به نیاوردن فرزند نمیکند، صرفا قصدم پرسیدن است. میدانم که اگر همه تصمیم بگیریم که فرزند نیاوریم نسل بشر منقرض میشود اما اگر همه میتوانستند به چنین چیز هایی فکر کنند احتمالا آن موقع دنیا جای بهتری شده بود و دیگر جواب عملی سوالات بالا منجر به وازوکتومی نمیشد.  اما تا آن روز که شعور جمعی آنقدر بشود که دنیا از حالت امروزش بهتر شود، آن ها که عادت به زندگی گله وار ندارند، اگر این سوال ها را از خودشان بپرسند، احتمالا افراد زیادی را رنج بوجود آمدن معاف میکنند.

اعتدال

جمله معروفی هست از راسل فکر میکنم، با این مضمون:  مشکل دنیا اینجاست که متعصب میگوید حق با من است و متفکر میگوید شاید حق با تو باشد. جمله های دیگری هم با همین مفهوم خوانده ام. لااقل ما این مفهوم را خوب درک میکنیم. مثلا خودم به شخصه در طول روز ده ها بار در مورد این که نکند، حق با اسمشان را نبر های هر طرفی باشد، فکر میکنم. نه نه دست کم نگیرید، ساده لوح نیستم، همه استدلال ها را میفهمم و مثال های تاریخی را میدانم اما همیشه از این میترسم که اگر من با قطعیت فکر کنم که راه حل درست را میدانم، پس چه فرقی با آن ها دارم؟

در گام اول، یک دانشمند یا یک انسان با ذهن سالم چنین ویژگی را تشویق میکند. به هرحال شک و عدم قطعیت اصلی ترین جوهره ی دنیای امروز است و هر چه در آب و هوای خاورمیانه آدم ها بیشتر این شکلی فکر کنند، دنیا جای بهتری میشود. اما این وسط یک مشکل هم وجود دارد. محیط. اگر مثل نگارنده سعی کنید که خودتان را در معرض اخبار همه ی طرف ها قرار دهید تا مبادا دید متعصبی پیدا کنید یا یک طرفه به قاضی بروید، یک اتفاق ناخوشایند می افتد. به وسط کشیده میشوید. به میانه میروید. اعتدال گرا میشوید.

در نگاه اول مشکل چندان بزرگی نیست، به هر حال وسط است و سوگیری ما انسان ها نسبت به معتدل بودن ، مثبت است. هم چنان که ما زاده ی افراط و تفریطیم، به جای یک استدلال درست و حسابی ورد دهان خیلی هاست.  اما حقیقتی که وجود دارد این است که در محیطی که کیلومتر ها با یک محیط نرمال فاصله دارد، میانه رو بودن خود نوع دیگری از تندرو بودن است. مثال واضحش را میتوانید یک سیک هندی معتدل در نظر بگیرید که مثلا مخالف ازدواج اجباری دختران است، اما کماکان اعتقاد دارد کوتاه کردن موی سر گناه بزرگی است. او در محیط خودش میانه رو است، اما کماکان از نظر ما یک احمق است.

حقیقتا وسط بودن در جامعه ای که واژه ای مثل اسید میتواند تیتر یک روزنامه ها شود کار غلطی است. من یک راه حل مناسب تر برای خودم پیدا کرده ام. ابتدا بگذارید یک مقدمه بگویم.

میانه رو بودن، قبل از این که یک مشی اخلاقی یا فکری باشد، یک مشی سیاسی است. یک روش عملگرا است و مبینیم که جواب هم میدهد. خیلی از اوقات تنها راه حل عملی روی میز برای نجات از بحران، میانه‌روی است(ما این را خوب میفهمیم). میانه روی در یک جامعه افراطی، یک عمل پراگماتیک سیاسی است. در عملگرایی درست و غلط معنا ندارد. سوالات معصومانه اخلاقی هم همینطور. اگر نتیجه میدهد و گزینه بهتری نداری، پس انجامش بده.

اما به عنوان یک روش برای تفکر شخصی و اخلاقی میانه روی بد است. بزدلی است، ریا کاری است. تا فردا میتوانم صفات منفی مناسب برای فردی که مشی فکری میانه رو دارد به کار ببرم. چنین فردی نه مورد قبول چپ فرضی است و نه مورد قبول راست فرضی. جالب است که همین عدم مقبولیت به همراه پیشینه های فکری ما میتواند توهم بر حق بودن را برای فرد ایجاد کند. به عنوان مثال، جهت گیری های شریعتی یا سروش را هرچند میتوان رفتارهای عملگرایانه روشنفکر در جامعه ای تندرو دانست، اما همان جهت گیری ها به عنوان خط مشی هایی فردی مورد قبول هیچ یک از طرفین نیستند. کما که میبینیم امروز، هر دو طرف آن هارا میکوبند و طرفدار فرضی میگوید همین که هیچ کس قبولشان ندارد یعنی بر حقند. این یک توهم است.

نتیجتا باید بگویم، من آرمان گرا نیستم، فقط تعداد محدودی ارزش میشناسم و آن ها رفاه، صلح و آزادی هستند. خط مشی من در جهت هر خط مشی ایست که این سه عنصر را به صورت پایدار برای یک جامعه ایجاد کند. خبر بد اینجاست که در دنیای مدرن همه از این سه عنصر حرف میزنند، اما کدام آن را برآورده میکنند؟جواب دست خود هر فرد است. دنیا مثل یک آزمایشگاه بزرگ نظریات علوم انسانی در حال کار کردن است و میتوانیم نتایج را مشاهده کنیم. به عنوان یک مانیفست شخصی میگویم : اگر روی چیزی تعصب نداریم و انسان سالمی هستیم، در گام اول باید مواظب کانال هایی باشیم که دنیا را به ما نشان میدهد، ما خیلی از اوقات در فرار از دام یکی، در دام دیگری می افتیم و در گام بعد باید دنبال خط و مشی فردی خود بگردیم و اما سعی نکنیم از هر باغی میوه ای بچینیم، اخر چنین مسیری شترگاوپلنگ بوجود می آید. باید راه درست را انتخاب کنیم حتا اگر ۱۸۰درجه بر خلاف محیط مان است و هر لحظه آماده تغییر دادنش باشیم. مرز تعصب و تفکر بسیار باریک است. اما نوبت به برخی عمل ها و جهت گیری ها که رسید، مخصوصا در عالم سیاست، باید یادمان باشد، هیچ راه حل کوتاه مدتی وجود ندارد، همه راه حل های کوتاه مدتی که اختراع کرده ایم ناقض سه اصل صلح، رفاه و آزادی هستند. همچنین در مشی های سیاسی، میانه‌روی بیشترین پایداری و کمترین اصطحکاک را ایجاد میکند. هر چند اخلاقا و منطقا درست نباشد.

در نکوهش سئو : وقتی محتوا تبدیل به کالا میشود

محتوا اصلی ترین و پرطرفدار ترین کالای روزگار ماست که ما آن را با خرج کردن توجه مان میخریم. همین معادله ساده بزرگترین بیزنس های دوران مارا ساخته اند. گوگل، فیس بوک و بسیاری از کسب و کار های میلیارد و میلیون دلاری دیگر حول همین کالای عصر جدید شکل گرفته اند. محتوا.

این بد است؟ نه. مضرات دارد؟ بله. درباب مضرات تکنولوژی های دنیای مدرن و هم چنین اقتصاد توجه کتاب ها نوشته شده که من سواد فهم بسیاری از آن ها را ندارم، اما در کنار همه آن ها اتفاق دیگری هم افتاده است که میخواهم به آن اشاره کنم.

ادبیات هنر است، اما وقتی کلمه تبدیل به محتوا  میشود و بعد بازاریابی محتوا و استراتژی محتوا ساخته میشود، ادبیات تبدیل به یک صنعت میشود. صنعت یعنی کسب و کار و کسب و کار به هنربودن محتوا تا زمانی اهمیت میدهدکه سود بیشتری بیاورد. مثال واضح آن سینماست. سینما را به عنوان هنر هفتم میشناسیم. اما هنر؟ فیلم خوب در نظر هالیوود فیلمی است که خوب بفروشد، کاملا هم حق با آن هاست به هر حال خیریه که باز نکرده اند. اما نتیجه چه میشود؟ بیایید با یادآوری  بلاک باستر های چرند، ابرقهرمان های تکراری و فیفتی شیدز آو گری ها دل خونمان را خون تر نکنیم.

این اتفاق برای کلمات هم در حال افتادن است. این را وقتی یک افزونه برای سئوی همین وبلاگ نصب کردم متوجه شدم. چندین و چندین مقاله خواندم برای بهبود رتبه در موتورهای جستجو و توصیه هایی خواندم که بیشتر به دستورالعمل ساخت یک خودرو می مانست تا نوشتن.

بگذارید مثال بزنم. فرض کنید شکسپیر در عصر ما زندگی میکرد و میخواست که در وبلاگ وردپرسی خودش بنویسید. باید یادش میماند که هر چه نوشت هفتصد کلمه کمتر نباشد. از اصلی ترین کلمه عنوان حتمن در بند اول استفاده کند، یادش باشد فرکانس کلمه کلیدی آن مطلب از مقداری کمتر و از مقداری بیشتر نشود، تا شاید بتواند توجه ربات گوگل را جلب کند. بعد شکسپیر میماند؟ حافظ و مولوی خودمان را هم درنظر بگرید فرق زیادی نمیکند.

ژوزه ساراماگو یکی از نویسندگان مورد علاقه من، نویسنده رمان کوری و برنده جایزه نوبل، سبک نوشتار خاصی دارد. جملاتش انتها ندارد. علاقه ای هم به علایم نگارشی ندارد. حتا گفتگو ها را هم بدون جدا کردن و بدون ذکر راوی مینویسد. اما جادوی کلامش به نحوی است که حتا خواننده غیر حرفه ای هم نمیتواند کتابش را زمین بگذارد. فرض کنید میخواست وبلاگ بنویسد. چه میشد؟

راه حل چیست؟ فیلتر کل اینترنت، نابود کردن تمام تلفن های هوشمند و از بین بردن شرکت شیطانی گوگل :)))

به نظرم راه حل خاصی وجود ندارد. همانطور که سینمای هنری کماکان نفس میکشد، اما خارج از بدنه ی اصلی، ادبیات فاخر هم به کمک نشرکاغذی خودش را از این بلبشوی محتوا نجات میدهد. این وسط فقط می ماند افرادی که میخواهند در بدنه ی اصلی فیلم فاخر پرفروش بسازند. کریستوفر نولان بودن، احتمالا خیلی سخت باشد.