نان داغ، ترمینولوژی سوخته

یکم. کافیست کمتر از ده دقیقه در جمع افرادی که متخصص یک امر هستند بنشینید. بیایید برنامه نویس ها را در نظر بگیریم. منظور از برنامه نویس را بگیرید همه اهالی IT کشور. تقریبا به جز قیود، صفات و حروف اضافه نود درصد افعال و اسامی به زبان انگلیسی است. اگر ناآشنا به آن تخصص باشید و زبان انگلیسی خوبی هم نداشته باشید تقریبا هیچ چیز از صحبت های جمع نمیفهمید. این داستان در جمع دکتر ها، مهندسان و باقی تخصص های عملی هم صادق است.

 

دوم. قلعه حیوانات را که حقیقتا نمیدانم ولی حتا در ۱۹۸۴ جرج اورول هم همه چیز را بخشنامه نمیکردند. این که کسی نکته شیرینی به نظرش برسد، حالا دری به تخته خورده باشد و کمی خلاقانه باشد برای یک بیزپلن، راهش بخشنامه نیست، راهش جمع کردن تابلو ها نیست. مرد میخواهد که برود و بسازد،ریسک مالی کند تا همه از آن به بعد به جای نوتلا بار، بگویند بیا برویم فلان جا. به پیر به پیغمبر همه چیز را بخشنامه نمیکنند. همه چیز را به زور نمیشود تغییر داد. راهش این نیست. نمیشود نام تجاری چپاند در پاچه کسب و کار ها.

 

سوم. حالا فرضانتوانستید یا نخواستید بفهمید نوتلا نام برند است، اسم تجاری است. نه کلمه ای در زبان روزمره و نمیشود تغییرش داد و اگر نام تجاری را تغییر بدهید، روحش را گرفته اید. با مهندسان و پزشکان ، خلبانان و هزار صنف دیگر چه میکنید؟ اصلا متخصصان پیش کش با نوجوانی که آیفونش ۲۴ ساعت دستش است و با آن در تلگرام، ایستاگرام میگردد چه میکنید؟ اصلا خودتان چگونه در توییتر توییت میکنید؟وقتی گوشی سامسونگ گرفتید، چقدر طول کشید که زبان دیفالتش را به فارسی تغییر دهید؟ ما اینجا عادت داریم همه چیز را از راه معکوسش برویم. حقیقتا خیلی جاها دیگر جواب نمیدهد. برای این که مهندست کلمات فارسی به کار ببرد باید علمش را تولید کنی. برای این که نام تجاری ریشه فارسی داشته باشد باید کسب و کارش را بسازی.کسب و کار در اقتصاد سالم ساخته میشود. باید روی فامیل هایت چشم بپوشی. بیخیال باندهایت بشوی و تکنوکرات باشی. فساد را از بین ببری. عرق بریزی، سالها صبح زود از خواب شوی. زندگی ات را فدا کنی، آن هم برای چند نسل تا بعد بتوانی در قطر حجره_فرمند را ببینی. زبان فارسی به بخشنامه نیاز ندارد، به همت نیاز دارد. به تولید علم نیاز دارد.

با علم هم مانند کلمات برخورد کردید. یک زمانی علم را ترجمه میکردیم، گفتند چرا ترجمه میکنید؟ بروید بومی سازی کنید. بعد همان علم ترجمه ای نصفه و ناقص هم در دانشگاه از بین رفت. امروز چه شترگاو پلنگی در دانشگاه میخوانیم نمیدانم. که نه علم است، نه متدولوژی دارد و نه ایرانی است و نه اسلامی. بعد انتظار داریم جوانی که از این دانشگاه بیرون می آید،کارآفرین و ارزش آفرین باشد.او صرفا بتواند از شر اسکیزوفرنی که چهارسالِ دانشگاه در معرضش قرار  گرفته، فرار کند هنر کرده است. کارآفرینی و علم آفرینی پیش کش.

هی بروید معادل بسازید، بخشنامه  کنید. دارم فرض میکنم فردوسی اگر میخواست به شیوه ی ما از زبان فارسی محافظت کند چه میکرد؟خدا پدر کسی را که بخشنامه را اختراع کرد تا مارا از چنان کارهای سختی معاف کند را بیامرزد.

درباره‌ی اپل امروز: پایداری یا ثبات؟

پیش نوشت: این که آدم آس و پاسی مثل من در مورد معظم ترین کمپانی جهان اظهار نظر کند، قبل از احمقانه بودن کمیک به نظر می آید اما چه میشود کرد. هزینه هاست و دامین را داده ایم که بتوانیم حرف بزنیم. بی سوادی من را بر من ببخشایید و گذر کنید.

 

در مدیریت ما دو مفهوم ثبات (Stability) و پایداری(Sustainability) را تعریف میکنیم. ثبات عموما میتواند تداعی گر مفهومی منفی باشد و پایداری همان چیزی است که مدیران همه سازمان ها دل در گرو آن دارند. ثبات آرام و ثابت نگه داشتن همه چیز است(کما که باتلاق هم میتواند آرام باشد) و پایداری افزایش طول عمر سازمان است. تصمیم ها در سازمان میتوانند ثبات بیشتری بیافرینند اما پایداری را از بین ببرند یا بالعکس. حتا بعضی تصمیم ها میتواند با افزایش یا کاهش هردو همراه باشد.

 

جابز تنها چیزی که نداشت ثبات بود. جابز دمدمی بود، سخت گیر و بر هم زننده بود. وقتی دوباره مدیرعاملی را برعهده گرفت خط تولید بخش بزرگی از محصولات اپل را متوقف کرد و این رسما اعلام جنگ به مفهوم ثبات است. اما جابز نوآور بود و از آنجا که نوآوری در دی ان ای اپل نهادینه شده است نوآوری های جابز عموما برای اپل پایداری می آورد. آیفون هنوز هم گاو شیرده اپل محسوب میشود، محصولی از ایده های جابز بیرون آمد. خدا میداند اگر آیفون نبود امروز اپل را در کجای لیست شرکت های تکنولوژی میتوانستیم پیدا کنیم. نوآوری های جابز همانقدر که برهم زننده ثبات بود و آرامش را از شرکت میگرفت برای آن طول عمر ایجاد میکرد کما که میبینیم امروز اپل هنوز دارد، نان آن دوران را میخورد.

تیم کوک نقطه مقابل جابز است. آرام و با ثبات بودن را حتا میشود از چهره اش فهمید. رابطه اش با خطوط تولید خوب است، فروش را میفهمد و حتا به خواسته مشتریان احترام میگذارد. همه این ویژگی ها باعث شد بعد از فوت جابز، تیم کوک بتواند میراث اورا به بهترین شکل ممکن بدست همه دنیا برساند و اسب سرکش اپل را آرام کند.

رایزنی با دولتمردان چین و تاسیس فروشگاه در آن کشور، تولید آیپد ها باصفحه نمایش های گوناگون، تولید آیفون های باسایز بزرگ، سر و سامان دادن به خطوط تولید و مدیریت درست عرضه و تقاضا از نمونه کار هایی است که او انجام داد تا بتواند تا آخرین قطره شیر از گاوشیرده اپل را بدست آورد.

ثبات برای اپل لازم بود. اما جابز در روز های آخر عمرش در مورد تیم کوک حرف جالبی زد. او گفت تیم کوک مدیری عالی است اما هیجان کافی نسبت به محصول را ندارد. کلید پیش بینی آینده اپل در همین جمله است. تیم کوک را خود جابز پیشنهاد داد، اما گاهی یادمان میرود که جابز قبلا هم در انتخاب مدیر عامل برای اپل اشتباه کرده است. او زمانی اسکالی را از پپسی به اپل آورد تا اسکالی بتواند ثبات را برای اپل مدیریت کندو خودش بتواند با خیال راحت به بلند پروازی هایش برسد. بعید نیست او قصد پیاده کردن همین فرمول را برای بعد از خودش داشت. تیم کوک خطوط تولید و فروش و وجهه عمومی شرکت را مدیریت میکند و مهندسان به سرپرستی جاناتان آیو محصولات آینده را میسازند. نتیجه ی هردو تصمیم را امروز میتوانیم ببینیم.

خب، چیزی که امروز از اپل نمیبینیم محصولات آینده هستند. اپل واچ و آیپد پرو صرفا پاسخ اپل به بازار هستند. اگر اپل میخواست صرفا پاسخ دهنده به بازار باشد ما امروز چیزی به اسم تبلت نداشتیم. طراحی های آیو بعد از جابز اگرچه همچنان درخشان اما نقطه ضعف های عجیبی دارند که نمیشود همه آن را به پراگماتیک بودن ربط داد. از دوربین بیرون زده ایفون که بگذریم، هنوز خیلی ها طراحی سری ۴ و سری ۵ را بهتر از سری های فعلی میدانند. ناکارآمد بودن اپل واچ، صدای ایلان ماسک را هم در آورده. جانی آیو بعد از جابز را خیلی ها دوست ندارند.

حقیقتا اپل بعد از جابز را هم دوست نداریم. این اپل هرچند که ثبات دارد اما پایداری اش به عنوان با ارزش ترین شرکت تکنولوژی، در هاله ای از ابهام فرو رفته.  پایداری اپل در گرو نوآوری است و آن همان حلقه گم شده این روز هاست.

ساختن ماشین جواب مناسبی برای آینده نیست، احتمالا اگر تیم کوک در دهه نود مدیرعامل بود الان در آشپزخانه هایمان یخچال هایی داشتیم که یک کامپیوتر درونشان جا سازی شده است. هویت اپل هیچ وقت رشد افقی و سرایت به همه چیز نبوده است. تفاوت اپل با شرکتی مثل سامسونگ در همین جاست. اپل باید رشد عمودی کند، مرز ها را جابجا کند چیز هایی بسازد که تابحال کسی ندیده است، نه که ماشینی بسازد که کمی زیباتر است و شاید خودش بتواند رانندگی کند. این را که بقیه از اپل بهتر بلدند.

به مایکروسافت و گوگل نگاه کنیم. اپل دارد پا جای پای مایکروسافت دیروز میگذارد. پیرمرد باثباتی که دارد از گذشته اش نان میخورد.اما مایکروسافت این روزها با نادلا امروزش را در پردازش ابری و فرداهایش را در هوش مصنوعی و هلولنز جستجو میکند.گوگل به زیر چتر آلفابت رفت تا از چنین آینده ای گریزان باشد. اما اپل همچنان هیجان انگیز ترین کاری که میکند، مربوط به درگاه هدفون آیفون هاست. حقیقتا این اپل، اپل پایداری نیست. ثبات دارد، اما پایدار نیست.

امروز در حال گذر از عصری هستیم که سخت افزار در مرکز قرار داشت و به نوعی در حال ورود به نسل فرا دست گاهیم. امروز سرویس ها مهم تر از سخت افزار به نظر میرسد.سرویس ها را میشود روی رزبری پای ۵ دلاری تا گلکسی نوت ۷۰۰ دلاری اجرا کرد. پردازش ابری نیاز به سخت افزار را به حداقل رسانده. اپل باید این را بپذیرد. کما این که در زمان جابز گذر از پی سی را پذیرفت، تغییر شکل داد و امروز در حال خوردن آب و نان همان دگردیسی است. حتا مایکروسافت هم این را پذیرفته است و از برخورد سخت افزار مانندی که با سیستم عاملش داشت، گذر کرده است. ویندوز۱۰ قبل از سیستم عامل بودن یک سرویس است آن هم رایگان و بدون تبلیغات.

 

یک سازمان هرچقدر هم که نیرو های عالی و ساختار درستی داشته باشد باز هم تابع تصمیم های مدیرعامل است. آینده اپل با تیم کوک چندان روشن نیست. صبر وال استریت در برابر اپل به عنوان یک سوگولی کمتر از صبوری است که در برابر مایکروسافت نشان داد.لرزه های معرفی آیفونی مشابه آیفون دوسال قبل را از همین الان میتوان در زیر ساختمان اهالی کوپرتینو دید. هشت سال طول کشید تا بالمر مایکروسافت را به خاک سیاه نشاند، اپل با تیم کوک احتمالا مسیر طولانی تری در پیش دارد. ساتیا نادلای اپل کیست و کی از راه میرسد؟

گیمیفیکیشن (gamification)

هستی تازه اگه عام ترین تعریفش رو قبول کنیم، انقدر بزرگه که اگر کل گونه انسان رو از بین بریم. کره زمین رو هل بدیم سمت مشتری و منظومه شمسی رو نابود کنیم و حتا به کهکشان راه شیری هم رحم نکنیم، آب از آب تکون نمیخوره. واقعا خیلی عجیبه که هممون خودکشی نمیکنیم. به چه هدفی زنده ایم؟

چراپوکمن گو بازی میکنیم؟ چرا کانتر بازی میکردیم؟ چرا بازی میکنیم؟ کسی مجبورمون میکنه؟ هدف خاصی وجود داره؟ با این که میدونیم باید درد باختن رو تحمل کنیم چرا بازی میکنیم؟ روانشناسی رفتاری میگه بخاطر اینه که لذت بردن در این بازی ها تصادفی هست و نمیدونیم کی اتفاق میفته و باعث میشه که بازی کنیم برای جایزه گرفتن. همون ساختار قمار که یقینا ریشه ی تکاملی داره و امروز اسمش رو میذاریم گیمیفیکیشن.

گیمیفیکیشن طبق تعریف ویکی‌پدیا:

استفاده کردن از انگیزاننده‌های طبیعی برای به حرکت درآوردن مخاطب. از آنجا که یکی از انگیزاننده‌های جذاب برای انسان تفریح و بازی است، این نقطه را می‌توان همان نقطهٔ آغازین مفهوم بازی انگاری دانست

در تکامل ما برای انسان به عنوان مجموعه ای از سلول های زنده ، یک هویت قائل میشیم که تمایل به بقا داره و برای ژن های انسان یک هویت جداگانه که تمایل به بقا دارند. گاهی اوقات ممکنه تصمیمی که ژن ها میگیرند در تضاد با بقای فرد باشه. به عنوان مثال پدری که برای نجات دادن جون بچه ش، جون خودش رو به خطر میندازه تحت تاثیر کد های ژنیتیکیش تصمیم گرفته. بچه داره ژن های من رو حمل میکنه، جوون تر از منه، احتمال تولید مثلش بیشتر از منه، پس اگه قراره بین زنده موندن من و اون بقای یکی مون به نفع بقای ژن ها باشه، زنده موندن بچه هست.

فکر میکنم باید همین هویت تکاملی که برای ژن های قائل میشیم رو برای اجتماع هم قائل بشیم. جامعه به عنوان یک سیستم میتونه هویت داشته باشه و برای بقای خودش تصمیم بگیره و این لزوما به ممکنه منجر به سود یا حتا بقای یه سری سلول هاش که ما باشیم نباشه. گاهی تنها راهی که ما برای بقای خودمون ممکنه پیدا کنیم قطع کردن پامون هست. حذف یا تحت فشار دادن تکه ای مجموعه کاملا ممکنه به نفع بقا باشه. به سلول های سرطانی دقت کنید، مگه غیر از اینه که یک مشت سلول پیشرفته تحول طلبن؟ که چون به نفع بقای سیستم نیستن یا ما اون ها رو حذف میکنیم یا اون ها مارو.

گیمیفیکیشن
گیمیفیکیشن

به دغدغه هامون نگاه کنیم.آخر هر فعالیتی (هر فعالیتی) یک که چی؟ قرار بدید. پاسخی براش وجود نداره. شما این (که چی؟) رو جلوی فعالیت های ایلان ماسک به عنوان یکی از پیشرو ترین انسان های زمین هم قرار بدید باز هم پاسخی نخواهید داشت. این پرسیدن که چی؟ شباهت عجیبی به بازی کردن داره. ما بازی میکنیم که چی؟ سرگرم بشیم. سرگرم بشیم که چی رو یادمون بره؟چه چیزی وجود داره که ما انقدر دنبال سرگرم شدن هستیم؟

آخر زندگی کردن به چی قراره ختم بشه؟ یک دید واقع نگر سکولار میگه : هیچی. این پاسخ هیچی خیلی خیلی برای بقای جامعه خطرناکه. خیلی وقت ها فکر میکنم نهنگ ها همین رو از خودشون میپرسن که بعد دسته جمعی خودکشی میکنند. جامعه سعی میکنه کاری کنه که سلول ها زیاد فرصت نکنند به چنین سوالی فکر کنند. نه  تنها همون چیز هایی که الان ممکنه تو ذهنتون شکل گرفته باشه، حتا باقی فعالیت هامون هم حیله ی جامعه ای هست که نمیخواد از بین بره و با همین ترفند خودش رو هزاران بلکه میلیون ها سال زنده نگه داشته. سرکار رفتن، پول درآوردن، شهرت، کار های روزمره، فرایند های تحصیلی همه و همه ما رو درگیر یک بازی بزرگ سرگرم کننده میکنند. تا نتونیم چندتا سوال بی جواب رو بپرسیم. گیم فیکیشن نه کشف رفتار شناسی قرن ۲۱ بلکه سرنوشت ناخوشایند ما انسان ها در طول تاریخ تکامل جامعه بوده. تکاملی که لزوما به نفع تک تک سلول ها عمل نمیکنه. تکاملی که سلول های خیلی پرحرف مثل گالیله رو سریع شیمی درمانی میکنه.

تقدیم به تک تک سلول های سرطانی.


شاید بخواهید بخوانید:

آیا تیم کوک همان استیو بالمر است؟

چطور نمیگذارم اینترنت مرا ببلعد؟

لعنت به تلگرام، لعنت به تو فیسبوک

خاورمیانه و راه‌حل‌های احمقانه‌ی کوتاه‌مدت

پیش نوشت: این نوشته قبل از حوادث نیس فرانسه و هم چنین قبل کودتای ۲۰۱۶ ترکیه نوشته شده است. نمیخواستم منتشرش کنم اما میبینم، هردوی این اتفاقات به نوعی هم فعل و هم نتیجه ی راه حل های سیاسی است، که در این نوشته نقد شده اند.

 

داعش تبدیل به صورت مسئله جذاب و تعجب برانگیز همه تحلیل گران شده است. همه از این بربریت در دنیای مدرن انگشت به دهان گرفته اند که چه شد؟ که این شد.اما سوال بزرگتری از داعش هم وجود دارد. چرا اوضاع خاورمیانه این قدر به هم پیچیده شده است؟

مواضع هم متفاوت است، از عده ای که همه چیز را گردن اسلام و احکامش می اندازند و عده ای دیگر که قدرت های غربی را در نقش یک خدای شر، مقصر تام ماجرا میدانند، تا تحلیلگر چپ که داستان فقر و سرمایه داری را پیش میکشد. اما از همه مهم تر یک سوال وجود دارد. مخصوصا برای ما ساکنان خاورمیانه. راه حل برون رفت از این بحران ها چیست؟

پاسخ این سوال دست من نیست اما میتوانیم پاسخ های دیگران را  (که متاسفانه عمدتا سیاستمداران هستند) بررسی کنیم.

سیاستمدار از آن جا که عمر خودش کوتاه است، عمر راه حل هایش هم کوتاه است. اساسا دست به کار بلند مدت نمیزند مگر آنکه به بهای بدتر کردن شرایط باشد. غلظت این رفتار در این ور و آن ور عالم کمی تفاوت دارد اما میشود نشانه های این نوع رفتار را همه جا دید.

 

سیاستمدارِ راستِ امروز غرب تصور میکند، همه بالذات لیبرال بدنیا می آیند. فقط باید کمی آب در اختیارشان قرار بدهی تا شنا کند. برای همین هم در راه حل های احمقانه کوتاه مدتش برای خاورمیانه به عراق حمله میکند و حکومت تمامیت خواه صدام حسین را برمیچیند. خب صد البته دستش درد نکند، مردم را آزاد کرد اما از خود نپرسید کشور عراقی که تا دویست سال پیش وجود خارجی نداشت و بخشی از عثمانی بود، آنقدر هویت عراقی بودن برای مردمش شکل نگرفته که بتواند یک دولت ملت مستقل تشکیل دهد. حالا لیبرال و دموکراتیک بودنش به کنار. این میشود که بوش بدطینت ارتشش را میریزد در عراق و صدام را ساقط می کند و بعد اوبامای مهربان می آید و ارتش را از عراق بیرون میکشد ومیگوید خب بچه ها: ما جاده را صاف کردیم، بقیه ش با خودتان.

سیاستمدار نمیداند که عراقی قبل از عراقی بودن شیعه، کرد یا سنی است و انسان عراقی آنقدر پیشرفت نکرده که بفهمد داعش یک حکومت جنایتکار است. (اصلا مگر انسان عراقی حکومت غیرجنایتکار دیده است؟ ) و بعد اولین افرادی که با پول (حالا از هر قبرستانی که این پول آمده باشد) بیایند و بگویند بیایید سنت پیغمبر را احیا کنیم، لبیک مردم را میشنوند. مردمی که بخشی شان بیکار شدگان ارتش دولت ساقط شده اند و تشنه خون.

ذهن غربی همین فرمول را با کمی تفاوت در سوریه، مصر، لیبی، افغانستان اجرا میکند برای دست یابی به توهم خاورمیانه دموکرات. در نهایت اوضاع تبدیل به جنگلی میشود که میبینیم .

سیاستمدار امروز غربی به مانند کودکی که در آزمایشگاه شیمی پدرش چند محلول را قاطی کرده و آزمایشگاه را آتش زده، اول حیرت کرده که چه شد که این شد و بعد سعی میکند با انداختن تُف از راه دور، آتش را خاموش کند. (بمباران های ناتو را به یاد بیاورید)

آیا همه تقصیر گردن آمریکاست؟ قطعا خیر. به این مسئله باید توجه کرد که بدون دخالت آن ها امروز کجا بودیم؟ شاید سرطانی به نام داعش و خیلی از گروه های افراطی وجود نداشتند اما اوضاع چندان خوشایندتر از امروز نبود.حتا فارغ از توجه به نتیجه فاجعه بار با کمی خوشبینی میشود گفت : ذهن غربی بعد از فکر کردن به منافعش، کمی هم برای ما خیرخواهی و زندگی بهتر میخواسته ، میخواسته دنیا را آن جوری که او تجربه میکند، تجربه کنیم. اما نمیدانست که بشر هنوز خیلی باید پیشرفت کند که قابلیت انتقال تجاربش را پیدا کند.باید بپذیریم بخش بزرگی از رنجی که میبریم گردن خود ماست.

 

حقیقت تلخ این است که ما عقبیم. صد سال یا دویست سال فرقی ندارد و ما عقبیم. ما حتا بدون دخالت  قدرت خارجی عقب مانده ایم و این دقیقا تقصیر خود خود ماست. حکومت هایمان شباهت تفکر برانگیزی به حکومت های قرون وسطای اروپا دارند و داعش بر دوش امثال انسان هایی بالا آمده که میخواستند گالیله را بسوزانند. اما یک تفاوت عمده با آن زمان اروپا داریم و آن این است که کلیسای آن دوران در حال جنگ با یک دنیای مدرن پیشرفته نبود. ابر قدرت هایی با رسانه سعی در تزریق کوتاه مدت مدنیت و مدرنیته به آن ها نداشتند، نتیجتا کلیسا و حکومت ها کمتر دست و پا میزدند و کمتر به دنیا آسیب میرساندند. ضمن این که ابزار هایشان هرچه بود، بمب اتم هایی که پاکستان دارد، یا بعضی از ابزار های پروپاگاندا نبود.

 

خاورمیانه یک آزمایشگاه بزرگ است. داریم میبینیم راه حل های کوتاه مدت در آن جواب نمیدهد. نتیجه انقلاب ها را چندین بار با پوست و گوشتمان حس کردیم. نتیجه ی کودتای نظامی (هنگام نگارش در ذهنم اتفاقات مصر بود، اما الان میشود ترکیه را هم به آن اضافه کرد)را دیدیم. نتیجه دخالت ابر قدرتها را هم دیدیم.

حقیقت این که حرف اصلاح طلبان در این که هیچ آلترناتیوی نداریم عمیقا درست است. نه تنها قشر متوسط ایران بلکه انسان خاورمیانه ای امروز هیچ آلترناتیوی بر آنچه که هست ندارد. هر چه میکند اوضاع بدتر میشود. اما مشکل اینجاست که سعی میکنیم دنیا را از ذهن تنگ و بسته ی سیاستمداران کوتاه قد ببینیم. سیاستمدار دنبال راه حل کوتاه مدت است. چرا که عمرش کوتاه است.بازه ی فکری اش نهایتا ده سال است. برای کشوری صد سال عقب است برنامه پنج ساله توسعه میریزد. بله درست است، من هم موافقم در کوتاه مدت هیچ آلترناتیوی نداریم.  اما راه حل کجاست؟

فکر میکنم راه حل ساده اما دردناک است: گذر زمان. ایدئولوژی های خاورمیانه ای با همه تفاوت هایی که در ظاهر دارند، همه از یک ریشه اند. بله امروز در اوج سیر میکنند، قدرت نمایی میکنند چرا که مردم را در پشت خودشان دارند. اما تجربه به ما نشان داده که ایدئولوژی عمر دارد. بعد یک مدت که جواب ندهد، و مردم که بفهمند ایدئولوژی فقط میتواند شکم صاحبانش را سیر کند، ایدئولوژی پشتبیانی مردمی خود را از دست میدهد و بعد ضعیف میشود و تا محو شدن پیش میرود. سعی کنید روند نزولی نمودار معتقدان به حکومت های ایدئولوژیک را ببینید. اصلا یکی از مشکلات راه حل های کوتاه مدتی که میبینیم این است که تمرکزش روی تغییر و تعویض حکومت هاست. اما با خود نمیگوید حکومت را تعویض کردی، انسان ها را هم تعویض میکنی؟ ذهن تحول طلب عجول با خود نمی گوید این حکومت ایدئولوژیکی که در فلان جغرافیا وجود دارد، صرفا ۲۰ درصد حمایت مردمی برای بقایش کفایت میکند.(بدون پایه علمی و براساس گمان و تجربه میگویم: هر انسان تحت تاثیر ایدئولوژی به اندازه ۵ انسان معمولی اثر گذاری دارد -کما که در جنگ های مختلف و شورش ها دیده ایم، چه کرده اند و چه میکنند.-) اگر ما این حکومت ها را برچینیم همان ۲۰ درصد روزگار را بر مردمان ساکن آن جغرافیا سیاه میکنند تا دوباره قدرت را بدست گیرند. کما که داعش یا سوریه مثال زنده ی این مدعایند. قول میدهم چنین راه حل هایی در ایران هم سرنوشت بهتری نخواهد داشت. باید بسیار فرخنده حال و عبرت پذیر باشیم. چرا که داریم سرنوشت راهی که همسایه ها رفته اند را به صورت لایو تماشا میکنیم.

راه حل کوتاه مدت دلش را خوش میکند به بازار آزاد و نولیبراریسم که بیاید جبران همه کم کاری های ما را در عرصه سیاست به دوش بکشد و جامعه آزاد بسازد. زهی خیال باطل. اقتصاد و سرمایه به هیچ تفکری چک سفید امضا نداده اند که هرجا بروند دنیا را آن شکلی میکنند. باید از تجربه چین و روسیه این را بفهمیم. پول چکش خوار است. شکل میپذیرد.اگر در زمان-مکان خاصی انسان دوست و با ادب شده است، بدلیل این است که آن فرهنگ و آن انسان ها میطلبیده اند. مثال های نقض پیوند سرمایه داری و فضای باز سیاسی را دیده ایم. برفرض که بپذیریم خاورمیانه در راه رفتن به سمت بازار آزاد است (که نیست) باید بیشتر بترسیم تا خوشحال باشیم.باز هم ارجاع میدهم به چین و روسیه. راه حل دست سرمایه نیست.

راه حل کوتاه مدت میگوید بیا بدون توجه به آن حداقل ۲۰ درصد حامی ایدئولوژی قصه را برچینیم و طرحی نو دراندازیم اما راه حل بلند مدت میگوید بیا کاری کنیم در نسل بعد ۲۰ درصد بشود ۱۵درصد و گام به گام کمتر بشود. راه حل بلند مدت به دنبال دیدن نتیجه در لایف تایم خودش نیست. به نظر من گذر زمان همراه با سرمایه گذاری برای آموزش نسل های بعد، کوتاه مدت ترین، راه حل بلند مدتی است که داریم. بعید به نظر میرسد این از دست مردان سیاست بربیاید. در گام اول نمیفهمند و حتا اگر بفهمند هم عمر کوتاهشان اجازه عمل نمیدهد.

این وظیفه ایست که به دست های من نگاه میکند. حالا این من میخواهد یک نانوا باشد، میخواهد فلان سرمایه گذار مشهور باشد، همین که این را فهم کردیم که باید نسلی آزادی خواه و پرسشگر و به دنبال صلح تربیت کنیم،میخواهد فرزندمان باشد یا میخواهد صدهزار دانشجو و دانش آموز زیر دستمان. اگر در این امر کاری از دستمان بر بیاید و کوتاهی کنیم در گام اول به خودمان خیانت کرده ایم و درگام دوم به نسل های بعد. کما این که اوضاع امروز ما نتیجه خیانت دانسته و نادانسته پدربزرگ هایمان است.  شاید باید هر روز هم به خود یادآوری کنیم که هرکس ادعای راه حل کوتاه مدت کرد یا شارلاتان است و یا بی سوادی با نیت خیر. به قول معلم عزیزم که همیشه از ولتر نقل میکند : راه جهنم را با نیت های خیر سنگ فرش کرده اند. باید به این جمله یک <<و راه حل های کوتاه مدت>> هم اضافه کرد. کاش شرط اولیه سیاستمدار شدن این بود که این جمله باید روی تن فرد خالکوبی شود.

آیا بیشتر ناراحت‌شدن برای اتفاقاتِ فرانسه نسبت به یک کشورِعربی غیراخلاقی است؟

اصل سوال تقریبا غلط است. غلط هم نباشد دارد تنها، به بخشی از مسئله نگاه میکند. ابتدا میپرسد چرا دنیا و حتا خود ما به حوادث اروپا بیشتر محل میگذاریم. بعد هم با لحنی حق به جانب میگوید مگر خون آن ها رنگی تر است؟

در واقع در گام اول یک اتفاق رسانه ای حاصل سیستم را مطرح میکند بعد بلافاصله سعی میکند، آن را نقد اخلاقی کند.

حقیقت این است که سیستمی که بدون آگاهی کار میکند را نمیشود، نقد اخلاقی کرد. نمیشود گفت چرا سهام اپل بعد مرگ جابز افزایش پیدا کرد و وال استریت خوشحال شد، آخر این چه دنیای بی رحمی است؟ این دیدگاه در بهترین حالت کودکانه و معصومانه است اگر نگویم سطحی و احمقانه.

رسانه، مخصوصا بعد از ظهور شبکه های اجتماعی تبدیل به یک سیستم بدون مالک شده است. مدیریت مرکزی ندارد. خودش کار میکند. یک سیستم پیچیده است. که ماهم جزوی از آن هستیم. اخلاق در آن معنای خاصی ندارد چرا که متولی هم ندارد. اما ارزش خبری در آن معنا دارد.

در نظریه اطلاعات میگویند ارزش یک خبر به تعداد گزاره هایی است که نقض میکند. مثلا این که صدرا در مورد شکل گیری هولدینگ آلفابت در وبلاگش اظهار نظر کرده است، ارزش خبری چندانی ندارد و نتیجتا بازخورد چندانی هم نمیگیرد، چرا که یک روتین اتفاق افتاده. ما از قبل میدانیم صدرا به تکنولوژی علاقه دارد و درباره آن مینویسد. اما اگر بگویند که صدرا میخواهد فیلم خودکشی اش را در پریسکوپ استریم کند، گزاره های سابق نقض شده اند. ما انتظار نداریم چنین اتفاقی از صدرا سر بزند و سیستم نتیجتا بیشتر واکنش میدهد.

در مورد حوادث فرانسه و قیاس آن باعراق داستان همین است. این که در عراق یک مسلمان، مسلمانانی از فرقه ی دیگری را کشته است، ارزش خبری اش، کمتر از یک حمله تروریستی در پاریس است. چرا که گزاره موجود در ذهن بشر امروز برای خاورمیانه ناامنی است و برای اروپا آرامش. نتیجه واضح است سیستم پیچیده که شامل همه ما میشود، واکنش بیشتری به اتفاق فرانسه میدهد چون گزاره های بیشتری نقض شده است. این نه کار شیطان بزرگ و تسلط رسانه های غربی است، نه تقصیر بی رحمی و از بین رفتن انسانیت. این کار خود ماست و طبیعی هم هست، اعتراض به چنین چیزی همانقدر احمقانه است که اعتراض کردن به زلزله.

از طرفی دیگر یک نکته مهم هم وجود دارد. عراق یک کشور درگیر جنگ داخلی است و افکار تندرو سراسر آن را فرا گرفته اند. عراق و عرب نشانه ی داعش و تندروی هستند. اما فرانسه نشانه ی آزادی و دموکراسی. مهم نیست که این گزاره ها چقدر صحیحند یا من آن را چقدر قبول دارم، مهم این است که این سمبول ها در دنیا پذیرفته شده است. حمله به فرانسه فقط حمله به مردم بی گناه نیست، حمله به ایده ی دموکراسی و آزادی است،(به قول ادبیات چپ حمله به سرمایه داری) آن هم در دنیای مدرن، آن هم در پایان تاریخ فوکویاما. طبیعی است که جامعه شناس و فیلسوف و … روی آن تحلیل بیشتری انجام میدهند. این یک کیس علمی بسیار مهم است و ارزش بررسی دارد. فارغ همه جنبه های اخلاقی که نگران آن هستیم.

 

خب حالا میرسیم به سوال اصلی : آیا فارغ از بحث سیستم و در سطح فردی، بیشتر ناراحت شدن برای فرانسه غیر اخلاقی است؟

سوال جالبی است. دردنیایی که به عنوان یک سیاستمدار بخواهیم پشت میکروفون  درمورد اخلاقیات صحبت کنیم، خون و جان انسان ها برابر است قطعا. مرگ یک انسان عراقی همانقدر باید ناراحت کننده باشد که مرگ یک انسان فرانسوی. اما همین که از پشت میکروفون کنار بیاییم چند سوال مطرح میشود. آیا از مردن همسایه مان به اندازه مردن پدرمان ناراحت میشویم؟ فرض میگیریم که این پرسش مغلطه دارد و قیاس مع الفارغ است. آیا از مردن کسی که اورا به هرنحوی میشناسیم، بیشتر ناراحت میشویم یا از مردن کسی که نمیشناسیم؟ مشخص است. ما انسانیم. مسلما اگر در رابطه عاطفی با فردی باشیم از دست دادن او مارا بیشتر ناراحت میکند به نسبت از دست دادن کسی که اورا کمتر میشناسیم. انسان همین است. اگر کسی با مردم عراق بیشتر همبستگی روحی احساس میکند طبیعی است که از کشته شدن آن ها بیشتر احساس ناراحت شدن بکند. اگر کسی هم در مورد مردم فرانسه این چنین است، خب حق طبیعی اوست که در مورد فرانسه بیشتر ناراحت باشد.

کسی که میگوید بیشتر ناراحت شدن برای مردم فرانسه غیراخلاقی است اگر ازفوت کیارستمی هم  ناراحت شده است، کار غیر اخلاقی انجام داده. چرا که در همان لحظه و همان روز هزاران انسان دیگر در سراسر دنیا به دلایل مختلف مرده اند و او برای مردن آن ها کمتر ناراحت شده است.

یکی ممکن است از بعد دینی نگاه کند و حس کند با انسان عراقی نزدیک تر است و از این که برادر مسلمانش کشته شده غمگین شود. کس دیگر ممکن است بعد تاریخی را نگاه کند و بگوید تمدن فرانسه برای چیزی که امروز بدست آورده (آزادی و دموکراسی) زحمت کشیده و حقش نیست که این چنین آن را از دست بدهد و ممکن است بیشتر ناراحت شود از اتفاق فرانسه. به هیچ کدام هیچ اشکال اخلاقی وارد نیست.

اما یک نکته را از یاد نبریم. کمتر ناراحت شدن با خوشحال شدن متفاوت است. آن کس که از مردن حتا یک داعشی لبخند میزند و خوشحال است، نیاز دارد که در آینه به خودش نگاهی بیاندازد. آنکس که با لبخند خبر کشته شدن انسان های بی گناه و بیخبر از سیاست را اعلام میکند و میگوید به حقشان رسیدند یا دامن خودشان را گرفت، خیلی خیلی باید نگران وجه انسان بودنش باشد.

 

پی نوشت: نوشته ی مهم محمدرضا شعبانعلی در مورد حوادث تروریستی را بخوانید.(+)