اعتدال

جمله معروفی هست از راسل فکر میکنم، با این مضمون:  مشکل دنیا اینجاست که متعصب میگوید حق با من است و متفکر میگوید شاید حق با تو باشد. جمله های دیگری هم با همین مفهوم خوانده ام. لااقل ما این مفهوم را خوب درک میکنیم. مثلا خودم به شخصه در طول روز ده ها بار در مورد این که نکند، حق با اسمشان را نبر های هر طرفی باشد، فکر میکنم. نه نه دست کم نگیرید، ساده لوح نیستم، همه استدلال ها را میفهمم و مثال های تاریخی را میدانم اما همیشه از این میترسم که اگر من با قطعیت فکر کنم که راه حل درست را میدانم، پس چه فرقی با آن ها دارم؟

در گام اول، یک دانشمند یا یک انسان با ذهن سالم چنین ویژگی را تشویق میکند. به هرحال شک و عدم قطعیت اصلی ترین جوهره ی دنیای امروز است و هر چه در آب و هوای خاورمیانه آدم ها بیشتر این شکلی فکر کنند، دنیا جای بهتری میشود. اما این وسط یک مشکل هم وجود دارد. محیط. اگر مثل نگارنده سعی کنید که خودتان را در معرض اخبار همه ی طرف ها قرار دهید تا مبادا دید متعصبی پیدا کنید یا یک طرفه به قاضی بروید، یک اتفاق ناخوشایند می افتد. به وسط کشیده میشوید. به میانه میروید. اعتدال گرا میشوید.

در نگاه اول مشکل چندان بزرگی نیست، به هر حال وسط است و سوگیری ما انسان ها نسبت به معتدل بودن ، مثبت است. هم چنان که ما زاده ی افراط و تفریطیم، به جای یک استدلال درست و حسابی ورد دهان خیلی هاست.  اما حقیقتی که وجود دارد این است که در محیطی که کیلومتر ها با یک محیط نرمال فاصله دارد، میانه رو بودن خود نوع دیگری از تندرو بودن است. مثال واضحش را میتوانید یک سیک هندی معتدل در نظر بگیرید که مثلا مخالف ازدواج اجباری دختران است، اما کماکان اعتقاد دارد کوتاه کردن موی سر گناه بزرگی است. او در محیط خودش میانه رو است، اما کماکان از نظر ما یک احمق است.

حقیقتا وسط بودن در جامعه ای که واژه ای مثل اسید میتواند تیتر یک روزنامه ها شود کار غلطی است. من یک راه حل مناسب تر برای خودم پیدا کرده ام. ابتدا بگذارید یک مقدمه بگویم.

میانه رو بودن، قبل از این که یک مشی اخلاقی یا فکری باشد، یک مشی سیاسی است. یک روش عملگرا است و مبینیم که جواب هم میدهد. خیلی از اوقات تنها راه حل عملی روی میز برای نجات از بحران، میانه‌روی است(ما این را خوب میفهمیم). میانه روی در یک جامعه افراطی، یک عمل پراگماتیک سیاسی است. در عملگرایی درست و غلط معنا ندارد. سوالات معصومانه اخلاقی هم همینطور. اگر نتیجه میدهد و گزینه بهتری نداری، پس انجامش بده.

اما به عنوان یک روش برای تفکر شخصی و اخلاقی میانه روی بد است. بزدلی است، ریا کاری است. تا فردا میتوانم صفات منفی مناسب برای فردی که مشی فکری میانه رو دارد به کار ببرم. چنین فردی نه مورد قبول چپ فرضی است و نه مورد قبول راست فرضی. جالب است که همین عدم مقبولیت به همراه پیشینه های فکری ما میتواند توهم بر حق بودن را برای فرد ایجاد کند. به عنوان مثال، جهت گیری های شریعتی یا سروش را هرچند میتوان رفتارهای عملگرایانه روشنفکر در جامعه ای تندرو دانست، اما همان جهت گیری ها به عنوان خط مشی هایی فردی مورد قبول هیچ یک از طرفین نیستند. کما که میبینیم امروز، هر دو طرف آن هارا میکوبند و طرفدار فرضی میگوید همین که هیچ کس قبولشان ندارد یعنی بر حقند. این یک توهم است.

نتیجتا باید بگویم، من آرمان گرا نیستم، فقط تعداد محدودی ارزش میشناسم و آن ها رفاه، صلح و آزادی هستند. خط مشی من در جهت هر خط مشی ایست که این سه عنصر را به صورت پایدار برای یک جامعه ایجاد کند. خبر بد اینجاست که در دنیای مدرن همه از این سه عنصر حرف میزنند، اما کدام آن را برآورده میکنند؟جواب دست خود هر فرد است. دنیا مثل یک آزمایشگاه بزرگ نظریات علوم انسانی در حال کار کردن است و میتوانیم نتایج را مشاهده کنیم. به عنوان یک مانیفست شخصی میگویم : اگر روی چیزی تعصب نداریم و انسان سالمی هستیم، در گام اول باید مواظب کانال هایی باشیم که دنیا را به ما نشان میدهد، ما خیلی از اوقات در فرار از دام یکی، در دام دیگری می افتیم و در گام بعد باید دنبال خط و مشی فردی خود بگردیم و اما سعی نکنیم از هر باغی میوه ای بچینیم، اخر چنین مسیری شترگاوپلنگ بوجود می آید. باید راه درست را انتخاب کنیم حتا اگر ۱۸۰درجه بر خلاف محیط مان است و هر لحظه آماده تغییر دادنش باشیم. مرز تعصب و تفکر بسیار باریک است. اما نوبت به برخی عمل ها و جهت گیری ها که رسید، مخصوصا در عالم سیاست، باید یادمان باشد، هیچ راه حل کوتاه مدتی وجود ندارد، همه راه حل های کوتاه مدتی که اختراع کرده ایم ناقض سه اصل صلح، رفاه و آزادی هستند. همچنین در مشی های سیاسی، میانه‌روی بیشترین پایداری و کمترین اصطحکاک را ایجاد میکند. هر چند اخلاقا و منطقا درست نباشد.

در نکوهش سئو : وقتی محتوا تبدیل به کالا میشود

محتوا اصلی ترین و پرطرفدار ترین کالای روزگار ماست که ما آن را با خرج کردن توجه مان میخریم. همین معادله ساده بزرگترین بیزنس های دوران مارا ساخته اند. گوگل، فیس بوک و بسیاری از کسب و کار های میلیارد و میلیون دلاری دیگر حول همین کالای عصر جدید شکل گرفته اند. محتوا.

این بد است؟ نه. مضرات دارد؟ بله. درباب مضرات تکنولوژی های دنیای مدرن و هم چنین اقتصاد توجه کتاب ها نوشته شده که من سواد فهم بسیاری از آن ها را ندارم، اما در کنار همه آن ها اتفاق دیگری هم افتاده است که میخواهم به آن اشاره کنم.

ادبیات هنر است، اما وقتی کلمه تبدیل به محتوا  میشود و بعد بازاریابی محتوا و استراتژی محتوا ساخته میشود، ادبیات تبدیل به یک صنعت میشود. صنعت یعنی کسب و کار و کسب و کار به هنربودن محتوا تا زمانی اهمیت میدهدکه سود بیشتری بیاورد. مثال واضح آن سینماست. سینما را به عنوان هنر هفتم میشناسیم. اما هنر؟ فیلم خوب در نظر هالیوود فیلمی است که خوب بفروشد، کاملا هم حق با آن هاست به هر حال خیریه که باز نکرده اند. اما نتیجه چه میشود؟ بیایید با یادآوری  بلاک باستر های چرند، ابرقهرمان های تکراری و فیفتی شیدز آو گری ها دل خونمان را خون تر نکنیم.

این اتفاق برای کلمات هم در حال افتادن است. این را وقتی یک افزونه برای سئوی همین وبلاگ نصب کردم متوجه شدم. چندین و چندین مقاله خواندم برای بهبود رتبه در موتورهای جستجو و توصیه هایی خواندم که بیشتر به دستورالعمل ساخت یک خودرو می مانست تا نوشتن.

بگذارید مثال بزنم. فرض کنید شکسپیر در عصر ما زندگی میکرد و میخواست که در وبلاگ وردپرسی خودش بنویسید. باید یادش میماند که هر چه نوشت هفتصد کلمه کمتر نباشد. از اصلی ترین کلمه عنوان حتمن در بند اول استفاده کند، یادش باشد فرکانس کلمه کلیدی آن مطلب از مقداری کمتر و از مقداری بیشتر نشود، تا شاید بتواند توجه ربات گوگل را جلب کند. بعد شکسپیر میماند؟ حافظ و مولوی خودمان را هم درنظر بگرید فرق زیادی نمیکند.

ژوزه ساراماگو یکی از نویسندگان مورد علاقه من، نویسنده رمان کوری و برنده جایزه نوبل، سبک نوشتار خاصی دارد. جملاتش انتها ندارد. علاقه ای هم به علایم نگارشی ندارد. حتا گفتگو ها را هم بدون جدا کردن و بدون ذکر راوی مینویسد. اما جادوی کلامش به نحوی است که حتا خواننده غیر حرفه ای هم نمیتواند کتابش را زمین بگذارد. فرض کنید میخواست وبلاگ بنویسد. چه میشد؟

راه حل چیست؟ فیلتر کل اینترنت، نابود کردن تمام تلفن های هوشمند و از بین بردن شرکت شیطانی گوگل :)))

به نظرم راه حل خاصی وجود ندارد. همانطور که سینمای هنری کماکان نفس میکشد، اما خارج از بدنه ی اصلی، ادبیات فاخر هم به کمک نشرکاغذی خودش را از این بلبشوی محتوا نجات میدهد. این وسط فقط می ماند افرادی که میخواهند در بدنه ی اصلی فیلم فاخر پرفروش بسازند. کریستوفر نولان بودن، احتمالا خیلی سخت باشد.

سالانه چند نفر در اثر فیلترینگ نادرست در ایران کشته می‌شوند؟

وطبق آمار رسمی و دولتی در ایران چهل ملیون نفر کاربر فعال اینترنت داریم. کاربر فعال اینترنت حتا اگر بخواهد برود در لیست ۲۵۰ فیلم برتر تاریخ، رتبه جدایی نادر از سیمین را چک کند و کمی به خودش افتخار کند با یکی از گونه‌های فیلترینگ مواجه میشود. کاربر کمی فعال‌تر اگر قصد فعالیت در عضویت در شبکه‌های اجتماعی معمولی مانند توییتر یا فیسبوک را داشته باشد، باید از شر فیلترینگ خلاص شود و حال در ایران چه مسئولین، چه مردم، برای عضویت و سرزدن به این شبکه ها از فیلترشکن استفاده میکنند که این کار طبق قانون جرم محسوب می‌شود.کاربر کمی فعال‌تر از دودسته بالا، در دسته متخصص جای میگیرد. یک متخصص احتمالا مستقیما در حال کمک به گردش مالی کشور است در حالی که برای دسترسی به معروف ترین سرویس‌ها باید از شر فیلترینگ عبور کند، نگران باشد که شاید امروز کسی از خواب بیدار شود و قصد مسدود کردن کل یک پروتکل را داشته باشد و تازه این در حالی است که طرف مقابل دسترسی مارا به بدیهی‌ترین چیزها محدود نکرده باشد. بررسی وضعیت کارآفرینان و متخصصان آی تی دراینجا نمیگنجد، اما اگر در کتب ادبیات دانشگاهی نسل‌های بعد کسی خواست مثال خوبی برای ضرب‌المثل چوب دوسر طلا بیاورد، قطعا با نگاه به این سال‌های ما دست پری خواهد داشت.

چهل ملیون کاربر اینترنت ایران برای دسترسی به بخش عظیمی از اینترنت به ابزاری برای دور زدن فیلترینگ نیازمندند. بیایید فرض کنیم وقت هر کاربر روزانه یک دقیقه برای فقط ران کردن یک ابزار گرفته شود (از پیدا نشدن ابزار برای کاربرهای غیرحرفه‌ای که بزرگترین بخش این چهل ملیون نفرند، قطع و وصل شدن مداوم این ابزارهاو سرعت پایینشان چشم پوشی کنید) یعنی ما روزانه حداقل چهل ملیون دقیقه وقتمان تلف میشود، برای دسترسی به معمولی‌ترین سرویس اینترنت.

با یک ضرب و تقسیم ساده میشود فهمید چهل ملیون دقیقه معادل هفتاد و شش سال است.دقیقا به اندازه عمر یک انسان معمولی. ما روزانه حداقل هفتادوشش سال وقت را با فیلترینگِ نادرست میکُشیم، که در سال میشود به اندازه عمر ۳۶۵ آدم.
دقت کنید بخشی از این ۳۶۵ نفر آدم کشته شده، در کشورهای دیگر از مهم‌ترین چرخ‌دنده‌های اقتصاد هستند، و حتا در ایران هم نمیتوان از نقششان چشم‌پوشی نمود.

روضه نمی‌خوانم. ما در ایران به این که کارها بی‌دلیل یا به استدلال‌های ضعیف یک‌طرفه بدون روندهای دموکراتیک انجام شود و کسی اعتراضی نکند، عادت داریم. قطعا افرادی که باعث این اتفاقات هستند استدلال‌هایی دارند که هیچ‌وقت کسی بابتشان از آن‌ها سوالی نکرده است. من هم نمیخواهم سوال کنم یا به بحث فرسایشی چرا این کار را میکنید؟ وارد شوم. فقط و فقط به یک هدف مشترک فکر میکنم. قطعا آن‌هایی که این کار را میکنند و مایی که می‌گوییم این کار اشتباه است یک هدف داریم و آن ساختن فردایی بهتر برای خودمان و ایران است. اگر به این هدف مشترک فکر کنیم و هم را دشمن نپنداریم، شاید راحت‌تر بتوانیم وارد دیالوگ شویم و به توافق برسیم.‌ شاید بهتر باشد به جای این که یک طرف، طرف دیگر طفل گریزپایی که هر لحظه ممکن است گمراه شود و نیاز به سرپرست دارد بپندارد و طرف دیگر هم از این که برادر بزرگ ظالم به او ظلم میکند ناله و شیون کند، باید مشترکا بنشینیم و برنامه بهتری برای خروج از این قتل عام ثروت و زمان بکشیم.

پی‌نوشت: آقای روحانی احتمالا شما هیچوقت این متن را نمیخوانید اما بدانید عملکرد دولت در این بخش به هیچ‌وجه رضایت بخش نیست. وعده‌های قبل از انتخابات احتمالا چیزهایی دیگری میگفتند اما در عمل فصای وب ایران هیچ تغییری نکرد. این اتفاق خواه ناخواه به ضرر کمپین انتخاباتی شما در دوره بعد می‌شود و شاید من از سیاست سردر نیاورم اما می‌دانم راه حل های جایگزین چندان به نفع ما و کشورما نخواهند بود. شما بابت مرگ سالانه این ۳۶۵ نفر آدم مسئولید، امید فضای وب به تدبیر شماست.

شما به ما بدهکارید رفقا


خیلی ساده‌انگارانه است که کل انسان‌هایی که پا به هستی گذاشته‌اند را به دو دسته تقسیم کنیم، به دو دسته ما و شما.اما میخواهم این‌بار به شیوه خودتان این کار را انجام دهم. رفقا شما به ما بدهکارید. سال‌هاست، بحث امروز و دیروز نیست. از همان زمان که آن رفیقی که چرخ را اختراع کرد را مسخره کردید و کمی بعدتر احتمالا اورا کشتید، تا وسیله‌اش را بدزدید، به ما بدهکار شدید.

از همان روزی که گالیله را به اعدام محکوم کردید، میتوانستیم ببینیم که دو نسل بعدتر، فرزندانِ‌تان که از جنس خودتان هستند چطور گرد بودن زمین را فریاد خواهند زد، انگار نه انگار که پدران ناقص‌الخلقه‌شان بخاطر این موضوع میخواستند سر کسی را بالای دار ببرند.

بحث ما و شما بحث خرد و دانش نیست.بحث، بحث قدرت و خشونت است، هرچقدر آگاهی و دانش در طول زمان نیرومند است، مغزهای کوچکِ شما در برابرش ناتوان است. پس برای حفظ قدرت لحظه‌ای خود، دست به دامن هر ترفندی میزنید تا از آگاهی جلوگیری کنید.آگاهی چه کسی؟ در گام اول خودتان و در مراحل بعد اجتماعی که در آن زندگی میکنید، تا از قدرت لعنتی‌‌تان محافظت کنید.

در حالی که آلن تورینگ را که جنگ احمقانه‌ای که خودتان ساخته‌ بودید را کوتاه کرد و از مرگ ملیون‌ها نفر جلوگیری کرد را به جرم هم‌جنس‌گرایی مجبور به خودکشی می‌کنید، سال‌ها بعد بوش پسر (که به حق یکی از شماست) ازدواج هم‌جنس گرایان را قانونی اعلام میکند.برای شما علم و آگاهی مهم نیست، چون در هر صورت زورتان به آن نمیرسد، تک تک اعتقاداتی که دارید را در چند نسل قبل تر ما ساخته‌ایم و شما امروز بر آن‌ها سوارید، نه تنها عقاید بلکه هر چیزی که به نوعی به دانش آگاهی ربط داشته باشد، مال ماست، نه شما دوستان متعصب. شما زورتان به علم و آگاهی نمی‌رسد، اما میخواهید چارچوب لعنتی مغزتان که به شما احساس ارامش و قدرت میدهد را حفظ کنید و برای این هدف دست به هرکاری میزنید.اگر در قدرت باشید، شما مارا به اعدام محکوم می‌کنید. وقتی در قدرتید مارا می‌کشید، زندانی و تبعید میکنید و اگر در ضعف باشید، سفسطه بازهای قهاری هستید.اما عزیزانم بدانید هیچ‌وقت در بلند مدت نمیتوانید جلوی حقیقت را، جلوی علم‌ودانش را بگیرید.

شما به ما بدهکارید رفقا، از کوچکترین تکه‌های تفکراتان تا هرچیزی که مایه آرامش شماست، ساخته دست ماست. شما با علم و آگاهی مشکل دارید ، شما با کار کردن مغزِما مشکل دارید، شما با وجود آدم‌هایی که فکر میکنند، مشکل دارید.هر چیزی خارج از چارچوب فکری‌تان حرام است، هرچیزی که آن را ندیده‌اید، هرچیزی که آن‌را درک نمیکنید، باید از بین برود.شما خاطر تمام فشارهای روانی، بخاطر تمام کشته شده‌ها، بخاطر تمام زندگی‌هایی که بخاطر عقاید مسمومتان نابود کرده‌اید به ما بدهکارید، نه تنها به ما بلکه به انسانیت.

ما تلوزیون را اختراع میکنیم، شما اول آن‌را انکار میکنید بعد یک دو نسل که زورتان نمیرسد، تبدیلش میکنید به ابزاری برای پروپاگاندای جهل و نادانی‌تان.
مدرسه را تسخیر میکنید و از جایی برای پرورش و فکر کردن تبدیلش میکنید به کارخانه‌های زامبی سازی خاموش. کارخانه تربیت آد‌هایی بامغز های خاموش، دنیای خاموش، دغدغه‌های خاموش. و کمی بعد این زامبی‌ های خاموش بی دغدغه را با افکار زنگار گرفته هزاران سال قبل شارژ میکنید، و آن ها را در وسط کنسرت آدم‌های بی‌گناه منفجر می‌کنید.حتا اگر همان خدای لعنتی‌تان هم بیاید پایین و بگوید کافی‌ست، میروید تا اورا هم با کمربند‌هایتان منفجر کنید، چون مخالف چارچوب فکری لعنتی‌تان حرف زده است.

شما برای همه چیز هایی که ماساختیم وشما آن را به گند کشیدید به ما بدهکارید عزیزانم.شما تفکر خاصی نیستید. شما مذهبِ خاصی نیستید. میتوانید مسلمان باشد، مسیحی باشید یا یهودی، من حتا خداناباورهایی از جنس شما رفقا دیده‌ام. لباس هر تفکری را بر تن کنید برایتان فرقی نمیکند، (هر چند که به بعضی لباس‌ها علاقه‌ی ویژه‌ای دارید) فرقی نمیکند زیر علم چه کسی سینه میزنید، در هرصورت یک رفتار را بروز میدهید. مشکل شما تفکر شما نیست، شما در اصل یک باگ تکاملی هستید، یک ایراد جدی در فرایند تکامل انسان و ظاهرا هر چه نسل بشر به‌خاطر ما بیشتر پیشرفت میکند و علم و آگاهی زیادتر میشود، انتخاب طبیعی شمارا بیشتر حذف میکند. به اروپا نگاه کنید؟ چقدر جمعیت‌تان کم شده است.هر چند احتمالا هیچ‌وقت منقرض نشوید، هرچند احتمالا هیچوقت توفیقِ دیدنِ پاک شدن، این تکه خاک، از شما را نداشته باشم اما این نسل بشر و انسانیت است که به پیش می‌رود و ما می‌مانیم و شمایی که هیچ‌وقت فرصت تسویه‌حساب نخواهیم داشت.

در ستایش فرندز، این تهاجم فرهنگیِ دوست‌داشتنی

آپدیت: پس مدتها دوباره بخشهایی از فرندز را دیدم، به نظرم هنوز که هنوز است، آن معجزه‌ی همیشگی‌اش را با خودش دارد.دست مریزاد واقعا.

۱٫با این که مدت‌ها بود که تعریف سریال را شنیده بودم، اما هیچوقت فرصت دیدنش پیش نیامده بود.مدت‌ها بود که سه فصل اول را در پوشه سریال‌هایم داشتم اما به سراغشان نمی‌رفتم و شاید الان خوشحال باشم که در چه مکان زمان مناسبی به سریال رسیدم.نقد سریال فرندز

۲٫دو ماهِ پیش بعد از بیرون آمدن از یک رابطه شکست خورده، احساس جراحتِ روحی زیادی داشتم. تصمیم گرفتم با یک رژیم رسانه ایِ کمدی، خودم را به لبخند بسپارم بلکه هورمون‌ها و خنده روندِ گذر از بحران را سریع‌تر کنند. در پایان چیزی که نصیبم شد نه تنها مقدار زیادی خنده و سرخوشی بود، بلکه حدود ۲۵۰ جلسه روان‌درمانی ۲۰ دقیقه‌ایِ رایگان هم داشتم که زندگی عاطفی ام را برای همیشه نجات داد.

۳٫در ستایش فرندز بسیار خوانده‌ام که تخصص اصلی‌اش ارتقاءِ کیفیت دوستی‌هاست. که احتمالا هم هست، اما به من در بُعد دیگری کمک کرد. راس و ریچل و آن_آف ریلیشن شیپِ شان، کمک بسیاری کرد تا خودم را از بیرون ببینم.اشتباهاتم را، حماقت‌هایم را. از چندلر وفاداری یادگرفتم و از جویی معرفت و همینطور فیبی به من یاد داد وقتی هنوز دلم پیش کسی کسی گیر است، سوار هواپیمایی که حتا یک فلنجی هم ندارد، نشوم و برگردم و راس را در آغوش بگیرم.

۴٫ من بارها مجموعه هری‌پاتر و حدود پنج سری رمان علمی تخیلیِ دیگر را در دوره‌ی دبیرستانم خوانده‌ام. اگر کرمِ کتاب باشید میدانید جنس وابستگیِ که کتاب می‌آورد از بهترین فیلم و سریال‌ها چندین مرتبه بزرگ‌تر و شدیدتر است، به همین دلیل مانند نِردهای فروم های سینمایی چندان به فرندز وابسته نشدم اما قدرش را می‌دانم.فرندز برای من خیلی خیلی بیشتر از بهترین سیت‌کامِ تاریخ تلوزیون است. فرندز من را با خرده فرهنگ یک جامعه لیبرال آشنا کرد و نه تنها آشنا کرد(که همه آشناییم) بلکه کاری کرد که با آن زندگی کنم و در عمل بفهمم، بعضی از هنجارهای جامعه سنتی‌ام چقدر احمقانه‌اند و چقدر میتوان راحت‌تر زندگی کرد و خیلی از وسواس های فکری را کنار گذاشت.

۵٫ فرندز من را از بزرگترین رنج روحی زندگی‌ام رهاند و یک وسواس فکری اساسی را از من دور کرد.خیلی کم میشود که محصولِ یک رسانه مانند تلوزیون، چنین کمکی به مخاطبش بکند اما فرندز به من کرد و من بی‌نهایت مدیون آن هستم. پُرواضح است که سفره آن گسترده است و هرکس بسته به فضای فکری‌اش از آن بهره می‌برد.

سریال friends

۶٫درباره‌ی فرندز حرف و تحلیل زیاد است و همه با یک سرچ در دسترس است و من هم در این وبلاگ قصد معرفی فیلم و سریال ندارم، قصدم از این نوشته بیشتر نشان دادن بُعدی از سریال بود که شاید کمتر به آن پرداخته شده و در انتها مطرح کردن یک سوال.

عدم امضای معاهده‌ی کپی‌رایت توسط ایران و نفوذ بالای اینترنت باعث شده، مقادیر زیادی از محتوای رسانه‌ای کشورهای دیگر به رایگان بین مردم و مخصوصا نسل بعد دست‌به‌دست شود.آیا در بلند مدت این اتفاق نوعی توفیقِ‌اجباری و یکی از ساده‌ترین مسیرهای اصلاح جامعه نیست؟
یا حتا این تقابل فرهنگی هم تاثیری در افزوده شدن دانش توده عوام ندارد؟
جواب هر چه که هست، من دوست دارم امیدوارانه به داستان نگاه کنم.

 

شاید بخواهید بخوانید:

درباره فروشنده

درباره‌ی اصغرفرهادی و جایزه‌اش

نقد اینتراستلار

نقد سریال بلک میرور