دوباره درباره ی پلاسکو

میخواهم چند سوال بپرسم اما قبلش یک پیش نوشت:

طبعا اگر خواننده مینیموم باشید میدانید که شاید نتوان برچسب جبهه و تفکر خاصی را به نویسنده زد اما چیزی که واضح است این است فاصله ماه تا زمین کمتر از که از فاصله فکری نویسنده با جبهه ای است که این روز ها شهرداری را در دست دارد. این را میگویم که فکر نکنید میخواهم از چیزی یا کسی دفاع کنم، اما میخواهم درباره این سوال ها فکر کنیم. سوال هایی که شاید خودم هم برایش جوابی نداشته باشم.

فرض کنید سال نود ودو الهه راستگو، راستگو باقی میماند و امروز ما به مانند دولت کسی را که به مانزدیکتر است یا حداقل کمتر دور است را در سمت شهردار داشتیم. آیا اتفاقی که برای پلاسکو افتاد، چند و چونش دچار تغییر میشد؟

فرض کنید شهرداری تهران یک ماه قبل یا یکسال قبل حکم تعطیلی یا پلمپ مجتمع پلاسکو را میداد، حداقل تا ایمن سازی آن. قضاوت ما به عنوان قشر روشنفکر چگونه بود؟ قضاوت افکار عمومی چگونه بود؟ آیا خیلی به این ایده که چرا نانشان را آجر کرده اید؟ نزدیک نبود؟ یا آقای قالیباف نون کارگر ها را میخوری، زمین را بین دوستانت تقسیم میکنی؟ این چیزی نبود که میگفتیم؟ فکر میکنم پاسخش را در مرور جریان پلمپ مجتمع علاالدین پیدا کنیم.

طبعا این کنش و واکنش های سیاسی ذره ای برای من اهمیت ندارد. در جریان قطار سمنان مشهد جریان رقیب کاسه کوزه را بر سر دولت شکاند وطبیعی است که حالا نوبت طرف مقابل باشد تا این رفتار را جبران کند. هرچند به نسبت طرف مقابل تریبون رسمی و حمایت شده ندارد اما پیاده نظام قدرتمندی دارد که بدون نیاز به شارژ ایدئولوژیک یا مالی کار میکند و یکجورهایی میشود اسم خودجوش بر آن گذاشت که قدرتش با همان میلیاردها تومان هزینه طرف مقابل یکسان در می آید. علی ای حال بحث این نیست. دینامیک سیاست است. به نظرم طبیعی است و نقدی به آن ندارم. انصاف و اخلاق سیاسی موضوعی نیست که حداقل الان بشود در خاورمیانه دغدغه اش را داشت. صد البته چه بهتر که چنین انصافی وجود داشته باشد و آن را داشته باشیم، اما الان لاکچری تر از آن حساب میشود که بخواهیم به کسی خورده بگیریم. بحث الان من چیز دیگری است.

اصلا یک گام فراتر برویم. فرض کنید میتوانید چهل سال به عقب بگردید و پنلی در اختیارتان قرار داده اند که میتوانید با انسان های داخل ایران پازل را دوباره بچینید. از تماما سناریوهای ممکنی که میتوانید بسازید، چندتا از آن ها میتواند جلوی حادثه پلاسکو و یا حوادث مشابه را بگیرد؟

منظورم را میفهمید؟ من نمیتوانم حالت واقع بینانه ای را تصور کنم که در آن طوری عمل کرده ایم که پلاسکو نریزد. هشتگ استعفا برای هرکسی که میخواهید بزنید اما تک تک ما در این فروریختن شریکیم. شاید بعضی هایمان اثر مثبتی به سمت فرونپاشیدن پلاسکو داشته ایم اما قطعا برایند رفتار همه .ما این فاجعه را رقم زده است.

درتلگرام یادداشتی دست به دست میشد که میگفت: آی این قروفر غربی که شهروندان مسئولند این ها را جمع کنید، آن مال جوامعی است که آموزش پرورش درست حسابی دارد، رسانه آزاد دارد، مسئولان فرهنگ درست میسازند و غیره. راست میگوید اما نه همه اش را. که در جوامعی که آنقدر گل و بلبل است احتمالا اتفاقات وحشتناکی که کفه اش به سمت مردم سنگینی کند نمی افتد و کمتر نیاز است کسی بگوید مردم این تقصیر شماست. و همچنین این که آن ها هم یک شبه اوباما و مرکل کندی و لوتر کینگ بر سرشان نزول اجلال نکرده اند.  حاصل سالها تلاش و جنگ و هزینه دادن است. همان هزینه ای که اینجا کسی نمیخواهد بدهد و شمای روشنفکر هم تشویق میکنی مردم را به هزینه ندادن. به ادامه همان سیکل غلط.به این که همه چیز تقصیر مسئولان است.به این که اگر فلان و فلان و فلان و فلان و فلان وفلان درست بود ما هم اوضاع خوبی داشتیم و آدم های خوبی بودیم، تقصیر فلانی و فلانی است که اینیم. ماشاا… به تو انیشتین. از کرامات شیخ ما این است، عسل را خورد گفت شیرین است. شیک و مجلسی شده همان حرفی که در تاکسی میشنویم را استاتوس فیس بوک وپست وبلاگ میکنند. اصلا فرض کن معجزه شد و بی هزینه نخبه را رساندی به آن بالا بالا ها. میدانی چه میشود؟ مصدق و امیرکبیر را حتما باید از نزدیک ببینی تا بفهمی مشکل ما ربطی به دولت و دولت مرد ندارد؟

چیزی که واضح است این است که این مسئله خیلی شباهت به مسئله مرغ و تخم مرغ دارد. اول دولتمردان شایسته ای بسازیم که جامعه شایسته ای تربیت کنند یا جامعه شایسته ای بسازیم که دولتمرد شایسته تحویل دهد؟ مشخص است که جواب ندارد اما یک راه حل پراگماتیک جدی دارد. احتمالا تنها راه حل ممکن. از خود لعنتی ات شروع کن. این تنها کاری است که میتوانیم بکنیم. آدم بهتری باش. راهنما بزن. آشغال نریز. حقوق انسان ها را به آن ها یادآور شو و هزار مثال دیگر. این که بیاندازی گردن مسئولان مگر نه همان کاری است که از قبل مشروطه انجام میدهیم و هنوز هم درجا میزنیم؟ مردم برای گرفتن انگشتشان به سمت کسی غیر از خود استعداد کافی و تمایل ذاتی دارند. نیاز به استدلال های روشنفکرانه ما ندارند. آنها را متوجه خودشان کن، قول میدهم بهره سیاسی ای که دنبالش هستی، خودش بیاید.

نمیدانم چقدر منظورم را رساندم. میخواهم بگویم اصلا اهمیتی ندارد کدام جریان سیاسی شهرداری را در دست داشت، بازهم پلاسکو میریخت. حتا مهم نیست که زیر پرچم چه حکومتی زندگی میکنیم، چه حالت فعلی چه پهلوی چه سکولار بازهم پلاسکو میریخت. با ما مردم این پلاسکو و پلاسکو ها سرنوشت محتومی دارند. باید بریزند. تا برسیم به جایی که مجبور باشیم انگشت تقصیر را، رو به سمت خودمان بلند کنیم. و بعد در راستای بهتر شدن کاری بکنیم. صد البته که این مسئولان و غیره مقصرند اما آن ها برآمده از ما هستند، آنها در واقع ما هستیم. یک روح واحدیم. که در تک تک سلول های آن شهر نفس میکشد و گاهی فرومیریزد. برای هر تغییری از خودمان شروع کنیم.

پی نوشت: بعد از نوشتن این متن ویدیویی را دیدم که شهردار دوسال قبل درباره ساختمان پلاسکو هشدار میدهد و بخشی از استدلال های بالا را مطرح میکند. عجیب است. تقریبا هیچ قضاوتی ندارم.

ک ل پ س

آنچه که در فیلم های فرهادی تحت عنوان نشانه گذاری یا نمادگرایی میبینیم، غیرقابل انکار است. همانطور که فینچر در فایت‌کلاب یازده سپتامبر را پیشبینی کرده بود، تا سفره تئوری پردازان توطئه را پر رونق کند، میشد در فیلم آخر فرهادی هم نشانه های آنچه دیروز در پلاسکو اتفاق افتاد را  مشاهده کرد.ساختمانی در حال ریزش.

آنچه این میان دردناک است این که سینما را برای ارضا تخیلمان ساخته ایم. میخواهیم آنچه که در واقعیت نمیشود را در آن ببینیم. طبعا دنیای سینما قرار است دراماتیک‌تر از دنیای واقعی ما باشد. جالب آنچه که امروز برما اتفاق افتاده صدها مرتبه درام تر از هرفیلمی است که در این خاک ساخته شده، گویا آنها از آن سوی پرده نشسته اند و آنچه که بر ما میگذرد را نظاره میکنند.

کارگردان زندگی هم کارش را بلد است، بی‌تعارف نشانه ها را در چشممان فرو میکند. اولین ساختمانی که نماد تهران مدرن و ایران مدرن بود در روز روشن آتش میگیرد و فرو میریزد. به همین سادگی. فداکارترین هایمان و نجات دهندگان واقعی در زیر آوار مدفون میشوند و آنچه که میماند، ترکیبی از انسان هایی آمده اند بخشی از سیاه لشکر فیلم باشند. وجه مشترک همه شان هم دوربین است، بعضی‌شان دوربین موبایل، و بعضی دوربین صداوسیما. آه چه درام زیبا و دقیقی. ما به هیچ کارگردانی نیاز نداریم.

اکنون که این نوشته را مینویسم ۲۴ ساعت از که این اتفاق گذشته است و هنوز هیچکس از زیرآوار بیرون نیامده است. کاش دنیای ما مثل فیلم فارسی‌های قدیم پایان خوشی داشته باشد.

میگفت:

طرف رفته نشسته وسط آمریکا از اونجا و با ارزشهای اونجا اینجا رو تحلیل میکنه. یه بچه دبستانی بیشتر متوجه جغرافیا و شرایط حاکم بر جغرافیاست تا این رفیق های مدافع حقوق بشر ما. لق لقه ی زبونشم اینه که حق و حقیقت همه جا یکیه و ربطی به جغرافیا نداره. داره عزیزم، حقیقت ربط داره به جغرافیا و زمان. مثلا خود شما اگه چهل سال زودتر بدنیا میومدی احتمالا داشتی کنار توده ای ها به این نتیجه میرسیدی که تنها راه مبارزه بیدار کردن توده ی مردم بر علیه نظام شاهنشاهیه که راهش از همین آدم هایی میگذره که امروز داری فحششون میدی. من هم همین بودم احتمالا. میخوام بگم خدا پدر بچه های سیلیکن ولی رو نیامرزه که امکانات دیدن ینگه ی دنیا رو فراهم کردن، اما نگفتن ینگه ی دنیا چطور ینگه ی دنیا شده. که بعد امثال تو برن اونجا ببینن و بگن ااا چه خوب خفنه اینجا. چرا کشور خودمون رو اینطوری نکنیم. بعد هم شروع کنید به المان ها رو برداشتن و سعی در فرو کردن اون ها به جامعه. دموکراسی، حقوق بشر کوفت و زهرمار. مثل همه آرمانگراهای احمق دیگه تاریخ. غافل از این که لیبرال دموکراسی و حقوق بشر و خیلی چیز های دیگه در نتیجه ی توسعه حاصل میشن نه به قصد توسعه. وقتی تو بگی خب من میخوام به قصد توسعه اقتصادی و فرهنگی این آرمان رو بر جامعه حاکم کنم. فرقت با لنین و ابوبکر بغدادی خیلی خیلی کم میشه. تازه اون طفلیا لااقل دست به کمر خودشون گرفتن و بلند شدن. شما که میخواید یکی دیگه بیاد این کار رو براتون بکنه و افسار رو بده دست شما:)) . شما توسعه بده آرمان خودش میاد. شکم جامعه که سیر شد، بعد خودش فکر میکنه و حالا شاید هم یکم از آموزش های شما کمک گرفت، بعد خودش راه خودش رو پیدا میکنه. اصلا همین من رو اذیت میکنه. این که دموکراسی و حقوق بشر رو مثابه آرمان میبینید. با همون مایندست خاورمیانه ای تون میخواید دنیا رو تغییر بدید. افسار رو بگیر دستت، جامعه رو بزور بکش سمت خودت. نمیتونید تصور کنید که ممکنه راه حل های غیرسیاسی بلند مدت هم وجود داشته باشه. این میشه که برمیداری نامه مینویسی به ترامپ. غافل از این که این چیز های گل و گلابی که در غرب میبینید آرمان نیستند، یک شبه بوجود نیومدن، نتیجه سال ها تلاش و توسعه اند.به مرور، بوجود اومدن ظهور کردن بعد یه سری دانشگاهی بیکار نظریه ش رو نوشتن. جرج واشنگتن وازلین بدست ننشسته بالا سر آمریکا بگه خب کشور عزیزم امروز نوبت اینه که بفهمی اعدام چیز بدیه، اینم شیاف مخصوصش که تاییده اف دی ای هم داره. جالبه که خود آمریکایی هام هنوز نفهمیدن و شما میخواید این رو به جامعه ای که هنوز تو خیلی از جاهاش ساختار قبلیه ایش رو حفظ کرده بقبولونید.

خلاصه میخوام بگم به توده ای و انقلابی دهه چهل هرجی نیست. نه رسانه ای داشته، نه نمونه های خوبی در دسترسش بودن تو دنیا. هیچی به هیچی. تازه خیلی هم عملکرد مناسبی داشتن به نسبت منابعشون. ولی شما که گستره ی تاریخ و جغرافیا تو لپتاپ روی میزت در دسترسه کاش یکم بتونی بیشتر از توده ای دهه چهل بفهمی. نگو من فرق دارم. فقط ایدئولوژی تون فرق میکنه در روش آپگریدی صورت نگرفته. که تاسف برانگیزه. من آدمی نیستم که بخوام بگم لیبراریسم واقعی این نیست. نه . اگر بهش مثل آرمان نگاه کنی همینه. نامه مینویسی به ترامپ. همین قدر گند و احمقانه ست. نه تنها لیبراریسم بلکه هر آرمان سیاسی دیگه ای که وقتی پراگماتیک میشه . راه توسعه از پایین جامعه میگذره نه از بالاش.

مهاجرت از ویندوز به لینوکس: اسنوب نکن آقاجان

الان چند ماهه که به طور کامل از ویندوز به لینوکس مهاجرت کردم و در وب فارسی اونقدر مطلب درباره ی این مهاجرت پیدا میشه که من در توانم نباشه از نظر فنی چیزی بهش اضافه کنم، فقط حس کردم چند نکته رو که به ذهنم رسید بگم.

لینوکس عالیه. برای من مهمترین چیز در درابطه با یک او اس پرفورمنسش هست. سرعت بارگذاری و این ها. میشه گفت به نسبت ویندوز عالیه، ضمن این که دردسر های ویندوز رو هم نداره. تقریبا همه میدونن اگر هرچقدر هم از ویندوزمون مراقبت کنیم باز هم بعد یک مدت خود به خود کند میشه و مجبورید دوباره از اول اون رو نصب کنید. چنین چیزی در لینوکس وجود نداره. شل عالی و قدرتمند و از همه مهمتر فان هست. قابلیت های شخصی سازی هم اونقدر زیاده که شما عملا میتونید یک yourname os داشته باشید خیلی از اوقات.

همه این نکات رو اگر سرچ کنید به کررات بهشون برمیخورید. بسیار بسیار موضوعات بدیهی هستند اما همیشه یک موضوع من رو آزار داده. چرا با سیستم عاملون فخر میفروشیم؟

من قبول دارم لینوکس عالی هست. البته که ویندوز هم خیلی از اوقات فقط یه تیکه آشغاله اما واقعا گنو/لینوکس بدرد همه میخوره؟ یا این باعث میشه نقش ویندوز در روند کامپیوتری شدن دنیا رو از یاد ببریم؟ یا تمام محصولات مایکروسافتی که امروز داره پوست میندازه رو مسخره کنیم؟

من فلسفه ی متن باز رو متوجه میشم و بسیار هم بهش احترام میذارم. اما خیلی از آدم هایی که تو شبکه های اجتماعی یا دنیای واقعی وقتی به ویندوز میرسن پیف پیف اه اه میکنند، تا حالا یک خط کد آزاد هم منتشر نکردند. من این رو چیزی نمیدونم جز فخر فروشی یا اصطلاحا اسنوب کردن.

مثل این که با این که آهنگ کلاسیک گوش میکنید یا سینمای کلاسیک میبینید بخواید بگید من با شما ها فرق دارم.

موضوع دیگه اینه که اگر کارتون تولید محتوا باشه در لینوکس کار خیلی خیلی سختی خواهید داشت. نمیگم غیر ممکنه ولی مثلا اگر من یک آدم رو در جایگاه تولید محتوای شرکتی ببینم که از لینوکس استفاده میکنه، ازش سوالات زیادی خواهم پرسید. چون احتمالا از من خیلی توسعه دهنده تر و خوره کامپیوتر تر خواهد بود و این که چرا توسعه دهنده نیست حتما دلایل جذابی خواهد داشت. به نظرم ساده تر و افکتیوتر به نظر خواهد اومد که برای تولید محتوا اعم از تصویر، ویدیو، صوت و حتا متن از او اس های تجاری استفاده کنیم.

و به نظرم احمقانه هست که کسی رو به خاطر سیستم عاملی که استفاده میکنه قضاوت کنیم. یعنی چی؟ متوجه میشم. ما به عنوان موجود اجتماعی سعی میکنیم خودمون رو در قبیله های مختلف جا بدیم، با اکتساب صفات مربوط به اون مجموعه از انسان ها. اوکی قابل درکه ولی چرا این حجم از جاج و فخرفروشی برای استفاده از یک ابزار. من تفاوتی بین کسی که دعوای اپل و سامسونگ میکنه یا بخاطر داشتن آیفون خودش رو بهتر از بقیه میدونه با کسی که بخاطر سیستم عاملش چنین حسی نسبت به دیگران داره، نمیبینم.

ما با اسنوب کردن سعی در تثبیت و یا بهتر کردن جایگاه اجتماعی مون داریم. مثلا طرف مینویسه: من به فلان شاعر علاقه دارم ولی تو مقبره ش شعرش رو  نمیخونم چون شما قشر متوسط، بیسواد، بوگندو اونجا اون شاعر رو میخونید و من نمیخوام مثل شما باشم. یه سری زامبی پاچه خوارِ مسخ شده هم میان به به و چه چه میکنن. این عین فخر فروشیه، اوکی مشکلی نداره اگر کسی میخواد فخر بفروشه هرکس هم میخواد بخونه و تو لجنش دست و پا بزنه ولی من احترام زیادی نمیتونم قائل بشم برای این مجموعه آدم ها.مثالش تو دنیای خودمون اینه که من میدونم اگه با فتوشاپ کار کنم نتیجه خیلی روون تر و درست حسابی تر از گیمپ میشه، ولی نمیکنم چون شما بی سوادها از ویندوز استفاده میکنید، اینکار رو نمیکنم. ضمنا آدم آرمانگرایی هم نیستم و سابلایم رو هم با کرکش نصب میکنم. من به این میگم فخر فروشی.

داستان سیستم عامل هم همین هست: این ها فقط یکسری ابزار هستند برای بهتر کردن زندگی. بله بهتره که ابزار های بهتر رو تبلیغ کنیم اما به صورت همزمان بهتره که بدونیم هرکسی ابزار بهتر خودش رو پیدا میتونه بکنه. و ابزار ما، ما رو از دیگران بهتر نمیکنه. نتیجه ی استفاده ی ما از ابزار هست که تفاوت ایجاد میکنه. اگر دنبال بهتر بودن هستید (که چندان مهم نیست به نظرم) روی نتیجه تمرکز کنید نه پز دادن با ابزار ها.

آدم باید بلد باشد بگوید غلط کردم

من همیشه دغدغه این موضوع را داشته ام که مدیومی که برای زدن حرفم انتخاب میکنم، چه تاثیری بر پیام میگذارد. وبلاگ را انتخاب کرده‌م و شبکه های اجتماعی را از همین جهت تعطیل کردم. به نظرم اگر کتاب پخته ترین روش برای رساندن یک پیام باشد.توییتر در سر دیگر میشود سریع ترین روش. حالا در این بین به نظرم پست های بلند و تا حدی پادکست میتواند مدیایی مناسبی باشد تا هم زیاد عصر حجری دیده نشویم و هم تاثیر مدرنیسم بر پیام آنقدر نشود که پیام به کلی فراموش شود.

در پست قبل گفتم که پست بلند و همه جانبه را دوست دارم اما اعتراف میکنم که تحت تاثیر وبلاگ تیم اوربان بودم. این که بنشینی ته و توی یک ماجرا را کامل دربیاوری و بعد درباره اش بنویسی خیلی هم خوب است و حتا ممکن است. اما نکته ای که من در نظر نگرفتم این بود که وبلاگ نویسی شغل تمام وقت آنهاست و اینجا نمیتوان تمام وقت وبلاگ نویس بود. (این به این معنا نیست که در ایران از وبلاگ پول درنمی‌آید، چرا می‌آید خوب هم می‌آید اما به روشهای خیلی غیرمستقیم‌تر) و نتیجتا نمیشود وبلاگ نویس تمام وقت بود. من زیربار ایده نوشته پربار ماندم حقیقتا.

نه که نمیشود، از نظر زمانی حتا برای کسی که درگیر دوسه پروژه هم زمان است باز هم امکان دارد که چنین پست هایی بنویسد. اما از نظر حواسی نه. نوشتن خیال جمع و افکار درحال پرواز میخواهد. که متایی ست که این روزها در زندگی‌ام یافت نمی‌شود. به قول مهدی باید روی مدیتیشن بیشتر کار کنم.

بگذریم

اینها را گفتم که بگویم چرا انقدر بدقولم. البته وبلاگ نویس جماعت کلا بدقول است. یعنی بلا استثنا تمام وبلاگ نویسانی که من دنبال میکنم (چه داخلی چه خارجی) در ابعادی خیلی بزرگتر از ابعاد من، بدقول هستند. و حتا آن ها هم مثل من می‌آیند هی پست های توجیحی مینویسند و کامنت پاسخ میدهند که چرا نشد و چرا نتوانستند. واقعا عجیب است .نمیدانم چرا اینطوری میشود. کاش میشد در ابعاد بزرگتر بررسی کرد.

.البته سعی میکنم دیگر قول ندهم که اینطور مینویسم آنطور مینویسم. درباره فلان مینویسم و فلانطور بروز میشوم. این حرف ها و ایده ها میگذرد به هر حال، چیزی که میماند کلمه است. حالا حالا قرار است بنویسیم و تازه اول داستان است.

این یکی را من‌باب یک قول نمینویسم، همین در همین حد که یک پیشنهادش را پیش شما نگه دارم. اندک دوستانی که در تلگرام با هم در ارتباطیم میدانند حرفم که کمی طولانی شود دستم را میگذارم روی میکروفن و وراجی را شروع میکنم. به قول یحیی آلبوم بیرون میدهم برای  پاسخ به یک سوال ساده. به این فکر میکنم که همه پست هایی که فکر میکنم ارزششان بیشتر از یک پست است را در قالب پادکست منتشر کنم. چون حرف زدن از نوشتن ساده تر است. مثلا مقدار زیادی یادداشت در مورد چیزهای مختلف دارم که حاصل مقدار زیادی سرچ در کوچه پس کوچه های اینترنت، تجربه های خودم، کتاب هایی که خوانده ام است و فقط هست. سرهم کردنشان در قالب پست زمان بسیاری میبرد و برد کمی هم دارد. ترجیح میدهم آنها را ضبط کنم، هم آسان تر است هم برد بیشتری دارد که صد البته این قول نیست. صرفا دارم به این موضوع فکر میکنم.

همین اینهارا نوشتم که توجیحی باشد برای همه بدقولی ها و عذرخواهی.