مرثیه‌ای برای یک رویا : نسخه‌ی صوتی

بیشتر از یک سال و نیم پیش متنی را منتشر کردم تحت عنوان رکوئیم فور ا دریم یا مرثیه‌ای برای یک رویا. عنوانش را از فیلم درخشان آرن دارنوفسکی گرفته بودم. هرچند اشتراکات دو داستان کم است 🙂 اما عنوان واضح است که برای چه چیزی صحبت میکند. احساساتش واقعی هستند اما داستان آن فیکشن است.

آن زمان هنوز روی دامین قبلی بودم و کانال فاخر رادیو بلاگی‌ها (@radioblogiha) و وبلاگشان همان زمان زحمت تبدیل این متن به فایل صوتی را کشیدند. به طور غیر رسمی این اولین فایل صوتی منتشر شده از طریق این وبلاگ است و امیدوارم فتح البابی بشود برای ادامه‌ی مسیر و ساخت یک پادکست واقعی که احتمالا اسمش رادیو مینیموم باشد.

لانگ دیستنس

دانلود

“استیو جابز” شدن

پیش‌نوشت:‌ این نوشته با داستانی آغاز می‌شود که ناصردادگستر(نیمادادگستر) نقش بنیانی  درشکل‌گیری آن دارد. من ایشان را ندیده‌ام و هیچوقت فرصت تشکر نداشته‌ام. اما دیروز به شکل اتفاقی متوجه شدم که پروژه‌ی جدیدی را تحت عنوان بلاگیک آغاز کرده‌اند. خواستم همراه با توصیه این وبسایت ادای دینی هم به ایشان انجام بدهم و بگویم مشتری شماره‌یک پروژه‌ی جدیدم:)به نظرم گوشه‌ی خوبی از بازار را هدف گرفته‌اند و برایشان آرزوی موفقیت میکنم، همین.


یک سرچ ساده مسیر زندگی‌ام را عوض کرد. دوم دبیرستان بودم، یک روز صبح قبل از آغاز کلاس مهدی از مردن فردی به نام استیو جابز صحبت میکرد. نمیشناختمش. آن روزها سرم در اختراع و جشنواره‌ی خوارزمی و ایده‌پردازی بود. چند وقت بعد با یک اینترنت فوق‌العاده محدود سرچ کردم: استیو جابز. فهمیدم که کیست و متوجه شدم زندگی‌نامه‌ای از او چاپ شده است. سرچ کردم دانلود زندگی‌نامه استیوجابز. اولین لینک، متعلق به نارنجی بود. آخر شب بود، کتاب را گرفتم و لپتاب را بستم. فردا صبح در مدرسه با خوشحالی به مهدی گفتم: یه سایت دانلود کتاب پیدا کردم، انقدر باحاله مجانی کتاب‌های باحال خارجی رو ترجمه میکنه میذاره:). واکنش مهدی رادقیق یادم نیست اما من را مطلع کرد که نارنجی سایت دانلود کتاب نیست و اخبار تکنولوژی را پوشش میدهد و از آن روز به بعد من با دنیایی آشنا شدم که این روزها هرکاری که انجام میدهم به نوعی به آن ارتباط دارد.

قبول کنید در شانزده‌ سالگی زندگی‌نامه آدم کاریزماتیکی مثل جابز میتواند تاثیر بزرگی روی انسان بگذارد.  قضاوتم نکنید.بحثم در این مورد نیست. در مقدمه‌ای که آیزاکسون برای کتاب نوشته بود،‌ جمله‌ای بود که هنوز پس از چندسال گوشه‌ی ذهنم دنگ دنگ میکند:

زندگی نامه استیو جابز

فرض کنید وسط خاورمیانه نشسته‌اید در حالی که نهایت ایده‌ی آوانگاردتان جلوگیری از نشت گاز CO است، میخوانید انسانی در ینگه‌ی دنیا هفت‌تا صنعت را تکان داده. تمایلات کمونیستی هم ندارید سریع بچسبانید به پروپاگاندای سرمایه‌داری و خیال خودتان را راحت کنید. به خودتان میگویید: اوه، پسر اگه اون تونسته چرا من نه؟ اما هرچه که جلوتر میروید، میفهمید که برای تکان دادن هفت صنعت به چیزی بیشتر از تلاش و خلاقیت نیاز دارید.

این حرف سر یک بحث قدیمی را باز میکند. تلاش وپشتکار مهم تر است یا در زمان و مکان درست بودن؟ یا هردو؟

نسیم طالب و نظریه‌ی قوی سیاه را میشناسیم اما بگذارید یکبار دیگه به آن برگردیم:

قوی سیاه چیست؟ رویدادی نامنتظر با پیامدی عظیم که بعد از رخداد قابل تبیین و پیشبینی مینماید. به زبان ساده‌تر قوی سیاه سه ویژگی دارد: تقریبا غیر قابل پیشبینی است| پیامد های آن عظیم و بزرگند| بعد از رخداد افرادی پیدا میشوند که میتوانند ساعت‌ها از دلیل رخداد برایمان بگویند.

طالب در زمینه‌ی موفقیت یک جمله‌ی جالب دارد. میگوید با سخت کوشی میتوانید بی ام و سوار شوید، اما برای بردن جایزه‌ی نوبل یا شبیه به آن به چیزی بیشتر نیاز دارید.

آن چیز بیشتر همان قوی سیاه است. طالب معتقد است با این که تلاش لازم است اما برای موفقیت های غیر معمول باید کمی هم شانس بیاورید و با قوی سیاه برخورد کنید تا در مکان زمان درست باشید. بگذارید باهم ببینیم:

قوی سیاه نسیم طالب
بیشتر شکل مرغابی سیاه شده:)

شما همه افراد بیرون از دایره را بگیرید مثلا انسان های خلاق و پر تلاش متولد ۱۹۵۰ که در جایی غیر از کالیفرنیا بدنیا آمده‌اند و طبعا استیو جابز نشده اند. آن قوی سیاه هم مثلا زمان آغاز به صرفه شدن ساخت پردازنده های سیلیکونی در کالیفرنیا است. آقای توی دایره را که نمیخواهد معرفی کنم؟

استیو جابز با یک فرصت یگانه برخورد کرد اما از آن مهمتر انسانی مناسب برای استفاده از آن فرصت بود. چرا که هزاران انسان بیست و یک ساله‌ی دیگر هم در آن روزهادر کالیفرنیا زندگی میکردند.

در نسخه‌ی ایرانی میتوانیم مثلا بگوییم، برادران محمدی در در زمان، مکان صحیح ایستاده بودند و اگر ماهم بودیم میتوانستیم دیجیکالا بسازیم. قوت قلب دهنده است اما نگران کننده هم هست. هم زمان با برادران محمدی هزاران انسان ۲۵ ساله‌ی دیگر در تهران زندگی میکردند. که بخش بزرگی از آن‌ها احتمالا سرمایه بیشتری از برادران محمدی داشتند. دانشگاه هاروارد سال ۲۰۰۴ هزاران جوان بیست ساله داشت اما یک زاکربرگ داریم.

تا اینجا ما دو چیز را متوجه شدیم. برای موفقیت extraordinary به دو چیز نیاز داریم: کوالیفای بودن برای استفاده از فرصت قوی سیاه (که به زبان ساده میشود همان تلاش و خلاقیت برای استفاده از فرصتها)و خود قوی سیاه(یا همان فرصتها)

خب تا اینجا موضوع جدیدی گفته نشد. برای موفقیت باید تلاش کنید، حواستان به فرصت ها باشد و شانس بیاورید. به نظر من نظر طالب درست و نزدیک به حقیقت است. اما مدلی که در بالا کشیدم خیلی با حقیقت فاصله دارد.

ما در چنین دنیایی زندگی میکنیم:

قوی سیاه

حقیقت این است که دنیا در هر زمان و مکانی که ایستاده باشیم در هر لحظه‌ای پر از فرصت‌ها و قوهای سیاه مثبتی است که ما میتوانیم آن‌ها را ببینیم یا نبینیم.

برگردیم به مثال اول: استیو جابز از فرصت استفاده کرد، اما انقلاب کامپیوتری یک فرصت یگانه نبود. هزاران شرکت بزرگی که امروز به عنوان غول نرم افزاری میشناسیم هم همان روزها تاسیس شدند توسط افرادی که توانستند از دایره‌ی فرصت اطرافشان استفاده کنند. ادوبی، اوراکل مایکروسافت اچ پی الکترونیک آرتز و… . اصلا بیاییم همان تاریخ در ایران. تاریخ تاسیس کاله یا دلپذیر را میتوانید نگاه کنید. اصلا از اینها بکشیم بیرون. فیروز نادری متولد ۱۹۴۶ در ایران تقریبا میشود گفت هم‌دوره با استیو جابز. الان کجاست؟ در ۱۹۴۶ چند نوزاد پسر در ایران بدنیا آمدند؟ مثال‌ها در این مورد هیچ وقت تمام نمیشوند.

دو نکته وجود دارد:

یک: با تمرکز روی استیوجابز شدن یا ایلان ماسک شدن یا دیجی کالای بعدی شدن خودمان را از هزاران فرصتی که همین الان در کنارمان وجود دارد محروم میکنیم. دنبال کردن مسیر موفقیت دیگر افراد به موفقیت ما منجر نمیشود. هیچ کس جز شما در این لحظه از تاریخ زندگی نکرده است، پس هرکس باید قوی سیاه خودش را پیدا کند. استیوجابز زندگی کرده و مرده است. دیجی کالا ساخته شده است.

دو: تلخ است اما همین الان  که من در حال نوشتن این سطور هستم یا شما در حال خواندن آن، افرادی هستند که دارند از فرصت هایی که در مقابل ما هم وجود داشته است نهایت استفاده را میبرند تا ده سال دیگراخبار کارهای آنان را در اینترنت بخوانیم. درست که ما برای موفقیت به شانس نیاز داریم اما اگر به اندازه کافی تلاش کنیم: مقادیری زیادی شانس و قوی سیاه در دنیا وجود دارد که میتوانیم از آنها استفاده کنیم. بله هیچکس دوباره استیو جابز نمیشود و هیچ شرکتی دیجیکالا نمیشود اما دقیقا نکته هم همینجاست. هرکس باید مسیر خودش را، فرصت‌های خودش را و قوی سیاه خودش را پیدا کند. آن ها تمام نمیشوند هر لحظه که تصمیم بگیرید میتوانید چندتایی از آنها را پیدا کنید.

از هفت صنعتی که در مقدمه‌ی کتاب زندگی نامه استیو جابز نام برده شده، سه تا از آنها حداقل یکبار دیگر در این سالها از ریشه تغییر کرده‌اند (موسیقی، نشرو تبلت‌ها که در حال از بین رفتنند) و باقی هم روز به روز در حال تغییر شکل دادن هستند توسط افرادی که نامشان استیو جابز نیست و شرکت‌هایی که نامشان اپل نیست. باید مسیر خودمان را پیدا کنیم.

استیو جابز

پیتر ثیل جایی در مورد ایلان ماسک میگفت: او مارا شرمنده کرده است. ما سالها میگفتیم صنعت انرژی های نو مال لوزرهاست، هیچکدام از آن‌ها نمیتوانند بدون کمک‌های دولتی زنده بمانند. اما اون نه تنها شرکت‌هایی ساخت که روی پای خودشان می‌ایستند بلکه در حال جابجا کردن مرزهای آنهاست.

دقت کنید که کارهایی که ماسک در تسلا و اسپیس ایکس انجام میدهد را سالها پیش هم میتوانستیم انجام دهیم اما کسی از آن قوی سیاه ها استفاده نکرده بود. بله ماسک بسیار خوش شانس است اما خوش شانس در داشتن بصیرتی برای دیدن فرصت‌های تاریخی.

در هر لحظه‌ای که نفس میکشیم فرصت‌ها وجود دارند. آن ها همه جا هستند. باید یادبگیریم چگونه قوهای سیاه را شکار کنیم. آن هایی را که خوش شانس مینامیم، خیلی از اوقات شکارچی‌های مناسبی بوده‌اند.شکارچی های برای قوهای سیاه.

بی‌خیال آقای شوپنهاور: در باب حکمت زندگی

پیش نوشت : من تا به حال برای هیچکدام از نوشته های این وبلاگ اندازه‌ی این یکی زمان نبرده است. همیشه میدانسته‌ام چه مینویسم حاصل را میسپرده‌ام به همخوابی دست و کیبرد اما اینبار بارها از روی صندلی‌م بلند شدم قدم زدم، در کمال تعجب کتابهایی را دوباره و دوباره باز کردم. این نوشته را مثل همه نوشته‌های دیگر نظرات شخصی نویسنده‌ی آن درباره‌ی موضوع بدانید. وحی الهی نیست و قابل بحث و بررسی است. از ابراز مخالفت نهراسید که سنتز ایده‌ها در جریان مباحثه شکل میگیرد.

اولین آشنایی من با شوپنهاور در جریان خواندن کتاب درمان شوپنهاور اروین یالوم بود. در آن کتاب نویسنده به موازات داستان رمان زندگی‌ شخصی شوپنهاور را هم به تفصیل تعریف میکند. کمی بعدتر هنرهمیشه برحق بودن اورا نگاهی سرسری انداختم و در لیست خواندن گذاشتم. آلن دوباتن هم در کتاب تسلی بخشی های فلسفه بخشی از کتاب را به شوپنهاور و بخشی را بر اثری که شوپنهاور بر نیچه گذاشت اختصاص میدهد. همه‌ی این‌ها از شوپنهاور تصویری را در ذهن من بوجود آورده بود که در دو کلمه خلاصه میشد. فیلسوفی درخشان و بدبین و بدبیار. درواقع من بیشتر از آن که افکارش را بدانم زندگی‌اش را میدانستم. تا همین هفته‌ی پیش که به شکل مستقیم شروع به خواندن اثری کردم که آرتور شوپنهاور را به شهرت رساند. درباب حکمت زندگی.

آرتور شوپنهاور
این یکبار رو از روی ظاهر قضاوت کنید:)

کتاب من را آزرد. از سه جبهه. جبهه اول نارسیسیم یا خودشیفتگی شدید شوپنهاور بود که در جای جای کتاب میشد اثرش را دید. لحنی که شوپنهاور در مورد مردم عادی صحبت میکرد و بعد خودش را از آنها جدا میکرد، سخت آزاردهنده بود. فرق بازگشت به تجربه‌ی شخصی و تعریف داستان با خودشیفتگی را به راحتی میشود تشخیص داد و آنچه که من در این کتاب دیدم از جنس مورد دوم بود. این را داشته باشید باز به آن برمیگردیم.

مورد دوم که به هیچ وجه نمیشود گفت مشکل شوپنهاور است، مطرح کردن موضوعاتی بود که امروز علم در آن زمینه‌ها به حداقل دست‌آوردهایی رسیده است. مثلا در مورد نحوه‌ی کارکرد مغز و هورمون‌ها. این که شوپنهاور این چیزها را نمیدانسته هیچ ایرادی ندارد طبعا. احتمالا مخاطب دویست سال آینده هم اگر گذرش به چرندیات این وبلاگ بیفتد، خیلی از این‌ها را در تناقض با دانش روزش بداند، مطلقا ایرادی ندارد. اما موضوع اینجاست که وقتی برخی از استدلال‌های مطرح شده در کتاب، برپایه‌ی همان پیش‌فرض‌های غیرعلمی و بعضا نادرست بالا آمده‌اند، سخت میشود به آن‌ها وقع نهاد.

مورد سوم که من را آزار داد نظرات شوپنهاور در مورد نژادهای دیگر و زنان بود. بله میدانم امروز من انسان روشنفکر قرن ۲۱ هستم و زمان شوپنهاور این تفکرات به این شدت وجود نداشته است. اما در زمان حیات ایشان فمنیسم اشکال اولیه‌اش را پیدا کرده بود و فکر میکنم فیلسوفی که به جدا بودن از جامعه‌اش مینازد، مشکل چندانی نداشته باشد که بتواند در مورد موضوعات اجتماعی به باوری بهتر از باور عوام برسد.

 

شوپنهاور عضلات فکری قدرتمند و توان استدلالی بالایی دارد اما آیا هرچه که میگوید لزوما درست است؟ یک سوال دیگر: آیا داشتن توان فکری خود به خودباید  ما را در مورد عقلانی بودن و مفید فایده بودن افکار افراد مطمئن کند؟  پس این همه متفکران نیرومند که سالها از نیروی فکرشان برای تئوریزه کردن حکومت خودکامگان استفاده کردند، حقیقت را میگفته‌اند؟ یک پله بالاتر، متفکرانی که با تئوری‌هایشان سالها ملت‌هایی را به قهقرا برده اند چه؟

به نظر من همانطور که داشتن عضلات قوی، نشان از پهلوانی یک فرد ندارد، توان تفکرهم لزوما به خیر وحقیقت منجر نمیشود. شوپنهاور فیلسوفی قدرتمند اما آیا درباره‌ی زندگی بهترین راه حل ها را دارد؟ نه. معلم موفقیت سر کوچه‌ احتمالا درس‌های بهتری برای زندگی شخصی دارد.

 

اذهان قدرتمند نیرویی بزرگ برای توجیه احساساتشان دارند. آنقدر بزرگ که حتی خودشان هم ممکن است گول آن را بخورند. شعبانعلی را اکثر خوانندگان اینجا میشناسند. چندروز پیش جایی نوشته بود که در جوانی وقتی شجریان میشنیده‌ام میگفته‌ام که این عزیزان موسیقی سنتی اگر حرفی داشتند همان ابتدا میزده‌اند و این مقدار انرژی و زمان را از خودشان و ما نمیگرفته اند و منابع را هدر نمیداده‌اند. یک لحظه به این جمله دقت کنید. اوه. اگر مثل من زیاد از موسیقی سنتی لذت نمیبرید و حس خوبی به آن ندارید، این جمله چه لباس منطقی و فاخری تن یک احساس شخصی میکند. نه؟ حالا البته شعبانعلی میگوید: امروز که با آن آثار ارتباط برقرار میکنم از همان چهار دقیقه اولیه بدون کلام لذت بیشتری میبرم. آیا این حرف جدید حرف قبلی را نقض میکند؟ هنوز هم ترک‌های شجریان در حال هدر دادن منبع زمانند و هیپ هاپ نمیخوانند. پس چه چیزی تغییر کرده است؟ احساس شخصی شعبانعلی درباره‌ی آن موسیقی‌ها. متوجه شدید؟

 

به نظرم نود درصد حرف‌ّهای شوپنهاور درباره‌ی حکمت زندگی از همین جنس‌ند. لباس منطق تن احساسات شخصی‌اش کرده. احساسات ما از هورمون‌های مان نشات میگیرد، هورمون‌ها و ناکامی‌های محیطی با شوپنهاور خوب تا نکرده‌اند و ذهن او نظامی از معنا را برپایه‌ی احساسات شخصی‌اش برپا کرده است که به هیچ دردی نمیخورد. همین شوپنهاور اگر میتوانست زندگی با کامیابی بیشتری داشته باشد، کتاب دیگری درباب حکمت زندگی مینوشت.این را من نمیگویم نیچه میگوید. و صد البته زندگی‌نامه خود شوپنهاور.

نیچه یکی از بزرگترین نام‌هایی است که از شوپنهاور تاثیر پذیرفته است. در جوانی کتاب‌های اورا میخواند و سخت مجذوب آن‌ها میشود. سعی میکند زندگی‌اش را برپایه‌ی تئوری اصلی شوپنهاور بچیند:

از آنجا که رضایت خاطر توهمی بیش نیست و همیشه در جستجوی رضایت و شادکامی باید به خودمان رنج هموار کنیم، پس تمام تلاش انسان باید در راستای کمینه کردن درد و رنج باشد، نه تلاش مذبوحانه برای رسیدن به شادکامی.

 

ترجمه‌ی این حکمت در میدان عمل میشود زندگی خود شوپنهاور. تمام عمر خود را در آپارتمان کوچک خود گذراند با هیچکس ارتباط نگرفت، خودش را به کارهای به اصطلاح عوامانه نیالود و با ارثیه‌ی اندکش روزگار گذراند و به دنیا فحش‌های فلسفی داد. نیچه هم در جوانی همین راه را در پیش میگیرد. البته که نه تا انتها. پس از ده سال به دعوت یک روشنفکر ایتالیایی ثروتمند راهی ایتالیا میشود و چند هفته ای را در آنجا غذای خوب میخورد، به طبیعت میرود و با دختران زیبارو معاشرت میکند.پس از این تجربه او به تدریج تغییر عقیده میدهد.این همان چیزی است که به آن اثر شرایط و هورمون‌ها میگویم. در یکی از نامه‌هایش به دوستانش مینویسد:

مخالفت با تعالیم شوپنهاور بزرگ؟ تقریبا در تمام مسائل اصلی با او مخالفم.

 

آن سفر و تجربیات بعدی نیچه تاثیر عمیقی روی افکار آینده‌اش میگذارند. او روش شوپنهاور را به پنهان شدن گوزنی خجالتی در جنگل تشبیه میکند. بعدا به اعتقادش بر درهم آمیخته بودن و رنج ولذت پافشاری میکند و میگوید برای رسیدن به بزرگترین لذت‌ها باید از بزرگترین رنج‌ّها گذشت و این هیچ ایرادی ندارد. او افرادی عملگرایی مانند گوته را که هم در دنیای واقعی کار میکنند و موفقیت کسب میکنند و هم در دنیای اندیشه ردپای خود را به جا میگذارند را میستاید.

در حالی که شوپنهاور در آثارش به گوته مستقیم و غیر مستقیم میتازد، حال این که دلیل اصلی آن تاختن‌ها در دنیای واقعی، رابطه‌ی خوب مادر شوپنهاور با گوته و برگزاری مهمانی های زیاد با همراهی او بوده است. من روانشناس نیستم اما تقریبا میتوان ردپای هر‌آنچه که شوپنهاور درباره‌ی زندگی گفته است را در زندگی واقعی‌اش پیدا کرد.

مثلا در مورد زنان. او مقالاتی دارد با عنوان در باب زنان و طبعا از هرگونه تاختن بر آنها(انگار که یک گونه‌ی دیگری از جاندارانند) فروگذار نکرده است. حال این که میتوان ریشه‌ی آن را در رابطه با مادرش جستجو کرد، در واقع هر زنی که وارد زندگی او شده بود به نوعی اورا آزرده بود. با این که توصیه نمیکنم میتوانید آن مقالات را بخوانید و ببینید چطور لباس منطق تن احساساتش میکند حال این که خود ایشان در انتهای عمرش وقتی اقبال به او رو میکند و با زنان نیکی آشنا میشود:

آرتور شوپنهاور| تسلی بخشی های فلسفه
تسلی بخشی های فلسفه

من از افکار فلسفی شوپنهاور چیزی نمیفهمم اما در مورد حرفهای عمومی‌ترش میدانم که برای زندگی نسخه‌های خوبی نپیچیده است. اگر من از موسیقی سنتی خوشم نیاید و حرف شعبانعلی را در جیبم بگذارم هیچ اشکالی ندارد اما اگر نمیتوانم با زنان ارتباط برقرار کنم و درباره‌شان استروتایپ‌های پلاسیده دارم و حرفهای شوپنهاور  خوشایند مزاجم می‌آیند، خطرناک است. توجیهات شوپنهاور برای تنبلی خطرناک است. تمسخر و تحقیر عملگرایی و دور شدن از زندگی واقعی خطرناک است. من این‌ها را نپسندیدم و کتاب شوپنهاور را هم توصیه نمیکنم. به نظرم قبل از خواندن آثار او نیاز داریم که بررسی روانشناختی از او بخوانیم و داشته باشیم.  فکر میکنم ناکامی های او در زندگی شخصی و ترکیب آن با ذهن قدرتمندش خانه‌ای از معنا ساخته است که نه تنها مفید نیست بلکه میتواند ما را از فرصت زندگی محروم کند.

فعلا همین.

 

آیا دیجی‌کالا فیدیبو را خریده است؟

درگذشته در موارد گوناگون درباره‌ی دیجی کالا نوشته‌ام. دیجی‌کالا را درواقع میتوان ناشری دانست که به شکل اینترنتی محصولاتی را هم میفروشد. طبعا میدانید که آمازون بزرگترین فروشگاه اینترنتی جهان کارش را با کتاب فروشی شروع کرد و امروز کیندل‌هایش یکی از منطقی‌ترین راه‌ّها برای خواندن کتاب الکترونیکی است. طبعا دور از انتظار نبود که دیجی‌کالا به عنوان یکی از بزرگترین ناشران محتوای متنی در ایران به حوزه‌ی کتاب الکترونیک هم سرکی بکشد.

چند روز پیش در حال گشت‌زنی در دیجی کالا بودم که با تصویر زیر به چشمم خورد:دیجی کالا فیدیبوآرم فیدیبو در کنار دیجی استایل و دیگر بخش‌های دیجی کالا قرار داشت و با کلیک روی آن به سایت فیدیبو میرسیدم. کمی بیشتر سرچ کردم که شاید کسی درباره‌ی دلیل این موضوع نوشته باشد که تنها چیزی که برخوردم تصویر زیر بود:

دیجی کالا مگ

تصویر بالا را در این لینک میتوانید ببینید.

سناریوهایی که به ذهن من میرسند یکی از این دو است:

۱- دیجی کالا فیدیبو را به طور کامل خریده است.

۲- دیجی کالا بخشی از سهام فیدیبو را خریده‌است و آنها همکاری مشترک آغاز کرده‌اند.

نه دی دیجی کالا و نه در فیدیبو به هیچکدام از این‌ها به صراحت اشاره نشده بود(یا من ندیدم) به هر کدام از موارد بالا که باشد به نظرمن خوشحال کننده و مسرت آمیز است. برای استارت آپ‌های موفق دو اتفاق می‌افتد، یا سهامشان عمومی میشود و یا توسط شرکت بزرگتری خریداری میشوند. مورد اول که تا به حال برای استارت آپ‌های ایرانی اتفاق نیفتاده است(یا من خبر ندارم؟!) و امیدوارم که آن روز برای شرکت‌های موفقمان چندان دور نباشد. اما مورد دوم یعنی خریداری شدن توسط شرکت‌های بزرگ احتمالا به کررات اتفاق افتاده است اما متاسفانه کمتر رسانه‌ای می‌شود، مثل همین مورد.

طبعا با توجه به شرایط ایران، عدم شفافیت در این زمینه‌ها میتواند کاملا قابل درک باشد و در آمریکاهم خیلی از خریدها بی سروصدا انجام می‌شود. اما به نظرم اگر با یک دامنه‌ی نه چندان وسیع و با جزئیات نه چندان زیاد این خرید‌ّها رسانه‌ای شود، میتواند جانی به موجود نوپایی بدهد که به آن اکوسیستم استارت آپی میگوییم. البته که من یک استارت آپ هفتصد میلیون دلاری را مدیریت نمیکنم و از چالش‌های پیشرویشان خبر ندارم و این حرف‌ها زیاده گوییست.

به عنوان تجربه‌ی شخصی هم باید بگویم که من مشتری هردو شرکت هستم و رضایت زیادی از خدمتشان دارم. خوشحال‌تر میشوم اگر این همکاری یا خرید منجر به بزرگتر و جامع‌تر شدن مخزن کتاب‌های فیدیبو شود، تا همانطور که مطمئنیم هر کتابی را در آمازون پیدا میکنیم، مطمئن شویم در فیدیبو هم میتوان آنها را پیدا کرد.شکل‌گیری فیدیبو داستان جالبی هم دارد که اگر خواستید با یک سرچ ساده در دسترستان خواهد.

طبعا من خبرنگار نیستم و اینجا وبلاگ خبری نیست وگرنه پرسیدن از دوستان شاغل در درون دیجی‌کالا کار سختی نبود، اما میتوانم تصور کنم افرادی اطلاعات موثقی داشته باشند و بخواهند در کامنت‌ها مطرح کنند 😉 . ای کاش سایت‌های فناوری در کنار  شایعات آیفون بعدی فرصتی پیدا کنند که به اخبار استارت آپ های داخل هم بپردازند. یا حداقل دیجی‌کالامگ خبر یا پرونده‌ای را در این زمینه کار کند.

 

آپدیت: لینک مصاحبه مجید قاسمی درباره‌ی واگذاری( + و +)

شیطان در جزئیات است؛ درباره‌ی اهمیت پرداخت به جزئیات

قبل از عید با یحیی روی پروژه‌ای کار میکردیم. لوگو را قبل از آماده شدن کلیت ماجرا آماده کردم. طراح نیستم اما باید کار انجام میشد.برای یکی از آبجکت‌های لوگو بین دو هگزای خیلی نزدیک به هم مردد بودم.دو سایه مختلف از رنگ زرد بود. تصویر را برای یحیی فرستادم و گفتم نظرت را بگو. گفت چه فرقی میکند؟ چرا وقت را روی جزییات تلف میکنی وقتی هنوز ستون اصلی پروژه مانده است. حق صد در صد با یحیی بود. اما این من را به میزان زیادی به فکر فرو برد.جزئیات چقدر اهمیت دارند؟ آیا نقطه‌ی بهینه‌ای برای اهمیت دادن به جزئیات وجود دارند؟ اصلا آیا همیشه دقت در جزئیات لازم است؟ جزئیات در کدام درجه از اهمیت قرار دارند؟

شیطان در جزییات است
فیفتی شیدز آف یلو:))

قانونی داریم به اسم اصل پارتو (۸۰/۲۰). احتمالا شنیده باشید. اصل پارتو برای توضیح یک پدیده ساخته شده‌است. ۲۰ درصد از یک مجموعه هشتاد درصد منابع آن را صرف میکنند. یا مثلا هشتاد درصد رخداد ها را بیست درصد دلایل بوجود می‌آورند.

به عنوان مثال نود درصد درآمد گوگل از یک محصولش(موتورجستجو) بدست می‌آید. بیست درصد از کارهایمان هشتاد درصد ازوقتمان را میگیرند و بالعکس. همانطور که گفتم نسیم طالب در قوی سیاه پارا فراتر میگذارد و میگوید اصل پارتو بر زیرمجموعه‌ی خود هم اعمال میشود. مثلا فرض کنید: صد نفر انسان داریم و یک صد میلیون تومان پول. به احتمال زیادی بیست نفر حدود  هشتاد میلیون تومان از کل پول را در اختیار دارند و هشتاد نفر باقی مانده باقی پول را. حالا همان بیست نفر با هشتاد ملیون سرمایه یک مجموعه جدید است.که باز هم قانون پارتو بر آن اعمال میشود. یعنی بیست درصد مجموعه ( ۴ نفر) حدود ۶۴ میلیون تومان(هشتاد درصد از هشتاد میلیون) از پول را در اختیار دارد. و قص علی هذه.یعنی در واقع قانون پارتو میتواند ۱/۵۰ باشد. که هست.

حدود هفتاد میلیون نفر(یک درصد جمعیت جهان) نزدیک به نیمی از تمام سرمایه دنیا را در دست دارند. اندروید ۹۰ درصد اکوسیستم موبایل را تسخیر کرده است و ده درصد باقی مانده بین ده‌ها سیستم عامل دیگر تقسیم شده است. که از این ده درصد ۹/۹۹درصد آن سهم سیستم عامل اپل است.

یا ۹۰ درصد سود کل صنعت تولید موبایل به جیب اپل میرود و باقی آن بین باقی تولید کنندگان توزیع میشود. تقریبا هرجا را که نگاه کنید اثرات اصل پارتو را میبینید.فروش فیلم‌ و کتاب. آمار دانلود نرم افزار ها. پراکندگی گیاهان و گونه‌های طبیعی.حتا در فضا و کهکشان‌ها و قوانین فیزیک هم میتوان مصادیقش را پیدا کرد. حالا این چه ربطی به جزئیات دارد؟ صبور باشید می‌رسیم.

حال که فهمیدیم اصل پارتو چیست میتوانیم از آن به ریشه‌ی یک حکمت قدیمی برسیم. برنده همه چیز را می‌برد(Winner take it all ) و واقعا هم همینطور است. توضیح علت آن ساده است. بگذارید از معروف‌ترین مثال این حوزه شروع کنیم:

دو گیاه را در نظر بگیرید در کنار هم. هردو برای بیشتر بهره مند شدن از نور خورشید با هم رقابت میکنند. فرض کنید گیاه شماره ۲ به هر دلیلی(درمورد دلیل جلوتر بحث میکنیم) از گیاه دیگر اندکی بیشتر نور بگیرد، این میزان اندک باعث میشود گیاه شماره دو اندکی بیشتر رشد کند و این رشد خود فرصتی میشود برای نور گیری بیشتر و رشد بیشتر و یک چرخه فیدبک مثبت ایجاد میشود. طولی نمیکشد که گیاه شماره دو اختلاف چشم گیری با گیاه شماره یک پیدا میکند و بسیار بهتر و بیشتر میتواند گرده افشانی کند و نتیجتا این برتری اندک باعث میشود جنگلی که در آینده شکل میگیرد هشتاد درصد آن از نوادگان گیاه شماره دو باشند. (ظاهرا در آمازون با همه گوناگونی‌ش چنین شرایطی حاکم است). مسئله را بیاوریم در دنیای واقعی.

فیسبوک به عنوان یک غول فناوری در ابتدا صرفا و صرفا یک شبکه‌ی اجتماعی بود،برتری مکان زمانی فیسبوک نسبت اینستاگرام، واتس اپ و احتمالا هر شبکه‌ی اجتماعی دیگری در آینده باعث میشود که بتواند همه شبکه‌های اجتماعی دیگر را بخرد و سهمش را از بازار افزایش بدهد. در واقع یک برتری جزئی در گذر زمان تبدیل به یک حاشیه‌ی امن با رقیبان میشود و به این شکل است که برنده همه چیز را میبرد. سود فیسبوک از همه شبکه‌ی‌ های اجتماعی که میخرد سرمایه گذاری میشود در تکنولوژی‌های آینده و فاصله بیشتر و بیشتر میشود.

پس دیدیم یک برتری جزئی در طول زمان تبدیل به یک عامل برتری عظیم میشود که میتواند سرنوشت برنده و بازنده را تعیین کند. خب این عامل برتری چیست و کجاست؟ اگر صادق و واقع‌بین باشیم خیلی از اوقات این برتری بر اثر شانس (randomness) اتفاق می‌افتد و قابل پیشبینی نیست. سیستم عامل و محصولات اپل ده‌ها برابر از محصولات مایکروسافت کیفیت بیشتری داشتند اما یک تفاوت در استراتژی بر خلاف انتظار یکی را برنده و دیگری را بازنده‌ی عصر دسکتاپ کرد در حالی که همان استراتژی ها در دنیای موبایل کاملا منجر به نتیجه عکس شدند. پس این برتری خفیف و جزئی خیلی از اوقات از کنترل ما خارج است، غیرقابل پیشبینی است و به عبارتی یک قوی سیاه است. همه‌ی بچه هایی که امروز در بیمارستان سینای مشهد بدنیا می‌آیند در ظاهر برابرند. اما اندک تفاوتی در هوش یا ثروت خانوادگی یا یک اتفاق ساده در روند زندگی‌شان مثل ردشدن یا نشدن از یک خیابان میتواند باعث شود یکی از آنها از ناسا سردربیاورد و دیگری از جوب. و خبر بد این که قابل پیشبینی هم نیست.اما آیا همیشه این برتری خارج از کنترل ماست؟ به نظر من نه.

اینجاست که پای جزئیات به میان می‌آید. به نظرم پرداخت جزئیات در محصول میتواند همان برتری خفیف یک درصدی باشد که در بلند مدت میتواند همه رقیبان را به زانو درآورد. مهم است که این موضوع را دقیق‌تر تعریف کنم. به شکل خاص دو موضوع مد نظرم نیست.

یک: پرداخت به جزئیات یک محصول چرت یا پرت از بازار نمیتواند عامل موفقیت محصول باشد. برای موفق شدن صدها عامل بیرونی و درونی نقش دارد. اما اگر عوامل دیگر فراهم باشند پرداخت به جزئیات میتواند به بولد شدن مزیت رقابتی ما کمک کند.

دو: پرداخت به جزئیات اولویت دارد. اما اگر به دلیل اولویت بیش از اندازه دادن به جزئیات محصولی دیر به بازار برسد، منابعش تمام شود یا به هرنوعی به دلیل پرداخت بیش از حد به جزئیات شکست بخورد، مدیرپروژه مقصر است. مثل مثال اول متن. اگر اصرار بیش از اندازه باعث شود

پس به نظر من جزئیات اولویت بالایی دارند اما باید بتوانیم نقطه‌ی بهینه را پیدا کنیم. اپل ارزشمندترین شرکت دنیا برپایه‌ی توجه به جزئیات تبدیل به اپل شده است. همه میدانیم از نظر فناوری و نیروی متخصص تفاوت زیادی میان آنچه گوگل مایکروسافت یا فیسبوک دارند با اپل نیست. حتا در خیلی از میدان‌ها میتوان اپل را عقب‌تر دانست اما همین توجه دیوانه‌وار به جزئیاتی که میراث جابز است، اپل را با دویست میلیارد دلار ارزش بیشتر نسبت به رقیب دوم، ارزشمندترین کمپانی تاریخ بشریت کرده است.

تیم ملی ایران این روزها موفق‌ترین روزهای تاریخش را با کارلوس کیروش میگذراند. نقل معروفی از او وجود دارد در مورد جزئیات. میگوید: در انگلستان همه باشگاه‌ها ورزشگاه اختصاصی دارند. چهار باشگاه بزرگ تقریبا پول برای خریدن هربازیکن و مربی‌ای را دارند و همه از حمایت هوادارانشان برخوردارند. اما میدانید کدام تیم میتواند قهرمان شود؟ همان تیمی که به جزئیات بیشتر اهمیت میدهد. جزئیات، جزئیات، جزئیات.

یا به عنوان مثالی بیشتر از فوتبال این پست یک پزشک را درباره قهرمانی آلمان در جام جهانی گذشته و توجه دیوانه‌وار آنها به جزئیات را بخوانید.

از نقل کیروش و فوتبال برداشت مثبتی میتوان کرد. در شرایط برابر در بازار آزاد و رقابتی جزئیات میتواند باعث برتری حداقلی ما شود. و ظاهرا در جهانی که ما زندگی میکنیم، برتری‌های حداقلی به پیروزی‌های بزرگ منجر میشوند. به قول فرنگی‌ها شیطان در جزئیات است. و احتمالا شانس هم می‌آورد:))