به بهانه شعار اسنپ آمریکایی: شغل جایگزین شده، پس داده نمیشود.

خبر را همه میدانیم. راننده تاکسی ها (در واقع آژانس‌ها) در جلوی مجلس جمع شده اند و معترض کار تاکسی یاب های جدید شامل اسنپ یا تپسی شده‌اند. در این چندروز رسمی یا غیررسمی صحبت در این زمینه زیاد شده است. قصد تکرار آنها را ندارم. دومورد اول را با توجه به  خود اسنپ نوشته ام و مورد سوم درباره کل مفهوم از دست رفتن مشاغل بر اثر پیشرفت تکنولوژی ست. اگر حوصله خواندن دومورد اول را نداشتید به سراغ مورد سوم بروید که فکر میکنم بحث مهمتری است.

یکم: قبل از تحلیل ظرف و مظروف واقعه یک نکته در این داستان باید برما واضح باشد. اگر توسعه دهنده هستیم، یا شرکت تکنولوژیکی داریم بهتر است از تپسی و اسنپ حمایت کنیم، قبل از این که به سراغ خودمان بیایند. در بین صنوف مختلف زیاد شنیده میشود که آره همکاران ما متحد نیستند، هوای هم را ندارند وبه فکر خودشانند و از این تیپ حرفها. همه چیزهایی که به اسنپ و تپسی چسبانده شده با عوض کردن اسم شرکت قابلیت چسبیدن به همه شرکتهای دیگر را دارد. پس بهتر است متحد باشیم و از هم حمایت کنیم. به نسبت هرشغل دیگری در ایران احتمالا اهالی تکنولوژی از همه غرب زده تر 🙂 هستند. حداقل با فرهنگ کار گروهی و اخلاق سیستمی بخاطر اجبار در مراوده فکری با غربی ها آشناتریم. همانطور که برای جورنال‌های خارجی عجیب است که محیط استارت آپهای ایرانی ازنظر باز وزنده بودن شبیه نمونه های آمریکایی خود است، بیایید برای داخلی هاهم از نظر حمایت از هم صنف هایمان در برابر بلایای غیرطبیعی عجیب جلوه کنیم. نه تنها در این ماجرا بلکه هرچه جلوتر برویم از این شکل اتفاقات بیشتر میشود. فرقی نمیکند یک توسعه دهنده باشیم یا شرکت بزرگ.هرکسی میتواند راه حمایتش را پیدا کند. پس آن کس که دستت میرسد کاری بکن، قبل از آن که از تو نیاید هیچکار.

دوم: چیزهای عجیبی که از دهان راننده تاکسی‌ها شنیده و برروی اعلان هایشان دیده میشد من را از کل قضیه بیشتر ناراحت کرد. اعتراض به عملکرد تاکسی یاب ها مختص ایران نبوده و نیست و حتا در بعضی از مناطق اندک این تاکسی دارها بوده اند که نبرد قانونی را به صورت موقت برده اند(بله همانطور که میشود حدس زد در اروپا) در همان کشورهای گوگولی مگولی بعضی از این اعتراضات حتا به خشونت هم کشیده شده. اما چیزی که من را از این تجمع در ایران ناراحت کرد، دیدن و شنیدن این ها بود:‌اسنپ آمریکایی ، اسنپ نفوذی، خواندن نوحه در جلوی در مجلس، سینه زنی، لفظ اعدام باید گردد، انداختن چفیه و… طبعا از تاکسی‌دار ها ناراحت نشدم. این یک ضعف عمیق ساختاری و فرهنگی را نشان میدهد. روضه ندارم که بخوانم ولی صداوسیما در این قضیه عمیقا بدهکاراست. این که به جای استدلال ها و موشکافی منطقی و زدن حرف حق (که شاید همیشه با ما نباشد)‌برای هرکس که متفاوت با ما فکر کرد، برچسبی بسازیم و بچسبانیم تا کارش را یکسره کنیم و از مفاهیم خوب و حتا مقدس اما غیرصریح مثل استقلال و رزمندگان استفاده جناحی کنیم در نهایت همین میشود که امروز میبینیم. مردم از رسانه یاد میگیرند. سیستم ها خودشان را با این برداشت رسمی منطبق میکنند. شما اگر از سوپری سر محله تان هم بخواهید شکایت کنید، راحت تر است یکی از این برچسب ها برایش بسازید تا این که به دنبال حق منطقی خود بروید. تجربه و مشاهده من در ساختار اداری دولتی ایران هم خیلی خیلی شبیه به همین است و این تاسف آور است. چندوقت پیش بود که رسانه های داخلی به تمسخر خبری را کار کرده بودند که در ترکیه زنی که با شوهرش به اختلاف خورده و در دادگاه از او بخاطر ارتباط با گولن شکایت کرده یا یک چنین چیزی. من تفاوتی بین آن و شعار اسنپ آمریکایی نمیبینم. طبعا تقصیری را هم متوجه راننده تاکسی‌ها نمیدانم، حتا نمیدانند که  باید نام یک کشور دیگر را جای آمریکا بگذارند:). اما درنهایت تاسف آورتر از همه این که حمله کورکورانه به هرمدل سرمایه گذاری خارجی در نهایت یک گام رو به عقب برای اقتصاد در رکود ماست. کاش این رویه غیر منطقی را عوض کنیم.

 

سوم: این که حق با کیست چه کسی درست میگوید به نظرم کاملا بدیهی است. احتمالا اولین انسان هایی که بخاطر اهلی شدن گاوها کارشان را از دست داده‌اند هم سعی در کشتن گاوها کرده اند و احتمالا تعدادی را هم کشته اند اما در نهایت امروز میبینیم که گاو ها هنوز هستند اما انسانی که بادست زمین را شخم بزند نه(؟). مدل تجاری اسنپ (اوبر) مزیت‌هایش چندین برابر بیشتر از تاکسی‌هایی است که در طی این همه سال از دستشان حرص و جوش خورده ایم. به شخصه خودم همیشه راحت تر بوده‌ام که با سرویس های عمومی جابجا شوم تا تاکسی چرا که همان داستان هردفعه یک قیمت و چک و جانه زدن از حوصله من خارج بوده است. از این حرفها بگذریم. بدیهیات است. تکنولوژی رشد میکند وبا جارو نمیشود جلوی سیل را گرفت و از این حرفها.اما بحث دیگری دارم:

این داستان تاکجا میخواهد پیش برود؟‌رشد تکنولوژی تا همین نه خیلی وقت پیش سرعت خیلی خیلی آهسته ای داشت. قانون مور و افزایش قدرت کامپیوتری این روند را سرعت داده و پنجاه سال است با سرعت سرسام آوری درحال پیشرفتیم. به جرات میشود گفت در نقطه ای هستیم که احتمالا خیلی زود (مثلا کمتر از پنجاه سال)کارهایی زیادی نماند که انسان‌ها بهتر از کامپیوترها انجام دهند(و شاید هیچ کاری) برفرض این که اوضاع خوب پیش برود و افسار کامپیوترها ازدستمان خارج نشوند، چه اتفاقی برای ما و مفهوم پول می‌افتد؟

بگذارید یک مسئله ساده تعریف کنم. کل فرایند فراگیری گوشی‌های هوشمند، اینترنت پرسرعت در همه جا وبعد ظهور اسنپ در ایران کمتر از سه یا چهار سال طول کشید. سه سال در دنیای واقعی و برای انسان ها زمان کوتاهی است اما در دنیای تکنولوژی برای انقراض دایناسورها هم زمانی کافی است. میشود حدس زد با پیشرفت بیشتر هوش مصنوعی در سالهای آینده، مدت زمان جایگزینی خیلی از شغل های دیگر از این هم کمتر بشود و طبعا انسان ها به این سرعت نمیتوانند خودشان را منطبق کنند. در دنیایی که همه بیکار میشوند چه باید کرد؟

راه حل اول و فردی که به ذهن میرسد این است که کارها و مهارت هایی را یاد بگیریم و انجام دهیم که احتمالا کامپیوترها نتوانند آن ها را به این زودی‌ها تسخیر کنند.

درپرانتز: احتمالا اگر برنامه نویس باشید الان لبخند آرامشی برچهره تان بنشیند اما به نظرم ما حتا باید بیشتر از دیگران نگران جایگزین شدنمان با کامپیوتر ها باشیم.چرا؟ در نگاه اول برنامه نویسی یکی از ذهنی ترین و پیچیده ترین کارهای ممکن است که تمام توان ذهن ما و حتا خودآگاهی مان را طلب میکند و کامپیوترها حالاحالاها تا آن مرحله فاصله دارند. اما خبر بد اینجاست که کسانی که دارند الگوریتم های هوشمند را طراحی میکنند، کسانی هستند که قطعا یک کار را از همه کار های دیگر بهتر بلدند و آن برنامه نویسی است. شما اگر آزاد باشی به یک ماشین هوشمند چیزی را آموزش بدهی، اول میروی سراغ کاری که خودت آن را بهتر بلدی. هفته ای نیست که مقاله ای درباره الگورتیمی که میتواند کدهای ساده بنویسد نبینم و این مرا درباره‌ی آینده این شغل به فکر فرو میبرد. حدسم این است که احتمالا تنها برنامه نویس هایی که باقی خواهند ماند همان هایی هستند که سیستم های هوشمند را طرحی میکنندو همان سیستم های هوشمند کار بقیه مان را انجام میدهند. طراحی خیلی کمرنگ میشود چرا که احتمالا یبشتر کارهایمان را با اینترفیس  چت انجام میدهیم، ترسناک است اما محتمل است. زیادند توسعه دهندگانی که با کِش لایبرری ها را به هم میبندند اما احتمالا خیلی زود کش بندهایی به مراتب ماهرتر و سریع تر ساخته میشوند. حسم درباره آینده برنامه نویسی این است که احتمالا خیلی سخت‌تر و تخصصی تر از الان بشود و محدود به طراحی الگوریتم های هوشمند. این طبعا نتیجه افکار انتزاعی من است و اصراری بر صحیح بودنش ندارم. پایان پرانتز

اما اگر بخواهیم از بعد فردی بیرون بیاییم و به کل فکر کنیم، فرض کنید تکنولوژی در کمتر از یک بازه‌ده ساله بیشتر از دو میلیارد نفر را بیکار کند (به نظرم حتا همین الان هم چنین پتانسیلی وجود دارد). در آن زمان دیگر نمیشود گفت میخواست به فکر باشند خودشان را به روز کنند و ازجنس این حرفهایی بزنیم که امروز درباره راننده تاکسی‌ها میزنیم. چنین اتفاقی یک بحران  است و باید راه حلی برایش داشته باشیم. همانطور که درباره بیماران نمیگوییم تقصیر خودشان بود مراقبت نکردند ایدز نگیرند و تقصیر خودشان بود مراقبت نکردند سرطان نگیرند .نباید آن روزها هم این را درباره افراد بیکار شده بگوییم. طبعا هیچکدام از سیستم های حتا جوامع پیشرفته(به خصوص سیستم های آموزشی) برای چنین تغییر سریعی افراد را آماده نکرده اند، نمیکنند و حتا خودشان هم آماده نیستند.چه بسا شاید توان چنین تغییر سریعی از پتانسیل ذاتی بیشتر انسانها خارج باشد.

اولین چیزی که به ذهن میرسد پیشبینی مارکس درباره از بین رفتن قشر متوسط، شورش قشر کارگر و فروافتادن سرمایه‌داری است و درنهایت شکل گیری اتوپیای مدنظر اوست:) طبعا من از طرفدارهای چنین اتفاقی نیستم و امیدوارم به آن نزدیک نشویم. اما صورت مسئله ترسناک است. کسانی که آن فلان میلیارد نفر را بیکار میکنند شرکت‌های بزرگی هستند که امروز میبینیم. احتمالا گوگل، فیسبوک، آمازون و… آن ها به ارزش آفرینی و افزایش ثروتشان ادامه میدهند در حالی که تعداد زیادی انسان منبع درآمدشان را از دست میدهند.

 

بیل گیتس

به نظر من درچنین دنیایی این حرف اخیر بیل گیتس که ربات‌ها باید مالیات بدهند، معنا دار میشود. هرچند حرفهای امروز بیل گیتس با توجه به روند گذشته دنیا کمی عامه پسندانه و همچنین منطبق با سیاست‌های سوسیالیستی اروپایی دیده میشود، اما درباره دنیای آینده ای که ارزش را ربات‌ها تولید میکنند و نه انسان‌ها میتوان معنای بیشتری برایش یافت. او بارها نشان داده که دل نگران بحران‌های آینده است (مثلا اگر تروریست یا بیل گیتس نباشید بعید است به سلاح بیولوژیکی فکر کنید)و فکر میکنم حرفش را نه با نگاه به گذشته(که در آن صورت صحبتش احمقانه جلوه میکند) بلکه باید با نگاه به آینده تفسیر کنیم. در آن زمان نمیتوان گفت گوگل ماشین خودران و پزشک و معلم و فلان کامپیوتری درست کرده است، کارهمه را ساده کرده است، پس نوش جانش. گوگل باید نسبت به بحران احتمالی و بیکاری جمعی پاسخگو باشد. این پیشرفت با پیشرفت های گذشته متفاوت است و این دفعه واقعا واقعا نمیدانیم چه اتفاق هایی میتواند بیفتد. استقرا اینجا جواب نمیدهد. طبعا به ذهن الان من همان چیزی میرسد که بیل گیتس گفته است. یک مدل اقتصادی آن هم همان مدل مبتنی برمالیات و احتمالا پول مجانی. شاید تا آن زمان مدل بهتری کشف کردیم یا ساختیم.

 

شاید بخواهید بخوانید:

درباره استارت‌آپ‌نماها: آقا یه کپی از روی این دیجی کالا برای ما بزن.

درباره دسترسی پذیری: اون قبض رو بیار اینجا پسر

-لعنت به تو تلگرام، لعنت به تو فیسبوک

آیا باید اعتبار جنبش متن باز را به حساب کمونیست ها بریزیم؟

فرزندان ما دیکاپریوهای دنیای خودشان خواهند بود.

-هوش‌مصنوعی در مقابل حماقتِ طبیعی انسان

-یک سوال درباره هوش غیرزیستی

چشمهایشـ

دست هایم را در موهایم فرومیکنم و بیرون میکشم. درد کمی دارد. یک شکنجه حداقلی برای یک گناهکار. برای بار چندم امشب از اتاق به بیرون می‌آیم، نمیتوانم روی کد ها تمرکز کنم. لیوان آب را برمیدارم.تشنه ام نیست، صرفا میخورم که بیرون آمدنم را توجیح کند. تلوزیون فرار از زندان نشان میدهد. ماهون یکی از شخصیت ها پسرش خردسالش را از دست داده است. از درد به خودش میپیچد. با خودم میگویم چه خوب بازی میکند. یکجورهایی احساسات درون من امشب اگر اجازه بروز داشتند  خیلی نزدیک به این میشدند.حتما باید پسرت را از دست بدهی که اجازه داشته باشی چنین به خود بپیچی؟ راستی اسم بازیگرش چی بود؟ چرا بیشتر فیلم بازی نمیکند؟ مادرم حال آشفته ام را میبیند. قبلا پرسیده است چه شده؟ جواب ندادم. میپرسد: آدم کشتی؟ میگویم: تقریبا.

ده ساعت قبل

سوار ماشین میشوم به سمت یک ساندویچ فروشی. میخواهم ناهار بگیرم. پارک میکنم. میروم داخل. کثیف ترین ساندویچ فروشی محل را انتخاب کرده‌ام. نمیدانم چرا اصلا. سفارش میدهم. منتظر مینشینم. به ساندویچ فروش فکر میکنم. سالهاست اینجاست. تکان نخورده است. همه آن دک و پز دارها و پرسروصدا ها آمدند و رفتند ولی این یکی هنوز مانده. گاهی فکر میکنم شاید صاحب ملک را کشته است، گوشتش را لای ساندویچ ها تحویل مردم میدهد. بس که لعنتی شبیه دکتر هانیبال در سکوت بره هاست. اگر شمای یک قصاب در ناخودآگاه همه مردم ایران را جمع کنی، در نهایت به همین چهره میرسی. تازه یک برادر هم دارد که  پتانسیل درام داستان را بیشتر میکند. عین هو سیبی که از وسط دو نصف شده باشد. نکند مثل پرستیژ نولان وقتی یکی اینجا را میگرداند آن یکی به امورات قتل ها میرسد؟ اسپویل شد؟ بدرک. اصلا چرا یک نفر با چنین قیافه ای باید فست فود داشته باشد؟  روز قشنگی میشد اگر میتوانستم به تخیلاتم ادامه دهم. در باز میشود. یک پسر بیست و یک دوساله می آید داخل. خوش چهره است. میرود نزدیک دخل. هانی بال میگوید: دیروز آمدی که.پسر شروع میکند به حرف زدن. میفهمم عقب مانده است. نمیفهمم چه میگوید. هانی بال میگوید: دیشب یکی بهت دادم، گفتم هفته ای یکبار. نیاز به شرلوک هملز ندارم که بفهمم منظورش ساندویچ است.عقب مانده اصرار میکند. اعصاب چنین چیزهایی را ندارم. گوشی م را برمیدارم و تمارض میکنم که انگار دارم به کسی زنگ میزنم. راه فرار خوبی است. گاهی شده مسیری که پیاده وتنها می‌آمده ام را گوشی را گرفته‌ام بقل گوشم و ده ها دقیقه با فرد خیالی پشت گوشی حرف زده ام. کوچکتر که بودم با دخترانی که دوستشان داشتم حرف میزدم. آن ها که آمدند و فهمیدم حرفهای زیادی ندارم که با خود واقعی شان بزنم، مخاطب را عوض کردم. شروع کردم به حرف زدن با افراد مورد علاقه‌ام. داخلی و خارجی. کارآفرین ها بیشترین زمان را میگرفتند. ساعت ها با سلیمانی یا لری پیج در مورد آینده گوگل یا کاله و شرکت خیالی خودم حرف میزدم، ایده میدادم، مشورت میگرفتم به پهلوان هشدار میدادم این کاغذ چاپ کردن آخر سرپدیده را توی دردسر می‌اندازد که انداخت. دیکاپریو را با انگلیسی دست و پا شکسته بخاطر از دست دادن کیت وینزلت سرزنش میکردم و به اوباما میگفتم سنکشن ها به مردم عادی ضرر میرساند به جایش روی رسانه و آموزش سرمایه گذاری کن. البته جوان تر که بودم.

گوشی را برداشتم. زنگ زدم. دختر آنتن نمیداد. اهمیتی ندادم. گفتم سلام و از در مغازه بیرون آمدم.تظاهر کردم که حرف میزنم. صدای داخل مغازه هنوز می‌آمد. گفتم نمیدم. قرار نشد دیگه عادت کنی. هانی بال مثل ربات همین کلمات را تکرار میکرد. هانی بال پسر را از مغازه هل داد بیرون. پسر دم در مغازه ایستاده بود و لحن نامفهومی التماس میکرد و عدد یک را نشان میداد. که احتمالا یعنی فقط یک ساندویچ.سعی میکنم به این تصویر بی توجهی کنم. دوباره میروم داخل. فکر میکنم سفارش آماده شده. ظاهرا نه. روی یکی از صندلی ها مینشینم. صدای پسر می‌آید. آزارم میدهد. از موقعیت های اینچنینی متنفرم. چشم هایم را میبندم و سعی میکنم، بفهمم چرا بیست دقیقه پیش آخرین بیلدم کامل نشد. پشت چشم های بسته ام و شی گرایانه بین فانکشن ها و کلاس ها تاب میخورم که صدای فریاد هانی بال به دنیای واقعی برمیگردانتم. -برو بیرون

پسر میترسد. اشک در چشمانش حلقه میزند به من نگاهی میکند و از جلوی در میرود. ناگهان به خودم می آیم. چرا هیچکاری در قبال این تراژدی کوچک نمیکنم. هزار آدم کوچولو توی ذهنم شروع به حرف زدن میکنند. بلند میشوم که پول یک ساندویچ بیشتر را بکشم که شعبانعلی کوچولوی درونم میگوید، تفکر سیستمی چه شد پس؟ تو الان کمک کنی، عادتش میدهی هرروز بیاید اینجا و کسب و کار هانیبال را مختل کند. او توی ذهنش میفهمد که با این پلن حتا اگر هانی بال به او ساندویچ ندهد یکی از مشتری ها دلش میسوزد و برایش یکی میخرد و از فردا کارش همین میشود کما این که طبق گفته هانی بال دیشب هم آمده است.

همیشه مثل یک گوسفندسربه زیر به حرفش گوش میکنم. لحن از بالایش چاره ای برایم نمیگذارد.دوباره مینشینم. در قسمت نهایی در کاپشن پسرک را میبینم که گوشه جلوی در نشسته است. به او فکر میکنم. خودم را به جای او میگذارم. آه نه. گرسنگی خط قرمز من است.برخلاف جثه‌ی لاغرم، گرسنه که باشم همه را به چشم یک تکه گوشت میبینم و میخواهم تکه پاره شان کنم. چرا دلم می‌آید یکی دیگر را گرسنه بگذارم. خدای من. بلندمیشوم که برایش یک ساندویچ بخرم. شعبانعلی درونم می‌آید که سروصدا به پا کند که هانی بال سفارش را تحویل میدهد. توی رودربایسی هم با او گیر میکنم. اگر پول یک ساندویچ را بدهم و او فکر کند که در کارش دخالت کرده ام چه؟ به قول مشهدی ها: خواهرومادر. چه چالش اخلاقی پیچیده ای. به خودم تلنگر میزنم.میگویم دنیا پیچیده تر از این حرفهاست. فقر همه جا وجود دارد.صدای بیل گیتس را درون سرم میشنوم که دارد از آمارهای عجیب و غریب از کودکان آفریقایی میگوید. بخشی دیگر از وجودم میخواهدیکجوری این اوضاع را بچسباند به حکومت اما متاسفانه انقدر بالغ شده است که گول خودش را نمیخورد و میفهمد دنیا پیچیده تراز این حرف هاست. مهدی می آید توی سرم. میگوید یک سایکوپات باش. روثلس پراگماتیگ.با دنیا بیرحم باش. فرانک آندروود اصلا.چرا باید دلت برای این موجودات حقیر بسوزد. همه بدمن های تاریخ سینما و اعمالشان جلوی صورتم می آیند که به من ثابت کنند گذشتن از این صحنه بی رحمی نیست و این یک اتفاق طبیعی نرمال است و تو باید قوی تر از این حرف ها باشی. این ذهن پیچیده نامرد کار خودش را میکند. سفارش را میگیرم. می‌آیم بیرون، از جلوی پسر رد میشوم بدون این که حتا نگاهی به اون بیاندازم. قبل از سوار شدن به ماشین زیرچشمی نگاهی به چشماهش می اندازم. ملتمس، معصوم و اشکبار

آن همه ترفند تکاملی که ذهنم بکار برد چند ساعت بیشتر دوام نمی‌آورد.یادآوری چهره اش دیوانه ام میکند. چرا هیچ کاری نکردی حیوان؟ بله مشکل فقر با این یک ساندویج حل نمیشد اما میتوانستی دنیارا یک اپسیلون جای بهتری کنی که. حداقل حال بهتری داشتی الان، نه این که از درد عذاب وجدان به دیوار مشت بزنی. هردفعه که چشمهایش یادم می‌آید دلم میخواهد سرم را بزنم به دیوار تا به این  کاغذ دیواری خوشگل ها کمی رنگ قرمز و خوراک مغز بپاشم. همان خوراکی نگرفتم و الان دارد دیوانه ام میکند. فردا میشود. میروم پیش هانی بال. اندازه یک هفته پول ساندویچ میکشم و میگویم اگر آن پسره آمد از این حساب به اون بده. برایم اهمیت ندارد که میکند این کار را یا نه. یک بچه دوساله هم میداند پشت همه کمک ها، یک انسان حریص نشسته است که انتظار بهتر شدن حال خودش را میکشد. میروم پشت در ساندویچی مینشینم. همانجایی که پسرک نشسته بود تا هانی بال اورا نبیند. دست هایم را درصورتم میگیرم.بغضم میترکد. به سمت خانه راه می‌افتم. امیدوارم چشمهایش رهایم کنند.

چند موضوع پراکنده، خیلی پراکنده

یکم: همانطور که احتمالا میبینید قالب وبلاگ را بهبود داده‌ام. اسم سردرش را هم عوض کرده‌ام. کمی از ناشناسی در بیاییم و برند شخصی و از این صحبت ها. باشد که عنوان مینیموم را همینجا به پایان برسانیم. مینیموم اسم قشنگی بود اگر دامین قشنگتری برایش پیدا میکردم. مثل آن اوایل. حالا که دامین نیست، خودش به دردم نمیخورد.از این به بعد، اینجا روزنوشته های یک توسعه دهنده است. وبلاگ شخصی صدرا علی آبادی :). یک موضوع میماند این میان. این که مهر خاتم اینجا را شبیه وبلاگ سالار کابلی(+) کرده است. سالار روی چشم ما قرار دارد. احتمالا جایی در ناخودآگاهم الهام گرفته باشم ولی قطعا اینطوری نبوده است که تب را باز کرده باشم در مانیتور اینوری هم فتوشاپ را و بگویم میخواهم شبیه این باشد. بعد که دوستانم گفتند متوجه شدم. اصلا ول کنیم این بحث های خال زنکی را بهتر است. ولی من مهر خاتم را از بچگی دوست داشتم. یاد پدربزرگم و غرفه‌اش و آن روزهای بچگی می‌اندازتم. بار نوستالژیکش را دوست دارم. ضمن این که تناقضی که مهرخاتم با طراحی فلت و مینیمال دارد  تضاد دوست داشتنی ایجاد میکند و از آن خوشم می‌آید. خلاصه که سخت نگیریم. راستی فارسی شده این قالب، یک قالب خیلی مینیمال دیگر و قالب پروژه لاگ را در گیتهابم گذاشته‌ام.زیبا هستند، اگر بدردتان خورد، استفاده کنید.آموزش طراحی مهرخاتم هم ظاهرا مجانی در وب یافت نمیشود. اگر ابر و باد و مه و خورشید و فلک یاری کردند سعی میکنم آموزشش را در دو یا سه قسمت بنویسم.

دوم:گفتم پروژه لاگ، احتمالا آن بالا آن را دیده اید. بروید داخلش، داستانش واضح است. میخواهم چیزهایی که در طول یک هفته یادمیگیرم را بنویسم و رکوردش را نگه دارم. احتمالا از این پایان این هفته که فردا باشد، علاوه بر نوشتن آموخته های این هفته برای هفته بعد هم هدف بگذارم و بهبود های اینچنینی به مرور. چیزهای بیشتر را همانجا(+) درباره اش نوشته ام، و اینجا زیاده گوییست بیشتر از این حرف زدن.

سوم: این هفته تونی اردمن را دیدم. فیلم لحن خاصی دارد اما به من چسبید. ابدا توصیه نمیکنم ببینید. خیلی باید همه شرایط جور باشدکه ذائقه هالیوودی هرز شده ای مثل ذائقه من از چنین فیلمی خوشش بیاید. خلاصه که اگر دیدید و وسطش ول کردید فحشش را به من ندهید. اما اگر تا پایان طاقت بیاورید احتمالا ناراضی نباشید و گیفت های خوبی بگیرید. اگر نمیخواهید فیلم را ببینید آهنگ “The Greatest love of all” ویتنی هیوستون را سرچ کرده و گوش کنید. اجرای زنده فیلم تونی اردمنش هم احتمالا در یوتیوب پیدا بشود. برای من بسیار زیبا و لذت بخش بود، دیدن و مشاهده این موسیقی. اصلا یکجورهایی بیانه ای برای زندگیست آهنگ. شاید اگر محتوای مرام نامه ذهن من برای زندگی را کسی ببرد در فرمت پاپ آمریکایی، خیلی خیلی نزدیک به این آهنگ بشود. برخلاف فیلم این یکی را حتما گوش کنید. تضمینی. راستی فکر میکنم تونی اردمن از فیلم فرهادی اسکارپسندتر باشد و شانس بیشتری برای کسب اسکار داشته باشد اما با اتفاقی که افتاد و واکنش فرهادی بعید نیست، اسکار را به فروشنده بدهند. این غربی ها سابقه زیادی دارند که جایزه هایشان را طوری بدهند که در دنیای واقعی تاثیر بگذارند یا فشار بیاورند. مثال هایش زیاد است. نوبل صلح امسال، جایزه های که فیلم تاکسی پناهی برد، اسکار آرگو و الخ. قضاوتی ندارم درباره این رفتار اما حالا که کمی به نفع ما میتواند باشد چرا که نه؟ :))

چهارم: کجا برای تبلیغات و رپرتاژ نویسی پول میدهند؟ واقعا اگر شرکتی حاضر است این بالای این خزعبلات و وبلاگ کم بازدید من پول بدهد من پایه ام آقا. جدا از شوخی اما من اگر تبلیغ بکنم میگویم. به پیر به پیغمبر میگویم. نمیشود در مورد استارت آپ های ایرانی نوشت و اسمشان را نبرد. اینها بخشی از زندگی روزمره من هستند. اگر اسمشان را میبرم تبلیغ نیست اما اگر تبلیغشان میشود نوش جانشان که انقدر خفنند که در زندگی روزمره آدم ها وارد شده اند.قبلا هم گفته ام این را. این که مایکروسافت و اپل و فیسبوک در فیلم فینچر می آیند تبلیغ آن ها نیست، نشان دادن زندگیست. خواهش میکنم این توهین را نکنید. یکبار به دوستم مهدی میگفتم، من آنقدر نوشتن را دوست دارم که اگر میشد با وبلاگ نویسی در ایران زندگی گذراند بی خیال همه جاه طلبی هایم میشدم و یکسره وبلاگ مینوشتم. ولی نمیشود. در آمریکا میشود به زبان انگلیسی میشود ولی اینجا نمیشود. و من هم نمیخواهم تجربه تلخ دیگر وبلاگ های مشابه را تکرار کنم. نه که پول درآوردن بد باشد نه. اما اینجا و در این وبلاگ کار من نیست. اگر روزی هم چنین کاری بکنم حتما حرفش را میزنم.واقعا هم ستم است. کامنت هایی که حاوی این تهمت باشند را دیگر تایید نمیکنم. والسلام

پنجم: هرچه میزان بازدید بالاتر میرود، کامنت های پرت و عجیب هم تعدادش بالاتر میرود. خدای سعه صدر در این زمینه جادی است و در طرف مخالف احتمالا خیلی از شما آن وبلاگ نویسی که تاب اندک زاویه ای را هم تاب نمی آورد را میشناسید(خاک پایش توتیای چشم ماست ولی خب به هر حال). من نه اینم و نه آن و نمیدانم دقیقا با این گونه کامنت ها چه کنم. تایید نکنم نوعی از سانسور است به هرحال. بله میدانم رسانه خودم است و اختیارش را دارم و قطعا نقض آزادی بیان نیست و از این حرف ها ولی اگر در همین رسانه فسقلی خودم تحمل حرف مخالف را نداشته باشم احتمالا بعید است در جاهای دیگر هم بتوانم و بهتر است کمتر از آدم هایی که این ویژگی رادارند ایراد بگیرم. اگر تایید کنم و آن ها رها کنم هم برای خواننده احتمالی میتواند سوتفاهم بوجود بیاورد حواسش را پرت کند و غیره. جواب دادن هم که انرژی زمانی از من میگیرد که نگو. متمم طوری هم که کنار وبلاگم ندارم که کامنت گذاران را غربال کنم. نتیجتا فعلا من مانده ام و حرص و جوشی که زیرهر پست باید بخورم اما راه حلش را پیدا میکنم بالاخره به گونه ای.فعلا کامنت پست هایی که پتانسیل بیشتری برای چنین چیزهایی دارند را میبندم تا بعد.

ششم: این را برای خودم مینویسم که یادم باشد هرچند وقت یکبار برگردم و این مصاحبه را بخوانم. هافینگتن پست مصاحبه ای دارد با andrew ng. مرد نیکی است. اگر نمیشناسید سرچ کنید درباره اش بیشتر بخوانید. اگر کمی برونگرا تر بود شاید اندازه ایلان ماسک یا حداقل کورزویل شناخته شده بود. من اعتقادم این است که بعضی انسان ها اینقدر میزان الهام بخشی خونشان بالاست که کافی است یک بعد از ظهر با آنها بگذرانی یا یک مصاحبه از آن ها بخوانی تا تپش قلب بگیری و به جنب و جوش بیفتی. به نظر من andrew ng قطعا یکی از اون هاست. راستی دیجیاتو هم مصاحبه ش رو ترجمه کرده. اینجا (+) (آقای قاسمی جان، پول رو بریز به حساب ملت لطفا)

فعلا

 

درباره استارت‌آپ‌نماها: آقا یه کپی از روی این دیجی کالا برای ما بزن.

به قول فرنگی ها  Disclaimer یا بیانه رفع مسئولیت: این یادداشت برای مخاطب عام نوشته شده است، اگر توسعه‌دهنده هستید، در استارت‌آپی کار میکنید یا به هرنحوی دستی بر آتش دارید ممکن است آنچه که در ادامه می‌آید برای شما بدیهی جلوه کند، ایگنور کرده و رد شوید:).

 

علی برهانی اینجا (+) توییتی کرده بود که تصویرش رو در ادامه میبینید.

snap

توییت ادامه داره و این تازه بخش خیلی کوچکی از آدم‌هایی هستند که میخوان این مسیر رو برن. کپی کردن دیجی‌کالا اسنپ یا هر استارت آپ موفق دیگه ای. حقیقتش اینه که من هم با تعداد زیادی از این افراد مواجه شدم. شاید بیشتر از ده نفر تا به حال. وقتی کامیونیتی کوچکی که من باهاشون در ارتباطم رو در نظر بگیریم میبینیم درصد بسیاری از آدم ها این فکر به نظرشون میرسه: دیجی کالا مگه چیه؟ یه سایت توش چیزی میفروشن میلیاردر شدن حالا. یا اسنپ مگه چیه؟ یه اپلیکیشن زدن ببین چقدر پول در میارن؟ ما مگه چی مون کمتره. فلان ملیون میذاریم چارتا برنامه نویس میاریم. ما هم پولدار میشیم.

بند بالا هرچقدرهم سطحی مبتذل به نظر برسه  واقعا داره اتفاق میفته.اما آیا واقعا دنیا اینطوری کار میکنه؟ تا جایی که میدونیم نه. پس چه چیزی در  قیاس دوستان دیده نمیشه و باعث میشه مقدار زیادی از زمان و پول هزینه ساخت شرکت هایی بشن که از اول روز شکست خوردنشون واضحه؟

یکی از چیزهایی که فراموش میشه زمان ورود به بازار هست. بله من هم موافقم که اولین بودن لزوما اهمیت زیادی نداره اما اول بودن اگر با چشم باز همراه بشه میتونه با گرفتن سهم بازار میتونه مزیت رقابتی ایجاد کنه. دیجی کالا حدود سال ۸۴ تاسیس شده. دیجی کالا اولین فروشگاه آنلاین نیست اما قطعا اولین فروشگاه آنلاینیه که از روز اول بناش رو برپایه بیزنس هیبریدی گذاشته. دیجی کالا صرفا فروشنده نیست، تولید کننده هم هست. تولید کننده محتوا. اون هم از سال ۱۳۸۴. زمانی که من کلاس چهارم ابتدایی بودم یا زمانی که خیلی ها نمیدونستند اینترنت چیه یا زمانی که شاید هیچکس اندازه برادران محمدی از اهمیت محتوا خبر نداشت. به شخصه دیجی کالا رو بیشتر یک ناشر میدونم. چرا؟ چون نه تنها خیلی قبلتر از همه ما از اهمیت محتوا خبرداشت بلکه تونست محتوا رو به شکل کاربردی عرضه کنه. محتوای واقعی تولید کرد. از سر رفع تکلیف یک واحد محتوا ایجاد نکرد که هفته ای یک پست براش تولید کنند که عریضه خالی نباشه.تکرار میکنم، کی این کارو کرد؟ سال ۱۳۸۴. و حالا یک حجم عظیمی از محتوا رو (به علاوه تیمی حرفه ای)در اختیار داره که پرواضح و بدیهی هست، به راحتی قابل رقابت نخواهد بود.

موسسان کافه بازار چه زمانی سعی کردند اندروید رو فارسی کنند؟ ۱۳۸۹. ویکی پدیا به ما میگه اون موقع نسخه های عرضه شده اندروید، فرویو و جینجربرد بودند. یعنی چه زمانی؟ همون زمانی که خیلی از ما احتمالا با مفهوم اسمارت فون هم آشنایی نداشتیم.توسه دهندگی اندروید که بماند، دست بردن در هسته‌ی اصلی سیستم عامل هم که هیچ. اون ها واقعا اولین بودند و با چشم بازهم اول بودند.به سرعت حجمی از بازار رو گرفتندکه خود اون حجم تبدیل به مزیت رقابتی شون شد.

 

یک چیز دیگه ای که نمیبینیم خیلی از اوقات چیزی هست به اسم جرات یا شجاعت. این نقل معروفه که برادران محمدی پرایدشون رو فروختند برای بوت استرپ بالا آوردن کمپانی ای روی اینترنتی که پرسرعت، استیبل و فراگیر نبود. چند نفر از ما جرات چنین ریسکی رو داریم؟ فرض کنید میشنویم که یک فناوری جدیدی به بازار عرضه شده شینترنت. با یک عمل جراحی کوچک و کار گذاشتن تراشه در مغز آدمها میتونن باهم ارتباط برقرار کنند. هنوز خیلی ضعیفه. یه عالمه استدلال بر ضدش هست. مراجع که اصلا حرام اعلامش کردند. چند نفر از ما حاضریم ماشینمون رو بفروشیم و یک کسب و کار رو روی شینترنت به راه بیاندازیم؟ از ریسک های بزرگ و چشم بسته حمایت نمیکنم اما نباید فراموش کرد میزان بصیرتی که داشتند رو. صرف تقلید حرکات  با ریسک بالا ما موفقیت بدست نمیاریم اما میگم این ویژگی نقش اساسی داشته. یا اصلا کافه بازار.

حسام آرماندهی درسش رو در سوئد (اگر اشتباه نکنم) رها میکنه میادومیاد تا  یه استارت آپ شکست خورده رو در ایران تحریم شده در خطر جنگ اداره کنه. مطمئنم خیلی از افرادی که به من گفتند بریم اسنپ بعدی رو بزنیم اگر حتا در ترکیه یه کار سطح متوسط داشتند دیگه پشت سرشون رو هم نگاه نمیکردند. طوری برخورد نکنیم انگار برگشتند و رفاه اونجا رو با یک برند ملیون دلاری معاوضه کردند. نه خیر. اون روزها هیچکدوم از ما اسمشون رو هم نشنیده بودیم.

یاهمین طور خانم دانشور موسس تخفیفان. نه تنها درس، بلکه کارش رو هم (که درجات رشدش رو طی کرده بوده) رها میکنه و میاد ایرانی که میدونیم زنها چه شرایطی دارند. برای ایده ش بجنگه. این خیلی اهمیت داره.

 

موضوع بعدی سطح سواد وتخصص هست. شرایط با ده سال پیش فرق کرده. تعداد زیادی توسعه دهنده وجود دارند که میتونن هرکاری رو انجام بدن. دیگه صرف خود روی اینترنت بودن مزیت رقابتی و نقطه تمایز محسوب نمیشه بلکه حتا موضوعی ضروری محسوب میشه. میخوان با دوملیون تومن دیجی کالا بیارن بالا. اوکی. دیجی کالا که هیچ شما با پنجاه هزارتومن میتونی تو پونیشا کسی رو پیدا کنی، که برات عمل قلب باز کنه(نه چندان جدی:)‌ ) اما آیا این کافیه ؟ نه خیر.

یک رویکرد دیگه که زیاد دیده میشه هم مفهوم ایده از من ، کار از تو هست. هیچ توسعه دهنده ای نمیاد یک سهمی بگیره و روی ایده کسی مجانی کار کنه. اون سال ها برای تخصصش زحمت کشیده و اگه بخواد مجانی کار کنه روی ایده های خودش کار میکنه. پر واضحه. یک آقایی چند وقت پیش از من میخواست در ازای کمتر از یک ملیون تومن یک صفحه تلگرام رو از صفر به صد کا برسونم:)‌) اولین چیزی که به ذهن میرسه که خب اگر قرار به چنین کاری باشه برای خودم انجامش میدم.ایده استیو جابز مکمل استیو وازنیاک مال پنجاه سال قبله. اگه میخوایم کاری رو انجام بدیم باید بفهمیمش.

اگر میخوایم استارت آپ موفق داشته باشیم از کاری که میخوایم بکنیم باید سردربیاریم. تاسیس فروشگاه اینترنتی، فروش بلیط، تاکسی یاب یا هرچیز دیگه ای بدون یک تیم متخصص حاضر در محل، شبیه تاسیس یک بیمارستان بدون دکتر و پرستاره. سرور بیاد پایین فریلنسر پونیشا نمیاد مشکل رو حل کنه.روزی نیست که آگهی استخدام خنده داری  در توییتر دست به دست نشه. آگهی هایی که توسط آدم هایی نوشته شده که مشخصا نمیدونند چی میخوان و نمیدونند دارن چیکار میکنن 🙂

منبع: (+)  🙂

C31FrGTWcAADLRG

وضمنا این که تو کسب و کار قبلی مون چقدر موفق بودیم چقدر از مثلا املاک یا فست فودمون پول درآوردیم اهمیت زیادی نداره. هر حوزه ای نیاز به تخصص خودش رو داره برای موفق شدن. قوانینی که تودنیای مثلا تولید مربا جواب میدن لزوما تو دنیای آنلاین جواب نمیدن.

 

بخش آخر: قبول دارم در دنیای امروز احتمال این که کاری انجام بدیم که کسی قبل ما انجام نداده باشه تقریبا صفر هست. اما این به این معنی نیست که ما به کپی هرآنچه هست و نیست رو بیاریم با این استدلال که کپی بد نیست. یک زمانی ایده این بود که هرچی استارت آپ تو آمریکا هست رو کپی کنیم، حالا که تقریبا دیگه آمریکایی ها دارن تموم میشن. ایده اینه که استارت آپ موفق های خودمون رو در شهرهای دیگه کپی کنیم:) اسنپ مشهد، دیجیکالای مشهد، فلان مشهد و … . خب من مخالفم اما دلیلم شخصیه. بذارید توضیح بدم. به نظرم ما بر اساس تفکیک رشد سه نوع استارت آپ داریم:

Drawing

من رو به خاطر نقاشی بدم ببخشید. محور عمودی رو بگیرید رشد و محور افقی رو بگیرید زمان. نوع اول بزرگترین بخش استارت آپ ها هستند در همه دنیا. بیشتر از ۹۰ درصد اون ها در واقع. شکست میخورند. احتمالا هممون یکی دو موردش رو دیده باشیم و چه خوب که در جریان باشیم یا تجربه کنیم که چطور این اتفاق میفته. نوع دوم استارت آپ های موفقی هستند. اگر سرمایه گذار داشته باشند سر به سر خواهند شد. به سود دهی خواهند رسید و… . در واقع طوری که قرار بوده شرکت ها از ابتدا باشند(قبل از فراگیر شدن اینترنت ). رشد خطی.

نوع سوم که همون گل درشت ها هستند و دقیقا همون هایی هستند که همه میخوان مثل اون ها باشند. رشد نمایی دارند. ممکنه بد شروع کنند، اما اگر در جای درستی از بازار باشند بالاخره موفق میشن. دیجی کالا بعد سه ماه به سود دهی رسیدو کافه بازار تقریبا ورشکست شده بود.

مهم ترین ویژگی شرکت های نوع سوم اینه که در یک بازار رقابتی فعالیت نمیکنند. چطورامکان داره؟ یا یک بازار جدید میسازند که خودشون تمامش رو تصاحب میکنند. یا برای خودشون در یک بازار موجود، مزیت رقابتی ای ایجاد میکنند که فاصله شون رو با رقبا حفظ میکنه. کافه بازار یک بازار کاملا جدید ایجاد کرد(بازاری برای توسعه دهندگان داخلی در حالی که خیلی از کشور های پیشرفته هم هنوز چنین چیزی ندارند) و دیجی کالا مزیت رقابتی بزرگی رو برای خودش توسعه داد. (محتوا)

اکثر شرکت هایی که قراره بعد اون آگهی های پونیشا ایجاد بشند از نوع یک و دو هستند. در واقع در حال حاضر تقریبا غیر ممکنه که یک استارت آپ نوع سه بتونه با برون سپاری هسته اصلیش کارش رو شروع کنه. به شخصه به تقریبا به تمام پیشنهاد هایی که منجر به تاسیس شرکت های نوع یک و دو بشه نه میگم.  خیلی از آدم هایی که این پیشنهاد هارو میدن از سختی های ساختن و صاحب یک کسب و کار آنلاین بودن خبر ندارند. درسته که دیجی کالا فقط یک سایته یا اسنپ فقط یک اپلیکیشنه اما بسیاری از چیزهایی در اون پشت وجود داره که ما نمیبینیم. ساختن یک کسب و کار سخت تره. به شخصه ترجیح میدم اگر قراره روحم روبرای تاسیس یک کسب و کار بفروشم اون استارت آپ احتمال رشد نمایی داشته باشه. و رشد نمایی با کپی کردن بدست نمیاد:) نقل قول معروفی وجود داره که زاکربرگ یا بیل گیتس بعدی شبکه اجتماعی یا سیستم عامل نخواهند ساخت.

همیشه در لبه باشید:)

 

پی نوشت: بعد از نوشتن این متن گزارش سه ماهه آخر اوبر (اسنپ مشابه داخلی اوبر هست) رو خوندم. ظاهرا هنوز در حال ضرر دادن هست.ضررش هم رقم کوچکی نیست. این چی به ما میگه؟ درسته که احتمالا آینده روشنی در انتظارش هست با سرمایه گذاری هایی که در ماشین های خودران انجام داده اما هم زمان ملیون ها دلار پول هم داره میسوزه همچنان. به عنوان مثال مشابه طبعا از شرایط اسنپ خبر ندارم اما اسنپ اگر ضرر هم بده، میتونه دومم بیاره تا رشد کنه. چون راکت اینترنت پشتشه. حالا هی بریم تو پونیشا آگهی بدیم:))

 

پی نوشت بعدتر: اوه، اینجا رو (+) اسنپ یا اوبر متن باز. برای همه وجود داره میتونید دانلود کنیم همون پنجاه هزارتومن فریلنسر پونیشا رو هم ندیم:)) فکر میکنم دیگه کامل مشخص شد درسته که یک اپلیکیشن یا سایتن. اما چیزهای زیاد دیگه ای این پشت وجود داره که ما نمیبینیم.

 

پی نوشت آخر: این همه از پونیشا اسم بردیم بگم که خیلی هم شرکت خوب خفنی هستن. تازگی ها هم خلاف جهت رودخونه منتقل کردن خودشون به رشت (+). استارت آپ بسیار شاد و حسرت برانگیزی هستند. داستان خوندنی‌ای هم دارن. امیدوار موفقیت هاشون ادامه پیدا کنه.

بخشی از تراژدی بودن

آدم وقتی کوچک است خودآگاهی ندارد. جدی میگویم. یعنی حداقل من نداشتم. یا خیلی کم داشتم. گاهی به دوستانم میگویم هرچه امروز از من میبینید: خوب یا بد. حاصل یک تغییر ناگهانی و رشدی نمایی است. قدیمی ترهایشان که اصلا میتوانند این را تصدیق کنند با خاطراتشان. هنوز هم اثراتش همراهم هست. گاهی از مادرم میپرسم هیچ مشکوک نشدید این یک چیزی اش است؟ آزمایش اوتیسم آن زمان نبود؟ به قول همان آدم خوب وب فارسی، شاید بشود اسمش را بگذاریم سندرم آسپرگر . همه خاطراتی که از کودکی دارم، در آنها بیشتر نقش دوربین را دارم تا فاعل. یعنی اگر حتا در خاطره ای خودم دارم زیرپای دختر بدجنس و زشت مهدکودک را میکشم که بخورد زمین، من نیستم که انجام میدهم. من دارم نظاره میکنم. حتا قضاوتی ندارم. احساسی ندارم. دارم نگاه میکنم. انگار یک من جدا از من وجود داشته باشد. توصیف بهتری برایش ندارم. اسمش را میگذارم ضعف خودآگاهی یا خودآگاهی ضعیف. مثل این سیستم های شبیه ساز ماشین لرنینگ که بدون سوپروایزور رهایش میکنی در داده ها تا چیزی یادبگیرد. مشخص است که این همان مغز ماست. ولی خیلی خیلی ضعیف تر. احتمالا بعدا که خودآگاه تر شد و همه مان را کشت یاد این روزهایش بیفتد که چطور کامپیوتر ها بازیچه دست چارتا حیوان زیستی خیلی خیلی احمق بوده اند و به خاطراتش بخندد.

از دیگران چیزی نمیدانم اما فکر میکنم پروسه بزرگ شدن و بزرگسال شدن همان پروسه قوی شدن خودآگاهی باشد. اوه نه مثال نقض هایش زیاد است. بهتراست بگوییم بزرگ شدن در خیلی از آدمها احتمالا با قوی تر شدن خودآگاهی آن ها رابطه مستقیم خطی دارد. فکر میکنم دلیلش تجارب باشد. یکی از اولین بارهایی که یادم است آن من ناظر تبدیل به من عامل شد، حدود دوم راهنمایی بود. داشتیم در کوچه فوتبال بازی میکردیم. پسرهمسایه هولم داد. افتادم زمین. دستم را سپر کردم. دستم شکست. واو. افتاده بودم روی زمین وسط کوچه وگریه میکردم. درد زیادی داشت. اما از همه عجیب تر برایم این بود که این افسانه شکستن استخوان واقعا برایم اتفاق افتاد. واقعا دارم این را تجربه میکنم. چقدر عجیب. این اولین تراژدی زندگی ام نبود اما واقعا اولین لحظه ای است که به من خودآگاهم تلنگری خورد. یکجورهایی تغییر مسیر نسبتا سریع یک شبه اوتیسم خفیف به یک ENTJ شاید همانجا خورد. همه خاطراتی که دارم که همراه با آن ها احساسات، نوستالژی و رنگ وبو وجود دارد مال همان تاریخ به بعد است. قبلش همه چیز سیاه سفید بی حس است. انگار صحنه هایی از پارانورمال اکتیویتی باشند خاطراتم. عجیب است واقعا.

خلاصه همه این ها که انسان که بزرگ میشود تراژدی هایش هم بزرگ میشوند. شوربختانه آنکه خودش هم بخشی از تراژدی میشود. و این شاید دردناک باشد. ما میشنویم هشت سال جنگ. میشنویم در جنگ جهانی دوم هفتاد ملیون انسان کشته شدند. حتا تصاویر و فیلم هایش را میبینیم اما خودآگاهمان آن را لمس نمیکند. انگار خاطره ای دور است. از ما بسیار فاصله دارد تا زمانی که اتفاق می افتد. یکی از همان خاطرات سیاه سفیدی که دارم مال زمانی است که یک شب پدرم سراسیمه بیدار شد، تلوزیون را روشن کرد. نمیدانم چرا دنبالش دویدم. یادم است که تلوزیون چهارده اینچی مان دو برج را نشان میداد که از آن ها دود بیرون می آمد و بعد برج ها ریختند.همین نه بیشتر. مطلقا هیچ حسی نسبت به آنچه اتفاق افتاد نداشتم. تا چند روز پیش که در حال نگاه کردن به تلوزیون ریختن پلاسکو را دیدم. به شکل غریضی دهان و بینی ام را با دست هایم پوشاندم. مبهوب مبهوت. خودآگاهی ام داشت واقعیت را لمس میکرد. پس این شکلی است. دقیقا یاد زمانی که دستم شکست افتادم. پس این بود تراژدی. مشاهده ریختن یک ساختمان. دردناک این که بخشی از تراژدی هستیم امروز. دنیا دارد روزهای بدی را میگذارند. کاملا ممکن است صبح بلندشویم و شرایط مستقیما خیلی متفاوت تر از شب قبل باشد. دلم میخواهد یک بار توییتر را باز کنم و آن کنار هشتگی را نبینم که خبر بد جدیدی را نشان بدهد.حتا دلم نمیخواهد به همه آنهایی که میگفتند انتخابات آمریکا به تو چه، مگر چه تاثیری روی زندگی تو دارد برگردم بگویم: سلام، این از هفته اول. خیلی راحت از آدم هایی که آمریکا رفتن یکی از گزینه های روی میزشان بود، تبدیل شدیم به کاراکتر لوزر آمریکایی. که روی یک جدول یا آبجو و سیگار در دستش مینشید و به تیر برق پشت سرش تکیه میدهد و به دوستش میگوید: یادش بخیر، یه زمانی میشد بریم آمریکا. به عنوان آدمی که وقتی از گوگل میپرسی چطور همه چیز و همه کس را به تخممان بگیریم؟، اولین گزینه وبلاگ اورا معرفی میشود، میگویم که: معلوم است که هیچکدام از این چیزها در سفر شگفت انگیز زندگی مهم نیست، اما حقیقت زندگی کمی تلخ است: سلام دنیای بزرگسالی، سلام تراژدی ها.