لعنت به تو تلگرام، لعنت به تو فیسبوک

در این مقاله  مدیوم (+) نویسنده شروع به گلایه از ترتیب سازمان‌دهی اخبار در فیسبوک میکند. مخصوصا در حول و حوش انتخابات ریاست جمهوری آمریکا. ابتدا از گوگل و تلاش گوگل برای رتبه‌بندی سایتها و همچنین تلاشش برای وری‌فای کردن منابع معتبر تشکر میکند و سپس شروع میکند به تاختن علیه فیس‌بوک. این که فیس‌بوک هیچ تلاشی برای ساختن الگوریتم مناسب برای نشان دادن اعتبار خبرها نمیکند. میگوید حتا اگر هیتلر امروز بود، با استفاده از هرج و مرج خبری فیس‌بوک قطعا میتوانست کل ‌آمریکا را صاحب شود و قص الی هذی.

 

فارغ از درست و غلط یا فضای ذهنی نویسنده این مشکلی است که ما ایرانی‌ها با آن آشناییم. متاسفانه بیش‌ازحد آشناییم. یک پزشک  که حتا با در نظر گرفتن افول این روزهایش بازهم احترام زیادی برایش قایلم بارها درباره این موضوع مقاله منتشر کرده‌ است. این که فیس‌بوک و در ادامه آن مسیر شبکه‌های اجتماعی مسیرمحتوای وب فارسی را به قهقرا بردند. نمیخواهم روضه کانال‌های تلگرامی فلان، اکسپلور اینستاگرام فلان بخوانم. همه میدانیم چه چرند و پرندی حاکم است بر فضای شبکه‌های اجتماعی فارسی.البته بگویم من با این که وبلاگ نویسم اما دغدغه ندارم که چه بلایی سر وبلاگستان آمد و غیره، یا شکایت نمیکنم از این که دیگر کسی متن بلند نمیخواند، انتظاری هم ندارم طبعا. تا همین جا هم که پیشرفتم باید کلاهم را بیاندازم بالا. دغدغه من وریفای بودن مطالب در شبکه های اجتماعی است نه عمق و طولشان. دغدغه من این است که مخاطب بتواند بفهمد این یک خط خبر مثلا : گوجه گران شد. چقدر منبع معتبری دارد. فکر میکنم برای رسیدن به چنین موضوعی دوراه وجود دارد.

 

راه اول که راه دور و درازی است.این است که به آدم ها یاد بدهیم گوگل کنند. به اعتبار اخبار توجه کنند. کاری سخت و طاقت فرساست. با مخاطب ایرانی میشود گفت غیر ممکن است. مثلا مخاطب بازاری چهل ساله‌ای که اینترنت را مترادف تلگرام میداند، طبعا برایش سخت است برود در گوگل خبر را تایپ کند و صحتش باخبر شود و اصلا فارغ از جامعه هدف بحث ما قرار میگیرد. طبعا اگر سرمایه گذاری‌ای در این حوزه قرار باشد، باشد باید تمرکزش روی نسل بعد باشد. مثلا در مدارس شروع کنیم به درس دادن این که آقاجان هرچرندی که در شبکه‌های اجتماعی دیدید لزوما صحیح نیست و حالا درگام‌های بعد بگوییم اگر این چرندیات را ندیدید هم چیزی را از دست نداده‌اید و شاید یک روزی برسیم به جایی که خب حالا برای این که همه محتوای خوب تولید کنیم چه میشود کرد. فهمیدید چرا غیر ممکن است؟ نه بخاطر این مسیر طولانی و مفاهیم پیچیده. بخاطر”در مدارس”

راه حل دوم راه حل ساختاری است. مثل کاری که گوگل کرده و میکند. این که تولید کنندگان محتوا و تولید کنندگان ظرف‌های محتوا الگوریتم‌هایی بنویسند که مثلا با یک تیک آبی صحت و سقم مطالب را بسنجد. راهی بس کوتاه‌تر و ساده‌تر. طبعا به محض این که چند خبر فلان قارچ‌نیوز تیک آبی کمرنگ‌تری بگیرد، رایفی‌پوری چیزی می‌آید و همه را به نقشه‌های استکباری ربط میدهد اما به هرحال میتواند قدم بزرگی باشد برای وب‌فارسی.

البته یک راه‌حل تخصصی دیگرهم وجود دارد که خوشبختانه عده‌ای سخت مشغول عرق ریختن در مسیر آن هستند و آن هم تعطیل کردن کل شبکه‌های اجتماعی است و خب ماهم از این همه زحمت خلاص میشویم. اجرهم عندالله.

 

از این حرفها بگذریم. به نظرم دغدغه اصلی دیده شدن محتوای خوب نیست. دغدغه اصلی این است که چطور جلوی اخبار دروغ و شایعات را بگیریم، چطور میشود پروپاگاندا های حتا مثلا اقتصادی(کی‌نوت های اپل را که دیده اید؟) را ضعیف کرد. این را از این جهت نمیگویم که برگردیم به مدینه فاضله‌ای که بعضی ها فکر میکنند قبل از تکنولوژی وجود داشته. نه. این را میگویم که بتوانیم از ظرفیتی که تکنولوژی در اختیارمان قرار داده استفاده کنیم. قبل از تکنولوژی هم این مطالب زرد و شایعات بوده است. دهان به دهان میچرخیده است، آدم‌ها برای منافعشان دروغ میگفته اند. اما الان که تکنولوژی این فرصت را به ما میدهد که این جنبه اجتماعات انسانی را کمرنگ کنیم. چرا از آن استفاده نکنیم؟

بخشی از دغدغه مقاله مدیوم این بود که خطاهای شناختی که هرج مرج خبری موجود در تلگرام یا فیس‌بوک بوجود می‌آورد، میتواند برای آدم‌هایی که نیت‌های خوبی برای جامعه ندارند بسیار کارآمد باشد. ما این موضوع را بهتر میفهمیم. آن‌ها اگر این انتخاباتشان انقدر ابزورد نمیشد، خیلی کمتر ممکن بود دغدغه چنین موضوعی را داشته باشند. اما ما ۲۴ ساعت در محیطی عجیب‌تر از آن فضا در حال تنفس هستیم و خب باید برایمان وری‌فای بودن اخبار بسیار مهم‌تر باشد. نمیدانم دقیقا کجا خواندم یا دیدم، اما یکی میگفت بهترین راه برای دیکتاتورهای عصر جدید نه سانسور اطلاعات بلکه هرج و مرج اطلاعات است. تا جایی که مخاطب قدرت تحلیلش را از دست بدهد. آها یادم آمد یکی از سخنرانی‌های آلن دوباتن بود(درباره اش مینویسم). این فرصتی است که تکنولوژی به ما میدهد و باید از آن استفاده کنیم.

 

پی نوشت: مشکل من با بحث‌هایی که شبکه‌های اجتماعی را مقصر افول وبلاگ‌ها و پادشاه شدن محتوای زرد و سطحی شدن آدم‌ها، میداند همین است. شبکه‌های اجتماعی خودشان معلولند نه علت. انگار قبل از شبکه‌های اجتماعی در مهمانی‌های خانوادگی همه در مورد آخرین کشفیات علمی و نظریات فلسفی حرف میزده‌اند و حالا شبکه‌های اجتماعی باعث این افول شده‌اند. شبکه‌های اجتماعی صرفا ابزاری شده‌اند که آن مهمانی‌ها را در فضای عمومی‌تری برگزار کنیم و خب حالا زردی‌اش به چشم می‌آید. حقیقتش این است که اگر روزی نوشتن و خوانده شدن وبلاگ رونق داشته، صرفا پنج درصد پیشرو جامعه به اینترنت دسترسی داشته اند که به هیچ وجه مصداق مشت نمونه خروار نبوده اند. موبایل و شبکه‌هایی اجتماعی باعث شدند باقی جامعه به اینترنت سرازیر شوند و نمونه آنچه که در دنیای واقعی داریم را در شبکه‌های اجتماعی بازسازی کنند. و حالا شده است آنچه که شده. ماهمینیم که نشان میدهیم. ریشه مشکل جای دیگریست.

پرفکشنیزم در یادگیری، یا چگونه یک توسعه دهنده‌ی آماتور باقی بمانیم

یکم: چیزی که اینجا مینویسم، مجموعه اشتباهاتی هست که خودم در یک‌‌سال ونیم گذشته انجام دادم. امیدوارم کمک کنه دیگران از مسیر بهتری به سمت برنامه‌نویسی و توسعه‌دهنده شدن و در کل یادگرفتن هرچیزی حرکت کنند.

 

دوم: عموما وقتی یک نفر میگه من پرفکشنیست یا کمالگرا هستم یکجورهایی داره فخرفروشی میکنه. درواقع زیاد دیدم که آدم‌ها همزمان با این که دارن از کمالگرا بودن به عنوان یک عیب حرف میزنن، تو چشماشون رگه‌هایی از غرورهم دیده میشه. چون ما آدم‌ها اصولاکم به عیب‌هامون اعتراف میکنیم، مثلا من تاحالا خیلی کم دیدم کسی بیاد بگه من دروغگو ام، چیکار کنم؟ ولی زیاد دیدم که آدم‌ها دنبال دوای دردی برای کمالگرایی‌شون بگردن. اصلا اگر اجتماع اجازه میداد، یه پلاکارد مینداختن گردنشون و میگفتن من یه کمالگرای بدبختم، به من کمک کنید. حدس میزنم رگه‌هاشم برگرده به داستان‌هایی که درمورد کمالگراهای موفق شنیدیم. فکر میکنم جابز متاخرترین این داستان‌ها باشه. تو بندهای بعد بهش اشاره میکنم، اما همین قدر بگم اگر من میگم کمالگرا هستم و ته دلم از این حرفم قند آب میشه، یعنی من یه آدم احمقم که مغزم اونقدر تکامل نیافته که دنیای واقعی رو بفهمه، فرقش رو بادنیای انتزاعی توی ذهن خودش بفهمه و بتونه راه‌حل‌های درست و متعادل پیدا کنه. این احمق نویسنده همین نوشته‌ست.

 

سوم: کمالگرایی ابعاد مختلفی داره اما یک نوعش هم در یادگیری اتفاق میفته. منابع رو که نگاه میکردم بیشتر از همه به کمالگرایی در یادگیری زبان دوم اشاره شده بود جالب که برای من هم اتفاق افتاده بود. به عنوان مثال: مثلا طرف دلش میخواد تک تک کلمات زبان مقصدرو یاد داشته باشه بعد شروع کنه به خوندن متون. من یه روش ابداعی برای حفظ کردن کلمات درست کردم، بعدا حتمن تو ایده‌های اپن سورس درباره ش خواهم نوشت. کلیتش اینه که ترکیبی از دوروش معروفه و کلمات رو به عمق حافظه بلندمدت میفرسته. بعد این که تو حدود سه ماه، حدود سه هزار کلمه با این روش حفظ کردم،با این که پیشرفت خیلی خیلی قابل توجهی در مهارت های زبانم بوجود اومده بود، باز هم وقتی مقاله میخوندم و شاید یک کلمه شو بلد نبودم میخواستم بشینم گریه کنم(حالا نه اونقدرم البته). ولی عصبی میشدم. تا این که بعد مشورت متوجه شدم توانایی حدس زدن کلمات خودش بخش بزرگی از یادگیری زبان دومه. حتا خود نیتیو های انگلیسی زبان هم  ممکنه معنای خیلی از کلمات رو ندونند.کما این که ما هم معنای خیلی از کلمات زبانمون رو نمیدونیم. بعد از اون بود که یه جورایی زندگیم در زبان انگلیسی نجات پیدا کرد. جالبه که از قبل هم میدونستم مفهوم کلی مهمه، باید کلیت جمله رو درک کنی، اما اون پرفکشنیزم بیمار وقتی به یه کلمه که بلد نبودم میرسید، نمیذاشت بتونم تمرکز کنم.سریع شروع میکرد به سرکوفت زدن. خاک بر سرت دیدی چقدر بی سوادی، دیدی چقدر از همه آدمها عقب افتادی. بخش بزرگی از مبارزه با پرفکشنیزم خفه کردن همین صداست که میگم چطوری.

 

چهارم: با توجه به بند دوم باید بگم به این داستان افتخار نمیکنم. اما خوبه که دنبال ریشه‌ش بگردیم. نظام آموزشی ما یه نظام احمقانه و بیماره. اگر من امروز یه بچه هفت ساله داشتم، و بین این که دزد بشه یا تو ایران بره مدرسه یه انتخاب داشتم، قطعا دزد شدن رو انتخاب میکردم، چون حداقل دزد مجبوره برای عملی کردن نقشه‌هاش از مغز و خلاقیتش استفاده کنه. پرفکشنیزم بیمار من در یادگیری هم به همین نظام تحصیلی احمقانه برمیگرده. برای ما از بچگی فقط و فقط یک نمره معنی داشت اون هم بیست بود. یعنی اصلا حق تصمیم‌گیری برات وجود نداشت یا باید بیست میشدی یا میمردی. یعنی نمیشد کسی عاقلانه بگه من ترجیح میدم هفده بشم اما به جاش وقتم رو صرف یادگرفتن یه چیز مفید دیگه بکنم. اختیاری در صرف همون منابع اندکت نداشتی. و خب بیست شدن هرچی اومدیم بالا سخت‌تر شد. برای این که تو دبیرستان و امتحان‌نهایی برای مثال بیست بگیرید. باید تک به تک کلمات کتاب رو میخوندی. تک به تک نکات رو میدونستی و تک به تک مسایل رو باید بلد میبودی حل کنی. در صورتی که در دنیای واقعی حتا در های‌تک‌ترین مشاغل، هیچ نیاز به چنین دانش دقیقی نیست. شما نیازه که مفاهیم رو یاد داشته باشید. جزییات با یک سرچ ساده در دسترسند. این مسیریه که نظام آموزشی ما دقیقا برعکسش رو طی میکنه. صد البته که یکی از هزاران عیبشه.

 

پنجم: من متاسفانه همین مایندست تک تک جزییات رو باید یاد داشته باشی رو باخودم به دنیای توسعه دهندگی آوردم. مثل همه چیزهای دیگه که تو زندگیم یادگرفتم، سلف استادی شروع کردم به یاد گرفتن جاوا. بدون دقیقا هیچ پیشینه‌ای.تازه بعدا فهمیدم که جاوا یکی از شخمی‌تخیلی‌ترین زبون‌های ممکنه. روشم اینطوری بود که یک مجموعه ویدیو بسیییار طولانی و حوصله سربر گرفته بودم و از روش میرفتم جلو. هرفصل رو که میخوندم میرفتم تو داکیومنتیشن‌های زبون جاوا و تک‌تک متد هارو مرور میکردم بدون که استفاده خاصی ازشون بکنم. درواقع شما اگر از همه برنامه‌نویس‌های دنیا بخواید که احمقانه ترین روش ممکن برای کسی که تازه وارد محیط یادگیری میشه رو بگید احتمالا روش من تو تاپ فایو استوپید متد همه باشه. فکر میکردم فیزیک دبیرستانه که باید همه چیز رو و تک به تک کتابخونه ها و متد ها رو بشناسم. جدا از سخت و طاقت فرسا بودنش بدی اصلی این روش این بود که هیچ چیزی یاد نمیگیرفتم. برنامه نویسی چیزیه که شما دقیقا باید در میدان عمل یاد بگیرید. یعنی تا کد نزنید هیچ چیز هیچ چیز یاد نمیگیرید. بله من همه تمرین‌های کورس‌ها رو انجام میدادم اما کد واقعی کجا و این ها کجا. این کار مثل این که با نگاه کردن رانندگی یک نفر دیگه، بخواید راننده بشید. یا به قول جادی با نگاه کردن فیلمای بروسلی بخواید رزمی‌کار بشید.

 

ششم:  روش درست یاد گرفتن هرچیزی درک مفاهیم کلی و ورود به جزییات در هنگام نیاز هست. حفظ فلان متد فلان کتابخونه داده زاید محسوب میشه. تازه اگر بشه حفظش کرد. کار اشتباه و مبتدیانه ای هست. انجامش ندید. اگر صدایی در درونتون میگه یاد نمیگیری یا هرچیزی سعی کنید ایگنورش کنید. اون کمال گرای وجودتون رو ایگنور کنید. افسانه‌ی استیوجابز کلی بخش‌های دیگه داره که ما ندیدیم. بخش بزرگی از کار جابز هل دادن آدم‌ها به سمت کارهایی فراتر از محدودیت‌های ذهنی‌شون بوده. این کار خیلی ساده‌ایه،صرفا دقت جابز روی جزییات نبود که محصولات اپل رو میساخت. این آدم‌های فوق‌العاده‌ بودن که محصولات رو میساختند. با کمالگرایی افراطی خیلی خیلی تا با آدم فوق‌العاده بودن فاصله میگیریم.

 

هفتم : راه حل خفه کردن کمالگرای درون ساده ست. بهش بگید خفه شو. همین. همین که بفهمید کمالگرایی بده و بخواید که ازش فاصله بگیرید هفتاد درصد راه رو رفتید.تکنیک هم اگر بخوام بگم، روش خودم در اینجور مواقع اینه که ابزار یادداشت برداری‌مو باز میکنم و توش شروع میکنم به نوشتن این که اگر روی جزییات اصرار کنم چی میشه. و اگر کار رو واقعا انجام بدم چی میشه. نوشتن و خوندن نتیجه خود به خود باعث میشه کمالگرای درونم خفه بشه.

از میانه‌ی بحثی طولانی

در منطق گزاره‌ی مطلقا صحیح یا مطلقا اشتباه نداریم. همه گزاره ها صرفا محتملند. اصل عدم قطعیت را همه میدانیم. خبر بد اینجاست که کل منطق شکل گیری جهان بعد از بیگ بنگ بر اثر همین عدم قطعیت ایجاد شده. اگر دنیا میتوانست درجایی مطلقا کامل باشد، گاز های حاصل از انفجار پخش میشدند و دنیایی شکل نمیگرفت. توزیع نابرابر و ناقص یک درصدی گازها منجر به شکل گیری این جهان و ما شد. اصول نمیتوانند مطلقا صحیح یا مطلقا غلط باشند. با احتمال بالایی میتوانند نزدیک به یکی از این دو باشند. حتا یک امر پارادوکسیکال با این که بسیار بسیار بسیار نزدیک به عدم صحیح بودن است باز هم مطلقا نمیتواند غلط باشد. به هر حال ما که درون آندرومدا را ندیده ایم یا مطمئن نیستیم دنیاهای حاصل در ذهن غیر واقعی باشند پس یک امر پارادوکسیکال اگر میتواند در ذهن من شکل بگیرد احتمال وجودش هم وجود دارد، حالا هرچقدر که کم باشد. پس کل گزاره ها در یک طیف قرار میگیرند و هیچ وقت به دو سر طیف نمیرسند. ما بر اساس نزدیک بودن به کدام سر طیف تصمیم میگیریم. وجود داشتن یا نداشتن هیچ‌چیز را نمیتوان به شکل مطلق اثبات یا رد کرد. اما در دنیای واقعی و فلسفه پراگماتیک می‌شود اندازه گرفت که چقدر به درد ما میخورد یا چقدر مفید است. تازه آن هم از فردی به فرد دیگر متفاوت است. به گستره دید مکانی زمانی افراد بستگی دارد. من منافع تا فردا ظهرم را میبینم، پس این که امید داشته باشم سرکوچه شله پخش کنند، برایم مضر است چرا که ممکن است برای ناهار فردا چاره‌ای نیندیشم. برعکس این هم هست من منافع یک مجموعه و در مدت زمان مثلا ده سال در نظر میگیرم. در این حالت احتمال پخش شله سرکوچه میتواند مفید هم باشد. مثلا کمک به توزیع ثروت میکند. حالا به شکل مواد غذایی.

فلسفیدن انتزاعی برای من اهمیتی ندارد. احتمالی که از آن حرف میزنی چقدر در دنیای واقعی من، میتواند مفید باشد؟

تهران مخوف

در گوگل سرچ میکنم همخانه. یکی از اولین سایت‌ها را باز میکنم. یکی از آگهی ها مناسب به نظر میرسد. نوشته است : فقط در تلگرام پیام دهید. شماره‌‌اش را سیو میکنم.پیام میدهم. شرایط را میپرسد پاسخ میدهم. عکس پروفایلش غروب آفتاب است. از او میخواهم لوکیشن بدهد. لوکیشن را نگاه میکنم. تهران را بلد نیستم. اما حوالی را که میگویم همکارم میگوید زیاد جای بدی نیست.میگویم بعدازظهر می‌آیم سر میزنم.

 

ساعت نه شب است. در ترافیک گیر کرده‌ایم. دوستانم دومیدان بالاتر پیاده میشوند. راننده اسنپ در طول مسیر باقی مانده میگوید که مشهدی است. برایم مهم نیست. میگوید اسنپ از او پورسانت نمیگیرد. حدس میزنم که بلوف بزند. تخم دوزرده دارد انگار. میگوید آقا شما که این چیزها را بلدید چرا در مشهد یکی از این ها راه نمی‌اندازید. میخندم و داستان سرمایه‌گذاری اسنپ را برایش تعریف میکنم. متوجه میشود به همان آسانی که به نظر میرسد نیست. آخر هم شماره اش را میدهد میگوید ما هم شهری هستیم، کاری داشتی زنگ بزن. حدس زدم که بیشتر برای دور زدن اپلیکیشن شماره‌اش را داد، تا هرچیز دیگر. به‌هرحال.

 

در مسیر “طرف”زنگ میزند. صدای بی‌حالی دارد. ته‌لهجه شمالی یا اصفهانی هم همینطور. میگوید کی میرسی میگویم احتمالا طرف‌های ده. قطع میکند. باخودم میگویم این ساعت شب اینجا چه میکنم.

از تاکسی پیاده میشوم. به طرف زنگ میزنم. طرف میگوید بیا جلوی پارک فلان. پارک فلان را پیدا میکنم و میروم جلویش می‌ایستم. آدم‌ّهای جلوی پارک ترسناکند. دراگ‌دیلر و تریاک‌‌دیلر میخورند باشند. پنج دقیقه که میگذرد،طرف می‌آید. سنش خیلی بیشتر از آن است که میخورد باشد. قیافه لش و آرامی دارد. از خیابان رد میشوم و به او سلام میکنم. با خودم میگویم اینجا چه میکنی؟ اگر سرت را ببرند چه؟ اصلا این یارو کیست؟ برای چه این وقت شب به چنین محله‌ای آمده ای؟ سعی میکنم خودم را نبازم. چاقوی سویسی را که از دیجی‌کالا خریده‌ام را از جیب کوله در می‌آورم و در جیب شلوارجینم میگذارم. دستم را هم از جیب شلوار در نمی‌آورم ضامنش را باز میکنم. سنگینی کوله پدرم را درآورده است. همه زندگی‌ام تویش است. خیر سرم قرار بود مهاجرت کنم.پشت سر طرف به راه می‌افتم.

 

میپرسم اهل اصفهانید؟ میگوید نه.شمالی‌ام فلان‌‌ شهر. میگویم من هم مشهدی‌ام. نه ازآن ولی مشهدی بدها.یرخلاف انتظارم یخ آنقدرها هم آب نمیشود. میپرسد دانشجویی. میگویم تقریبا و توضیحات بیشتر. می‌رسیم در خانه. خانه قدیمی است خیلی.در حیاط را باز میکنم دقت میکنم که او اول وارد شود. بوی خطر کل شامه‌ام را پرکرده است. وارد میشویم به همکف. خانه قدیمی است. دوخواب به هم چسبیده. محیط بسیار گرم است. توضیح میدهد که اینجا فلان است و آنجا فلان. یک تخت با یک روتختی بسیار شیک و اغوا کننده در اتاق هست. یک تلوزیون احتمالا چهل اینچی سامسونگ هم در اتاق است. همیشه از آمولد بدم می‌آمده. اینجا هم زرق برق الکی‌اش را دارد به اتاق میپاشد. در سمت راست اتاق بندی هست که لباس‌های شسته شده اش را آویزان کرده. لباس‌های زیررنگی نمای آزاردهنده‌ای دارند. باخودم میگویم چه آدم بی‌ملاحظه‌ای.گرما اذیتم میکند. خانه را نمیخواهم، میخواهم سریع بزنم بیرون. میگویم چه قیمتی؟ و میگوید عجله نکن حالا بنشین. میگوید اگر خسته‌ای شب را بمان. میگویم نه ممنون باید برگردم نارمک. عرقم بیشتر میشود اما خودم را نمیبازم. به هیکلش نگاه میکنم با این که بزرگتر از من است اما یاد زورگیر دم عید می‌افتم و میگویم بزرگتر از این‌ها را زده‌ام. کتم را در می‌آورم و مینشینم. تیشرت گیکی‌ای تنم است  که نوشته‌ی رویش دارد با برنامه‌نویس بودن اسنوب میکند. نمی‌دانم چرا انتخابش کردم. چشمش روی نوشته روی تیشرت است.با لبخند میگویم شما چه کاره‌اید. میگوید کارمند فلان موسسه مالی. جلوی در خروجی مینشیند. عصبی‌تر میشوم اما یاد دارم که چگونه بروزش ندهم.

 

ضامن چاقو را میبندم، آن را طوری که نفهمد روی کیفم میگذارم. حواسم هست از چایی که قبلا ریخته‌است نخورم. اما قندان را نزدیک تر می‌آورم. شروع میکند به حرف زدن. میگوید اعتقادات مذهبی ات چطور است؟ از سوالش تعجب میکنم حریم شخصی سرش نمیشود انگار. به خودش برمیگردانم سوال را. میگوید ای معمولی. من هم حد وسط را میگیرم و خنثی میگویم من هم مثل همه. میگوید من یک مشکلی دارم. با لبخند میگویم چه؟ میگوید: هفته پیش آقایی به اینجا آمده و گفته که من گی هستم. به نظرت او را بپذیرم؟ جشنواره آدرنالین در مغزم آغاز میشود. افکار با سرعت هزارپرسکند می‌آیند و می‌روند. عایق گیری پنجره ها توجه‌هم را جلب میکند.چاقو را در مشتم قایم میکنم.و دستم را میان پاهایم قایم میکنم. آنقدر رادیو مذاکره گوش داده‌ام که بدانم، منظور پشت این سوال چیست. سعی میکنم ناراحتش نکنم. میگویم به طور کلی مشکلی با افراد با این گرایش ندارم. به نظرم باید آن‌ها را بپذیریم. اما زندگی زیریک سقف با چنین آدمی کمی عجیب به نظر میرسد. مثال میزنم انگار که با دختری که پارتنرتان نیست و به آن علاقه ای نداری، زندگی کنید. چندان معقول نیست. میگویدخب چه اشکالی دارد، دختر و پسر با هم زندگی کنند. میگویم اشکالی ندارد. اتفاقاتی می‌افتد به هرحال. میگوید خب بیفتد. میگویم اگر در رابطه عاطفی باشید، مثلا زن داشته باشید که درست نیست خب. میگوید تو که زن نداری. جا میخورم. سوال را برمیگردانم. شما چطور؟ گفت: نه از دخترها خوشم نمی‌آید.

 

اگر یک درصد شک داشتم که قضاوت اشتباه میکنم، صددرصد مطمین میشوم که درست حدس زده ام. میگوید تو اگر جای من بودی، چه میکردی؟ دوباره سعی میکنم ناراحتش نکنم. توضیح میدهم در ابعاد کلی مشکلی ندارم با چنین فردی، اما زندگی زیر یک سقف به قول خارجی‌ها کمی ویرد است.با این که ژست رفتن میگیرم، اما او نشانی از این که تمایل به تمام کردن بحث داشته باشد نمیدهد. عصبی‌ام سوپر ایگویم کامل بالا آمده. میخواهم مغزش را بپاشانم روی دیوار. با قطعیت و جدیت میگوم. من حس میکنم پشت سوال شما منظور دیگری بود. انتظار دارم صراحتم باعث شود، بحث را تمام کنیم. با پررویی میگوید خب چه حدسی میزنی. میگویم این که احتمالا شما خودتان این مشکل را دارید.فرصت ندارم که به خودم تذکر بدهم این گرایش است و مشکل یا بیماری نیست تاناراحت نشود. به چشم هایش خیره میشوم. عصبی بودن از چشمانم میریزد بیرون، کف اتاق. از رو نمیرود. میگوید اهلش نیستی؟ میگویم نه. میگوید یعنی در زندگی‌ت با هیچ پسری نبوده ای؟ میگویم نه. گفت به هرحال اگر بخواهی میتوانی فکر کنی با یک دختر زندگی میکنی. گرای تابلویی بود. خنده‌ام میگیرد میگویم نه ممنون. خنده‌ام باعث میشود رویش باز شود. میگوید میدانی که دو مدل دارد یکی فلان دیگری… ممنون نمیخواهم وارد جزییات شوید. میگوید میخواهم اطلاعاتت زیاد شود در دلم میگویم به قبر پدرت خندیدی. ایده‌ای به ذهنم میرسد. کتم را می‌اندازم روی دستم.ضامن را باز میکنم. کوله را می‌اندازم روی دوشم و بلند میشوم. میخواهم حواسش را پرت کنم. به دروغ میگویم اتفاقا من یک دوست در تهران دارم. میگوید پس آشنا کن. به دم در رسیده‌ام.از روی مبل بلند می‌شود. میگویم حتمن. پیامتان را در تلگرام فوروارد میکنم اگر خواست پیام میدهد. میگوید چه کاره است. در را باز میکنم. میگویم خواجه‌نصیر هوافضا میخواند. خودم میدانم که دارم از یکی از دوستان واقعی‌ام حرف میزنم. اما روایت من درباره گرایش جنسی‌اش غیرواقعی است. بلند میشود. ضربان قلبم بالاست. به زور با پررویی و طوری که متوجه شود می‌اندازمش  که جلوتراز من برود.عین گروگانگیر ها شده‌ام چاقو زیر کت. به حیاط که میرسیم خداحافظی میکنم. دست نمیدهد. غمگین افسرده است. حالا که استرسم کمتر شده است، دلم برایش میسوزد. میگویم حتمن به دوستم میگویم. از حیاط خانه می‌آیم بیرون و در را میبندم. فرصت نداشتم و عاقلانه هم نبود که در خانه بند کفشم را ببندم. ساعت نزدیک یازده شب است. مترو نیست و حتا نمیدانم که کجایم. گوشی را درمی‌اورم و به دنبال اپ اسنپ برای تاکسی میگردم.

 

 

 based on a true story

تهران: خیلی‌دور، خیلی نزدیک

این یک هفته که به روز نشدم، تهران مهمان علیرضا(+)بودم. قصد سفر مهاجرتی بود که قطعی نشد، اما خیلی زود اتفاق خواهد افتاد. این اولین برخورد مستقیم و برهنه‌ی من با تهران بود. تهران قبل از این برای من، محیطی فانتزی بود که فقط با خانواده رفته بودم. اما در این تهران نسخه جدید من به سرکار رفتم، دنبال خانه گشتم و به نوعی در حوض زندگی شهری تهران افتادم. یک هفته خیلی کم است، اما برداشت من را کافی و مرغوب میکند. بیشتر از این ماندن طوری غرقت میکند که تفاوت ها را از یاد ببری و کمتر از این هم اجازه نمیدهد تجربه‌ای شکل بگیرد. درباره این یک هفته چندین پست خواهم نوشت که این اولین‌ش است.

ـ اولین برخورد من با تفاوت فرهنگی بین تهران و مشهد در مترو اتفاق افتاد. در یکی از ایستگاه های پایین شهر سوار مترو شدیم و مرد جوانی برای دختری که همراه من بود، از روی صندلی برخواست و جایش را به او داد. یکجورهایی شگفت زده شدم و باعث شد که فکر کنم، متوسط فرهنگ مردم در تهران، از متوسط فرهنگ مردم در مشهد مترقی‌تر و مدرن‌تر به نظر میرسد. در مشهد شما وقتی با دختری سوار مترو شوید، هفتصد چشم به شما نگاه خواهند کرد که بخش قابل توجهی از آن‌ها در حال ارسال امواج تاسف برای دوجوان گناهکار است. باقی چشم‌ها هم میخواهد نعمتی از سرسفره‌ی بدن‌های جوان و تازه آن‌ها بیرون بکشند. نه که در تهران چنین چیزی نباشد، اما میگویم غلظتش کمتر بود. خیلی کمتر.در قسمت‌های مترقی‌تر شهر از نظر مالی تقریبا هیچ نگاه آزاردهنده‌ای حس نمیشد و از شما چه پنهان که از این تفاوت خوشم آمد.

ـ یک تفاوت مترویی دیگر هم بین مشهد و تهران بود و آن هم این بود که مردم صبر میکردند افراد سوار بر مترو ابتدا پیاده شوند و بعد باقی سوار شوند. در اتوبوس‌ها هم همینطور بود. وقتی دقت بیشتری به خرج دادم، دیدم مردم به صورت خودکار به کسانی که این اصل را رعایت نمیکنند تذکر میدهند. این یعنی فرهنگ داستان شکل گرفته است و شعور عمومی این که این اصل ساده به نفع خودش است را فهمیده است(کاش یک روز قباحت خط عوض کردن در رانندگی را هم بفهمیم). البته باقی چیزها وقتی جمعیت زیاد میشد، اصالت ایرانی خود را حفظ میکرد:) مثلا فکر میکنم یک ویدیو از سوار شدن مردم به مترو کرج در ایستگاه صادقیه برای گرفتن پناهندگی کفایت کند، اما به هر حال توسعه از همین گام‌های کوچک آغاز میشود.

ـ زمان در تهران به شکل عجیبی سریع میگذرد. یعنی اگر مثل من کمتر حواستان به خودتان باشد و سوخت و ساز بدنتان بر پایه فتوسنتز باشد، احتمالا نتوانید ناهار بخورید. یعنی فرصتش را پیدا نکنید. نزدیک‌ترین مسافت‌ها در تهران از دورترین مسافت‌ها در مشهد طولانی‌ترند. تازه مشهد یک کلان شهر است و دومین شهر پرجمعیت ایران محسوب میشود. این طولانی بودن مسافت ها کاری میکند که انگار زمان را زده اند روی دور تند. شش صبح بلند میشوی و میبینی شش عصر است. مترو و بی آر تی همانقدر که خیلی جاها را پوشش میدهند، خیلی از موقعیت‌های شهری را هم پوشش نمیدهند. از قضا بخش بزرگی از کارهای من در قسمت‌هایی از شهر بود که از پوشش مترو اتوبوس محروم بود، برای همین زیاد دست به دامن اسنپ شدم. اگر فرصتی بود در مورد اسنپ هم خواهم نوشت. اما خلاصه کلام این که طولانی بودن مسافت‌ها در تهران تصور انسان نسبت به زمان را به هم میریزد. زمان یکجورهایی تندتر میگذرد، به نسبت شهرهای کوچک تر.

ـ دوروز از این یک هفته را شب به کرج رفتم و صبح به تهران برگشتم. دردناک‌ترین قسمت مواجهه من با تهران همین زمان بود. سیل زیاد جمعیتی که بین دوشهر(دو استان درواقع) هرروز جابجا میشد، تکان دهنده بود. ساعت پنج و نیم صبح در مترو به سمت تهران حتا جای این که آن مسیر چهل دقیقه‌ای لعنتی را روی زمین بنشینی نبود. مردم واقعا و واقعا هر روز، این مسیر را می‌آمدند و میرفتند. احتمالا برای انجام کارهایی که حقوقش کفایت زندگی در تهران را نمیداد. یک جورهایی مترو انگار از زیراقیانوس تباهی میگذشت. آدم‌ها ایستاده میخوابیدند. خاکستری‌ترین محیطی بود که از نزدیک دیده بودم.نکته اینجا بود که خودم هم بخشی از آن بودم.

-زیاد غمگین نشویم. یک تفاوت دیگری که تهران با مشهد داشت،نرم تر بودن تبلیغات اید‍ولوژیک بود. در مشهد خیلی مستقیم و زمخت شعار داده میشود. یعنی در این حد که کم مانده اسم آدم‌ها را با فحش کاف دار بنویسند. ولی در تهران حس میکردم که هم شهرداری و هم باقی نهاد ها کمی مفاهیم مدنظرشان را چرب میکنند. و صد البته که غلظت تبلیغات آن شکلی هم به نسبت مشهد خیلی کمتر به نظر میرسید. در مجموع آلودگی بصری از این جنس کمتر بود. که دلیلش خیلی چیزها میتواند باشد.

– یک چیز جالب دیگر هم، کمتر بودن نگاه‌های شهوت‌زده بین دوجنس بود. حداقل من این طور حس کردم. با این که احتمالا از متوسط جهانی بالاتر بود ولی به نسبت مشهد کمتر بود. طبیعی هم هست، نمیدانم تا به حال زنان عربستانی سراسر بیرق پوشیده را دیده‌اید یانه. اصلا تعریف آدم را از نگاه حریص عوض میکنند. مرزها جابجا میشود. با اتکا به همین مشاهدات محدود میگویم انگار هرچقدر محدودیت کمتر میشود آدم‌ها بی‌آزارتر میشوند. صد البته که به ما چه. ولی این موضوع به نظرم آمد. دختر پسر، سرشان به کار خودشان بود.و چشم‌ها کمتر میچرخید. این بند باشد برای آن‌ها که دغدغه این چیزها را دارند.

– فروشنده را دوباره در سینما کوروش دیدم. به لطف پردیس هویزه مشهد احساس کمبودی از نظر امکانات نکردم. بلیط ها هم یک قیمت بود. فقط نکته جالب تفاوت واکنش‌های مردم در دو شهر بود. در کل در مشهد مردم بیشتر واکنش نشان میدادند. مثلا در تک صحنه خشونت آمیز فیلم در سالن سینما یادم است که مردم دست زدند. اما در تهران جیک کسی در نیامد. خوشبختانه در آخر فیلم هم به جز یکی دونفر کسی دست نزد.

ـ خب دیگر خیلی هم بد مشهد را نگوییم. من تابحال در مشهد گشت ارشاد پر ندیده ام. یعنی در مجموع شاید دوبار دیده باشم و آن دوبار هم بیشتر جنبه ترساندن داشته تا چیز دیگر. (طبعا مشاهدات من محدود است) اما در تهران خیلی زیادتر از حد انتظارم دیدم. و پر هم بودند. و آدم های خیلی خیلی عادی هم گرفتار شده بودند. در پارک و آب و آتش جلوی ماشین گشت چند دقیقه مبهوت ماندم و مشغول محاسبه‌ی قرن شدم. بعد هم سرم را انداختم پایین از پل طبیعت هیچ چیز نفهمیدم.

پی نوشت: این نوشته احتمالا دوقسمت دیگر هم خواهد داشت.