“استیو جابز” شدن

پیش‌نوشت:‌ این نوشته با داستانی آغاز می‌شود که ناصردادگستر(نیمادادگستر) نقش بنیانی  درشکل‌گیری آن دارد. من ایشان را ندیده‌ام و هیچوقت فرصت تشکر نداشته‌ام. اما دیروز به شکل اتفاقی متوجه شدم که پروژه‌ی جدیدی را تحت عنوان بلاگیک آغاز کرده‌اند. خواستم همراه با توصیه این وبسایت ادای دینی هم به ایشان انجام بدهم و بگویم مشتری شماره‌یک پروژه‌ی جدیدم:)به نظرم گوشه‌ی خوبی از بازار را هدف گرفته‌اند و برایشان آرزوی موفقیت میکنم، همین.


یک سرچ ساده مسیر زندگی‌ام را عوض کرد. دوم دبیرستان بودم، یک روز صبح قبل از آغاز کلاس مهدی از مردن فردی به نام استیو جابز صحبت میکرد. نمیشناختمش. آن روزها سرم در اختراع و جشنواره‌ی خوارزمی و ایده‌پردازی بود. چند وقت بعد با یک اینترنت فوق‌العاده محدود سرچ کردم: استیو جابز. فهمیدم که کیست و متوجه شدم زندگی‌نامه‌ای از او چاپ شده است. سرچ کردم دانلود زندگی‌نامه استیوجابز. اولین لینک، متعلق به نارنجی بود. آخر شب بود، کتاب را گرفتم و لپتاب را بستم. فردا صبح در مدرسه با خوشحالی به مهدی گفتم: یه سایت دانلود کتاب پیدا کردم، انقدر باحاله مجانی کتاب‌های باحال خارجی رو ترجمه میکنه میذاره:). واکنش مهدی رادقیق یادم نیست اما من را مطلع کرد که نارنجی سایت دانلود کتاب نیست و اخبار تکنولوژی را پوشش میدهد و از آن روز به بعد من با دنیایی آشنا شدم که این روزها هرکاری که انجام میدهم به نوعی به آن ارتباط دارد.

قبول کنید در شانزده‌ سالگی زندگی‌نامه آدم کاریزماتیکی مثل جابز میتواند تاثیر بزرگی روی انسان بگذارد.  قضاوتم نکنید.بحثم در این مورد نیست. در مقدمه‌ای که آیزاکسون برای کتاب نوشته بود،‌ جمله‌ای بود که هنوز پس از چندسال گوشه‌ی ذهنم دنگ دنگ میکند:

زندگی نامه استیو جابز

فرض کنید وسط خاورمیانه نشسته‌اید در حالی که نهایت ایده‌ی آوانگاردتان جلوگیری از نشت گاز CO است، میخوانید انسانی در ینگه‌ی دنیا هفت‌تا صنعت را تکان داده. تمایلات کمونیستی هم ندارید سریع بچسبانید به پروپاگاندای سرمایه‌داری و خیال خودتان را راحت کنید. به خودتان میگویید: اوه، پسر اگه اون تونسته چرا من نه؟ اما هرچه که جلوتر میروید، میفهمید که برای تکان دادن هفت صنعت به چیزی بیشتر از تلاش و خلاقیت نیاز دارید.

این حرف سر یک بحث قدیمی را باز میکند. تلاش وپشتکار مهم تر است یا در زمان و مکان درست بودن؟ یا هردو؟

نسیم طالب و نظریه‌ی قوی سیاه را میشناسیم اما بگذارید یکبار دیگه به آن برگردیم:

قوی سیاه چیست؟ رویدادی نامنتظر با پیامدی عظیم که بعد از رخداد قابل تبیین و پیشبینی مینماید. به زبان ساده‌تر قوی سیاه سه ویژگی دارد: تقریبا غیر قابل پیشبینی است| پیامد های آن عظیم و بزرگند| بعد از رخداد افرادی پیدا میشوند که میتوانند ساعت‌ها از دلیل رخداد برایمان بگویند.

طالب در زمینه‌ی موفقیت یک جمله‌ی جالب دارد. میگوید با سخت کوشی میتوانید بی ام و سوار شوید، اما برای بردن جایزه‌ی نوبل یا شبیه به آن به چیزی بیشتر نیاز دارید.

آن چیز بیشتر همان قوی سیاه است. طالب معتقد است با این که تلاش لازم است اما برای موفقیت های غیر معمول باید کمی هم شانس بیاورید و با قوی سیاه برخورد کنید تا در مکان زمان درست باشید. بگذارید باهم ببینیم:

قوی سیاه نسیم طالب
بیشتر شکل مرغابی سیاه شده:)

شما همه افراد بیرون از دایره را بگیرید مثلا انسان های خلاق و پر تلاش متولد ۱۹۵۰ که در جایی غیر از کالیفرنیا بدنیا آمده‌اند و طبعا استیو جابز نشده اند. آن قوی سیاه هم مثلا زمان آغاز به صرفه شدن ساخت پردازنده های سیلیکونی در کالیفرنیا است. آقای توی دایره را که نمیخواهد معرفی کنم؟

استیو جابز با یک فرصت یگانه برخورد کرد اما از آن مهمتر انسانی مناسب برای استفاده از آن فرصت بود. چرا که هزاران انسان بیست و یک ساله‌ی دیگر هم در آن روزهادر کالیفرنیا زندگی میکردند.

در نسخه‌ی ایرانی میتوانیم مثلا بگوییم، برادران محمدی در در زمان، مکان صحیح ایستاده بودند و اگر ماهم بودیم میتوانستیم دیجیکالا بسازیم. قوت قلب دهنده است اما نگران کننده هم هست. هم زمان با برادران محمدی هزاران انسان ۲۵ ساله‌ی دیگر در تهران زندگی میکردند. که بخش بزرگی از آن‌ها احتمالا سرمایه بیشتری از برادران محمدی داشتند. دانشگاه هاروارد سال ۲۰۰۴ هزاران جوان بیست ساله داشت اما یک زاکربرگ داریم.

تا اینجا ما دو چیز را متوجه شدیم. برای موفقیت extraordinary به دو چیز نیاز داریم: کوالیفای بودن برای استفاده از فرصت قوی سیاه (که به زبان ساده میشود همان تلاش و خلاقیت برای استفاده از فرصتها)و خود قوی سیاه(یا همان فرصتها)

خب تا اینجا موضوع جدیدی گفته نشد. برای موفقیت باید تلاش کنید، حواستان به فرصت ها باشد و شانس بیاورید. به نظر من نظر طالب درست و نزدیک به حقیقت است. اما مدلی که در بالا کشیدم خیلی با حقیقت فاصله دارد.

ما در چنین دنیایی زندگی میکنیم:

قوی سیاه

حقیقت این است که دنیا در هر زمان و مکانی که ایستاده باشیم در هر لحظه‌ای پر از فرصت‌ها و قوهای سیاه مثبتی است که ما میتوانیم آن‌ها را ببینیم یا نبینیم.

برگردیم به مثال اول: استیو جابز از فرصت استفاده کرد، اما انقلاب کامپیوتری یک فرصت یگانه نبود. هزاران شرکت بزرگی که امروز به عنوان غول نرم افزاری میشناسیم هم همان روزها تاسیس شدند توسط افرادی که توانستند از دایره‌ی فرصت اطرافشان استفاده کنند. ادوبی، اوراکل مایکروسافت اچ پی الکترونیک آرتز و… . اصلا بیاییم همان تاریخ در ایران. تاریخ تاسیس کاله یا دلپذیر را میتوانید نگاه کنید. اصلا از اینها بکشیم بیرون. فیروز نادری متولد ۱۹۴۶ در ایران تقریبا میشود گفت هم‌دوره با استیو جابز. الان کجاست؟ در ۱۹۴۶ چند نوزاد پسر در ایران بدنیا آمدند؟ مثال‌ها در این مورد هیچ وقت تمام نمیشوند.

دو نکته وجود دارد:

یک: با تمرکز روی استیوجابز شدن یا ایلان ماسک شدن یا دیجی کالای بعدی شدن خودمان را از هزاران فرصتی که همین الان در کنارمان وجود دارد محروم میکنیم. دنبال کردن مسیر موفقیت دیگر افراد به موفقیت ما منجر نمیشود. هیچ کس جز شما در این لحظه از تاریخ زندگی نکرده است، پس هرکس باید قوی سیاه خودش را پیدا کند. استیوجابز زندگی کرده و مرده است. دیجی کالا ساخته شده است.

دو: تلخ است اما همین الان  که من در حال نوشتن این سطور هستم یا شما در حال خواندن آن، افرادی هستند که دارند از فرصت هایی که در مقابل ما هم وجود داشته است نهایت استفاده را میبرند تا ده سال دیگراخبار کارهای آنان را در اینترنت بخوانیم. درست که ما برای موفقیت به شانس نیاز داریم اما اگر به اندازه کافی تلاش کنیم: مقادیری زیادی شانس و قوی سیاه در دنیا وجود دارد که میتوانیم از آنها استفاده کنیم. بله هیچکس دوباره استیو جابز نمیشود و هیچ شرکتی دیجیکالا نمیشود اما دقیقا نکته هم همینجاست. هرکس باید مسیر خودش را، فرصت‌های خودش را و قوی سیاه خودش را پیدا کند. آن ها تمام نمیشوند هر لحظه که تصمیم بگیرید میتوانید چندتایی از آنها را پیدا کنید.

از هفت صنعتی که در مقدمه‌ی کتاب زندگی نامه استیو جابز نام برده شده، سه تا از آنها حداقل یکبار دیگر در این سالها از ریشه تغییر کرده‌اند (موسیقی، نشرو تبلت‌ها که در حال از بین رفتنند) و باقی هم روز به روز در حال تغییر شکل دادن هستند توسط افرادی که نامشان استیو جابز نیست و شرکت‌هایی که نامشان اپل نیست. باید مسیر خودمان را پیدا کنیم.

استیو جابز

پیتر ثیل جایی در مورد ایلان ماسک میگفت: او مارا شرمنده کرده است. ما سالها میگفتیم صنعت انرژی های نو مال لوزرهاست، هیچکدام از آن‌ها نمیتوانند بدون کمک‌های دولتی زنده بمانند. اما اون نه تنها شرکت‌هایی ساخت که روی پای خودشان می‌ایستند بلکه در حال جابجا کردن مرزهای آنهاست.

دقت کنید که کارهایی که ماسک در تسلا و اسپیس ایکس انجام میدهد را سالها پیش هم میتوانستیم انجام دهیم اما کسی از آن قوی سیاه ها استفاده نکرده بود. بله ماسک بسیار خوش شانس است اما خوش شانس در داشتن بصیرتی برای دیدن فرصت‌های تاریخی.

در هر لحظه‌ای که نفس میکشیم فرصت‌ها وجود دارند. آن ها همه جا هستند. باید یادبگیریم چگونه قوهای سیاه را شکار کنیم. آن هایی را که خوش شانس مینامیم، خیلی از اوقات شکارچی‌های مناسبی بوده‌اند.شکارچی های برای قوهای سیاه.

یازده نکته درباره انتخابات آمریکا

برخلاف مهدی که احتمالا اصلا از خواندن این متن خوشحال نخواهد شد، فکر میکنم ما نیاز داریم که درباره انتخابات آمریکا صحبت کنیم. نه به این علت که مامیتوانیم کمترین تاثیری بر نتیجه‌ی آن بگذاریم بلکه به علت تمرین ذهن برای تحلیل و درس گرفتن از آن برای جامعه‌ی خودمان که به نظرم خیلی به جامعه آمریکا شبیه است. قبلا هم گفته ام انسان ایرانی به انسان آمریکایی از بسیاری جهات شبیه‌تر است تا به نسبت روس یا انسان عربستانی یا انسان چینی و الخ.

این متن سرشار از لینک خواهد بود. اگر بخواهید همه‌ی آن‌ها را باز کنید احتمالا سردرد خواهید گرفت و گیج خواهید شد. ابتدا تمام متن را سرفرصت بخوانید بعد بیایید یکی یکی منابع را که به نظرتان مناسب است باز کنید. متن از نظر طولانی بودن و بخش بخش بودن چیزی شبیه به آن چیزی است که دوست دارم همه مقاله های این وبلاگ باشند. کم تعداد اما جامع. اگر مفید واقع شد احتمالا خط مشی من خواهد بود در آینده برای وبلاگ نویسی.

بگذارید از اول شروع کنیم.من هم مثل خیلی های دیگر با قطعیت فکر میکردم که کلینتون انتخابات را برده است. حتا شب انتخابات به خانواده‌ام اطمینان خاطر دادم که نظرسنجی‌ها همه از پیروزی کلینتون میگویند و حتا الگوریتم‌های کامپیوتری که انتخابات‌های قبلی را پیشبینی کرده‌اند هم میگویند آمریکا به دست این دلقک نخواهد افتاد. تاحدود ساعت یک بیدار بودم. ظاهرا ساعت دو شمارش آغاز میشد و تا صبح نتیجه مشخص میشد. قبل از خواب بار دیگر اخبار را پیگیری کردم و بازهم همه از آرامش جبهه کلینتون و نگرانی کمپین ترامپ میگفتند. من هم  ساعت حدودا یک ربع به دو به خواب رفتم.

سعی من همیشه این است که قبل از یک بامداد بخوابم و بین شش و ربع تا شش و نیم صبح بیدار شوم هرچند در بیدار شدن موفقم در خوابیدن نه آن شب هم دیر خوابیدم و خب این یعنی صبح با دردسر بیشتری بلند خواهم شد شش و نیم ساعت زنگ خورد، موبایل را برداشتم خیلی خیلی خوابم می‌آمد کورمال کورمال در گوگل سرچ کردم الکشن ریزالت. و نتیجه چیزی شبیه به این بود:

تحلیل انتخابات آمریکا

خواب که هیچ اسمم را هم یادم رفت. آخرین باری که یک نمایشگر باعث چنین واکنشی در من شده بود، زمان دیدن نتیجه کنکور بود. عدد کوچکی نبود به هر حال:) سریع به فارسی و انگلیسی و هرچه که توانستم را سرچ کردم به امید این که گوگل دوباره اشتباه کرده باشد. اما حقیقت چیز دیگری بود. این یک هفته خیلی چیزها را خواندم و حس میکنم حرفهایم تلنبار شده است.این شما و این هم پرونده انتخابات آمریکا:

یکم

همیشه یک سوال کلی برایم وجود دارد. چه میشود که ملت ها دنده عقب میگیرند؟ یعنی ما که این را خوب میفهمیم. حداقل در خاورمیانه در پنجاه سال اخیر هر تغییری منجر به بدتر شدن شرایط شده است. این یعنی یک شرایطی وجود داشته است بد یا خوب، اتفاقی افتاده است و شرایط بدتر شده است. وادفاک؟ چرا اینطوری میکنیم؟ در شش ماه گذشته برگزیت و ترامپ این را به ما نشان دادند که چطوری میشودملت هایی دنده عقب را بگیرند و از روی همه دست آورند هایشان رد شوند و شرایط بدتری بسازند برای خودشان. شاید هنوز دلیلش را نفهمیده باشم که چه میشود که این میشود ـو ساده انگاری من است که فکر میکنم باید یک دلیل داشته باشدـاما حداقل خیالم راحت است که یکی دوتا از این اتفاق را از نزدیک دیدم و آن هم اینبار نه در خاورمیانه. رضا امیرخانی درآخر یکی از کتاب هایش ـکه یادم نمی‌آید کدام؟ـ بعد از این که سرتاپای اقتصاد ایران را میشورد و اقتصاد آزاد آمریکا را میستاید مینویسد که البته بدی چنین ملتی این است که نازپرورده است و این همه رفاه تحمل سختی را از آدم‌ها میگیرد و الخ و همین باعث فروپاشی امریکا خواهد شد:)‌ .آن زمان با خودم میگفتم فقط دو دلیل میتواند باعث نوشته شدن تحلیلی چنین سطحی باشد. یک مجوز برای نوشته ای که خیلی انتقادی است و دو تمایل عجیب و غریب امیرخانی به آرمان ها و غیره. بعد هم با خودم فکر میکردم مگر میشود اصلا پایانی بر چنین ملتی تصور کرد؟ امروز میفهمم که بله میشود. جواب این که چطور میشود؟ با جواب این که چرا ملت ها دنده عقب میکشند مشترک است. حداقل یکی از جواب های مشترک است. من فکر میکنم وقتی نسلی دست آورد بزرگی بدست می‌آورد. ـآمریکایی را تصور کنید که در بر جنگ داخلی فائق می‌آید و در جنگ جهانی دوم و جنگ سرد پیروز میشودـ نسل های بعد از جنس آن دستاورد نیستند. از جنس شادی و رفاه بعد از آن دستآورد هستند. ما در کشور خودمان هم میبینیم. آن ها که جنگیدند از بی عاری نسل جدید گله دارند. شاید به قول رضا امیرخانی رفاه حاصل از پیروزی خیلی از اوقات باعث شکست خوردن ملت ها و دنده عقب کشیدن میشود.

دوم

تحلیل انتخابات آمریکا

چیزی که آیدین سیار سریع به طنز گفته است دوبار جای بررسی دارد چرا که مشکل ما هم هست. بخش بزرگی از تصور ما از آمریکا توسط هالیوود ورسانه های آمریکایی شکل گرفته است. حقیقت این است که تصویر ذهن ما از آمریکا در حقیت تصویر کالیفرنیا نیویورک و تازه خیلی پیگیر بوده باشیم تگزاس است. یا در بهترین حالت ممکن تصویرما از آمریکا تصور ساکنان این ایالت ها از سایر ایالت‌ها در آمریکاست.همانطور که که فیلم‌های اصغرفرهادی نمیتواند سیستان و بلوچستان یا مثلا استان ایلام را به عنوان بخش قابل توجهی از ایران به مخاطب اروپایی بفهماند و مخاطب اروپایی که طبقه متوسط آپارتمان نشین روشنفکر را میبیند و فکر میکند ایران فقط شهاب حسینی و ترانه علیدوستی است، گاهی اوقات دهنش باز میماند که شما به این گل و گلابی پس چرا اینطوری؟؟.

بخشی از باز ماندن دهان ما و حتا دهان خود آمریکایی ها هم بخاطر این است که کارگر آمریکایی و قشرش را نمیشناسیم. کشاورزی و درصد بیکاری بالا نقطه مشترک خیلی از ایالت هایی هستند که به ترامپ رای دادند. در حالی که روزبه روز شاهد پایین آمدن دستمزدشان هستند میدیدند که اوباما در سی ان ان میگفت بزرگترین مشکل امروز ما تغییرات آب و هوایی است اما ترامپ به مناطق آن‌ها سر میزد و قول میداد مهاجرانی که کار آن ها را میدزدند را از آمریکا بیرون بیاندازد. آشنا نیست؟ چه انتظاری وجود دارد؟ حتا ترامپ نیاز نداشت که برنامه ارائه دهد.که نداد. کمپین نمیخواست. تصور غلط از قشر کارگر و قدرتش کار دموکرات ها را یکسره کرد.

شاید بخشی از نژادپرست‌ها و هموفوب ها و حزب kkk آمریکایی امروز خوشحال شده باشند اما هرکسی که به ترامپ رای داد شامل این برچسب ها نمیشد. آن‌ها فقط میخواستند شانسشان را برای آینده‌ی بهتر امتحان کنند. خسته از سیاستمدارانی که حرف های پیچیده میزنند. با میلیاردری که در ظاهر حرف دلش را فقط میزند.

سوم

حباب و رسانه .آمریکایی‌ها در این یکی استاد هستند. بارها و بارها چوب این موضوع را خورده‌اند. حباب دات کام و فروپاشی اقتصاد دو هزار هشت دوتا مثال ساده‌ی این داستان هستند. یک واقعیت تحریف میشود. همه باور میکنند.آن همه دوباره تحریفش میکنند. یک کلاغ چهل کلاغ. حباب شکل میگیرد. حباب بزرگ میشود و بوم میترکد. خواندن تاریخ حباب دات کام و همچنین دیدن فیلم رکود بزرگ یا حتا خواندن کتابش میتواند دید خوبی از این که چطور هرآمریکایی با یک حباب ساز از شکم مادرش بیرون می‌آید داد. رسانه‌های قدرتمندی که در دست دموکرات ها بودند از روز اول شروع کردند به مسخره کردن و از یک جایی به بعد شروع کردند به القای پیروزی و انکار ترامپ. با اتکا به نظرسنجی‌ها و پیش‌داوری‌های غلطشان. بخش بزرگی از تقصیر گردن آنها بود. شاید اگر خیلی ها میدانستند اوضاع اینقدر وخیم است بیشتر تلاش میکردند. خیلی هایی که امروز در خیابان ها هستند اصلا رای نداده‌اند و کسی چه میداند شاید اگر بخشی از آن چهل درصدی که شرکت نکردند به میدان می آمدند امروز نتیجه جور دیگری بود. بی برو برگرد تقصیر بزرگی گردن رسانه های آمریکایی است و امیدوارم در آینده با مسئولیت پذیری بیشتری حباب بسازند. حبابی که لااقل خودشان را هم شگفت زده نکند.

چهارم

آیاترامپ به ایران حمله میکند؟

نظرسنجی ها ایز ساکس. بله نظرسنجی ها خیلی چیزها را خراب کردند. اما آیا واقعا پیشبینی و نظرسنجی کار نمیکند. من هم مثل خیلی ها دیگربرای اطلاع از پیشبینی ها سایت معتبر ۵۳۸ را دنبال میکردم. آن صبح کذایی یکی از کارهایی که بر اثر هیجان و ناراحتی کردم سرچ کردن نت سیلور موسس ۵۳۸ درتوییتر بود. صرفا میخواستم بگویم فاااک یو. احساس فریفته شدن میکردم. و وقتی اولین توییتش را باز کردم دیدم اولین منشن با ۲۰۰ریتوییت همین فاک یو است و من اولین نفری نیستم که خواستم چنین چیزی بگویم. اما آیا واقعا این بچه‌ها لایق چنین چیزی هستند؟ این که تاثیر منفی گذاشتند را نمیشود انکار کرد اما چقدر مقصرند؟ من میگویم از رسانه‌های آمریکایی کمتر مقصرند. نتایج در خیلی از ایالت ها بسیار نزدیک بود. و سیستم احمقانه الکترال صرفا با یک درصد اختلاف رای‌های کل یک ایالت را برمیگرداند. یک موضوع موثر دیگر هم این بود که حباب وحشتناکی که رسانه‌ها از طرفداران ترامپ ساخته بودند باعث شده بود بخشی از افراد در مورد رای خودشان دروغ بگویند به دلیل این که صرفا برچسب طرفدار ترامپ را نخورند و این آمار ها را به شدت تحت تاثیر قرار داد. یاد انتخابات ۸۸ خودمان افتادم. بچه بودیم و در کوچه بازی میکردیم. املاکی سر کوچه که در کل انتخابات با همه احمدی نژادی‌ها کل کل میکرد، بعد از ظهر انتخابات برگشت و پرسیدیم به کی رای دادی؟ گفت: احمدی‌نژاد. در همان عالم بچگی فهمیدم تصمیمات آدم ها از قواعد دیگری پیروی میکند. به هر حال این انتخابات باعث شد همه ما کمتر به پیشبینی ها اعتماد کنیم و فکر میکنم این خوب است.

پنجم

الکترال کالج ایز ساکس

یس آف کورس. اگر با سیستم رای گیری در آمریکا آشنایی ندارید این مقاله را بخوانید. این سیستم احمقانه است. اما موضوع اینجاست که اگر کلینتون در همین شرایط، برنده میشد کمتر کسی اعتراض میکرد (باختن رای پاپیولار و بردن رای الکترال). نمیشود صرفا وقتی که میبازیم از کج بودن زمین گلایه کنیم. بله چنین سیستمی باید عوض شود و احتمالا تغییر خواهد کرد اما نه در آینده نزدیک. یادمان نرود هردوباری که سیستم الکترال باعث معکوس شدن نتیجه انتخابات شده است جمهوری خواهان کاخ سفید را گرفته اند و وقتی امروز تمام قدرت از کاخ سفید تا سنا در دستشان است بعیداست تن به چنین اصلاحی بدهند. نکته‌ای خیلی خیلی خیلی جالب در این میان جریانی بود که شاید بشود توییت زیر را سرآغازش دانست و میخواست کالیفرنیا را از آمریکا جدا کند:

شروین پیشه ور

کالیفرنیا به تنهایی ششمین اقتصاد بزرگ دنیاست اما معلوم است که این احمقانه‌ترین ایده دنیاست. و خب فقط چنین جنبشی از جنس کارهایی است که از ایرانی ها برمی‌آید. پیشه ور موسس هایپرلوپ وان یکی از رفیق شیش های ایلان ماسک است، اماهمیشه سعی کرده خیلی ریشه هایش را از یاد نبرد.

ششم

در اینجا درباره نقش فیس بوک در این انتخابات قبلا نوشته ام. خیلی ها دلشان میخواهد فیسبوک را تنها مقصر جلوه دهند و البته که طبیعی است. اما فیسبوک را تنها مقصر دانستن همانقدر احمقانه است که بخواهیم آن را کاملا تبرئه کنیم. خوبی داستان این است که خیلی ها به فکر افتادند برای موضوعی که مدتها دغدغه اش را داشتم راه حلی پیدا کنند.

هفتم

از اهالی تکنولوژی گفتیم از پیترثیل هم یاد کنیم. قبلا درباره اش نوشته ام. آنقدر پیگیر اخبارش هستم احتمالا همین روزها ایمیل بدهد:”داداش بیخیال ما شو”. ظاهرا بعد از انتخاب ترامپ به تیم اجرایی انتقال کابینه پیوسته است. خوشابه حالش به هرحال. چندروز پیش داشتم کتاب صفر تا یکش را مرور میکردم این بند را درباره‌ی نت سیلور و ۵۳۸ دیدم -طبعا مدتها قبل از این انتخابات نوشته شده است- گفتم شاید بد نباشد آن را با شما به اشتراک بگذارم. امروز معنی بیشتری میتوان از آن برداشت کرد.

سیاست‌مداران همیشه در زمان انتخابات پاسخگوی عموم بوده‌اند، اما امروزه خود را با چیزی که عموم مردم در هر لحظه فکر می‌کنند، وفق داده‌اند. نظرسنجی‌های جدید، سیاست‌مداران را قادر می‌سازد که از قبل چهره خود را دقیقاً بر اساس نظر عموم بسازند، که در اغلب موارد این کار را می‌کنند. پیش‌بینی‌های انتخاباتی «نیت سیلور» بسیار قابل ملاحظه و دقیق است، اما حتا مهم‌تر از آن، این است که این داستان هر چهار سال یک بار کلی سر و صدا می‌کند. ما امروز بیشتر مسحور پیش‌بینی‌های آماری از نحوه طرز فکر جامعه در چند هفته منتهی به انتخابات هستیم تا پیش‌بینی‌های الهام‌بخش از ۱۰ یا ۲۰ سال آینده کشور.

و فقط فرآیند انتخابات نیست. شخصیت دولت هم غیرقطعی شده است. دولت قادر است راه‌حل‌های پیچیده برای مسائلی مثل سلاح‌های اتمی و اکتشاف ماه را هماهنگ کند. اما امروز، بعد از چهل سال از خزیدن نامعین، دولت اساساً فقط بیمه ارائه می‌کند؛ راه‌حل‌های ما برای مشکلات بزرگ، «بیمه عمومی»، تأمین اجتماعی و تعدادی برنامه‌های انتقال و پرداخت گیج کننده است. عجیب نیست که از سال ۱۹۷۵ هر سال «بودجه مصوب»، «بودجه تنخواه» را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. برای افزایش «بودجه تنخواه» باید طرح‌هایی مشخص برای مسائل مشخص داشت. اما بر اساس منطق غیرقطعی «بودجه مصوب»، فقط با کشیدن چک‌های بیشتر می‌توان امور را بهتر کرد.

هشتم

آیا دنیا تمام میشود؟

طبعا نه. لااقل ما که تجربه اش را داریم میدانیم. اوضاع بد میشود اما تمام نمیشود. ایلان ماسک چندماه قبل از انتخابات در کنفرانس ریکد گفت:

رییس جمهور آمریکا بودن مثل این است که ناخدای یک کشتی بزرگ باشی با سکانی کوچک. میزان ضرری که رییس جمهور میتواند بزند محدود است.

مقاله‌ای امیدوار کننده ای را هم میتوانید بخوانید :   اینجا آخر دنیا نیست. خب برای آمریکایی ها بله آخر دنیا نیست اما برای ما چی؟ جای نوشتنش اینجا نیست. اما توصیه میکنم این مقاله روشن و ارزشمند از آرمان امیری را بخوانید تا افق دید مناسبی از چند سال آینده پیدا کنید.

نهم

آیا ما چوب لیبرارسیم و ابتذال ناشی از آن را میخوریم؟به چپ هایی که منتظرند کوچکترین اتفاقی بیفتند تا گودرز را به شقایق پیوند دهند و بگویند بیا این هم از نولیبراریسمتان کار ندارم. ولی باید قبول کرد بخشی از تقصیر این اتفاق را ابتذال باید بر عهده بگیرد. به قول یکی از دوستان توییتری ابتذال خنثی نیست و وقتی به سیاست میزند چنین اتفاقی می‌افتد. رییس جمهور نشان دهنده فرهنگ جاری موجود در یک جامعه است. اگر رییس جمهور ریاکار است جامعه ریاکار است، اگررییس جمهور دروغ میگوید جامعه دروغ میگوید. ترامپ رییس جمهور جامعه سلبریتی محور و سلبریتی پرور آمریکاست بلاشک. نماینده ای مناسب. به تلاش سلبریتی های دموکرات برای برگرداندن رای مردم نگاه کنید؟ لخت شدن یکی از قول هایی بود که در دوجا دیدم داده شد و حتا انجام شد. باقی صحبت ها هم بهتر نبود و این خود خود ابتذال است. مثلا این ویدیو را ببینید.مارک رافلو و یک دوجین سلبریتی کوچک بزرگ دیگر قول میدهند اگر کلینتون رای بیاورد رافلو در فیلم بعدی‌اش نود سنس خواهد داشت. کامنت‌های زیرش که را اکثرا طرفداران ترامپ گذاشته اند خیلی جالب است. یکیشان نوشته بود این ها اصلا کی هستند؟ من به جز اونهایی که در اونجرز بازی میکردند باقی را نمیشناسم. خب از آدمهایی که در هالیوود هم فقط اونجرز را میبینند انتظار انتخاب از ترامپ بهتر دارید؟ من همیشه این مقاله بابک مینا را به هرکسی که از ابتذالی که آزادی با خودش می‌اورد گله میکرد میدادم بخواند. الان کمی سردرگمم. البته برخلاف رفقای چپ میدانم که راه حل هرچه باشد محدود کردن آزادی نیست.

دهم

دموکراسی بد است، دیکتاتوری خوب است؟ دیگه چی. یحیی که این نوشته را نوشته است از دوستان خوب من است. دوستان خوب هم بعضی وقت ها چیزهایی بدی مینویسند. میشود به گستره‌ی تاریخ برای اشتباه بودن چنین تفکری و این که در عمل چه فجایعی به بار می‌آورد رفرنس داد. اما برای ما فقط وفقط یک رفرنس کافی است. ویکی‌پدیای علی شریعتی و ایده ای به اسم دموکراسی راس‌ها. بخوانیدو تحلیلش با خودتان.بله دموکراسی باگ دارد ممکن است به نتایج ناپسندی منجر شود اما همان چیزی است که آن جوامع را ساخته است.اگر دموکراسی نبود امروز آمریکایی با این سطح از تاثیرگذاری نبود که همه بخواهند درباره‌ی یک انتخاباتش بحث کنند. همان آمریکا و همان جوامعی گروه گروه پشت در سفارتهایشان برای ویزا صف می‌ایستیم نتیجه‌ی دموکراسی اند. دموکراسی کامل نیست اما بهترین چیزی است که در حال حاضر داریم.میک دراپ

یازدهم

.در شکست دموکرات ها دوچیز را از یاد نبرید. یکی نچسب بودن کلینتون و دیگری سیستم های پیچیده.

شاید اگر جای کلینتون هر کس دیگری میبود این اتفاق نمی افتاد. با توجه به نزدیکی نتایج و رای بالای کانداداهای سوم و چهارم و پنجم شاید بشود گفت کاش کس دیگری نماینده میشد. همه میدانیم که برای اولین بار در تاریخ آمریکا بود که نامزد و نماینده رسمی یک حزب برای ریاست جمهوری مورد بازجویی اف بی آی قرار میگرفت و غیره. ماجرای ایمیل ها خیلی خیلی به دموکرات ها ضربه زد.

موضوع دیگرهم به هر حال سیستم های پیچیده هستند. قدرت سیال است و باید بچرخد. نمیشود تا ابد قدرت در دست حزب دلخواه ما بماند.حقیقت است.

تحلیل انتخابات آمریکا

آخر

راه حل:

همان بیانیه معروف ایلان ماسک و هرانسان عاقل روی کره زمین.

تا میتوانیم در راستای افزایش شعور جمعی بکوشیم.

به نظر من راه واقعی افزایش شعور جمعی آموزش است. معلم های آمریکا بیشتر از هر قشر دیگری باید امروز شرمنده باشند. آموزش و پرورش نه تنها در آمریکا بلکه در خیلی از جاهای دیگر دنیا باید تغییر کند. این اتفاق و اتفاق های مشابه، نشان دهنده ضعف شدید سیستم آموزشی ما انسانها روی کره زمین است.

بعد از آن هم این که بکوشیم راه حل بهتری از دموکراسی پیداکنیم. راه حل بهتر معنای واضحی دارد. یعنی راه حلی که تا درگذشته آزموده نشده است که اگر آزموده میشد و نتایجش بهتر از دموکراسی بود طبق اصل تکامل امروز از آن سیستم به جای دموکراسی استفاده میکردیم پس بیخیال ایده‌های افلاطون شوید. قبلا گفته ام که فکر میکنم کلیدش در دست تکنولوژی باشد. به هر حال آینده خیلی نزدیک است. شاید به عمر ما قد داد و روزی را دیدیم که راه حل بعدی را پیدا کرده ایم.

پایان

‍‍پی نوشت:

وبلاگ نویسی عایدی مستقیمی ندارد. تنها دلگرمی نویسنده همین به اشتراک گذاری نوشته هاست. مخصوصا حالا که فرکانس بروزرسانی پایین آمده است. به اشتراک گذاری منظورم این نیست که لینک مطلب را در گروه تلگرامی‌ای که شوهرخاله سلطنت طلبتان هرروز صبح عکس میگذارد و زیرش مینویسد درود بر شاهنشاه آریامهر بگذارید. نه در جاهای بی ریط شیر نکنید. مثلا اگر دوست باحالی دارید که زیاد مطالعه میکند میتوانید لینک بدهید و بگوید چرت و پرت های این پسره رو بخون. و اگر در جای باحال و مناسبی و با مخاطب بالا شیر کردید -مثل وبلاگتان یا کانال تلگرامتان که ترجیحا در آن که در آن در مورد اگزیستانسیالیم حرف میزنید و گیزمیزجات در آن فوروارد نمیکنید- به من یک ایمیل بزنید تا لطفتان را جبران کنم. پیشاپیش ممنون

گیمیفیکیشن

هستی تازه اگه عام ترین تعریفش رو قبول کنیم، انقدر بزرگه که اگر کل گونه انسان رو از بین بریم. کره زمین رو هل بدیم سمت مشتری و منظومه شمسی رو نابود کنیم و حتا به کهکشان راه شیری هم رحم نکنیم، آب از آب تکون نمیخوره. واقعا خیلی عجیبه که هممون خودکشی نمیکنیم. به چه هدفی زنده ایم؟

چراپوکمن گو بازی میکنیم؟ چرا کانتر بازی میکردیم؟ چرا بازی میکنیم؟ کسی مجبورمون میکنه؟ هدف خاصی وجود داره؟ با این که میدونیم باید درد باختن رو تحمل کنیم چرا بازی میکنیم؟ روانشناسی رفتاری میگه بخاطر اینه که لذت بردن در این بازی ها تصادفی هست و نمیدونیم کی اتفاق میفته و باعث میشه که بازی کنیم برای جایزه گرفتن. همون ساختار قمار که یقینا ریشه ی تکاملی داره و امروز اسمش رو میذاریم گیم فیکیشن.

در تکامل ما برای انسان به عنوان مجموعه ای از سلول های زنده ، یک هویت قائل میشیم که تمایل به بقا داره و برای ژن های انسان یک هویت جداگانه که تمایل به بقا دارند. گاهی اوقات ممکنه تصمیمی که ژن ها میگیرند در تضاد با بقای فرد باشه. به عنوان مثال پدری که برای نجات دادن جون بچه ش، جون خودش رو به خطر میندازه تحت تاثیر کد های ژنیتیکیش تصمیم گرفته. بچه داره ژن های من رو حمل میکنه، جوون تر از منه، احتمال تولید مثلش بیشتر از منه، پس اگه قراره بین زنده موندن من و اون بقای یکی مون به نفع بقای ژن ها باشه، زنده موندن بچه هست.

فکر میکنم باید همین هویت تکاملی که برای ژن های قائل میشیم رو برای اجتماع هم قائل بشیم. جامعه به عنوان یک سیستم میتونه هویت داشته باشه و برای بقای خودش تصمیم بگیره و این لزوما به ممکنه منجر به سود یا حتا بقای یه سری سلول هاش که ما باشیم نباشه. گاهی تنها راهی که ما برای بقای خودمون ممکنه پیدا کنیم قطع کردن پامون هست. حذف یا تحت فشار دادن تکه ای مجموعه کاملا ممکنه به نفع بقا باشه. به سلول های سرطانی دقت کنید، مگه غیر از اینه که یک مشت سلول پیشرفته تحول طلبن؟ که چون به نفع بقای سیستم نیستن یا ما اون ها رو حذف میکنیم یا اون ها مارو.

 

به دغدغه هامون نگاه کنیم.آخر هر فعالیتی (هر فعالیتی) یک که چی؟ قرار بدید. پاسخی براش وجود نداره. شما این (که چی؟) رو جلوی فعالیت های ایلان ماسک به عنوان یکی از پیشرو ترین انسان های زمین هم قرار بدید باز هم پاسخی نخواهید داشت. این پرسیدن که چی؟ شباهت عجیبی به بازی کردن داره. ما بازی میکنیم که چی؟ سرگرم بشیم. سرگرم بشیم که چی رو یادمون بره؟چه چیزی وجود داره که ما انقدر دنبال سرگرم شدن هستیم؟

آخر زندگی کردن به چی قراره ختم بشه؟ یک دید واقع نگر سکولار میگه : هیچی. این پاسخ هیچی خیلی خیلی برای بقای جامعه خطرناکه. خیلی وقت ها فکر میکنم نهنگ ها همین رو از خودشون میپرسن که بعد دسته جمعی خودکشی میکنند. جامعه سعی میکنه کاری کنه که سلول ها زیاد فرصت نکنند به چنین سوالی فکر کنند. نه  تنها همون چیز هایی که الان ممکنه تو ذهنتون شکل گرفته باشه، حتا باقی فعالیت هامون هم حیله ی جامعه ای هست که نمیخواد از بین بره و با همین ترفند خودش رو هزاران بلکه میلیون ها سال زنده نگه داشته. سرکار رفتن، پول درآوردن، شهرت، کار های روزمره، فرایند های تحصیلی همه و همه ما رو درگیر یک بازی بزرگ سرگرم کننده میکنند. تا نتونیم چندتا سوال بی جواب رو بپرسیم. گیم فیکیشن نه کشف رفتار شناسی قرن ۲۱ بلکه سرنوشت ناخوشایند ما انسان ها در طول تاریخ تکامل جامعه بوده. تکاملی که لزوما به نفع تک تک سلول ها عمل نمیکنه. تکاملی که سلول های خیلی پرحرف مثل گالیله رو سریع شیمی درمانی میکنه.

تقدیم به تک تک سلول های سرطانی.