بخشی از تراژدی بودن

آدم وقتی کوچک است خودآگاهی ندارد. جدی میگویم. یعنی حداقل من نداشتم. یا خیلی کم داشتم. گاهی به دوستانم میگویم هرچه امروز از من میبینید: خوب یا بد. حاصل یک تغییر ناگهانی و رشدی نمایی است. قدیمی ترهایشان که اصلا میتوانند این را تصدیق کنند با خاطراتشان. هنوز هم اثراتش همراهم هست. گاهی از مادرم میپرسم هیچ مشکوک نشدید این یک چیزی اش است؟ آزمایش اوتیسم آن زمان نبود؟ به قول همان آدم خوب وب فارسی، شاید بشود اسمش را بگذاریم سندرم آسپرگر . همه خاطراتی که از کودکی دارم، در آنها بیشتر نقش دوربین را دارم تا فاعل. یعنی اگر حتا در خاطره ای خودم دارم زیرپای دختر بدجنس و زشت مهدکودک را میکشم که بخورد زمین، من نیستم که انجام میدهم. من دارم نظاره میکنم. حتا قضاوتی ندارم. احساسی ندارم. دارم نگاه میکنم. انگار یک من جدا از من وجود داشته باشد. توصیف بهتری برایش ندارم. اسمش را میگذارم ضعف خودآگاهی یا خودآگاهی ضعیف. مثل این سیستم های شبیه ساز ماشین لرنینگ که بدون سوپروایزور رهایش میکنی در داده ها تا چیزی یادبگیرد. مشخص است که این همان مغز ماست. ولی خیلی خیلی ضعیف تر. احتمالا بعدا که خودآگاه تر شد و همه مان را کشت یاد این روزهایش بیفتد که چطور کامپیوتر ها بازیچه دست چارتا حیوان زیستی خیلی خیلی احمق بوده اند و به خاطراتش بخندد.

از دیگران چیزی نمیدانم اما فکر میکنم پروسه بزرگ شدن و بزرگسال شدن همان پروسه قوی شدن خودآگاهی باشد. اوه نه مثال نقض هایش زیاد است. بهتراست بگوییم بزرگ شدن در خیلی از آدمها احتمالا با قوی تر شدن خودآگاهی آن ها رابطه مستقیم خطی دارد. فکر میکنم دلیلش تجارب باشد. یکی از اولین بارهایی که یادم است آن من ناظر تبدیل به من عامل شد، حدود دوم راهنمایی بود. داشتیم در کوچه فوتبال بازی میکردیم. پسرهمسایه هولم داد. افتادم زمین. دستم را سپر کردم. دستم شکست. واو. افتاده بودم روی زمین وسط کوچه وگریه میکردم. درد زیادی داشت. اما از همه عجیب تر برایم این بود که این افسانه شکستن استخوان واقعا برایم اتفاق افتاد. واقعا دارم این را تجربه میکنم. چقدر عجیب. این اولین تراژدی زندگی ام نبود اما واقعا اولین لحظه ای است که به من خودآگاهم تلنگری خورد. یکجورهایی تغییر مسیر نسبتا سریع یک شبه اوتیسم خفیف به یک ENTJ شاید همانجا خورد. همه خاطراتی که دارم که همراه با آن ها احساسات، نوستالژی و رنگ وبو وجود دارد مال همان تاریخ به بعد است. قبلش همه چیز سیاه سفید بی حس است. انگار صحنه هایی از پارانورمال اکتیویتی باشند خاطراتم. عجیب است واقعا.

خلاصه همه این ها که انسان که بزرگ میشود تراژدی هایش هم بزرگ میشوند. شوربختانه آنکه خودش هم بخشی از تراژدی میشود. و این شاید دردناک باشد. ما میشنویم هشت سال جنگ. میشنویم در جنگ جهانی دوم هفتاد ملیون انسان کشته شدند. حتا تصاویر و فیلم هایش را میبینیم اما خودآگاهمان آن را لمس نمیکند. انگار خاطره ای دور است. از ما بسیار فاصله دارد تا زمانی که اتفاق می افتد. یکی از همان خاطرات سیاه سفیدی که دارم مال زمانی است که یک شب پدرم سراسیمه بیدار شد، تلوزیون را روشن کرد. نمیدانم چرا دنبالش دویدم. یادم است که تلوزیون چهارده اینچی مان دو برج را نشان میداد که از آن ها دود بیرون می آمد و بعد برج ها ریختند.همین نه بیشتر. مطلقا هیچ حسی نسبت به آنچه اتفاق افتاد نداشتم. تا چند روز پیش که در حال نگاه کردن به تلوزیون ریختن پلاسکو را دیدم. به شکل غریضی دهان و بینی ام را با دست هایم پوشاندم. مبهوب مبهوت. خودآگاهی ام داشت واقعیت را لمس میکرد. پس این شکلی است. دقیقا یاد زمانی که دستم شکست افتادم. پس این بود تراژدی. مشاهده ریختن یک ساختمان. دردناک این که بخشی از تراژدی هستیم امروز. دنیا دارد روزهای بدی را میگذارند. کاملا ممکن است صبح بلندشویم و شرایط مستقیما خیلی متفاوت تر از شب قبل باشد. دلم میخواهد یک بار توییتر را باز کنم و آن کنار هشتگی را نبینم که خبر بد جدیدی را نشان بدهد.حتا دلم نمیخواهد به همه آنهایی که میگفتند انتخابات آمریکا به تو چه، مگر چه تاثیری روی زندگی تو دارد برگردم بگویم: سلام، این از هفته اول. خیلی راحت از آدم هایی که آمریکا رفتن یکی از گزینه های روی میزشان بود، تبدیل شدیم به کاراکتر لوزر آمریکایی. که روی یک جدول یا آبجو و سیگار در دستش مینشید و به تیر برق پشت سرش تکیه میدهد و به دوستش میگوید: یادش بخیر، یه زمانی میشد بریم آمریکا. به عنوان آدمی که وقتی از گوگل میپرسی چطور همه چیز و همه کس را به تخممان بگیریم؟، اولین گزینه وبلاگ اورا معرفی میشود، میگویم که: معلوم است که هیچکدام از این چیزها در سفر شگفت انگیز زندگی مهم نیست، اما حقیقت زندگی کمی تلخ است: سلام دنیای بزرگسالی، سلام تراژدی ها.

یازده نکته درباره انتخابات آمریکا

برخلاف مهدی که احتمالا اصلا از خواندن این متن خوشحال نخواهد شد، فکر میکنم ما نیاز داریم که درباره انتخابات آمریکا صحبت کنیم. نه به این علت که مامیتوانیم کمترین تاثیری بر نتیجه‌ی آن بگذاریم بلکه به علت تمرین ذهن برای تحلیل و درس گرفتن از آن برای جامعه‌ی خودمان که به نظرم خیلی به جامعه آمریکا شبیه است. قبلا هم گفته ام انسان ایرانی به انسان آمریکایی از بسیاری جهات شبیه‌تر است تا به نسبت روس یا انسان عربستانی یا انسان چینی و الخ.

این متن سرشار از لینک خواهد بود. اگر بخواهید همه‌ی آن‌ها را باز کنید احتمالا سردرد خواهید گرفت و گیج خواهید شد. ابتدا تمام متن را سرفرصت بخوانید بعد بیایید یکی یکی منابع را که به نظرتان مناسب است باز کنید. متن از نظر طولانی بودن و بخش بخش بودن چیزی شبیه به آن چیزی است که دوست دارم همه مقاله های این وبلاگ باشند. کم تعداد اما جامع. اگر مفید واقع شد احتمالا خط مشی من خواهد بود در آینده برای وبلاگ نویسی.

بگذارید از اول شروع کنیم.من هم مثل خیلی های دیگر با قطعیت فکر میکردم که کلینتون انتخابات را برده است. حتا شب انتخابات به خانواده‌ام اطمینان خاطر دادم که نظرسنجی‌ها همه از پیروزی کلینتون میگویند و حتا الگوریتم‌های کامپیوتری که انتخابات‌های قبلی را پیشبینی کرده‌اند هم میگویند آمریکا به دست این دلقک نخواهد افتاد. تاحدود ساعت یک بیدار بودم. ظاهرا ساعت دو شمارش آغاز میشد و تا صبح نتیجه مشخص میشد. قبل از خواب بار دیگر اخبار را پیگیری کردم و بازهم همه از آرامش جبهه کلینتون و نگرانی کمپین ترامپ میگفتند. من هم  ساعت حدودا یک ربع به دو به خواب رفتم.

سعی من همیشه این است که قبل از یک بامداد بخوابم و بین شش و ربع تا شش و نیم صبح بیدار شوم هرچند در بیدار شدن موفقم در خوابیدن نه آن شب هم دیر خوابیدم و خب این یعنی صبح با دردسر بیشتری بلند خواهم شد شش و نیم ساعت زنگ خورد، موبایل را برداشتم خیلی خیلی خوابم می‌آمد کورمال کورمال در گوگل سرچ کردم الکشن ریزالت. و نتیجه چیزی شبیه به این بود:

ترامپیسم

خواب که هیچ اسمم را هم یادم رفت. آخرین باری که یک نمایشگر باعث چنین واکنشی در من شده بود، زمان دیدن نتیجه کنکور بود. عدد کوچکی نبود به هر حال:) سریع به فارسی و انگلیسی و هرچه که توانستم را سرچ کردم به امید این که گوگل دوباره اشتباه کرده باشد. اما حقیقت چیز دیگری بود. این یک هفته خیلی چیزها را خواندم و حس میکنم حرفهایم تلنبار شده است.این شما و این هم پرونده انتخابات آمریکا:

یکم

همیشه یک سوال کلی برایم وجود دارد. چه میشود که ملت ها دنده عقب میگیرند؟ یعنی ما که این را خوب میفهمیم. حداقل در خاورمیانه در پنجاه سال اخیر هر تغییری منجر به بدتر شدن شرایط شده است. این یعنی یک شرایطی وجود داشته است بد یا خوب، اتفاقی افتاده است و شرایط بدتر شده است. وادفاک؟ چرا اینطوری میکنیم؟ در شش ماه گذشته برگزیت و ترامپ این را به ما نشان دادند که چطوری میشودملت هایی دنده عقب را بگیرند و از روی همه دست آورند هایشان رد شوند و شرایط بدتری بسازند برای خودشان. شاید هنوز دلیلش را نفهمیده باشم که چه میشود که این میشود ـو ساده انگاری من است که فکر میکنم باید یک دلیل داشته باشدـاما حداقل خیالم راحت است که یکی دوتا از این اتفاق را از نزدیک دیدم و آن هم اینبار نه در خاورمیانه. رضا امیرخانی درآخر یکی از کتاب هایش ـکه یادم نمی‌آید کدام؟ـ بعد از این که سرتاپای اقتصاد ایران را میشورد و اقتصاد آزاد آمریکا را میستاید مینویسد که البته بدی چنین ملتی این است که نازپرورده است و این همه رفاه تحمل سختی را از آدم‌ها میگیرد و الخ و همین باعث فروپاشی امریکا خواهد شد:)‌ .آن زمان با خودم میگفتم فقط دو دلیل میتواند باعث نوشته شدن تحلیلی چنین سطحی باشد. یک مجوز برای نوشته ای که خیلی انتقادی است و دو تمایل عجیب و غریب امیرخانی به آرمان ها و غیره. بعد هم با خودم فکر میکردم مگر میشود اصلا پایانی بر چنین ملتی تصور کرد؟ امروز میفهمم که بله میشود. جواب این که چطور میشود؟ با جواب این که چرا ملت ها دنده عقب میکشند مشترک است. حداقل یکی از جواب های مشترک است. من فکر میکنم وقتی نسلی دست آورد بزرگی بدست می‌آورد. ـآمریکایی را تصور کنید که در بر جنگ داخلی فائق می‌آید و در جنگ جهانی دوم و جنگ سرد پیروز میشودـ نسل های بعد از جنس آن دستاورد نیستند. از جنس شادی و رفاه بعد از آن دستآورد هستند. ما در کشور خودمان هم میبینیم. آن ها که جنگیدند از بی عاری نسل جدید گله دارند. شاید به قول رضا امیرخانی رفاه حاصل از پیروزی خیلی از اوقات باعث شکست خوردن ملت ها و دنده عقب کشیدن میشود.

دوم

saiarsari

چیزی که آیدین سیار سریع به طنز گفته است دوبار جای بررسی دارد چرا که مشکل ما هم هست. بخش بزرگی از تصور ما از آمریکا توسط هالیوود ورسانه های آمریکایی شکل گرفته است. حقیقت این است که تصویر ذهن ما از آمریکا در حقیت تصویر کالیفرنیا نیویورک و تازه خیلی پیگیر بوده باشیم تگزاس است. یا در بهترین حالت ممکن تصویرما از آمریکا تصور ساکنان این ایالت ها از سایر ایالت‌ها در آمریکاست.همانطور که که فیلم‌های اصغرفرهادی نمیتواند سیستان و بلوچستان یا مثلا استان ایلام را به عنوان بخش قابل توجهی از ایران به مخاطب اروپایی بفهماند و مخاطب اروپایی که طبقه متوسط آپارتمان نشین روشنفکر را میبیند و فکر میکند ایران فقط شهاب حسینی و ترانه علیدوستی است، گاهی اوقات دهنش باز میماند که شما به این گل و گلابی پس چرا اینطوری؟؟.

بخشی از باز ماندن دهان ما و حتا دهان خود آمریکایی ها هم بخاطر این است که کارگر آمریکایی و قشرش را نمیشناسیم. کشاورزی و درصد بیکاری بالا نقطه مشترک خیلی از ایالت هایی هستند که به ترامپ رای دادند. در حالی که روزبه روز شاهد پایین آمدن دستمزدشان هستند میدیدند که اوباما در سی ان ان میگفت بزرگترین مشکل امروز ما تغییرات آب و هوایی است اما ترامپ به مناطق آن‌ها سر میزد و قول میداد مهاجرانی که کار آن ها را میدزدند را از آمریکا بیرون بیاندازد. آشنا نیست؟ چه انتظاری وجود دارد؟ حتا ترامپ نیاز نداشت که برنامه ارائه دهد.که نداد. کمپین نمیخواست. تصور غلط از قشر کارگر و قدرتش کار دموکرات ها را یکسره کرد.

شاید بخشی از نژادپرست‌ها و هموفوب ها و حزب kkk آمریکایی امروز خوشحال شده باشند اما هرکسی که به ترامپ رای داد شامل این برچسب ها نمیشد. آن‌ها فقط میخواستند شانسشان را برای آینده‌ی بهتر امتحان کنند. خسته از سیاستمدارانی که حرف های پیچیده میزنند. با میلیاردری که در ظاهر حرف دلش را فقط میزند.

سوم

حباب و رسانه .آمریکایی‌ها در این یکی استاد هستند. بارها و بارها چوب این موضوع را خورده‌اند. حباب دات کام و فروپاشی اقتصاد دو هزار هشت دوتا مثال ساده‌ی این داستان هستند. یک واقعیت تحریف میشود. همه باور میکنند.آن همه دوباره تحریفش میکنند. یک کلاغ چهل کلاغ. حباب شکل میگیرد. حباب بزرگ میشود و بوم میترکد. خواندن تاریخ حباب دات کام و همچنین دیدن فیلم رکود بزرگ یا حتا خواندن کتابش میتواند دید خوبی از این که چطور هرآمریکایی با یک حباب ساز از شکم مادرش بیرون می‌آید داد. رسانه‌های قدرتمندی که در دست دموکرات ها بودند از روز اول شروع کردند به مسخره کردن و از یک جایی به بعد شروع کردند به القای پیروزی و انکار ترامپ. با اتکا به نظرسنجی‌ها و پیش‌داوری‌های غلطشان. بخش بزرگی از تقصیر گردن آنها بود. شاید اگر خیلی ها میدانستند اوضاع اینقدر وخیم است بیشتر تلاش میکردند. خیلی هایی که امروز در خیابان ها هستند اصلا رای نداده‌اند و کسی چه میداند شاید اگر بخشی از آن چهل درصدی که شرکت نکردند به میدان می آمدند امروز نتیجه جور دیگری بود. بی برو برگرد تقصیر بزرگی گردن رسانه های آمریکایی است و امیدوارم در آینده با مسئولیت پذیری بیشتری حباب بسازند. حبابی که لااقل خودشان را هم شگفت زده نکند.

چهارم

fuck you nate silver

نظرسنجی ها ایز ساکس. بله نظرسنجی ها خیلی چیزها را خراب کردند. اما آیا واقعا پیشبینی و نظرسنجی کار نمیکند. من هم مثل خیلی ها دیگربرای اطلاع از پیشبینی ها سایت معتبر ۵۳۸ را دنبال میکردم. آن صبح کذایی یکی از کارهایی که بر اثر هیجان و ناراحتی کردم سرچ کردن نت سیلور موسس ۵۳۸ درتوییتر بود. صرفا میخواستم بگویم فاااک یو. احساس فریفته شدن میکردم. و وقتی اولین توییتش را باز کردم دیدم اولین منشن با ۲۰۰ریتوییت همین فاک یو است و من اولین نفری نیستم که خواستم چنین چیزی بگویم. اما آیا واقعا این بچه‌ها لایق چنین چیزی هستند؟ این که تاثیر منفی گذاشتند را نمیشود انکار کرد اما چقدر مقصرند؟ من میگویم از رسانه‌های آمریکایی کمتر مقصرند. نتایج در خیلی از ایالت ها بسیار نزدیک بود. و سیستم احمقانه الکترال صرفا با یک درصد اختلاف رای‌های کل یک ایالت را برمیگرداند. یک موضوع موثر دیگر هم این بود که حباب وحشتناکی که رسانه‌ها از طرفداران ترامپ ساخته بودند باعث شده بود بخشی از افراد در مورد رای خودشان دروغ بگویند به دلیل این که صرفا برچسب طرفدار ترامپ را نخورند و این آمار ها را به شدت تحت تاثیر قرار داد. یاد انتخابات ۸۸ خودمان افتادم. بچه بودیم و در کوچه بازی میکردیم. املاکی سر کوچه که در کل انتخابات با همه احمدی نژادی‌ها کل کل میکرد، بعد از ظهر انتخابات برگشت و پرسیدیم به کی رای دادی؟ گفت: احمدی‌نژاد. در همان عالم بچگی فهمیدم تصمیمات آدم ها از قواعد دیگری پیروی میکند. به هر حال این انتخابات باعث شد همه ما کمتر به پیشبینی ها اعتماد کنیم و فکر میکنم این خوب است.

پنجم

الکترال کالج ایز ساکس

یس آف کورس. اگر با سیستم رای گیری در آمریکا آشنایی ندارید این مقاله را بخوانید. این سیستم احمقانه است. اما موضوع اینجاست که اگر کلینتون در همین شرایط، برنده میشد کمتر کسی اعتراض میکرد (باختن رای پاپیولار و بردن رای الکترال). نمیشود صرفا وقتی که میبازیم از کج بودن زمین گلایه کنیم. بله چنین سیستمی باید عوض شود و احتمالا تغییر خواهد کرد اما نه در آینده نزدیک. یادمان نرود هردوباری که سیستم الکترال باعث معکوس شدن نتیجه انتخابات شده است جمهوری خواهان کاخ سفید را گرفته اند و وقتی امروز تمام قدرت از کاخ سفید تا سنا در دستشان است بعیداست تن به چنین اصلاحی بدهند. نکته‌ای خیلی خیلی خیلی جالب در این میان جریانی بود که شاید بشود توییت زیر را سرآغازش دانست و میخواست کالیفرنیا را از آمریکا جدا کند:

shervin-pishevar

کالیفرنیا به تنهایی ششمین اقتصاد بزرگ دنیاست اما معلوم است که این احمقانه‌ترین ایده دنیاست. و خب فقط چنین جنبشی از جنس کارهایی است که از ایرانی ها برمی‌آید. پیشه ور موسس هایپرلوپ وان یکی از رفیق شیش های ایلان ماسک است، اماهمیشه سعی کرده خیلی ریشه هایش را از یاد نبرد.

ششم

در اینجا درباره نقش فیس بوک در این انتخابات قبلا نوشته ام. خیلی ها دلشان میخواهد فیسبوک را تنها مقصر جلوه دهند و البته که طبیعی است. اما فیسبوک را تنها مقصر دانستن همانقدر احمقانه است که بخواهیم آن را کاملا تبرئه کنیم. خوبی داستان این است که خیلی ها به فکر افتادند برای موضوعی که مدتها دغدغه اش را داشتم راه حلی پیدا کنند.

هفتم

از اهالی تکنولوژی گفتیم از پیترثیل هم یاد کنیم. قبلا درباره اش نوشته ام. آنقدر پیگیر اخبارش هستم احتمالا همین روزها ایمیل بدهد:”داداش بیخیال ما شو”. ظاهرا بعد از انتخاب ترامپ به تیم اجرایی انتقال کابینه پیوسته است. خوشابه حالش به هرحال. چندروز پیش داشتم کتاب صفر تا یکش را مرور میکردم این بند را درباره‌ی نت سیلور و ۵۳۸ دیدم -طبعا مدتها قبل از این انتخابات نوشته شده است- گفتم شاید بد نباشد آن را با شما به اشتراک بگذارم. امروز معنی بیشتری میتوان از آن برداشت کرد.

سیاست‌مداران همیشه در زمان انتخابات پاسخگوی عموم بوده‌اند، اما امروزه خود را با چیزی که عموم مردم در هر لحظه فکر می‌کنند، وفق داده‌اند. نظرسنجی‌های جدید، سیاست‌مداران را قادر می‌سازد که از قبل چهره خود را دقیقاً بر اساس نظر عموم بسازند، که در اغلب موارد این کار را می‌کنند. پیش‌بینی‌های انتخاباتی «نیت سیلور» بسیار قابل ملاحظه و دقیق است، اما حتا مهم‌تر از آن، این است که این داستان هر چهار سال یک بار کلی سر و صدا می‌کند. ما امروز بیشتر مسحور پیش‌بینی‌های آماری از نحوه طرز فکر جامعه در چند هفته منتهی به انتخابات هستیم تا پیش‌بینی‌های الهام‌بخش از ۱۰ یا ۲۰ سال آینده کشور.

و فقط فرآیند انتخابات نیست. شخصیت دولت هم غیرقطعی شده است. دولت قادر است راه‌حل‌های پیچیده برای مسائلی مثل سلاح‌های اتمی و اکتشاف ماه را هماهنگ کند. اما امروز، بعد از چهل سال از خزیدن نامعین، دولت اساساً فقط بیمه ارائه می‌کند؛ راه‌حل‌های ما برای مشکلات بزرگ، «بیمه عمومی»، تأمین اجتماعی و تعدادی برنامه‌های انتقال و پرداخت گیج کننده است. عجیب نیست که از سال ۱۹۷۵ هر سال «بودجه مصوب»، «بودجه تنخواه» را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. برای افزایش «بودجه تنخواه» باید طرح‌هایی مشخص برای مسائل مشخص داشت. اما بر اساس منطق غیرقطعی «بودجه مصوب»، فقط با کشیدن چک‌های بیشتر می‌توان امور را بهتر کرد.

هشتم

آیا دنیا تمام میشود؟

طبعا نه. لااقل ما که تجربه اش را داریم میدانیم. اوضاع بد میشود اما تمام نمیشود. ایلان ماسک چندماه قبل از انتخابات در کنفرانس ریکد گفت:

رییس جمهور آمریکا بودن مثل این است که ناخدای یک کشتی بزرگ باشی با سکانی کوچک. میزان ضرری که رییس جمهور میتواند بزند محدود است.

مقاله‌ای امیدوار کننده ای را هم میتوانید بخوانید :   اینجا آخر دنیا نیست. خب برای آمریکایی ها بله آخر دنیا نیست اما برای ما چی؟ جای نوشتنش اینجا نیست. اما توصیه میکنم این مقاله روشن و ارزشمند از آرمان امیری را بخوانید تا افق دید مناسبی از چند سال آینده پیدا کنید.

نهم

آیا ما چوب لیبرارسیم و ابتذال ناشی از آن را میخوریم؟به چپ هایی که منتظرند کوچکترین اتفاقی بیفتند تا گودرز را به شقایق پیوند دهند و بگویند بیا این هم از نولیبراریسمتان کار ندارم. ولی باید قبول کرد بخشی از تقصیر این اتفاق را ابتذال باید بر عهده بگیرد. به قول یکی از دوستان توییتری ابتذال خنثی نیست و وقتی به سیاست میزند چنین اتفاقی می‌افتد. رییس جمهور نشان دهنده فرهنگ جاری موجود در یک جامعه است. اگر رییس جمهور ریاکار است جامعه ریاکار است، اگررییس جمهور دروغ میگوید جامعه دروغ میگوید. ترامپ رییس جمهور جامعه سلبریتی محور و سلبریتی پرور آمریکاست بلاشک. نماینده ای مناسب. به تلاش سلبریتی های دموکرات برای برگرداندن رای مردم نگاه کنید؟ لخت شدن یکی از قول هایی بود که در دوجا دیدم داده شد و حتا انجام شد. باقی صحبت ها هم بهتر نبود و این خود خود ابتذال است. مثلا این ویدیو را ببینید.مارک رافلو و یک دوجین سلبریتی کوچک بزرگ دیگر قول میدهند اگر کلینتون رای بیاورد رافلو در فیلم بعدی‌اش نود سنس خواهد داشت. کامنت‌های زیرش که را اکثرا طرفداران ترامپ گذاشته اند خیلی جالب است. یکیشان نوشته بود این ها اصلا کی هستند؟ من به جز اونهایی که در اونجرز بازی میکردند باقی را نمیشناسم. خب از آدمهایی که در هالیوود هم فقط اونجرز را میبینند انتظار انتخاب از ترامپ بهتر دارید؟ من همیشه این مقاله بابک مینا را به هرکسی که از ابتذالی که آزادی با خودش می‌اورد گله میکرد میدادم بخواند. الان کمی سردرگمم. البته برخلاف رفقای چپ میدانم که راه حل هرچه باشد محدود کردن آزادی نیست.

دهم

دموکراسی بد است، دیکتاتوری خوب است؟ دیگه چی. یحیی که این نوشته را نوشته است از دوستان خوب من است. دوستان خوب هم بعضی وقت ها چیزهایی بدی مینویسند. میشود به گستره‌ی تاریخ برای اشتباه بودن چنین تفکری و این که در عمل چه فجایعی به بار می‌آورد رفرنس داد. اما برای ما فقط وفقط یک رفرنس کافی است. ویکی‌پدیای علی شریعتی و ایده ای به اسم دموکراسی راس‌ها. بخوانیدو تحلیلش با خودتان.بله دموکراسی باگ دارد ممکن است به نتایج ناپسندی منجر شود اما همان چیزی است که آن جوامع را ساخته است.اگر دموکراسی نبود امروز آمریکایی با این سطح از تاثیرگذاری نبود که همه بخواهند درباره‌ی یک انتخاباتش بحث کنند. همان آمریکا و همان جوامعی گروه گروه پشت در سفارتهایشان برای ویزا صف می‌ایستیم نتیجه‌ی دموکراسی اند. دموکراسی کامل نیست اما بهترین چیزی است که در حال حاضر داریم.میک دراپ

یازدهم

.در شکست دموکرات ها دوچیز را از یاد نبرید. یکی نچسب بودن کلینتون و دیگری سیستم های پیچیده.

شاید اگر جای کلینتون هر کس دیگری میبود این اتفاق نمی افتاد. با توجه به نزدیکی نتایج و رای بالای کانداداهای سوم و چهارم و پنجم شاید بشود گفت کاش کس دیگری نماینده میشد. همه میدانیم که برای اولین بار در تاریخ آمریکا بود که نامزد و نماینده رسمی یک حزب برای ریاست جمهوری مورد بازجویی اف بی آی قرار میگرفت و غیره. ماجرای ایمیل ها خیلی خیلی به دموکرات ها ضربه زد.

موضوع دیگرهم به هر حال سیستم های پیچیده هستند. قدرت سیال است و باید بچرخد. نمیشود تا ابد قدرت در دست حزب دلخواه ما بماند.حقیقت است.

complexity

آخر

راه حل:

همان بیانیه معروف ایلان ماسک و هرانسان عاقل روی کره زمین.

تا میتوانیم در راستای افزایش شعور جمعی بکوشیم.

به نظر من راه واقعی افزایش شعور جمعی آموزش است. معلم های آمریکا بیشتر از هر قشر دیگری باید امروز شرمنده باشند. آموزش و پرورش نه تنها در آمریکا بلکه در خیلی از جاهای دیگر دنیا باید تغییر کند. این اتفاق و اتفاق های مشابه، نشان دهنده ضعف شدید سیستم آموزشی ما انسانها روی کره زمین است.

بعد از آن هم این که بکوشیم راه حل بهتری از دموکراسی پیداکنیم. راه حل بهتر معنای واضحی دارد. یعنی راه حلی که تا درگذشته آزموده نشده است که اگر آزموده میشد و نتایجش بهتر از دموکراسی بود طبق اصل تکامل امروز از آن سیستم به جای دموکراسی استفاده میکردیم پس بیخیال ایده‌های افلاطون شوید. قبلا گفته ام که فکر میکنم کلیدش در دست تکنولوژی باشد. به هر حال آینده خیلی نزدیک است. شاید به عمر ما قد داد و روزی را دیدیم که راه حل بعدی را پیدا کرده ایم.

پایان

‍‍پی نوشت:

وبلاگ نویسی عایدی مستقیمی ندارد. تنها دلگرمی نویسنده همین به اشتراک گذاری نوشته هاست. مخصوصا حالا که فرکانس بروزرسانی پایین آمده است. به اشتراک گذاری منظورم این نیست که لینک مطلب را در گروه تلگرامی‌ای که شوهرخاله سلطنت طلبتان هرروز صبح عکس میگذارد و زیرش مینویسد درود بر شاهنشاه آریامهر بگذارید. نه در جاهای بی ریط شیر نکنید. مثلا اگر دوست باحالی دارید که زیاد مطالعه میکند میتوانید لینک بدهید و بگوید چرت و پرت های این پسره رو بخون. و اگر در جای باحال و مناسبی و با مخاطب بالا شیر کردید -مثل وبلاگتان یا کانال تلگرامتان که ترجیحا در آن که در آن در مورد اگزیستانسیالیم حرف میزنید و گیزمیزجات در آن فوروارد نمیکنید- به من یک ایمیل بزنید تا لطفتان را جبران کنم. پیشاپیش ممنون

مورد عجیب آقای ثیل

پیش نوشت: بی سرو ته بودن نوشته را بر من ببخشید.

درباره ی پیتر ثیل چیز های زیادی برای گفتن وجود دارد، اما قضیه وقتی جالب میشود که این چیز ها با هم سازگاری ندارند. پیتر ثیل یک کارآفرین و سرمایه گذار است. پی پل، فیس بوک، لینکد این، پالانتیر،… صرفا بخشی از سرمایه گذاری ها و کارآفرینی هایی است که او انجام داده. اصلیتش آلمانی است. او یک کتاب نوشته است به اسم صفر تا یک و به قول خودشان  انجیل استارت آپ ها محسوب میشود، کتاب را حتمن بخوانید.

ثیل یکی از معتقدان به سینگولاریتی است. او مانند ری کرزویل رژیم غذایی خاصی دارد و قصد دارد تا ۱۰۰ سالگی عمر کند، یعنی حدودا پنجاه سال دیگر.

تا اینجا آقای ثیل همه فاکتور های یک انسانی که مورد علاقه فردی مثل من باشد را دارد اما داستان به همین جا ختم نمیشود.

چند وقت پیش Gawker  که صاحب وبسایت هایی مثل گیزمودو است، مقاله ای منتشر کرد(+) و در آن در مورد گرایش جنسی ثیل دست به افشا گری زد. این اتفاق به مذاق آقای ثیل خوش نیامد و با استفاده از سرمایه اش و پشتیبانی از شکایتی که هالک هوگان از آن موسسه بخاطر مورد مشابهی انجام داده بود، آن ها را تا ورشکستگی برد. بعد از این اتفاق افراد و رسانه ها به او چندان روی خوشی نشان ندادند.

البته با همه فشار های بعد از این اتفاق فیس بوک ثیل را در هیات مدیره اش نگه داشت.

مورد عجیب تر آقای ثیل، حمایت او از جمهوری خواهان و در گام بعد شخص ترامپ است. او در دوره های قبلی هم از جمهوری خواهان حمایت کرده است اما این دوره که حتا خانواده بوش و خیلی از جمهوری خواهان اصیل دیگر از ترامپ اعلام برائت کرده اند، او نماینده ترامپ در کالیفرنیا شده است.

شرکت های سیلیکن ولی هرچقدر هم خودشان را بی طرف نگه دارند، همه میدانند که به سمت دموکرات ها گرایش بیشتری دارند. در تحلیل ریشه های مالی حزب ها در آمریکا همیشه دموکرات ها در طرف صنایع تکنولوژیک قرار گرفته اند و جمهوری خواهان در طرف دیگر و سمت صنایع سنتی مانند کشاورزی و ساختمان سازی. کما که ترامپ قبل از هرچیز یک انبوه ساز است.

طرفداری ثیل از جمهوری خواهان در بین اهالی دنیای تکنولوژی بی سابقه نیست. مثلا مدیر عامل فعلی اینتل جمهوری خواه است یا مدیرعامل سابق بنیاد موزیلا. اما فرق آقای ثیل با بقیه در این است که او نوعی نظریه پرداز و مغز متفکر است. بزرگترین مخالفان قانونی شدن ازدواج همجنس گرایان در آمریکا جمهوری خواهان هستند و ثیل همجنس گراست. ثیل یک فصل کامل را در کتابش به بحث انحصار و دفاع از آن میپردازد، در حالی که دموکرات ها طرفدار انحصار از نوعی که ثیل میپسندد هستند.

ثیل در سخنرانی ای که در حمایت از ترامپ داشت(+)اشاره کرد که با همه وجوه حزبش موافق نیست. اما ترامپ را یک سازنده میداند که میخواهد آمریکا را دوباره بسازد. کمی هم چنگ زد به احساسات ناسیونالیستی و دیگر چیز ها. بسیار بعید میدانم که خودش تحت تاثیر چنین چیز هایی قرار بگیرد یا به آن ها اعتقاد داشته باشد.

او در حرف هایش گفت به جای موشک فرستادن به مارس باید به خاورمیانه حمله کنیم. عقل سلیم حمله های ویتنام، عراق، افغانستان را دیده است و میداند چنین دخالت سنگینی جز ضرر و هزینه برای امریکا چیزی نخواهد داشت و یک رویای سطحی جمهوری خواهانه است. آقای ثیل در بسیاری موارد نشان داده که عنصر عقل سلیم را دارد. این حرف ها کمی میتواند این شک را بوجود بیاورد که ثیل برای رونق بیشتر پالانتیر در حال حمایت از ترامپ است. پالانتیر یک شرکت امنیتی و تحلیل داده است که مشتریانش عموما دولت ها هستند. هر چه اوضاع بهم ریخته تر شود، پالانتیر که هم اکنون چهارمین استارت آپ ارزشمندجهان است، کسب و کارش سکه تر میشود. مدیرعامل و سهام دار اصلی پالانتیر پیتر ثیل است.

ثیل در فصل اول کتابش میگوید: هرکسی که برای استخدام می آید ابتدا از او یک سوال میپرسم، و پاسخ آن سوال تفاوت او با بقیه را مشخص میکند.

آیا چیزی وجود دارد که در آن همه با تو مخالف باشند؟ یا به زبان ساده تر، به چه چیزی اعتقاد داری که دیگران میگویند یک اشتباه محض است؟