چهارهزار کیلومتر دور ایران

بیست روز گذشته را در یک سفر طولانی به سر میبردم. آنچه که در زیر می‌آید، نه یک سفرنامه بلکه بیشتر افکار من هست در طول سفر.

روز اول:

-به محض نشستن پشت فرمان جریمه میشوم، سرعت غیرمجاز. شصت هزارتومان. آقا داماد چکاره هستند؟ متخصص جریمه شدن در اتوبان.

-در مازندران به جاده‌ای میرسیم و امام زاده‌ای. امام زاده اسمش یکجوری است که انگار فامیل دارد. مثلا ؛ رضا حاتمی. میخندم و میگویم از امام زادهٰ‌های بعد از انقلاب است. از مسئول امام زاده قدمت را میپرسم میگوید: سال ۵۸ از زمین اینجا خون بیرون میزند و مسئولان دستور میدهند که اینجا را امام زاده کنند. توانایی انسان در جلوگیری از خنده‌اش خیلی بیشتر از چیزی است که فکر میکنید.

-هوا مه آلود است و امام زاده نوعی قبرستان هم هست. در یکی از باغچه هایش وسط قبرها، تاب سرسره برای بازی بچه‌ها گذاشته‌اند.از این رنگی جدید ها. عکس نمیگیرم امافضا به شدت سورئال است، در دست نوشته‌ای که درباره‌ی تاریخچه‌ی بنا آمده است، به دنبال نام تیم برتون میگردم.

– عصر.مسمومیت شدید. به درمانگاه میرویم، جوان‌ترین دکتری که در عمرم دیده‌ام. یک دختر بیست و چهار پنج ساله است.چسب عمل بینی‌اش را برانداز میکنم. به این فکر میکنم که آدمیزاد برای یافتن پارتنر بهتر چه کارها که نمیکند. اول در رقابتی شرکت کرده که شانسش در آن به اندازه‌ی شانس پیروز شدن یک اسپرم بوده، بعد هفت سال جان کنده که بهش بگویند خانم دکتر و بعد هم زیربار عمل جراحی رفته که مثلا پنج درصد زیباتر به نظر برسد، انشاا… که گلزار بیاید خواستگاری وگرنه حیف است این همه تلاش.

-در ذهنم به خودم میگویم سکسیت حسود. حالا نه که خودت همه این کارها را نمیکنی. همه این کارها را میکنند. تازه دم این یکی گرم که پیروز شده و به خواسته‌ّهایش رسیده. خیلی ها پشت آن آزمون لعنتی و در حسرت یک عمل بینی میماند تا میمیرند و آخر سر به پسرخاله کوروکچلشان راضی میشوند. خانم دکتر  شکمم را معاینه میکند، به به وجدان کاری هم که دارد. میشود شماره‌ خانه‌تان را بدهید، مادرم تماس بگیرد؟ برای امرخیر میخواستم.

-مردن کنار ساحل هم شاعرانه است. به همه بگویید غرق شد، مثل درباره‌الی. نگویید مسمومیت بود، نمیخواهم زمانی که از من یاد میکنند یاد محتویات معده‌ام بیفتند.

روز دوم:

-رشت بوس و خیلی خوشگل است اما کمی اورریت شده است.مثلا چه فرقی با آمل یا رامسر دارد؟ دریاهم که ندارد که. حالا رفقای رشتی ناراحت نشوند. یک روستای اطراف رشت از یک شهر متوسط خراسان هم زیباتر است ولی خب این همه از این حرفها که برای رشت باید ویزا بگیریم و اینجور چیزها کمی پرپکانی است. تازه گرم هم که هست.

-مسمومیت رهایم کرده. ظاهرا جور دیگری قرار است بمیرم.

– در پارکینگ نمک آبرود میفهمم ظاهرا پولدارها دیگر اینورها نمی‌آیند و یک راست خارج. همه ماشین های ساخت داخل. نمک آبرود: حامی اقتصاد مقاومتی.

– تله کابین جالب است. و مشکلش هم همین جاست، فقط جالب است: برای ده ثانیه.

روز سوم:

-هرکسی درباره‌ی دریا شعر زیبا و عاشقانه گفته هیچوقت ساعت ۱۲ظهر مردادماه لب ساحل نبوده است.

-سواحل گیلان تمیزتر از ساحل‌های مازندرانند، و همه‌شان تقریبا پولی. پیروزی ساحل‌های سرمایه‌داری بر ساحلهای اشتراکی:))

– در بازار ماهی فروش‌ها یک پسربچه بامزه پنج شش ساله به دبه بزرگ آب اشاره میکند و از ماهی فروش میپرسد، آقا این آبها کیلویی چند؟ همه میخندند.مادرش میگوید تازه قیمت پرسیدن یاد گرفته. خنده ادامه دارد. تعداد کمی از افراد هستند که بدانند این جمله زودتر از آنکه به آن فکر کنیم معنا پیدا خواهد کرد.

-نسبت به انواع ماهی خنثی هستم. نه بدم می‌آید و نه دوست دارم. تنها رابطه‌ی شخصی که با ماهی ها داشته‌ام در سه سالگی بوده که به تن ماهی گفته‌ام: ماهی تو قوطی. در کنار این ها: آبدارچی: چای ریخزن. پمپ بنزین: بنزین گاه و…

روز چهام:

-ریش‌هایم درآمده و با موهای درهمم کمی شبیه دراویش شده‌ام. شانس در جلب نظر دختران شمالی: زیر پنج درصد.

-ماسال تکه‌ای از بهشت است. بی‌شوخی. خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی زیباست. اصلا انگار بدون ویزا رفته‌ای اروپا. تمیزهم هست. ابرها در میان کوه ها، سرسبز، هوا فوق العاده، حیوانات رها، کلبه‌های اماده اجاره. تنها چیز اضافه در ماسال آدمها هستند. نه که شلوغ باشد اما حتا یک آدم هم از زیبایی اینجا میکاهد. مخصوصا خود من.

– این امام زاده‌های سریالی شمال ایران واقعا جالب هستند. یعنی خیلی جای فکر کردن دارد، که با فرض واقعی بودن چرا تا اینجا آمده اند و با فرض واقعی نبودن چرا باید این همه امام زاده ساخته شود. به این که مشهد امام زاده ندارد فکر میکنم و بازار و تقاضا و دست نامرئی.

روز پنجم:

-قلعه رودخان یک جایی است باید هزارتا پله در کوهی جنگلی بروی بالا تا برسی به یک قلعه بسیار قدیمی. حاضرم شرط ببندم نود درصد آدمهایی که این هزارتا پله را بالا آمدند در رودربایسی این کاررا کردند و بعد هم که قلعه را دیدند به زور و با لبخندگفتند که بله زیباست. می ارزید به این دهنی که از خودمان در این هوای گرم سرویس کردیم. یک دو عکس میگیرند و با سرعت از اشتباهشان پایین می‌آیند تا به خانه برسند و استراحت کنند.

-آدم در سفر میفهمد که پیر شده است. دخترانی که همراه خانواده‌شان به مسافرت آمده‌اند را نگاه میکنم و میبینم چقدر کوچکند. تا همین چند سال پیش همه‌شان برایم جذاب بودند اما الان حتا از نگاه کردنشان احساس گناه میکنم انگار اینجا آمریکاست و پارتنر زیرسن قانونی جرم.

-روی یکی از دیوارهای قلعه رودخان نوشته که یک محقق روس حدود ۲۰۰ سال پیش اینجا را کشف کرده است. به این فکر میکنم که چرا یک محقق روس این همه مسیر را بیاید و در این جنگلها بچرخد. آن هم ۲۰۰ سال پیش. یک پسر بور چشم رنگی از کنارم رد میشود، با خودم میگویم خب: حداقل یکی از انگیزه‌هایش را کشف کردم.

-معده‌ی انسان توانایی نامحدودی در خوردن وعده‌های متوالی جوجه دارد.

روز ششم:

-ماسوله جالب است.مثل تله کابین.

-درمسجد ماسوله پیرمردی کنارم مینشیند، میگوید خیلی زیبا ودلنشین هستی. توی دلم میگویم الله اکبر، مادرم هم الان با این قیافه مرا ببیند نمیتواند چنین چیزی را بگوید. سرحرف را باز میکند. با لبخند و خوشرویی جوابش را میدهم. میگوید ازت خوشم آمده:)) یاد داستانی که در تهران مخوف  سرم آمد، افتادم.فاصله میگیرم. کارش به کارم ربط دارد. شماره‌ام را میدهم و جدا میشوم. شب در واتس اپ پیام میدهد. سلام صدرا جان. دوستت دارم. بلاک میکنم 🙂

روز هفتم و هشتم:

-زنجان گرم و زیباست. مثل خیلی از شهرهای کوچک دیگر ایران. یعنی تقریبا همه‌ی شهرهای کویری ایران با تقریبا نود درصد شبیه به هم هستند. چاقوهارا قیمت میکنم، از قمه زنی در محرم میپرسم، فروشنده با اشتیاق میگوید بله میزنیم. سعی میکنم خنثی باشم. بعد به کودکی که در مغازه‌ هست میگوید بیا بزن بیمه بشی. قمه منظورش است. به این فکر میکنم که در فلسفه لیبرتارین قمه زنی باید آزاد باشد. چرا که بدن خودم است اختیارش را دارم.

پادکست چنل بی در مورد سیلک رود را در زنجان گوش میکنم. پنج ساعتش را در یک روز. این آقای راس اولبریکت موسس سیلک رود فوق العاده است. همچنین خود پادکست. توصیه میکنم گوش کنید. زنجان بوی دارک وب گرفته در ذهنم.

-حسینه‌ی زنجان واقعا عظیم است. از حرم امام رضا در مشهد کوچکتر است اما تقریبا بزرگترین بنای مذهبی است که بعد از حرم دیده‌ام. واقعا بزرگ و زیباست.

-بزرگترین ادونچری که در زنجان داشتم این بود که در صف آبخوری به یک دختر زیبا که نوبتش را تعارف کرد گفتم اگر معیار زیبایی هم باشد شما مقدم تری، قند توی دلش آب شد ولی مثل مجسمه ایستادم و نگاه کردم و مکالمه را ادامه ندادم. به این فکر میکردم که بین لانگ دیستنس و اعدام، قطعا اعدام را انتخاب میکنم.

-موزه‌‌ها و مکان‌های تاریخی را دوست ندارم. یعنی با احترام برای آنها که کارشان این است اما برای من حوصله سربراست. یعنی درست که اسکلت مربوط به هزاران سال پیش جالب است یا فلان ظرف ناصرالدین شاه میتواند توجه برانگیز باشد اما ترجیح میدهم به جایش کتاب بخوانم یا به این فکر کنم که چندسال مانده تا هوش مصنوعی شغلم را برباید. من آدم موزه و مکان‌های تاریخی نیستم.

-موزه‌ها در کنار گالری‌ نقاشی‌های پست مدرن از آن چیزهایی است که همه انسان ها به صورت مخفیانه توافق کرده‌اند در حالی که سعی میکنند جلوی خمیازه‌کشیدنشان را بگیرند، تظاهر کنند که از دیدن آن ها لذت میبرند.

روز نهم و دهم:

– میرویم سنندج، میخواهم زنگ بزنم به فواد زمان بندی سخت نمیگذارد. سفر دارد خسته‌ام میکند، با درخواست پایان سفر موافقت نمیشود. میخواستم در این سفر نه بخوانم و نه پای لپتاب بنشینم. مشاهده‌گر صرف جهان باشم اما دوری از عادت‌هایم دارد از درون کلافه‌ام میکند. کتاب با خودم نیاورده‌آم. در پی دی اف های گوشیم ام یکی از کتاب‌های O’reilly هست به اسم لرنینگ اندروید. شروع به خواندن میکنم. ابتدایی و حوصله سربر. تا پایان دوام می‌آورم. توصیه:تاجایی که میتوانید یادگیری کد نویسی را از کتابها شروع نکنید. بدرد عمیق‌تر کردن سواد فنی شاید بخورند اما یادگیری خود مهارت؟ عمرا.

-بانه نمیرویم چرا که ما خیلی توریست و حامی اقتصاد داخلی هستیم.

-سخنرانی تدایکس لیلی گلستان را دیدم، چرا حجم گران فورجی آدم را حرام میکنید آخر؟

-آنچه که باید درباره‌ی این سخنرانی گفته میشد را گفتند، اما تنها چیزی که به ذهنم رسید این است که آدم‌هایی که از هرفرصتی میخواهند برای از خودشان تعریف کردن استفاده کنند، هرچقدر هم موفق باشند بازهم جهان بینی محدودی دارند. آدمی که به اندازه کافی بزرگ باشد نیازی نمیبیند هر تریبیونی را صرف تبلیغ خفن بودن خودش بکند. ضمنا نقش شانس و قوی سیاه در استیو جابز شدن را فراموش نکنیم.

-سنندج زیباست، پله پله است و به نظر کوهستانی.

– درباره‌ی تفاوت اذان اهل تسنن با تشیع بحثی شکل میگیرد. هردوطرف سوگیری های شدید دارند. به نظرم آدم بی طرف واقعی همانی است که حتا حوصله‌ی شرکت در بحث‌‌ّ‌ها را هم پیدا نمیکند.درواقع برایش مهم نیست.

– ورودی جاده‌های کردستان باید بنویسند: هر ماشین، یک باربند.

-برخلاف تصور رفتار مردم خیلی گرم تر و مهمان نوازانه تر از آن چیزی است که ذهن همراه با سوگیری من یا خیلی‌های دیگر ممکن است فکر کند.

روز یازدهم و دوازدهم و سیزدهم:

-غار علیصدر بعد از ماسال زیباترین جای سفر است. سرد و با تم متفاوت. توصیه: اگر سوال قایق ها شدید، آنی نباشید که برای پازدن داوطلب میشود. بلیط ۲۵ تومانی با بلیط ۳۵ تومانی تفاوت چندانی نمیکند.

-اسم سفرنامه را باید بگذارم از ساسی تا شبپره. بس که آهنگ چرند در این سفر شنیدم. یعنی اولش باروی باز گفتم سلیقه‌های متفاوت را تحمل کنم اما دیگر به اینجایم رسیده:) چوب خط شرورو شنیدم پر شده است از الان تا پنجاه سالگی فقط شوپن باید گوش کنم تا بتواند بشورد و ببرد. یک نمونه از آهنگ های سفر.

روز چهاردهم و پانزدهم :

-صف آدم ها در مطب یک دکتر علفی را در قم میبینم و به این فکر میکنم که چرا امیرتتلو فقط چهارملیون فالوور دارد خیلی کم است و آنچه که داریم به عنوان مملکت کاملا برازنده آن چیزی است که هستیم.

-شهرک صنعتی ساوه احتمالا از خود ساوه بزرگتر است.

-در مسجد جمکران، سعی میکنم مخ یک طلبه را هایجک کنم. یعنی حوصله‌ام هر وقت  سرمیرود و یکی‌شان را نزدیکم میبینم میروم سر صحبت را باز میکنم. چرا که  گاردشان باز است و تمرینی است برای اجتماعی تر شدن و همچنین مفرح ذات است صحبت با دوستان. میگویم دانشجوی روانشناسی شهید بهشتی هستم و روی پایان نامه‌ام کار میکنم که درباره‌ی خطاهای شناختی انسان است. باور میکند و ادامه میدهیم. عادت ندارد کسی از غیر از موضع نیاز و خواهش و مشورت با او صحبت کند:)) تلاش میکنم با چند سوال ناخودآگاهش را متوجه خطاهای شناختی کنم. نتیجه؟ ناموفق. میپرسم به نظرت چند درصد افکار و تصمیم هایت از روی تعقل است؟ عددی میگوید نزدیک به صددرصد:) از این اعتماد به نفس درهم میشکنم:)). آخرش ناامیدانه، راستش را میگویم، آدرس وبلاگ را هم میدهم که بیاید و بخواند. باشد که رستگار شویم.

روز پایانی:

-باورم نمیشود در راه برگشت هستم. خوش گذشت اما خسته شدم. بیست روز عقب افتادن از تمام برنامه‌ها کم نیست و روزهای شلوغی پیشرو داریم. از همه بیشتر دلم برای لپتاپم تنگ شده است.

-آلرژی که من تجربه‌اش میکنم را باید در دسته بندی نیر دث اکسپرینس قرار داد.

-بله آلرژی تبدیل به سرماخوردگی میشود که تا پایان سفر هم شبیه آغازش بشود ولی این دفعه خانوم دکتر نداریم.

-بدنم احتمالا خودش را گول زده که : تب کنم شاید پرستارم تو باشی. نه خیر جانم از این خبر ها نیست.

-پایان.

 

یادگیری زبان انگلیسی: بدون درد و خونریزی

احتمالا بیشتر از شصت درصد کسانی که در حال خواندن این متن هستند، از نظر مهارت‌های زبان انگلیسی در سطح بالاتری از نگارنده قرار دارند. آنچه که مینویسم درباره‌ی یک تجربه‌ی محدود شخصی(روشی برای یادگیری زبان انگلیسی بدون معلم و در مدت زمان کم) است و ممکن است مورد نیاز بخش بزرگی از مخاطبان نباشد.  این متن درباره‌ی شروع از نقطه‌ی صفر است و بیشتر از آن، درباره‌ی هل دادن لغات به حافظه‌ی بلندمدت است.


در باب اهمیت یادگیری زبان انگلیسی

باج افزار میدانید چیست؟ گونه‌ای از بدافزار است که به کامپیوتر قربانی نفوذ کرده، (اکثرمواقع) با رمزنگاری روی هارد دیسک دسترسی کاربر به اطلاعات را محدود کرده و در ازای رمزگشایی طلب باج میکند. یکی از معروف‌ترین های آن‌ها. باج افزار واناکرای بود که اخیرا کامپیوتر‌های ویندوزی را درگیر کرد. شما به هارددیسکتان دسترسی فیزیکی دارید. میتوانید آن را بردارید. مطمئن هستید که اطلاعات توی آن است. اما از خواندن و استفاده از آن ها ناتوانید. چرا؟ چون انکریپت شده است. و برای رمزگشایی نیاز به کلید خاصی دارید که در دست باج‌گیرنده است. شاعرانه و دراماتیک است کمی. مثل این است که در فرندزون آدم مورد علاقه تان گیر کنید.

به نظرم علم و دانش در دنیای امروز هم چنین حالتی دارد.

یادگیری زبان انگلیسی
کلیشه‌ای است اما مفهوم را میرساند

 

اگر کوه یخ را علم دانش موجود درجهان امروز در نظر بگیریم. آب ها میشوند زبان انگلیسی. آن اندکی که روی آب هست هم همان میزان محدودی است که در دسترس ما فارسی زبانان قرار دارد.

اجداد ما درگیر مسئله دسترسی بودند. مسئله‌ی اصلی رسیدن به منابع دانش بود. کتابخانه‌ها محدود بود وکتاب ها در دست طبقه الیت، در طول تاریخ هیچ‌وقت برای هیچ بشری علم و دانش چنین که در دسترس ما هست، نبوده است. در کسری از ثانیه میتوانیم سر کلاس یادگیری ماشینی استنفورد بنشینیم و بعد برویم پای درس ذن یک راهب بودایی چینی بنشینیم. دقیقا به مشابه هارد کامپیوترمان، علم دانش را میتوانیم در دستمان بگیریم، در جیبمان داشته باشیم و به معنای واقعی کلمه به آن دسترسی داشته باشیم. اما ۹۹ درصد این علم و دانش رمز نگاری شده است. به زبان انگلیسی. آنچه که به زبان فارسی داریم، نه حتا کوهی که از زیر آب بیرون زده است، بلکه شاید بشود گفت کف روی آب است.

یادگیری زبان انگلیسی اهمیت دارد، ازاین جهت که کلید صندوق این گنج بزرگ و عظیم و رایگان است.گفتم گنج، جدای از منافع بلندمدت پنهان، زبان انگلیسی به معنای واقعی کلمه بازگشت مالی، حتا به شکل کوتاه مدت دارد.

درباره مزیت‌های مالی دو یا چندزبانگی هم محققان برآورد کرده‌اند که تسلط بر زبان دوم طی ۴۰ سال به اندازه ۱۲۸ هزار دلار (معادل ۴۴۸ میلیون تومان) ارزش مالی دارد. +

در پرانتز: امیدوارم باز در کامنت‌ها کسی نگوید که چرا در ابتدای پستی مربوط به یادگیری زبان انگلیسی از اهمیت یادگیری آن نوشته‌ای؟ چرا که جواب اول، دوم، سوم آن میشود “دلم میخواد” و از پاسخ چهارم به بعد میشود وارد این بحث شد که انسان ساختار انگیزشی ساده‌ای دارد. اگر از وجه جدیدی به چیزی که میداند نگاه کنیم، میتوانیم موانع احساسی درک مطلب را برداریم،  و دوباره انگیزه را در آن بخش بالا ببریم. یک عمر شنیده‌ایم تند رانندگی نکن. میدانیم خطر بالایی دارد. چقدر تاثیر در رانندگی مان دارد؟ امروز بیرون میرویم و یک تصادف از نزدیک میبینیم. چقدر تاثیر در رانندگی مان دارد؟ خطای ذهن است اما میشود از آن استفاده مفید کرد. همه کاری که اینجا میکنم، همین است. لطفا به ساختار متن ایراد نگیرید.

یک موضوع دیگری که در زبان انگلیسی هست، بحث ساختار مغز است که در پست اخیر مطرح شد.  نشانه‌های آوایی تاثیر به سزایی در ساختار مغز ما و نوع فکر کردن ما میگذارد. دو زبانه‌ها احتمالا این را تجربه کرده باشند. من خودم حرف‌های جدی‌ترم و زمانی که با سوپرایگویم حرف میزنم ناخودآگاه از یک انگلیسی دست و پا شکسته استفاده میکنم و زمانی که نوبت به نوشتن و کارهای ادبی میشود بر میگردم به فارسی. هر زبان بخش‌های مختلفی از ذهن را فعال میکند.

این که زبان معلول توسعه است یا علت آن را نمیدانم اما میشود حدس زد که در توسعه‌ی فردی استفاده از زبان ملل توسعه یافته تاثیر خواهد داشت. هرتخصصی که داشته باشید سریع‌تر پیش خواهید رفت اگرکه به زبان افرادی که مرزهای آن تخصص را پیش میبرند تسلط داشته باشید. درباره تاثیر زبان بر تغییر ساختار مغز و نحوه‌ی تفکر هم میتوانید این اینفوگراف (ترجمه) را ببینید.

ضمنا این جنگ این گروه و آن گروه، مذهب و ملیت نیست، بحث جلوگیری از انقراض نیست. در دید کلی تر بشر در حال دست‌یابی به یک زبان عمومی و فراگیر است و چه خوب. اگر میخواهیم در دنیای فردا زنده بمانیم نیاز داریم که این زبان جدید را یاد داشته باشیم، و منافاتی باحفظ زبان مادری ندارد.


تصحیح ذهنیت در مورد یادگیری زبان انگلیسی

من هیچوقت کلاس زبان نرفتم. یعنی رفتم ولی در کل دو ترم. یکبار سوم دبستان، یکبار هم دوم دبیرستان. ادامه ندادم. دلایلش مهم نیست. تا بعد از کنکور هم احساس نیاز چندانی برای یادگیری زبان انگلیسی نمیکردم. مشکل اصلی زمانی شروع شد که سعی کردم برنامه‌نویسی یادبگیرم. داکیومنت‌ها را باز میکردم و چیزی نمیفهمیدم. کورس‌های بدردبخور همه به زبان انگلیسی بود. اما چیزی که بیشتر از همه آزارم میداد این بود که مثلا یک پزشک خلاصه مقاله‌ای را منتشر میکرد. من به مقاله اصلی میرفتم و به جز یک سری کد و رمز چیزی نمیدیدم. دقیقا مصداق هاردی که انکریپت شده است. دانش و آن همه اطلاعات جالب در دسترس شماست اما نمیتوانید از آن استفاده کنید. یا یک مثال بهترش که چند وقت پیش عزیزی میگفت: حس کارمند بانک داشتم، پول‌ها در کشوی میزم بود اما نمیتوانستم از آن‌ها استفاده کنم.

بهترین روش یادگیری زبان انگلیسی
:))

این کلافه‌ام میکرد. تصمیم گرفتم شروع به یادگیری زبان کنم. کلاس نمیتوانستم بروم، دلم هم نمیخواست بروم. کلاس‌های دانشگاه را نمیرفتم، بروم کلاس زبان؟ همان یکی دو انگیزه‌ی برجسته‌ای که در دانشگاه رفتن هست هم که در آن نیست که. از تصمیم تا عمل شاید سه ماه طول کشید. در این میان یک روز سرچ کردم. یادگیری زبان انگلیسی. به این پست محمدرضا رسیدم. (اگر بهترین ذهنیت برای یادگیری زبان انگلیسی را میخواهید قطعا آن را بخوانید). تصمیمم جدی‌تر شد و شروع کردم. قبل از شرح دادن روش یادگیری‌م، در چند نکته سعی میکنم، آنچه که قبلا برایم مانع ذهنی در یادگیری زبان انگلیسی بود و ممکن است برای خواننده‌ی احتمالی هم باشد را مینویسم تا با ذهنی بازتر به سراغ یادگیری برویم:

یکم: زبان انگلیسی مثل هر زبان دیگری از کلمات تشکیل شده است. در زبان انگلیسی مثل هر پدیده‌ی دیگری اصل پارتو ظهور میکند. یعنی حدود بیست درصد کلمات هشتاد درصد معنا را تشکیل میدهند. یا همانطور که قبلا در تشریح اصل پارتو از زبان نسیم طالب شنیدیم، حدود یک درصد کلمات پنجاه درصد حجم زبان انگلیسی را تشکیل میدهند. این یعنی اگر ما آن کلمات را یادبگیریم(حدود سه هزار کلمه) میتوانیم هشتاد درصد هر متنی را بفهمیم. خبر خوب اینجاست که من اینجا به این اصل اعتماد کردم. سه هزار کلمه یادگرفتم و الان بیشتر از هشتاد درصد هر متنی را میفهمم. پس با قلبی آرام و روحی مطمئن ادامه متن را بخوانید.

میشود در مورد اصل پارتو گفت که هشتاد درصد هر مهارتی را میشود با بیست درصد تلاش حرفه‌ای ها بدست آورد. شاید حتا بیست ساعت:))

سریع ترین روش یادگیری زبان انگلیسی در منزل

دوم: این که این سه هزار کلمه چیست و از کجا آنها را بیاوریم و چطور آن ها را یاد بگیریم را در ادامه میگویم. اما قبل از آن پاسخ به یک سوال؟ یعنی گرامر هیچی؟ من اصلا و ابدا انسان مناسبی برای پاسخ به این سوال نیستم، چرا که نمیتوانم خوب و بدون کمک ابزارهای نرم افزاری زبان انگلیسی را بنویسم اما یک چیز را میدانم. ابتدا که فرهنگ نوشتاری بوجود آمد و انسان ها برای صداهایی که میتوانستند تولید کنند، هجاهای تصویری ساختند، گرامری وجود نداشت. نه تنها گرامر وجود نداشت بلکه بین کلمات فاصله‌ای هم نبود. خواندن کاری سخت بود و عملیاتی شبیه به رمز گشایی. به مرور زمان فهمیدیم که با قواعد گرامری میتوان فرایند خواندن را ساده‌تر کرد. میخواهم بگویم نه که گرامر مهم نباشد اما پدیده‌ای است که ما خیلی خیلی بعد از بوجود آمدن خود زبان و کلمات آن را ساخته‌ایم. بسیار هم نچسب و حوصله‌ سربر است. به نظر من: اگر قرار است زبان انگلیسی را خودمان یادبگیریم، حداقل از گرامر شروع نکنیم. اجدادمان بدون آن میتوانستند منظور هم را متوجه شوند، ماهم میتوانیم.

سوم: شل کنید. این را جدی میگویم. وسواس و کمال گرایی از بزرگترین موانع یادگیری هستند. این را از پستی که قبلا درباره‌ی کمال گرایی نوشته‌ام نقل قول میکنم:

تو حدود سه ماه، حدود سه هزار کلمه با این روش حفظ کردم،با این که پیشرفت خیلی خیلی قابل توجهی در مهارت های زبانم بوجود اومده بود، باز هم وقتی مقاله میخوندم و شاید یک کلمه شو بلد نبودم میخواستم بشینم گریه کنم(حالا نه اونقدرم البته). ولی عصبی میشدم. تا این که بعد مشورت متوجه شدم توانایی حدس زدن کلمات خودش بخش بزرگی از یادگیری زبان دومه. حتا خود نیتیو های انگلیسی زبان هم  ممکنه معنای خیلی از کلمات رو ندونند.کما این که ما هم معنای خیلی از کلمات زبانمون رو نمیدونیم. بعد از اون بود که یه جورایی زندگیم در زبان انگلیسی نجات پیدا کرد. جالبه که از قبل هم میدونستم مفهوم کلی مهمه، باید کلیت جمله رو درک کنی، اما اون پرفکشنیزم بیمار وقتی به یه کلمه که بلد نبودم میرسید، نمیذاشت بتونم تمرکز کنم.سریع شروع میکرد به سرکوفت زدن. خاک بر سرت دیدی چقدر بی سوادی، دیدی چقدر از همه آدمها عقب افتادی. بخش بزرگی از مبارزه با پرفکشنیزم خفه کردن همین صداست.

کمال گرایی را باید کنار گذاشت. یکی در مخصوصا در مورد تلفظ. یادم است زمانی این را به دوستی کلاس زبان رفته گفتم، با شمشیر دنبالم افتاد. فرض کنید مثلا یک کلمه خیلی خیلی تابلو را از نظر تلفظ اشتباه بگویید: مثلا گیت‌هاب را بگویید جیت هاب:)) ، یا اگزجره را بگوییم اگزگره. یا هرچیزی که به ذهنتان برسد. بعد فرض کنید برایان تریسی نیستید که ماهانه برای هزاران نفر سخنرانی کنید و بزرگترین جمعی که ممکن است به حرف‌هایتان گوش کنند، مثل من از سه نفر بیشتر نباشند. حالا جلوی آن سه نفر بگویید جیت هاب. بسته به میزان صمیمیت واکنش‌ها متفاوت خواهد بود اما شرم اجتماعی زیادی را در لحظه تجربه خواهید کرد.بعد از ده دقیقه چه میشود؟ همه قضیه را فراموش میکنند. شما چه دستاوردی به دست آورده اید؟از مدتها قبل با کنار گذاشتن کمال گرایی توانسته‌اید تعداد خیلی زیادی کلمه یاد بگیرید که منجر شده بتوانید مطالبی را بخوانید و بشنوید که از شما آدم دیگری بسازند. نمیگویم تلفظ مهم نیست. میگویم میزان دستاوردی که با یادگیری سریع و زیاد کلمات بدست می‌آید، در مقابل اشتباه تلفظ کردن سه چهار کلمه هیچ است. شما اگر به سراغ یادگیری نروید بازهم آن چند کلمه را اشتباه میگویید چه بسا حتا معنی آن را هم ندانید. دوست کلاس زبان رفته‌ی من در حال مقایسه من با خودش بود. بله اگر تلفظ ندانم از تو که ماه ها عمرت را برای کلاس رفتن گذاشته‌ای کمتر و ناقص‌تر بلدم ولی  شاید درکمتر از صد ساعت زمان گذاشتن برای یادگیری به اندازه‌ی هشتاد درصد توانایی تو پیشرفته‌ام. به نظر من میزان سود واضح و بدیهی است.

چهارم: باز هم شل کنید. قرار نیست تمام کلمات زبان انگلیسی را حفظ کنیم. به این کلمات دقت کنید: تبخر، گفتمان سعی کنید آن ها را بیرون از کانتکست توضیح دهید. دختر ده ساله‌تان میپرسد بابا، گفتمان یعنی چی؟ من یکی حداقل کلمه‌ای برای توضیحش به ذهنم نمیرسد و از پاسخ میمانم. بسیاری از کلمات انگلیسی هم همین گونه هستند، باید آن‌ها را در کانتکست بفهمیم. دو خط پایین متنی  است درباره‌ی کتابخانه‌ای در اندروید که چند دقیقه پیش با آن روبرو شدم:

However, keep in mind that Cupboard was written with the intention to abstract away a lot of boilerplate and reused code that would go into making SQLiteOpenHelper function.

در جمله‌ی بالا من تا به حال کلمات Boilerplate و reused را نشنیده‌ بودم. میشود گفت بخشی حیاتی از جمله هم هستند. چه کردم؟ به ساختار کلمات نگاه کردم. ری یوزد برایم آشنا آمد، گفتم ها یعنی دوباره استفاده شده و حالا که همراه با and آمده است حتما صفت قبلی هم معنی برای صفت جدید است. پس معنای جمله مشخص شد. ضمن این که از قبل هم میدانستم کاپ برد آمده است که کار با دیتابیس را ساده کند. چه اتفاقی افتاد؟ معنای کلمات را حدس زدم. این یکی از مهم‌ترین توانایی ها در یادگیری زبان است. مشقت زیادی کشیدم تا این را فهمیدم. در یادگیری معانی کلمات هم کمالگرا نباشید. درک مطلب مهم است.


چطور کلمات را به حافظه‌ی بلندمدتمان بفرستیم؟

حافظه‌تان را به شکل یک کوه(یا پله) فرض کنید.

بهترین روش یادگیری زبان انگلیسی در منزل

فرض کنید میخواهیم کلمه جدیدی که در بخش قبلی دیدیم را به حافظه‌ی بلند مدتمان بسپاریم. دیکشنری را باز میکنیم و میخوانیم:

boilerplate= “قطعه اى از متن که بارها کلمه به کلمه در سندهاى گوناگون استفاده مى شود “

اتفاقی که در حافظه می افتد این است: مثل مردان آهنین گوی را هل داده ایم به استیج اول حافظه. چه اتفاقی می‌افتد؟ درست است که کلمه در حافظه‌مان است، اما گوی به راحتی می‌تواند سر بخورد پایین و از حافظه‌ی ما برود.برای این که این اتفاقی نیفتد چه کار باید بکنیم؟ بعد از کمی استراحت(حدود یک روز) پودر وزنه برداری را به دستانمان میزنیم و با یک بار مرور کلمه آن را به استیج بالاتر میفرستیم. دقت کنید که هر چه میگذرد، شیب استیج ها تندتر میشود، به همان نسبت هم مکان بیشتری برای نگه داری گوی وجود دارد و گوی بیشتر آنجا میماند و ما بیشتر میتوانیم استراحت کنیم برای رسیدن به راند بعد. بعد از حدود پنج پله بالا رفتن به قله میرسیم و دیگر تمام.

آنچه که در بالا سعی کردم به زبان ساده بگویم، قاعده‌ی منحنی فراموشی ابینگ هاوس بود که روش لایتنر از آن استخراج شده است:

ابینگ هاووس نشان داد ۲۰ دقیقه پس از حفظ کردن مقداری واج‌های بی‌معنا ۸۰٪ آن‌ها فراموش می‌شوند و بقیه هرگز فراموش نمی‌شوند. ضمناً سرعت فراموشی ابتدا سریع است و به مرور کند می‌شود و وقتی ۲۰٪ مطالب در خاطر ماند صفر می‌شود. ضمن این که مرور مطالب قبلاً حفظ‌شده باعث کاهش این سرعت به نصف و حتی بهتر از آن (در صورت خوب حفظ کردن) می‌گردد.

لذا اگر معنی لغت‌های زبان خارجی را که چندان هم بی‌معنا نیستند حفظ کنیم، این روند فراموشی بیش از یک روز طول می‌کشد و با پنج بار مرور موفّق به مقدار ناچیزی می‌رسد و در صورت کاربردی بودن، مادام‌العمر در ذهن خواهد ماند.

یادگیری زبان انگلیسی در کوتاه ترین زمان
بی ذوقی آقای هاوس در کشیدن نمودار

تا اینجا کلیتی از نحوه‌ی کارکرد حافظه در حفظ واج‌های بی معنی  متوجه شدیم. تکرار متناوب کمک میکند، معنای واج های بی‌معنا را بخاطر بسپاریم. حالا اگر خیال کرده‌اید که میخواهم جعبه‌ی فشل لایتنر یا نمونه داخلی‌اش را معرفی کنم زهی خیال باطل. فکر نمیکنم خود آقای لایتنر هم از پس مدیریت آن همه کاغذ و جعبه و پیچیدگی برآمده باشد. خوشبختانه برخلاف آقای لایتنر، ما بعد از آقای بیل گیتس بدنیا آمده‌ایم و میتوانیم کارهایمان را راحت‌تر راه بیاندازیم.


ما تا اینجا دو چیز را فهمیدیم، برای خواندن و شنیدن متون انگلیسی، یادگیری بین دو هزار تا سه هزار کلمه کفایت میکند. یادگیری معنای کلمات کار نسبتا سختی است اما با استفاده از تکرار میشود آن را ساده کرد. حالا برویم سراغ روش علی آبادی کتول :)) برای یادگیری لغات زبان انگلیسی.

انتشارات گاج( که به پیر و پیغمبر به من پولی نداده برای این که اینجا نامش را بیاورم)، یک مجموعه کتاب دارد به نام تیک ۸،  شاید مجموعا چهار دقیقه یکی از جلدهایش را در مدرسه در دست گرفته باشم ایده‌ی جالبی دارد: ما میدانیم که روش لایتنر با این که علمی است اما پردردسر و احمقانه است. پس اجرایش را ساده تر میکنیم. اول این که به طور کل کارت ها را حذف میکنیم و همه چیز را به روی کاغذهای یک کتاب می‌آوریم. در هر صفحه هشت کلمه مینویسیم و پشت هر صفحه معنی آن کلمات را. روبروی هر کلمه هشت جای خالی برای تیک زدن میگذاریم. هرروز که کلمه‌ای را موفق مرور کردیم، یک تیک میگذاریم، تا زمانی که هشت بار یک کلمه را به طور کامل مرور کرده باشیم. (بدیهی است که هر روز یک صفحه به جلو میرویم و هشت کلمه جدید یاد میگیریم.)

در واقع به جای مرور زمانبندی شده، هرروز هشت کلمه‌ی جدید را یادمیگیریم و شصت و چهارکلمه را که مربوط به هشت روز گذشته است را مرور میکنیم.

در هنگام مرور کلمات، اگر یادداشتیم تیک میزنیم، اگر یاد نداشتیم، ضربدر. در انتها اگر کلمه‌ای ضربدر خورده بود، آن را دوباره وارد چرخه‌ی یادگیری میکنیم.

کمی گنگ نامفهوم بود اما بیشتر توضیح میدهم. خب، بیایید یک ضربه‌ی کاری به کمر صنعت نشر ایران بزنیم و خودمان این روش را اجرا کنیم. این فایل گوگل شیتس را ببینید.

آموزش زبان انگلیسی در منزل رایگان

خیلی ساده و سریع میگویم. کلمه‌ای را که میخواهید یادبگیرید را در سمت چپ مینویسید. و در آن ستون که رنگش را مشکی کرده‌ایم با فونت مشکی،  معنای آن را مینویسید(به هر زبانی که دوست داشتید).

ممکن است بگویید چرا باید در سلولی تایپ کنیم که آن را نمیبینیم؟ نکته‌اش اینجاست که این شکلی در هنگام مرور حتا اگر بخواهید هم نمیتوانید، معنای کلمات را ببینید و برای دیدن معنی آن ها مجبورید، نشانگر را ببرید روی آن سلول سیاه تا محتویاتش در فیلد فرمول بالای فایل نشان داده شود و به این شکل میفهمید که معنی یک کلمه را فراموش کرده‌اید. (الله اکبر از این همه هوش و استعداد:) )

خب داستان ساده شد. کلمات را با معنی‌شان در فایلی به شکل بالا مینویسید. سپس شروع میکنید به مرور کردن. من خودم روزی بیست کلمه جلو میرفتم. هر ستون همانطور که بالایش نوشته شده معادل یک روز است. روز اول بیست کلمه‌ی اول را مرور میکردم. روز دوم بیست کلمه‌ی اول را برای بار دوم، و بیست کلمه‌ی جدید. از روز هشتم به بعد هر روز حدود صد و چهل کلمه را مرور میکنیم و بیست کلمه جدید را هم اضافه میکنیم. هر کلمه‌ای را که در هنگام مرور بلد بودیم T میگذاریم. (شما هرچه که دلتان خواست بگذارید) و اگر کلمه‌ای را فراموش کردیم، تمام T هایی که برای آن گذاشتیم را پاک کرده و از فردا چرخه‌ی مرورش را دوباره آغاز میکنیم. عملا همان روش تیک ۸ خیلی ساده‌تر و با کثیف کاری کمتر. به کلمه‌ی ردیف ۲۸ نگاه کنید، احتمالا یک بار در مرورهای آخری معنایش را فراموش کرده‌ام و دوباره مرور را آغاز کرده‌ام.

آیا کار ما همینجا تمام میشود؟ کلمات وارد ذهنمان میشوند؟ نه خیر. اما این وسط یک نکته را میخواهم بگویم:

شما به دو روش میتوانید لغاتی که میخواهید یاد بگیرید را پیدا کنید. یکی این که بروید سرچ کنید، ۳۰۰۰ کلمه لغت پرکاربرد انگلیسی. بعد شروع کنید یکی، یکی آن ها را وارد این فایل کنید و چرخه‌ی مرور ایجاد کنید. راه حل دوم که راه حل خودم است و بسیار هم جذاب تر است این است که خودتان را هل بدهید در استخر زبان انگلیسی. شروع کنید به آهنگ گوش دادن و فهمیدن معنای کلمات، سریال‌هایشان را با زیرنویس انگلیسی نگاه کنید، و مقاله‌های انگلیسی را بخوانید. اولش سخت و طاقت فرساست اما بعد از مدتی یک اتفاق جالب می‌افتد.

فایل بالا را من حدود یک سال و نیم پیش مرور میکردم، به کلمات اولیه نگاه کنید: Slope و reckless . آن ها را از کجا پیدا کرده‌ام: از این آهنگ خانوم تیلور سویفت ( خز هم خودتونید)، به پایین هم بیاییم هر کلمه را میتوانم منبعش را از حفظ بگویم. مثلا literature یا superficial متعلق به مکالمه‌ای بین راس و مونیکا است در یکی از فصول اولیه سریال فرندز. من هیچ تلاشی برای حفظ کردن منبع این کلمات انجام نداده‌ام اما ذهنم خود به خود این کار را انجام داده‌است. درختی از روابط را بین معانی تشکیل داده که حفظ کردن آن ها را ده برابر ساده‌تر کرده است. حالا فرض کنید همین کلمات را از روی یک فایل پی دی اف بورینگ میخواندم، فرایند به یاد سپاری قطعا سخت‌تر میشد. کلمات را برحسب تقاضا یادبگیرید. ظرف محتوایی که کلمات را در آن یاد میگیرد میتواند کمک فوق العاده‌ای کندبه حفظ معانی آن‌ها.

یادگیری زبان انگلیسی اندروید
اصلا مغز دلش نمیاد چیزی که از این دهان خارج شده رو یادش بره

روش خود من برای پیدا کردن کلمات ساده بود. حدود یک ماه هرروز صبح مینشستم لیریک یکی از آهنگ‌های مورد علاقه‌ام را کامل ترجمه میکردم(آرشیوش را هنوز دارم:)) و همچنین یک اپیزود فرندز را هم به زبان اصلی نگاه میکردم(ترجیحا اگر میخواهید از فیلم و سریال برای یادگیری کلمه استفاده کنید، قبلش آنها را دیده باشید که دغدغه‌ی فهمیدن داستان کم شود) و همچنین مقاله‌های ساده‌ی انگلیسی جذاب(اخبار فناوری تا سلبریتی ها) را میخواندم و کلماتی که یاد نداشتم را وارد فایل بالا میکردم برای ایجاد چرخه‌ی مرور.دو هزار کلمه‌ را به همین شکل یاد گرفتم.

بهترین روش یادگیری زبان انگلیسی در منزل
یا این دهان‌ها حتا:)

ممرایز

روش اکسل به تنهایی برای به خاطر سپردن کلمات جواب نمیدهد. نه که جواب ندهد اما اگر کلمات استفاده زیادی نداشته باشند بازهم احتمال فراموشی بالاست. یک سرویس فوق العاده برای یادگیری زبان وجود دارد که توسط چند دانشمند علوم اعصاب انگلیسی شکل گرفته است. ممرایز. هر چه خوبان همه دارند این سرویس یکجا دارد.

شیوه‌ی کار ممرایز به این شکل است که کورس دارد. مثلا کورس ۵۰۴ . از ۲۴ درس بیست کلمه‌ای تشکیل شده است. شما ابتدا هر کلمه را با تکرار زیاد و با روش‌های مختلف در کمتر از پنج دقیقه بخاطر میسپارید و از آن به بعد سرویس با استفاده از روش‌های علمی آن را در بازه‌های زمانی مختلف به شما یادآوری میکند.

تمرکز ممرایز روی بخاطرسپاری در بلندمدت است. بهترین خوبی آن این است که شما وظیفه‌ی یادآوری را به سرویس میسپارید و دیگر نیاز نیست نگران کارت‌ها و این که کی آن ها را مرور کنید باشید. اگر کلمه‌ای را اشتباه پاسخ دهید، سرویس خودش آن را مجددا برای ما وارد چرخه‌ی مرور میکند و نیاز نیست نگران از دست رفتن چیزی باشیم. کافیست هر زمان که فرصت داشتید به سرویس سری بزنید و کارهایی که میگوید را انجام بدهید. شاید اگر سرویس آمریکایی بود امروز اسمش را بیشتر شنیده بودیم، به هر حال چندتا از ویژگی‌های خوب آن را با هم مرور میکنیم:

  • گیمیفیکشن: با بج های مختلف و امتیاز بندی ها پیچیده و برنامه‌ریزی غیرقابل پیشبینی و ایجاد رقابت بین کاربران یکی از بهترین نمونه‌های بازی سازی در سرویس‌های آموزشی است که تا به حال دیده‌ام. حتا نوتفیکیشن‌ها و رنگ‌ها هم به گونه‌ای طراحی شده‌اند که در خدمت بازی‌سازی سایت باشند. این موضوع فرایند یادگیری را فوق‌العاده ساده کرده است.
  • کامیونیتی قدرتمند: خوشبختانه ایرانی‌های زیاد و کورس‌های فارسی زیادی در ممرایز وجود دارد. یکی از اکانت‌های من را میتوانید اینجا فالو کنید اصلا. رقابت خوبی بین کاربرها وجود دارد و بسیاری از منابع یادگیری و Meme های لغات را کاربرها ایجاد کرده‌اند که  بین خنده‌دار، سیاسی و اعصاب خوردکن در نوسانند و که همین ایجاد احساسات باعث ساده‌تر شدن به خاطرسپاری کلمات میشود.افزایش دایره لغات در یادگیری زبان انگلیسی
  • کلاینت‌ خوب موبایل: ممرایز یکی از معدود سرویس‌هایی است که با توجه به همه پیچیدگی‌های سرویس اصلی کلاینت موبایلش به خوبی و در حد اندازه‌ی سرویس وبش کار میکند.

تقریبا بیشتر فیچرهای اصلی ممرایز رایگان هستند، همان دوسال پیش که با ممرایز کار میکردم، بعد دوماه یک ایمیل دادند که چون کاربر خوب و گوگولی‌ای هستی بیا یک دلار بده و دسترسی پرو بگیر. تخفیف خیلی زیادی داده بودند. در جواب گفتم که ممنون ولی سنکشن ها پدرمارا در آورده و بحث مالی نیست، بحث پرداخت است، ایمیل آمد که بیا جزو حلقه‌ی اینسایدرشو و از آخرین نسخه‌های آزمایشی که امکانات پرو هم دارد استفاده کن. حقیقتش را بگویم این که فیچرهای پروی ممرایز چیزی نبود که دلم برایشان تنگ بشود یا به شکل مداوم از آنها استفاده کنم. میتوانید بخرید اما خب، اگر نتوانستید چیززیادی از دست نداده‌اید.

بونس پوینت: من تقریبا هرجا که به نسخه‌ی پریمیوم نیازداشته‌ام ایمیل داده‌ام و گفته‌ام که ایرانی‌ام و نمیخواهم با سرویس‌تان بمب هسته‌ای درست کنم، اما دولتتان این را نمیفهمد و نمیگذارد که من از شما خرید کنم. حدود کمتر از بیست درصد سرویس‌ها (مخصوصا کوچکترها) گفته‌اند بیا این هم سرویس پریمیوم. باقی هم یا ابراز همدردی کرده‌اند و محترمانه نه گفته‌اند یا جواب نداده اند. به نظرم دادن این ایمیل جایی اگر جایی گیر هستید، ضرر ندارد، نهایتش میگویند: نه. که مهم نیست. مثل پیشنهاد دادن به کسی است که از او خوشت آمده، لااقل با حسرت این که تلاشت را نکردی نمیمیری.

 

یکی از مهمترین خوبی های ممرایز این است که اجازه میدهد کاربران کورس‌های خودشان را بسازند. یعنی شما میتوانید دو هزار کلمه‌ای که در روش قبلی جمع آوری کرده‌اید را به ممرایز بدهید و آن را با روش ممرایز هم مرور کنید. این کاری بود که من انجام میدادم. ابتدا کلمات را با روش اکسل اورینتد :)) مرور میکردم و سپس آن ها را وارد ممرایز میکردم و یادگیری را به آن میسپردم. از کورس های درون ممرایز فقط از ۵۰۴ استفاده کردم و باقی کلماتی که در ممرایز یادگرفتم متعلق به کورس‌هایی بود که خودم آنها را ساخته بودم.

ساختن کورس در ممرایز ساده است:

به تب Courses بروید:

یادگیری زبان انگلیسی در منزل رایگان

Create a course را انتخاب کنید و اطلاعات مربوط به کورس شخصی تان را وارد کنید.

سریع ترین روش یادگیری زبان انگلیسی در منزل

در صفحه‌ی بعد میتوانید لغات را یک به یک وارد کنید یا گزینه‌ی Advanced را انتخاب کنید، Bulk add words را انتخاب کنید و کلماتی که در اکسل دارید را در آن کپی پیس کنید. با کمی سر و کله زدن امکانات بیشتری را هم کشف خواهید کرد.

یادگیری زبان انگلیسی در خانه رایگان


جمع بندی:

۱- سخت نگیرید و ابتدادیدگاهتان را به یادگیری زبان تصحیح کنید. برای استفاده از زبان انگلیسی نباید بیست سال کلاس زبان رفت، سیستم کلاس‌های زبان طوری طراحی شده است که سودده باشند و پایدار، برطرف کردن نیاز شما بعد از دو سه ماه به سوددهی و پایداری کسب و کارشان آسیب میزند. یادگیری زبان ساده‌تر از چیزی است که آن ها میگویند.

۲- بپرید در حوض زبان انگلیسی. آهنگ گوش کنید، فیلم نگاه کنید، مقاله بخوانید و وقتی به کلماتی که یاد ندارید برمیخورید آن ها را استخراج کنید.

۳- کلمات استخراج شده را در فایل اکسل بالا بریزید، با روشی که توضیح دادم آن را مرور کنید. (گوگل شیتس را میتوانید در گوشی و همه جا همراه داشته باشید و آفلاین با آن کار کنید)

۴- در ممرایز کورس شخصی درست کنید و کلمات اکسلتان را به آن منتقل کنید و از طریق روش ممرایز آنها را مرور کنید، قطعا دیگر یادتان نخواهد رفت:)).

۵- سه ماه یادگیری روزانه بیست لغت با روش بالا (روزی تقریبا یک ساعت) کمک میکند حدود ۲۰۰۰ کلمه را در حافظه‌ی بلند مدتان وارد کنید و تقریبا هشتاد درصد هرمتنی را زمان خواندن متوجه شوید. فوق العاده است در قیاس با ۲۰ ترم کلاس زبان رفتن.

۶- ادامه دادن روش بالا به مدت یک سال، باعث میشود شما احتمالا از هر ایرانی که تا به حال از نزدیک دیده‌اید دایره کلمات انگلیسی گسترده‌تری داشته باشید. و خب چه چیزی از این بهتر.

 

۷-سرویس های دیگری هم وجوددارند، دولینگو، anki  و … . معرفی آن ها خوشحال کننده است، اما خودتان را گیج نکنید، روش سرراست و شخصی خودم را برای حفظ کردن کلمات توضیح دادم.

۸-قرار نیست همه از یک روش استفاده کنند. میتوانید از چیزهایی که در بالا گفته ام ایده بگیرید. بخش هایی از آن را استفاده کنید و اصلا روش خودتان را توسعه بدهید. در فرایند یادگیری وسواس را کنار بگذارید. از مسیری بروید که احساس بهتری به شما میدهد.

۹-کاتولیک های معلم محور که از طریق کلاس زبان، زبان انگلیسی یاد گرفته اند ما را در کامنتها تکه پاره نکنند. مزایای داشتن معلم را میدانم اما بحث اینجاست که آیا میتوانم هزینه زمانی آن روش را پرداخت کنم؟

نه.

این متن را برای تمام کسانی که پاسخشان به سوال بالا نه هست، نوشتم. یکسری چیزها از دست میرود اما در نهایت به نظرم می‌ارزد.

۱۰- تمرکز این متن روی وارد کردن کلمات انگلیسی به حافظه‌ی بلندمدت بود. به نظر من این مهم ترین بخش یادگیری است. امیدوارم تا آخر امسال درباره‌ی نوشتن، حرف زدن و گوش کردن هم بتوانم تجربه‌های مشابهی نقل کنم.

پی نوشت: اگر کسی در اطرافتان نیازمند خواندن متن بالا بود، از به اشتراک گذاری دریغ نکنید:)

درباره‌ی کتاب جزء از کل : یک توییتر ششصدوپنجاه صفحه‌ای

من بیگ فن رمان‌خوانی نیستم، یعنی نه که مشکل خاصی با رمان خواندن داشته باشم، زیاد خوانده‌ام و بیشترهم خواهم خواند، ولی خب فکر هم نمیکنم که وظیفه‌ی یک انسان باشد که همه‌ی رمان‌های کلاسیک را بخواند. سوال من اینجاست که هدف یک رمان چیست؟ هدف یک اثر هنری چیست؟ زندگی مارا بهتر کند؟یک اثر هنری را چه عناصری تشکیل داده‌ است؟ وقتی آن را تجزیه میکنیم به چه چیزی میرسیم؟
یک اثر غالبا از محتوا و فرم تشکیل شده است. یعنی حداقل در هنر کلاسیک، ما یک محتوا داریم که حکمتی است که خالق میخواهد در اثر به ما برساند و یک فرم داریم که نحوه‌ی نمایش چیزی است که در ذهن خالق است. مثلا وقتی حافظ میگوید:

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند

محتوا این است که امیدوارم اوضاع بهتر بشود. فرم هم، شعر کلاسیک فارسی است در وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن. اما آنچه که جادو میکند هم نشینی این دو است و روحی که از آن حاصل میشود.هرکسی توانایی چنین کاری را ندارد، حافظ هنرمند است. پس هنر را میشود به نوعی توانایی ترکیب فرم و محتوا تعریف کرد به گونه‌ای که مخاطب را تحت تاثیر قرار دهد. خب برگردیم سر بحث اصلی: رمان ها چگونه هنری هستند؟

رمان گونه‌ای از داستان است. داستان بلند. آموزنده است بخاطر این که داستان‌ها آموزنده هستند. ما انسان ها همه چیز را در دل یک داستان یادمیگیریم و باور میکنیم. یعنی از یک نان‌فیکشن به مراتب اطلاعات بیشتری دریافت میکنیم ولی احتمالا حکمت اندک موجود در رمان، بیشتر در جانمان مینشیند. اول این که چون داستان است دوم این که ما برای فهمیدن آن مقدار کم زحمت زیادی میکشیم. مثلا هزاران صفحه فلان کتاب کلاسیک را میخوانیم که متوجه بشویم امور دنیا قطعیت ندارد و به دنبال آن نباشیم.

در عصر توییتر اما، ما حوصله‌ی داستان‌های بلند را نداریم. کمتر کسی هست که حاضر باشد چندین جلد در جستجوی زمان از دست رفته بخواند برای این که حکمت آن را درک کند. برای همین آلن دوباتن میرود کتابی مینویسد با عنوان پروست چگونه میتواند زندگی شما را دگرگون کند و همه حکمت‌های آن را در یک جلد برایمان خلاصه میکند. بله خواب نمیبینیم یک نویسنده دیگر میرود حکمت‌های یک رمان دیگر را استخراج میکند و میفروشد. ما واقعا در چنین دنیایی زندگی میکنیم. مخاطب فرضی با خود میگوید به جای کتاب پروست هزاران مقاله میخوانم که هزاران ایده‌ی جدید وارد سرم میکنند به جای آن چهار پنج‌تا ایده‌ی آقای پروست. و این تقاضا پیش می‌آید که کاش کتابی بود که چکیده حکمت های آن را به من میداد، و آقای دوباتن به این تقاضا پاسخ میدهد. بعید میدانم قبل از اینترنت اوضاع به این شکل بوده باشد. من قضاوتی ندارم اما ما در عصر توییتر زندگی میکنیم. حکمت‌های ۱۴۰ کاراکتری. رمان عصر توییتر، برای مخاطبی که چکیده میخواهد باید چگونه باشد؟ احتمالا شبیه به جزء از کل.

اگر لفاظی، خلاقیت در دیالوگ و نوشتار -به طوری که بشود آن را نقل کرد –  در رمان‌های کلاسیک بخش اندکی از کتاب را تشکیل بدهند و  آن را به عنوان سالاد کنار غذا در نظر بگیریم تا مخاطب حوصله‌اش سر نرود، میشود گفت جز از کل، به طور کل از سالاد تشکیل شده است. پیمان خاکسار مترجم کتاب میگوید از هر صفحه میتوانید چیزی برای نقل کردن بردارید و راست میگوید. نویسنده پنج سال زمان صرف نوشتن، ششصد پنجاه صفحه لفاظی توییتری کرده که بیشتر از نود درصد آن اورجینال به نظر میرسد و خب واقعا خواندن آن لذت بخش است.

بعضی از نقدها به عنوان نقطه ضعف از این موضوع یاد کرده‌اند اما به نظر من این فرمی است که رمان عصر جدید آزاد است آن را داشته باشد. خلاقیت و شلیک دوپامین‌های پی در پی. چرا که انسان عصر جدید چنین چیزی را میخواهد. در گودریدز به کتاب پنج ستاره دادم، هرچند نظر واقعی‌ام حدود چهار ونیم است. آن نیم تا هم بخاطر این که داستان باورپذیری‌اش را زیر حجم لفاظی‌ها از دست میداد و عملا لفظ‌ها مخصوصا در صد صفحه آخر از متن داستان بیرون میزدند. اگر دنبال خواندن یک داستان پلیسی هستید این کتاب را نخوانید هرچند که یک داستان پلیسی است. داستان در این کتاب در درجه دوم اهمیت قرار دارد، شما بیشتر نظرات فلسفی آقای تولتز درباره‌ی جهان را از زبان شخصیت‌ها میشنوید. نه که داستان جذاب نباشد کم حادثه باشد یا حتا کند باشد، اما در درجه دوم اهمیت است و همین به نظرم کتاب را جذاب کرده است. تم اصلی کتاب در رابطه با مرگ است، کتاب نقل کردنی زیاد دارد، اصلا همه اش نقل کردنی است اما جایی اواسط کتاب در صفحه ۳۴۸ نویسنده مانیفست پشت رمان را در یک مونولوگ طولانی لو میدهد. بخش جذابی‌ست آن را در ادامه برایتان نقل میکنم.

پدر(مارتین دین) برای این که پسرش را ادامه تحصیل منصرف کند، شروع به حرف زدن میکند و حکمت اصلی‌ زندگی‌اش را رو میکند:

مردم همیشه شکایت میکنن که چرا کفش ندارن تا این که یه روز آدمی رو میبینن که پا نداره و بعد از اون شکایت میکنن که چرا مثل اون مرده، یه ویلچر برقی اتومات ندارن. چرا؟ چی باعث میشه که به طور ناخودآگاه خودشون رو از یک سیستم ملال آور به یکی دیگه پرت کنن؟ چرا اراده ما معطوف به جزئیاته و نه کلیات. چرا به جای کجا کار کنم؟ نمیگیم “اصلا چرا باید کار کنم؟” چرا به جای “چرا باید بچه بیارم؟” میپرسن “کی باید بچه بیارم؟”. چرا ناگهان تغییر کشور نمیدیم؟ چرا همه فرانسوی ها نمیرن اتیوپی و اتیوپی ها برن انگلستان و همه انگلیسی برن کارائیب و به همین ترتیب، تا بالاخره زمین رو به همون شکلی که باید با هم قسمت کنیم و از شر وفاداری شرم آور و سفاکنه و متعصبانه نسبت به خاک خلاص بشیم؟ چرا نعمت داشتن اراده، حروم موجودی مثل انسان میشه که انتخاب های بیشماری داره ولی تظاهر به داشتن فقط یک یا دو انتخاب میکنه؟

گوش کن جسپر، آدمها شبیه زانویی میمونن که یه چکش کوچولوی لاستیکی به شون میخوره. نیچه یه چکش بود. شوپنهاور یه چکش بود. داروین یه چکش بود. من نمیخوام چکش باشم چون نمیدونم زانو چه واکنشی نشون میده. دونستنش هم ملال آورده. این رو میدونم چون میدونم که مردم اعتقاد دارن. مردم به اعتقاداتشون افتخار میکنن. این غرور لوشون میده. این غرور، غرور مالکیته. من شهود داشتم و متوجه شدم تمام کشف و شهودها چیزی جز سروصدا نیستن. من تصویر دیدم، صدا شنیدم، بو حس کردم ولی نادیده شون گرفتن همونطور که از این به بعد هم نادیده شون میگیرم. من این راز و رمز ها رو نادیده میگیرم چون دیدم‌شون. من بیشتر از خیلی از آدم‌های پرمدعای عرفانی دیدم ولی اونا باوردارن و من نه. او وقت چرا من باور ندارم؟ به خاطر این که من میتونم فرایند موجود رو ببینم.

این اتفاق(باور داشتن) زمانی می افته که مردم مرگ رو میبینن، یعنی همیشه. اون ها مرگ رو میبینن ولی فکر میکنن روشنایی دیدن. این برای من هم اتفاق میفته . وقتی ته دلم حس میکنم دنیا معنایی داره، میدونم که این معنا در حقیقت مرگه ولی چون دوست ندارم مرگ رو توی روز روشن ببینم ذهنم توطئه میکنه و میگه : گوش کن نگران نباش. تو موجود ویژه ای هستی، تو معنا داری، دنیا معنا داره حسش نمیکنی؟ ولی من هنوز مرگ رو مبینم و حس میکنم. باز ذهنم میگه: به مرگ فکر نکن، لالالا، تو همیشه زیبا و ویژه باقی میمونی و هیچ وقت نمیمیری، هیچوقت هیچ وقت هیچوقت، مگه راجع به روح جاودانه نشنیدی؟ خب تو یه خوبش رو داری.

و من میگم شاید. ذهنم میگه: به این طلوع لعنتی نگاه کن، به این کوه های لعنتی نگاه کن به این درخت های لامصب نگاه کن از کجا میتونی اومده باشی به جز دست های خدا که تورو تا ابد توی آغوشش تکون میده؟ و من کم کم شروع میکنم ایمان آوردن به چیزهای متعالی. همه همین طورن. همین جوری شروع میشه. ولی شک همراهم هست. ذهنم میگه نگران نباش تو نمیمیری دست کم تا مدت ها نمیمیری. جوهر تو نابود نمیشه اون قسمت‌هاییت که ارزش نگه داری دارن. یه بار تمام دنیا رو از تختم دیدم ولی ردش کردم. یه بار دیگه آتشی دیدم که از داخلش یکی به من گفت تو بخشوده میشی اون رو هم رد کردم چون میدونم تمام صداها از درون میان .تلاش برای انرژی هسته‌ای وقت تلف کردنه. باید نیروی ناخودآگاه رو وقتی داره مرگ روانکار میکنه تحت کنترل در بیارن.طی این فرایند آتشینه که اعتقادات به وجود می آد و اگه آتش به اندازه کافی داغ باشه یقین هم تولید میشه. این به اصطلاح اهل معنویت ها که سنت غربی مصرف گرای قاتل روح رو نقد میکنن و میگن آسایش در مرگه، فکر میکنن این حرفشون فقط درباره‌‌ی دارایی های مادی مصداق داره. ولی اگه آسایش در مرگ باشه پس باید راجع به مادر تمام آسایش ها هم مصداق داشته باشه: (یقین باور)

راحت تر از کاناپه‌ی چرمیه،یقین یه چکوزی اختصاصیه که سریع تر از ریموت کنترل در پارکینگ روح فعال رو به قتل میرسونه. یقیین. دربرابر طعمه‌ی یقیین سخت میشه مقاومت کرد. برای همین باید مثل من یه چشمت به کل فرایند باشه. با این که تمام تصاویر جهان رو دیدم و صداهای زمزمه وار رو شنیده م میتونم تمام شون رو انکار کنم و در مقابل وسوسه‌ی احساس خاص بودن و اعتماد به جاودانگی از خودم مقاومت نشون بدم چون میدونم تمام اینها کار مرگه. میبینی مرگ و انسان پرکار ترین نویسندگان روی زمین هستن. خروجی شون حیرت آوره. ناخودآگاه انسان و مرگ گریز ناپذیر به همراهی هم بودا و امثالش رو نوشتن. تازه این‌ها فقط شخصیت ها هستن. دیگه چی؟ شاید همه چی. این همکاری موفق همه چیز رو در این دنیا خلق کرده به جز خود دنیا، هرچیز موجود به جز چیزهایی که از اول همینجا بودن و ما پیداشون کردیم. میفهمی چی میگم؟

فرایند رو متوجه میشی؟ بکر بخون! رنک بخون! فروم بخون! همه شون همین رو میگن. انسان ها چنان خودآگاهی پیشرفته ای پیدا کردن که باعث شده از تمام حیوانات دیگه متمایز بشن،ولی این خودآگاهی  یه فراورده‌ی جنبی هم داشته، ما تنها موجودی هستیم که به فانی بودنمون آگاهی داریم.  این حقیقت به قدری ترسناکه که آدمها از همون سالهای ابتدایی زندگی اون رو توی اعماق ناخودآگاهشون دفن میکنن و همین ما رو به ماشین هایی پرزور تبدیل کرده، کارخانه های گوشتی تولید معنا.

معناهایی که رو که به وجود می آرن تزریق میکنن به پروژها های نامیرا شدنشون(مثلا بچه هاشون یا آثار هنری شون یا کسب و کارشون یا کشورشون) چیزهایی که باور دارن از خودشون بیشتر عمر میکنن. و مشکل اینجاست: مردم حس میکنن برای زندگی به این باورها احتیاج دارن ولی به طور ناخودآگاه بابت همین باورها متمایل به نابود کردن خودشون هستن. برای همینه که آدمی خودش رو برای هدفی دینی قربانی میکنه، اون برای خدا نیست که میمیره به خاطر ترس کهن ناخودآگاهش از مرگه که میمیره. بنابراین همین ترسه که باعث میشه بخاطر همون چیزی که ازش وحشت داره بمیره. میبینی؟ طنز پروژه های ابدی اینه: با این که ناخودآگه به این قصد طراحی شون کردیم که آدم رو گول بزنن تا فکر کنه خاصه و هرگز نمیمیره.  حرص و جش خوردن بابت همین پروژه هاست که باعث مرگ انسان میشه. اینجاست که باید حواست جمع باشه.هشدار من به تو همینه. انکار مرگ باعث مرگ زودرس میشه و اگه حواست جمع نباشه تو هم سرنوشتی جز این نداری.

کتاب با اتحادیه ابلهان مقایسه میشود، آن هم ترجمه‌ی پیمان خاکسار است و خوانده‌ام‌ش. باید بگویم که من اصلا با اتحادیه ابلهان ارتباط برقرار نکردم و یکی از حوصله سربرترین کتابهایی بود که خواندم، ولی این کتاب فوق العاده است و تلخند های زیادی هم دارد. این دفاعیه جسپر از دوست دخترش را بخوانید:

خواهشم میکنم یه لحظه دختری رو که دارین بهش اتهام میزنین رو نگاه کنین. نگاه میکنید؟ اون قربانی زیباییشه، چرا؟ برای این که زیبایی یعنی قدرت. ما تو درس تاریخ یاد گرفته‌یم قدرت فساد می آره. بنابر این نتیجه‌ی زیبایی مطلق، فساد مطلقه.

شخصیت های کتاب دیدگاه اگزیستانسیال دارند و بر خلاف شخصیت حوصله سربر اتحادیه ابلهان، عملگرا هستند، حداقل چند ماجرای جذاب برای خودشان پیش می آورند و سعی میکنند دنیا را زیر و رو کنند. فلسفه و تفکر آنها را جامعه گریز کرده اما غیر عملگرا نه. به ثروت اهمیت میدهند اما نه بخاطر ذات ثروت برای این که کمک میکند ایده هایشان را اجرا کنند. پروژه های جاودانگی. و همین چیزی است که باعث میشود کتاب را خیلی دوست داشته باشم.

غرور اولین چیزیه که باید تو زندگی از شرش خلاص بشی. غرور برای اینه که حس خوبی نسبت به خودت داشته باشی. مثل این می‌مونه که کُت تن یه هویج پلاسیده کنی و ببریش تئاتر و وانمود کنی آدم مهمیه. اولین قدمِ آزاد کردن خود، رهایی از احترام به خوده. می‌فهمم چرا برای بعضی‌ها مفیده. اگه کسی همه‌چیزش رو از دست بده هنوز می‌تونه غرورش رو داشته باشه. برای همینه که به فقرا اسطوه‌ی شریف بودن اعطا شده، چون قفسه‌ها لخت بودن. به حرفم گوش می‌دی؟ این مهمه جسپر. دلم نمی‌خواد خودت رو درگیر شرافت، غرور یا احترام به خود کنی. تمام این‌ها یه مشت وسیله هستن برای این که بهت کمک کنن سر خودت رو برنزه کنی.

شاید باید نوشته را خوش‌بینانه تمام کنم و بگویم حتا اگر دیگر هیچ عزیزی برایت نمانده که دفنش کنی، خوب است خوش بین باشی و محض احتیاط یک بیل همراه داشته باشی:).

پی نوشت: با تشکر از یحیی که کتاب را داغ داغ از مترجم (بعد از این که خواند:) ) به من رساند.

 

نقد کتاب جز از کل استیو تولتز

کتاب را با قیمت نه چندان ارزان ۵۲ هزارتومان میتوانید از یکی از لینک های مقابل تهیه کنید: + +

متاسفانه اپلیکیشن‌های مرتبط (مثل هر کتاب خوب دیگری) نسخه‌ی دیجیتال این کتاب را برای دانلود و فروش نگذاشته اند. که میتوانست تاثیر بسزایی در کاهش هزینه چاپ، و نتیجتا قیمت کتاب و در نهایت افزایش فروش بگذارد.

-مطمئن نیستم از زبان طالب بود یا نه، ولی ته ذهنم نقل قولی از یک نفر هست که میگوید: دین را برای مواجهه با غیرقابل پیشبینی بودن و ابهام جهان توسعه داده‌ایم. یعنی شما نمیتوانید به یک مادر که صبح بیدار شده به فرزندی که بیست سال بزرگش کرده صبحانه داده، بگویی پسرت رفت بیرون، تصادف کرد و مرد. قانون اعداد بزرگ بوده با توجه به آمار بالاخره باید برای یکی در این ناحیه این اتفاق می‌افتد. احساسات ما نمیتواند چنین چیزی را بفهمد، اما به مادر که میگویی خواست خدا بوده است، قسمت بوده است، آرام میگیرد و چه خوب. مدت‌هاست وقتی کسی در مواجه با بدشانسی آن را به نیرویی ماورایی نسبت میدهم حتا پوزخند هم نمیزنم. حتا ته دلم دعا میکنم که ای کاش همانطور باشد. که نیست.

-بعضی وقتها اتفاقاتی می‌افتد که حتا همان فریم ورک همه فن حریف قسمت بود، خدا خواست هم جواب نمیدهد. میگویند چهارسال سرطان داشته. خدا خواست؟ حتا مادربزرگ روستایی من هم توجیح نمیشود. این جور مواقع پرسیدن چرا؟ احمقانه است. میدانم. اما از دیروز که بغضم نمیرود گورش را گم کند چندین بار مسئله را به اجزا تشکیل دهنده اش تقسیم کرده‌ام.

-استندفورد ۲۱۵۷ نفر هیات علمی دارد. در آمریکا سالانه حدود نیم میلیون نفر به علت سرطان میمیرند. میشود حدود ۱۵صدم درصد جمعیت. پونزده صدم درصد دوهزار نفر هیات علمی استندفورد میشود معادل سه نفر. مسئله ساده شد. سالانه تقریبا سه نفر استاد استندفورد باید به علت سرطان جانشان را از دست بدهند. باقی هم شانس و رندومنس است که خورده به نام هموطن ما. اصلا مگر هوشمندی‌اش، تابعی از همین شانس ژنتیکی و محیط نبوده که همان محیط هم خود باز تابع شانس است.آنجا پرسیدی چرا؟ که حالا میپرسی؟ تازه مگر چه شده؟ یکی از ارگانسیم های حیاتی یک گوشه‌ی خیلی پرت از هستی در خط بی انتهای زمان از بین رفته است. از بین هم نرفته خودآگاهی اش را از دست داده. گردی بر کل هستی نخواهد نشست.  هر بار که سرخط خبر را میبینم مقادیر بی انتهایی از این تیپ خزعبلات میگویم، که مثلا حس کنم به اوضاع مسلطم و تا بغضم نشکند. اما نمیشود. هربار تصویر ساده‌اش باموهای کوتاه، پیرهن آبی‌اش را مبینیم، انگار که گرگی از درون شروع به دریدن هر آنچه که در قفسه‌ی سینه‌ام هست میکند.به خودم میگویم تو که سانتی مانتال نبودی. اور ری اکت نکن بچه‌جان. آخرین بار سر داستان چشم‌هایش اینقدر درمانده شدم.راستی مگر اهل خاورمیانه نبود؟  چشم‌هایش چرا آبی است؟ تو ببین چندتا از آن پسربچه بچه المپیادی‌ها عاشقش شده اند. میگویم بی‌خیال. سریع تب ها را مبیندم اما نمیشود. همین است که پناه آورده‌ام اینجا چند کلمه بنویسم.

-چندسال پیش که خبر جایزه‌اش پیچید، اول فکر کردم که ایرانی بودنش یعنی چند نسل پیش یکی از اجدادش مهاجرت کرده به آنجا، مثل کیروش که هی میرود فوتبالیست دورگه پیدا میکند، نتیجه میگیرد تا ما حس کنیم فوتبالمان اوکی است. گفتم حتما باز رگ آریایی‌مان زده است بالا. وقتی که فهمیدم نه بابا در همین مملکت درس خوانده، جز همان نسل تباه بعد از جنگ است، شریفی بوده، گفتم واعجبا پس چرا تا به حال از چنین نگین درخشانی حرفی نبود. یک هفته بعد از جایزه شنیدم که مسئولانی جلسه‌ی بحران گرفته‌اند که چطور به این جایزه واکنش بدهند. لابد چون موهایش دیده میشوند یا چون  کشوری که در آن درس میدهد مثل خودمان، گردن کلفتی دوست دارد اما زورش از ما بیشتر است. بعد گفتم حتما به همین دلیل است که تا به حال هم خبری از او نبوده است. عده‌ای خوششان نیامده. اما خبرناگهانی سرطان و بعد فوتش به من چیز دیگری فهماند.

-او سرش در زندگی‌اش بود. همه ما دانشگاه رفته‌ایم همه ما استادهایی را دیده‌ایم که گرد یک دانشمند معتبرهم برشانه‌شان ننشسته اما خدارا بنده نبوده‌اند. اصلا دانشگاه چرا، خیلی از ما با یک هزارم دستاورد‌های او و حتا با دست‌های خالی و حساب منفی، چنان غوغایی به پا میکنیم، انگار که چه تحفه‌ای هستیم. با یک سرماخوردگی توجه عالم و آدم را جلب میکنیم و قص الی هذه. اما آنکه واقعا در اوج است، احتمالا حتا نگاهی به این پایین هم نمی‌اندازد. مسیر خودش را میرود. و از مسیر خودش هم میرود.

-نمیدانم چه بگویم، کاش خواست خدا باشد.

 

گزارش سالانه شماره یک: تیرماه ۹۶

یکم: من عاشق شفافیت هستم. همچنین گرفتن لاگ وثبت کردن فعالیت ها. یک فایده اساسی باهرکدام هست. در شفافیت شما دروغ نمیگویید. نه به خودتان نه به دیگران، به این شکل مجبورید که بیشتر و بهتر کار کنید یا کم شدن اعتبارتان را به چشم ببینید و به نقطه‌ی تعادل واقعی‌تان برسید. دچار حباب نشوید. اگر صدرا فقط روزی سه ساعت برای یادگیری وقت میگذارد همان سه ساعت است.  دیگر نمیشود آن را دستکاری کرد وحباب نشان داد. خلاصه در سرزمین مه آلودها، من یکی که طرفدار شفافیت هستم. فایده ثبت کردن و مشاهده آنچه که میگذرد هم در این است که به آدمیزاد ویژن میدهد. میدانی از کجا آمده‌ای و احتمالا بتوانی بفهمی به کجا میروی آخر. میشود رشد و سقوط را مشاهده و پیشبینی کرد و برایش برنامه داشت.

 

دو: نهم تیرماه به شکل جالبی سالگرد آغاز به کار وبلاگ است. وبلاگ هم یک ساله میشود و هم دوساله. مثل صدر اسلام تاریخ نگار درست حسابی نداشتیم:)) جدا از شوخی این که نوشتن در بلاگر( minimum.cf) را در نه تیر ماه ۹۴ شروع کردم. حدود پنجاه درصد نوشته هایش اینجا هست و بعد از وقفه‌ای شش ماهه در وبلاگ نویسی، در ۹ تیر ماه ۹۵ در این دامنه شروع کردم به نوشتم. عملا نهم تیر ماه اینجا هم یک ساله میشود و هم دوساله:).

 

سه: در یک سال گذشته حدود ۷۷ پست نوشته‌ام شامل ۸۷ هزار کلمه بوده‌است. از این ۷۷ پست چهار پست که ارتباط ملو غیر ملویی با سیاست داشته‌اند کاملا حذف شده است و در نهایت در آرشیو ۷۳ پست باقی مانده که معادل ۸۴۴۰۸ کلمه است. به عبارتی هفته‌ای یک و نیم پست منتشر کرده‌ام که میشود روزی ۲۵۰ کلمه (معادل یک صفحه کتاب). درواقع در سال گذشته معادل یک کتاب ۳۲۵ صفحه‌ای مطلب منتشر کرده‌ام که رقم خوبی است مگر این که شما فامیلتان مطهری باشد.

چهار: در حین محاسبه‌ی همین اعداد به آرشیو برگشتم، درمرداد ۹۵ در عرض یک ماه حدود ۱۶ مطلب منتشر کرده‌ام که  روی هم رفته، مجموعا ۱۲ کامنت دریافت کرده‌اند. که از آنها چهارتایشان متعلق به فواد انصاری بوده:)). نه که الان از نظر دامنه‌ مخاطبان جی کی رولینگ باشم، اما واقعا فکر کردم که با چه انگیزه‌ای این همه متن که خوانده‌ نمیشوند را نوشته‌ام؟ نتیجه‌ی اخلاقی این که بروید دنبال پشنتان. کاری که علاقه دارید را انجام دهید. حداقل در کنار کار اصلی. نه که حتما موفق میشویم یا به نتیجه میرسیم اما حداقل اتفاقی که می‌افتد این است که حین انجام دادن آن کار خوشحالیم و کیفیت بالاتری از زندگی را تجربه میکنیم.

پنج: در یک ماه منتهی به این گزارش سالانه، مخاطبان وبلاگ با رشد ناگهانی مواجه شدند و این باعث میشود آمار دقیق و درستی نتوان از تعداد بازدید ها داد. اما به طور خلاصه: به شکل هفتگی حدود دوهزار بازدید یکتا داریم(آمار گوگل انالیکتیکس)، سشن ها حدود سی درصد بیشتر هستند. ورودی های سرچ از موتورهای جستجو در دوماه گذشته، هر ماه بین ۱۱۰۰ تا هزار دویست متغیر بوده است وشیب ملایم رو به بالایی دارد، که به نظرم برای وبلاگی که تلاش چندانی برای سئویش نشده و نرخ به روزرسانی پایینی دارد مناسب است. Bonus Rate  حدود هفتاد درصد است که بالا است اما با توجه قالب وبلاگ و نداشتن خبرنامه و هیچگونه بهینه‌سازی‌، طبیعی است.

آمار الکسا متغیر بوده است اما در حال حاضر نزدیک رتبه‌ی ۱۰ هزار ایران در حال نوسان است. در پرانتز بگویم که آمار الکسا فوق العاده میتواند غیر دقیق باشد. با یکی دو کلک ساده میتوان آن را به شکل زننده‌ای جابجا کرد. که خب فایده‌اش چیست؟ فیک کردن آمار در کوتاه مدت شاید جواب بدهد اما در بلند مدت ضررهایش خیلی خیلی بیشتر است. در کل متر و معیار احمقانه‌ای است، خودم به شخصه افزونه‌اش را برده‌ام آن پشت مشت های مرورگر که جلوی چشم نباشد و وبسایت‌ها را با رتبه‌ی الکسایشان قضاوت نکنم. زیاد وقع ننهید به آن.

همچنین پر بازدیدترین پست سال گذشته: آقا یه کپی از روی این دیجی کالا برای ما بزن بوده است.  با فاصله‌ی کمی پشت سرش هم سه پست آخری که قبل از این پست منتشر شده‌اند، قرار دارند.

شش: به نظرم یک مایندست در وبلاگ نویسی باید این باشد که شما جرات نکنید، به سمت آرشیو چندماه قبلتان بروید. از ترس روبرو شدن با آدم چرتی که بوده‌اید. یعنی اگر زمانی رسید که برای کلیک کردن روی آرشیو ماهانه تعلل کردید یا سختتان بود، یا اگر کسی گفت در حال خواندن آرشیو هستم و شما حس خوبی پیدا نکردید، احتمالا باید بدانید که راه را درست میروید و در مسیر رشد قرار دارید. بازه‌ی زمانی ترساننده‌ی من همیشه بین چهار تا شش ماه بوده است، سعی میکنم نگه‌ش دارم:)).

هفت: گاها تغییرات فنی و ایده‌های جدیدی را اعمال میکنم اما درباره‌ی شان چیزی نمینویسم. مثلا چندماهی هست که به اچ تی تی پی اس مهاجرت کرده‌ام یا تغییر شرکت هاستینگ یا امتحان کردن لینک دونی و گاها تغییراتی جزئی در یوآی و یو ایکس و اضافه کردن دسته بندی‌های جدید. اما حالا که سفره پهن است این یکی تغییر را میخواهم بگویم. از آنجا که پست ها به مرور مفصلتر میشوند و نوشتنشان زمان بیشتری میبرد، در ساید بار (یا اگر با موبایل می‌آیید پایین تر از پست ها) یک ویجت میگذارم که میگوید برای پست بعد روی چه چیزی کار میکنم، تا آن عزیزانی که لطف دارند و هرروز اینجا را چک میکنند زیرلبشان به تنبلی من بابت بروز نشدن، فحش ندهند.

هشت: کم کم دارد دستم می‌آید که چطور باید بنویسم. البته فرایند فیدبک‌ها میتواند مسیرشکل‌گیری اثررا تا حدی از کنترل خالق خارج کند. اما نتیجه این که ظاهرا به لانگ فرم جورنالیسم علاقه دارم. در زبان فارسی لانگ فرم را ما بیشتر در مجلات و روزنامه ها تجربه کردیم و کمتر تجربه‌ی اینترنتی از آن داشته‌ایم. لانگ فرم اینترنتی نمیتواند مثل لانگ فرم مجلات باشد. یعنی آنجا اطناب و طول دادن برای گرم کردن مخاطب و پرکردن صفحات طبیعی بود اما در اینجا مخاطب کمتر حوصله دارد و من هم سعی‌م همیشه این بوده است که طول دادن بی دلیل نداشته باشم و یادم نمی‌آید جایی بوده باشد که بگویم بگذار این یک بند را بنویسم که عریضه خالی نباشد. درواقع سعی میکنم در عین این که مطلب طولانی میشود، آن را خلاصه نگه دارم. به هر حال آزمون و خطاست و فیدبک شما در راستای این که بفهمم چه میکنم موثر است.

 

نهم و آخر: سر پست قبل اختلاف نظرهایی بوجود آمد چه در گوشه کنار توییتر چه در کامنت‌ها. حقیقت این است که من هرچه که مینویسم، قطعا و قطعا آن را تجربه کرده‌ام. به قول نسیم طالب پای خودم در بازی‌ام گیر است. اگر میگویم تنبلی را میشود با تکنیک پومودورو حل کرد خودم یکسال زمان پایش گذاشته‌ام. اگر میگویم در بیست ساعت میشود هرچیزی را یادگرفت خودم آن را امتحان کرده‌ام. اگر میگویم میشود ساختار مغز را تغییر داد، دارم از تجربه‌ی خودم هم میگویم. اگر در پست بعد در مورد یادگیری زبان  مینویسم، خودم روشم را امتحان کرده‌ام.

حقیقت این که من محقق و دانشمند نیستم، به دنبال ریسرچ و پیپر پشت نان فیکشن‌ها نمیروم. من رفیق تجربه‌ام. آن هم تجربه‌ی خودم. کتاب میخوانم اگر منطبق با تجربه‌ام بود، سعی میکنم داستانش را تعریف کنم. کسی نمیتواند با تجربه‌ی یک نفر مخالف باشد. معنا ندارد. چرا که دارم داستان خودم را تعریف میکنم. نصیحت کار احمقانه‌ایست و اگر گاهی نوشته‌ها حالت این کار را بکنید از این روش استفاده کنید، پیدا میکند، بخاطر محدودیت‌های زبان است. در بهترین حالت  دارم داستان یک تجربه را تعریف میکنم. میتوان از آن استفاده کرد، میتوان نه. حتا در متن‌های انتزاعی‌تر هم عمیقا نگاه میکنم ایا با تجربه‌ی خودم سازگاری دارد؟ اگر میگویم میلیونر شدن تاثیر چندانی در شادی ندارد، خودم سعی کرده‌ام بدون پول شاد باشم. اگر میگویم که نسیم طالب میگوید دنیا حاصل قوهای سیاه است، دو برابر مدت زمان خواندن کتاب، جهان و گذشته‌ام را مشاهده کرده‌ام تا مصادیقش را پیدا کنم و جایی در تجربه‌ام برایش پیدا کنم.بازهم میگویم در بهترین حالت‌، درحال تعریف  داستان هستم. قصه میگویم. هر چیزی که از این به بعد هم بنویسم شامل این قانون خواهدبود. کسی نمیتواند با داستان و تجربه‌ی زندگی آدم‌ها مخالف باشد. نهایت میشود گفت: این یکی بدرد من میخورد یا نمیخورد. سخت نگیرید.