روزنوشته‌های یک توسعه‌دهنده



برچسب‌ها:

دیدگاه‌ها

  1. فواد انصاری می‌گه:

    نوشته ی جالبی بود صدرا ممنونم. همانطور که گفتی اگر برای فرار از رابطه جنسی و برای فرار از کار کردن و زحمت کشیدن حرف شوپنهاور را در جیبمان بگذاریم خطرناک است. خطرش به این خاطر است که همیشه خود را توجیه میکنیم که بله چون محمدرضا شعبانعلی خودمان و شوپنهاور و …. این را گفتند پس من سند و مدرک محکمی برای لذت نبردن از زندگی برای تنبلی و برای فحش دادن به دیگران و برای بی اعتنایی به زنانی که من بی اعتنا بودند! دارم. از شوپنهاور کی دو کتاب خوانده ام ولی به نظرم و به نقل از ویکی پدیا مشهورترین کتابش “جهانی همچون اراده و تصور است” نه “در باب حکمت زندگی” . البته من هیچکدام را نخوانده ام ولی شوپنهاور چیزهای خوبی هم گفته که میشه از یادش گرفت به شخصه عادتم اینه که افکار متضاد از افراد مختلف را بخوانم و مطالبی که مفید است و به دردم میخورد از آن بردارم و از آن استفاده کنم بالاخره فکر نکنم کسی رو بشه پیدا کرد که همه ی حرفهاش خوب و منطقی باشه و کاملا نسبی است. از بین فیلسوفان کسی که نظراتش رو مشوق زندگی و تلاش میدانم آلبر کامو است .

    1. sadra می‌گه:

      ممنون فواد جان. کتابی که اورا به شهرت رساند باید مینوشتم که تصحیح میکنم.
      صد در صد طرفدار افکار متضاد هستم این مقاله‌هم حاصل کنش و واکنش از همان افکار است. گاها حتا پای صحبت دوستان ارزشی هم مینشینم و چیزی هم نمیگویم. تمرین بالابردن درجه‌ی صبر:) ولی بیشتر وقتی خواستم این رو بنویسم که با خوندن ریویووهای اینور اونور حس کردم همه سرتاپا خوششون اومده از چیزهایی که در کتاب گفته شده. ممنون.

  2. یحیی می‌گه:

    اول از همه بگم که منم با نظریات شوپنهاور در مورد زنان؛ تقریبا بطور کامل مخالف‌ام.
    در مورد کتاب‌هایی مثل تسلی بخش‌های فلسفی و درمان شوپنهاور ( که هنوز نخوندمش) و یا کتابهای دیگری از این دست، که انگار سعی در گفتن و فهماندن حرف دیگران به ما دارند؛ باید بگم که معمولا باعث کج‌فهمی و به خطا بردن مخاطب میشن و نه تنها مولف اصلی رو نمیشناسونن، بلکه شناختنش در آینده رو هم با مشکل مواجه میکنن؛ چیزی شبیه بوجود آوردن استروتایپ‌هایی برای خواننده.
    هرچند بطور کلی نقد٬ مقدمه و یا تفسیری بر آثار دیگران رو منطقی و گاها لازم میدونم، ولی بشرط اینکه مخاطب اول از همه با اثر اصلی مواجه بشه و بعد نظرات شخصی دیگران رو بخونه تا با زاویه‌ی دید دیگران هم آشنا بشه.
    و اما در مورد خود شوپنهاور:
    اینکه دیدگاه‌ها و نظرات افراد، ناشی از شرایط زندگی٬ خوشی‌ها و ناراحتی‌هاشون باشه که مسلمه! کجای این مسئله برات قابل درک نیست؟! یا مثلا فکر میکنی کسی که الان توی صحرای آفریقا داره از سؤ تغذیه رنج میبره همین نظر رو در مورد شوپنهاور داشته باشه و رنج رو مسلم ندونه؟!
    مثالی که از نیچه زدی خودش جوابه؛ نیچه با توجه به محیط و تجربیاتش در دنیای واقعی: در برهه‌ای موافق و بعد مخالف شوپنهاور بوده! و حالا کی میتونه بگه کِی حق با نیچه بوده؟ یا اصلا هیچ وقت بوده یا نبوده؟
    بنظر من اولین قدم برای درک و لذت‌بردن از هر اثر فرهنگی-هنری: فهمیدن ادبیات اون اثر هست و بعد هم قبول دنیای اثر. مثالِ بی‌ربطی هست: ولی اگر‌ تو با دید منطقی و قبول قوانین فیزیک بشینی به دیدن تام‌وجری یا هری‌پاتر، میتونی بفهمیشون، یا لذت ببری؟ (روی بی‌ربط بودن تاکید میکنم صدرا 😀)
    نارسیسم رو هم کلا نمیفهمم؛ یاد کسایی افتادم که به «سلام بمبعی» میگفتن فتیشیسم!!!
    کاش با جملاتی از متن کتاب اینها رو روشن‌ میکردی.
    در نهایت بگم که چندان شیفته‌ی دنیای شوپنهاور نیستم و سبک زندگی‌اش را تقریبا نمی‌پسندم. افکارش را در برهه‌های چرا؛ آن هم با قبول دنیایش.
    و اینکه نگاه تو: مقام شوپنهاور را در نظرم اندکی تقلیل داد؛ موفق بودی نویسنده!

    1. sadra می‌گه:

      دقیقا بحث من هم همینه. بحث سر درست و غلط نیست، بحث سر مفید و غیر مفیده.نیچه در برهه‌ای انتخاب میکنه که به قول خودش در جوانی پیر باشه و بعد در برهه‌ای متوجه میشه اینکار افسرده کننده‌ست و لذت کمتری بوجود میاره. صد در صد من بحث چی حقیقته چی نیست و چی درسته چی نیست؟ ندارم. تو متن نگفتم ولی بحث من دقیقا بحث فایده‌ست و این که چقدر به نظر من و نیچه:) تعالیم شوپنهاور از فایده بدوره. یه سر تا علم روانشناسی رضایت و غیره بری که میری، حرفهای شوپنهاور خنده‌دار میشه، با منطق شوپنهاور چون کد زنی یادگرفتنش سخته باید بیخیالش شد و از شعور درونی بالای خود تغذیه کرد. حالا کار نداریم که از مرحله‌ی سختش بگذری دنیا چقدر خوشگل میشه، چقدر وضع زندگیت بهتر میشه و میتونی دنیا رو بهتر کنی. به نظرم خیلی از حرف‌هاش نیاز به بحث نداره اصلا چون میدونم تو خودت هم مخالفشی، مخالف هم نباشی صد و هشتاد درجه مخالف اون عمل میکنی، ولی بازم حضوری میشه خط به خط بررسی کرد:)
      اون کتاب ها هم باور کن بیشتر طرفدار شوپنهاور بودن و من فقط زندگی‌نامه‌ش رو قرض گرفتم و گفتم ریشه‌ی این حرفها اینجاست جدی نگیرید.
      درباره‌ی هری پاتر مثال خوبی هم هست. چرا هری پاتر رو تحمل میکنیم ولی چاخان فیلم هندی رو نه؟‌ این کتاب رمان که نبود من دارم سر منطق کتاب بحث میکنم. و بله نظام معناییش رو نتونستم قبول کنم چون خیلی خیلی خیلی از من دور بود. خودت میدونی منم ساده‌زیستم، مطالعه میکنم به مفاهیم انتزاعی علاقه دارم و بزرگترین لذتم خوندن نوشتنه و دنبال چیزی که تجملات میگیم نیستم اما عملگرام با سختی‌ها مشکلی ندارم، از آدمها بدم نمیاد و فکر نمیکنم آسمون باز شده من افتادم پایین. برای قبول دنیای شوپنهاور باید همه‌ی اون بعد از اما ها رو قبول میکردم:) نکردم:). قبول دنیا به این معنی نیست که مثلا نبرد من هیتلر رو بخونی بعد بری همه یهودی‌ها رو بکشی:) قبول دنیا تا اونجا که کمکت کنه به ته کتاب برسی:) یا مثلا خونسردیت رو وقت صحبت با یه ارزشی حفظ کنی و بفهمی از دید خودش داره میگه، نه که کلا منطقت رو غلاف کنی.
      علی ای حال آخر این بحث مثل همون ویدیو شهاب حسینیه که فرستادی:)) حضوری بهتر میشه حرف زد در موردش.

  3. مهشید می‌گه:

    سلام ممنون از مطلبتون، خوشحال شدم که درباره فلسفه نوشتید. من خیلی علاقمند به فلسفه هستم ولی مطالعاتم محدود بوده اگه چیز بی ربطی نوشتم به حساب بی اطلاعیم بذارید:)
    خیلی با این کتاب و فلسفه شوپنهاور ارتباط برقرار می کنم و می پذیرم که تاثیر زندگی و شخصیت خودش در فلسفه ش مشهوده. هر چه از فلسفه کهن به زمان حال میایم مباحث از الهی بودن و اخلاق و خوب و بد و به نوعی مباحث قطعی تر به سمت مباحث وجودی انسان و شخصیتش می پردازه که برای شوپنهاور هم همینطوره.
    فکر می کنم این نوع فلسفه برای کسایی که دارای تیپ شخصیتی درونگرا، متفکر یا هنرمند هستند الهام بخش و به قول شما مفیده ولی نه همه. شاید هم روانشناسی مثبت نگر امروزه خیلیا رو خسته کرده و چندان هم مفید نبوده یا از واقع گرایی به دور بوده که گرایش مردمی به سمت این نوع فلسفه رفته.
    مطلبی که در کتاب خیلی نظر من رو جلب کرد، بی حوصلگی بود. اینکه انسان بعد از اجتناب از رنج کسب مایحتاج زندگی و رسیدن به رفاه نسبی دچار بی حوصلگی میشه و بعد از اون یا باید دنبال کارهایی که به قول شوپنهاور محرک اراده هستند بره یعنی انگیزه های کوچک یا بازی هایی مثل قمار و … یا باید استعداد خودش رو پیدا کنه و دنیای ذهنیش رو بارور کنه.
    به عبارتی اگر شما در رفاهی هستید که برای گذران زندگی نیاز به رنج چندانی ندارید یا باید به دنبال خوشگذرانی و کسب هر چه بیشتر ثروت و روابط و تیپ و قیافه و … باشید تا از بی حوصلگی نجات پیدا کنید یا اینکه استعدادتون رو در جهت پرورش دنیای ذهنی خودتون به کار بگیرید مثلا برنامه نویسی برای شما.
    در نهایت شوپنهاور فراغت رو ثمره زندگی میدونه که فرصتیه که فرد خودش رو و ذهنیتش رو رشد بده و اگه اندیشمند و هنرمند نباشه و ذهن خودش رو درگیر کشف استعدادها نکنه، فراغت از همه چیز بدتر و باعث بی حوصلگی میشه.
    مبحث دیگه هم در کتاب که برام جالب بود و یاد استاد شعبانعلی افتادم اتفاقا، درباره شناخت بود یعنی اگر در آگاهی انسان، خواستن بر شناختن غلبه کنه ابتذال به وجود میاد. در این صورت اگه انگیزه و هدفی نباشه فرد سراغ شناخت و یادگیری نمیره و به قول شوپنهاور اراده برش غالبه و رشد ذهنی نداره. کسی که بدون نیاز به انگیزه بتونه به دنبال کسب شناخت از دنیا باشه رشد میکنه.
    من این کتاب رو بیشتر توصیف و تشریح می بینم از درک نویسنده از زندگی که خیلی قسمتهاش هم به دنیای من نزدیکه ولی کتابی نیست که استدلال محکمی ارائه بده، نمیدونم درباره سبک زندگی اصلا میشه استدلالی داشت یا نه ولی فکر نمیکنم شوپنهاور هم فکر می کرده که داره بهترین زندگی رو برای کسی اثبات می کنه.
    این کتاب برای من مشوق تنبلی نبود؛ بیشتر مشوق شناخت خود و جدا شدن از شاخص های ارزیابی موفقیت رایج بود. الان می تونم بگم درباره معماری میخونم تا بدونم و بشناسم که چه تکاملی بر سکونتگاه های انسانی گذشته نه اینکه بتونم فلان ساختمان رو طراحی کنم و موفق به چشم بیام:)

    1. sadra می‌گه:

      ممنون مهشید خانم.
      یک مشکل من با شوپنهاور همین توجه بیش از حد به ذهن و دنیای ذهنی هست. اول بگم که من خودم یه آدم فوق‌العاده درونگرا بودم و هستم و اگر ویژگی برونگرایانه‌ای درونم دیده میشه به سختی کسب شده. اما همین من میگم اعتبار دنیای ذهن اونقدر نیست که شوپنهاور تاکید و مقدسش میکنه. اعتبار دنیای واقعی حرف زدن با آدم ها تجارب کار کردن و همه همه برای من معنای واقعی زندگی هستند در کنار اندیشیدن ها و به درون نگریستن‌ها. یک عملگرا چندین گام جلوتر از یک فیلسوف انتزاعیه. این‌ها رو فقط من نمیگم. امروز به جایی رسیدیم که میگیم آیا دیگه اصلا به فلسفه نیاز داریم؟ خود نیچه اِن سال قبل میگه اکثر فلاسفه بی خاصیت بوده‌اند. من انقدر اکستریم نیستم در این باره اما قطعا نگاه شوپنهاور در مورد اصالت دنیای درون نامعتبر میدونم.
      کتاب شوپنهاور مثل یه سالاد باره:) اکثر کسانی که میگن از کتاب خوششون اومده رفتن سمت ژله و بستنی‌ها اما حرف من در مورد اینه که ظرف‌های بار رو کسی نشسته:)) ضمنا از حرف‌های آقای شوپنهاور میشه فهمید که معماری و برنامه نویسی تلاش مذبوحانه‌ی عوامانه‌ی ماست، برای رسیدن به سرخوشی و جاه و مقام و پول و غیره :)‌
      صد البته که میشه برداشت خوب کرد از کتاب اما بیشتر در مورد ظرفش حرف میزنم.
      از کامنتتون به دلایل متعدد خوشحال شدم، ممنون:)

      1. مهشید می‌گه:

        سلام دوباره. ممنونم از جوابتون اگه ادامه میدم بر حسب علاقه به بحث فلسفیه نه اینکه به قصد مخالفت باشه.
        به نظر من چه به فلسفه نیاز ملموسی باشه و چه نباشه، ریشه در تفکر انسان داره. برادر کوچک من که الان ۱۶ سالشه چند ساله سوالات فلسفی درباره وجود خدا و خلق دنیا می پرسه که من هیچ جوابی ندارم و صرفا براش یه فلسفه ای میبافم. اندیشیدن در ذهن ما وجود داره و برای بعضیا جدی تره.
        صحبت با دیگران، کار کردن و تعامل واقعا ارزشمنده. اخلاق، سازش و همیاری اینطوری شکل می گیره اما اندیشیدنی ایجاد نمی کنه. کسی که دنیای ذهنی غنی ای ساخته میتونه با تعامل با دیگران سودی براشون ایجاد کنه.
        در قرآن هم اگر نخواهیم به بعد الهی بودن آن نگاه کنیم و به عنوان یک کتاب مطالعه کنیم، تکیه اصلی به اینه که مردم به بالاتر از روزمرگی خودشون فکر نمی کنند، عاقبت کارهای گذشتگان را نگاه نمی کنند، به معجزات آفرینش بی توجهند و چون کبک سرشون در کار و تعاملاتشونه.
        شوپنهاور پرورش دنیای ذهنی رو بالاترین لذت ها و پایدارترین در طول عمر انسان میدونه. دکتر حسابی یا امام خمینی که معاصر ما به حساب می آیند و کارهای بزرگی هم تونستند بکنند؛ در هنگام بیماری و رو به مرگ، احساس ضعف و خلا نکردند چون علمشون همراهشون بود و چون برای خودشون می آموختند تا لحظه مرگ هم می تونستند علم آموزی کنند.
        تاریخ معماری تاریخ شکلگیری تمدن انسانی رو بازگو می کنه و علوم کامپیوتر خلق یک موجود جدید از انسان؛ مسلما اینها و نظایرشون در حیطه پرورش دنیای ذهنی قرار می گیره خصوصا اگه کسی نگاه عمیقی داشته باشه. هنر و جستجوی طبیعت رو شوپنهاور از راههای پرورش ذهنی میدونه.
        در آخر هم باز به قول استاد شعبانعلی باید ساعت ها کتاب خوند تا یه جمله پیدا بشه که به درد اون لحظه ما بخوره. فعلا با شوپنهاور این اتفاق برای من افتاده، هنوز باید از نیچه بیشتر بخونم تا بتونم نظر بدم.
        این رو هم اضافه کنم که من در خوندن فلسفه سعی میکنم مطلب رو بگیرم و پوسته کلمات و ادبیات نویسنده رو بذارم کنار چون وسیله ای بودند برای انتقال فکر. از نظر من هم نوع بیان شوپنهاور تعریفی نداره، در مواقعی پرکنایه و آزار دهنده میشه ولی مفاهیم خوبی درونش داره. حتی با وجود تفکرات عجیب و غریب درباره زنان که به نظر از تحلیل و منطقی برنمیاد؛ متافیزیک عشق به عنوان یک نگاه، ارزش خوندن و تفکر رو داره.

        1. sadra می‌گه:

          ممنون:) این که از بخش‌هایی لذت برده باشید و به کمکتون بیاد، طبعا خارج از دایره‌ی حرفیه که من دارم میزنم:) تو پست های قبلی هم گفتم اون بحث خیلی خیلی شخصیه:) و مثلا ممکنه کسی از فیلم دهنمکی چیزی که میخواد رو بگیره و طبعا به منتقد سینما هیچ ربطی نداره این موضوع.اگر شوپنهاور به شما کمک کرده هم همین به من ربطی نداره:) و عقلا، شرعا عرفا آزادید ازش لذت ببرید. من یه لایه بالاتر در مورد کلیت و سبک حرف های شوپنهاور حرف میزنم.

          مثلا این رو قبل همین کامنت خوندم. شوپنهاور در مورد عشق یه نظریه میده. میگه ازدواج اینطوریه که مردان و زنان به به دنبال این میرن که کاستی هاشون رو جبران کنند، مثلا زن زیبا اما خنگ دنبال مرد باهوش میگرده و مرد زشت باهوش دنبال زن زیبا میگرده.
          خب این به فلسفه هیچ ربطی نداره به نظر من. متد علمی باید بررسیش کنه، در همین مورد این مقاله از ترجمان رو میتونید بخونید:
          http://tarjomaan.com/vdci.pavct1a5rbc2t.html
          بندگان خدا بعد از چه مقدار آزمایش میان میگن که آخر هم ما سازکار انتخاب جفت رو نمیدونیم. خب من روش اقای شوپنهاور رو نمیپسندم:)
          حرف زیاده مهشید خانم اما محدودیت‌های نوشتاری نمیذاره. الان که این کامنت رو مینویسم خبر رسید که آقای احمدی نژاد برای انتخابات ریاست جمهوری ثبت نام کرده:)‌ فعلا دست به دست هم دهیم به مهر، جلوی آباد شدن کشور رو بگیریم بعدا ایشاا… زیر سقف آسمون بتونیم درباره‌ی فلسفه صحبت کنیم.

          1. مهشید می‌گه:

            مرسی از جوابتون. چه خبر بدی رسیده:)
            درست میگید که بیان خیلی موضوعات نیاز به مطالعات زیاد علمی و آزمایشی داره و خیلی از فیلسوف ها درباره ش همینطور صحبت کردند‌‌. من به عنوان یک نگاه که به ذهن امکان بررسی بده فلسفه رو دوست دارم. ممکنه این سوال توی ذهنم باشه که اساس عشق بین زن و مرد چیه ؟ خودم یه نظریه داشته باشم دوست دارم برای غنای ذهنم نظرات کسای دیگه رو به این موضوعات بدونم‌. اگه بخوام منتشر نتایج علمی باشم که سالها طول میکشه و معمولا در این مسائل ضد و نقیض هم پیش میاد.
            تشکر بسیار که این بحث رو مطرح کردید و با حوصله هم جواب دارید. موفق باشید.

  4. ۱ می‌گه:

    بهترین قسمت این مقاله قسمتی بود که به مقالات این وبلاگ لغت چرندیات رو اطلاق کردید

    1. sadra می‌گه:

      ممنون. نظرتون خیلی مستدل و معتبر(با نشان از دل جرات بسیار در استفاده از نام واقعی) و با استدلال‌های متعدد و قدرتمند مطرح شد که خیلی تاثیرگذار بود.

  5. محسن می‌گه:

    سلام. خوشحالم از اینکه هنوز کسانی به سن شما پیدا میشن که کتابهای کلاسیک بخونن. اما رویکرد شما به شوپنهاور خیلی ساده انگارانه است. نگاه ایشون به جهان خیلی شبیه بوداست و بسیار هم عمیقه. به این جمله توجه کن ” انسان آونگی ست میان خستگی و بی حوصلگی ” و یا ” آدمی باید میان تنهایی و فرومایگی یکی را برگزیند” ببین این جملات چقدر عمیق هستند و الان هم کاملا صدق میکنن. نکته دوم نگاه نیچه به جهانه. اون از ابتدا شیفته شوپنهاور بود اما با نوشتن “زایش تراژدی” کم کم حال و هوای خودش رو پیدا کرد. البته عشق اون به سالومه باعث شد که به سمت دیونیزوس، خدای عیش و عشرت بره. خب گفتی که شوپنهاور گوشه نشین بوده. این درسته چون بوداوار زیستن رو دوست داشته و هنر رو تنها راه حل موقتی برای زندگی بهتر می دونسته و برای راه حل بهتر، کندن از این جهان رو بیشتر می پسندیده. شاید چون سن من هم داره میره بالا بیشتر حرفهای شوپنهاور رو می فهمم.

    1. sadra می‌گه:

      ممنون. محسن عزیز من حقیقتا این چند روز اینقدر که سر این نوشته بحث کردم احساس خستگی میکنم:)‌ در تلگرام مخصوصا. پس ایرادهای وارده را میذاریم در پوشه‌ی تمدن و هم‌زیستی آرا. اما مهم‌تر از این نوشته در جریان این چندروز کمی خوشحال شدم. از این که در زمان نوشتن حتا انتظار یک کامنت رو هم نداشتم اما بعد از نوشتن چه خصوصی چه عمومی بازخورد‌های زیادتر از حد انتظارم گرفتم که نشون میده مخاطبی که میاد اینجا، به این‌چیزا اهمیت میده که خب بسی خوشحال کننده ست برای من. نکته‌ی دیگه هم این که اگر نظر مخالف تو این زمینه‌ها وجود نداشته باشه کجا میشه گفتگو کرد پس؟ همین که بشه با این مباحث تمرین گفتگو کنیم هم خودش کلیه.
      اگر زنده بودم امیدوارم بتونیم در مورد این مباحث رو در رو صحبت کنیم:) باز هم ممنون.

  6. علی محمد می‌گه:

    من کتاب هنر همیشه بر حق بودن رو خونده بودم. خوشبختانه اون کتاب این جور دیدگاهی رو ازشوپنهاور نشون نمیده وکتاب خوبیه ولی در کل با توضیحاتی که دادین موافقم.

  7. محسن می‌گه:

    جالبه که من هم تقریبا با همین مسیری که گفتی با شوپنهاور آشنا شدم. مسئله ای که ذهن من رو درگیر کرده انطباق نگاه شوپنهاور با مثلا نگاه یکی مثل ایلان ماسکه. دوست داشتم نظرت رو در این باره بدونم.

    1. sadra می‌گه:

      سلام محسن جان
      بابت تاخیر در پاسخ عذر میخوام، گرفتار بودم این هفته
      شوپنهاور و ایلان ماسک؟ هوومممم بذار فکر کنم
      یکم خیلی بی ربط هستند به هم اما خب یک ایده خوب در این باره شنیدم قبلا، اینبار هم میگم شاید کمک کرد:
      میگن ما با فلسفه میخواستیم بر کمبود دانشمون فائق بیایم و با قدرت ذهن رازها رو باز گشایی کنیم. با پیشرفت هم زمان مهندسی و علم تقریبا برای همه چیز هایی که قابل پاسخ داده شدن هستند، یا پاسخی پیدا کردیم یا در جستجوی پاسخیم و پاسخ هامون هم روزبروز بهتر میشن و خیلی زود این دیدگاه رادیکال پیش میاد که آیادیگه اصلا به چیزی به اسم فلسفه و فیلسوف ها نیاز داریم؟ دیدگاه من نیست اما سوال خوبیه. فیلسوف عصر جدید سوال براش پیش میاد که آیا ما تو یه دنیای شبیه سازی شده ایم؟
      نمیسپره به ذهنش. سعی میکنه یه دنیای دیگه رو شبیه سازی کنه و بفهمه آیا چنین چیزی ممکنه یا نه؟ آیا در مریخ حیات وجود داره؟ بهش فکر کنم یا بریم مریخ؟ فیلسوف عصر جدید میگه راکت بساز بریم مریخ.
      پس هرچیزی که جواب داشته باشه رو میریم دنبال پیدا کردنش و الان هم خیلی از موضوعاتی که فیلسوف ها بهش میپردازند از دسترس علم خارجه و خیلی از اوقات فایده عملگرایانه ندارند.
      میگم این دیدگاه رادیکالیه و من خودم هم بهش معتقد نیستم اما از یه جهاتی شاید بشه گفت ایلان ماسک فیلسوف عصر جدیده.

  8. Siamak می‌گه:

    در باب رنج بردن:

    از دیدگاه اگزیستانسیالیستی، زندگی رنج کشیدن است، و زنده ماندن، یافتن معنایی در رنج.

    .To live is to suffer, to survive is to find some meaning in the suffering

    همه ما در زندگی مطالبی را میخوانیم یا چیزهایی میشنویم که به نحوی این مفهوم را به ما می رساند؛ مانند “نابرده رنج، گنج میسر نمی شود” و غیره.

    اما در عمق این دیدگاه اگزیستانسیالیستی مفهومی بس عمیق و ریشه دار نهفته است. زندگی جدا از رنج نیست، هر لحظه زندگی توام با رنج است، و اگر باور کنیم که این رنج تنها نمود بیرونی دارد راه به خطا رفته ایم. رنج می تواند در درجه بالاترش به صورت درونی و ذهنی باشد. اما چاره چیست؟ چکار کنیم؟ اینجاست که انسانهایی مثل ویکتور فرانکل چراغ راه ما می شوند و به ما یادآور می شوند که حتی در رنج و حتی در مرگ هم میتوان معنایی یافت؛ چنانکه خودش هم تجربه کرده. و این معنای زندگی هر شخص است که وی را به مرحله ای می رساند که شخص لیاقت رنج هایش را داشته باشد. داستایوفسکی میگفت: میترسم که شایستگی رنج هایم را نداشته باشم.

    اما معنا و رنج برای انسان ها چه مفهومی دارد؟

    رنج و معنا برای هر انسانی معنی متفاوتی دارد. ممکن است برای کسی دور ماندن از معشوق رنج باشد و وصال وی معنا ی زندگیش باشد و فرد در وصال احساس پر بودن بکند و معنای زندگیش را لمس کند. برای یک ورزشکار رتبه اول المپیک، برای یک پزشک انجام موفقیت امیز یک عمل جراحی، برای یک نویسنده کامل کردن کتابش و برای یک هنرمند خلق یک اثر ماندگار میتواند به زندگیش معنا ببخشد.

    پس رنج و معنا مختص هر شخص انسان است. هر شخص باید با رنج های زندگیش رو در رو شود و به دنبال معنای زندگیش باشد و حتی میتواند این معنا را خلق کند!

    اگر افسردگی بهایی است که باید برای خودشناسی بپردازم، بگذار چنین باشد؛ من برای پرداخت آن به اندازه کافی ثروتمند هستم! “نیچه”

  9. بهنام می‌گه:

    سلام، ممنون بابت مطلبی که گذاشتین. من تا اواسط کتاب رو خوندم و در حال ادامه دادن هستم. من به شخصه وقتی مطلبی رو میخونم از هر جنسی که میخاد باشه فرقی نداره، سعی میکنم ارزیابی با توجه به تجربه های شخصی از مطالب نویسنده داشته باشم. خب مسلما بعضی از مطالب کتاب شاید به مذاق خیلی ها و از جمله من خوش نیاد ولی قطعا باید گفت خیلی از مطالب کتاب نشون دهنده عمق نگاه شوپنهاور به مسائل درونی انسانهاست. و خود همین موضوع فارق از اینکه من از مطلب خوشم بیاد یا نیاد من رو به وجد میاره.
    من بر خلاف شما پیشنهاد میکنم این کتاب خونده بشه البته نه به عنوان کتاب آسمانی! بلکه به عنوان کتابی که میشه از توش درس های زیادی گرفت و لآقل عمق نگاه به مسائل زندگی رو برای انسان افزایش میده.

    سپاس

  10. آرمین می‌گه:

    سلام
    نکته نخست: اینکه “در باب حکمت زندگی” بخشی از کتاب مفصل شوپنهاور به نام “متعلقات و ملحقات” است و نه یک کتاب مستقل
    برای آشنایی با فلسفه از خود فلسفه آغاز میکنند نه از زندگی نامه که هیچ دخلی به آرای فلسفی نداره ؛ قطعا این نگاه متضمن مغالطه روانشناسی گرایی است.
    شما حتما مقدمه شوپنهاور را به دقت در ابتدای اون کتاب نخوندید چون صریحا اعلام میکنه که” فلسفه سعادت بر خطایی بنا شده و در اینجا من به ناچار از مواضع متافیزیکی-اخلاقی خود به زیر آمده ام و این امر با اشتباهات تجربی آن نیز همراه است” برای فهم همین مطلب باید به کتب “ریشه چهارگان اصل دلیل کافی” و “جهان همچون اراده و تصور ” مراجعه کنید تا از سطحی نگری های اینجا اجتناب شود ؛ بعد از مطالعه اینها حتما سخنان بیشتری برای ارائه خواهید داشت
    نکته دوم: در خصوص نیچه بگویم که او در فلسفه و به طور اخص حوزه اخلاق یکسره موضعی سلبی داشت و هیچ معرفت شناسی و هستی شناسی جدیدی پدید نیاورد و تنها نقد هایش در بعضی حوزه ها میتواند مورد استفاده قرار بگیرد و دیگر هیچ . مفهوم “اراده” هم در گزین گویی هایش به کار رفته مستقیما از شوپنهاور گرفته بود آن هم به معنایی به شدت محدود تک بعدی.
    نکته سوم : در خصوص زنان هم او واقع گرایانه نظر میدهد نه مانند نیچه رومانتیک , او مردان را در اموری خاص به مشورت با زنان ترغیب میکند اما میگوید که آن ها در فلسفه و هنر استعداد حقیقی ندارند که حقایق هم چنین میگویند . شاید هم افلاطون یا داستایوفسکی زن بوده اند و ما بی خبر
    امیدوارم دوستان با مطالعه جدی آثار فلسفی که در باب حکمت زندگی قطعا نیست از این قضاوت های عجولانه و رومانتیک پرهیز کنند

    1. sadra می‌گه:

      من در مورد کتاب حرف زدم و آنچه که در اون آمده نه فلسفه یا فلسفه شوپنهاور.
      نکته‌ی سوم هم عمق جهان بینی تون رو در مقابل جهان بینی سطحی نگر من نشون میده و من رو از هرگونه ادامه بحث باز میداره.
      بااحترام.

  11. بهروز می‌گه:

    من نظرات شما رو چنین نقد میکنم توجه بفرمایید که اغلب فلاسفه جهان اشخاص غیر عادی و مریض احوالی بوده اند یا دست کم رفتارهای خاص و عجیبی داشته اند یا نه نرمال بوده و تفاوت بین نظرگاهشان با سبک زندگی واقعیشان ۸۰ درصد شاید تفاوت داشته مثلا فیلسوف ضد سرمایه داری که منبع درامدش از سود پولی بوده که از بانکها میگرفته و غیرو یا فیلسوفی که رحم و انصاف را محکوم و ضعف میدانسته و خود اینکار را میکرده دوستان فلاسفه اشخاصی دارای سطح فکر بالا و متفکر هستند که هر یک بنابرزمانه خود و شرایط روحی جسمی و ناکامی و موفقیت های خاص خود و تربیت هایی مخصوص خود دارای افکار خاصی میشوند و چون متفکر هستند نتیجه ان مسایل را بطور نوشته و مقاله و کتاب منتشر میکنند در واقع فلاسفه همان انسانهای معمولی ولی با سطح فکر قویتر هستند که توانسته اند بگویند به چه چیزهایی فکر میکرده اند و اغلب متضاد و سرخورده و دارای مشکلاتی بوده اند ما در هنر هم داریم این معضلات را نقاشان موسیقی دان های شهیر همه و همه چنین مسیری داشته اند هرگز انتظار نظریات متکامل و صحیح از اینها بخصوص تاکید میکنم از فلاسفه نداشته باشید شاید گمراه ترین افراد روی زمین فلاسفه هستند چون تنها به نیروی تفکر خودشان تکیه کردند که خودخواهی و خود شیفتگی میاورد ولی علم ما انسانها بسیار کم هست واقعیت اینست ما نادان به دنیا میاییم و در طول زمان زندگیمان اسیب های بسیاری میخوریم و انواع عقده های روحی در همه ما بدون استثنا شکل میگیرد که در حرف و رفتارمان بازخورد میابند ما انسانهایی هستیم ذاتا نادان مغرور و عجول اگر اینها را قبول کنید امثال ش.پنهاور و هگل و گوته و کانت را درک میکنید متفکرانی نادان که بعضی ادعای دانایی داشتند و بعض دیگر خیر حقیقت اینست در تایید حرفم اشاره کنم خیلی فلاسفه بزرگ به حدی کم شعور بوده اند که وجود خدا را منکر بوده اند طبق گفته خداوند اگر خداپرست باشید البته این دست افراد نادان ترین مردم روی زمین هستند ولی جالبه کتاب و سیستم فکری و خیلی پیرو و شیفته هم دارند بله جهان ما جهان نادانان هستند و غلبه ظلم و نادانی کاملا در روسای جمهور هر کشوری و سیستم های قضایی و قانونی اغلب کشورها پیداست
    نکته دیگر دباره نقد شوپنهاور عزیز درباره زنان است دوستان زنان در تاریخ انسان و تمدن بعنوان فرزند اور شناخته میشده اند سده ها و سالیان دراز بدلیل بارداری و نقش حامی نگهدار و تغذیه کننده داشته اند و رشد اجتماعی نکرده اند والا زن و مرد از نظر ساختار فیزیکی و خلقت برابر هستن نه در دیه و سهم ارث و مسایل حقوقی و جزایی که جداگانه و نامربوط است بلکه در شعور و فهم و قدرت حتی جسمی و تشخیصی یکسان با مرد هستند ولی موقعیت حقوقی متفاوتی با مردان دارند و نقش مجزایی نسبت به مرد دارندو متفاوت ولی این دیدگاه به زن باعث شده در مناسبات اجتماعی شرکت نکرده و نادان و کودک صفت بنظر بیایند مانند کسی که سالها در خانه حبس بوده اینک که نظام سرمایه داری نوین قصد کرده از استعداد درامدزایی و جذابیت جنسی انها بهره ببرد و انها را بطرز شنیعی به میدان اورده هم همان نقش را دارند و هنوز تا تعالی و درخشش استعداد های زنان راه درازی داریم هر چند میتوانید از الان معدود زنان نابغه ای مانند ماری کوری و غیرو را ببینید که در سایه شوم سرمایه داری درخشیده اند و از این فرصت محدود بهره ای برده تا خودی نشان دهند ولی فضای جنسی هنوز غلبه دارد و زن هنوز نتوانسته نشان دهد با مرد کاملا یکسان است خلاصه شوپنهاور نتیجه مشاهدات عینی خودش را گزارش کرده که واقعیت رو گفته ولی حقیقت زن رو نگفته چون چیزی ندیده و اون چیز ایده ال و ذات حقیقی زن هست که باید در اینده پرورش پیدا کنه در فضای بدون نظرگاه جنسی و جذابیت اندام و چشم و موی زن

  12. maryamzee می‌گه:

    جمع بندی خوبی از شوپنهاور بود ، خیلی اتفاقی نوشتتون رو دیدم، خوندم و لذت بردم!

  13. حامد می‌گه:

    اصلاً کی هستی که فکر میکنی در جایگاه نقد شوپنهاور باشی. بنظرم بیشتر سعی در معرفی خودت داشته باشی موفقتری بزرگوار!

  14. MRKzi می‌گه:

    سلام، توجه داشته باشیم که چند دهه گذشته اخلاق به اندازه چند هزار سال تغییر کرده است. و نا همخوانی هایی که اشاره کردید طبیعی است.
    از سن و سال شما خبری ندارم، اما مطمئن هستم وقتی پخته تر شوی طور دیگری جملات شوپنهاور را تعبیر خواهی کرد. درک این کتاب کمی برای شما زود است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *