ادبیات سبک زندگی

بی‌خیال آقای شوپنهاور: در باب حکمت زندگی

پیش نوشت : من تا به حال برای هیچکدام از نوشته های این وبلاگ اندازه‌ی این یکی زمان نبرده است. همیشه میدانسته‌ام چه مینویسم حاصل را میسپرده‌ام به همخوابی دست و کیبرد اما اینبار بارها از روی صندلی‌م بلند شدم قدم زدم، در کمال تعجب کتابهایی را دوباره و دوباره باز کردم. این نوشته را مثل همه نوشته‌های دیگر نظرات شخصی نویسنده‌ی آن درباره‌ی موضوع بدانید. وحی الهی نیست و قابل بحث و بررسی است. از ابراز مخالفت نهراسید که سنتز ایده‌ها در جریان مباحثه شکل میگیرد.

اولین آشنایی من با شوپنهاور در جریان خواندن کتاب درمان شوپنهاور اروین یالوم بود. در آن کتاب نویسنده به موازات داستان رمان زندگی‌ شخصی شوپنهاور را هم به تفصیل تعریف میکند. کمی بعدتر هنرهمیشه برحق بودن اورا نگاهی سرسری انداختم و در لیست خواندن گذاشتم. آلن دوباتن هم در کتاب تسلی بخشی های فلسفه بخشی از کتاب را به شوپنهاور و بخشی را بر اثری که شوپنهاور بر نیچه گذاشت اختصاص میدهد. همه‌ی این‌ها از شوپنهاور تصویری را در ذهن من بوجود آورده بود که در دو کلمه خلاصه میشد. فیلسوفی درخشان و بدبین و بدبیار. درواقع من بیشتر از آن که افکارش را بدانم زندگی‌اش را میدانستم. تا همین هفته‌ی پیش که به شکل مستقیم شروع به خواندن اثری کردم که آرتور شوپنهاور را به شهرت رساند. درباب حکمت زندگی.

آرتور شوپنهاور
این یکبار رو از روی ظاهر قضاوت کنید:)

کتاب من را آزرد. از سه جبهه. جبهه اول نارسیسیم یا خودشیفتگی شدید شوپنهاور بود که در جای جای کتاب میشد اثرش را دید. لحنی که شوپنهاور در مورد مردم عادی صحبت میکرد و بعد خودش را از آنها جدا میکرد، سخت آزاردهنده بود. فرق بازگشت به تجربه‌ی شخصی و تعریف داستان با خودشیفتگی را به راحتی میشود تشخیص داد و آنچه که من در این کتاب دیدم از جنس مورد دوم بود. این را داشته باشید باز به آن برمیگردیم.

مورد دوم که به هیچ وجه نمیشود گفت مشکل شوپنهاور است، مطرح کردن موضوعاتی بود که امروز علم در آن زمینه‌ها به حداقل دست‌آوردهایی رسیده است. مثلا در مورد نحوه‌ی کارکرد مغز و هورمون‌ها. این که شوپنهاور این چیزها را نمیدانسته هیچ ایرادی ندارد طبعا. احتمالا مخاطب دویست سال آینده هم اگر گذرش به چرندیات این وبلاگ بیفتد، خیلی از این‌ها را در تناقض با دانش روزش بداند، مطلقا ایرادی ندارد. اما موضوع اینجاست که وقتی برخی از استدلال‌های مطرح شده در کتاب، برپایه‌ی همان پیش‌فرض‌های غیرعلمی و بعضا نادرست بالا آمده‌اند، سخت میشود به آن‌ها وقع نهاد.

مورد سوم که من را آزار داد نظرات شوپنهاور در مورد نژادهای دیگر و زنان بود. بله میدانم امروز من انسان روشنفکر قرن ۲۱ هستم و زمان شوپنهاور این تفکرات به این شدت وجود نداشته است. اما در زمان حیات ایشان فمنیسم اشکال اولیه‌اش را پیدا کرده بود و فکر میکنم فیلسوفی که به جدا بودن از جامعه‌اش مینازد، مشکل چندانی نداشته باشد که بتواند در مورد موضوعات اجتماعی به باوری بهتر از باور عوام برسد.

 

شوپنهاور عضلات فکری قدرتمند و توان استدلالی بالایی دارد اما آیا هرچه که میگوید لزوما درست است؟ یک سوال دیگر: آیا داشتن توان فکری خود به خودباید  ما را در مورد عقلانی بودن و مفید فایده بودن افکار افراد مطمئن کند؟  پس این همه متفکران نیرومند که سالها از نیروی فکرشان برای تئوریزه کردن حکومت خودکامگان استفاده کردند، حقیقت را میگفته‌اند؟ یک پله بالاتر، متفکرانی که با تئوری‌هایشان سالها ملت‌هایی را به قهقرا برده اند چه؟

به نظر من همانطور که داشتن عضلات قوی، نشان از پهلوانی یک فرد ندارد، توان تفکرهم لزوما به خیر وحقیقت منجر نمیشود. شوپنهاور فیلسوفی قدرتمند اما آیا درباره‌ی زندگی بهترین راه حل ها را دارد؟ نه. معلم موفقیت سر کوچه‌ احتمالا درس‌های بهتری برای زندگی شخصی دارد.

 

اذهان قدرتمند نیرویی بزرگ برای توجیه احساساتشان دارند. آنقدر بزرگ که حتی خودشان هم ممکن است گول آن را بخورند. شعبانعلی را اکثر خوانندگان اینجا میشناسند. چندروز پیش جایی نوشته بود که در جوانی وقتی شجریان میشنیده‌ام میگفته‌ام که این عزیزان موسیقی سنتی اگر حرفی داشتند همان ابتدا میزده‌اند و این مقدار انرژی و زمان را از خودشان و ما نمیگرفته اند و منابع را هدر نمیداده‌اند. یک لحظه به این جمله دقت کنید. اوه. اگر مثل من زیاد از موسیقی سنتی لذت نمیبرید و حس خوبی به آن ندارید، این جمله چه لباس منطقی و فاخری تن یک احساس شخصی میکند. نه؟ حالا البته شعبانعلی میگوید: امروز که با آن آثار ارتباط برقرار میکنم از همان چهار دقیقه اولیه بدون کلام لذت بیشتری میبرم. آیا این حرف جدید حرف قبلی را نقض میکند؟ هنوز هم ترک‌های شجریان در حال هدر دادن منبع زمانند و هیپ هاپ نمیخوانند. پس چه چیزی تغییر کرده است؟ احساس شخصی شعبانعلی درباره‌ی آن موسیقی‌ها. متوجه شدید؟

 

به نظرم نود درصد حرف‌ّهای شوپنهاور درباره‌ی حکمت زندگی از همین جنس‌ند. لباس منطق تن احساسات شخصی‌اش کرده. احساسات ما از هورمون‌های مان نشات میگیرد، هورمون‌ها و ناکامی‌های محیطی با شوپنهاور خوب تا نکرده‌اند و ذهن او نظامی از معنا را برپایه‌ی احساسات شخصی‌اش برپا کرده است که به هیچ دردی نمیخورد. همین شوپنهاور اگر میتوانست زندگی با کامیابی بیشتری داشته باشد، کتاب دیگری درباب حکمت زندگی مینوشت.این را من نمیگویم نیچه میگوید. و صد البته زندگی‌نامه خود شوپنهاور.

نیچه یکی از بزرگترین نام‌هایی است که از شوپنهاور تاثیر پذیرفته است. در جوانی کتاب‌های اورا میخواند و سخت مجذوب آن‌ها میشود. سعی میکند زندگی‌اش را برپایه‌ی تئوری اصلی شوپنهاور بچیند:

از آنجا که رضایت خاطر توهمی بیش نیست و همیشه در جستجوی رضایت و شادکامی باید به خودمان رنج هموار کنیم، پس تمام تلاش انسان باید در راستای کمینه کردن درد و رنج باشد، نه تلاش مذبوحانه برای رسیدن به شادکامی.

 

ترجمه‌ی این حکمت در میدان عمل میشود زندگی خود شوپنهاور. تمام عمر خود را در آپارتمان کوچک خود گذراند با هیچکس ارتباط نگرفت، خودش را به کارهای به اصطلاح عوامانه نیالود و با ارثیه‌ی اندکش روزگار گذراند و به دنیا فحش‌های فلسفی داد. نیچه هم در جوانی همین راه را در پیش میگیرد. البته که نه تا انتها. پس از ده سال به دعوت یک روشنفکر ایتالیایی ثروتمند راهی ایتالیا میشود و چند هفته ای را در آنجا غذای خوب میخورد، به طبیعت میرود و با دختران زیبارو معاشرت میکند.پس از این تجربه او به تدریج تغییر عقیده میدهد.این همان چیزی است که به آن اثر شرایط و هورمون‌ها میگویم. در یکی از نامه‌هایش به دوستانش مینویسد:

مخالفت با تعالیم شوپنهاور بزرگ؟ تقریبا در تمام مسائل اصلی با او مخالفم.

 

آن سفر و تجربیات بعدی نیچه تاثیر عمیقی روی افکار آینده‌اش میگذارند. او روش شوپنهاور را به پنهان شدن گوزنی خجالتی در جنگل تشبیه میکند. بعدا به اعتقادش بر درهم آمیخته بودن و رنج ولذت پافشاری میکند و میگوید برای رسیدن به بزرگترین لذت‌ها باید از بزرگترین رنج‌ّها گذشت و این هیچ ایرادی ندارد. او افرادی عملگرایی مانند گوته را که هم در دنیای واقعی کار میکنند و موفقیت کسب میکنند و هم در دنیای اندیشه ردپای خود را به جا میگذارند را میستاید.

در حالی که شوپنهاور در آثارش به گوته مستقیم و غیر مستقیم میتازد، حال این که دلیل اصلی آن تاختن‌ها در دنیای واقعی، رابطه‌ی خوب مادر شوپنهاور با گوته و برگزاری مهمانی های زیاد با همراهی او بوده است. من روانشناس نیستم اما تقریبا میتوان ردپای هر‌آنچه که شوپنهاور درباره‌ی زندگی گفته است را در زندگی واقعی‌اش پیدا کرد.

مثلا در مورد زنان. او مقالاتی دارد با عنوان در باب زنان و طبعا از هرگونه تاختن بر آنها(انگار که یک گونه‌ی دیگری از جاندارانند) فروگذار نکرده است. حال این که میتوان ریشه‌ی آن را در رابطه با مادرش جستجو کرد، در واقع هر زنی که وارد زندگی او شده بود به نوعی اورا آزرده بود. با این که توصیه نمیکنم میتوانید آن مقالات را بخوانید و ببینید چطور لباس منطق تن احساساتش میکند حال این که خود ایشان در انتهای عمرش وقتی اقبال به او رو میکند و با زنان نیکی آشنا میشود:

آرتور شوپنهاور| تسلی بخشی های فلسفه
تسلی بخشی های فلسفه

من از افکار فلسفی شوپنهاور چیزی نمیفهمم اما در مورد حرفهای عمومی‌ترش میدانم که برای زندگی نسخه‌های خوبی نپیچیده است. اگر من از موسیقی سنتی خوشم نیاید و حرف شعبانعلی را در جیبم بگذارم هیچ اشکالی ندارد اما اگر نمیتوانم با زنان ارتباط برقرار کنم و درباره‌شان استروتایپ‌های پلاسیده دارم و حرفهای شوپنهاور  خوشایند مزاجم می‌آیند، خطرناک است. توجیهات شوپنهاور برای تنبلی خطرناک است. تمسخر و تحقیر عملگرایی و دور شدن از زندگی واقعی خطرناک است. من این‌ها را نپسندیدم و کتاب شوپنهاور را هم توصیه نمیکنم. به نظرم قبل از خواندن آثار او نیاز داریم که بررسی روانشناختی از او بخوانیم و داشته باشیم.  فکر میکنم ناکامی های او در زندگی شخصی و ترکیب آن با ذهن قدرتمندش خانه‌ای از معنا ساخته است که نه تنها مفید نیست بلکه میتواند ما را از فرصت زندگی محروم کند.

فعلا همین.

 

20 Comments

  1. نوشته ی جالبی بود صدرا ممنونم. همانطور که گفتی اگر برای فرار از رابطه جنسی و برای فرار از کار کردن و زحمت کشیدن حرف شوپنهاور را در جیبمان بگذاریم خطرناک است. خطرش به این خاطر است که همیشه خود را توجیه میکنیم که بله چون محمدرضا شعبانعلی خودمان و شوپنهاور و …. این را گفتند پس من سند و مدرک محکمی برای لذت نبردن از زندگی برای تنبلی و برای فحش دادن به دیگران و برای بی اعتنایی به زنانی که من بی اعتنا بودند! دارم. از شوپنهاور کی دو کتاب خوانده ام ولی به نظرم و به نقل از ویکی پدیا مشهورترین کتابش “جهانی همچون اراده و تصور است” نه “در باب حکمت زندگی” . البته من هیچکدام را نخوانده ام ولی شوپنهاور چیزهای خوبی هم گفته که میشه از یادش گرفت به شخصه عادتم اینه که افکار متضاد از افراد مختلف را بخوانم و مطالبی که مفید است و به دردم میخورد از آن بردارم و از آن استفاده کنم بالاخره فکر نکنم کسی رو بشه پیدا کرد که همه ی حرفهاش خوب و منطقی باشه و کاملا نسبی است. از بین فیلسوفان کسی که نظراتش رو مشوق زندگی و تلاش میدانم آلبر کامو است .

    1. ممنون فواد جان. کتابی که اورا به شهرت رساند باید مینوشتم که تصحیح میکنم.
      صد در صد طرفدار افکار متضاد هستم این مقاله‌هم حاصل کنش و واکنش از همان افکار است. گاها حتا پای صحبت دوستان ارزشی هم مینشینم و چیزی هم نمیگویم. تمرین بالابردن درجه‌ی صبر:) ولی بیشتر وقتی خواستم این رو بنویسم که با خوندن ریویووهای اینور اونور حس کردم همه سرتاپا خوششون اومده از چیزهایی که در کتاب گفته شده. ممنون.

  2. اول از همه بگم که منم با نظریات شوپنهاور در مورد زنان؛ تقریبا بطور کامل مخالف‌ام.
    در مورد کتاب‌هایی مثل تسلی بخش‌های فلسفی و درمان شوپنهاور ( که هنوز نخوندمش) و یا کتابهای دیگری از این دست، که انگار سعی در گفتن و فهماندن حرف دیگران به ما دارند؛ باید بگم که معمولا باعث کج‌فهمی و به خطا بردن مخاطب میشن و نه تنها مولف اصلی رو نمیشناسونن، بلکه شناختنش در آینده رو هم با مشکل مواجه میکنن؛ چیزی شبیه بوجود آوردن استروتایپ‌هایی برای خواننده.
    هرچند بطور کلی نقد٬ مقدمه و یا تفسیری بر آثار دیگران رو منطقی و گاها لازم میدونم، ولی بشرط اینکه مخاطب اول از همه با اثر اصلی مواجه بشه و بعد نظرات شخصی دیگران رو بخونه تا با زاویه‌ی دید دیگران هم آشنا بشه.
    و اما در مورد خود شوپنهاور:
    اینکه دیدگاه‌ها و نظرات افراد، ناشی از شرایط زندگی٬ خوشی‌ها و ناراحتی‌هاشون باشه که مسلمه! کجای این مسئله برات قابل درک نیست؟! یا مثلا فکر میکنی کسی که الان توی صحرای آفریقا داره از سؤ تغذیه رنج میبره همین نظر رو در مورد شوپنهاور داشته باشه و رنج رو مسلم ندونه؟!
    مثالی که از نیچه زدی خودش جوابه؛ نیچه با توجه به محیط و تجربیاتش در دنیای واقعی: در برهه‌ای موافق و بعد مخالف شوپنهاور بوده! و حالا کی میتونه بگه کِی حق با نیچه بوده؟ یا اصلا هیچ وقت بوده یا نبوده؟
    بنظر من اولین قدم برای درک و لذت‌بردن از هر اثر فرهنگی-هنری: فهمیدن ادبیات اون اثر هست و بعد هم قبول دنیای اثر. مثالِ بی‌ربطی هست: ولی اگر‌ تو با دید منطقی و قبول قوانین فیزیک بشینی به دیدن تام‌وجری یا هری‌پاتر، میتونی بفهمیشون، یا لذت ببری؟ (روی بی‌ربط بودن تاکید میکنم صدرا 😀)
    نارسیسم رو هم کلا نمیفهمم؛ یاد کسایی افتادم که به «سلام بمبعی» میگفتن فتیشیسم!!!
    کاش با جملاتی از متن کتاب اینها رو روشن‌ میکردی.
    در نهایت بگم که چندان شیفته‌ی دنیای شوپنهاور نیستم و سبک زندگی‌اش را تقریبا نمی‌پسندم. افکارش را در برهه‌های چرا؛ آن هم با قبول دنیایش.
    و اینکه نگاه تو: مقام شوپنهاور را در نظرم اندکی تقلیل داد؛ موفق بودی نویسنده!

    1. دقیقا بحث من هم همینه. بحث سر درست و غلط نیست، بحث سر مفید و غیر مفیده.نیچه در برهه‌ای انتخاب میکنه که به قول خودش در جوانی پیر باشه و بعد در برهه‌ای متوجه میشه اینکار افسرده کننده‌ست و لذت کمتری بوجود میاره. صد در صد من بحث چی حقیقته چی نیست و چی درسته چی نیست؟ ندارم. تو متن نگفتم ولی بحث من دقیقا بحث فایده‌ست و این که چقدر به نظر من و نیچه:) تعالیم شوپنهاور از فایده بدوره. یه سر تا علم روانشناسی رضایت و غیره بری که میری، حرفهای شوپنهاور خنده‌دار میشه، با منطق شوپنهاور چون کد زنی یادگرفتنش سخته باید بیخیالش شد و از شعور درونی بالای خود تغذیه کرد. حالا کار نداریم که از مرحله‌ی سختش بگذری دنیا چقدر خوشگل میشه، چقدر وضع زندگیت بهتر میشه و میتونی دنیا رو بهتر کنی. به نظرم خیلی از حرف‌هاش نیاز به بحث نداره اصلا چون میدونم تو خودت هم مخالفشی، مخالف هم نباشی صد و هشتاد درجه مخالف اون عمل میکنی، ولی بازم حضوری میشه خط به خط بررسی کرد:)
      اون کتاب ها هم باور کن بیشتر طرفدار شوپنهاور بودن و من فقط زندگی‌نامه‌ش رو قرض گرفتم و گفتم ریشه‌ی این حرفها اینجاست جدی نگیرید.
      درباره‌ی هری پاتر مثال خوبی هم هست. چرا هری پاتر رو تحمل میکنیم ولی چاخان فیلم هندی رو نه؟‌ این کتاب رمان که نبود من دارم سر منطق کتاب بحث میکنم. و بله نظام معناییش رو نتونستم قبول کنم چون خیلی خیلی خیلی از من دور بود. خودت میدونی منم ساده‌زیستم، مطالعه میکنم به مفاهیم انتزاعی علاقه دارم و بزرگترین لذتم خوندن نوشتنه و دنبال چیزی که تجملات میگیم نیستم اما عملگرام با سختی‌ها مشکلی ندارم، از آدمها بدم نمیاد و فکر نمیکنم آسمون باز شده من افتادم پایین. برای قبول دنیای شوپنهاور باید همه‌ی اون بعد از اما ها رو قبول میکردم:) نکردم:). قبول دنیا به این معنی نیست که مثلا نبرد من هیتلر رو بخونی بعد بری همه یهودی‌ها رو بکشی:) قبول دنیا تا اونجا که کمکت کنه به ته کتاب برسی:) یا مثلا خونسردیت رو وقت صحبت با یه ارزشی حفظ کنی و بفهمی از دید خودش داره میگه، نه که کلا منطقت رو غلاف کنی.
      علی ای حال آخر این بحث مثل همون ویدیو شهاب حسینیه که فرستادی:)) حضوری بهتر میشه حرف زد در موردش.

  3. سلام ممنون از مطلبتون، خوشحال شدم که درباره فلسفه نوشتید. من خیلی علاقمند به فلسفه هستم ولی مطالعاتم محدود بوده اگه چیز بی ربطی نوشتم به حساب بی اطلاعیم بذارید:)
    خیلی با این کتاب و فلسفه شوپنهاور ارتباط برقرار می کنم و می پذیرم که تاثیر زندگی و شخصیت خودش در فلسفه ش مشهوده. هر چه از فلسفه کهن به زمان حال میایم مباحث از الهی بودن و اخلاق و خوب و بد و به نوعی مباحث قطعی تر به سمت مباحث وجودی انسان و شخصیتش می پردازه که برای شوپنهاور هم همینطوره.
    فکر می کنم این نوع فلسفه برای کسایی که دارای تیپ شخصیتی درونگرا، متفکر یا هنرمند هستند الهام بخش و به قول شما مفیده ولی نه همه. شاید هم روانشناسی مثبت نگر امروزه خیلیا رو خسته کرده و چندان هم مفید نبوده یا از واقع گرایی به دور بوده که گرایش مردمی به سمت این نوع فلسفه رفته.
    مطلبی که در کتاب خیلی نظر من رو جلب کرد، بی حوصلگی بود. اینکه انسان بعد از اجتناب از رنج کسب مایحتاج زندگی و رسیدن به رفاه نسبی دچار بی حوصلگی میشه و بعد از اون یا باید دنبال کارهایی که به قول شوپنهاور محرک اراده هستند بره یعنی انگیزه های کوچک یا بازی هایی مثل قمار و … یا باید استعداد خودش رو پیدا کنه و دنیای ذهنیش رو بارور کنه.
    به عبارتی اگر شما در رفاهی هستید که برای گذران زندگی نیاز به رنج چندانی ندارید یا باید به دنبال خوشگذرانی و کسب هر چه بیشتر ثروت و روابط و تیپ و قیافه و … باشید تا از بی حوصلگی نجات پیدا کنید یا اینکه استعدادتون رو در جهت پرورش دنیای ذهنی خودتون به کار بگیرید مثلا برنامه نویسی برای شما.
    در نهایت شوپنهاور فراغت رو ثمره زندگی میدونه که فرصتیه که فرد خودش رو و ذهنیتش رو رشد بده و اگه اندیشمند و هنرمند نباشه و ذهن خودش رو درگیر کشف استعدادها نکنه، فراغت از همه چیز بدتر و باعث بی حوصلگی میشه.
    مبحث دیگه هم در کتاب که برام جالب بود و یاد استاد شعبانعلی افتادم اتفاقا، درباره شناخت بود یعنی اگر در آگاهی انسان، خواستن بر شناختن غلبه کنه ابتذال به وجود میاد. در این صورت اگه انگیزه و هدفی نباشه فرد سراغ شناخت و یادگیری نمیره و به قول شوپنهاور اراده برش غالبه و رشد ذهنی نداره. کسی که بدون نیاز به انگیزه بتونه به دنبال کسب شناخت از دنیا باشه رشد میکنه.
    من این کتاب رو بیشتر توصیف و تشریح می بینم از درک نویسنده از زندگی که خیلی قسمتهاش هم به دنیای من نزدیکه ولی کتابی نیست که استدلال محکمی ارائه بده، نمیدونم درباره سبک زندگی اصلا میشه استدلالی داشت یا نه ولی فکر نمیکنم شوپنهاور هم فکر می کرده که داره بهترین زندگی رو برای کسی اثبات می کنه.
    این کتاب برای من مشوق تنبلی نبود؛ بیشتر مشوق شناخت خود و جدا شدن از شاخص های ارزیابی موفقیت رایج بود. الان می تونم بگم درباره معماری میخونم تا بدونم و بشناسم که چه تکاملی بر سکونتگاه های انسانی گذشته نه اینکه بتونم فلان ساختمان رو طراحی کنم و موفق به چشم بیام:)

    1. ممنون مهشید خانم.
      یک مشکل من با شوپنهاور همین توجه بیش از حد به ذهن و دنیای ذهنی هست. اول بگم که من خودم یه آدم فوق‌العاده درونگرا بودم و هستم و اگر ویژگی برونگرایانه‌ای درونم دیده میشه به سختی کسب شده. اما همین من میگم اعتبار دنیای ذهن اونقدر نیست که شوپنهاور تاکید و مقدسش میکنه. اعتبار دنیای واقعی حرف زدن با آدم ها تجارب کار کردن و همه همه برای من معنای واقعی زندگی هستند در کنار اندیشیدن ها و به درون نگریستن‌ها. یک عملگرا چندین گام جلوتر از یک فیلسوف انتزاعیه. این‌ها رو فقط من نمیگم. امروز به جایی رسیدیم که میگیم آیا دیگه اصلا به فلسفه نیاز داریم؟ خود نیچه اِن سال قبل میگه اکثر فلاسفه بی خاصیت بوده‌اند. من انقدر اکستریم نیستم در این باره اما قطعا نگاه شوپنهاور در مورد اصالت دنیای درون نامعتبر میدونم.
      کتاب شوپنهاور مثل یه سالاد باره:) اکثر کسانی که میگن از کتاب خوششون اومده رفتن سمت ژله و بستنی‌ها اما حرف من در مورد اینه که ظرف‌های بار رو کسی نشسته:)) ضمنا از حرف‌های آقای شوپنهاور میشه فهمید که معماری و برنامه نویسی تلاش مذبوحانه‌ی عوامانه‌ی ماست، برای رسیدن به سرخوشی و جاه و مقام و پول و غیره :)‌
      صد البته که میشه برداشت خوب کرد از کتاب اما بیشتر در مورد ظرفش حرف میزنم.
      از کامنتتون به دلایل متعدد خوشحال شدم، ممنون:)

      1. سلام دوباره. ممنونم از جوابتون اگه ادامه میدم بر حسب علاقه به بحث فلسفیه نه اینکه به قصد مخالفت باشه.
        به نظر من چه به فلسفه نیاز ملموسی باشه و چه نباشه، ریشه در تفکر انسان داره. برادر کوچک من که الان ۱۶ سالشه چند ساله سوالات فلسفی درباره وجود خدا و خلق دنیا می پرسه که من هیچ جوابی ندارم و صرفا براش یه فلسفه ای میبافم. اندیشیدن در ذهن ما وجود داره و برای بعضیا جدی تره.
        صحبت با دیگران، کار کردن و تعامل واقعا ارزشمنده. اخلاق، سازش و همیاری اینطوری شکل می گیره اما اندیشیدنی ایجاد نمی کنه. کسی که دنیای ذهنی غنی ای ساخته میتونه با تعامل با دیگران سودی براشون ایجاد کنه.
        در قرآن هم اگر نخواهیم به بعد الهی بودن آن نگاه کنیم و به عنوان یک کتاب مطالعه کنیم، تکیه اصلی به اینه که مردم به بالاتر از روزمرگی خودشون فکر نمی کنند، عاقبت کارهای گذشتگان را نگاه نمی کنند، به معجزات آفرینش بی توجهند و چون کبک سرشون در کار و تعاملاتشونه.
        شوپنهاور پرورش دنیای ذهنی رو بالاترین لذت ها و پایدارترین در طول عمر انسان میدونه. دکتر حسابی یا امام خمینی که معاصر ما به حساب می آیند و کارهای بزرگی هم تونستند بکنند؛ در هنگام بیماری و رو به مرگ، احساس ضعف و خلا نکردند چون علمشون همراهشون بود و چون برای خودشون می آموختند تا لحظه مرگ هم می تونستند علم آموزی کنند.
        تاریخ معماری تاریخ شکلگیری تمدن انسانی رو بازگو می کنه و علوم کامپیوتر خلق یک موجود جدید از انسان؛ مسلما اینها و نظایرشون در حیطه پرورش دنیای ذهنی قرار می گیره خصوصا اگه کسی نگاه عمیقی داشته باشه. هنر و جستجوی طبیعت رو شوپنهاور از راههای پرورش ذهنی میدونه.
        در آخر هم باز به قول استاد شعبانعلی باید ساعت ها کتاب خوند تا یه جمله پیدا بشه که به درد اون لحظه ما بخوره. فعلا با شوپنهاور این اتفاق برای من افتاده، هنوز باید از نیچه بیشتر بخونم تا بتونم نظر بدم.
        این رو هم اضافه کنم که من در خوندن فلسفه سعی میکنم مطلب رو بگیرم و پوسته کلمات و ادبیات نویسنده رو بذارم کنار چون وسیله ای بودند برای انتقال فکر. از نظر من هم نوع بیان شوپنهاور تعریفی نداره، در مواقعی پرکنایه و آزار دهنده میشه ولی مفاهیم خوبی درونش داره. حتی با وجود تفکرات عجیب و غریب درباره زنان که به نظر از تحلیل و منطقی برنمیاد؛ متافیزیک عشق به عنوان یک نگاه، ارزش خوندن و تفکر رو داره.

        1. ممنون:) این که از بخش‌هایی لذت برده باشید و به کمکتون بیاد، طبعا خارج از دایره‌ی حرفیه که من دارم میزنم:) تو پست های قبلی هم گفتم اون بحث خیلی خیلی شخصیه:) و مثلا ممکنه کسی از فیلم دهنمکی چیزی که میخواد رو بگیره و طبعا به منتقد سینما هیچ ربطی نداره این موضوع.اگر شوپنهاور به شما کمک کرده هم همین به من ربطی نداره:) و عقلا، شرعا عرفا آزادید ازش لذت ببرید. من یه لایه بالاتر در مورد کلیت و سبک حرف های شوپنهاور حرف میزنم.

          مثلا این رو قبل همین کامنت خوندم. شوپنهاور در مورد عشق یه نظریه میده. میگه ازدواج اینطوریه که مردان و زنان به به دنبال این میرن که کاستی هاشون رو جبران کنند، مثلا زن زیبا اما خنگ دنبال مرد باهوش میگرده و مرد زشت باهوش دنبال زن زیبا میگرده.
          خب این به فلسفه هیچ ربطی نداره به نظر من. متد علمی باید بررسیش کنه، در همین مورد این مقاله از ترجمان رو میتونید بخونید:
          http://tarjomaan.com/vdci.pavct1a5rbc2t.html
          بندگان خدا بعد از چه مقدار آزمایش میان میگن که آخر هم ما سازکار انتخاب جفت رو نمیدونیم. خب من روش اقای شوپنهاور رو نمیپسندم:)
          حرف زیاده مهشید خانم اما محدودیت‌های نوشتاری نمیذاره. الان که این کامنت رو مینویسم خبر رسید که آقای احمدی نژاد برای انتخابات ریاست جمهوری ثبت نام کرده:)‌ فعلا دست به دست هم دهیم به مهر، جلوی آباد شدن کشور رو بگیریم بعدا ایشاا… زیر سقف آسمون بتونیم درباره‌ی فلسفه صحبت کنیم.

          1. مرسی از جوابتون. چه خبر بدی رسیده:)
            درست میگید که بیان خیلی موضوعات نیاز به مطالعات زیاد علمی و آزمایشی داره و خیلی از فیلسوف ها درباره ش همینطور صحبت کردند‌‌. من به عنوان یک نگاه که به ذهن امکان بررسی بده فلسفه رو دوست دارم. ممکنه این سوال توی ذهنم باشه که اساس عشق بین زن و مرد چیه ؟ خودم یه نظریه داشته باشم دوست دارم برای غنای ذهنم نظرات کسای دیگه رو به این موضوعات بدونم‌. اگه بخوام منتشر نتایج علمی باشم که سالها طول میکشه و معمولا در این مسائل ضد و نقیض هم پیش میاد.
            تشکر بسیار که این بحث رو مطرح کردید و با حوصله هم جواب دارید. موفق باشید.

    1. ممنون. نظرتون خیلی مستدل و معتبر(با نشان از دل جرات بسیار در استفاده از نام واقعی) و با استدلال‌های متعدد و قدرتمند مطرح شد که خیلی تاثیرگذار بود.

  4. سلام. خوشحالم از اینکه هنوز کسانی به سن شما پیدا میشن که کتابهای کلاسیک بخونن. اما رویکرد شما به شوپنهاور خیلی ساده انگارانه است. نگاه ایشون به جهان خیلی شبیه بوداست و بسیار هم عمیقه. به این جمله توجه کن ” انسان آونگی ست میان خستگی و بی حوصلگی ” و یا ” آدمی باید میان تنهایی و فرومایگی یکی را برگزیند” ببین این جملات چقدر عمیق هستند و الان هم کاملا صدق میکنن. نکته دوم نگاه نیچه به جهانه. اون از ابتدا شیفته شوپنهاور بود اما با نوشتن “زایش تراژدی” کم کم حال و هوای خودش رو پیدا کرد. البته عشق اون به سالومه باعث شد که به سمت دیونیزوس، خدای عیش و عشرت بره. خب گفتی که شوپنهاور گوشه نشین بوده. این درسته چون بوداوار زیستن رو دوست داشته و هنر رو تنها راه حل موقتی برای زندگی بهتر می دونسته و برای راه حل بهتر، کندن از این جهان رو بیشتر می پسندیده. شاید چون سن من هم داره میره بالا بیشتر حرفهای شوپنهاور رو می فهمم.

    1. ممنون. محسن عزیز من حقیقتا این چند روز اینقدر که سر این نوشته بحث کردم احساس خستگی میکنم:)‌ در تلگرام مخصوصا. پس ایرادهای وارده را میذاریم در پوشه‌ی تمدن و هم‌زیستی آرا. اما مهم‌تر از این نوشته در جریان این چندروز کمی خوشحال شدم. از این که در زمان نوشتن حتا انتظار یک کامنت رو هم نداشتم اما بعد از نوشتن چه خصوصی چه عمومی بازخورد‌های زیادتر از حد انتظارم گرفتم که نشون میده مخاطبی که میاد اینجا، به این‌چیزا اهمیت میده که خب بسی خوشحال کننده ست برای من. نکته‌ی دیگه هم این که اگر نظر مخالف تو این زمینه‌ها وجود نداشته باشه کجا میشه گفتگو کرد پس؟ همین که بشه با این مباحث تمرین گفتگو کنیم هم خودش کلیه.
      اگر زنده بودم امیدوارم بتونیم در مورد این مباحث رو در رو صحبت کنیم:) باز هم ممنون.

  5. من کتاب هنر همیشه بر حق بودن رو خونده بودم. خوشبختانه اون کتاب این جور دیدگاهی رو ازشوپنهاور نشون نمیده وکتاب خوبیه ولی در کل با توضیحاتی که دادین موافقم.

  6. جالبه که من هم تقریبا با همین مسیری که گفتی با شوپنهاور آشنا شدم. مسئله ای که ذهن من رو درگیر کرده انطباق نگاه شوپنهاور با مثلا نگاه یکی مثل ایلان ماسکه. دوست داشتم نظرت رو در این باره بدونم.

    1. سلام محسن جان
      بابت تاخیر در پاسخ عذر میخوام، گرفتار بودم این هفته
      شوپنهاور و ایلان ماسک؟ هوومممم بذار فکر کنم
      یکم خیلی بی ربط هستند به هم اما خب یک ایده خوب در این باره شنیدم قبلا، اینبار هم میگم شاید کمک کرد:
      میگن ما با فلسفه میخواستیم بر کمبود دانشمون فائق بیایم و با قدرت ذهن رازها رو باز گشایی کنیم. با پیشرفت هم زمان مهندسی و علم تقریبا برای همه چیز هایی که قابل پاسخ داده شدن هستند، یا پاسخی پیدا کردیم یا در جستجوی پاسخیم و پاسخ هامون هم روزبروز بهتر میشن و خیلی زود این دیدگاه رادیکال پیش میاد که آیادیگه اصلا به چیزی به اسم فلسفه و فیلسوف ها نیاز داریم؟ دیدگاه من نیست اما سوال خوبیه. فیلسوف عصر جدید سوال براش پیش میاد که آیا ما تو یه دنیای شبیه سازی شده ایم؟
      نمیسپره به ذهنش. سعی میکنه یه دنیای دیگه رو شبیه سازی کنه و بفهمه آیا چنین چیزی ممکنه یا نه؟ آیا در مریخ حیات وجود داره؟ بهش فکر کنم یا بریم مریخ؟ فیلسوف عصر جدید میگه راکت بساز بریم مریخ.
      پس هرچیزی که جواب داشته باشه رو میریم دنبال پیدا کردنش و الان هم خیلی از موضوعاتی که فیلسوف ها بهش میپردازند از دسترس علم خارجه و خیلی از اوقات فایده عملگرایانه ندارند.
      میگم این دیدگاه رادیکالیه و من خودم هم بهش معتقد نیستم اما از یه جهاتی شاید بشه گفت ایلان ماسک فیلسوف عصر جدیده.

  7. در باب رنج بردن:

    از دیدگاه اگزیستانسیالیستی، زندگی رنج کشیدن است، و زنده ماندن، یافتن معنایی در رنج.

    .To live is to suffer, to survive is to find some meaning in the suffering

    همه ما در زندگی مطالبی را میخوانیم یا چیزهایی میشنویم که به نحوی این مفهوم را به ما می رساند؛ مانند “نابرده رنج، گنج میسر نمی شود” و غیره.

    اما در عمق این دیدگاه اگزیستانسیالیستی مفهومی بس عمیق و ریشه دار نهفته است. زندگی جدا از رنج نیست، هر لحظه زندگی توام با رنج است، و اگر باور کنیم که این رنج تنها نمود بیرونی دارد راه به خطا رفته ایم. رنج می تواند در درجه بالاترش به صورت درونی و ذهنی باشد. اما چاره چیست؟ چکار کنیم؟ اینجاست که انسانهایی مثل ویکتور فرانکل چراغ راه ما می شوند و به ما یادآور می شوند که حتی در رنج و حتی در مرگ هم میتوان معنایی یافت؛ چنانکه خودش هم تجربه کرده. و این معنای زندگی هر شخص است که وی را به مرحله ای می رساند که شخص لیاقت رنج هایش را داشته باشد. داستایوفسکی میگفت: میترسم که شایستگی رنج هایم را نداشته باشم.

    اما معنا و رنج برای انسان ها چه مفهومی دارد؟

    رنج و معنا برای هر انسانی معنی متفاوتی دارد. ممکن است برای کسی دور ماندن از معشوق رنج باشد و وصال وی معنا ی زندگیش باشد و فرد در وصال احساس پر بودن بکند و معنای زندگیش را لمس کند. برای یک ورزشکار رتبه اول المپیک، برای یک پزشک انجام موفقیت امیز یک عمل جراحی، برای یک نویسنده کامل کردن کتابش و برای یک هنرمند خلق یک اثر ماندگار میتواند به زندگیش معنا ببخشد.

    پس رنج و معنا مختص هر شخص انسان است. هر شخص باید با رنج های زندگیش رو در رو شود و به دنبال معنای زندگیش باشد و حتی میتواند این معنا را خلق کند!

    اگر افسردگی بهایی است که باید برای خودشناسی بپردازم، بگذار چنین باشد؛ من برای پرداخت آن به اندازه کافی ثروتمند هستم! “نیچه”

  8. سلام، ممنون بابت مطلبی که گذاشتین. من تا اواسط کتاب رو خوندم و در حال ادامه دادن هستم. من به شخصه وقتی مطلبی رو میخونم از هر جنسی که میخاد باشه فرقی نداره، سعی میکنم ارزیابی با توجه به تجربه های شخصی از مطالب نویسنده داشته باشم. خب مسلما بعضی از مطالب کتاب شاید به مذاق خیلی ها و از جمله من خوش نیاد ولی قطعا باید گفت خیلی از مطالب کتاب نشون دهنده عمق نگاه شوپنهاور به مسائل درونی انسانهاست. و خود همین موضوع فارق از اینکه من از مطلب خوشم بیاد یا نیاد من رو به وجد میاره.
    من بر خلاف شما پیشنهاد میکنم این کتاب خونده بشه البته نه به عنوان کتاب آسمانی! بلکه به عنوان کتابی که میشه از توش درس های زیادی گرفت و لآقل عمق نگاه به مسائل زندگی رو برای انسان افزایش میده.

    سپاس

  9. سلام
    نکته نخست: اینکه “در باب حکمت زندگی” بخشی از کتاب مفصل شوپنهاور به نام “متعلقات و ملحقات” است و نه یک کتاب مستقل
    برای آشنایی با فلسفه از خود فلسفه آغاز میکنند نه از زندگی نامه که هیچ دخلی به آرای فلسفی نداره ؛ قطعا این نگاه متضمن مغالطه روانشناسی گرایی است.
    شما حتما مقدمه شوپنهاور را به دقت در ابتدای اون کتاب نخوندید چون صریحا اعلام میکنه که” فلسفه سعادت بر خطایی بنا شده و در اینجا من به ناچار از مواضع متافیزیکی-اخلاقی خود به زیر آمده ام و این امر با اشتباهات تجربی آن نیز همراه است” برای فهم همین مطلب باید به کتب “ریشه چهارگان اصل دلیل کافی” و “جهان همچون اراده و تصور ” مراجعه کنید تا از سطحی نگری های اینجا اجتناب شود ؛ بعد از مطالعه اینها حتما سخنان بیشتری برای ارائه خواهید داشت
    نکته دوم: در خصوص نیچه بگویم که او در فلسفه و به طور اخص حوزه اخلاق یکسره موضعی سلبی داشت و هیچ معرفت شناسی و هستی شناسی جدیدی پدید نیاورد و تنها نقد هایش در بعضی حوزه ها میتواند مورد استفاده قرار بگیرد و دیگر هیچ . مفهوم “اراده” هم در گزین گویی هایش به کار رفته مستقیما از شوپنهاور گرفته بود آن هم به معنایی به شدت محدود تک بعدی.
    نکته سوم : در خصوص زنان هم او واقع گرایانه نظر میدهد نه مانند نیچه رومانتیک , او مردان را در اموری خاص به مشورت با زنان ترغیب میکند اما میگوید که آن ها در فلسفه و هنر استعداد حقیقی ندارند که حقایق هم چنین میگویند . شاید هم افلاطون یا داستایوفسکی زن بوده اند و ما بی خبر
    امیدوارم دوستان با مطالعه جدی آثار فلسفی که در باب حکمت زندگی قطعا نیست از این قضاوت های عجولانه و رومانتیک پرهیز کنند

    1. من در مورد کتاب حرف زدم و آنچه که در اون آمده نه فلسفه یا فلسفه شوپنهاور.
      نکته‌ی سوم هم عمق جهان بینی تون رو در مقابل جهان بینی سطحی نگر من نشون میده و من رو از هرگونه ادامه بحث باز میداره.
      بااحترام.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *