شخصی موسیقی

سالواتوره


میدانی که من به توالی زمان معتقد نیستم.درکم از زمان یکجور هایی مثل یک استوانه است که هست.مثل یک قوطی کوکا که وجود دارد همیشه .گذشته و آینده و حال معنای چندانی ندارند برایم.فکر میکنم، فقط این که ما قادر به درک بُعد زمان نیستیم باعث میشود ، خود را در جاهای مختلفی از قوطی (احتمالا آن وسط ها) پیدا کنیم و مفاهیمی مثل گذر عمر ، گذشته و اینده مطرح شوند.بی خیال این ها میخواهم بگویم احتمالا هاینریش بُل قبل نوشتن عقاید یک دلقک چند روزی حال این روزهای من را دیده ،بعد شروع کرده است به نوشتن شاید.به هر حال یک الهام هایی بوده وگرنه نمیشود که من و تو این قدر شبیه شخصیت های این کتاب باشیم .میشود؟ نمیشود.این روزها که نیستی یک سری حسرت های اساسی دارم پیدا میکنم. قوی تر از همه حسادت هایی که درگذشته درباره تو داشتم.مثل دلقک که مینشست خمیردندان روی مسواک گذاشتن همسرش را نگاه میکرد به این فکر میکنم که من هیچوقت نتوانستم چنین صحنه ای را از تو ببینم.نه تنها این بلکه میلیارد ها میلیارد حرکت ظریف روزانه ای که از تو سر میزند و فکر کردن به حسرت ندیدن و نداشتنشان ، میتواند هق هقم را دربیاورد.بالاخره این دنیا به ما دوتا یک چیز هایی بدهکار است.مهم نیست که رفته ای.مهم نیست که چقدر بد شده بودی این اواخر.من فقط میخواهم این ریزه کاری ها را با تو تجربه کنم.

سالواتوره لانا دل ری

 

تماشای تو مثل یک اثر هنری میماند ، مثل یک تابلو ی نقاشی زیبا ، یک قطعه موسیقی یا خیلی چیز های دیگر.مثلا وقتی تابلو های ون گوگ را نگاه میکنیم فقط محسور زیباییش میشویم ، فکر نکنم وقتی تابلو هایش را نگاه میکنیم، کسی به این فکر کند که چرا ون گوگ ،تابلو هایش فروش نمیرفت یا در اواخر عمرش گوش خودش را کند.صرفا لذت میبریم.من فقط میخواهم بنشینم و لبخندت را نگاه کنم ، مهم نیست که به کدام کلاس زبان رفته ای ، کدام دروغ را گفته ای یا شب ها با شب بخیر چه کسی به خواب میروی.من فقط میخواهم یک بار بنشینم و وقتی دستت از مانتوی سفیده ات در نمی آید و کلافه میشوی چهره ات را نگاه کنم.مثل هیچکاک، حتا زمانی که عصبی و کلافه هستی هم تصاویری که میسازی، زیباست.میخواهم وقتی رژ لب میزنی و بعد توی اینه لب هایت را به هم میمالی تماشایت کنم. میدانی، میدانم بعضی حسرت ها بدلم خواهد ماند مثل این که در یک زندگی معمولی از سرکار بیایم و تو یادت رفته باشد ، غذا درست کنی و چهره ات نگران عکس العمل من باشد، کاش آن موقع ساعت برناردی داشته باشم تا زمان را نگه دارم و هرچقدر میخواهم نگاهت کنم.میدانی ، این که میدانم هیچوقت نمیتوانم با لباس حاملگی ببینمت دردناک است . این که هیچوقت نخواهی توانست در حال حمل بچه مان باشی هم دردناک است.احتمالا بعد از نوه ی ملکه انگلستان بچه من تو ، از همه بچه های دنیا بیشتر، پلن پشت سر بدنیا آمد نش بوده است.یادت هست هردویمان چقدر بچه دوست داشتیم؟

دوست دارم تماشایت کنم وقتی که بهانه گیر شده باشی ، دست به کمرت توی خانه راه بروی صورتت پف کرده باشد.ما هیچ وقت بوسه ی صبحگاهی نخواهیم داشت .من هیچ وقت نمیتوانم وقتی موهایت را مثل کوزِتِ بینوایان بسته ای و داری ظرف میشوری ، تماشایت کنم.این ها آدم را دیوانه میکنند.تو یک عالمه جزییات به من بدهکاری.من میخواهم با تو دعوا کنم.عصبی ت کنم.صورتت را هنگام عصبی شدن تماشا کنم.من میخواهم ذوق زده شدنت را ببینم .من میخواهم تورا در همه حالات داشته باشم.من عاشقت هستم و بودم و تو هیچ وقت این را نفهمیدی.عشق از چیزهاییست که کم سر میزند.ادم ها کراش را دوست داشتن را با عشق اشتباه میگیرند.عشق یک چیز استثنایی و نادر است. این روزها خیلی کم پیش می آید.مخصوصا این روزها که فاصله آشنایی تا تخت خواب کمتر از یک هفته است.

من عاشقت بودم و هستم.این را حتا علیرضا آذر هم میداند که این همه دکلمه برای من و تو خوانده است.گوش کردی دکلمه هم مرگ را؟ لیلی تو ندیدی که چه با من کردند. علیرضا راست میگوید.تو ندیدی من چطور دوستت داشتم .تو ندیدی نگاه ادم ها به تابلوی زیبای من ،چه خراشی بر روح من میانداخت اما دیگر تمام شده است و مهم نیست.تابلو را دزدیده اند.چه کسی ؟ کجا؟ چگونه ؟ اش مهم نیست.مهم این است که من دیگر دستم از همه جزییاتِ تو کوتاه شده است و تنها چیزی که به ذهنم میرسد، این است که این قدر نادار شده ام که شاید گوشم را بِبُرم و برایت بفرستم.تابلو های مرا کسی نمیخرد.

One Comment

Comments are closed.