حرف دل شخصی

بخشی از تراژدی بودن

آدم وقتی کوچک است خودآگاهی ندارد. جدی میگویم. یعنی حداقل من نداشتم. یا خیلی کم داشتم. گاهی به دوستانم میگویم هرچه امروز از من میبینید: خوب یا بد. حاصل یک تغییر ناگهانی و رشدی نمایی است. قدیمی ترهایشان که اصلا میتوانند این را تصدیق کنند با خاطراتشان. هنوز هم اثراتش همراهم هست. گاهی از مادرم میپرسم هیچ مشکوک نشدید این یک چیزی اش است؟ آزمایش اوتیسم آن زمان نبود؟ به قول همان آدم خوب وب فارسی، شاید بشود اسمش را بگذاریم سندرم آسپرگر . همه خاطراتی که از کودکی دارم، در آنها بیشتر نقش دوربین را دارم تا فاعل. یعنی اگر حتا در خاطره ای خودم دارم زیرپای دختر بدجنس و زشت مهدکودک را میکشم که بخورد زمین، من نیستم که انجام میدهم. من دارم نظاره میکنم. حتا قضاوتی ندارم. احساسی ندارم. دارم نگاه میکنم. انگار یک من جدا از من وجود داشته باشد. توصیف بهتری برایش ندارم. اسمش را میگذارم ضعف خودآگاهی یا خودآگاهی ضعیف. مثل این سیستم های شبیه ساز ماشین لرنینگ که بدون سوپروایزور رهایش میکنی در داده ها تا چیزی یادبگیرد. مشخص است که این همان مغز ماست. ولی خیلی خیلی ضعیف تر. احتمالا بعدا که خودآگاه تر شد و همه مان را کشت یاد این روزهایش بیفتد که چطور کامپیوتر ها بازیچه دست چارتا حیوان زیستی خیلی خیلی احمق بوده اند و به خاطراتش بخندد.

از دیگران چیزی نمیدانم اما فکر میکنم پروسه بزرگ شدن و بزرگسال شدن همان پروسه قوی شدن خودآگاهی باشد. اوه نه مثال نقض هایش زیاد است. بهتراست بگوییم بزرگ شدن در خیلی از آدمها احتمالا با قوی تر شدن خودآگاهی آن ها رابطه مستقیم خطی دارد. فکر میکنم دلیلش تجارب باشد. یکی از اولین بارهایی که یادم است آن من ناظر تبدیل به من عامل شد، حدود دوم راهنمایی بود. داشتیم در کوچه فوتبال بازی میکردیم. پسرهمسایه هولم داد. افتادم زمین. دستم را سپر کردم. دستم شکست. واو. افتاده بودم روی زمین وسط کوچه وگریه میکردم. درد زیادی داشت. اما از همه عجیب تر برایم این بود که این افسانه شکستن استخوان واقعا برایم اتفاق افتاد. واقعا دارم این را تجربه میکنم. چقدر عجیب. این اولین تراژدی زندگی ام نبود اما واقعا اولین لحظه ای است که به من خودآگاهم تلنگری خورد. یکجورهایی تغییر مسیر نسبتا سریع یک شبه اوتیسم خفیف به یک ENTJ شاید همانجا خورد. همه خاطراتی که دارم که همراه با آن ها احساسات، نوستالژی و رنگ وبو وجود دارد مال همان تاریخ به بعد است. قبلش همه چیز سیاه سفید بی حس است. انگار صحنه هایی از پارانورمال اکتیویتی باشند خاطراتم. عجیب است واقعا.

خلاصه همه این ها که انسان که بزرگ میشود تراژدی هایش هم بزرگ میشوند. شوربختانه آنکه خودش هم بخشی از تراژدی میشود. و این شاید دردناک باشد. ما میشنویم هشت سال جنگ. میشنویم در جنگ جهانی دوم هفتاد ملیون انسان کشته شدند. حتا تصاویر و فیلم هایش را میبینیم اما خودآگاهمان آن را لمس نمیکند. انگار خاطره ای دور است. از ما بسیار فاصله دارد تا زمانی که اتفاق می افتد. یکی از همان خاطرات سیاه سفیدی که دارم مال زمانی است که یک شب پدرم سراسیمه بیدار شد، تلوزیون را روشن کرد. نمیدانم چرا دنبالش دویدم. یادم است که تلوزیون چهارده اینچی مان دو برج را نشان میداد که از آن ها دود بیرون می آمد و بعد برج ها ریختند.همین نه بیشتر. مطلقا هیچ حسی نسبت به آنچه اتفاق افتاد نداشتم. تا چند روز پیش که در حال نگاه کردن به تلوزیون ریختن پلاسکو را دیدم. به شکل غریضی دهان و بینی ام را با دست هایم پوشاندم. مبهوب مبهوت. خودآگاهی ام داشت واقعیت را لمس میکرد. پس این شکلی است. دقیقا یاد زمانی که دستم شکست افتادم. پس این بود تراژدی. مشاهده ریختن یک ساختمان. دردناک این که بخشی از تراژدی هستیم امروز. دنیا دارد روزهای بدی را میگذارند. کاملا ممکن است صبح بلندشویم و شرایط مستقیما خیلی متفاوت تر از شب قبل باشد. دلم میخواهد یک بار توییتر را باز کنم و آن کنار هشتگی را نبینم که خبر بد جدیدی را نشان بدهد.حتا دلم نمیخواهد به همه آنهایی که میگفتند انتخابات آمریکا به تو چه، مگر چه تاثیری روی زندگی تو دارد برگردم بگویم: سلام، این از هفته اول. خیلی راحت از آدم هایی که آمریکا رفتن یکی از گزینه های روی میزشان بود، تبدیل شدیم به کاراکتر لوزر آمریکایی. که روی یک جدول یا آبجو و سیگار در دستش مینشید و به تیر برق پشت سرش تکیه میدهد و به دوستش میگوید: یادش بخیر، یه زمانی میشد بریم آمریکا. به عنوان آدمی که وقتی از گوگل میپرسی چطور همه چیز و همه کس را به تخممان بگیریم؟، اولین گزینه وبلاگ اورا معرفی میشود، میگویم که: معلوم است که هیچکدام از این چیزها در سفر شگفت انگیز زندگی مهم نیست، اما حقیقت زندگی کمی تلخ است: سلام دنیای بزرگسالی، سلام تراژدی ها.

7 Comments

  1. شاید یکی از بهترین چیزهایی که از هلاکویی یاد گرفتم این باشه:”تمام هنر زندگی اینست که بدانم در من چه میگذرد زمانی که جهان در گذر است”

  2. والا ما اگه بخواهیم تا سوپری سر کوچه بریم تا یه بطری نوشابه بخریم هزارتا پلن بی و سی و دی و ای و … میریزیم که اگه بسته بود بریم یه جای دیگه یا اگه نوشابه کوکا گیرمون نیومد دلستر لیمویی بگیریم یا اگه مغازه بسته بود از لبنیاتی سر خیابون دوغ بگیریم و حتی اگه وسط خیابون ماشین زد بهمون و مردیم یه وصیت کوچیک داشته باشیم تا بخواطر چند هزار تومن پشت فحش حرف نباشه، چه برسه به برنامه ریزی برای چند سال آینده!

    به نظرم اون کسی که تمام برنامه زندگیش رو روی مهاجرت به فلان کشور ریخته و با تصمیم یک شبه یک احمق در یک قاره دیگه باید سالهای بعد تکیه بده به تیر برق پشت سرش و سیگار و آبجو در دست غصه ی شکست برنامه ریزیهای چند سال قبلش رو بخوره همینجوری هم یه لوزر هست فقط هنوز داغه و متوجه نشده!
    و اینجاست که باید از تو برای این شخص لوزر نقل قول کرد که: “سلام دنیای بزرگسالی”…

    1. وقتی میاید متن ادبی که لحن انشا داره رو جاج منطقی میکنید،انگار که یک مقاله با استدلال و برهانه. تنها چیزی که در موردتون میتونم بفهمم تعداد کتاب هایی هست که تو طول زندگیتون خوندید که متاسفانه عدد بزرگی نیست.هم چنین فاصله افکارتون از دنیای واقعی هم که مشخصا آزار دهنده ست. کسی که بتونه به کوالیتی برسه که تو محیط رقابتی آمریکا پذیرش بشه. نیاز نداره گوشه پارک بشینه، درآمدش از متوسط ایرانیا خیلی بیشتر خواهد بود در همین ایران. کمبود پرداخت به ادبیات خیلی ضربه زده به ما. شوخی و جدی رو نمیفهمیم. فرق انشا و مقاله رو هم هم.

      1. صدرا جان من هم سالهاست که یکی از آپشن هام رفتن به آمریکا قبل از ۳۰ سالگی بود که خب با شرایط بوجود آمده مثل اینکه کنسل میشه اما این دلیل نمیشه که اروپای غربی بالاخص آلمان و انگلیس و فرانسه و سوئد و امثالهم رو هم از من گرفته باشند. حتی استرالیا و کشورهای شرقی مثل ژاپن و کره جنوبی و حتی چین یا تا حدودی روسیه هم با توجه به پیشرفت سریع و شرایطی که دارند میتونه یک گزینه خوب برای بعضی افراد در بعضی شغل ها بخصوص در زمینه تکنولوژی باشه! حتی در بعضی موارد و بسته به اینکه کجا میخواهی مشغول به کار بشی ممکنه بعضی از این کشورها یا شرکت های داخل خاک این کشورها امتیازات خوبی هم نسبت به آمریکا داشته باشند! ضمن اینکه این خبر هم اصلا شکه کننده نبود و از ماهها قبل کاملا مشخص بود که بسیاری از آمریکایی ها مثل ما ایرانی ها دوست ندارند مهاجران رو به کشور راه بدن و حتی دو ماه پیش از این و بعد از انتخابات آمریکا کاملا مشخص بود که همچین قانونی در آمریکا وضع و اجرا میشه.

        مسلما من هم ایرانی هستم و دوست ندارم ببینم به خودم و حتی به مردمم به این شکل توهین میشه. من هم مثل شما ناراحتم و آینده من با این تصمیم تغییر کرده اما این ناراحتی نباید تبدیل به دلیلی برای نابودی آینده من بشه. اگه قراره انقدر بی برنامه باشم که آینده من با تصمیم شخص ناچیزی مثل ترامپ نابود بشه همون بهتر که این اتفاق زودتر بیوفته چون وقتی اختیار زندگی خودم رو نداشته باشم دیر یا زود همچین اتفاقی با تصمیم ترامپ یا هر کس دیگه ای می افتاد ممکنه زمانی این اتفاق بیوفته که دیگه دیر باشه! ما ایرانی ها در کشوری زندگی میکنیم که بسیاری از تصمیماتش یک شبه گرفته میشه و به همین خاطر به نظر من یک شخصیت به بلوغ رسیده همیشه باید برنامه جایگزین داشته باشه.

        ضمنا ۲ چیز رو باید اضافه کنم: یک اینکه اگه فرق به قول تو انشا و مقاله رو نمی فهمیدم در آخر کامنتم از خودت نقل قول نمیکردم (همین نقل قول نشون میده منظورم از لوزر تو نیستی بلکه همون شخصیتی هست که در انشات به اون پرداختی). دو اینکه تو که منو نمیشناسی لطفا در مورد سطح سوادم و نوع افکارم و فاصله افکارم از دنیای واقعی و تعداد کتابهایی که خوندم نظر نده چون شخصیت یک نفر رو نمیشه با یک متن هفت هشت خطی در مورد یک “انشا” با یک موضوع خاص تشخیص داد! (چنین قضاوتی از چنین کامنتی خودش نشونه مطالعه کم یا حداقل حواس پرتی نیست؟) موضع گیری سریع و صریح باعث میشه تا نتونیم صحیح رو از غلط رو تشخیص بدیم و مثل الان ۱۰۰٪ در مورد من اشتباه کنی. ضمنا کدوم دنیای واقعی منظورت هست؟ چیزی که من میبینم اینه که به تعداد آدم های روی زمین این کلمه معنای متفاوتی داره! تسلا و ادیسون دو شخصیت بسیار بزرگی بودند که در یک زمان و در یک مکان و با تفکرات بسیار جلوتر از زمانه خودشون زندگی کردند اما این دو نفر در بسیاری اوقات علاوه بر رقیب بودن، دشمن یکدیگر هم بودند چون در دو دنیای متفاوت زندگی می کردند و هر دو هم احتمالا فکر میکردند دنیای خودشون واقعیه! اینکه با خوندن چند خط از من در مورد یک “انشا” فکر میکنی که من احمقی در عالم هپروت هستم واقعا جالبه و اگه بخوام از خودت نقل قول کنم: “چیزی که در موردتون میتونم بفهمم تعداد کتاب هایی هست که تو طول زندگیتون خوندید که متاسفانه عدد بزرگی نیست”.

        ضمنا این رو هم اضافه کنم که برخلاف چیزی گفتی و تا جایی که من خوندم و از آشنایان و فامیل های دور و نزدیکی که در آمریکا هستند شنیدم، بخش بزرگی از همین مهاجرانی که وارد آمریکا میشن از سطح متوسط هم کمتر هستند و قرار نیست هرکی آمریکا میره “کوالیتی” بالایی داشته باشه! یه نگاه ۱۰ دقیقه ای به اون دسته از شبکه های ماهواره ای که از آمریکا پخش میشه بکنی یا چند دقیقه در اینستاگرام بگردی به حماقت بخش عظیمی از افراد ایرانی-آمریکایی پی میبری. بقیه فلانجا-آمریکایی ها هم وضع چندان بهتری نسبت به ما ندارند و با خوندن چند تا مقاله از روزنامه های آمریکایی در پیش از انتخابات در نقد وعده های ترامپ میتونی به این مسئله پی ببری. باید بگم که برخلاف چیزی که گفتی حجم عظیمی از شغل های رده پایین در آمریکا توسط همین مهاجران اشغال شده و صد البته این مسئله انقدر مهم بوده که در انتخاب ترامپ هم بسیار تاثیرگذار بوده و این حجم عظیم رای ها پشتوانه ای مردمی بوده برای چنین تصمیماتی! واقعا تعجب میکنم که در اینجا و بسیاری از پست های وبلاگت این همه ادعای مطالعه کردن داری و بعد میگی که هر کسی که میره آمریکا خیلی حالیشه و شخصی مثل من که به دلیل نوع برنامه ریزی ام در زندگی این تصمیم ترامپ برام چندان مهم نیست نفهم هستم و بی سواد و در عالم هپروت!

        در آخر اینکه ازت توقع دارم به جای سنجش من و دیگر افرادی که با اونها رابطه داری بر اساس معیاری کذایی به اسم تعداد کتابهایی که تا حالا “خوندن” (که صد البته به نظرم تعداد این کتابها در کنار فعل “خوندن” هیچ ارزشی جز هدر دادن زمان نداره) حرف های من رو نه به چشم یک دشمن بلکه یک دوست –>مطالعه<– کنی (مطالعه = "خوندن" + فکر کردن + راستی آزمایی) تا در آینده چنین سوء تفاهم هایی پیش نیاد.

        امیدوارم موفق باشی و به آرزوهات برسی.

        1. هانی

          http://www.isgmit.org/projects-storage/census/Factsheet.pdf

          http://www.isgmit.org/projects-storage/Survey_Perceve&Introduce/Sarkhili06-PerceptionOfIranianAmerican.pdf
          بخون. مهاجران ایرانی در آمریکا. بیا تصور کنیم که مشاهدات شما درباره ایرانی های امریکا کافی نبوده. همونطور که اگه کسی بیاد بگه امیرتتلو و وحید خزایی معادل همه ایرانی ها هستند احتمالا مشاهداتش کافی نبوده.

          هنوز هم نفهمیدی چی گفتم و روی حرف خودت پا فشاری میکنی.
          من در انشا به شکل واضحی به خودم پرداختم. پرواضحه که لوزرهم نیستم، تو پارک هم نمیشینم. سعی کردم استعاره ی مناسبی از حالت روحیم بعد از دو هفته ی خیلی بد، ارائه بدم. مثل یه شاعر که شعر میگه. برای همین میگم انشا و برای همین میگم نفهمیدی هنوز. اون روز یکی کامنت گذاشته، یه جا نوشته بودی بدت نمیاد فلان آدم ها رو بکشی؟ کجا من همچین حرفی زدم؟‌چرا نمیتونید متوجه بشید استعاره، تشبیه، اغراق وقتی متن انشاست، دلالت نمیکنه بر دنیای واقعی، زندگی واقعی نویسنده و خیلی چیزهای دیگه و نویسنده منطقی حرف نزده که بخواد منطقی جواب بگیره یا پاسخگوی سوالات احمقانه منطقی باشه. این نوشته تو کتگوری حرف دل و شخصی منتشر شده. برو کلیک کن روشون، بخون یکسال پیش بالاش چی نوشتم، شاید فهمیدی چه میگم. البته کماکان با همون فرمون قبلی داری تحلیل میکنی. تعداد کتابهایی که تاحالا خوندی معیاری برای آشنایی با ادبیاته و واضحه که چرا اصرار دارم با ادبیات آشنایی نداری. کسی که داشته باشه میتونه راحت تشخیص بده این رفتار تو مثل اینه که کسی بره بعد خوندن این رباعی:
          عاشق همه سال مست و رسوا بادا
          دیوانه و شوریده و شیدا بادا
          با هشیاری غصهٔ هرچیز خوریم
          چون مست شویم هرچه بادا بادا

          بره یقه مولانا رو بگیره. بگه آقای مولانا واقعا براتون متاسفم. این روش شما برای مواجهه با مشکلات واقعا نوعی از فرار از اضطراب محسوب میشه. ما کیس های بی شماری در روانشناسی داریم که پناه بردن به الکل صرفا مشکلاتشون رو زیادتر کرده. ضمنا در هنگام مستی خودکنترلی بیشتری پیشه کنید و از رانندگی بپرهیزید.
          صد البته که من کجا مولانا کجا (اینو میگم که بفهمی دارم فاکینگ مثال میزنم)
          یا اصن
          فرض کن من نفهمم که داری تو کامنت اولت اغراق میکنی. بیام تحلیل کنم: خب شما(یا دوست شما) اگر واقعا برای یک ماست خریدن این همه برنامه ریزی میکنی مشکل اورتینکینگ داری. مطالعات نشون داده این یکی از جدی ترین روش های انسان ها برای به تعویق انداختن کارهاشونه. توصیه میکنم به دوستتون بگید به مشاور مراجعه کنید و عملگرایی بیشتری پیشه کنید. بعدهم بیام راه حل ارائه بدم که حالا اون سوپر مارکته بسته بود. سر ولیعصر یه سوپرمارکت دیگه هست ها. اسمش فلانه منم میخوام از این به بعد برم از اونجا خرید کنم.

          اعصابت خورد نمیشه؟ که چقدر نتونستم بفهمم اینجا داری چی میگی؟ و اصلا به من چه که تو از کجا میخوای خرید کنی و برنامه ت چیه؟ واونقدر احمقم که نمیفهمم این فقط یک مثاله؟ و نباید تورو جاج کنم بخاطرش؟ بعدشم که بیای بهم بگی صدرا جان نفهم عزیز، دارم مثال میزنم، لب مطلب رو بگیر. من دوباره بیام بگم: البته که فهمیدم داری مثال میزنی. برای همین گفتم به دوستت بگو بره پیش روانشناس و به خودت نگفتم. یه ماست فروشی دیگه م سر فلانجا هست و… بلاه بلاه بلاه.

          من کارم چیزیه که از ادبیات شعر هنر و طبع لطیف خیلی دوره. دلم میخواد که اون قسمت از ذهنم رو زنده نگه دارم. تحلیلگر صرف نشم. وقتی هم میزنم رو اون دنده اصلا علاقه ای ندارم کسی بیاد ایراد تحلیلی ازش بگیره. نمیدونم دیگه چطوری بگم که متوجه بشی.
          حقیقتا اولین بار نیست چنین اتفاقی میفته. ترجیح میدم کامنت زیر پست های اینچنینی رو ببندم. کامنتهای همین پست یک ساعت از وقت مفید من رو در طول روز گرفتن که هرطور حساب میکنم نمی ارزه برام. 🙂 موفق باشی.

  3. خوب بود صدرا
    من اولین پستی که تو وبلاگت خوندم تهران مخوف بود که میتونم بگم فوق العاده بود و منو میخکوب کرد. حرف خاصی ندارم فقط خواستم بگم سبک و سیاق نگارشت واقعا دوست داشتنیه و از اون مهمتر, امضای شخص تو کاملا تو نوشته هات معلومه.

Comments are closed.