روزنوشته‌های یک توسعه‌دهنده

درباره‌ی کتاب جزء از کل : یک توییتر ششصدوپنجاه صفحه‌ای

۲۲ دیدگاه‌ها

من بیگ فن رمان‌خوانی نیستم، یعنی نه که مشکل خاصی با رمان خواندن داشته باشم، زیاد خوانده‌ام و بیشترهم خواهم خواند، ولی خب فکر هم نمیکنم که وظیفه‌ی یک انسان باشد که همه‌ی رمان‌های کلاسیک را بخواند. سوال من اینجاست که هدف یک رمان چیست؟ هدف یک اثر هنری چیست؟ زندگی مارا بهتر کند؟یک اثر هنری را چه عناصری تشکیل داده‌ است؟ وقتی آن را تجزیه میکنیم به چه چیزی میرسیم؟
یک اثر غالبا از محتوا و فرم تشکیل شده است. یعنی حداقل در هنر کلاسیک، ما یک محتوا داریم که حکمتی است که خالق میخواهد در اثر به ما برساند و یک فرم داریم که نحوه‌ی نمایش چیزی است که در ذهن خالق است. مثلا وقتی حافظ میگوید:

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند

محتوا این است که امیدوارم اوضاع بهتر بشود. فرم هم، شعر کلاسیک فارسی است در وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن. اما آنچه که جادو میکند هم نشینی این دو است و روحی که از آن حاصل میشود.هرکسی توانایی چنین کاری را ندارد، حافظ هنرمند است. پس هنر را میشود به نوعی توانایی ترکیب فرم و محتوا تعریف کرد به گونه‌ای که مخاطب را تحت تاثیر قرار دهد. خب برگردیم سر بحث اصلی: رمان ها چگونه هنری هستند؟

رمان گونه‌ای از داستان است. داستان بلند. آموزنده است بخاطر این که داستان‌ها آموزنده هستند. ما انسان ها همه چیز را در دل یک داستان یادمیگیریم و باور میکنیم. یعنی از یک نان‌فیکشن به مراتب اطلاعات بیشتری دریافت میکنیم ولی احتمالا حکمت اندک موجود در رمان، بیشتر در جانمان مینشیند. اول این که چون داستان است دوم این که ما برای فهمیدن آن مقدار کم زحمت زیادی میکشیم. مثلا هزاران صفحه فلان کتاب کلاسیک را میخوانیم که متوجه بشویم امور دنیا قطعیت ندارد و به دنبال آن نباشیم.

در عصر توییتر اما، ما حوصله‌ی داستان‌های بلند را نداریم. کمتر کسی هست که حاضر باشد چندین جلد در جستجوی زمان از دست رفته بخواند برای این که حکمت آن را درک کند. برای همین آلن دوباتن میرود کتابی مینویسد با عنوان پروست چگونه میتواند زندگی شما را دگرگون کند و همه حکمت‌های آن را در یک جلد برایمان خلاصه میکند. بله خواب نمیبینیم یک نویسنده دیگر میرود حکمت‌های یک رمان دیگر را استخراج میکند و میفروشد. ما واقعا در چنین دنیایی زندگی میکنیم. مخاطب فرضی با خود میگوید به جای کتاب پروست هزاران مقاله میخوانم که هزاران ایده‌ی جدید وارد سرم میکنند به جای آن چهار پنج‌تا ایده‌ی آقای پروست. و این تقاضا پیش می‌آید که کاش کتابی بود که چکیده حکمت های آن را به من میداد، و آقای دوباتن به این تقاضا پاسخ میدهد. بعید میدانم قبل از اینترنت اوضاع به این شکل بوده باشد. من قضاوتی ندارم اما ما در عصر توییتر زندگی میکنیم. حکمت‌های ۱۴۰ کاراکتری. رمان عصر توییتر، برای مخاطبی که چکیده میخواهد باید چگونه باشد؟ احتمالا شبیه به جزء از کل.

اگر لفاظی، خلاقیت در دیالوگ و نوشتار -به طوری که بشود آن را نقل کرد –  در رمان‌های کلاسیک بخش اندکی از کتاب را تشکیل بدهند و  آن را به عنوان سالاد کنار غذا در نظر بگیریم تا مخاطب حوصله‌اش سر نرود، میشود گفت جز از کل، به طور کل از سالاد تشکیل شده است. پیمان خاکسار مترجم کتاب میگوید از هر صفحه میتوانید چیزی برای نقل کردن بردارید و راست میگوید. نویسنده پنج سال زمان صرف نوشتن، ششصد پنجاه صفحه لفاظی توییتری کرده که بیشتر از نود درصد آن اورجینال به نظر میرسد و خب واقعا خواندن آن لذت بخش است.

بعضی از نقدها به عنوان نقطه ضعف از این موضوع یاد کرده‌اند اما به نظر من این فرمی است که رمان عصر جدید آزاد است آن را داشته باشد. خلاقیت و شلیک دوپامین‌های پی در پی. چرا که انسان عصر جدید چنین چیزی را میخواهد. در گودریدز به کتاب پنج ستاره دادم، هرچند نظر واقعی‌ام حدود چهار ونیم است. آن نیم تا هم بخاطر این که داستان باورپذیری‌اش را زیر حجم لفاظی‌ها از دست میداد و عملا لفظ‌ها مخصوصا در صد صفحه آخر از متن داستان بیرون میزدند. اگر دنبال خواندن یک داستان پلیسی هستید این کتاب را نخوانید هرچند که یک داستان پلیسی است. داستان در این کتاب در درجه دوم اهمیت قرار دارد، شما بیشتر نظرات فلسفی آقای تولتز درباره‌ی جهان را از زبان شخصیت‌ها میشنوید. نه که داستان جذاب نباشد کم حادثه باشد یا حتا کند باشد، اما در درجه دوم اهمیت است و همین به نظرم کتاب را جذاب کرده است. تم اصلی کتاب در رابطه با مرگ است، کتاب نقل کردنی زیاد دارد، اصلا همه اش نقل کردنی است اما جایی اواسط کتاب در صفحه ۳۴۸ نویسنده مانیفست پشت رمان را در یک مونولوگ طولانی لو میدهد. بخش جذابی‌ست آن را در ادامه برایتان نقل میکنم.

پدر(مارتین دین) برای این که پسرش را ادامه تحصیل منصرف کند، شروع به حرف زدن میکند و حکمت اصلی‌ زندگی‌اش را رو میکند:

مردم همیشه شکایت میکنن که چرا کفش ندارن تا این که یه روز آدمی رو میبینن که پا نداره و بعد از اون شکایت میکنن که چرا مثل اون مرده، یه ویلچر برقی اتومات ندارن. چرا؟ چی باعث میشه که به طور ناخودآگاه خودشون رو از یک سیستم ملال آور به یکی دیگه پرت کنن؟ چرا اراده ما معطوف به جزئیاته و نه کلیات. چرا به جای کجا کار کنم؟ نمیگیم “اصلا چرا باید کار کنم؟” چرا به جای “چرا باید بچه بیارم؟” میپرسن “کی باید بچه بیارم؟”. چرا ناگهان تغییر کشور نمیدیم؟ چرا همه فرانسوی ها نمیرن اتیوپی و اتیوپی ها برن انگلستان و همه انگلیسی برن کارائیب و به همین ترتیب، تا بالاخره زمین رو به همون شکلی که باید با هم قسمت کنیم و از شر وفاداری شرم آور و سفاکنه و متعصبانه نسبت به خاک خلاص بشیم؟ چرا نعمت داشتن اراده، حروم موجودی مثل انسان میشه که انتخاب های بیشماری داره ولی تظاهر به داشتن فقط یک یا دو انتخاب میکنه؟

گوش کن جسپر، آدمها شبیه زانویی میمونن که یه چکش کوچولوی لاستیکی به شون میخوره. نیچه یه چکش بود. شوپنهاور یه چکش بود. داروین یه چکش بود. من نمیخوام چکش باشم چون نمیدونم زانو چه واکنشی نشون میده. دونستنش هم ملال آورده. این رو میدونم چون میدونم که مردم اعتقاد دارن. مردم به اعتقاداتشون افتخار میکنن. این غرور لوشون میده. این غرور، غرور مالکیته. من شهود داشتم و متوجه شدم تمام کشف و شهودها چیزی جز سروصدا نیستن. من تصویر دیدم، صدا شنیدم، بو حس کردم ولی نادیده شون گرفتن همونطور که از این به بعد هم نادیده شون میگیرم. من این راز و رمز ها رو نادیده میگیرم چون دیدم‌شون. من بیشتر از خیلی از آدم‌های پرمدعای عرفانی دیدم ولی اونا باوردارن و من نه. او وقت چرا من باور ندارم؟ به خاطر این که من میتونم فرایند موجود رو ببینم.

این اتفاق(باور داشتن) زمانی می افته که مردم مرگ رو میبینن، یعنی همیشه. اون ها مرگ رو میبینن ولی فکر میکنن روشنایی دیدن. این برای من هم اتفاق میفته . وقتی ته دلم حس میکنم دنیا معنایی داره، میدونم که این معنا در حقیقت مرگه ولی چون دوست ندارم مرگ رو توی روز روشن ببینم ذهنم توطئه میکنه و میگه : گوش کن نگران نباش. تو موجود ویژه ای هستی، تو معنا داری، دنیا معنا داره حسش نمیکنی؟ ولی من هنوز مرگ رو مبینم و حس میکنم. باز ذهنم میگه: به مرگ فکر نکن، لالالا، تو همیشه زیبا و ویژه باقی میمونی و هیچ وقت نمیمیری، هیچوقت هیچ وقت هیچوقت، مگه راجع به روح جاودانه نشنیدی؟ خب تو یه خوبش رو داری.

و من میگم شاید. ذهنم میگه: به این طلوع لعنتی نگاه کن، به این کوه های لعنتی نگاه کن به این درخت های لامصب نگاه کن از کجا میتونی اومده باشی به جز دست های خدا که تورو تا ابد توی آغوشش تکون میده؟ و من کم کم شروع میکنم ایمان آوردن به چیزهای متعالی. همه همین طورن. همین جوری شروع میشه. ولی شک همراهم هست. ذهنم میگه نگران نباش تو نمیمیری دست کم تا مدت ها نمیمیری. جوهر تو نابود نمیشه اون قسمت‌هاییت که ارزش نگه داری دارن. یه بار تمام دنیا رو از تختم دیدم ولی ردش کردم. یه بار دیگه آتشی دیدم که از داخلش یکی به من گفت تو بخشوده میشی اون رو هم رد کردم چون میدونم تمام صداها از درون میان .تلاش برای انرژی هسته‌ای وقت تلف کردنه. باید نیروی ناخودآگاه رو وقتی داره مرگ روانکار میکنه تحت کنترل در بیارن.طی این فرایند آتشینه که اعتقادات به وجود می آد و اگه آتش به اندازه کافی داغ باشه یقین هم تولید میشه. این به اصطلاح اهل معنویت ها که سنت غربی مصرف گرای قاتل روح رو نقد میکنن و میگن آسایش در مرگه، فکر میکنن این حرفشون فقط درباره‌‌ی دارایی های مادی مصداق داره. ولی اگه آسایش در مرگ باشه پس باید راجع به مادر تمام آسایش ها هم مصداق داشته باشه: (یقین باور)

راحت تر از کاناپه‌ی چرمیه،یقین یه چکوزی اختصاصیه که سریع تر از ریموت کنترل در پارکینگ روح فعال رو به قتل میرسونه. یقیین. دربرابر طعمه‌ی یقیین سخت میشه مقاومت کرد. برای همین باید مثل من یه چشمت به کل فرایند باشه. با این که تمام تصاویر جهان رو دیدم و صداهای زمزمه وار رو شنیده م میتونم تمام شون رو انکار کنم و در مقابل وسوسه‌ی احساس خاص بودن و اعتماد به جاودانگی از خودم مقاومت نشون بدم چون میدونم تمام اینها کار مرگه. میبینی مرگ و انسان پرکار ترین نویسندگان روی زمین هستن. خروجی شون حیرت آوره. ناخودآگاه انسان و مرگ گریز ناپذیر به همراهی هم بودا و امثالش رو نوشتن. تازه این‌ها فقط شخصیت ها هستن. دیگه چی؟ شاید همه چی. این همکاری موفق همه چیز رو در این دنیا خلق کرده به جز خود دنیا، هرچیز موجود به جز چیزهایی که از اول همینجا بودن و ما پیداشون کردیم. میفهمی چی میگم؟

فرایند رو متوجه میشی؟ بکر بخون! رنک بخون! فروم بخون! همه شون همین رو میگن. انسان ها چنان خودآگاهی پیشرفته ای پیدا کردن که باعث شده از تمام حیوانات دیگه متمایز بشن،ولی این خودآگاهی  یه فراورده‌ی جنبی هم داشته، ما تنها موجودی هستیم که به فانی بودنمون آگاهی داریم.  این حقیقت به قدری ترسناکه که آدمها از همون سالهای ابتدایی زندگی اون رو توی اعماق ناخودآگاهشون دفن میکنن و همین ما رو به ماشین هایی پرزور تبدیل کرده، کارخانه های گوشتی تولید معنا.

معناهایی که رو که به وجود می آرن تزریق میکنن به پروژها های نامیرا شدنشون(مثلا بچه هاشون یا آثار هنری شون یا کسب و کارشون یا کشورشون) چیزهایی که باور دارن از خودشون بیشتر عمر میکنن. و مشکل اینجاست: مردم حس میکنن برای زندگی به این باورها احتیاج دارن ولی به طور ناخودآگاه بابت همین باورها متمایل به نابود کردن خودشون هستن. برای همینه که آدمی خودش رو برای هدفی دینی قربانی میکنه، اون برای خدا نیست که میمیره به خاطر ترس کهن ناخودآگاهش از مرگه که میمیره. بنابراین همین ترسه که باعث میشه بخاطر همون چیزی که ازش وحشت داره بمیره. میبینی؟ طنز پروژه های ابدی اینه: با این که ناخودآگه به این قصد طراحی شون کردیم که آدم رو گول بزنن تا فکر کنه خاصه و هرگز نمیمیره.  حرص و جش خوردن بابت همین پروژه هاست که باعث مرگ انسان میشه. اینجاست که باید حواست جمع باشه.هشدار من به تو همینه. انکار مرگ باعث مرگ زودرس میشه و اگه حواست جمع نباشه تو هم سرنوشتی جز این نداری.

کتاب با اتحادیه ابلهان مقایسه میشود، آن هم ترجمه‌ی پیمان خاکسار است و خوانده‌ام‌ش. باید بگویم که من اصلا با اتحادیه ابلهان ارتباط برقرار نکردم و یکی از حوصله سربرترین کتابهایی بود که خواندم، ولی این کتاب فوق العاده است و تلخند های زیادی هم دارد. این دفاعیه جسپر از دوست دخترش را بخوانید:

خواهشم میکنم یه لحظه دختری رو که دارین بهش اتهام میزنین رو نگاه کنین. نگاه میکنید؟ اون قربانی زیباییشه، چرا؟ برای این که زیبایی یعنی قدرت. ما تو درس تاریخ یاد گرفته‌یم قدرت فساد می آره. بنابر این نتیجه‌ی زیبایی مطلق، فساد مطلقه.

شخصیت های کتاب دیدگاه اگزیستانسیال دارند و بر خلاف شخصیت حوصله سربر اتحادیه ابلهان، عملگرا هستند، حداقل چند ماجرای جذاب برای خودشان پیش می آورند و سعی میکنند دنیا را زیر و رو کنند. فلسفه و تفکر آنها را جامعه گریز کرده اما غیر عملگرا نه. به ثروت اهمیت میدهند اما نه بخاطر ذات ثروت برای این که کمک میکند ایده هایشان را اجرا کنند. پروژه های جاودانگی. و همین چیزی است که باعث میشود کتاب را خیلی دوست داشته باشم.

غرور اولین چیزیه که باید تو زندگی از شرش خلاص بشی. غرور برای اینه که حس خوبی نسبت به خودت داشته باشی. مثل این می‌مونه که کُت تن یه هویج پلاسیده کنی و ببریش تئاتر و وانمود کنی آدم مهمیه. اولین قدمِ آزاد کردن خود، رهایی از احترام به خوده. می‌فهمم چرا برای بعضی‌ها مفیده. اگه کسی همه‌چیزش رو از دست بده هنوز می‌تونه غرورش رو داشته باشه. برای همینه که به فقرا اسطوه‌ی شریف بودن اعطا شده، چون قفسه‌ها لخت بودن. به حرفم گوش می‌دی؟ این مهمه جسپر. دلم نمی‌خواد خودت رو درگیر شرافت، غرور یا احترام به خود کنی. تمام این‌ها یه مشت وسیله هستن برای این که بهت کمک کنن سر خودت رو برنزه کنی.

شاید باید نوشته را خوش‌بینانه تمام کنم و بگویم حتا اگر دیگر هیچ عزیزی برایت نمانده که دفنش کنی، خوب است خوش بین باشی و محض احتیاط یک بیل همراه داشته باشی:).

پی نوشت: با تشکر از یحیی که کتاب را داغ داغ از مترجم (بعد از این که خواند:) ) به من رساند.

 

نقد کتاب جز از کل استیو تولتز

کتاب را با قیمت نه چندان ارزان ۵۲ هزارتومان میتوانید از یکی از لینک های مقابل تهیه کنید: + +

متاسفانه اپلیکیشن‌های مرتبط (مثل هر کتاب خوب دیگری) نسخه‌ی دیجیتال این کتاب را برای دانلود و فروش نگذاشته اند. که میتوانست تاثیر بسزایی در کاهش هزینه چاپ، و نتیجتا قیمت کتاب و در نهایت افزایش فروش بگذارد.

 

در هر حال نسخه‌ی انگلیسی کتاب جز از کل اثر آقای استیو تولتز را میتوانید از این لینک دانلود کنید.



برچسب‌ها:

دیدگاه‌ها

  1. فواد انصاری می‌گه:

    ممنونم صدرا که در موردش نوشتی . وسوسه شدم بخونم هر چند کتاب نخونده زیادی دارم.

    1. sadra می‌گه:

      خواهش میکنم. به نظرم می ارزه، در ازای زمانی که پاش گذاشته میشه.

  2. یحیی می‌گه:

    مونولوگ طولانی و جذاب؛ از جذابترین بخش‌های کتاب بود، همونجا فکر کنم ۳-۴ بار این بخش رو خوندم!‌ با صدای بلند حتی :))

    1. sadra می‌گه:

      من اصلا نوشتمش برای این بود که مرور کنم، بره تو ذهنم:) وبلاگ در اولویت دوم بود.

  3. مهشید می‌گه:

    سلام؛ این کتاب واسه من تناقضی ایجاد کرده. برام خیلی پرکشش بود و نسبت به حجمش زود تمومش کردم. به نظرم خیلی حرفه ای نوشته شده و ارزش تعریفایی که ازش شنیدم رو داره ولی فضای پوچ و درهم و جبری ای که از زندگی نشون میده اصلا برام جالب نبود.
    هیچ حس خوبی به کتاب بعد از خوندنش ندارم. می بینم دوستان شروعش می کنن می خوام واسشون بنویسم که نخوننش. خدا رو شکر همش خودم رو منصرف کردم که فضولی نکنم 🙂

    1. sadra می‌گه:

      برام قابل درکه کسی نخواد وارد دنیای دارک یه کتاب بشه، خودم همین طوری ام خیلی اوقات. ولی خب دنیای جز از کل به نظرم نسبت به خیلی از دنیاهای دیگه ای که تاحالا خوندم گرگ و میش هم نبود چه برسه به دارک:))

      1. مهشید می‌گه:

        آره خودمم وقت نوشتن حس سوسولی کردم 🙂 دوست دارم همه داستان ها امیدبخش باشه.

  4. Siamak می‌گه:

    دوست داشتم بعد از خوندن کتاب بیام و اینجا چیزی بنویسم ولی نتونستم قبلش بدون تشکر ازت از اینجا برم.
    ممنونم ازت…
    ضمنا تشبیه بجا و زیبایی بود: نیچه-چکش (غروب بت ها-فلسفیدن با پتک)!

    با آرزوهای نیک برایت

    1. sadra می‌گه:

      ممنونم سیامک جان.

  5. لیلا می‌گه:

    اولین ویژگی که در همون لحظه اول برای من جالب و عجیب بود، وزن کتاب بود. خیلی تعجب کردم، گفتم این چرا اینطوری هست، چقدر سبک هستش، با تعجب جلد کتاب رو مجدد نگاه کردم گفتم نکنه جعبه خالی چیزی اشتباهی بهم داده : D فروشندتوضیح داد که جنس کاغذش نروژی یا سوئدی هست.

    1. sadra می‌گه:

      همون کاغذ کاهی خودمون احتمالا:)
      هم دانشگاهی هستیم احتمالا؟

  6. لیلا می‌گه:

    از بچه‌های متمم هستم.

    1. sadra می‌گه:

      به خاطر پیشوند ایمیلتون گفتم.

      1. لیلا می‌گه:

        بله، این پیشوند ده سالی میشه که با من هست. اتفاقا میخواستم یه اکانت جدید تشکیل بدم که دیگه این پیشوند حتی جلوی چشمهامم نباشه، ولی آدرس به این سادگی نتونستم انتخاب کنم.

  7. میلاد می‌گه:

    آقا صدرا وبلاگتون رو خوندم، بسیار پسندیدم، تنها نکته ای که بهتر بود رعایت می‌کردید این بود که نسخه کتاب رو به رایگان برای دانلود ندارید.
    همه، همه جا می‌گذارند ولی کاش شما ندارید.

  8. مریم می‌گه:

    من این کتاب و هدیه گرفتم.و الان که دارم این و مینویسم تمومش کردم.حس عجیبی دارم.احساس میکنم گیج شدم.ولی این کتاب بهم خیلی کمک کرد.منم مثل چسپر راهمو تغییر دادم(چرا فکر کنم دارم به پدرم تبدیل می شوم در حالی که این احتمالِ مساوی وجود داره که دارم تبدیل میشم به مادرم).نمیدونم این و درک میکنید یا نه ولی برای من کاملا قابل درک هست.البته نه در قالب تغییر شخصیت.بلکه در تعیین هدف و الگو برداری

  9. mahshid می‌گه:

    تیکه اول نقدتون جذاب بودکلا . و از بهترین قسمت های کتاب رو هم انتخاب کردین .

  10. zahra می‌گه:

    من ارشد ادبیات انگلیسی دارم و کتابهای زیادی خوندم اما باید اقرار کنم دو تا کتاب رو به زور تمام کردم یکی جز از کل یکی هم چهره مرد هنرمند در جوانی از جویس .

  11. سعید می‌گه:

    سلام
    خیلی تشکر میکنم از شما صدرا جان بابت گزیده گویی از این کتاب که خیلی مشتاقم کرد که بخونمش
    در جواب دوستانیکه میگن سیاه خوانی خوب نیست باید بگم که دنیای واقعی انسان رو به اصلش برمیگردونه تا بفهمه کی و هدفش از زندگی چیه برعکس دنیای فیکی که کتابهای مثبت اندیشی رواج میدن

    همیشه موفق باشید

  12. فاطمه می‌گه:

    این کتاب یکی از ارزشمندترین رمان های دنیاست. خوندنش واقعا لازمه، چون بعدش احساس می کنی یه چیز خوب خوندی، یه چیزی که علیرغم ظاهر عبارات بسیار مثبته. خوشحالم که این کتابو خوندم… وقتی به فصل پنج رسیدم گریه کردم، هرچند قبلشم گریه کرده بودم اما اینبار بخاطر نزدیک شدن به انتهای کتاب بود که گریه کردم… بارها کتابو بغل کردم… ازین کتاب هر چی بگی بازم کمه

  13. علی می‌گه:

    خیلی اتفاقی به این وبلاگ رسیدم و خوشحالم که بعد از تعریفهای زیادی که ازین کتاب شنیدم این تیکه هاشو خوندم و ترغیب شدم برم بگیرم بخونمش

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *