روزنوشته‌های یک توسعه‌دهنده

نقش اقای کبیری در زندگی ما یا احساسات منفی‌ات را در آغوش بکش

۱۶ دیدگاه‌ها

سال دوم دبیرستان یکی از سالهایی بود که مسیر زندگی‌مرا تغییر داد. اجازه بدهید کمی در مورد دبیرستانم صحبت کنیم. دبیرستانی که من آنجا درس میخواندم یک دبیرستان نمونه دولتی بود. ساختمان آن تازه ساز بود و ابتدا به نیت علوم انسانی ساخته شده بود. ورودی‌های نسل‌ من، اولین ورودی‌هایی بودند که با آزمون عمومی نمونه دولتی آمده بودند و قرار بود زمانی که به سال دوم میرسند، دبیرستان رشته های تجربی و ریاضی را هم اضافه کند.

ظاهرا آموزش پرورش به این نتیجه رسیده بود که حیف است ساختمان به این زیبایی، فقط در اختیار بچه‌های علوم انسانی باشد. سال اول که عمومی بود و دبیرستان محیط نسبتا لاکچری خودش را حفظ کرد. دانش آموزان محدود، امکانات زیاد و یک تیم مدیریتی خوب. اما سال دوم داستان جالب شد.

تیم مدیریتی به طور کامل عوض شد، و عملا دبیرستان نمونه ما در یک دبیرستان دولتی دیگر ادغام شد. بچه‌های انسانی رفتند به آن دبیرستان و بچه‌ها آنجا آمدند این یکی دبیرستان. مشخصا میشود حدس زد چه اتفاقی افتاد. تفاوت فرهنگی بچه‌های گلچین شده و سبک مدیریت قدیم در تضاد کامل بود با ورودی‌های جدید. گل سر سبد تیم مدیریت جدید، معاون پرورشی مدرسه بود. آقای کبیری. که فامیلش برای توصیف شخصیتش کافی بود،  فقط یک ب کمتر میداشت.

یک انسان دو قطبی، با هیبت هاگرید هری پاتر. کچل و مشکی. شایعه بود بین بچه ها که موجی است(نبود) یا مثلا زنگ‌های تفریح میرفت در حیاط پشتی سیگار میکشید(در آموزش پرورش دولتی جرم بزرگی است). دست بزن داشت و اخلاقش وحشتناک بود. اما مهمترین نکته‌ی او برای من، دشمنی شخصی‌اش با من بود.

من آن زمان فعال بودم. در امور مدرسه. نماینده کلاس بودم، عضو شورای دانش آموزی بودم. و قرار بود مسئولیت یکی از تشکلهای مدرسه را هم برعهده بگیرم. چرا قرار بود؟ بخاطر این که آقای کبیری نگذاشت. اخلاقش وحشتناک بود. یک روز دفتری که جلویش بود را پرت کرد سمت من و گفت تا من در این مدرسه هستم تو هیچ گهی نخواهی خورد. و به همین ترتیب. یک بچه‌ی پانزده ساله خب تحت چنین دشمنی بی دلیلی فشار زیادی تحمل میکند.

مادرم را دعوت کرد مدرسه، و گفت این پسر شما منحرف است. کتابهای شریعتی را از جلوی دستش جمع کنید و … . آنقدر فشار رویم بود که شبها گریه میکردم یا در ذهنم نقشه انتقام میکشیدم. یکی از بدترین سالهای تحصیلی‌ام بود. در حالی که صادقانه برای مدرسه انرژی میگذاشتم، بدون دلیل خاصی آزار میدیدم. و زورم هم به جایی نمیرسید. کم کم کنار کشیدم. گفتم اوکی. مسیر خودم را میروم. چنان افتخاری درست میکنم که مجبور شود جلوی همه از من عذرخواهی کند.

کارهای مدرسه را کامل رها کردم. رفتم سراغ جشنواره خوارزمی. یک مقام کشوری میتوانست بترکاند. من را عضو بنیاد ملی نخبگان میکرد و خب در خیالم میدیدم که من را دعوت میکنند روی سن و من آنجا پشت میکروفن از خجالت آقای ک در می‌آیم. همه انرژی‌ آزاد شده را آنجا خرج کردم. سال بعد رتبه بود اما کبیری و آن کادر مدیریتی دیگر نبودند. آنقدر مشکلات و داستان درست شد در آن یکسال که آموزش پرورش برای آبروی خودش هم که بود آن کادر را بیرون کرد. کادر جدیدی آمدند. آرامش دوباره حاکم شد. اما من دیگر آن ادم قبلی نبودم.

فهمیده بودم کار ستادی بی فایده است و انرژی ام را میتوانم بگذارم برای پیشرفت شخصی ام. آن همه مشکل و احساساتت بد در انتها باعث تغییر بزرگتری در نگرش من شده بود. که خب توانست نقطه عطفی در زندگی من باشد.

زندگی شغلی پر است از اتفاقات این چنینی. گاهی از خرابی آدم ها نشات میگیرد، گاهی از خرابی سیستم. شما ضربه میخورید. بی‌دلیل. بدون عدالت. گاهی از روی بد شانسی. احساسات بد می‌آیند. شما تحت فشار قرار میگیرید. واکنش ما به این احساسات بد خیلی مهم است.

احساسات منفی ناگریزند. اگر میخواهید هیچ حس منفی نداشته باشید، شوپنهاوروار باید به کنج اتاق بخزید. من نمیپسندم. احساسات منفی مساوی درد هستند. در زندگی که شما قرار است کاری انجام دهید یا هدفی داشته باشید. رنج و درد ناگریز است. عموما زودتر از پیروزی و سرخوشی هم به سراغ شما می‌آیند. مهم این است که نیچه باشید. دردها شما را نکشند اما قوی ترتان کنند.

من آدم مثبتی ام. همیشه امیدوارم. نسبتا دیدم به همه چیز مثبت است. اما وقتی به زندگی‌ام نگاه میکنم، بزرگترین محرکهای زندگی‌ام همیشه منفی بوده‌اند. جنگ‌ها بیشتر از انگیزه‌ها باعث رشد میشوند. مگر نه این که جنگ جهانی دوم صنعت و علم را تکان داد؟

در هنگام درد و احساسات منفی شما رنج میبرید. اما دو چیز میتواند احساسات منفی را تبدیل به موتور محرک زندگی‌تان کند.

یک: آنها موقتند، برای نوشتن این پست ده دقیقه فکر کردم تا فامیل کبیری یادم بیاید. بخش خوبی از این اتفاقات اصلا یادتان نخواهد ماند. شما خیلی سریع افراد و اتفاقات بد را از یاد میبرید، برای من این فرایند اینقدر سریع است که یک بخش در نوت پدم دارم برای این که کسانی که کار غیرقابل بخششی کرده‌اند را از یاد نبرم در آینده. نه برای انتقام بلکه برای دوری کردن. نتیجتا، با منترای اینم میگذره، بدانید که قرار نیست این احساسات همیشه بمانند.

دو: داستان را شخصی نکنید.  مشت که میخورید، برنمیگردید که مشت بزنید. عقب بروید.  در حاشیه. به بازی بزرگتر نگاه کنید. ببینید چطور در آن میتوان برنده شد.من خودم برنامه میریزم. کار میکنم. اجرا میکنم. و خیلی خیلی دیر به نتیجه میرسم. آنقدر دیر که دیگر نه حس بدی مانده و نه کینه‌ای. اما در نهایت بازی را میبرید. بازی زندگی را. دشمنی‌ با آدمها در سطح آدم ها اتفاق می‌افتد. کوچک است. شما در دنیای ایده‌ها پیروز شوید. خیلی وقت‌ها بدترین انتقام قطع ارتباط است. اگر برنده شوید. هیچکس دلش نمیخواهد شمارا از دست بدهد.

احساسات را جدا از وقایع ببینید. در هنگام عصبانیت ساده ترین کار این است که زنگ بزنید به طرف مقابل و دلتان را خالی کنید. اما این کار عموما شرایط را بدتر میکند. پرچم اعلام جنگ برافراشته میشود. سوتی بدهید، پیش بقیه هم بدهکار خواهید بود. در چنین شرایطی حتا اگر حق هم داشته باشید، باز هم بسته به منافع عده‌ای پشت شمارا خالی میکنند. نتیجتا در هنگام احساسات منفی باید سخت ترین کار را کرد. سکوت کرد. به درون خزید. برنامه ریخت. اجرا کرد. این چنین چیزی که شما را نکشته است، قوی ترتان کرده است.

نقطه عطف آن لحظه‌ای نیست که دوپامین ایده بی قرارتان کرده است. احتمالا نقطه‌ی عطف آن لحظه‌ای است که آنقدر کورتیزل در رگ‌هایتان است که حتا درد فیزیکی احساس میکنید. آنجا، دقیقا همانجا انرژی را به درون بریزید، پایه‌ای درست کنید برای بردن بازی بزرگتر.

بهترین انتقام، انتقامی است که سرد سرو شود.




  1. مهدی گفت:

    بی برو برگرد بهترین پست وبلاگت بود بنظر من:) مرسی که انقدر خوب نوشتی. من خدمت سربازی بهم این درس رو داد. ادمها رو باید همیشه دوروبرت حفظ کنی. نه اینکه رابطه داشته باشی نه! نباید اعلام جنگ کنی. شاید یجایی هم تونستی ازشون استفاده کنی در راستای اهدافت. یکم خبیصانه اس اما بهتر از اعلام جنگ علنی هست.

  2. فاطمه گفت:

    صدرای عزیز میزان لذتی که از این پست نصیبم شد در کامنت نمیگنجد اماخواستم بنویسم که بدانی کسی در جایی بینهایت لذت برده است.

  3. حامد گفت:

    خیلی خوب گفتی.
    منم دقیقا با چنین مدیری دست و پنجه نرم میکردم (دوقطبی اما کوتوله و سفید!). تحقیر و خشم جزو برنامه های روزانه اش بود. اوایل راهکار اشتباهی برای رویارویی انتخاب کرده بودم و خشم رو تو خودم میریختم. اما الان یه جورایی نادیده اش گرفتم و تمرکز کردم روی پیشرفت شخصی و توسعه مهارتهام.
    خیلی مهمه که بتونی تحمل و صبر کنی و از بیرون به مساله نگاه کنی. به قول خودت “بهترین انتقام، انتقامی است که سرد سرو بشه.”

  4. مسعود گفت:

    ولی به نظر من اصلا پست جالبی نبود. من باید دنیا و روحم کوچیک باشه که آدم‌ها تا اینقدر برام مسئله بشن، و کارهارو «برای» اونها انجام بدم. این طرز برخورد درست نیست و در طولانی مدت حالِ آدم خوب نمی‌کنه.(حتی اگر یک بار بردی) چون انتقام (به مثابه یک احساس منفی) محور مناسبی برای حرکت دادن زندگی نیست. این پاراگراف آخرت هم دیگه خیلی خفن بود. آموزش گام‌به‌گام عقده و کینه گرفتن 🙂

  5. حسانه گفت:

    صدرای عزیز.
    با اینکه همیشه قلمت رو ستودم اما استثنا این دفعه باهات موافق نیستم.
    نظر من اینه که زمانی که تمام احساسات بدت رو درونت نگه داری و بخوای اونا رو تو یه موقعیت و زمان مناسب بزنی تو صورت طرفت در واقع داری به خودت آسیب میزنی.
    این اتفاقییه که میافته “تو منو آزار دادی، کودک من رو نوازش نکردی ،بهم احساس خوب بودن و مهم بودن ندادی،پس من میخوام خودم رو بهت ثابت کنم ،من یه کار بزرگ میکنم تا بفهمی که درباره من اشتباه میکردی و من چقدر مهم هستم.” این میشه که شخصیت اکثر آدما اینجوری شکل میگیره که بازیچه باشن،که صرفا واسه اثبات خودشون دست به کارهایی بزنن که شاید واقعا خواسته دلشون نیست. قطعا آدمهایی هستن که اینجوری به موفقیت و شغل و مقام رسیدن.ولی آیا واقعا حال دلشون خوبه؟!

  6. حسین گفت:

    من پارسال یک نمونه این رو در سطح کوچک تجربه کردم و انتقام رو با پیشرفت خودم گرفتم و افرادی رو انگشت به دهن گذاشتم ولی بقول صدرا انگار زمانه دست بردار نیست و مدتیست خودم رو در تقابل خاموش با یک سطح خیلی بزرگتر میبینم و دارم روش کار میکنم و مطمینم بازم پیروز میشم چون هنوز درده من رو نکشته که دارم مینویسم? ولی حداقل منو قویتر کرده و به جنبه های پیشرفت شخصیم توجه بیشتری دارم.
    مثل همیشه لذت بردم

  7. صدرای جان
    همۀ ما در زندگی یک آقای کبیری داریم.

    فقط کافیست گاهی عینک «شخصی» را از چشم‌مان در بیاوریم و آینده را ببینیم.

    به سی سالگی که برسی متوجه می‌شوی حتی سرشاخ شدن اولیه با آقای کبیری‌ هم اتلاف وقت بوده‌است.

    با مهر
    یاور

  8. سارا کشوردوست گفت:

    بهترین پستی بود که این مدت در لینکدین دیدم و واقعا لذت بردم که کامل مطالعه کردم. قطعا همه ما چنین تجربیاتی رو (کم یاز زیاد ) در زندگی داشتیم ولی مهم ترین نکته همونطور که اشاره کردید “نحوه بر خورد و اکنش ما با مشکلات زندگی است “شاد و پیروز باشید

  9. rhs گفت:

    اوه! موقع خوندن نفسم بند اومد. لذت بردم از خوندنش.

  10. […] نقش آقای کبیری در زندگی ما یا احساسات منفی‌ات را در آغو… (صدرا علی‌آبادی) […]

  11. مهیار گفت:

    ایمیل جواب نمیدین چرا:(

    1. صدرا مدیر گفت:

      با همین ایمیلی که این کامنت رو گذاشتی، ایمیل فرستادی؟ من سرچ کردم اینباکسم رو چیزی نبود. ممکنه اشتباه فرستاده باشی. حواست باشه ۰۱ فارسی نزنی تو ادرس ایمیل.

  12. علیرضا گفت:

    بی نظیر، وبلاگی زیبا و عالی، قالب جمع و جور، مطالب کامل و بدون حاشیه، پر محتوا، ممنون

  13. مرجان گفت:

    سلام
    نوشتن این جملات شعاری خیلی هیجان انگیزه ولی عملی کردن اونها یه بحث دیگه س… (اینکه تو عملی شون کردی واقعا جای تحسین داره)
    اینکه یکی بیاد مشت بزنتت و بشینی نگاه ش کنی و خونه ای ک خراب کرده رو با سختی بیشتری بسازی تا خجالت بکشه واقعا یه آدم که نه یه آیرون من میخواد :))))
    هرچند تو وضعیت کشور عزیزمون(عزیزشون!) مجبوری آیرون من باشی وگرنه با hulk طرفی…

  14. بهناز گفت:

    سلام
    دقیق نمیدونم میشه این موضوع رو به بازی اخر تو جام جهانی ربط داد یا نه!
    موقعی که داور پنالتی رو به نفع پرتغال اعلام کرد خیلی لحظه ی بدی بود یه ان همه ی اون آرزوی صعود دود شد ولی وقتی بیرانوند پنالتی رو گرفت به اندازه یه گل زده و حتی بهتر و بیشتر از اون به همه انرژی داد
    این وسط هم تلاش و پشتکار بیرانوند بود که به یه قهرمان تبدیلش کرد
    نکته اخلاقی: تو زندگیتون مثه علی بیرو باشین 🙂

  15. نمیدونم جبهه مخالف هارو بگیرم یا موافق ها! ترجیح میدم بهش فکر نکنم و بنویسم.

    چنین داستانی برای من هم بود البته در دانشگاه، باعث پیشرفتم شد اما اون زمان خیلی اذیتم کرد، اذیت شدن رو کامل درک نمیکنم انگار گاهی وقت ها برای رسیدن به بینشی عمیق تر نیاز هستن، اتفاقا چند وقت پیش یک پست راجب به اسم “لذتِ رنج” توی وبلاگم نوشته بودم و چندان بی ربط نیست.

    درسته دردی که نکشتمون قوی ترمون میکنه اما یک قسمتی رو هم میشکونه!
    نمیشه گفت خوبه یا بد؛ بهترین حالت اینه که بگیم بستگی داره..

    لذت بردم از سبک نوشتت صدراجان، شاد باشی 🙂

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *