ادبیات شخصی

چشمهایشـ

دست هایم را در موهایم فرومیکنم و بیرون میکشم. درد کمی دارد. یک شکنجه حداقلی برای یک گناهکار. برای بار چندم امشب از اتاق به بیرون می‌آیم، نمیتوانم روی کد ها تمرکز کنم. لیوان آب را برمیدارم.تشنه ام نیست، صرفا میخورم که بیرون آمدنم را توجیح کند. تلوزیون فرار از زندان نشان میدهد. ماهون یکی از شخصیت ها پسرش خردسالش را از دست داده است. از درد به خودش میپیچد. با خودم میگویم چه خوب بازی میکند. یکجورهایی احساسات درون من امشب اگر اجازه بروز داشتند  خیلی نزدیک به این میشدند.حتما باید پسرت را از دست بدهی که اجازه داشته باشی چنین به خود بپیچی؟ راستی اسم بازیگرش چی بود؟ چرا بیشتر فیلم بازی نمیکند؟ مادرم حال آشفته ام را میبیند. قبلا پرسیده است چه شده؟ جواب ندادم. میپرسد: آدم کشتی؟ میگویم: تقریبا.

ده ساعت قبل

سوار ماشین میشوم به سمت یک ساندویچ فروشی. میخواهم ناهار بگیرم. پارک میکنم. میروم داخل. کثیف ترین ساندویچ فروشی محل را انتخاب کرده‌ام. نمیدانم چرا اصلا. سفارش میدهم. منتظر مینشینم. به ساندویچ فروش فکر میکنم. سالهاست اینجاست. تکان نخورده است. همه آن دک و پز دارها و پرسروصدا ها آمدند و رفتند ولی این یکی هنوز مانده. گاهی فکر میکنم شاید صاحب ملک را کشته است، گوشتش را لای ساندویچ ها تحویل مردم میدهد. بس که لعنتی شبیه دکتر هانیبال در سکوت بره هاست. اگر شمای یک قصاب در ناخودآگاه همه مردم ایران را جمع کنی، در نهایت به همین چهره میرسی. تازه یک برادر هم دارد که  پتانسیل درام داستان را بیشتر میکند. عین هو سیبی که از وسط دو نصف شده باشد. نکند مثل پرستیژ نولان وقتی یکی اینجا را میگرداند آن یکی به امورات قتل ها میرسد؟ اسپویل شد؟ بدرک. اصلا چرا یک نفر با چنین قیافه ای باید فست فود داشته باشد؟  روز قشنگی میشد اگر میتوانستم به تخیلاتم ادامه دهم. در باز میشود. یک پسر بیست و یک دوساله می آید داخل. خوش چهره است. میرود نزدیک دخل. هانی بال میگوید: دیروز آمدی که.پسر شروع میکند به حرف زدن. میفهمم عقب مانده است. نمیفهمم چه میگوید. هانی بال میگوید: دیشب یکی بهت دادم، گفتم هفته ای یکبار. نیاز به شرلوک هملز ندارم که بفهمم منظورش ساندویچ است.عقب مانده اصرار میکند. اعصاب چنین چیزهایی را ندارم. گوشی م را برمیدارم و تمارض میکنم که انگار دارم به کسی زنگ میزنم. راه فرار خوبی است. گاهی شده مسیری که پیاده وتنها می‌آمده ام را گوشی را گرفته‌ام بقل گوشم و ده ها دقیقه با فرد خیالی پشت گوشی حرف زده ام. کوچکتر که بودم با دخترانی که دوستشان داشتم حرف میزدم. آن ها که آمدند و فهمیدم حرفهای زیادی ندارم که با خود واقعی شان بزنم، مخاطب را عوض کردم. شروع کردم به حرف زدن با افراد مورد علاقه‌ام. داخلی و خارجی. کارآفرین ها بیشترین زمان را میگرفتند. ساعت ها با سلیمانی یا لری پیج در مورد آینده گوگل یا کاله و شرکت خیالی خودم حرف میزدم، ایده میدادم، مشورت میگرفتم به پهلوان هشدار میدادم این کاغذ چاپ کردن آخر سرپدیده را توی دردسر می‌اندازد که انداخت. دیکاپریو را با انگلیسی دست و پا شکسته بخاطر از دست دادن کیت وینزلت سرزنش میکردم و به اوباما میگفتم سنکشن ها به مردم عادی ضرر میرساند به جایش روی رسانه و آموزش سرمایه گذاری کن. البته جوان تر که بودم.

گوشی را برداشتم. زنگ زدم. دختر آنتن نمیداد. اهمیتی ندادم. گفتم سلام و از در مغازه بیرون آمدم.تظاهر کردم که حرف میزنم. صدای داخل مغازه هنوز می‌آمد. گفتم نمیدم. قرار نشد دیگه عادت کنی. هانی بال مثل ربات همین کلمات را تکرار میکرد. هانی بال پسر را از مغازه هل داد بیرون. پسر دم در مغازه ایستاده بود و لحن نامفهومی التماس میکرد و عدد یک را نشان میداد. که احتمالا یعنی فقط یک ساندویچ.سعی میکنم به این تصویر بی توجهی کنم. دوباره میروم داخل. فکر میکنم سفارش آماده شده. ظاهرا نه. روی یکی از صندلی ها مینشینم. صدای پسر می‌آید. آزارم میدهد. از موقعیت های اینچنینی متنفرم. چشم هایم را میبندم و سعی میکنم، بفهمم چرا بیست دقیقه پیش آخرین بیلدم کامل نشد. پشت چشم های بسته ام و شی گرایانه بین فانکشن ها و کلاس ها تاب میخورم که صدای فریاد هانی بال به دنیای واقعی برمیگردانتم. -برو بیرون

پسر میترسد. اشک در چشمانش حلقه میزند به من نگاهی میکند و از جلوی در میرود. ناگهان به خودم می آیم. چرا هیچکاری در قبال این تراژدی کوچک نمیکنم. هزار آدم کوچولو توی ذهنم شروع به حرف زدن میکنند. بلند میشوم که پول یک ساندویچ بیشتر را بکشم که شعبانعلی کوچولوی درونم میگوید، تفکر سیستمی چه شد پس؟ تو الان کمک کنی، عادتش میدهی هرروز بیاید اینجا و کسب و کار هانیبال را مختل کند. او توی ذهنش میفهمد که با این پلن حتا اگر هانی بال به او ساندویچ ندهد یکی از مشتری ها دلش میسوزد و برایش یکی میخرد و از فردا کارش همین میشود کما این که طبق گفته هانی بال دیشب هم آمده است.

همیشه مثل یک گوسفندسربه زیر به حرفش گوش میکنم. لحن از بالایش چاره ای برایم نمیگذارد.دوباره مینشینم. در قسمت نهایی در کاپشن پسرک را میبینم که گوشه جلوی در نشسته است. به او فکر میکنم. خودم را به جای او میگذارم. آه نه. گرسنگی خط قرمز من است.برخلاف جثه‌ی لاغرم، گرسنه که باشم همه را به چشم یک تکه گوشت میبینم و میخواهم تکه پاره شان کنم. چرا دلم می‌آید یکی دیگر را گرسنه بگذارم. خدای من. بلندمیشوم که برایش یک ساندویچ بخرم. شعبانعلی درونم می‌آید که سروصدا به پا کند که هانی بال سفارش را تحویل میدهد. توی رودربایسی هم با او گیر میکنم. اگر پول یک ساندویچ را بدهم و او فکر کند که در کارش دخالت کرده ام چه؟ به قول مشهدی ها: خواهرومادر. چه چالش اخلاقی پیچیده ای. به خودم تلنگر میزنم.میگویم دنیا پیچیده تر از این حرفهاست. فقر همه جا وجود دارد.صدای بیل گیتس را درون سرم میشنوم که دارد از آمارهای عجیب و غریب از کودکان آفریقایی میگوید. بخشی دیگر از وجودم میخواهدیکجوری این اوضاع را بچسباند به حکومت اما متاسفانه انقدر بالغ شده است که گول خودش را نمیخورد و میفهمد دنیا پیچیده تراز این حرف هاست. مهدی می آید توی سرم. میگوید یک سایکوپات باش. روثلس پراگماتیگ.با دنیا بیرحم باش. فرانک آندروود اصلا.چرا باید دلت برای این موجودات حقیر بسوزد. همه بدمن های تاریخ سینما و اعمالشان جلوی صورتم می آیند که به من ثابت کنند گذشتن از این صحنه بی رحمی نیست و این یک اتفاق طبیعی نرمال است و تو باید قوی تر از این حرف ها باشی. این ذهن پیچیده نامرد کار خودش را میکند. سفارش را میگیرم. می‌آیم بیرون، از جلوی پسر رد میشوم بدون این که حتا نگاهی به اون بیاندازم. قبل از سوار شدن به ماشین زیرچشمی نگاهی به چشماهش می اندازم. ملتمس، معصوم و اشکبار

آن همه ترفند تکاملی که ذهنم بکار برد چند ساعت بیشتر دوام نمی‌آورد.یادآوری چهره اش دیوانه ام میکند. چرا هیچ کاری نکردی حیوان؟ بله مشکل فقر با این یک ساندویج حل نمیشد اما میتوانستی دنیارا یک اپسیلون جای بهتری کنی که. حداقل حال بهتری داشتی الان، نه این که از درد عذاب وجدان به دیوار مشت بزنی. هردفعه که چشمهایش یادم می‌آید دلم میخواهد سرم را بزنم به دیوار تا به این  کاغذ دیواری خوشگل ها کمی رنگ قرمز و خوراک مغز بپاشم. همان خوراکی نگرفتم و الان دارد دیوانه ام میکند. فردا میشود. میروم پیش هانی بال. اندازه یک هفته پول ساندویچ میکشم و میگویم اگر آن پسره آمد از این حساب به اون بده. برایم اهمیت ندارد که میکند این کار را یا نه. یک بچه دوساله هم میداند پشت همه کمک ها، یک انسان حریص نشسته است که انتظار بهتر شدن حال خودش را میکشد. میروم پشت در ساندویچی مینشینم. همانجایی که پسرک نشسته بود تا هانی بال اورا نبیند. دست هایم را درصورتم میگیرم.بغضم میترکد. به سمت خانه راه می‌افتم. امیدوارم چشمهایش رهایم کنند.

20 Comments

  1. صدرا، تو قطعا کدنویس خوبی هستی. از نوشتنت معلوم است.
    اما واقعا مطمئن شده ای که “در ایران نمیتوان با نوشتن روزگار گذراند؟”
    این قلم حیف است.
    رضای امیرخانی هم سالهاست کاری به مدرک مکانیک شریفش ندارد. حتما میدانی که مهندس خوبی هم بوده.
    شاهین کلانتری خودمان را هم که میشناسی، من مطمئنم روزی کتابهایش به چاپهای ده و بیست و بیشتر میرسد.

    اگر دوست داشتی این را ببین: (چرا به نیازمندان کمک کنیم؟)
    https://goo.gl/oSBZfe

    1. امین جان یک کامنت خیلی خیلی خیلی بلند نوشته بودم همه اش پرید:)))) وای برمن.خلاصه اش دوباره:
      وبلاگت را میخوانم و دوستت دارم. کامنت نگذاری ام را بگذار به حساب تنبلی. یکی از همشهری های شما بهترین دوست این روزهای من شده. یحیی(ysarbabi.ir) را هم بخوان. فکر میکنم برای در هم شکستن استروتایپی که در مورد سیستان و بلوچستان وجوددارد هر ایرانی باید یک دوست از این استان داشته باشد. قبلا فکر میکردم خواندن داستان سیستان کافی باشد امروز فکر میکنم ضرر آن کتاب از سودش بیشتر است.

      من نگفته ام با نوشتن نمیشود زندگی گذراند کما این که به قول خودت رضا امیرخانی مثال نقض خوبی بر این ادعاست. آنچه گفته ام یحتمل درباره وبلاگ نویسی بوده. حقیقتش این ایده مدتهاست ذهنم را مشغول کرده است.همیشه به آن فکر کرده ام. خود این وبلاگ ماحصل احساس بدهکاری من به این ایده است. اما همیشه استدلال هایی بر علیه آن وجود دارد که نمیتوانم از آن ها بگذرم.
      ۱-گستره و اثر گذاری کم زبان فارسی(با ۲۰۰ ملیون نفر فارسی زبان که بخش بزرگی از آن ها نخواننده هستند به قول یکی از شاعر ها باید خیلی باید در قید وبند ملیت باشی به تصویر جهان نگاه نکنی تا به نوشتن برای این تعداد کم اکتفا کنی/ گاها ناشناس در کورا چیزهایی به انگلیسی مینویسم بازخورد های جالبی هم گرفته ام اما هنوز سال ها ت ایک رایتینگ به روانی فارسی فاصله دارم.)
      ۲-شرایط مکان و زمان (چنان که افتد و دانی/ مثلا اگر امیرخانی طوری که امیرخانی فکر میکند فکر نمیکرد الان شاید داشت در نیویورک از یک رسانه خارجی پول میگرفت تا توییت کند{سرنوشت بعضی نویسنده های خوب که مثل امیرخانی فکر نمیکرده اند})
      ۳-اهمیتی ندارد که چقدر خوب یا بد مینویسم به قول فرنگی ها پَشِن من چیز دیگری است. برایم سخت است از چیزی که نمیگذارد شبها بخوابم و صبح ها زود بیدارم میکند و فرمان زندگی ام را تا به حال بدست گرفته دست بکشم. ایده های تاثیرگذاردر دنیای واقعی. نه که ارزش قلم کم باشد، اما فکر میکنم آنجا میتوانم اثرگذارتر باشم.
      ۴-پول و باز هم پول(قبلا بیشتر امروز کمتر اما همیشه مجذوب قدرتی بوده ام که پول با خودش می آورد، ذهنت نرود سمت ترامپ. ایلان ماسک یا گوگل را در نظر بگیر یک نسخه مینی از آن ها)

      من کد نویس زیاد خوبی نیستم. کد نویسی اقتضای این روزهاست. مسیری است که باید طی بشود و تاببینم چه میشود.
      علی ای حال این ها نظرات مطلق من نیستند و در طول زمان میتواند شامل تغییراتی بشوند.کما این که در همین وبلاگ نوشته دارم چرا دانشگاه را رها نمیکنم و سال بعد از دانشگاه انصراف داده ام.
      این را به یکی از دوستانم میگفتم:
      “گاهی فکر میکنم چه میشد اگر مثل آدم درسم را میخواندم، پسر خلف پدرم میماندم در ارگان معقولی مشغول میشدم(بخوانید معلمی‌م را میکردم مثلا) بعد هم یک زن گوگولی چادری میگرفتم در همین شهر خودم زندگی معمولی ام را شروع میکردم شاید عصرها هم مینوشتم و بعد بچه و الخ 🙂 در فیلم افسانه ۱۹۰۰ پیانیست که تمام زندگی اش رادر یک کشتی گذرانده در پاسخ به این که چرا هیچوقت از کشتی پیاده نشدی گفت: پیانو تعداد محدودی کلید دارد که میتوان با آن ها تعداد نامحدودی آهنگ ساخت. همین طور این کشتی بزرگ همیشه اول آخر دارد، این همان چیزی است که من در دنیای واقعی ندیدم. آخر. چطور میتوانند به یک خانه به یک زن به یک زندگی قانع شوند؟ ترسیدم و هیچوقت پیاده نشدم.
      داستان ماست خیلی از اوقات.

      1. صدرا جان، از لطفت ممنونم. فکر کنم نیاز به گفتن نیست که جاده ای دو طرفه وجود دارد. من هنوز هم سرِ حرفم راجع به آمدنت به تهران و آن داستانی که برایت گفتم هستم.
        از معرفی یحیی هم ممنونم، “صیاداربابی” یعنی زابلی اصل 🙂 هم صیادش و هم اربابی. چقدر خوب که دوستان خوبی هستید برای هم.
        راجع به کامنت نگذاریت هم، حتما تا الان متوجه شده ای که چنین انتظاری در من نبوده و هیچ ربطی به اظهارنظر من زیر مطالبت ندارد.
        صدرا چقدر خوب که تو راه دیگری رفتی. من دیر فهمیدم که راه دیگری باید بروم. صدرا من هم یک ENTJ هستم و البته فکر کنم اشتراکات بیشتری هم باشد. فقط چند سالی از تو زودتر به دنیا آمدم. تو من را یاد خودم می اندازی. بنابراین لازم نبود توضیح دهی در مورد قدرت پول و ماسک و این داستانها. میدانستمت. من هم به قدرت پول باور دارم. یک عالمه رویا هم دارم. از همان جنس بیل گیتسی. فکر میکنم آدم باید احمق باشد که پول را بیش از سوختی برای ادامه راه برای خودش بخواهد. بنظرم اصلا بحث اخلاق مطرح نیست… شاید بعدها چیزی راجع به آن نوشتم.
        صدرا، پَشِنت را بچسب. روزهای خوبی در راه است…

        1. حتما بنویس امین جان درباره اش:) ممنون. امیدوارم… ضمن این که سفر خود پاداش است و همین چیزهای دیگری که سرمایه داری میگوید:)

  2. I don’t know why I’m writing this comment in English. I just thought it’d be fun. (Albeit, if you are gonna publish it).
    To start with, I think you’ve depicted the scenes astonishingly alive and like what great novelists do. You gotta be proud of yourself for that. But about the indigent boy from the story, I should say that I care about what people may call principles of behaviour.
    The things that made you revert to the sandwich’s and pay for a week of the boy’s meal. AGAIN, I DO CARE.
    But let’s talk about a real world.
    Does it need us to be loyal towards the side of these unwritten rules of conduct? Or it demands us to be more realistic?
    And by realistic I mean sticking to what your conscience was telling you when it reminded you of Mr Shabanali. Whether to publish my comment or not, is your call dear Sadraa. But in case you didn’t, at least I want you to answer me in private if you think, by any chance, that you may feel relieved now but what you’ve done has not been right?
    If yes, how’s that possible for us to get relieved by something we know is not right?
    And if no ( you are feeling well and you don’t think what you have done has been wrong) so who was talking to you under the name of Shabanali?
    Wasn’t that the wisdom that is bitter but unfortunately the right decorum to make a better world?
    Which side should we choose?
    I MYSELF DON’T KNOW THE ANSWER.
    I have tried both sides and most recently I’ve been trying to pretend that I toe the mark of the seemingly bitter and cruel one. The question is this: Is it indeed cruel?

    1. ها ها فردین جان. ایده خوبی بود به انگلیسی نوشتن کامنتت :)) بذار من فارسی جواب بدم چون به روانی تو نمیتونم انگلیسی بنویسم و نوشتن همین کامنت به انگلیسی به کمک گرامرلی برای من دوبرابر زمان میبره به خاطر نابلدی:)

      درمورد اون قسمت اول که نظر لطفته عزیزم. به قول خودمون چشمات قشنگ میبینه.
      در مورد قسمت چالش اخلاقی نکته پشت متن همینجاست. من هم پاسخ رو نمیدونم و دلم میخواد مخاطب رو با همین درگیر کنم{اسمایلی اصغرفرهادی}
      ولی درباره سوالت این که دادن پول ساندویچ ها به من حس خوبی داد یا نه باید بگم اونچه که در چند ساعت بعد از اون اتفاق شعبانعلی بیل گیتس مهدی و همه بدمن هارو خفه کرد یک آقایی بود به اسم آقای خلاق پرابلم سلور که هرچه دارم از اوست(باقی بقایش) که ظاهرا سر ظهر موقع ناهار خوابیده بود. نزدیک بیشتر از ده تا راه حل به ذهنم رسید که میتونست بدون نارضایتی برای شعبانعلی مشکل رو حل کنه و بابت هرکدوم یک مشت به دیوار کوبیدم از این که چرا همونجا کمی بیشتر به خودم فشار نیاوردم تا راه حل رو پیدا کنم. مثلا این که بیام بیرون دستش رو بگیرم ببرم سوار ماشینش کنم براش مثلا از سوپری ساندویچ بگیرم و بهش بگم نباید بره تو ساندویچی چنین نمایشی راه بندازه. یا به دوستان خیرم معرفیش کنم یا …
      و دلیل اصلی عذاب وجدانم همین بود که چرا این راه حل ها به همونجا به ذهنم نرسید. وقتی عذاب وجدان میگیریم سعی در جبران میکنیم(اگر راهی باشه) و من برگشتم و پرسیدم که میاد اینجا گفت آره و گفتم پس این از طرف من و اتفاقا هانی بال خوشحال شد. اگر میخوای احساسم رو بدونی باید بگم احساس بهتری داشتم ولی در مورد این که آیا قطعا کارم اشتباه بوده؟ جواب رو نمیدونم.
      آیا میشود کار اشتباهی بکنیم و بازهم حالمون خوب باشه؟ یس آف کورس. زندگیمون مملو از این لحظاته. مفهوم گناه در ادیان از همینجا میاد. کارهایی که انجامشون اشتباهند ولی لذت بخشند. اگر مذهبی نباشیم بازهم چنین کارهایی هستند. تلف کردن وقت پای تلوزیون، اینستاگرام، و … مسلما اگر بدونیم غلط هستند در حین لذت بردن حس بدی کمرنگی هم در پس زمینه با ما همراهی میکنه قطعا.
      پس به نظرم خیلی نسبیه. اگر کاری لذت بخش باشه و ما اون رو اشتباه ندونیم(فارغ از اثرش در دنیای واقعی)، حسمون کاملا خوب خواهد بود. اما اگر کاری لذت بخش باشه اما اون رو اشتباه بدونیم(مطلقا با هرمعیاری) حس گناهی در پس زمینه با ما خواهد بود. در این مورد خاص من قضاوتی در مورد درست یا غلط بودن کارم در نهایت نداشتم و خب از حس بدم مقدار قابل توجهی کم کرد. تاکید میکنم نمیگم که میگم کارم غلط بود یا صحیح میگم قضاوتی ندارم و نمیتونم داشته باشم فعلا.

      در مورد این که آیا حکمتی که در کوتاه مدت ظالمانه به نظر میرسه اما در بلند مدت معنا پیدا میکنه واقعا ظالمانه ست؟ به نظرم خیلی بستگی به شرایط و موقعیت های مختلف داره و نمیشه همینطوری کلی نظر داد. دقیقا مثل همین داستان و گاهی هم با دونستن جزییات بازهم نمیشه قضاوت کرد بازهم مثل همین داستان:)

      پی نوشت: جواب دادن به این کامنت تجربه جالبی بود ازاین جهت که انگار آدم وقتی به یه زبان دیگه میخونه ومینویسه دنده مغزش رو عوض میکنه. وقتی برمیگشتم که جواب بدم یه مکث طولانی میکردم برگردم به حالت معمولی:)) این مترجم هم زمان ها چه کار بزرگی میکنند:)

  3. موضوع دردناکیه که تو همه ی جای دنیا وجود داره شاید اگه همه ی ما کمک کنیم به أمثال اینها و از کنار هر کسی ب راحتی نگذریم شاید بتونیم اوضاع رو بهتر کنیم…
    شما بهترین کاری که میشد انجام داد رو انجام دادی …
    نیازی به ناراحتی نیس…
    فراموش کنید.
    چون این افراد انقدر مهربان و ساده و خوش قلب هستن که چیزی از هیچکس و هیچی یادشان نمیماند…به سادگی میبخشن…
    البته تو این مورد چیزی وجود نداره که بخواد کسی کسی رو ببخشه…
    همین که یاد بگیریم از کنار هم دیگه به آسانی رد شیم خودش کلی حرفه….

  4. شروعی با تعلیق، فلشبکی که شروع رو توضیح میده و در نهایت؛ پیچیدگی، اما نه پیچیدگیِ روایی!
    به کد، ساندویچ، ویلایم فیکنر، هانیبال و چشم‌هایی فکر کردم که بعید می‌دونم کلیشه‌ی سندورم دان باشن. فقط زیباتر تصورشون می‌کنم!
    و با سرچی که کردم ظاهرا فیکنر تو فصل جدید فرار از زندان بازی میکنه 🙂

    بیشتر بنویس صدرا!

    1. نه سندروم داون نبود. عجیب بود که هم خوش قیافه بود و هم خوش لباس. لااقل از حد انتظار من و حتا از لباس هایی که من اونجا پوشیده بودن بهتر بود:)) ممنون عزیزم. نظر لطفته.
      فیکنر فاکینگ شصت سالشه. الان دیدم خیلی تعجب کردم. چیکار میکنن اینا انقدر جوون میمونن واقعا.

  5. احتمالا این متن رو ننوشتی که بیایم از قلمت تعریف کنیم ولی من نمیتونم این مسئله که خوندن این متن به من wow داد رو کتمان کنم. واقعا عالی نوشتی.
    در مورد قضیه ای که تعریف کردی, وقتی کوچکتر بودم و ساده تر بی شک و تردید در اولین لحظه بهترین کمکی که توی اون موقعیت از دستم بر میومد رو انجام میدادم و دیگه بهش فکر نمیکردم. بزرگتر که شدم و مطالعاتم بیشتر شد یاد گرفتم که نه, باید سیستمی فکر کرد و… . الان واقعا برام سواله که چه باید کرد.
    راستی منم موقع راه رفتن برای با افراد مورد علاقه ام حرف میزنم. من از هندزفری استفاده میکنم تا دستم هم خسته نشه 🙂

    1. ممنون. محمدرضا جان. منم از این همیشه هدفون به گوشام.یه خوبی که هدفون داره اینه که گاهی که با خودم مثلا تو خیابون بلند حرف میزنم بعد میبینم کسی نزدیکمه سریع میتونم تظاهر کنم که دارم با هدفون حرف میزنم. اینجور مواقع دستمم میبرم هدفون رو محکم تر میکنم انگار مامور اف بی آی چیزی هستم خلاصه:))

  6. عالی …. حسودیم شد بهت صدرا (:
    البته به نظرم اگه شخصیت هایی که ازشون اسم میبری تو داستان کمتر باشن و مثلن روی یکی دو نفر تمرکز کنی بهتر باشه … شعبانعلیش هم بیشتر کن بعدن (:

      1. منظورم شخصیت هایی که تو ذهنت بهشون فکر کردی … وقتی شخصیت های زیادی مطرح میشن سخت پرداخت مناسب به همشون

  7. صدرا من کامنت زیاد نمیذارم اما آیا اجازه میدی همون تعداد اندکی که میذارم رو به انگلیسی بنویسم؟ البته قطعا درگیر اینت نمیکنم که به کامنتهام جواب بدی. شاید گاها یه چیز ساده ای نوشتم و رد شدم.
    این رو گفتم اینجا توی وبلاگ ازت بپرسم بهتره به دو دلیل. یکی اینکه اگه احیانا جوابت مثبت بود بعدا دوستان اعتراض نکنن. ( یا ساده تر بگم، اگه اجازه دادی، هر کی خوشش نیومد پای خودت. میخواستی اجازه ندی 😉 )
    غیر از این، دلیل دومی هم جود داره اما نمیگم.
    .
    با انگلیسی نوشتن نمیخوام بگم زبانم خوبه. اتفاقا میخوام بگم خوب نیستم و این یه نوع تمرینه برام تا بهتر بشم.
    اصلا بگم زبانم خوبه که چی بشه؟ دوستانی که اینجا رو میخونن قطعا هیچ کدوم منو نمیشناسن و حتی همین اسم فردین هم که ازم دارن معلوم نیس واقعی باشه ( که البته هست)

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *