چهارهزار کیلومتر دور ایران

بیست روز گذشته را در یک سفر طولانی به سر میبردم. آنچه که در زیر می‌آید، نه یک سفرنامه بلکه بیشتر افکار من هست در طول سفر.

روز اول:

-به محض نشستن پشت فرمان جریمه میشوم، سرعت غیرمجاز. شصت هزارتومان. آقا داماد چکاره هستند؟ متخصص جریمه شدن در اتوبان.

-در مازندران به جاده‌ای میرسیم و امام زاده‌ای. امام زاده اسمش یکجوری است که انگار فامیل دارد. مثلا ؛ رضا حاتمی. میخندم و میگویم از امام زادهٰ‌های بعد از انقلاب است. از مسئول امام زاده قدمت را میپرسم میگوید: سال ۵۸ از زمین اینجا خون بیرون میزند و مسئولان دستور میدهند که اینجا را امام زاده کنند. توانایی انسان در جلوگیری از خنده‌اش خیلی بیشتر از چیزی است که فکر میکنید.

-هوا مه آلود است و امام زاده نوعی قبرستان هم هست. در یکی از باغچه هایش وسط قبرها، تاب سرسره برای بازی بچه‌ها گذاشته‌اند.از این رنگی جدید ها. عکس نمیگیرم امافضا به شدت سورئال است، در دست نوشته‌ای که درباره‌ی تاریخچه‌ی بنا آمده است، به دنبال نام تیم برتون میگردم.

– عصر.مسمومیت شدید. به درمانگاه میرویم، جوان‌ترین دکتری که در عمرم دیده‌ام. یک دختر بیست و چهار پنج ساله است.چسب عمل بینی‌اش را برانداز میکنم. به این فکر میکنم که آدمیزاد برای یافتن پارتنر بهتر چه کارها که نمیکند. اول در رقابتی شرکت کرده که شانسش در آن به اندازه‌ی شانس پیروز شدن یک اسپرم بوده، بعد هفت سال جان کنده که بهش بگویند خانم دکتر و بعد هم زیربار عمل جراحی رفته که مثلا پنج درصد زیباتر به نظر برسد، انشاا… که گلزار بیاید خواستگاری وگرنه حیف است این همه تلاش.

-در ذهنم به خودم میگویم سکسیت حسود. حالا نه که خودت همه این کارها را نمیکنی. همه این کارها را میکنند. تازه دم این یکی گرم که پیروز شده و به خواسته‌ّهایش رسیده. خیلی ها پشت آن آزمون لعنتی و در حسرت یک عمل بینی میماند تا میمیرند و آخر سر به پسرخاله کوروکچلشان راضی میشوند. خانم دکتر  شکمم را معاینه میکند، به به وجدان کاری هم که دارد. میشود شماره‌ خانه‌تان را بدهید، مادرم تماس بگیرد؟ برای امرخیر میخواستم.

-مردن کنار ساحل هم شاعرانه است. به همه بگویید غرق شد، مثل درباره‌الی. نگویید مسمومیت بود، نمیخواهم زمانی که از من یاد میکنند یاد محتویات معده‌ام بیفتند.

روز دوم:

-رشت بوس و خیلی خوشگل است اما کمی اورریت شده است.مثلا چه فرقی با آمل یا رامسر دارد؟ دریاهم که ندارد که. حالا رفقای رشتی ناراحت نشوند. یک روستای اطراف رشت از یک شهر متوسط خراسان هم زیباتر است ولی خب این همه از این حرفها که برای رشت باید ویزا بگیریم و اینجور چیزها کمی پرپکانی است. تازه گرم هم که هست.

-مسمومیت رهایم کرده. ظاهرا جور دیگری قرار است بمیرم.

– در پارکینگ نمک آبرود میفهمم ظاهرا پولدارها دیگر اینورها نمی‌آیند و یک راست خارج. همه ماشین های ساخت داخل. نمک آبرود: حامی اقتصاد مقاومتی.

– تله کابین جالب است. و مشکلش هم همین جاست، فقط جالب است: برای ده ثانیه.

روز سوم:

-هرکسی درباره‌ی دریا شعر زیبا و عاشقانه گفته هیچوقت ساعت ۱۲ظهر مردادماه لب ساحل نبوده است.

-سواحل گیلان تمیزتر از ساحل‌های مازندرانند، و همه‌شان تقریبا پولی. پیروزی ساحل‌های سرمایه‌داری بر ساحلهای اشتراکی:))

– در بازار ماهی فروش‌ها یک پسربچه بامزه پنج شش ساله به دبه بزرگ آب اشاره میکند و از ماهی فروش میپرسد، آقا این آبها کیلویی چند؟ همه میخندند.مادرش میگوید تازه قیمت پرسیدن یاد گرفته. خنده ادامه دارد. تعداد کمی از افراد هستند که بدانند این جمله زودتر از آنکه به آن فکر کنیم معنا پیدا خواهد کرد.

-نسبت به انواع ماهی خنثی هستم. نه بدم می‌آید و نه دوست دارم. تنها رابطه‌ی شخصی که با ماهی ها داشته‌ام در سه سالگی بوده که به تن ماهی گفته‌ام: ماهی تو قوطی. در کنار این ها: آبدارچی: چای ریخزن. پمپ بنزین: بنزین گاه و…

روز چهام:

-ریش‌هایم درآمده و با موهای درهمم کمی شبیه دراویش شده‌ام. شانس در جلب نظر دختران شمالی: زیر پنج درصد.

-ماسال تکه‌ای از بهشت است. بی‌شوخی. خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی زیباست. اصلا انگار بدون ویزا رفته‌ای اروپا. تمیزهم هست. ابرها در میان کوه ها، سرسبز، هوا فوق العاده، حیوانات رها، کلبه‌های اماده اجاره. تنها چیز اضافه در ماسال آدمها هستند. نه که شلوغ باشد اما حتا یک آدم هم از زیبایی اینجا میکاهد. مخصوصا خود من.

– این امام زاده‌های سریالی شمال ایران واقعا جالب هستند. یعنی خیلی جای فکر کردن دارد، که با فرض واقعی بودن چرا تا اینجا آمده اند و با فرض واقعی نبودن چرا باید این همه امام زاده ساخته شود. به این که مشهد امام زاده ندارد فکر میکنم و بازار و تقاضا و دست نامرئی.

روز پنجم:

-قلعه رودخان یک جایی است باید هزارتا پله در کوهی جنگلی بروی بالا تا برسی به یک قلعه بسیار قدیمی. حاضرم شرط ببندم نود درصد آدمهایی که این هزارتا پله را بالا آمدند در رودربایسی این کاررا کردند و بعد هم که قلعه را دیدند به زور و با لبخندگفتند که بله زیباست. می ارزید به این دهنی که از خودمان در این هوای گرم سرویس کردیم. یک دو عکس میگیرند و با سرعت از اشتباهشان پایین می‌آیند تا به خانه برسند و استراحت کنند.

-آدم در سفر میفهمد که پیر شده است. دخترانی که همراه خانواده‌شان به مسافرت آمده‌اند را نگاه میکنم و میبینم چقدر کوچکند. تا همین چند سال پیش همه‌شان برایم جذاب بودند اما الان حتا از نگاه کردنشان احساس گناه میکنم انگار اینجا آمریکاست و پارتنر زیرسن قانونی جرم.

-روی یکی از دیوارهای قلعه رودخان نوشته که یک محقق روس حدود ۲۰۰ سال پیش اینجا را کشف کرده است. به این فکر میکنم که چرا یک محقق روس این همه مسیر را بیاید و در این جنگلها بچرخد. آن هم ۲۰۰ سال پیش. یک پسر بور چشم رنگی از کنارم رد میشود، با خودم میگویم خب: حداقل یکی از انگیزه‌هایش را کشف کردم.

-معده‌ی انسان توانایی نامحدودی در خوردن وعده‌های متوالی جوجه دارد.

روز ششم:

-ماسوله جالب است.مثل تله کابین.

-درمسجد ماسوله پیرمردی کنارم مینشیند، میگوید خیلی زیبا ودلنشین هستی. توی دلم میگویم الله اکبر، مادرم هم الان با این قیافه مرا ببیند نمیتواند چنین چیزی را بگوید. سرحرف را باز میکند. با لبخند و خوشرویی جوابش را میدهم. میگوید ازت خوشم آمده:)) یاد داستانی که در تهران مخوف  سرم آمد، افتادم.فاصله میگیرم. کارش به کارم ربط دارد. شماره‌ام را میدهم و جدا میشوم. شب در واتس اپ پیام میدهد. سلام صدرا جان. دوستت دارم. بلاک میکنم 🙂

روز هفتم و هشتم:

-زنجان گرم و زیباست. مثل خیلی از شهرهای کوچک دیگر ایران. یعنی تقریبا همه‌ی شهرهای کویری ایران با تقریبا نود درصد شبیه به هم هستند. چاقوهارا قیمت میکنم، از قمه زنی در محرم میپرسم، فروشنده با اشتیاق میگوید بله میزنیم. سعی میکنم خنثی باشم. بعد به کودکی که در مغازه‌ هست میگوید بیا بزن بیمه بشی. قمه منظورش است. به این فکر میکنم که در فلسفه لیبرتارین قمه زنی باید آزاد باشد. چرا که بدن خودم است اختیارش را دارم.

پادکست چنل بی در مورد سیلک رود را در زنجان گوش میکنم. پنج ساعتش را در یک روز. این آقای راس اولبریکت موسس سیلک رود فوق العاده است. همچنین خود پادکست. توصیه میکنم گوش کنید. زنجان بوی دارک وب گرفته در ذهنم.

-حسینه‌ی زنجان واقعا عظیم است. از حرم امام رضا در مشهد کوچکتر است اما تقریبا بزرگترین بنای مذهبی است که بعد از حرم دیده‌ام. واقعا بزرگ و زیباست.

-بزرگترین ادونچری که در زنجان داشتم این بود که در صف آبخوری به یک دختر زیبا که نوبتش را تعارف کرد گفتم اگر معیار زیبایی هم باشد شما مقدم تری، قند توی دلش آب شد ولی مثل مجسمه ایستادم و نگاه کردم و مکالمه را ادامه ندادم. به این فکر میکردم که بین لانگ دیستنس و اعدام، قطعا اعدام را انتخاب میکنم.

-موزه‌‌ها و مکان‌های تاریخی را دوست ندارم. یعنی با احترام برای آنها که کارشان این است اما برای من حوصله سربراست. یعنی درست که اسکلت مربوط به هزاران سال پیش جالب است یا فلان ظرف ناصرالدین شاه میتواند توجه برانگیز باشد اما ترجیح میدهم به جایش کتاب بخوانم یا به این فکر کنم که چندسال مانده تا هوش مصنوعی شغلم را برباید. من آدم موزه و مکان‌های تاریخی نیستم.

-موزه‌ها در کنار گالری‌ نقاشی‌های پست مدرن از آن چیزهایی است که همه انسان ها به صورت مخفیانه توافق کرده‌اند در حالی که سعی میکنند جلوی خمیازه‌کشیدنشان را بگیرند، تظاهر کنند که از دیدن آن ها لذت میبرند.

روز نهم و دهم:

– میرویم سنندج، میخواهم زنگ بزنم به فواد زمان بندی سخت نمیگذارد. سفر دارد خسته‌ام میکند، با درخواست پایان سفر موافقت نمیشود. میخواستم در این سفر نه بخوانم و نه پای لپتاب بنشینم. مشاهده‌گر صرف جهان باشم اما دوری از عادت‌هایم دارد از درون کلافه‌ام میکند. کتاب با خودم نیاورده‌آم. در پی دی اف های گوشیم ام یکی از کتاب‌های O’reilly هست به اسم لرنینگ اندروید. شروع به خواندن میکنم. ابتدایی و حوصله سربر. تا پایان دوام می‌آورم. توصیه:تاجایی که میتوانید یادگیری کد نویسی را از کتابها شروع نکنید. بدرد عمیق‌تر کردن سواد فنی شاید بخورند اما یادگیری خود مهارت؟ عمرا.

-بانه نمیرویم چرا که ما خیلی توریست و حامی اقتصاد داخلی هستیم.

-سخنرانی تدایکس لیلی گلستان را دیدم، چرا حجم گران فورجی آدم را حرام میکنید آخر؟

-آنچه که باید درباره‌ی این سخنرانی گفته میشد را گفتند، اما تنها چیزی که به ذهنم رسید این است که آدم‌هایی که از هرفرصتی میخواهند برای از خودشان تعریف کردن استفاده کنند، هرچقدر هم موفق باشند بازهم جهان بینی محدودی دارند. آدمی که به اندازه کافی بزرگ باشد نیازی نمیبیند هر تریبیونی را صرف تبلیغ خفن بودن خودش بکند. ضمنا نقش شانس و قوی سیاه در استیو جابز شدن را فراموش نکنیم.

-سنندج زیباست، پله پله است و به نظر کوهستانی.

– درباره‌ی تفاوت اذان اهل تسنن با تشیع بحثی شکل میگیرد. هردوطرف سوگیری های شدید دارند. به نظرم آدم بی طرف واقعی همانی است که حتا حوصله‌ی شرکت در بحث‌‌ّ‌ها را هم پیدا نمیکند.درواقع برایش مهم نیست.

– ورودی جاده‌های کردستان باید بنویسند: هر ماشین، یک باربند.

-برخلاف تصور رفتار مردم خیلی گرم تر و مهمان نوازانه تر از آن چیزی است که ذهن همراه با سوگیری من یا خیلی‌های دیگر ممکن است فکر کند.

روز یازدهم و دوازدهم و سیزدهم:

-غار علیصدر بعد از ماسال زیباترین جای سفر است. سرد و با تم متفاوت. توصیه: اگر سوال قایق ها شدید، آنی نباشید که برای پازدن داوطلب میشود. بلیط ۲۵ تومانی با بلیط ۳۵ تومانی تفاوت چندانی نمیکند.

-اسم سفرنامه را باید بگذارم از ساسی تا شبپره. بس که آهنگ چرند در این سفر شنیدم. یعنی اولش باروی باز گفتم سلیقه‌های متفاوت را تحمل کنم اما دیگر به اینجایم رسیده:) چوب خط شرورو شنیدم پر شده است از الان تا پنجاه سالگی فقط شوپن باید گوش کنم تا بتواند بشورد و ببرد. یک نمونه از آهنگ های سفر.

روز چهاردهم و پانزدهم :

-صف آدم ها در مطب یک دکتر علفی را در قم میبینم و به این فکر میکنم که چرا امیرتتلو فقط چهارملیون فالوور دارد خیلی کم است و آنچه که داریم به عنوان مملکت کاملا برازنده آن چیزی است که هستیم.

-شهرک صنعتی ساوه احتمالا از خود ساوه بزرگتر است.

-در مسجد جمکران، سعی میکنم مخ یک طلبه را هایجک کنم. یعنی حوصله‌ام هر وقت  سرمیرود و یکی‌شان را نزدیکم میبینم میروم سر صحبت را باز میکنم. چرا که  گاردشان باز است و تمرینی است برای اجتماعی تر شدن و همچنین مفرح ذات است صحبت با دوستان. میگویم دانشجوی روانشناسی شهید بهشتی هستم و روی پایان نامه‌ام کار میکنم که درباره‌ی خطاهای شناختی انسان است. باور میکند و ادامه میدهیم. عادت ندارد کسی از غیر از موضع نیاز و خواهش و مشورت با او صحبت کند:)) تلاش میکنم با چند سوال ناخودآگاهش را متوجه خطاهای شناختی کنم. نتیجه؟ ناموفق. میپرسم به نظرت چند درصد افکار و تصمیم هایت از روی تعقل است؟ عددی میگوید نزدیک به صددرصد:) از این اعتماد به نفس درهم میشکنم:)). آخرش ناامیدانه، راستش را میگویم، آدرس وبلاگ را هم میدهم که بیاید و بخواند. باشد که رستگار شویم.

روز پایانی:

-باورم نمیشود در راه برگشت هستم. خوش گذشت اما خسته شدم. بیست روز عقب افتادن از تمام برنامه‌ها کم نیست و روزهای شلوغی پیشرو داریم. از همه بیشتر دلم برای لپتاپم تنگ شده است.

-آلرژی که من تجربه‌اش میکنم را باید در دسته بندی نیر دث اکسپرینس قرار داد.

-بله آلرژی تبدیل به سرماخوردگی میشود که تا پایان سفر هم شبیه آغازش بشود ولی این دفعه خانوم دکتر نداریم.

-بدنم احتمالا خودش را گول زده که : تب کنم شاید پرستارم تو باشی. نه خیر جانم از این خبر ها نیست.

-پایان.

 

تهران مخوف

در گوگل سرچ میکنم همخانه. یکی از اولین سایت‌ها را باز میکنم. یکی از آگهی ها مناسب به نظر میرسد. نوشته است : فقط در تلگرام پیام دهید. شماره‌‌اش را سیو میکنم.پیام میدهم. شرایط را میپرسد پاسخ میدهم. عکس پروفایلش غروب آفتاب است. از او میخواهم لوکیشن بدهد. لوکیشن را نگاه میکنم. تهران را بلد نیستم. اما حوالی را که میگویم همکارم میگوید زیاد جای بدی نیست.میگویم بعدازظهر می‌آیم سر میزنم.

 

ساعت نه شب است. در ترافیک گیر کرده‌ایم. دوستانم دومیدان بالاتر پیاده میشوند. راننده اسنپ در طول مسیر باقی مانده میگوید که مشهدی است. برایم مهم نیست. میگوید اسنپ از او پورسانت نمیگیرد. حدس میزنم که بلوف بزند. تخم دوزرده دارد انگار. میگوید آقا شما که این چیزها را بلدید چرا در مشهد یکی از این ها راه نمی‌اندازید. میخندم و داستان سرمایه‌گذاری اسنپ را برایش تعریف میکنم. متوجه میشود به همان آسانی که به نظر میرسد نیست. آخر هم شماره اش را میدهد میگوید ما هم شهری هستیم، کاری داشتی زنگ بزن. حدس زدم که بیشتر برای دور زدن اپلیکیشن شماره‌اش را داد، تا هرچیز دیگر. به‌هرحال.

 

در مسیر “طرف”زنگ میزند. صدای بی‌حالی دارد. ته‌لهجه شمالی یا اصفهانی هم همینطور. میگوید کی میرسی میگویم احتمالا طرف‌های ده. قطع میکند. باخودم میگویم این ساعت شب اینجا چه میکنم.

از تاکسی پیاده میشوم. به طرف زنگ میزنم. طرف میگوید بیا جلوی پارک فلان. پارک فلان را پیدا میکنم و میروم جلویش می‌ایستم. آدم‌ّهای جلوی پارک ترسناکند. دراگ‌دیلر و تریاک‌‌دیلر میخورند باشند. پنج دقیقه که میگذرد،طرف می‌آید. سنش خیلی بیشتر از آن است که میخورد باشد. قیافه لش و آرامی دارد. از خیابان رد میشوم و به او سلام میکنم. با خودم میگویم اینجا چه میکنی؟ اگر سرت را ببرند چه؟ اصلا این یارو کیست؟ برای چه این وقت شب به چنین محله‌ای آمده ای؟ سعی میکنم خودم را نبازم. چاقوی سویسی را که از دیجی‌کالا خریده‌ام را از جیب کوله در می‌آورم و در جیب شلوارجینم میگذارم. دستم را هم از جیب شلوار در نمی‌آورم ضامنش را باز میکنم. سنگینی کوله پدرم را درآورده است. همه زندگی‌ام تویش است. خیر سرم قرار بود مهاجرت کنم.پشت سر طرف به راه می‌افتم.

 

میپرسم اهل اصفهانید؟ میگوید نه.شمالی‌ام فلان‌‌ شهر. میگویم من هم مشهدی‌ام. نه ازآن ولی مشهدی بدها.یرخلاف انتظارم یخ آنقدرها هم آب نمیشود. میپرسد دانشجویی. میگویم تقریبا و توضیحات بیشتر. می‌رسیم در خانه. خانه قدیمی است خیلی.در حیاط را باز میکنم دقت میکنم که او اول وارد شود. بوی خطر کل شامه‌ام را پرکرده است. وارد میشویم به همکف. خانه قدیمی است. دوخواب به هم چسبیده. محیط بسیار گرم است. توضیح میدهد که اینجا فلان است و آنجا فلان. یک تخت با یک روتختی بسیار شیک و اغوا کننده در اتاق هست. یک تلوزیون احتمالا چهل اینچی سامسونگ هم در اتاق است. همیشه از آمولد بدم می‌آمده. اینجا هم زرق برق الکی‌اش را دارد به اتاق میپاشد. در سمت راست اتاق بندی هست که لباس‌های شسته شده اش را آویزان کرده. لباس‌های زیررنگی نمای آزاردهنده‌ای دارند. باخودم میگویم چه آدم بی‌ملاحظه‌ای.گرما اذیتم میکند. خانه را نمیخواهم، میخواهم سریع بزنم بیرون. میگویم چه قیمتی؟ و میگوید عجله نکن حالا بنشین. میگوید اگر خسته‌ای شب را بمان. میگویم نه ممنون باید برگردم نارمک. عرقم بیشتر میشود اما خودم را نمیبازم. به هیکلش نگاه میکنم با این که بزرگتر از من است اما یاد زورگیر دم عید می‌افتم و میگویم بزرگتر از این‌ها را زده‌ام. کتم را در می‌آورم و مینشینم. تیشرت گیکی‌ای تنم است  که نوشته‌ی رویش دارد با برنامه‌نویس بودن اسنوب میکند. نمی‌دانم چرا انتخابش کردم. چشمش روی نوشته روی تیشرت است.با لبخند میگویم شما چه کاره‌اید. میگوید کارمند فلان موسسه مالی. جلوی در خروجی مینشیند. عصبی‌تر میشوم اما یاد دارم که چگونه بروزش ندهم.

 

ضامن چاقو را میبندم، آن را طوری که نفهمد روی کیفم میگذارم. حواسم هست از چایی که قبلا ریخته‌است نخورم. اما قندان را نزدیک تر می‌آورم. شروع میکند به حرف زدن. میگوید اعتقادات مذهبی ات چطور است؟ از سوالش تعجب میکنم حریم شخصی سرش نمیشود انگار. به خودش برمیگردانم سوال را. میگوید ای معمولی. من هم حد وسط را میگیرم و خنثی میگویم من هم مثل همه. میگوید من یک مشکلی دارم. با لبخند میگویم چه؟ میگوید: هفته پیش آقایی به اینجا آمده و گفته که من گی هستم. به نظرت او را بپذیرم؟ جشنواره آدرنالین در مغزم آغاز میشود. افکار با سرعت هزارپرسکند می‌آیند و می‌روند. عایق گیری پنجره ها توجه‌هم را جلب میکند.چاقو را در مشتم قایم میکنم.و دستم را میان پاهایم قایم میکنم. آنقدر رادیو مذاکره گوش داده‌ام که بدانم، منظور پشت این سوال چیست. سعی میکنم ناراحتش نکنم. میگویم به طور کلی مشکلی با افراد با این گرایش ندارم. به نظرم باید آن‌ها را بپذیریم. اما زندگی زیریک سقف با چنین آدمی کمی عجیب به نظر میرسد. مثال میزنم انگار که با دختری که پارتنرتان نیست و به آن علاقه ای نداری، زندگی کنید. چندان معقول نیست. میگویدخب چه اشکالی دارد، دختر و پسر با هم زندگی کنند. میگویم اشکالی ندارد. اتفاقاتی می‌افتد به هرحال. میگوید خب بیفتد. میگویم اگر در رابطه عاطفی باشید، مثلا زن داشته باشید که درست نیست خب. میگوید تو که زن نداری. جا میخورم. سوال را برمیگردانم. شما چطور؟ گفت: نه از دخترها خوشم نمی‌آید.

 

اگر یک درصد شک داشتم که قضاوت اشتباه میکنم، صددرصد مطمین میشوم که درست حدس زده ام. میگوید تو اگر جای من بودی، چه میکردی؟ دوباره سعی میکنم ناراحتش نکنم. توضیح میدهم در ابعاد کلی مشکلی ندارم با چنین فردی، اما زندگی زیر یک سقف به قول خارجی‌ها کمی ویرد است.با این که ژست رفتن میگیرم، اما او نشانی از این که تمایل به تمام کردن بحث داشته باشد نمیدهد. عصبی‌ام سوپر ایگویم کامل بالا آمده. میخواهم مغزش را بپاشانم روی دیوار. با قطعیت و جدیت میگوم. من حس میکنم پشت سوال شما منظور دیگری بود. انتظار دارم صراحتم باعث شود، بحث را تمام کنیم. با پررویی میگوید خب چه حدسی میزنی. میگویم این که احتمالا شما خودتان این مشکل را دارید.فرصت ندارم که به خودم تذکر بدهم این گرایش است و مشکل یا بیماری نیست تاناراحت نشود. به چشم هایش خیره میشوم. عصبی بودن از چشمانم میریزد بیرون، کف اتاق. از رو نمیرود. میگوید اهلش نیستی؟ میگویم نه. میگوید یعنی در زندگی‌ت با هیچ پسری نبوده ای؟ میگویم نه. گفت به هرحال اگر بخواهی میتوانی فکر کنی با یک دختر زندگی میکنی. گرای تابلویی بود. خنده‌ام میگیرد میگویم نه ممنون. خنده‌ام باعث میشود رویش باز شود. میگوید میدانی که دو مدل دارد یکی فلان دیگری… ممنون نمیخواهم وارد جزییات شوید. میگوید میخواهم اطلاعاتت زیاد شود در دلم میگویم به قبر پدرت خندیدی. ایده‌ای به ذهنم میرسد. کتم را می‌اندازم روی دستم.ضامن را باز میکنم. کوله را می‌اندازم روی دوشم و بلند میشوم. میخواهم حواسش را پرت کنم. به دروغ میگویم اتفاقا من یک دوست در تهران دارم. میگوید پس آشنا کن. به دم در رسیده‌ام.از روی مبل بلند می‌شود. میگویم حتمن. پیامتان را در تلگرام فوروارد میکنم اگر خواست پیام میدهد. میگوید چه کاره است. در را باز میکنم. میگویم خواجه‌نصیر هوافضا میخواند. خودم میدانم که دارم از یکی از دوستان واقعی‌ام حرف میزنم. اما روایت من درباره گرایش جنسی‌اش غیرواقعی است. بلند میشود. ضربان قلبم بالاست. به زور با پررویی و طوری که متوجه شود می‌اندازمش  که جلوتراز من برود.عین گروگانگیر ها شده‌ام چاقو زیر کت. به حیاط که میرسیم خداحافظی میکنم. دست نمیدهد. غمگین افسرده است. حالا که استرسم کمتر شده است، دلم برایش میسوزد. میگویم حتمن به دوستم میگویم. از حیاط خانه می‌آیم بیرون و در را میبندم. فرصت نداشتم و عاقلانه هم نبود که در خانه بند کفشم را ببندم. ساعت نزدیک یازده شب است. مترو نیست و حتا نمیدانم که کجایم. گوشی را درمی‌اورم و به دنبال اپ اسنپ برای تاکسی میگردم.

 

 

تهران: خیلی‌دور، خیلی نزدیک

این یک هفته که به روز نشدم، تهران مهمان علیرضا(+)بودم. قصد سفر مهاجرتی بود که قطعی نشد، اما خیلی زود اتفاق خواهد افتاد. این اولین برخورد مستقیم و برهنه‌ی من با تهران بود. تهران قبل از این برای من، محیطی فانتزی بود که فقط با خانواده رفته بودم. اما در این تهران نسخه جدید من به سرکار رفتم، دنبال خانه گشتم و به نوعی در حوض زندگی شهری تهران افتادم. یک هفته خیلی کم است، اما برداشت من را کافی و مرغوب میکند. بیشتر از این ماندن طوری غرقت میکند که تفاوت ها را از یاد ببری و کمتر از این هم اجازه نمیدهد تجربه‌ای شکل بگیرد. درباره این یک هفته چندین پست خواهم نوشت که این اولین‌ش است.

ـ اولین برخورد من با تفاوت فرهنگی بین تهران و مشهد در مترو اتفاق افتاد. در یکی از ایستگاه های پایین شهر سوار مترو شدیم و مرد جوانی برای دختری که همراه من بود، از روی صندلی برخواست و جایش را به او داد. یکجورهایی شگفت زده شدم و باعث شد که فکر کنم، متوسط فرهنگ مردم در تهران، از متوسط فرهنگ مردم در مشهد مترقی‌تر و مدرن‌تر به نظر میرسد. در مشهد شما وقتی با دختری سوار مترو شوید، هفتصد چشم به شما نگاه خواهند کرد که بخش قابل توجهی از آن‌ها در حال ارسال امواج تاسف برای دوجوان گناهکار است. باقی چشم‌ها هم میخواهد نعمتی از سرسفره‌ی بدن‌های جوان و تازه آن‌ها بیرون بکشند. نه که در تهران چنین چیزی نباشد، اما میگویم غلظتش کمتر بود. خیلی کمتر.در قسمت‌های مترقی‌تر شهر از نظر مالی تقریبا هیچ نگاه آزاردهنده‌ای حس نمیشد و از شما چه پنهان که از این تفاوت خوشم آمد.

ـ یک تفاوت مترویی دیگر هم بین مشهد و تهران بود و آن هم این بود که مردم صبر میکردند افراد سوار بر مترو ابتدا پیاده شوند و بعد باقی سوار شوند. در اتوبوس‌ها هم همینطور بود. وقتی دقت بیشتری به خرج دادم، دیدم مردم به صورت خودکار به کسانی که این اصل را رعایت نمیکنند تذکر میدهند. این یعنی فرهنگ داستان شکل گرفته است و شعور عمومی این که این اصل ساده به نفع خودش است را فهمیده است(کاش یک روز قباحت خط عوض کردن در رانندگی را هم بفهمیم). البته باقی چیزها وقتی جمعیت زیاد میشد، اصالت ایرانی خود را حفظ میکرد:) مثلا فکر میکنم یک ویدیو از سوار شدن مردم به مترو کرج در ایستگاه صادقیه برای گرفتن پناهندگی کفایت کند، اما به هر حال توسعه از همین گام‌های کوچک آغاز میشود.

ـ زمان در تهران به شکل عجیبی سریع میگذرد. یعنی اگر مثل من کمتر حواستان به خودتان باشد و سوخت و ساز بدنتان بر پایه فتوسنتز باشد، احتمالا نتوانید ناهار بخورید. یعنی فرصتش را پیدا نکنید. نزدیک‌ترین مسافت‌ها در تهران از دورترین مسافت‌ها در مشهد طولانی‌ترند. تازه مشهد یک کلان شهر است و دومین شهر پرجمعیت ایران محسوب میشود. این طولانی بودن مسافت ها کاری میکند که انگار زمان را زده اند روی دور تند. شش صبح بلند میشوی و میبینی شش عصر است. مترو و بی آر تی همانقدر که خیلی جاها را پوشش میدهند، خیلی از موقعیت‌های شهری را هم پوشش نمیدهند. از قضا بخش بزرگی از کارهای من در قسمت‌هایی از شهر بود که از پوشش مترو اتوبوس محروم بود، برای همین زیاد دست به دامن اسنپ شدم. اگر فرصتی بود در مورد اسنپ هم خواهم نوشت. اما خلاصه کلام این که طولانی بودن مسافت‌ها در تهران تصور انسان نسبت به زمان را به هم میریزد. زمان یکجورهایی تندتر میگذرد، به نسبت شهرهای کوچک تر.

ـ دوروز از این یک هفته را شب به کرج رفتم و صبح به تهران برگشتم. دردناک‌ترین قسمت مواجهه من با تهران همین زمان بود. سیل زیاد جمعیتی که بین دوشهر(دو استان درواقع) هرروز جابجا میشد، تکان دهنده بود. ساعت پنج و نیم صبح در مترو به سمت تهران حتا جای این که آن مسیر چهل دقیقه‌ای لعنتی را روی زمین بنشینی نبود. مردم واقعا و واقعا هر روز، این مسیر را می‌آمدند و میرفتند. احتمالا برای انجام کارهایی که حقوقش کفایت زندگی در تهران را نمیداد. یک جورهایی مترو انگار از زیراقیانوس تباهی میگذشت. آدم‌ها ایستاده میخوابیدند. خاکستری‌ترین محیطی بود که از نزدیک دیده بودم.نکته اینجا بود که خودم هم بخشی از آن بودم.

-زیاد غمگین نشویم. یک تفاوت دیگری که تهران با مشهد داشت،نرم تر بودن تبلیغات اید‍ولوژیک بود. در مشهد خیلی مستقیم و زمخت شعار داده میشود. یعنی در این حد که کم مانده اسم آدم‌ها را با فحش کاف دار بنویسند. ولی در تهران حس میکردم که هم شهرداری و هم باقی نهاد ها کمی مفاهیم مدنظرشان را چرب میکنند. و صد البته که غلظت تبلیغات آن شکلی هم به نسبت مشهد خیلی کمتر به نظر میرسید. در مجموع آلودگی بصری از این جنس کمتر بود. که دلیلش خیلی چیزها میتواند باشد.

– یک چیز جالب دیگر هم، کمتر بودن نگاه‌های شهوت‌زده بین دوجنس بود. حداقل من این طور حس کردم. با این که احتمالا از متوسط جهانی بالاتر بود ولی به نسبت مشهد کمتر بود. طبیعی هم هست، نمیدانم تا به حال زنان عربستانی سراسر بیرق پوشیده را دیده‌اید یانه. اصلا تعریف آدم را از نگاه حریص عوض میکنند. مرزها جابجا میشود. با اتکا به همین مشاهدات محدود میگویم انگار هرچقدر محدودیت کمتر میشود آدم‌ها بی‌آزارتر میشوند. صد البته که به ما چه. ولی این موضوع به نظرم آمد. دختر پسر، سرشان به کار خودشان بود.و چشم‌ها کمتر میچرخید. این بند باشد برای آن‌ها که دغدغه این چیزها را دارند.

– فروشنده را دوباره در سینما کوروش دیدم. به لطف پردیس هویزه مشهد احساس کمبودی از نظر امکانات نکردم. بلیط ها هم یک قیمت بود. فقط نکته جالب تفاوت واکنش‌های مردم در دو شهر بود. در کل در مشهد مردم بیشتر واکنش نشان میدادند. مثلا در تک صحنه خشونت آمیز فیلم در سالن سینما یادم است که مردم دست زدند. اما در تهران جیک کسی در نیامد. خوشبختانه در آخر فیلم هم به جز یکی دونفر کسی دست نزد.

-بخوانید:

درباره‌ی اسکار دوباره و فیلم فروشنده

نقد سریال فرندز

ـ خب دیگر خیلی هم بد مشهد را نگوییم. من تابحال در مشهد گشت ارشاد پر ندیده ام. یعنی در مجموع شاید دوبار دیده باشم و آن دوبار هم بیشتر جنبه ترساندن داشته تا چیز دیگر. (طبعا مشاهدات من محدود است) اما در تهران خیلی زیادتر از حد انتظارم دیدم. و پر هم بودند. و آدم های خیلی خیلی عادی هم گرفتار شده بودند. در پارک و آب و آتش جلوی ماشین گشت چند دقیقه مبهوت ماندم و مشغول محاسبه‌ی قرن شدم. بعد هم سرم را انداختم پایین از پل طبیعت هیچ چیز نفهمیدم.

پی نوشت: این نوشته احتمالا دوقسمت دیگر هم خواهد داشت.