گزارش سالانه شماره یک: تیرماه ۹۶

یکم: من عاشق شفافیت هستم. همچنین گرفتن لاگ وثبت کردن فعالیت ها. یک فایده اساسی باهرکدام هست. در شفافیت شما دروغ نمیگویید. نه به خودتان نه به دیگران، به این شکل مجبورید که بیشتر و بهتر کار کنید یا کم شدن اعتبارتان را به چشم ببینید و به نقطه‌ی تعادل واقعی‌تان برسید. دچار حباب نشوید. اگر صدرا فقط روزی سه ساعت برای یادگیری وقت میگذارد همان سه ساعت است.  دیگر نمیشود آن را دستکاری کرد وحباب نشان داد. خلاصه در سرزمین مه آلودها، من یکی که طرفدار شفافیت هستم. فایده ثبت کردن و مشاهده آنچه که میگذرد هم در این است که به آدمیزاد ویژن میدهد. میدانی از کجا آمده‌ای و احتمالا بتوانی بفهمی به کجا میروی آخر. میشود رشد و سقوط را مشاهده و پیشبینی کرد و برایش برنامه داشت.

 

دو: نهم تیرماه به شکل جالبی سالگرد آغاز به کار وبلاگ است. وبلاگ هم یک ساله میشود و هم دوساله. مثل صدر اسلام تاریخ نگار درست حسابی نداشتیم:)) جدا از شوخی این که نوشتن در بلاگر( minimum.cf) را در نه تیر ماه ۹۴ شروع کردم. حدود پنجاه درصد نوشته هایش اینجا هست و بعد از وقفه‌ای شش ماهه در وبلاگ نویسی، در ۹ تیر ماه ۹۵ در این دامنه شروع کردم به نوشتم. عملا نهم تیر ماه اینجا هم یک ساله میشود و هم دوساله:).

 

سه: در یک سال گذشته حدود ۷۷ پست نوشته‌ام شامل ۸۷ هزار کلمه بوده‌است. از این ۷۷ پست چهار پست که ارتباط ملو غیر ملویی با سیاست داشته‌اند کاملا حذف شده است و در نهایت در آرشیو ۷۳ پست باقی مانده که معادل ۸۴۴۰۸ کلمه است. به عبارتی هفته‌ای یک و نیم پست منتشر کرده‌ام که میشود روزی ۲۵۰ کلمه (معادل یک صفحه کتاب). درواقع در سال گذشته معادل یک کتاب ۳۲۵ صفحه‌ای مطلب منتشر کرده‌ام که رقم خوبی است مگر این که شما فامیلتان مطهری باشد.

چهار: در حین محاسبه‌ی همین اعداد به آرشیو برگشتم، درمرداد ۹۵ در عرض یک ماه حدود ۱۶ مطلب منتشر کرده‌ام که  روی هم رفته، مجموعا ۱۲ کامنت دریافت کرده‌اند. که از آنها چهارتایشان متعلق به فواد انصاری بوده:)). نه که الان از نظر دامنه‌ مخاطبان جی کی رولینگ باشم، اما واقعا فکر کردم که با چه انگیزه‌ای این همه متن که خوانده‌ نمیشوند را نوشته‌ام؟ نتیجه‌ی اخلاقی این که بروید دنبال پشنتان. کاری که علاقه دارید را انجام دهید. حداقل در کنار کار اصلی. نه که حتما موفق میشویم یا به نتیجه میرسیم اما حداقل اتفاقی که می‌افتد این است که حین انجام دادن آن کار خوشحالیم و کیفیت بالاتری از زندگی را تجربه میکنیم.

پنج: در یک ماه منتهی به این گزارش سالانه، مخاطبان وبلاگ با رشد ناگهانی مواجه شدند و این باعث میشود آمار دقیق و درستی نتوان از تعداد بازدید ها داد. اما به طور خلاصه: به شکل هفتگی حدود دوهزار بازدید یکتا داریم(آمار گوگل انالیکتیکس)، سشن ها حدود سی درصد بیشتر هستند. ورودی های سرچ از موتورهای جستجو در دوماه گذشته، هر ماه بین ۱۱۰۰ تا هزار دویست متغیر بوده است وشیب ملایم رو به بالایی دارد، که به نظرم برای وبلاگی که تلاش چندانی برای سئویش نشده و نرخ به روزرسانی پایینی دارد مناسب است. Bonus Rate  حدود هفتاد درصد است که بالا است اما با توجه قالب وبلاگ و نداشتن خبرنامه و هیچگونه بهینه‌سازی‌، طبیعی است.

آمار الکسا متغیر بوده است اما در حال حاضر نزدیک رتبه‌ی ۱۰ هزار ایران در حال نوسان است. در پرانتز بگویم که آمار الکسا فوق العاده میتواند غیر دقیق باشد. با یکی دو کلک ساده میتوان آن را به شکل زننده‌ای جابجا کرد. که خب فایده‌اش چیست؟ فیک کردن آمار در کوتاه مدت شاید جواب بدهد اما در بلند مدت ضررهایش خیلی خیلی بیشتر است. در کل متر و معیار احمقانه‌ای است، خودم به شخصه افزونه‌اش را برده‌ام آن پشت مشت های مرورگر که جلوی چشم نباشد و وبسایت‌ها را با رتبه‌ی الکسایشان قضاوت نکنم. زیاد وقع ننهید به آن.

همچنین پر بازدیدترین پست سال گذشته: آقا یه کپی از روی این دیجی کالا برای ما بزن بوده است.  با فاصله‌ی کمی پشت سرش هم سه پست آخری که قبل از این پست منتشر شده‌اند، قرار دارند.

شش: به نظرم یک مایندست در وبلاگ نویسی باید این باشد که شما جرات نکنید، به سمت آرشیو چندماه قبلتان بروید. از ترس روبرو شدن با آدم چرتی که بوده‌اید. یعنی اگر زمانی رسید که برای کلیک کردن روی آرشیو ماهانه تعلل کردید یا سختتان بود، یا اگر کسی گفت در حال خواندن آرشیو هستم و شما حس خوبی پیدا نکردید، احتمالا باید بدانید که راه را درست میروید و در مسیر رشد قرار دارید. بازه‌ی زمانی ترساننده‌ی من همیشه بین چهار تا شش ماه بوده است، سعی میکنم نگه‌ش دارم:)).

هفت: گاها تغییرات فنی و ایده‌های جدیدی را اعمال میکنم اما درباره‌ی شان چیزی نمینویسم. مثلا چندماهی هست که به اچ تی تی پی اس مهاجرت کرده‌ام یا تغییر شرکت هاستینگ یا امتحان کردن لینک دونی و گاها تغییراتی جزئی در یوآی و یو ایکس و اضافه کردن دسته بندی‌های جدید. اما حالا که سفره پهن است این یکی تغییر را میخواهم بگویم. از آنجا که پست ها به مرور مفصلتر میشوند و نوشتنشان زمان بیشتری میبرد، در ساید بار (یا اگر با موبایل می‌آیید پایین تر از پست ها) یک ویجت میگذارم که میگوید برای پست بعد روی چه چیزی کار میکنم، تا آن عزیزانی که لطف دارند و هرروز اینجا را چک میکنند زیرلبشان به تنبلی من بابت بروز نشدن، فحش ندهند.

هشت: کم کم دارد دستم می‌آید که چطور باید بنویسم. البته فرایند فیدبک‌ها میتواند مسیرشکل‌گیری اثررا تا حدی از کنترل خالق خارج کند. اما نتیجه این که ظاهرا به لانگ فرم جورنالیسم علاقه دارم. در زبان فارسی لانگ فرم را ما بیشتر در مجلات و روزنامه ها تجربه کردیم و کمتر تجربه‌ی اینترنتی از آن داشته‌ایم. لانگ فرم اینترنتی نمیتواند مثل لانگ فرم مجلات باشد. یعنی آنجا اطناب و طول دادن برای گرم کردن مخاطب و پرکردن صفحات طبیعی بود اما در اینجا مخاطب کمتر حوصله دارد و من هم سعی‌م همیشه این بوده است که طول دادن بی دلیل نداشته باشم و یادم نمی‌آید جایی بوده باشد که بگویم بگذار این یک بند را بنویسم که عریضه خالی نباشد. درواقع سعی میکنم در عین این که مطلب طولانی میشود، آن را خلاصه نگه دارم. به هر حال آزمون و خطاست و فیدبک شما در راستای این که بفهمم چه میکنم موثر است.

 

نهم و آخر: سر پست قبل اختلاف نظرهایی بوجود آمد چه در گوشه کنار توییتر چه در کامنت‌ها. حقیقت این است که من هرچه که مینویسم، قطعا و قطعا آن را تجربه کرده‌ام. به قول نسیم طالب پای خودم در بازی‌ام گیر است. اگر میگویم تنبلی را میشود با تکنیک پومودورو حل کرد خودم یکسال زمان پایش گذاشته‌ام. اگر میگویم در بیست ساعت میشود هرچیزی را یادگرفت خودم آن را امتحان کرده‌ام. اگر میگویم میشود ساختار مغز را تغییر داد، دارم از تجربه‌ی خودم هم میگویم. اگر در پست بعد در مورد یادگیری زبان  مینویسم، خودم روشم را امتحان کرده‌ام.

حقیقت این که من محقق و دانشمند نیستم، به دنبال ریسرچ و پیپر پشت نان فیکشن‌ها نمیروم. من رفیق تجربه‌ام. آن هم تجربه‌ی خودم. کتاب میخوانم اگر منطبق با تجربه‌ام بود، سعی میکنم داستانش را تعریف کنم. کسی نمیتواند با تجربه‌ی یک نفر مخالف باشد. معنا ندارد. چرا که دارم داستان خودم را تعریف میکنم. نصیحت کار احمقانه‌ایست و اگر گاهی نوشته‌ها حالت این کار را بکنید از این روش استفاده کنید، پیدا میکند، بخاطر محدودیت‌های زبان است. در بهترین حالت  دارم داستان یک تجربه را تعریف میکنم. میتوان از آن استفاده کرد، میتوان نه. حتا در متن‌های انتزاعی‌تر هم عمیقا نگاه میکنم ایا با تجربه‌ی خودم سازگاری دارد؟ اگر میگویم میلیونر شدن تاثیر چندانی در شادی ندارد، خودم سعی کرده‌ام بدون پول شاد باشم. اگر میگویم که نسیم طالب میگوید دنیا حاصل قوهای سیاه است، دو برابر مدت زمان خواندن کتاب، جهان و گذشته‌ام را مشاهده کرده‌ام تا مصادیقش را پیدا کنم و جایی در تجربه‌ام برایش پیدا کنم.بازهم میگویم در بهترین حالت‌، درحال تعریف  داستان هستم. قصه میگویم. هر چیزی که از این به بعد هم بنویسم شامل این قانون خواهدبود. کسی نمیتواند با داستان و تجربه‌ی زندگی آدم‌ها مخالف باشد. نهایت میشود گفت: این یکی بدرد من میخورد یا نمیخورد. سخت نگیرید.

 

چشمهایشـ

دست هایم را در موهایم فرومیکنم و بیرون میکشم. درد کمی دارد. یک شکنجه حداقلی برای یک گناهکار. برای بار چندم امشب از اتاق به بیرون می‌آیم، نمیتوانم روی کد ها تمرکز کنم. لیوان آب را برمیدارم.تشنه ام نیست، صرفا میخورم که بیرون آمدنم را توجیح کند. تلوزیون فرار از زندان نشان میدهد. ماهون یکی از شخصیت ها پسرش خردسالش را از دست داده است. از درد به خودش میپیچد. با خودم میگویم چه خوب بازی میکند. یکجورهایی احساسات درون من امشب اگر اجازه بروز داشتند  خیلی نزدیک به این میشدند.حتما باید پسرت را از دست بدهی که اجازه داشته باشی چنین به خود بپیچی؟ راستی اسم بازیگرش چی بود؟ چرا بیشتر فیلم بازی نمیکند؟ مادرم حال آشفته ام را میبیند. قبلا پرسیده است چه شده؟ جواب ندادم. میپرسد: آدم کشتی؟ میگویم: تقریبا.

ده ساعت قبل

سوار ماشین میشوم به سمت یک ساندویچ فروشی. میخواهم ناهار بگیرم. پارک میکنم. میروم داخل. کثیف ترین ساندویچ فروشی محل را انتخاب کرده‌ام. نمیدانم چرا اصلا. سفارش میدهم. منتظر مینشینم. به ساندویچ فروش فکر میکنم. سالهاست اینجاست. تکان نخورده است. همه آن دک و پز دارها و پرسروصدا ها آمدند و رفتند ولی این یکی هنوز مانده. گاهی فکر میکنم شاید صاحب ملک را کشته است، گوشتش را لای ساندویچ ها تحویل مردم میدهد. بس که لعنتی شبیه دکتر هانیبال در سکوت بره هاست. اگر شمای یک قصاب در ناخودآگاه همه مردم ایران را جمع کنی، در نهایت به همین چهره میرسی. تازه یک برادر هم دارد که  پتانسیل درام داستان را بیشتر میکند. عین هو سیبی که از وسط دو نصف شده باشد. نکند مثل پرستیژ نولان وقتی یکی اینجا را میگرداند آن یکی به امورات قتل ها میرسد؟ اسپویل شد؟ بدرک. اصلا چرا یک نفر با چنین قیافه ای باید فست فود داشته باشد؟  روز قشنگی میشد اگر میتوانستم به تخیلاتم ادامه دهم. در باز میشود. یک پسر بیست و یک دوساله می آید داخل. خوش چهره است. میرود نزدیک دخل. هانی بال میگوید: دیروز آمدی که.پسر شروع میکند به حرف زدن. میفهمم عقب مانده است. نمیفهمم چه میگوید. هانی بال میگوید: دیشب یکی بهت دادم، گفتم هفته ای یکبار. نیاز به شرلوک هملز ندارم که بفهمم منظورش ساندویچ است.عقب مانده اصرار میکند. اعصاب چنین چیزهایی را ندارم. گوشی م را برمیدارم و تمارض میکنم که انگار دارم به کسی زنگ میزنم. راه فرار خوبی است. گاهی شده مسیری که پیاده وتنها می‌آمده ام را گوشی را گرفته‌ام بقل گوشم و ده ها دقیقه با فرد خیالی پشت گوشی حرف زده ام. کوچکتر که بودم با دخترانی که دوستشان داشتم حرف میزدم. آن ها که آمدند و فهمیدم حرفهای زیادی ندارم که با خود واقعی شان بزنم، مخاطب را عوض کردم. شروع کردم به حرف زدن با افراد مورد علاقه‌ام. داخلی و خارجی. کارآفرین ها بیشترین زمان را میگرفتند. ساعت ها با سلیمانی یا لری پیج در مورد آینده گوگل یا کاله و شرکت خیالی خودم حرف میزدم، ایده میدادم، مشورت میگرفتم به پهلوان هشدار میدادم این کاغذ چاپ کردن آخر سرپدیده را توی دردسر می‌اندازد که انداخت. دیکاپریو را با انگلیسی دست و پا شکسته بخاطر از دست دادن کیت وینزلت سرزنش میکردم و به اوباما میگفتم سنکشن ها به مردم عادی ضرر میرساند به جایش روی رسانه و آموزش سرمایه گذاری کن. البته جوان تر که بودم.

گوشی را برداشتم. زنگ زدم. دختر آنتن نمیداد. اهمیتی ندادم. گفتم سلام و از در مغازه بیرون آمدم.تظاهر کردم که حرف میزنم. صدای داخل مغازه هنوز می‌آمد. گفتم نمیدم. قرار نشد دیگه عادت کنی. هانی بال مثل ربات همین کلمات را تکرار میکرد. هانی بال پسر را از مغازه هل داد بیرون. پسر دم در مغازه ایستاده بود و لحن نامفهومی التماس میکرد و عدد یک را نشان میداد. که احتمالا یعنی فقط یک ساندویچ.سعی میکنم به این تصویر بی توجهی کنم. دوباره میروم داخل. فکر میکنم سفارش آماده شده. ظاهرا نه. روی یکی از صندلی ها مینشینم. صدای پسر می‌آید. آزارم میدهد. از موقعیت های اینچنینی متنفرم. چشم هایم را میبندم و سعی میکنم، بفهمم چرا بیست دقیقه پیش آخرین بیلدم کامل نشد. پشت چشم های بسته ام و شی گرایانه بین فانکشن ها و کلاس ها تاب میخورم که صدای فریاد هانی بال به دنیای واقعی برمیگردانتم. -برو بیرون

پسر میترسد. اشک در چشمانش حلقه میزند به من نگاهی میکند و از جلوی در میرود. ناگهان به خودم می آیم. چرا هیچکاری در قبال این تراژدی کوچک نمیکنم. هزار آدم کوچولو توی ذهنم شروع به حرف زدن میکنند. بلند میشوم که پول یک ساندویچ بیشتر را بکشم که شعبانعلی کوچولوی درونم میگوید، تفکر سیستمی چه شد پس؟ تو الان کمک کنی، عادتش میدهی هرروز بیاید اینجا و کسب و کار هانیبال را مختل کند. او توی ذهنش میفهمد که با این پلن حتا اگر هانی بال به او ساندویچ ندهد یکی از مشتری ها دلش میسوزد و برایش یکی میخرد و از فردا کارش همین میشود کما این که طبق گفته هانی بال دیشب هم آمده است.

همیشه مثل یک گوسفندسربه زیر به حرفش گوش میکنم. لحن از بالایش چاره ای برایم نمیگذارد.دوباره مینشینم. در قسمت نهایی در کاپشن پسرک را میبینم که گوشه جلوی در نشسته است. به او فکر میکنم. خودم را به جای او میگذارم. آه نه. گرسنگی خط قرمز من است.برخلاف جثه‌ی لاغرم، گرسنه که باشم همه را به چشم یک تکه گوشت میبینم و میخواهم تکه پاره شان کنم. چرا دلم می‌آید یکی دیگر را گرسنه بگذارم. خدای من. بلندمیشوم که برایش یک ساندویچ بخرم. شعبانعلی درونم می‌آید که سروصدا به پا کند که هانی بال سفارش را تحویل میدهد. توی رودربایسی هم با او گیر میکنم. اگر پول یک ساندویچ را بدهم و او فکر کند که در کارش دخالت کرده ام چه؟ به قول مشهدی ها: خواهرومادر. چه چالش اخلاقی پیچیده ای. به خودم تلنگر میزنم.میگویم دنیا پیچیده تر از این حرفهاست. فقر همه جا وجود دارد.صدای بیل گیتس را درون سرم میشنوم که دارد از آمارهای عجیب و غریب از کودکان آفریقایی میگوید. بخشی دیگر از وجودم میخواهدیکجوری این اوضاع را بچسباند به حکومت اما متاسفانه انقدر بالغ شده است که گول خودش را نمیخورد و میفهمد دنیا پیچیده تراز این حرف هاست. مهدی می آید توی سرم. میگوید یک سایکوپات باش. روثلس پراگماتیگ.با دنیا بیرحم باش. فرانک آندروود اصلا.چرا باید دلت برای این موجودات حقیر بسوزد. همه بدمن های تاریخ سینما و اعمالشان جلوی صورتم می آیند که به من ثابت کنند گذشتن از این صحنه بی رحمی نیست و این یک اتفاق طبیعی نرمال است و تو باید قوی تر از این حرف ها باشی. این ذهن پیچیده نامرد کار خودش را میکند. سفارش را میگیرم. می‌آیم بیرون، از جلوی پسر رد میشوم بدون این که حتا نگاهی به اون بیاندازم. قبل از سوار شدن به ماشین زیرچشمی نگاهی به چشماهش می اندازم. ملتمس، معصوم و اشکبار

آن همه ترفند تکاملی که ذهنم بکار برد چند ساعت بیشتر دوام نمی‌آورد.یادآوری چهره اش دیوانه ام میکند. چرا هیچ کاری نکردی حیوان؟ بله مشکل فقر با این یک ساندویج حل نمیشد اما میتوانستی دنیارا یک اپسیلون جای بهتری کنی که. حداقل حال بهتری داشتی الان، نه این که از درد عذاب وجدان به دیوار مشت بزنی. هردفعه که چشمهایش یادم می‌آید دلم میخواهد سرم را بزنم به دیوار تا به این  کاغذ دیواری خوشگل ها کمی رنگ قرمز و خوراک مغز بپاشم. همان خوراکی نگرفتم و الان دارد دیوانه ام میکند. فردا میشود. میروم پیش هانی بال. اندازه یک هفته پول ساندویچ میکشم و میگویم اگر آن پسره آمد از این حساب به اون بده. برایم اهمیت ندارد که میکند این کار را یا نه. یک بچه دوساله هم میداند پشت همه کمک ها، یک انسان حریص نشسته است که انتظار بهتر شدن حال خودش را میکشد. میروم پشت در ساندویچی مینشینم. همانجایی که پسرک نشسته بود تا هانی بال اورا نبیند. دست هایم را درصورتم میگیرم.بغضم میترکد. به سمت خانه راه می‌افتم. امیدوارم چشمهایش رهایم کنند.

چند موضوع پراکنده، خیلی پراکنده

یکم: همانطور که احتمالا میبینید قالب وبلاگ را بهبود داده‌ام. اسم سردرش را هم عوض کرده‌ام. کمی از ناشناسی در بیاییم و برند شخصی و از این صحبت ها. باشد که عنوان مینیموم را همینجا به پایان برسانیم. مینیموم اسم قشنگی بود اگر دامین قشنگتری برایش پیدا میکردم. مثل آن اوایل. حالا که دامین نیست، خودش به دردم نمیخورد.از این به بعد، اینجا روزنوشته های یک توسعه دهنده است. وبلاگ شخصی صدرا علی آبادی :). یک موضوع میماند این میان. این که مهر خاتم اینجا را شبیه وبلاگ سالار کابلی(+) کرده است. سالار روی چشم ما قرار دارد. احتمالا جایی در ناخودآگاهم الهام گرفته باشم ولی قطعا اینطوری نبوده است که تب را باز کرده باشم در مانیتور اینوری هم فتوشاپ را و بگویم میخواهم شبیه این باشد. بعد که دوستانم گفتند متوجه شدم. اصلا ول کنیم این بحث های خال زنکی را بهتر است. ولی من مهر خاتم را از بچگی دوست داشتم. یاد پدربزرگم و غرفه‌اش و آن روزهای بچگی می‌اندازتم. بار نوستالژیکش را دوست دارم. ضمن این که تناقضی که مهرخاتم با طراحی فلت و مینیمال دارد  تضاد دوست داشتنی ایجاد میکند و از آن خوشم می‌آید. خلاصه که سخت نگیریم. راستی فارسی شده این قالب، یک قالب خیلی مینیمال دیگر و قالب پروژه لاگ را در گیتهابم گذاشته‌ام.زیبا هستند، اگر بدردتان خورد، استفاده کنید.آموزش طراحی مهرخاتم هم ظاهرا مجانی در وب یافت نمیشود. اگر ابر و باد و مه و خورشید و فلک یاری کردند سعی میکنم آموزشش را در دو یا سه قسمت بنویسم.

دوم:گفتم پروژه لاگ، احتمالا آن بالا آن را دیده اید. بروید داخلش، داستانش واضح است. میخواهم چیزهایی که در طول یک هفته یادمیگیرم را بنویسم و رکوردش را نگه دارم. احتمالا از این پایان این هفته که فردا باشد، علاوه بر نوشتن آموخته های این هفته برای هفته بعد هم هدف بگذارم و بهبود های اینچنینی به مرور. چیزهای بیشتر را همانجا(+) درباره اش نوشته ام، و اینجا زیاده گوییست بیشتر از این حرف زدن.

سوم: این هفته تونی اردمن را دیدم. فیلم لحن خاصی دارد اما به من چسبید. ابدا توصیه نمیکنم ببینید. خیلی باید همه شرایط جور باشدکه ذائقه هالیوودی هرز شده ای مثل ذائقه من از چنین فیلمی خوشش بیاید. خلاصه که اگر دیدید و وسطش ول کردید فحشش را به من ندهید. اما اگر تا پایان طاقت بیاورید احتمالا ناراضی نباشید و گیفت های خوبی بگیرید. اگر نمیخواهید فیلم را ببینید آهنگ “The Greatest love of all” ویتنی هیوستون را سرچ کرده و گوش کنید. اجرای زنده فیلم تونی اردمنش هم احتمالا در یوتیوب پیدا بشود. برای من بسیار زیبا و لذت بخش بود، دیدن و مشاهده این موسیقی. اصلا یکجورهایی بیانه ای برای زندگیست آهنگ. شاید اگر محتوای مرام نامه ذهن من برای زندگی را کسی ببرد در فرمت پاپ آمریکایی، خیلی خیلی نزدیک به این آهنگ بشود. برخلاف فیلم این یکی را حتما گوش کنید. تضمینی. راستی فکر میکنم تونی اردمن از فیلم فرهادی اسکارپسندتر باشد و شانس بیشتری برای کسب اسکار داشته باشد اما با اتفاقی که افتاد و واکنش فرهادی بعید نیست، اسکار را به فروشنده بدهند. این غربی ها سابقه زیادی دارند که جایزه هایشان را طوری بدهند که در دنیای واقعی تاثیر بگذارند یا فشار بیاورند. مثال هایش زیاد است. نوبل صلح امسال، جایزه های که فیلم تاکسی پناهی برد، اسکار آرگو و الخ. قضاوتی ندارم درباره این رفتار اما حالا که کمی به نفع ما میتواند باشد چرا که نه؟ :))

چهارم: کجا برای تبلیغات و رپرتاژ نویسی پول میدهند؟ واقعا اگر شرکتی حاضر است این بالای این خزعبلات و وبلاگ کم بازدید من پول بدهد من پایه ام آقا. جدا از شوخی اما من اگر تبلیغ بکنم میگویم. به پیر به پیغمبر میگویم. نمیشود در مورد استارت آپ های ایرانی نوشت و اسمشان را نبرد. اینها بخشی از زندگی روزمره من هستند. اگر اسمشان را میبرم تبلیغ نیست اما اگر تبلیغشان میشود نوش جانشان که انقدر خفنند که در زندگی روزمره آدم ها وارد شده اند.قبلا هم گفته ام این را. این که مایکروسافت و اپل و فیسبوک در فیلم فینچر می آیند تبلیغ آن ها نیست، نشان دادن زندگیست. خواهش میکنم این توهین را نکنید. یکبار به دوستم مهدی میگفتم، من آنقدر نوشتن را دوست دارم که اگر میشد با وبلاگ نویسی در ایران زندگی گذراند بی خیال همه جاه طلبی هایم میشدم و یکسره وبلاگ مینوشتم. ولی نمیشود. در آمریکا میشود به زبان انگلیسی میشود ولی اینجا نمیشود. و من هم نمیخواهم تجربه تلخ دیگر وبلاگ های مشابه را تکرار کنم. نه که پول درآوردن بد باشد نه. اما اینجا و در این وبلاگ کار من نیست. اگر روزی هم چنین کاری بکنم حتما حرفش را میزنم.واقعا هم ستم است. کامنت هایی که حاوی این تهمت باشند را دیگر تایید نمیکنم. والسلام

پنجم: هرچه میزان بازدید بالاتر میرود، کامنت های پرت و عجیب هم تعدادش بالاتر میرود. خدای سعه صدر در این زمینه جادی است و در طرف مخالف احتمالا خیلی از شما آن وبلاگ نویسی که تاب اندک زاویه ای را هم تاب نمی آورد را میشناسید(خاک پایش توتیای چشم ماست ولی خب به هر حال). من نه اینم و نه آن و نمیدانم دقیقا با این گونه کامنت ها چه کنم. تایید نکنم نوعی از سانسور است به هرحال. بله میدانم رسانه خودم است و اختیارش را دارم و قطعا نقض آزادی بیان نیست و از این حرف ها ولی اگر در همین رسانه فسقلی خودم تحمل حرف مخالف را نداشته باشم احتمالا بعید است در جاهای دیگر هم بتوانم و بهتر است کمتر از آدم هایی که این ویژگی رادارند ایراد بگیرم. اگر تایید کنم و آن ها رها کنم هم برای خواننده احتمالی میتواند سوتفاهم بوجود بیاورد حواسش را پرت کند و غیره. جواب دادن هم که انرژی زمانی از من میگیرد که نگو. متمم طوری هم که کنار وبلاگم ندارم که کامنت گذاران را غربال کنم. نتیجتا فعلا من مانده ام و حرص و جوشی که زیرهر پست باید بخورم اما راه حلش را پیدا میکنم بالاخره به گونه ای.فعلا کامنت پست هایی که پتانسیل بیشتری برای چنین چیزهایی دارند را میبندم تا بعد.

ششم: این را برای خودم مینویسم که یادم باشد هرچند وقت یکبار برگردم و این مصاحبه را بخوانم. هافینگتن پست مصاحبه ای دارد با andrew ng. مرد نیکی است. اگر نمیشناسید سرچ کنید درباره اش بیشتر بخوانید. اگر کمی برونگرا تر بود شاید اندازه ایلان ماسک یا حداقل کورزویل شناخته شده بود. من اعتقادم این است که بعضی انسان ها اینقدر میزان الهام بخشی خونشان بالاست که کافی است یک بعد از ظهر با آنها بگذرانی یا یک مصاحبه از آن ها بخوانی تا تپش قلب بگیری و به جنب و جوش بیفتی. به نظر من andrew ng قطعا یکی از اون هاست. راستی دیجیاتو هم مصاحبه ش رو ترجمه کرده. اینجا (+) (آقای قاسمی جان، پول رو بریز به حساب ملت لطفا)

فعلا

 

بخشی از تراژدی بودن

آدم وقتی کوچک است خودآگاهی ندارد. جدی میگویم. یعنی حداقل من نداشتم. یا خیلی کم داشتم. گاهی به دوستانم میگویم هرچه امروز از من میبینید: خوب یا بد. حاصل یک تغییر ناگهانی و رشدی نمایی است. قدیمی ترهایشان که اصلا میتوانند این را تصدیق کنند با خاطراتشان. هنوز هم اثراتش همراهم هست. گاهی از مادرم میپرسم هیچ مشکوک نشدید این یک چیزی اش است؟ آزمایش اوتیسم آن زمان نبود؟ به قول همان آدم خوب وب فارسی، شاید بشود اسمش را بگذاریم سندرم آسپرگر . همه خاطراتی که از کودکی دارم، در آنها بیشتر نقش دوربین را دارم تا فاعل. یعنی اگر حتا در خاطره ای خودم دارم زیرپای دختر بدجنس و زشت مهدکودک را میکشم که بخورد زمین، من نیستم که انجام میدهم. من دارم نظاره میکنم. حتا قضاوتی ندارم. احساسی ندارم. دارم نگاه میکنم. انگار یک من جدا از من وجود داشته باشد. توصیف بهتری برایش ندارم. اسمش را میگذارم ضعف خودآگاهی یا خودآگاهی ضعیف. مثل این سیستم های شبیه ساز ماشین لرنینگ که بدون سوپروایزور رهایش میکنی در داده ها تا چیزی یادبگیرد. مشخص است که این همان مغز ماست. ولی خیلی خیلی ضعیف تر. احتمالا بعدا که خودآگاه تر شد و همه مان را کشت یاد این روزهایش بیفتد که چطور کامپیوتر ها بازیچه دست چارتا حیوان زیستی خیلی خیلی احمق بوده اند و به خاطراتش بخندد.

از دیگران چیزی نمیدانم اما فکر میکنم پروسه بزرگ شدن و بزرگسال شدن همان پروسه قوی شدن خودآگاهی باشد. اوه نه مثال نقض هایش زیاد است. بهتراست بگوییم بزرگ شدن در خیلی از آدمها احتمالا با قوی تر شدن خودآگاهی آن ها رابطه مستقیم خطی دارد. فکر میکنم دلیلش تجارب باشد. یکی از اولین بارهایی که یادم است آن من ناظر تبدیل به من عامل شد، حدود دوم راهنمایی بود. داشتیم در کوچه فوتبال بازی میکردیم. پسرهمسایه هولم داد. افتادم زمین. دستم را سپر کردم. دستم شکست. واو. افتاده بودم روی زمین وسط کوچه وگریه میکردم. درد زیادی داشت. اما از همه عجیب تر برایم این بود که این افسانه شکستن استخوان واقعا برایم اتفاق افتاد. واقعا دارم این را تجربه میکنم. چقدر عجیب. این اولین تراژدی زندگی ام نبود اما واقعا اولین لحظه ای است که به من خودآگاهم تلنگری خورد. یکجورهایی تغییر مسیر نسبتا سریع یک شبه اوتیسم خفیف به یک ENTJ شاید همانجا خورد. همه خاطراتی که دارم که همراه با آن ها احساسات، نوستالژی و رنگ وبو وجود دارد مال همان تاریخ به بعد است. قبلش همه چیز سیاه سفید بی حس است. انگار صحنه هایی از پارانورمال اکتیویتی باشند خاطراتم. عجیب است واقعا.

خلاصه همه این ها که انسان که بزرگ میشود تراژدی هایش هم بزرگ میشوند. شوربختانه آنکه خودش هم بخشی از تراژدی میشود. و این شاید دردناک باشد. ما میشنویم هشت سال جنگ. میشنویم در جنگ جهانی دوم هفتاد ملیون انسان کشته شدند. حتا تصاویر و فیلم هایش را میبینیم اما خودآگاهمان آن را لمس نمیکند. انگار خاطره ای دور است. از ما بسیار فاصله دارد تا زمانی که اتفاق می افتد. یکی از همان خاطرات سیاه سفیدی که دارم مال زمانی است که یک شب پدرم سراسیمه بیدار شد، تلوزیون را روشن کرد. نمیدانم چرا دنبالش دویدم. یادم است که تلوزیون چهارده اینچی مان دو برج را نشان میداد که از آن ها دود بیرون می آمد و بعد برج ها ریختند.همین نه بیشتر. مطلقا هیچ حسی نسبت به آنچه اتفاق افتاد نداشتم. تا چند روز پیش که در حال نگاه کردن به تلوزیون ریختن پلاسکو را دیدم. به شکل غریضی دهان و بینی ام را با دست هایم پوشاندم. مبهوب مبهوت. خودآگاهی ام داشت واقعیت را لمس میکرد. پس این شکلی است. دقیقا یاد زمانی که دستم شکست افتادم. پس این بود تراژدی. مشاهده ریختن یک ساختمان. دردناک این که بخشی از تراژدی هستیم امروز. دنیا دارد روزهای بدی را میگذارند. کاملا ممکن است صبح بلندشویم و شرایط مستقیما خیلی متفاوت تر از شب قبل باشد. دلم میخواهد یک بار توییتر را باز کنم و آن کنار هشتگی را نبینم که خبر بد جدیدی را نشان بدهد.حتا دلم نمیخواهد به همه آنهایی که میگفتند انتخابات آمریکا به تو چه، مگر چه تاثیری روی زندگی تو دارد برگردم بگویم: سلام، این از هفته اول. خیلی راحت از آدم هایی که آمریکا رفتن یکی از گزینه های روی میزشان بود، تبدیل شدیم به کاراکتر لوزر آمریکایی. که روی یک جدول یا آبجو و سیگار در دستش مینشید و به تیر برق پشت سرش تکیه میدهد و به دوستش میگوید: یادش بخیر، یه زمانی میشد بریم آمریکا. به عنوان آدمی که وقتی از گوگل میپرسی چطور همه چیز و همه کس را به تخممان بگیریم؟، اولین گزینه وبلاگ اورا معرفی میشود، میگویم که: معلوم است که هیچکدام از این چیزها در سفر شگفت انگیز زندگی مهم نیست، اما حقیقت زندگی کمی تلخ است: سلام دنیای بزرگسالی، سلام تراژدی ها.

مهاجرت از ویندوز به لینوکس: اسنوب نکن آقاجان

الان چند ماهه که به طور کامل از ویندوز به لینوکس مهاجرت کردم و در وب فارسی اونقدر مطلب درباره ی این مهاجرت پیدا میشه که من در توانم نباشه از نظر فنی چیزی بهش اضافه کنم، فقط حس کردم چند نکته رو که به ذهنم رسید بگم.

لینوکس عالیه. برای من مهمترین چیز در درابطه با یک او اس پرفورمنسش هست. سرعت بارگذاری و این ها. میشه گفت به نسبت ویندوز عالیه، ضمن این که دردسر های ویندوز رو هم نداره. تقریبا همه میدونن اگر هرچقدر هم از ویندوزمون مراقبت کنیم باز هم بعد یک مدت خود به خود کند میشه و مجبورید دوباره از اول اون رو نصب کنید. چنین چیزی در لینوکس وجود نداره. شل عالی و قدرتمند و از همه مهمتر فان هست. قابلیت های شخصی سازی هم اونقدر زیاده که شما عملا میتونید یک yourname os داشته باشید خیلی از اوقات.

همه این نکات رو اگر سرچ کنید به کررات بهشون برمیخورید. بسیار بسیار موضوعات بدیهی هستند اما همیشه یک موضوع من رو آزار داده. چرا با سیستم عاملون فخر میفروشیم؟

من قبول دارم لینوکس عالی هست. البته که ویندوز هم خیلی از اوقات فقط یه تیکه آشغاله اما واقعا گنو/لینوکس بدرد همه میخوره؟ یا این باعث میشه نقش ویندوز در روند کامپیوتری شدن دنیا رو از یاد ببریم؟ یا تمام محصولات مایکروسافتی که امروز داره پوست میندازه رو مسخره کنیم؟

من فلسفه ی متن باز رو متوجه میشم و بسیار هم بهش احترام میذارم. اما خیلی از آدم هایی که تو شبکه های اجتماعی یا دنیای واقعی وقتی به ویندوز میرسن پیف پیف اه اه میکنند، تا حالا یک خط کد آزاد هم منتشر نکردند. من این رو چیزی نمیدونم جز فخر فروشی یا اصطلاحا اسنوب کردن.

مثل این که با این که آهنگ کلاسیک گوش میکنید یا سینمای کلاسیک میبینید بخواید بگید من با شما ها فرق دارم.

موضوع دیگه اینه که اگر کارتون تولید محتوا باشه در لینوکس کار خیلی خیلی سختی خواهید داشت. نمیگم غیر ممکنه ولی مثلا اگر من یک آدم رو در جایگاه تولید محتوای شرکتی ببینم که از لینوکس استفاده میکنه، ازش سوالات زیادی خواهم پرسید. چون احتمالا از من خیلی توسعه دهنده تر و خوره کامپیوتر تر خواهد بود و این که چرا توسعه دهنده نیست حتما دلایل جذابی خواهد داشت. به نظرم ساده تر و افکتیوتر به نظر خواهد اومد که برای تولید محتوا اعم از تصویر، ویدیو، صوت و حتا متن از او اس های تجاری استفاده کنیم.

و به نظرم احمقانه هست که کسی رو به خاطر سیستم عاملی که استفاده میکنه قضاوت کنیم. یعنی چی؟ متوجه میشم. ما به عنوان موجود اجتماعی سعی میکنیم خودمون رو در قبیله های مختلف جا بدیم، با اکتساب صفات مربوط به اون مجموعه از انسان ها. اوکی قابل درکه ولی چرا این حجم از جاج و فخرفروشی برای استفاده از یک ابزار. من تفاوتی بین کسی که دعوای اپل و سامسونگ میکنه یا بخاطر داشتن آیفون خودش رو بهتر از بقیه میدونه با کسی که بخاطر سیستم عاملش چنین حسی نسبت به دیگران داره، نمیبینم.

ما با اسنوب کردن سعی در تثبیت و یا بهتر کردن جایگاه اجتماعی مون داریم. مثلا طرف مینویسه: من به فلان شاعر علاقه دارم ولی تو مقبره ش شعرش رو  نمیخونم چون شما قشر متوسط، بیسواد، بوگندو اونجا اون شاعر رو میخونید و من نمیخوام مثل شما باشم. یه سری زامبی پاچه خوارِ مسخ شده هم میان به به و چه چه میکنن. این عین فخر فروشیه، اوکی مشکلی نداره اگر کسی میخواد فخر بفروشه هرکس هم میخواد بخونه و تو لجنش دست و پا بزنه ولی من احترام زیادی نمیتونم قائل بشم برای این مجموعه آدم ها.مثالش تو دنیای خودمون اینه که من میدونم اگه با فتوشاپ کار کنم نتیجه خیلی روون تر و درست حسابی تر از گیمپ میشه، ولی نمیکنم چون شما بی سوادها از ویندوز استفاده میکنید، اینکار رو نمیکنم. ضمنا آدم آرمانگرایی هم نیستم و سابلایم رو هم با کرکش نصب میکنم. من به این میگم فخر فروشی.

داستان سیستم عامل هم همین هست: این ها فقط یکسری ابزار هستند برای بهتر کردن زندگی. بله بهتره که ابزار های بهتر رو تبلیغ کنیم اما به صورت همزمان بهتره که بدونیم هرکسی ابزار بهتر خودش رو پیدا میتونه بکنه. و ابزار ما، ما رو از دیگران بهتر نمیکنه. نتیجه ی استفاده ی ما از ابزار هست که تفاوت ایجاد میکنه. اگر دنبال بهتر بودن هستید (که چندان مهم نیست به نظرم) روی نتیجه تمرکز کنید نه پز دادن با ابزار ها.