روزنوشته‌های یک توسعه‌دهنده

تصمیم‌های زنجیره‌ای

۲۳ دیدگاه‌ها

در کتاب نابخردی‌های پیشبینی پذیر آقای دن اریلی  مفهومی مطرح شد که آن را در خلاصه کتاب نیاوردم چون می‌ارزید، یک پست جدا به آن اختصاص بدهیم. آقای اریلی اسمش را میگذارد تصمیم‌های زنجیره‌ای. کل مفهوم این است:

رفتار‌های ما به مانند یک دومینو به هم دیگر وصل هستند. جهان این شکلی نیست که مثلا من صبح تصمیمی بگیرم و آن تصمیم کپسوله شود، و اثری بر دیگر بخش‌های زندگی‌م نگذارد. تصمیم ها گاها به شکل دومینو باعث مجموعه‌ای از تصمیم‌های دیگر میشوند. مثال:

به مغازه میروید یک دست مبل میخرید. رنگ آن قهوه‌ای است. به خانه‌ می آیید میبینید که ای بابا این قهوه‌ای وسط زندگی با پرده صورتی دوران نامزدی نمیخواند، پرده را عوض میکنید. میز تلوزیون، هم حالا به آن ها نمی‌آید و … ادامه ماجرا.

اگر مثلا حقوق شرکت اولی که کار میکنید، بالای سه ملیون تومان باشد، سخت ممکن است راضی شوید با کمتر از آن جایی کار کنید اما اگر شما با همان تخصص (صرف بودن در شهری کوچکتر) با یک تومان شروع کنید، ممکن است در شهری بزرگتر به راحتی راضی شوید که با دوتومان هم کار کنید.

اریلی یک دوجین آزمایش اجتماعی انجام میدهد که ثابت کند تصمیم های اولیه ما بر تصمیم های بعدی‌مان تاثیر میگذارند. مثال های بهتر: یک روز به دلیل پیدا کردن راحت جای پارک به کافه‌ای از دو کافه‌ی کنار هم میروید و در مراجعات بعدی احتمال زیادی وجود دارد که شما به همان کافه قبلی بروید بدون این که برتری خاصی نسبت به کافه بقلی داشته باشد.

معروف است که در سربازخانه ها اولین کاری که صبح باید انجام شود این است که تخت مرتب شود. باشد که آن نظم ترتیب به باقی روز هم منتقل شود.

یا مثلا شاید یکی از دلایلی این که ورزش صبحگاهی انرژی به اندازه‌ی یک بمب اتم در انسان ایجاد میکند این است که انسانی که اولین کار صبحش، غلبه‌ی شدید بر نفس و فعالیت فیزیکی است باقی چالش‌های روز برایش خیلی ساده‌تر میشوند.(جدا از هورمون هایی که بر اثر فعالیت فیزیکی منتشر میشوند)

یکی از آزمایش هایی که اریلی مثال میزند این است که اگر از شما بخواهند دو رقم آخر کارت ملی تان را روی کاغذ بنویسید و بعد از آن برای خرید یک وسیله که پیش فرضی درباره‌ی آن ندارید قیمت بدهید، آن هایی که دو رقم آخر شناسنامه شان عدد بزرگتری است، به همان نسبت قیمت بیشتری بر آن کالا میگذارند.

یا مثلا شما اگر ابتدای راه برنامه نویسی هستید اگر سعی کنید از استایل متعارف و استاندارد زبانتان در نام گذاری استفاده کنید و خوب داکیومنت کنید، این عادت با شما میماند و دعای خیر کلی برنامه نویس دیگر را پشت سرتان خواهید داشت. حال ایجاد همین عادت در میانه حرفه کلی هزینه و انرژی میبرد در حالی که میتوانست این طور نباشد.

به رفتار‌های اولیه مان دقت کنیم. من چند وقتی است که تلاشم را میکنم. خودتان را مجبور کنید، هنگام بیرون رفتم لبخند بزنید، اثرش با شما میماند. صبح اولین کار تختتان را مرتب کنید یا اگر خفن تر هستید ورزش کنید، تا پایان روز اثرش باشما هست و از همه مهمتر این گوشی‌های لعنتی ( که خیلی از ما از نان میخوریم ولی این ضررشان را کم نمیکند) را خیلی جاها میشود خاموش کرد یا نبرد.

فرض کنید صبح پا میشوید توییتر یا خدای ناکرده اینستاگرام را باز میکنید. یا یک خبر سیاسی ناگوار میبینید، یا مثلا دوستتان را میبینید که در حال تظاهر به این است که از رابطه‌اش لذت بسیاری میبرد و دوست دیگرتان عکس دارکی با یک کپشن انگلیسی گذاشته در حالی که شما میدانید عمیق ترین فکری که این بشر به عمرش کرده،‌ از همان پشه‌ها شبها کجا میرن ؟ بیشتر نبوده. به این فکر کنید که اگر به شما حق انتخاب بدهند و قبل از آن از شما بپرسند که حاضرید اول صبح کدام را ببینید؟ آیا باز هم این ها را انتخاب میکنید؟

نه جدی؟ چند نفر از ما در حالتی که مغز در حالت اتوپایلوت نباشد حاضریم انتخاب کنیم که صبحمان را با امیرتتلو یا یا تصویر یک سیاستمدار آغاز کنیم؟ به این فکر کنید. آن چیزی که صبح زود میخوانیم در تمام روزمان پراکنده میشود. چرا خودمان را در معرض جعبه‌ی شانسی قرار میدهیم که میتواندچیزهایی را به ما نشان دهد که در حالت طبیعی هیچ وقت دیدن آن ها را انتخاب نمیکنیم؟چیزهایی که میتواند باعث شوند به شکل خودآگاه و ناخودآگاه حال ما بدتر باشد، کارآمدی‌مان پایین بیاید و روزهای بدی را بگذرانیم؟ چرا ؟ برای این که آقای دورسی و زاکربرگ در نهایت پولدارتر شوند. ما صبح هایمان را به حساب بانکی آن ها میفروشیم. ضرر میکنیم و از همه وحشتناکتر این که طوری رفتار میکنیم که انگار این طبیعی است. که انگار این طبیعی است گوشه‌ی خیابان بایستی و اجازه بدهی هرکسی که رد شد یک مشت هم به صورتت بزند.

این دفعه که فید یکی از این شبکه‌ها را بالا پایین میکردید، به این فکر کنید چند درصد از این محتوا را نمیخواهید، چند درصد آن مفید است، چند درصد آن فقط وقتتان را میگیرد و چند درصد آن حالتان را به هم میزند؟ از این درصدها میتوان فرمولی درآورد و گفت یک فرد تا کی در یک شبکه دوام می‌آورد. تلوزیون با همه بدی‌اش با آدم رو است. قابل پیشبینی است یعنی جدول پخش دارد، در نتفلیکس میتوانی انتخاب کنی اما در شبکه‌های اجتماعی چه؟ ضمن این که تلوزیون با شما دست شویی و رخت خواب هم نمی‌آید.

شغل خیلی از ما knowledge worker بودن است. کار ما دانش و ذهنی است. کارگر دون پایه فلان کارخانه نهایت بازنش دعوا کرده باشد و ذهنش سر حال نباشد پیچ کمتری میبندد اما کسی که کارش ذهنی است اگر ذهنش رو به راه نباشد چه میشود؟ یا از آن بدتر. فرض کنید شما نویسنده اید یا شاعر یا یک کاری دارید به هر حال که با الهام سروکار دارد.اوکی.

شما نیاز دارید که باردار شوید. با منابع مختلف. مطالعه. تا در درون شما سنتز اتفاق بیافتد و در نهایت شما زایمان کنید. حالا ایا از کسی که ۲۴ ساعت در لجن شبکه‌های اجتماعی (اینستگرام به طور خاص) دست و پا میزند، آیا اثر فاخری بیرون می‌آید؟ یعنی شما همین پست را نگاه کنید. محتوای آن نتیجه‌ی یک دو کتاب اخیر و فرم و لحن آن شاید نتیجه‌ی باقی کتابهای باشد که خوانده شده. اگر آن ها نبود پستی هم نبود. یعنی زایش در خلا که اتفاق نمی‌افتد، ارجینال ترین ها هم منابع الهام داشته اند. آن وقت وقتی هم دممان این مجموعه‌های زرد باشد، چه بچه‌ای زایده خواهد شد؟

اثر این لعنتی ها را بر ذهن و روانمان دست کم نگیریم.

شبکه های اجتماعی خیلی وقت‌ها عضو اول زنجیره‌ای میشوند که میتواند تمام روز ما را خراب کند. چه بهتر که حواس ما به آن ها باشد. به زودی یک پستی از کارهای جایگزینی که صبح ها میشود انجام داد مینویسم. این پست را میتوان مقدمه‌ی آن در نظر گرفت.

 



برچسب‌ها:

دیدگاه‌ها

  1. امين می‌گه:

    صدرا یه هفتس می خوام ببندم اکانت اینستاگراممو.الان دیگه از رو تخت بلند شم کارش تمومه.مگر اینکه خوابم ببره فردا ببندمش.
    بعد صدرا من دارم به این فکر می کنم که این الگوی تصمیم گیری چه جوری می تونه تو افراد بهتر شه یا حداقل مثل سابق بد نباشه.مثلا یه لوزر(به قول خودت)که ٣٠ سالشه رو در نظر بگیر.در طی زندگی این ادم یه سری تصمیمها گرفته و این الگوی تصمیم گیریش تو یه خطی پیش رفته.بعد می خواد اینو اصلاح کنه.به نظر من تو راه اصلاح هم خیلی ممکنه تصمیمش در ادامه الگوی قبلی باشه.یعنی بازم شکست.اصلا نمی دونم که حرفم بیراهه یا نه(اگه بود ببخشید).دوس دارم بیشتر حرف بزنم خستم ولی.
    پی نوشت:داریم به اون دو ماه بعد که قول داده بودی در مورد یادگیری برنامه نویسی بنویسی نزدیک میشیم.

    1. Sadra می‌گه:

      سلام امین جان
      در رابطه با چیزی که میگی حرف زیاده ولی خب کوتاه ترین پاسخ اینه:
      میکرو اکشن. با کارهای کوچیک و بهبود های حداقلی باید شروع کنه آدم. یک آن نمیشه تغییر بزرگی داد خلاصه. شعبانعلی زیاد نوشته در این باره. رجوع کن.
      اون برنامه نویسی هم چشم.

  2. محمد می‌گه:

    به زودی یعنی کِی 🙁

    1. Sadra می‌گه:

      پست بعدی اگر زنده بودم 🙂

  3. hamed می‌گه:

    به مغازه میروید یک دست مبل میخرید. رنگ آن قهوه‌ای است. به خانه‌ می آیید میبینید که ای بابا این قهوه‌ای وسط زندگی با پرده صورتی دوران نامزدی نمیخواند، پرده را عوض میکنید.

    دهنت سرویس 😂😂

    1. Sadra می‌گه:

      هیسسسس :))))))))))))

  4. فاطمه می‌گه:

    سلام
    قبل ازینکه به آخر نوشته برسم توی ذهنم کار چند عادت رو یکسره کردم :)))
    بعضی چیزها رو وقتی میفهمیم با خودمون میگیم این خیلی برای من اتفاق افتاده و بدیهیه چطور تا الان متوجه نشدم که دارم چیکار میکنم.برای این موضوع هم این حسو داشتم.
    ممنون از پست خوبت

    1. Sadra می‌گه:

      خواهش میکنم.نظر لطفته:)
      یه عادت بد هم نوشتن در بلاگفا هست به جای سرویس های درست حسابی دیگه:))

  5. سعید می‌گه:

    نظر منو که می‌دونی خودت 🙂

    1. Sadra می‌گه:

      آره سعید:)
      آقا یه چیزی راستی، من داشتم فکر میکردم چرا رودمپی که تو دیتاساینس رفتی رو منتشر نمیکنی. من یکی خودم کلی مشتاقم بیشتر بدونم از کجا رفتی. یعنی اگر بلاگ بنویسی یا حتا یه رپوی گیتهاب باشه که نمونه وطنیش رو ادم ببینه قوت قلب و راهنمایی باشه عالی میشه. یعنی من کلا تنها چیزی که میدونم اینه که از بعضی از آموزش های لیندا هم استفاده کردی نه بیشتر. اگه بیشتر بگی عالیه. اگه حالش رو نداشتی آی دی تلگرامم رو توییتر برات دایرکت میکنم، در حد یه ویس هم بگی که چه کردی چه نکردی قبولت داریم:)

      1. سعید می‌گه:

        آخرش یه پلاگین نزدی رو وبلاگ که وقتی به کامنت آدم جواب میدی، بهش ایمیل بیاد و خبر بده ها 🙂
        راستش تا الان فکر نکرده بودم بهش که راهی که من رفتم، می‌تونه مفید باشه یا ارزشی واسه انتشار داشته باشه. چون خودم رو اصلا یه دیتاساینتیست نمی‌دونم و خیلی هم حواسم هست که دور و بریام منو دیتا آنالیست بدونن فعلا.
        قصد دارم وبلاگم رو شروع کنم، دو سه تا پست هم براش درنظر دارم از الان. باید فکر کنم ببینم مسیری که تا الان رفتم، ارزش انتشار داره یا نه؛ اگه داشته باشه، میذارمش توی لیستم.
        بلکه یه نفر پوش کنه منو که بالاخره راه بندازم وبلاگ رو 🙂

        1. Sadra می‌گه:

          یکم خباثت در نصب نکردن اون پلاگ این نهفته ست:)) چشم انجامش میدم.
          اختیار داری بابا، شما مرد علم و عملی نه مثل ما فقط حرف 😉 وبلاگ بزن ولی اون ویس رو هم بدی بد نیست. چون منم درگیرم، سوالم دارم ازت.

  6. مهیار می‌گه:

    مرسی صدرا جان. خیلی مفید بود و به فکر وا داشت. امیدوارم بتونم عملیش کنم. 🙂

    1. Sadra می‌گه:

      نظر لطفته مهیار جان، هرتغییری این شکلی من رو عمیقا خوشحال میکنه.

  7. پستت رو نخوندم چون دارم کتاب رو می‌خونم و اسپویل می‌شد :)) اما بعد از تموم کردن کتاب میخونمش 🙂

    1. Sadra می‌گه:

      مگه گیم آف ترونزه آخه:)) نگران نباش در مورد همون فصل یک و دوئه که خوندی رد شدی احتمالا.

      1. فصل دو رو دارم میخونم، سرعت خوندنم خیلی کمه تقریبا هر فصل از کتابی که خوشم بیاد رو دو سه بار میخونم :))

  8. والتر می‌گه:

    خیلی منتظر پست بعدیه هستم.
    امیدوارم بنویسیش حتما. من منتظرم 🙂
    ممنون

    1. Sadra می‌گه:

      حتما به زودی این اتفاق می افته 😉

  9. sima bostani می‌گه:

    خیلی ممنونم صدرای عزیز.چه کتاب جالبی به نظر میرسه باشه.ممنون بابت صحبت کردن راجع بهش
    این اتفاقات باعث میشه تصمیم بهتری برای کتاب هایی که میخوام بخونم بگیرم

    1. Sadra می‌گه:

      خواهش میکنم سیما جان.

  10. خیلی خوب بود، البته عبارت «شما نیاز دارید که باردار شوید.» فکر کنم بهتره به جای کلمه “باردار”، کلمه “بارور” بیاد، یکم بهتره اینجوری، مخصوصا که بعدش نوشتی با منابع مختلف :))

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *