روزنوشته‌های یک توسعه‌دهنده

گوگل مپ

۱۴ دیدگاه‌ها

  گوگل مپ رمانتیک ترین اپلیکیشنی است که ادمیزاد نوشته. می آیم سرچ کنم پردیس هروی. هیستوری نشان میدهد که قبلا سرچ کرده ام پردیس سیمرغ. تپ میکنم. در گوگل مپ بازش میکنم.
خیابان احمد آباد مشهد را در گوگل مپ بالا پایین میکنم. همه اش خاطره است. یاد ممد حمیدی می‌ افتم. همان دبیرستان که بودیم رفت آمریکا. میرفتیم خانه شان تا راهی برای پول درآوردن پیدا کنیم.
یاد سال اول دانشگاه می افتم. یاد آدم هایی که من میانشان در واقع بر خورده بودم و برایشان فرقی نمیکرد که بینشان نباشم. ولی خب خوش میگذشت. به پارک ملت میرسم. یاد زمانهایی که اوج خلاف و جوانی بود. میرفتیم پارک ملت پاسور بازی میکردیم. البته کارهای بدتری هم میکردیم که خب شاید پس فردا که رییس جمهور شدم خوب نباشد اینجا باشد. پانتومیم هم بازی میکردیم و من اگر هزار بار هم
به اشتباه میگفتم پانتیموم باز هم بچه ها به آن میخندیدند. میرسم وکیل آباد. هشتاد درصد عمر من در همین یک منطقه سپری شده است. زوم میکنم روی مدرسه ام. به مپ راضی نمیشوم. نمای گوگل ارث را میگیرم. تغییر زیادی نکرده است. یاد حیدربیگی می‌افتم. معاون مدرسه که من را یاد پدرم می انداخت اما چون همه بچه ها با او لج بودند جرات نمیکردم این را به بقیه بگویم. یاد آن دفعه که بخاطر مبین دعوا کردیم و کتک خوردیم. آن اولین باری که سیگار کشیدم به حمید گفتم داریم چیکار میکنیم با خودمون؟ هنوز هم به این حرفم میخندد دلقک.

مهاجرت آدم را دو تکه میکند. یک تکه میماند در شهر اول. برای همیشه. یعنی خاطرات تو آنجاست. گوگل مپ میتواند خنجر شود وسط روز تعطیل برود توی شکمت. به فارسی سخت نصفت را جا میگذاری. تلخ اینجاست که برگشتن هم کار را درست نمیکند. همان سناریو کوچه و خاطره در شهر جدید هم تکرار میشود. یک تکه هم آنجا جا میگذاری.
بدی ایرانی بودن این است که میدانی  تا خلیج سانفرانسیسکو چند باری باید این تکه تکه شدن را تجربه کنی. یعنی آخر سر کسی که آنجا میبینی یک روح تکه تکه شده است. همین است که خواننده های لس انجلسی هنوز هم دنبال بلال جاده چالوسند. حال این که اگر برگردند. نه چالوس آن جاده قدیم است. نه دیگر کسی حال حوصله بلال خوردن دارد. احتمالا دلشان برای ابجوی ینگه‌ی بیشتر تنگ میشود.
یکی از دوستان آمریکای شمالی میگفت یکهو وسط کافه زده است زیر گریه. یعنی نشسته بوده بدون هیچ دلیلی شروع کرده است به گریه کردن. هر مهاجرتی کم یا زیاد فشاری شبیه به این را روی آدم می آورد. حالا بدی آمریکای شمالی این است که خب پیاده از در خانه ات راه بیفتی نمیتوانی به خانه ت برسی. بر خلاف مثلا اروپا. سر همین فشار انقدر زیاد هست که گریه ات گودال های بین تو خانواده ات را پر کند. اب دریا سر همین شور است اصلا. مهاجرت  ما آنقدر فشار ندارد. حتا بلیط گران هواپیما در این روزه. دریاچه ارومیه را هم پر نمیکند مهاجرت صغیر ما.

خدا پدر شبکه های اجتماعی را بیارمزد. تلگرام و ایمو و همه آنها که اسمشان یادم نمی‌آید. آن اوایل که آمده بودم بعد بازی ایران مراکش بعد آن گل دقیقه نودی که اول فکر کردم طارمی زده است و در دلم عذاب وجدان گرفتم که چرا اینقدر به اون فحش داده ام پدرم زنگ زد. با ایمو. تصویری. بار اول جواب ندادم. گفتم این موسسانش اگر این مکالمه را نگاه کنند چه؟  زاکربرگ یک تفریحش اصلا این است که میرود چت های این مهاجرت کرده اند را با خانواده شان میخواند. اصلا سر همین بردند او را دادگاه. حال این که خب دروف هم احتمالا نگاه میکند من وسط این همه مشغله میروم عکس پروفایل دوستان خانواده ام را چک میکنم اما به آن ها پیام نمیدهم. جواب پدرم را دادم. خوشحال بودند. تصاویر را میدیدم و میگفتم من اینجا چه کار میکنم. من چرا آنجا نیستم. یعنی در تمام طول یک ربع ذهنم داشت این واقعیت را پس میزد که من آنجا نیستم. حالا فاصله من باآنها ده ساعت رانندگی است. آنکه با هواپیما ۱۹ ساعت راه و ده هزار دلار فاصله دارد و تازه بعدش ترامپ هم نمیگذارد برگردد معلوم است میزند زیر گریه در کافه.

دوسه تا ایمیل آمده بود که درخواست تجربه ی زندگی تنهایی و مهاجرت به تهران را بنویس. حقیقت این است که آمدم بنویسم دیدم بیشتر از تجربه های منطقی تجربه های احساسی داشته ام. این که سالاد الویه را نباید پیاز بزنید را میتوانید یاد بگیرید، اما این حقیقت که مهاجرت روح شما را مثل روح ولدمورت تکه تکه میکند را شاید قبل از تصمیم به مهاجرت آدم باید بداند. هرچند که میدانید.

درباره‌ی اوضاع این روزها که همه از رفتن میگوید امیرخانی وار بگویم آخوند و خانواده از حرفهای مشترکی تشکیل شده اند. تلاش برای دوری از یکی به دوری از دیگری هم منجر میشود. تلخی یکی میتواند شیرینی آن یکی دیگر را خنثی کند. ماندن و رفتن شاید یکی بشود در نهایت. این که معادله رفتن/ نرفتن هرکس به چه شکلی حل میشود، بستگی به متغیرهای مسئله‌ی هرکس دارد. ولی از تجربه ی خود گردنکلفت بی احساسم بگویم که آنقدر که به نظر میرسد ساده نیست. همین




  1. یحیی گفت:

    بطور خلاصه:
    If you need inspiring words, don’t do it.
    🙂

  2. Hesamkaveh گفت:

    مطلب جالب بود
    چیزی که از مهاجرین میشنویم معمولا خوبی هاست. سعی میکنن همه چیو بهتر از اونی که هست نشون بدن و حتی اگه پشیمون باشن کیه که اعتراف به پشیمونی کنه
    برچسب هارو خودت نوشتی؟!

  3. علی آقا گفت:

    احساسی و خوب بود.

  4. مبین گفت:

    فایت کلابو دیدی؟

    1. علی گفت:

      مگه هست کسی که ندیده باشه؟

  5. حسین گفت:

    صدرای عزیز
    سلام
    امیدوارم در مهاجرت و تکه پاره شدنت حالت خوب بماند، امیدوارم، امیدوار بمانی، شاید با بیشتر نوشتن چیزی بهتر شود.شاید
    موفق باشی

  6. بهناز گفت:

    مهاجرت وقتی خوبه که بتونی خونوادت رو هم کنار خودت داشته باشی یعنی مادر پدر…اگر خواهر و برادرت هم باشن که دیگه عالیه
    اینو عموم گفت وقتی مهاجرت کرد به کانادا ولی طاقت نیاورد و برگشت
    ولی بنظرم بستگی به خود فرد داره شاید یکی پیشرفت براش اولویت داشته باشه و دوری از جاده چالوس رو بتونه تحمل کنه!!! یکی هم شاید از نظر احساسی نتونه تو غربت دووم بیاره
    امیدورام حال دلت خوب باشه با مهاجرت

  7. مسعود قربانی گفت:

    خیلی عالی بود صدرا جان.
    لذت بردم

  8. مهدی گفت:

    گاهی ترس هم مانع از قدم برداشتن می شه و باعث این میشه که جایی که هستی بمونی ترسِ از دست دادن خانواده که آدم رو داغون می کنه .. .
    و حس اینکه نتونی هر روز صبح با صدای به هم خوردن استکان های صبحونه یا حتی غرغر های گاه و بی گاه پدرت پاشی..
    خودم به شخصه چند بار تا تهران برای زندگی اومدم دلم گرفت و پشیمون شدم و برگشتم ..ولی برای پیشرفت باید پا رو این دل گذاشت و به قول یکی تا از چیزی نبری چیزی نبردی.. .

  9. مثل همیشه کلمات رو یک جوری میچینی کنار هم که آدم حال میکنه با خوندنشون و حس میکنه داره Draft های ذهنشو میخونه 🙂
    شاد باشی پسر هر جا که هستی .

  10. سارا گفت:

    این که “مهاجرت آدم را دو تکه می‌کند” خیلی درسته. این رو به عنوان کسی می‌گم که بعد از کنکور پرت شد تهران، تا هفت سال اون‌جا موند. بخش مهمی از خاطراتم توی اون شهر بزرگ رقم خورده، بخش مهمی از تجربیاتم که من رو بزرگ کرد مال اونجاست، بلوار دانشجو، میدون ونک، بام تهران و خیلی جاهای دیگه برام شده‌اند خاطره‌های شیرین و سخت ولی خونه‌ام اینجاست، پدر و مادرم یعنی بخشی از قلبم توی این شهرند و من حالا یه آدم دو تکه شده هستم اگه تازه بعدا اجباراً به سه تکه تبدیل نشم. خلاصه که زندگی آدم رو تکه تکه میکنه:)

  11. سارا گفت:

    ولدرموت خخخخ

  12. محمدرضا گفت:

    سلام مطالب جالب و لذیذی داری.
    یه صحبتها و نیاز به راهنمایی داشتم گفتم شاید اینجا راه حلی واسه خودم پیدا کنم

    من یه جوون پیره ۲۴ ساله هستم که تو زندگیم هیچوقت عزت نفس
    نداشتم و همیشه هم درحال مقایسه خودم با دیگران بودم حالا این حرفا بماند من فارغ التحصیل رشته کامپیوترم کاردانی دولتی درس خوندم و کارشناسی غیر انتفاعی اما در طول تحصیل اصلا فکرم به آینده کاریم نبود و خلاصه تحصیلاتم رو در سال۹۴ بدون کسب مهارت خاصی تو رشته خودم گذراندم و بعد پایان تحصیلات با تقلید از پسر عموم به کار تعمیرات نرم افزاری موبایل مشغول بودم (تا همین اردیبهشت۹۶) و بعد اتفاقاتی که تو خرداد ۹۶برام افتاد(فروختن خونه مون زیر قیمت به اصرارمن برای رفتن به محل بهتر و پیدا نکردن خونه و فشار اومدن به پدر و مادرم)که دچار عذاب وجدان و از خود متنفر شدن و افسردگی مطلق شدم و همین عید امسال هم متاسفانه برای فرار از افسردگی به شرط بندی اینترنتی معتاد شدم (بخدا الان خودمم باورم نمیشه من که اینقدر حلال حروم واسم مهم بود چرا رفتم سمت قمار) و اوایل سه میلیون پول که کل موجودیم بود رو کردم ده میلیون تومن و فکر میکردم با عجب کار پولسازی آشنا شدم اما نادان بودم و اطرافیانم اینقدر گوش نکردم که افتادم تو باتلاق باختن و هی از دوستان و فامیل قرض میکردم واسه برگردوندن پولهای باخته ام تا در نهایت تو این سن ۴۱ میلیون بدهی بالا آوردم(با کمک پدرم خیلی از پولارو پس دادم) و بیشتر گند زدم به زندگی خودم و خانواده ام و دیگه از ناراحتی تا ظهر خوابم و با احتساب افسردگیهای قبلم الان شانزده ماهه که کارم فقط گوشه نشینی و حسرت خوردن شده روپام هم میخوام بلند بشم اما
    برای درآمد کسب کردنم از رشته ی تحصیلیم هیچ مهارتی ندارم البته به غیر رشته ام هم تو هیچ امری مهارت ندارم و الان که موقع شروع به کارمه (مثل اکثر جوونا) زندگیم داره به بطالت میگذره گاهی میگم برنامه نویسی یاد بگیرم اما میبینم هیچی بلد نیستم و بخودم میگم الان دیگه دیگه واسه یادگیری و من الان باید درآمد داشته باشم نه اینکه تازه به دنبال یادگیری باشم هرکی هم جای من بود با گندی که من زدم همین فکرو میکرد…حالا از شما راهنمایی میخوام با این اوضاع چیکار کنم؟؟

    اینم بگم بخدا من بچه ی اذیت کنی واسه خانواده ام نبودم خیلی هم نزد اطرافیان به آدم امین و مومنی مشهور بودم ولی نمیدونم تو این دو سال چه حکمتی بود که کلا هم محبت خانواده و هم انسانیتم به کل به حراج رفت..

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *