هک یادگیری: چگونه هرچیزی را در کمتر از بیست ساعت یاد بگیریم؟

آپدیت: توضیحاتی به انتهای پست اضافه شد.

پیش نوشت:این نوشته شامل سه بخش است، در بخش اول در تقاطع فلسفه و تکنولوژی می ایستیم و سعی میکنیم به این سوال پاسخ بدهیم که چرا یادگیری مهمترین موضوع زندگی هر انسانی است، بخش جذابی است حاوی نظرات شخصی من و دوستش دارم.

در بخش دوم: به سراغ مغز میرویم، سری به نروساینس میزنیم، نگاه میکنیم در هنگام یا،دگیری چه اتفاقی برای مغز می‌افتد و در بخش سوم: به سراغ تکنیکی میرویم که عملگرایانه ترین قسمت نوشته است. چطور زیر بیست ساعت هر چیزی را یاد بگیریم؟ اگر حوصله ندارید دو بخش اول را بخوانید (هرچند توصیه میکنم بخوانید) یکراست به سراغ بخش سوم بروید.


بخش اول:

اگر قرار باشد برای انسان قرن ۲۱ ماموریتی تعریف کنیم، آن ماموریت قطعا یادگیری خواهد بود.

این جمله نظر شخصی نگارنده‌ست، در ادامه تلاش میکنیم تا منطق پشت آن را بیان کنیم. لیدیز ان جنتلمن، با ما باشید:

تد کزینسکی  احتمالا تنها تروریست و قاتل زنجیره‌ای تاریخ است با مدرک معتبر از یک دانشگاه آمریکایی. آقای کزینسکی را، بخاطر جذابیت تیتر میگویند که نابغه بوده است. مسلما موافق نیستم اما توانایی های ذهنی‌اش غیرقابل انکار است.در شانزده سالگی وارد دانشگاه هاروارد میشود، در نهایت در سنین جوانی استادیار دانشگاه میشود. و البته بعد از دوسال استعفا میدهد. ایده‌ی آقای کزینسکی و تحلیلش از دنیا ساده است: بواسطه‌ی انقلاب صنعتی آنقدر چیزی کشف کرده ایم که دیگر چیزی برای کشف کردن باقی نمانده و زندگی جذابیتش را از دست داده، پس بیایید تمدن را نابود کنیم و آن را از نو بسازیم. تا جذابیت و خوشبختی به جهان بازگردد. برای همین شروع میکند به بمب گذاری و کشتن آدم‌ها. چیزی نزدیک به فایت کلاب.

یادگیری
هم‌بستگی آماری ریش و تروریسم 🙂

 

مانیفست ایشان برای من خنده‌دار است اما احتمالا تعداد زیادی از افراد باشند که چنین فکر میکنند، آیا اینجا که ما ایستاده‌ایم آخر کشفیات بشری است؟ خب به نظر من نه خیر. ما در فضا به پیشرفت های خوبی رسیده‌ایم و در عمق اقیانوس‌ها هم مسیر مناسبی را طی کرده‌ایم. اما هنوز خیلی چیزها هست که نمیدانیم. مثلا در این تدتاک (با ندیدنش چیزی از دست نمیدید) سخنران میگوید کمتر از صد سال پیش ما ماشین را اختراع کرده بودیم اما هنوز از وجود یک نوع گونه‌ی زندگی در زمین بی‌خبر بودیم. ویروس‌ها. و بعد توضیح میدهد که امروز ما با بررسی محتوایات روده وبینی به توالی‌های ژنتیکی ناشناخته‌ای رسیده‌ایم که احتمالا گونه‌‌های جدیدی از زندگی باشند و تازه اول راهیم. در واقع این خطای ذهنی که همه چیز را کشف کرده‌ایم یقه‌ی بزرگان تاریخ را هم گرفته است، این جمله‌ی متکبرانه‌ی آقای کلوین را بخوانید:

quote-there-is-nothing-new-to-be-discovered-in-physics-now-all-that-remains-is-more-and-more-lord-kelvin-57-38-79
?WTF

 

زمان زیادی نگذشت که انیشیتن با نظریه نسبیت کاسه کوزه‌ی فیزیکی که آقا کلوین معتقد بود، چیزی نمانده که در آن کشف شود را بهم ریخت. پس نباید مغرور شویم که ما همه چیز را میدانیم. خیلی چیزها هستند که نمیدانیم. و من موافقم. اما یک سوال: مهمترین چیزی که امروز نمیدانیم چیست؟

نظر من را بخواهید، ناشناخته‌ترین چیزی که امروز وظیفه‌ داریم آن را بشناسیم، آن حجم ژله‌ای و لزج توی جمجمه‌مان است. ما تقریبا هیچ چیزی از آن نمیدانیم. نمیدانیم چطور کار میکند. دیتای زیادی در مورد آن داریم اما نظریه ای نداریم. چرا این کشف نحوه‌ی کارکرد این شی مهمترین چیزی است که باید بدانیم؟

دلیل ساده‌ای دارد. مغز تکاپوی طبیعت برای ایجاد خودآگاهی بوده است. ما جهان را با مغزمان میفهمیم. مغز همه آن‌چیزی است که تاریخ را و پیشرفت بشریت را شکل داده. حال اگر ما بتوانیم آن را بشناسیم چه اتفاقی می‌افتد؟ یک انقلاب جدید. احتمالا آخرین انقلابی که گونه‌ی انسان شاهدش خواهد بود. انقلاب صنعتی اکستند کردن عضلاتمان بود و همین تغییر نه چندان بزرگ مسیر تاریخ را تغییر داد. انقلاب بعدی اکستند کردن مغزمان خواهد بود. برای این که تصور بهتری از این که چه اتفاقی خواهد افتاد داشته باشید، مقایسه کنید قدرت و استقامت حرکت یک قطار را با یک قدرت و استقامت حرکت یک انسان پیاده. حالا فرض کنید بتوانیم  مغزی بسازیم که تفاوت عملکردش با مغز خودمان اندازه‌ی تفاوت عملکرد پاهایمان با قطار باشد؟ چه اتفاقی می افتد؟

احتمالا پایان بشریت. احتمال الف) آن موجود با آن خودآگاهی وحشتناکش مارا در باغ وحشی میگذارد تا خوش باشیم ، مشابه کاری که ما با موجوداتی که خودآگاهی پایین تری نسبت به ما دارند انجام میدهیم(میمونها مثلا) ب) ما مغزمان را به مغزش پیوند میکنیم و تبدیل به گونه‌ی جدیدی میشویم که دیگر انسان نیست و در هر صورت این به معنای پایان بشریت خواهد بود.

احتمالا نوه آیندتون :)
نوه استقلالیٍ آیندتون 🙂

بعد کشف مغز دقیقا چه اتفاقی می افتد؟

نمیدانیم. از این فیریک های شیفته‌ی سینگولاریتی هم نیستم که بخواهم رویاپردازی کنم(عملگرایانه نیست) اما دو چیز را میدانیم برای ساختن چنین چیزی ابتدا باید مغز را بشناسیم و دو این که شناختن مغز مهم‌ترین کشف پیشروی ماست.

حالا این ها چه ربطی به یادگیری داره آقای علی آبادی؟ تیتر جذاب مطلب بی ربط؟ فروم نیک‌صالحی چیزی هستی مگه خدایی نکرده؟ کمی صبر کنید میرسیم.

همه حرف‌های بالا را زدم تا از جمله‌ی اولم متن دفاع کنم. آقا مک لوهان (ارواحنا فدا) در جایی میگوید بشریت چیزی جز آلت تناسلی برای دنیای ماشین‌ها نبوده است و نیست.ما آن ها را تولید میکنیم و به جلو میرانیم تا زمانی که دیگر نیازی به ما نداشته باشند و خودشان تولید مثل کنند. الله اکبر از این بینش. اما خب، من متممی برای حرف آقای مک لوهان دارم که نظر شخصی من است. به نظرم برای مام طبیعت ما و ماشین ها فرق زیادی نداریم و نخواهیم داشت. مسیر تاریخ نه درباره‌ی پادشاهان  بوده و نه حتا بر سر پیشرفت تکنولوژی. تمام تاریخ درباره‌ی آگاهی است و تلاش ناخودآگاه طبیعت برای افزایش خودآگاهی. اگر روزی ما ماشینی بسازیم که از ما آگاهی بیشتری داشته باشد، ما تنها مسیری طبیعی را ادامه داده‌ایم. سخت نگیریم.

حالا رسیدیم به جمله‌ی اول متن: اگر رسالتی برای بشرامروز قائل باشیم، آن رسالت قطعا یادگیری خواهد بود. چرا؟ چون که این دنیایی است که در آن زندگی میکنیم. جنگ برای افزایش خودآگاهی. ما به نسبت بشری که دنیایش در افسانه‌های یونانی میگذشت خودآگاهی بیشتری داریم. و این همان پیشرفت است. اصلا بگذارید از زاویه دیگری نگاه کنیم:

مجموعه‌ی بشریت از ابتدا تا به امروز را به عنوان  یک موجود واحد در نظر بگیرید. یعنی به کل بشریت  به عنوان یک انسان واحد نگاه کنید. وقتی به این انسان خیلی بزرگ نگاه کنیم، هر انسان کوچکی تبدیل به یکی از سلول‌های این یگانه بشری میشود که روی زمین زندگی میکند. آغازش را نگاه کنید، احتمالا تعداد سلول‌ها کم هستند. جمعیت کم است. مثل یک نوزاد که حجم بدنش کوچک‌تر است و سلولهایش کم هستند. آگاهی او هم کم است. دقیقا مثل یک نوزاد. هیچ شناختی از محیط ندارد. کم کم بزرگ میشود و رشد میکند. هم زمان با این بزرگ شدن دانش بدست می‌آورد و محیطش را میشناسد. مثل کودکی که به دبستان میرود و کم کم انقدر بالغ میشود که کنترل محیطش را به دست میگیرد( مثلا در هفده سالگی که میشود مساوی امروز ما) و بعد روزی ازدواج میکند، کودکی بدنیا می‌آورد که از خودش بهتر است و در نهایت میمیرد. اما کودکش مسیر آگاهی اورا ادامه میدهد.

برای یک نوزاد این فرایند هفتاد سال طول میکشد و برای بشریت ملیون ها سال طول میکشد.

 

نوجوان تازه سیبیل درآورده بشریت، به همراه چند سلول تکامل نیافته از بدنش
نوجوان تازه سیبیل درآورده بشریت، به همراه چند سلول تکامل نیافته از بدنش

در این انسان بزرگ، انسان های کوچک در حکم سلولهایی هستند که بدنیا می‌آیند یا تقسیم میشوند و میمیرند. بشر بزرگ مثل خود ماست.(فراکتال‌ها) ما با مردن سلولهایمان نمیمیریم رشد میکنیم. بشریت هم با مردن ما از بین نمیرود، بلکه سلولی بهتر را جایگزین میکند.

این داستان بشریت به عنوان یک موجود یگانه است. داستان تاریخ است، شاید امروز این بشر کلیه‌ای به نام خاورمیانه داشته باشد که سرطان دارد، یا کنترل قوی ترین بازویش را چنان از دست داده که گلوی خودش را میفشارد اما در تصویر کلی تمام تلاش این بشر در طول تاریخ صرفا و صرفا افزایش آگاهی و کنترل بر محیط بوده است. دقیقا به مثابه یک انسان. و این همان کاری است که ما باید به عنوان یک سلول از این موجود عظیم الجثه انجام بدهیم. افزایش آگاهی. و آن ممکن نیست مگر با یادگیری. این استدلالی است که برای جمله‌ی اول متن دارم. یادگیری و تلاش برای افزایش خودآگاهی مهمترین وظیفه ماست.

 

 

بخش دوم:

یادگیری توسط چه بخشی از بدن اتفاق می‌افتد؟ مغز، آفرین. ما راه طولانی در پیش  داریم برای این که بفهمیم۱) مغز دقیقا چطور کار میکند؟ ۲) چطور میتوانیم کنترلش کنیم؟ ۳) چطور میتوانیم به چیزی شبیه به آن را بسازیم؟ اما همین الان هم دانسته‌های زیادی در مورد مغز داریم. دانستن آن‌ها کمک میکند که تصویر کوچکی از آنچه که هنگام یادگیری درون جمجمه مان میگذرد داشته باشیم، تا بتوانیم به فرایند کمک کنیم. ابتدا چند فکت در مورد مغز میخوانیم و بعد به سراغ بحث اصلی میرویم:

درپرانتز: من طرفدار تشبیه مغز به کامپیوتر هستم، اما حقیقت این است که مغز یک کامپیوتر نیست. ما این اشتباه را بارها در طول تاریخ در مورد مغز انجام داده‌ایم. ابتدا آقای افلاطون فرمودند که مغز نقش خنک کننده در بدن را دارد. بعد با ابداع مدل مزاجی و سیستم های هیدرولیک مدلی برای توضیح مغز ساختیم که در آن مغز نقش متعادل کننده را داشت. بعدتر با اختراع ماشین و نزدیک به انقلاب صنعتی آقای دکارت مغز را به یک ماشین با پیچ و مهره تشبیه کردند و امروز ما آن را به کامپیوتر تشبیه میکنیم. در واقع ما آن را به پیشرو ترین اتفاق ممکن عصرمان تشبیه میکنیم. حقیقت این است که شاید در دریافت، پردازش، خروجی شباهت‌هایی با کامپیوتر داشته باشیم، اما در مورد مرحله پردازش تقریبا هیچ‌چیز نمیدانیم و کمی ساده انگارانه است که اگر مغز را سخت افزار و ذهن را سافت ور در نظر بگیریم. به هر حال، جماعتی در حال کار روی این موضوع هستند واحتمالادر بازه‌ی حیات ما مشخص شود که مغز چقدر به یک کامپیوتر شبیه است و چقدر نیست.

فکت شماره یک: درباره ماهیت فیزیکی مغز باید بگوییم که ژله‌ای است:)‌ یعنی این برای من خیلی جالب و عجیب بود، حالا نه که زیاد درباره‌ی جنس مغز فکر کرده بودم اما ژله‌ای؟ 🙂 بعد هم این که مغز حسگر عصبی درد ندارد، کوزه گر از کوزه شکسته آب میخورد. به همین دلیل به نظرم راحت ترین راه خودکشی شلیک به مغز است، چرا که درد چندانی را متوجه نخواهید شد.

فکت شماره دو: دلیل شکل عجیب مغز این‌ است که مچاله شده است. برای این که جای کمتری بگیرد و در جمجمه‌مان جا شود. اگر مغز را بکشیم مثل یک کاغذ پهن میشود، در ابعاد ۲۵*۲۵ اگر اشتباه نکنم. و به نظرم خیلی خوب است که این اتفاق افتاده است. فرض کنید روی سر کراشتان یک سفره ماهی سخنگو بود؟ جالب نبود اصلا.

apple
خوشبختانه  بر خلاف اپل، طبیعت یک اشتباه در طراحی را دوبار تکرار نمیکند

     فکت شماره سه: این را بارها گفته‌ام اما مغز در یک ساده ترین تقسیم بندی ممکن، شامل دو بخش است. مغز باستانی و نئوکورتکس. مغزباستانی همان لایه های زیرین مغزمان است که از رفقای مارمولکمان در جریان تکامل به ما به ارث رسیده است و مسئولیت پایه‌ای ترین اعمال ما را دارد، که عموما غیر ارادی هستند. میل به بقا، تنفس و … . و نئو کورتکس همان بخش پیچ در پیچی است که مارا از پسرعمو های عزیزمان شامپانزه‌ ها، متمایز کرده است. عکس یک میمون را بردارید و به جمجمه کوچکشان و پیشانی کوچکترشان دقت کنید، دلیل این که ما میتوانیم فکر کنیم و سخن بگویم یا در درجه خودآگاهی بالاتری از از آنها باشیم همین تفاوت حجم مغز و جمجمه است. (البته آن‌ها هم نئوکورتکس دارند، در واقع همه‌ی پستانداران نئو کورتکس دارند، ما انسانها کمی بیشتر آن را توسعه داده ایم)

فان فکت: ظاهرا اندازه‌ی مغز ربط غیر مستقیمی به هوشمندی دارد. بین پستانداران ما بزرگترین نسبت مغز به اندازه‌ی بدن را داریم. بعد پسرعموهای پشمالویمان قرار دارند و بعد دلفین ها. نکته‌ی جالب این که نئو کورتکس در جریان تکامل به رشدش ادامه میدهد. آن ها که توفیق دیدار نگارنده را داشته‌اند میدانند که او یک کله لوبیایی است. کله لوبیایی به کسانی اطلاق میشود که پیشانی جلو آمده‌ای دارند که ظاهرا فضارا برای شکل‌گیری شبکه‌ی عصبی بیشتر فراهم میکند (اختلاف هست سر این موضوع بین علما). یک لوبیا را عمودی بگیرید و از نیم رخ نگاه کنید تا وجه شبه را درک  کنید. تا قبل از اختراع سزارین ظاهرا شانس بدنیا آمدن کله لوبیایی‌ها کم بوده است و به همین دلیل است که کمتر از آنی هستند که شما اسمشان را شنیده باشید.

سیروان-خسروی
یک کله لوبیایی معروف ( به مساحت پیشانی و نقطه‌ی اغاز بینی دقت کنید)

مغز مثل دیگر اعضای بدن ما، از سلولها تشکیل شده است. اما سلولهای مختص به خودش. به سلول هایی که مغز را تشکیل داده اند نورون میگویند. مغز انسان به طور متوسط حدود شصت میلیارد نورون دارد. نرون ها توسط پایانه های عصبی (اکسون ها) به هم متصل شده اند و با هم ارتباط برقرار میکنند. (علوم پنجم دبستان)

یک نورون (Blah blah blah)
یک نورون (Blah blah blah)

 پرانتز طولانی اما مهم درباره‌ی ذهن: به یک درک کلی از سخت افزار  رسیدیم. حالا ذهن چیست؟ ببیند ما در کامپیوتر یک قدرت سخت افزاری فراهم میکنیم و بعد روی آن مثلا سیستم عامل نصب میکنیم. اما در مغز اوضاع به این شکل نیست. ما حدود شصت میلیارد نورون داریم و هیچ ایده‌ی لعنتی نداریم که آنچه که به آن ذهن میگوییم چطور بوجود می‌آید. مثلا قیاس کنید با یک عضو دیگر بدن، مثلا معده. ما سلولهای معده را با گوناگونی شان میشناسیم، ورودی و خروجی را میدانیم و همچنین میدانیم پروسس آن (هضم) چگونه اتفاق می‌افتد. در مورد مغز ما سخت افزار را با تقریب خوبی میشناسیم. ورودی و خروجی آن را لمس میکنیم اما در مورد این که آن درون چه اتفاقی می‌افتد، چیزی نمیدانیم. مسئله‌ی اصلی هم همان مسئله‌ی اصلی خودآگاهی است که در اول متن گفتم. ما نمیدانیم چطور خودآگاهیم و اصلا خودآگاهی چیست.برای همین است که نمیتوانیم کامپیوتر های خودآگاه بسازیم و سرعت رشد هوش مصنوعی در صد سال اخیر تا این حد کند بوده است.  اگر مغز و نورون هایش را یک سیستم پیچیده در نظر بگیریم، ذهن و خودآگاهی چیزی است که بر آن Emerge میکند یا پدید می‌آید(رفرنس به آقامون شعبانعلی). مثلا اقتصاد. ما آن را درک میکنیم، حتا سعی میکنیم ساختار آن را کنترل کنیم اما چیزی نیست که ما آن را بوجود آورده باشیم. اقتصاد روحی است که بر کالبد اجتماع ظهور کرده. اگر شصت میلیارد نورون مغز را به مشابه یک انسان بگیریم، خودآگاهی و ذهن مانند اقتصاد میشوند چیزی که بر آن ظهور کرده اند.تصوری که در ذهن من هست در زمینه ساختن یک کامپیوتر خودآگاه، تقریبا از این جنس است که داریم آنقدر شانسمان را با الگوریتم هایی (که هدف مشخص دارند) امتحان کنیم تا آن میان به شکل تصادفی خودآگاهی بوجود بیاید. همانند کاری که طبیعت انجام داده است.همانطوری که همه کشفیات بزرگامان را انجام داده ایم. خودآگاهی ما یک اتفاق تصادفی است. ما هم در جستجوی یک تصادف هستیم. البته نه که هیچ چیز از مغز ندانیم، مثلامغز ما در پیشبینی الگوها فوق العاده است (درواقع اصلی ترین ویژگی آن است) و بیشتر الگوریتم های کامپیوتری امروز هم از همین کوچه پیشبینی به مسیرشان ادامه میدهند. اما این که یک نقشه‌ی کامل از این که مغز چگونه کار میکند داشته باشیم؟ نه نداریم.

خب همه‌ی این‌ها را گفتیم که به اینجا برسیم، ما تا همین پنجاه سال پیش ما فکر میکردیم که ساختار مغز ثابت است. یعنی اگر کسی با استعدادی بدنیا می‌آید همان است که هست. هر بخش مغز مسئولیت خودش را دارد و خلاصه مغز خیلی استیبل و ساکن است(نظر اقای کانت) اما امروز فهمیده ایم که اینطور نیست.

به شکل خیلی خلاصه اتفاقی که باعث شد متوجه این موضوع بشویم، بررسی مغز افرادی بود که صدمه‌های جسمی دیده بودند. کسی که دستش قطع شده بود، در مدار های عصبی‌اش تغییراتی حاصل شده بودند. در واقع پس از این که بیکار شده بودند، به کمک دیگر بخش‌های بدن رفته بودند. دلیل این که حس بویایی یک نابینا قوی تر از یک انسان معمولی است هم همین است،عصب های پردازش تصویر بیکار نمینشینند و به کمک بخش‌های دیگر میروند. در واقع مغز خاصیت لاستیکی دارد. میتواند تغییر شکل بدهد. این موضوع خیلی خیلی خیلی عجیب است و میتواند فوق العاده سود مند باشد.

تنها راه تغییر شکل مغز این است که بلایی سر خودمان بیاوریم؟ نه خیر. ظاهرا تکرار با فرکانس بالای یک فعالیت میتواند باعث تغییر شکل مدارهای عصبی شود. اجازه بدهید،با کمک تصاویر جلو برویم.

مغز مچاله شده ما در جمجمه مان
مغز مچاله شده ما در جمجمه مان

 

مغزی که آن را در آورده ایم و سعی کرده‌ایم آن را اتو بکشیم.

چیزی که میگویم بی نهایت غیر علمی است اما میتواند به درک آنچه که واقعا در مغز اتفاق می‌افتد کمک کند. آن چروک‌های تصویر دوم را نگاه کنید، فرض کنید آنها مدارهای مغزی ما هستند. راه رفتن، توانایی حرف زدن، مهارت هایی که در طول زندگی کسب کرده‌ایم، مثلا رانندگی کردن و… . حالا فرض کنید میخواهید مدار جدیدی در این صفحه بوجود بیاورید، آن را یک بار تا میکنید و دوباره صاف میکنید. چه اتفاقی می‌افتد؟ رد ملایمی روی صفحه می‌افتد، برای این که مدار را محکم تر کنید چه میکنید؟ دوباره از همان رد قبلی آن را تا میکنید. اینبار کاغذ مقاومت کمتر میکند و چروک عمیقتری روی کاغذ می‌افتد.اگر به اندازه‌ی کافی این فعالیت را انجام دهید، آن چروک تبدیل به بخشی از هویت صفحه می‌شود. این اتفاقی است که در زمان یادگیری در مغز می‌افتد.

اگر چیزی را خوب یادگرفته باشید حتما چنین چیزی را تجربه کرده‌اید. تکرار میتواند مهارت شما را و سرعت شما را افزایش دهد.

تجربه‌ی شخصی: من در هماهنگی ذهن و بدن افتضاح هستم. واقعا افتضاح. کافیست رقصیدنم را ببینید تا پی به عمق فاجعه ببرید یا بگذارید رفرنس مناسب بدهم، من دقیقا همانی هستم که زنگ‌های ورزش تیمی اورا برنمیداشت و میرفت پینگ پنگ و شطرنج بازی میکرد. نمره ورزش من در کارنامه از باقی نمره‌هایم پایین‌تر بود. امیدوارم متوجه شده باشید، با چه موجودی طرف هستید. حالا همین موجود سه سال پیش گواهینامه گرفت و نه تنها بد رانندگی نمیکند بلکه خوب رانندگی میکند و تا به حال هم تصادفی نداشته است. چرا؟ تکرار، تکرار، تکرار. با این که از قبل از گرفتن گواهینامه پشت فرمان نشسته بودم اما در یادگرفتن رانندگی افتضاح بودم. مربی‌ام کلافه شده بود، اما آنقدر صبر داشت تا همه چیز را بارها و بارها تکرار کند. سه بار افتادم تا گواهینامه گرفتم اما گرفتم. و خوب رانندگی میکنم، چرا؟ چون در بی استعدادترین چیزی که هستم تکرار کردم.

نه تنها مهارت های جسمانی بلکه حتا با تکرار مهارت های ذهنی هم مغز ما تغییر میکند، آزمایش معروفی وجود دارد در مورد راننده تاکسی‌های لندنی که به دلیل درگیری شدید با آدرس یابی و خیابان ها، آن بخش مغزشان که مربوط به تفکر فضایی است بزرگتر از یک انسان عادی است و این به این میتواند این را هم توضیح بدهد که چرا اعضای یک صنف خیلی شبیه به هم میشوند. به توییتر برنامه نویس‌ها نگاه کنید.یا به استروتایپ موجود در مورد موضع‌گیری سیاسی راننده تاکسی‌ها فکر کنید.

 (هشدار: ممکن است بند زیر را حاوی خودستایی بیابید و بالا بیاورید، تلاشم را کردم که اینطور نباشد و صرفا ارزش تجربی‌اش منتقل شود با این حال اگر خواستید میتوانید از خواندش صرف نظر کنید)

تجربه شخصی :در دوره‌ی دبیرستان در جشنواره‌ی خوارزمی شرکت کردم و رتبه‌ی کشوری گرفتم. آن زمان ایده خیلی مهم بود. در واقع مثل دنیای واقعی ایده تنها ده درصد ماجرا نبود. نود درصد ماجرا بود و در شرایط گلخانه‌ای به ما میفهماندند اگر ایده‌تان خوب باشد تمام است(اشتباه بزرگ نظام آموزشی). این تفکر اشتباه باعث شد من به مدت زمان طولانی(شاید دو سال) هرشب، راه بروم و حداقل پنج ایده که برای خوارزمی مناسب باشد را روی کاغذ بنویسم. این فعالیت به شکل ناخودآگاهی باعث شد عضلات ایده‌سازی من تا مدت زمان زیادی فوق‌العاده نیرومند باشند. درواقع کافی بود به یک دیوار سفید نگاه کنم و ایده‌ی مربوط به بیزنس از آن استخراج کنم. حالا بماند که این بعدا چقدر من را عقب انداخت، اما مشخصا عضلات ایده سازی ذهنم تقویت شدند. غیرعلمی است اما حتا بالا رفتن حرارت در حین ایده دادن در قشر جلوی پیشانی‌ام را حس میکردم، حتا زمانی نشستم فلوچارتی از همه راه‌های رسیدن به ایده جدید کشیدم که شاید روزی در وبلاگ متنی در این زمینه منتشر کردم. همه‌ی این داستان‌ها ادامه داشت تا زمانی که کار اصلی من تبدیل شد به کد و نوشتن مقاله. دوکاری که بیشتر از خلاقیت با بخش منطقی مغز سروکار دارند، میتوانم بگویم هنوز هم خلاق هستم اما به هیچ وجه اوضاع مثل گذشته نیست. کمتر کار کشیدن از عضلات خلاقیت در یکی دو سال گذشته به شکل واضحی باعث افت آن‌ها شده و از این موضوع ناراضی نیستم، به جایش حس میکنم عضلات استدلالی‌م قدرت بیشتری گرفته‌اند. اما نکته خوشحال کننده اینجاست که با تمرین و تکرار میشود هر بخشی از مغز را تقویت کرد.

Brain_1
تقویت ذهن شباهت زیادی به تقویت عضلات دارد. تکرار، تکرار، تکرار

خبر بد این که ظاهرا واقعیت به تجربه‌ی من نزدیک است. مغز خاصیت پلاستیکی دارد اما به حالت قبل برنمیگردد. به این معنی که با دولوپ کردن یک مهارت جدید ممکن است شما مهارت‌های قبلی را از یاد ببرید یا در آن‌ها ضعیف شوید. و این اتفاقی است که در هنگام یادگیری موضوعات جدید باید به آن فکر کنیم. آیا می‌ارزد؟ در مهارت قبلی قوی‌تر شوم یا مهارت جدید یادبگیرم؟

البته در این میان باید این را هم یادمان باشد:

یک:  دانش با مهارت تفاوت دارد هرچند ما برای هردو از فعل یادگیری استفاده میکنیم. دانستن یک چیز با توانایی درست انجام دادن یک چیز تفاوت دارد. شناختن کلاج دنده و فرمان با رانندگی کردن تفاوت دارد. برای همین است که با دیدن ویدیو و خواندن کتاب( اشتباهی که من انجام دادم) کسی برنامه نویس نمی‌شود. ذخیره اطلاعات حداقل در ظاهر ساده‌تر از فراگیری مهارت هاست. برای یادگیری مهارت‌ها نیاز به تکرار داریم. یادگیری مهارت با دانش را خلط نکنیم.

دو: استعداد و زمینه‌ی ژنتیکی واقعا وجود دارد. گلدول در یکی از کتاب‌هایش میگفت دلیل خوب بودن چینی ها در ریاضیات نحوه‌ی کاشت دانه‌های برنج و برداشت آن ها در فیلد های منظم در زمین‌هایشان است که زمینه ژنتیکی ریاضیاتی را فراهم کرده است. موارد این چنینی قطعا وجود دارد و مهم است که هرکس استعداد‌های خودش را بشناسد و نقاط ضعف و قوت خودش را بداند اما این اصلا و ابدا به این معنی نیست که اگر در حوزه‌ای ضعیف بودیم نخواهیم توانست به سطح متوسط و لازمی در آن مهارت برسیم. تجربه‌ی من و احتمالا علم میگوید که میشود.

سه: مغز به هیچکس امضا نداده است که تغییراتش حتما در راستای مثبت باشند. ساعت‌ها مصرف محتوای تلگرام توییتر اینستاگرام تاثیر خودش را بر روی ساختار مغز ما خواهد گذاشت قبل از آن که حتا متوجه شویم. خوب است که حواسمان به این موضوع هم باشد.

بخش سوم: چگونه در کمتر از بیست ساعت هرچیزی را یاد بگیریم؟

آنچه اینجا مینویسم ترکیبی از تجربه‌ی شخصی خودم و یک سخنرانی تد از آقای کافمن است(سخنرانی در یک رویداد تدایکس است و در سایت خود تد در دسترس نیست و همچنین متاسفانه زیرنویس فارسی یا انگلیسی ندارداما زیرنویس فارسی و انگلیسی دارد). اخیرا و با سرچ مجدد متوجه شدم که آقای کافمن این ایده را تبدیل به یک کتاب کرده است، با عنوان بیست ساعت اول، کتاب را نخوانده‌ام اما یک نگاه به وبسایتش بیاندازید.٫

joshkaufman-headshot
کچل‌ها دست از سرما برنمیدارند

قانون ده هزار ساعت

قانون ده هزار ساعت را حتما شنیده اید. از کتاب پرفروش Outliers آقای گلدول بیرون آمده است. که در زبان عامه تبدیل به این شده است: برای تسلط کامل به یک مهارت باید ده هزار ساعت روی آن زمان بگذارید. وا د ف*؟ حالا اگر بخواهیم منصف باشیم اقای گلدول در کتابش میگوید برای تبدیل شدن به یک متخصص در یک حرفه نیاز به ده هزار ساعت زمان هست. مثلا بیتل‌ها با این مقدار ساعت تمرین دنیا را در نوردیدند یا مثلا آقای بیل گیتس به این دلیل پول‌دار ترین مرد دنیا شد که از نوجوانی در دبیرستانش به کامپیوتر دسترسی داشته است. خب ظاهرا قانون ده هزار ساعت ایز توتالی بولشت.

اصل قانون برمیگردد به یک مقاله علمی در گذشته نه چندان نزدیک، که در رشته های شدیدا رقابتی و مبتنی بر توانایی فردی مثل نوازندگی، شطرنج و … برای تبدیل شدن به یک متخصص در سطح بین المللی نیاز به ده هزار ساعت تمرین داریم و ظاهرا آقای گلدول به مثابه دیگر کارهایشان این مقاله را برمیدارد و تبدیل به یک پیام عمومی میکند: برای یاد گرفتن هر چیزی  نیاز به ده هزار ساعت تمرین دارید. این مقاله از بیزنس اینسایدر را بخوانید تا ببینید ده هزار ساعت چقدر قانون محدودی است و چقدر بی ربط به دنیای واقعی که ما در آن زندگی میکنیم.

همانطور که در بخش دوم گفتم تمرین اثر دارد خیلی هم اثر دارد. در واقع روی اثر اصلی تمرین روی پرفورمنس است به این شکل:

Practice Time
با تمرین بیشتر سرعت عملکرد مان بیشتر میشود

دلیل این افزایش سرعت قانونی است در مغز به اسم قانون هب:

hebb law
قانون هب: نورون هایی که باهم شلیک میکنند(روشن میشوند یا هرچی)  با هم سیم کشی میشوند.

دلیل افزایش سرعت ما در انجام اعمالی که زیاد آن ها را انجام میدهیم، شکل گیری مدار بندی های جدید و قوی تر شدن آن هاست. همانطور که در بخش دوم گفتیم. تا کردن یک کاغذ بعد از بار پنجاهم بسیار ساده‌تر میشود. مغز هم همین است.شکل گیری عادت را هم میشود با همین قانون هب توضیح داد، که از حوصله‌ی این مقاله خارج است.

پس بله قطعا تکرار در یادگیری موثر است اما آیا واقعا برای یادگیری یک مهارت به ده هزار ساعت زمان نیاز داریم؟ پنج سال کار تمام وقت؟ آیا ما میخواهیم در هر مهارتی که یاد میگیریم یک متخصص در سطح جهانی باشیم؟

Screenshot from 2017-06-28 20-34-06
خط چین مشکی جایی است که شما میگویید یک مهارت را یاد دارم.

نقطه‌ی شروع نمودار همان مرحله‌ای است که همه ما خوب با آن آشنا هستیم. در یک موضوع افتضاحیم هیچ چیز از آن نمیفهمیم. آقای کافمن میگوید شیب پیشرفت در نقاط اولیه یادگیری یک مهارت، بسیار بسیار تند است. یعنی میزان کمی تمرین به میزان زیادی پیشرفت میرسیم(احتمالا این را تجربه کرده باشید). آن خط چین مشکی جایی است که ما میتوانیم بگوییم یک مهارت را یاد گرفته ایم. چقدر طول میکشد تا به آنجا برسیم؟ آقای کافمن میگوید ۲۰ ساعت. ۲۰ ساعت تمرین مفید میتواند ما را در تقریبا هر مهارتی به نقطه‌ای برساند که بگوییم ما آن مهارت را یاد داریم.

۲۰ ساعت تمرین میشود حدود پنجاه پومودورو، اگر روزی دو پومودورو انجام بدهید، میشود حدود ۲۵ روز.

یک ماه، روزی پنجاه دقیقه؟‌ برای یادگیری یک مهارت منصفانه به نظر می‌آید نه؟  فریم‌ورکی که آقای کافمن برای یادگیری پیشنهاد میدهد چهار ضلع دارد و به این شکل است.

 الف: شکستن یک مهارت به بخش‌های کوچکتر:

هر مهارت شبیه به تعداد بزرگی از مهارت‌های در هم تنیده به نظر میرسد.مثلا یادگیری زبان انگلیسی . شکستن آن به پارت‌های کوچکتر میشود: خواندن، نوشتن، حرف زدن، گوش کردن. یک بار دیگر آن را بشکنیم. مثلا مهارت خواندن تقسیم میشود به کلمات و گرامر. یک بار دیگر: کلمات پر کاربرد و باقی. ساختارهای اصلی  گرامری و باقی. خب حالا گفتن این که میخواهم کلمات پرکاربرد را یاد بگیرم ساده‌تر از میخواهم زبان انگلیسی یاد بگیرم نیست؟ یا مثلا یک مهارت بدنی را در نظر بگیریم. رقصیدن. میخواهم رقصیدن یاد بگیرم. فرض کنید رقص ایرانی؟ چطور آن را بشکنیم؟ من باشم میگویم. حرکات پا. حرکات دست و حرکات تنه. شکستن مهارت به بخش‌های کوچکتر باعث میشود، بتوانیم راحت تر سراغ آن برویم اما فایده‌ی اصلی آن چیز دیگری است:

 درباره قانون پارتو قبلا اینجا نوشته ام. به طور خیلی خلاصه میشود که ۸۰ درصد رویداد‌ها از ۲۰ درصد عوامل ناشی میشوند. هشتاد درصد یک مهارت از بیست درصد مواد آموختنی تشکیل میشود. این در مورد تقریبا همه مهارت هایی که من تا به حال یادگرفته‌ام صادق بوده است. مهمترین فایده‌ی شکستن یک مهارت به اجزای تشکیل دهنده‌اش. توانایی تشخیص این موضوع است که کدام بخش‌ها، بخش‌های اصلی مهارت هستند و کدام‌ها تزئینات جانبی هستند. این کمک بسیاری میکند که در یادگیری سریع‌تر حرکت کنیم و راحت‌تر حرفه‌ای شویم. پس مهارت ها را به قطعه های کوچکتر بشکنید و تکه های اصلی آن را انتخاب کنید.

ب: خود اصلاحی:

ما چرا به مدرسه میرویم؟ چرا به معلم نیاز داریم؟ برای این که خطا‌های مارا اصلاح کند. یادگیری از طریق اصلاح خطا یک امر طبیعی است. ظاهرا خود طبیعت هم با همین روش کارش را پیش میبرد. آقای کافمن میگوید منابع آموزشی را جمع کنید اما نه برای به تعویق اندازی. برداشتن بیست کتاب حجیم وگفتن این که میخواهم برنامه نویسی یاد بگیرم بعد از این که تمام این‌ها را خواندم، به تعویق اندازی است. منابع آموزشی را جمع کنید و قسمت های اصلی مهارت را یاد بگیرید و به مرحله‌ای برسید که بتوانید خطا‌های خود را اصلاح کنید. آموزش رقص؟ از خودتان فیلم بگیرید. زبان؟ از اپلیکیشن های تشخیص خطا استفاده کنید. کد؟ کدتان را بگذارید گیتهاب و لینکش را بدهید ممد جهانی. اصلاح خطا بخش مهمی از یادگیری است.

ج: موانع یادگیری را برطرف کنید

خب به حوزه‌ تخصص من رسیدیم. یادگیری کار سخت و طاقت فرسایی است. انرژی زیادی از مغز ما میگیرد و فرایند کندی است. پتانسیل زیادی برای به تعویق انداخته شدن دارد. یکی از کارهایی که برای جلوگیری از این به تعویق اندازی میتوانید انجام بدهید این است که موانع را برطرف کنید. نوتفیکیشن ها را خاموش کنید. موبایل را در دسترس نگذارید. اگر کد میزنید آی دی ای ها و رفرنس های لازم را تهیه کنید. وسط یادگیری نباید دنبال وی پی ان باشید برای دیدن یک ویدیو یوتیوب.

د: بیست ساعت تمرین کنید

چرا اصلا بیست ساعت؟ آغاز یادگیری موضوع جدید خیلی خیلی سخت است. چرا که ما نمیخواهیم احمق به نظر برسیم اما وقتی درباره‌ی یک موضوع شروع به یادگیری میکنیم احمق به نظر میرسیم. احمق به نظر رسیدن بزرگترین مانع بر سر راه یادگیری است و ما باید از آن گذر کنیم. با متعهد شدن به این که حداقل بیست ساعت این شرایط را تحمل میکنم، میتوانیم از سختی اولیه یادگیری یک موضوع جدید عبور کنیم. و این راز پشت این فریم ورک است. در کودکی دارو خورده اید. چشم‌ها را میبستیم، من بینی ام را هم میگرفتم سریع دارو را قورت میدادم و بعد از آن هرچه که میتوانستم آب میخوردم. داستان یادگیری و این بیست ساعت هم همین است. بعد از بیست ساعت شما دارو را خورده اید و پرداختن به موضوع لذت بخش‌تر میشود.

اقای کافمن در پایان سخنرانی سازی شبیه به گیتار را برمیدارد و بخش های مختلفی از آهنگ‌های معروف معاصر آمریکایی را در سه دقیقه اجرا میکند. و در انتها همانطور که میشود حدس زد میگوید: با این چند دقیقه نواختن مدت زمانی که من درگیر یادگیری این ساز بودم، بیست ساعت شد. تشویق حضار.

اما چگونه؟ میگوید: به کتاب های آموزشی نگاه کردم و دیدم واو صدها کورد وجود داره و من نخواهم توانست آنها را نگاه کنم، به آهنگ‌های اصلی نگاه کردم و دیدم چهار یا پنج کورد بخش بزرگی از تمام آن ها تشکیل داده اند و دتس ایت. نوازندگی را یاد گرفتم.Screenshot from 2017-06-29 08-29-08

از دوستان موزیسینم(که کم هم نیستند) میپرسیدم، تایید کردند که بله بخش بزرگی از آهنگ های پاپ را میشود با چند یادگیری چند آکورد اصلی گیتار یاد گرفت. همان اصل پارتو و قانون هشتاد بیست.

ممکن است بپرسید آیا خودت هم امتحان کردی این روش را؟ باید بگویم بله. فرانت اند آخرین چیزی است که به من ربط دارد اما همیشه میخواستم حداقل به اندازه‌ی اصلاح قالب‌های وردپرس و ساختن صفحات استاتیک از آن سردر بیاورم. با کورس‌های خیلی خلاصه سایت W3Schools شروع به یادگیری کردم. اچ تی ام ال، سی اس اس و بوت استرپ مجموعا هفده ساعت طول کشیدند. بعد هفده ساعت موفق شدم چند پروژه‌ی حداقلی که در ذهنم بود را انجام دهم. مثلا پروژه لاگ یکی از آن‌هاست. اوکی قبول دارم. با بیست ساعت حرفه ای نمیشوید ولی الان  من از ۹۹ درصد انسان‌های کره زمین بیشتر به تکنولوژی های فرانت اند مسلطم. و احتمالا با کمتر از بیست ساعت تمرین و پروژه دیگر میتوانم کسانی را راضی کنم که به من بابت کاری که میکنم پول بدهند. نمیگویم حرفه‌ای میشوم، میگویم به مرحله پول گرفتن برای انجام یک کار با آن مهارت میرسم. اصلا چرا راه دور برویم همین اعتماد به نفس من میتوانم طراحی فرانت اند انجام دهم باعث شروع پروژه‌ای شد که امروز درگیر آنم. شما فرض کنید هر جوان ایرانی این پست را بخواند و شروع به یادگرفتن مهارت کند. در کمتر از دو ماه مشکل بیکاری حل میشود:)) تمام شد یکی از بحران های بزرگ مملکت را حل کردیم:))

 

تقریبا تمام شد. به مرز پنج هزار کلمه رسیدیم و این طولانی ترین پست وبلاگ تا به امروز است.به عنوان کلام آخر این که، بزرگترین مانع ما در یادگیری هوش پایین، کم بودن توانایی های ژنتیکی یا کمبود منابع یادگیری نیست. بزرگترین مانع یادگیری، مانع احساسی است، مانع احساسی این هاست:

من از کامپیوتر سر در نمیارم.

ما خانوادگی ریاضی مون ضعیف بوده.

من هماهنگی جسم و ذهنم خیلی پایینه.

من از زبان عربی اصلا بدم میاد.

من رو به زور مجبورم کردن این رشته رو بخونم.

من اصلا از رانندگی میترسم.

و …

اگر بر این موانع احساسی غلبه کنیم، هر انسانی میتواند هر مهارتی را فرا بگیرد. اگر نترسیم میتوانیم هر مهارتی را فرا بگیریم. اگر از اشتباه کردن نترسیم. اگر کمال گرایی را کنار بگذاریم. میتوانیم هر مهارتی را که دوست داریم فرا بگیریم. از یادگیری نترسیم. به پیش.

پی نوشت:

اگر تا آخر این نوشته دوام آوردید، از توصیه آن به کسانی که فکر میکنید نیازمند خواندن آن هستند، دریغ نکنید. یادگیری یکی از معدود کارهایی است که میتواند به معنای واقعی کلمه شرایط زندگی ما را تغییر بدهد. با بیست ساعت صرف هوشمندانه‌ی زمان، میتوانیم شرایط زندگی‌مان را برای همیشه تغییر بدهیم. Share it.

 

از کامنت ها:

ببینید اینجا ادعایی مبنی برای این که شما تو بیست ساعت در کاری حرفه ای میشید نشده، صرفا داره میگه و دارم میگم استیج های اول یادگیری سریع تر و راحت تر طی میشه با این متد. هیچکس در بیست ساعت برنامه نویس نمیشه قطعا ولی شما اگر همه کاری که مثلا با پایتون دارید نوشتن یک اسکریپت شخصی بیست خطی باشه بعد بیست ساعت میتونید از پسش بر بیاید. اما طبیعتا راک استار پروگمر نمیشید. و همچنین اگر کار کردن با پایتون رو ادامه بدیدممکنه در اون خیلی حرفه ای هم بشید. خود نویسنده اینجا
https://first20hours.com/programming/
ب ه عنوان کسی که هیچی از برنامه نویسی نمی‌دونسته، توضیح میده چطور با کار با روبی و جیکیل رو برای راه انداختن یه سایت استاتیک رو یاد گرفته. این به نظر من خیلی خوبه، کمک میکنه ادم ها بتونن نیازهای جزئی شون رو تو حوزه هایی که دراون‌ها حرفه ای نیستن برطرف کنن.

من نمیخوام پیانیست بشم اما اگر تو بیست ساعت یاد بگیرم تولدت مبارک رو با کیبرد بزنم اولا خوشحالم دوما بر فرض بخوام ادامه بدم و پیانیست حرفه ای بشم، کار راحت تری دارم نسبت به کسی که قراره تازه دوسال بره کلاس. چرا ؟ چون پریدم تو حوض و اون کار رو انجام دادم. برنامه نویس ها این رو بهتر میفهمن. با انجام دادن کار هست که اون رو یاد میگیریم واگر یک متد باشه که کمک کنه زودتر به مرحله‌ی انجام دادن برسیم. چه بهتر. کل ایده‌ی پشت متد هم همین هست.  نه این که تو بیست ساعت تبدیل به لینوس توروالدز بشید.

روزی که میلیونر شدم (دیوید هانسن)

عنوان این نوشته متعلق به نوشته‌ای است از دیوید هانسن در مدیوم. آقای هانسن  ‌هم-موسس بیس کمپ است و همچنین خالق فریم ورک روبی آن ریلز. برای شخص من عزیز است به این دلیل که نشان داده است هم میتوان نوشت و هم توسعه دهنده بود و هم کارآفرین. دو کتاب معروف هم دارد که به همراه جیسون فرید نوشته است. کتاب‌ها به فارسی و به رایگان ترجمه شده‌اند،با یک سرچ در دسترسند.

در این نوشته دیوید داستان زندگی‌اش را تعریف میکند. به طور خلاصه داستان از کودکی او در یک خانواده‌ی فقیر دانمارکی شروع میشود و تا روزی که پولدارترین کچل دنیا(جف بزوس) بخشی از سهام بیس کمپ را میخرد ادامه پیدا میکند. آقای هانسن یک روز صبح از خواب بیدار میشود و چند میلیون دلار پول در حساب خود میبیند.یک آمریکن ساکسس استوری تکراری.

میگوید تا یک هفته لبخند از صورتم محو نمیشد.بارها نشستم و حساب کردم که اگر تا آخر عمر دست به سیاه و سفید هم نزنم بازهم میتوانم کاملا مرفه زندگی کنم، و مثل رویاهای کودکی‌ام هیچوقت لازم نیست دوباره کار کنم. میگوید هفته‌های اول به پول دست نزدم، به جز خریدن یک تلوزیون بزرگتر و چندین بازی ویدیویی و فیلم و سریال به امید روزی که استفاده شوند. چند هفته‌ای رد میشود تا اولین خرید بزرگش را انجام میدهد. یک خرید کلیشه ای:

روزی که میلیونر شدم
بعید است ندانید اما این ماشین یک لامبورگینی زرد است.

اما کم کم بحران خودش را نشان داد. همه‌اش همین بود؟ ایز دیس هپی نس؟ میگوید مثل فیلمی میماند که در ذهنت بی نهایت منتظر دیدن آن هستی اما امکان ندارد که بعد از دیدن آن هیجانت فروکش نکند. پولدار بودن Overrated شده است. میگوید دوباره نگاه کردم: کد نوشتن، رسیدگی به کارهای بیس کمپ و وبلاگ نویسی وعکاسی چیزهایی بود که در من احساس خوشبختی به وجود می آوردند. پس به آپارتمان کوچک خودم برگشتم و زندگی روزمره‌ام را از سر گرفتم.

میگویدیادم می آید که قبل از دیدن پشت پرده (میلیونر شدن) بارها این حکمت پنهان را از میلیونرها شنیده بودم و با خودم میگفتم: هاها! گفتنش برای تو راحته، تو سهم خودت رو برداشتی. و به نظرم خیلی از افرادی که الان این نوشته را میخوانند این را خواهند گفت. ایرادی ندارد به نظرم یک عکس العمل غریزی است.

و بعد از کوکو شنل افسانه‌ای نقل قولی می‌آورد که تمام انگیزه من برای بازنقل این نوشته در وبلاگ است:

اگر بهترین چیزهای زندگی را رده بندی کنیم، بهترین چیزها در زندگی رایگان هستند و بهترین چیزهای مرتبه دوم، بسیار بسیار گران هستند.
اگر چیزهای خوب زندگی را رده بندی کنیم، بهترین چیزها در زندگی رایگان هستند و بهترین چیزهای مرتبه دوم، بسیار بسیار گران هستند.

و بعد اضافه میکند که اگر بخواهیم قیاس کنیم، فاصله‌ی بین بهترین چیزهای مرتبه اول و دوم خیلی زیاد است در حالی که فاصله‌ی بین بهترین چیزهای مرتبه‌دوم با بهترین چیزهای مرتبه‌ی بیستم آنقدرها هم زیاد نیست.

خب همینجا کارمان با مقاله‌ی آقای هانسن تمام میشود. با ما باشید تا یکی از مهمترین حکمت‌های زندگی را ویژوالایز کنیم.

حرف آقای هانسن کمی پیچیده بود و ترجمه‌ی آن کمی پیچیده‌تر، اگر به زبان نمودار بخواهیم آن را ترسیم کنیم:

Satisfaction-edited

اوکی. زشتی نمودار را بر من ببخشایید. ضمنا پرسپولیس هم سوراخ است و ستاره‌ فقط متعلق به رنگ آبی است اما بعد از اکسپورت گرفتن یادم آمد. بگذریم.

محور افقی نماد هزینه ی مالی است و محور عمودی نماد رضایت آوری چیزها.  همانطور که مشاهده میکنید طبق نظر خانم شنل، مبدع روبی آن ریلز و من:)) خوشبختی آورترین چیزها رایگان هستند(رتبه یک). حرف این همه آدم خفن را قبول ندارید؟ اوکی سخنرانی آقای میهای چیکسنتمیهایی را در تد بشنوید. آقایی که عمرش را در رمزگشایی از احساس خوشبختی گذرانده و به ما میگوید فعالیتی که بیشترین احساس رضایت را در ما بوجود می آورند همان‌هایی هستند که آنقدر در آنها وارد هستیم که وقتی به آنها مشغولیم گذر زمان را متوجه نمیشویم. یعنی دقیقا همان کد زدن، نوشتن و عکاسی برای آقای دیوید هانسن.

واقعا اسمش همین است:)
واقعا اسمش همینه:)

اما قسمت مهمتر نمودار برای من فاصله‌ی کم در ایجاد رضایت بین بهترین چیز شماره ۲ با بهترین چیز مثلا شماره ۱۵ است. بهترین ماشین رتبه ۱۵ مثلا در ایران میشود ۲۰۶ هرچند در افزایش رضایت از زندگی تا یک bmw فاصله دارد اما فاصله‌اش آنقدر که فکر میکنیم نیست. اما از نظر هزینه بسیار متفاوت است. احتمالا بپرسید تو بی ام دبلیو داشتی که بدانی؟ باید بگویم نه ولی در ابعاد کوچکتر همه ما تجربه‌ی پیشرفت‌های مادی و بعد احساس عادی شدن آن را داشته‌ایم. گوشی بهتری خریده‌ایم و بعد از مدتی صبح که آلارمش صدا داده حاضر بوده‌ایم آن را به کسی ببخشیم اما فقط خفه شود. نمره‌ی بهتری آورده‌ایم و برایمان طبیعی شده است. دانشگاه بهتر و … .

حقیقت این است که بخش بزرگی از چیزهایی که به دنبالشان هستیم Overrated شده‌اند. به نظرم مشکلی ندارد. برای بازی زندگی چنین چیزی لازم است. اما مهم هم هست که از یاد نبریم که تفاوت زیادی بین ۲۰۶ و بی ام و نیست و فاصله‌ی هزینه‌ای زیاد بین ۱۵ تا ۲ باعث نشود فکر کنیم از نظر  رضایت از زندگی هم همینقدر تفاوت ایجاد میکنند این کمک میکند که بیشتر در حال زندگی کنیم و از آنچه که هست لذت ببریم و در عین حال هم تلاش کنیم. در واقع خیلی از ما آنچه که میخواهیم را داریم. تنها چیزی که میماند ادامه دادن و لذت بردن است. تیم ملی ایران به جام جهانی ۲۰۱۷ صعود کرده است و دو بازی تشریفاتی در پیش دارد،ما به هدفمان رسیده ایم و صرفا باید از ادامه مسیر لذت ببریم. احمقانه خواهد بود اگر از یک حدی بیشتر برای باخت یا مساوی در بازی های آینده ناراحت شویم. نه؟ این زندگی خیلی از ماست.

قبل از این که جزوه‌ی هرم مازلو را در کامنت‌ها دربیاورید، باید بگویم بله اگر خیلی از نیازهای ضروری زندگی برطرف نشوند نمیشود به این شکل نشست و تز داد که از زندگی‌ات لذت ببر. اما بحثی که من دارم این است که رسیدن به چیزهای خوب شماره بیست خیلی ساده‌تر از رسیدن به چیزهای خوب شماره دو است اما ما فکر میکنیم تا به شماره دویی ها نرسیم نمیشود از زندگی لذت برد. تا ماشینمان یک میلیارد قیمت نداشته باشد نمیتوان احساس خوشبختی کرد حال این که این طور نیست، و بهترین چیزهای زندگی رایگانند. استیو جابز میگوید: سفر خود پاداش است. یعنی همین مسیر لعنتی که طی میکنیم، همه‌ی لذت همینجاست نه در مقصد. چرا که اصلا مقصدی وجود ندارد. باید از مسیر لذت ببریم.

یک نکته دیگر هم بگویم و تمام. یکی که به نظرتان ته لذت‌های دنیوی و خوشی و خوشحالی است رادر نظر بگیرید. مثلا: دی‌کاپریو یا جاستین بیبر(از قیاسش خنده آمد خلق را). اقای بیبر از ۱۶ هفده سالگی تقریبا روی اوج دستاورد های سرمایه دارانه‌ی آمریکایی موج سواری کرده است(شهرت و ثروت و شهوت و الی آخر) همان چیزهایی که خیلی از ما حداقل در ناخودآگاهمان دنبال آنها هستیم. حالا یک بچه‌ی ۱۶ هفده ساله یک قبیله‌ی آفریقایی را در نظر بگیرید. قبیله یعنی واقعا در حال زندگی در یک قبیله است.

جاستین بیبر و پائولو گوبابا

از آنجا که هردوی این دو انسان هستند. هر دو ظرفیت یکسانی برای درک لذت و همچنین درد و رنج دارند. بگذارید بازش کنم. شما آقای بیبر را در نظر بگیرید. اوج شهرت و ثروت از سنین نوجوانی. تقریبا میشود گفت هرچه را که خواسته داشته و دارد. اما آیا توان فیزیولوژیک بیشتری از پائولو برای لذت بردن از زندگی دارد؟ نه متاسفانه. اما این طوری نیست که ما فکر میکنیم. ما عموما فکر میکنیم وقتی که ثروتمند شویم و مشهور شویم به شکل بی‌نهایتی میتوانیم از زندگی لذت ببریم. حال این که توان ما برای لذت بردن از زندگی ثابت است و افزایش پیدا نمیکند. ما یک خطای ذهنی داریم. فکر میکنیم با پول میشود آن سطل را تبدیل به یک گالن کرد، حال این که اشتباه است. تنها اتفاقی که با پیشرفت ما می افتد این است که ظرف را میبریم در چند پله بالاتر قرار میدهیم و نتیجه این میشود که پر کردن آن سخت‌تر و سخت‌تر میشود.

ظرف پائولو میتواند با یک تعریف ساده‌ی رئیس قبیله، یک شکار خوب یا چیزی اینچنینی پر شود اما ظرف آقای بیبر چطور؟ چندتا کنسرت سولداوت شوند تا او ذره‌ای خوشحال شود؟ پوچی سرمایه‌داری همینجاست. برای  دختری که بی ام دبلیو سوار میشود چه کادوی تولدی میتوانید بگیرید که خوشحال شود؟  برای یک دختر معمولی چطور؟

من نمیگویم از این که ظرف را به پله‌های بالاتر ببریم دست بکشیم، نه اصلا، هدفی اگر در زندگی باشد شاید همین باشد، اما میگویم هم زمان این راهم بدانیم که این ظرف را در هر پله‌ی لعنتی که هستیم میشود پر کرد، آن هم نه با متریال‌های سرمایه‌داری( بازار آزاد) بلکه با انجام فعالیت هایی که دوست داریم. این بزرگترین لایف‌هک زندگیست. در هر پله‌ای از پیشرفت که باشید میتوانید با پرداختن به فعالیت‌های مورد علاقه‌تان ظرف رضایت از زندگی‌تان را پر کنید. به نظرم اگر یک چیز باشد که بتواند امثال بیبر را خوشحال کند، آن باید پرداخت به حرفه‌شان باشد. رضایت در درون شکل میگیرد، توسط عوامل درونی. اما خیلی از ما آن را در بیرون جستجو میکنیم.

شوپنهاور در باب حکمت زندگی میگفت: لذت‌ها تنها از پس رنج بدست می‌آیند، پس نمی ارزند. اما میگویم: لذت‌ها از پس تلاش بدست می‌آیند و تنها راه زندگی همین تلاش کردن است، پس تلاش میکنم تا از زندگی لذت ببرم. در توییتر بحثی شکل گرفته بود که حسرت نازونعمت نوه‌ی ملکه‌ی بریتانیا را میخوردند. به نظر باید خوشحال باشیم ما بیشتر از او میتوانیم از زندگی لذت ببریم. اگر بدانیم.

چشم در چشم تنبلی: درباره‌ی تکنیک پومودورو و زنجیره عادت ساینفیلد

من آدم تنبلی هستم، خیلی تنبل. گاهی که به زندگی‌م فکر میکنم تعجب میکنم که چطور با این حجم از تنبلی توانسته‌ام به اینجا برسم. منظورم از اینجا دستاورد یا موقعیت خاصی نیست(فقط سایکوپت‌های خودشیفته از خودشان در وبلاگشان تعریف میکنند، سایکوپت خودشیفته نباشید)، منظورم از اینجا، رسیدن به این سن و هنوز زنده ماندن است:). اجازه بدهید با هم چراغی به اعماق چاه تنبلی صاحب این دامنه بیاندازیم.

فرویدی اگر نگاه کنیم، بزرگترین پیشران بشر، قوه‌ی فیلترچی پسند آن است و هر آنچه که ما انجام میدهیم خودآگاه یا ناخودآگاه به همان بُعد پایین شکمی‌مان برمیگردد. تا اینجا اوکی. حرف جدیدی نیست. حالا پسرهای وبلاگ گوششان را جلو بیاروند: ظاهرا آن قسمت از گونه‌ی بشر که از ما لطیف‌تر هستند، بعد از چهره، شانه‌ها یا حتا قبل از آن‌ها به کفش‌هایمان نگاه میکنند. از اهمیت فرست ایمپرشن هم که دیگر نگویم. حالا این که ریشه‌ی تکاملی آن چیست را نمیدانم(برفرض که داشته باشد) ولی این را بدون فکت چک از من بپذیرید. اصلا میتوانید یکی از آنها را که در دستر‌س‌تان هست را بیابید و از او بپرسید و از این به بعد بیشتر هوای کفش‌هایتان را داشته باشید. خب با علم به موضوع بالا و این که نگارنده هم انسان است، این وضع کفش های من است در تقریبا تمام روزهای سال:

تنبلی مبارزه با تنبلی تست روانشناسی تنبلی
همین که این اولین عکس میدانی این وبلاگ است خود نشان دیگری درباره‌ی وضعیت خلقی نگارنده است:)

یک ریاضی ساده دارد، با کفش های زیبا و تمیز جامعه‌ی هدف هر پسر بیست درصد بزرگتر میشود، اما تنبلی به من اجازه نمیدهد این کاررا انجام بدهم.و این تازه برخورد من با انگیزاننده ترین موضوع زندگی‌ ست، میتوانید حدس بزنید در قسمت های دیگر زندگی که مشخصا انگیزه کمتری دارم اوضاع میتواند چگونه بشود.

خب، تا اینجا ما به درجه‌ای از خودآگاهی رسیده‌ایم و مشکل را میدانیم. من یک انسان تنبل هستم. اما آیا “من یک انسان تنبل هستم” کمکی به پیدا کردن راه حل میکند؟ نه پس صورت مسئله‌ی خوبی نیست.با توسل به آقا انیشیتن که میگوید، تعریف درست مسئله نصف راه حل است، صورت مسئله را بازتعریف میکنیم.

تنبلی یا به تعویق اندازی(procrastination)

واژه‌ی تنبلی را دوست ندارم، چون معنایش را نمیفهمم. یعنی جبری‌گری به نظرم می‌آید. یک نفر میگوید من تنبلم و راه حل؟ اصلا راه حلی به نظر نمیرسد جز این که بگوییم تنبل نباش.که خب خسته نباشیم. واژه‌ی بهتری که برای توصیف این موضوع میشناسم به تعویق اندازی است. تیم اوربان یک تدتاک درباره‌ی آن دارد که توصیه میکنم ببینید.

در ذهن یک به تعویق انداز چه میگذرد؟ فرض کنید الان ساعت ۱۲ بعد از ظهر یک روز تعطیل است و من فردا ساعت هشت صبح امتحانی دارم که میدانم برای رسیدن به نتیجه مورد نظر در آن نیاز به سه ساعت مطالعه دارم. منطقی است که در بازه‌های زمانی یک ساعته و با استراحتی منطقی این سه ساعت مطالعه را انجام دهم. مثلا اولی ساعت یک ظهر. دومی پنج بعد از ظهر. ساعت آخر بعد از ساعت ده شب. اما چه اتفاقی می‌ افتد؟ ساعت یک قصد دارم شروع کنم که بخوانم، جزوه را باز میکنم، ناگهان یادم می‌آید که جواب ایمیل یکی از خوانندگان وبلاگ را نداده‌ام. نیم ساعت را صرف مفصل ترین جواب ممکن میکنم. بعد از آن میروم سراغ جزوه احساس میکنم قندم پایین است، نوشیدنی درست میکنم (مثلا قهوه) یک ربع، بعد برمیگردم به اتاق. دسکتاپ روشن است و یادم می‌آید که میخواستم در مورد سلول‌های خورشیدی مطلبی را بدانم. مینشینم. ساعت دو گرسنه‌ام میشود(فرضا در ماه دیگری هستیم:) ) ناهار میخورم ساعت سه. و به همین منوال تا چهار صبح فردا(دقیقا سه ساعت مانده به امتحان من هنوز چیزی نخوانده‌ام) تا چهار صبح فردا حتا ممکن است کتاب بخوانم، بنویسم، کد بزنم اما وقتی همه این ها فرار از کار اصلی هستند نوعی از به تعویق اندازی هستند.

در سه ساعت آخر دیگر هراس برم میدارد وشروع به مطالعه میکنم. در امتحان هم به نتیجه میرسم(کما که این برنامه همه دوران تحصیلم بوده است) اما به جان کندن.

اگر نتیجه گرایانه نگاه کنیم، در مواردی مثل امتحان یا تحویل پروژه که ددلاین‌های محکمی دارند، میتوانم گلیمم را از آب بیرون بکشم، اما وقتی نوبت به کارهایی میرسد که ددلاین محکمی ندارند، مثل یادگیری یک فریم ورک یا انجام یک پروژه‌ی شخصی ممکن است تا ابد آن را به تاخیر بیاندازم.

بلای خانمان سوزی‌ست که خدا آن را نصیب کسی نکند.

ریشه یابی

اینجا هرچه بگویم اضافه گویی است. بخش بزرگی از به تعویق اندازی ثمره‌ی چیزی است که به آن اراده میگوییم. اراده هم مثل تنبلی برای من در گروه واژگان بی معنا قرار دارد. به نظرم اراده را دو عنصر تشکیل داده‌اند انگیزه و عادات. بخش انگیزه که متخصصان بازاری خودش را دارد و در آن ورود نمیکنم اما برای عادت باید یک پرونده طولانی بنویسم که هی آن را به تعویق می‌اندازم.

چرخه‌ی عادت به شکل خیلی خیلی خیلی خلاصه این چنین است:

تکنیک پومودورو و زنجیره عادت

کل داستان این است که شما باید یک نشانه (ماشه یا هرچی) ببینید و تحریک شوید برای انجام کاری(یک کار ثابت) که در انتهای آن پاداش میگیرید. مثل همین موش داستان بالا.

برای اطلاعات بیشتر میتوانید کتاب قدرت عادت چارلز داهیگ را در این رابطه بخوانید.به دوستان نزدیکم زیاد توصیه کرده‌ام و خودم هم شاید بیشتر از چهار بار آن را خوانده‌ام. از جمله نان فیکشن هایی است که زندگی‌م را تغییر داده اند.

نحوه‌ی شکل گیری عادت را باز نمیکنم به این امید که بعدا مفصل تر به آن بپردازیم.

در پرانتز:عادات خیلی بیشتر از آنچه که فکر میکنیم شانسی شکل میگیرند و وابسته به محیطند. نتیجتا در مورد شخصی که به شکل دیفالت عادات بدی دارد قضاوت اخلاقی خاصی نمیکنم همانطور که مثلا فوتبالیستی که از هفت سالگی شبها را در لاماسیا خوابیده‌است را نمیتوان بابت موفقیتش مورد ستایش زیادی قرارداد(مثلا در قیاس با یک فوتبالیست ایرانی که مثلا به اروپا میرسد). پس محیط و حتا ژنتیک نقش محوری در شکل گیری عادات دارد. به نظرم آنچه لایق ستایش است این است که عادات خود را بشناسیم و بدهایشان را تغییر بدهیم.

 

ساختن و تغییر عادات موثر ترین راه برای مقابله با به تعویق اندازی است. چرا؟

هدفمندی و زندگی هدفمند محصول نئوکورتکسمان است. یعنی یک سگ یا کورکودیل نمیتوانند اهداف بلندمدت برای آینده کاری خود تعریف کنند. یا تصمیم بگیرند بازدید کنندگان وبلاگشان را دوبرابر کنند. پس برای آن ها به تعویق انداختن هم معنی ندارد. گرسنه شوند میخورند و الی آخر.

به تعویق اندازی  دقیقا محصول تمدن است. محصول مغز پیشرفته‌مان. یعنی شما یک هدف دارید و بعد آن را به تعویق می‌اندازید. این یعنی به تعویق اندازی محصول نئو کورتکس است. اما عادات. امان از عادات.

عادت محصول لایه‌های پایین تر مغز است. لایه‌های پایین مغز ما همان مغزی‌ست که در موش‌ها و مارمولک‌ها وجود دارد. برای همین است که میتوانیم حیوانات را شرطی کنیم وبرایشان عادت بسازیم. متوجه شدید چه شد؟ ما یک مشکل داریم در سطوح نزدیک به کاربر(آن بالامالاها در سطح یوزراینترفیس) و یک راه حل در سطوح نزدیک به سخت افزار.

(پرانتز: حرف های بالا صد البته مبنای علمی ندارد. ظاهرا دلیل تکاملی به تعویق اندازی ناتوانی مغز ما در ارزش گذاری درست روی پاداش‌های فوری و پاداش‌های با تاخیر است. یعنی مغز میداند اگر من این شکلات را بخورم دوسال دیگر چاق میشوم و هزینه‌های وحشتناک برایم دارد. اما نمیتواند بین هزینه وحشتناک دوسال بعد و دوپامین حاصل از خوردن این شکلات در دو دقیقه بعد ارزش گذاری منطقی انجام دهد به همین دلیل ما هدف های بلند مدتمان را به لذت‌های فوری میبازیم و به همین علت است که هر انسانی کم و بیش با این مشکل دست و پنجه نرم میکند)

خب راه حل؟

تکنیک پومودورو چیست؟

پومودورو اسم یک سس ایتالیایی است که ظاهرا درست کردنش ۲۵ دقیقه طول میکشد. اما امروز بیشتر به عنوان یه روش برای بهره برداری آن را میشناسیم. کل قضیه این است:

۱ـیک تسک را بردارید یا مشخص کنید.

۲- یک ساعت را برای ۲۵ دقیقه کوک کنید.

۳ـ در این بیست و پنج دقیقه کاملا روی تسک تمرکز کنید و هیچ کار دیگری انجام ندهید. از عوامل حواس پرتی دور شوید.

۴-بعد از بیست و پنج دقیقه، پنج دقیقه استراحت کنید، جواب تلفن بدهید و باز برگردید برای بیست و پنج دقیقه بعدی.

۵- بعد از سه یا چهار پومودورو یک استراحت طولانی تر به خودتان بدهید.

خب به نظر من مزایای زیادی همراه با این روش هست. یکی این که از burnout یا به فنا رفتن در اثر کار پیوسته جلوگیری میکند. مثلا گاهی که در وبلاگ بدون پومودورو شروع به نوشتن میکنم، بعد از سه ساعت انسانی از پای میز بلند میشود که فرق زیادی با یک زامبی که فقط میتواند غذا بخورد و بخوابد ندارد. استراحت های کوتاه کمک میکند، مغز فرصت بازیابی داشته باشد. فقط از یک حدی نباید حواس پرت کن تر باشد.

مزیت دیگر آن را در آخر توضیح میدهم.

دانلود اپلیکیشن‌های پومودورو

اپ‌های پومودورو سنج زیادی وجود دارد اما اپهایی که خودم شخصا استفاده میکنم را اینجا می‌آورم.

در لینوکس با فاصله‌ی زیاد پومودان اپ (pomoDoneApp) بهترین اپ موجود است(رایگان).نسخه‌ی ویندوز و اندروید هم دارد و با سرویس های زیادی هم سینک میشود. از جمله واندرلیست و …

زمانی که برای کارهای گرافیکی به ویندوز میروم هم از فکوس بوستر استفاده میکنم، تقریبا رایگان است. یک خاطره‌ی جالب که از این اپ دارم حدودا یک سال قبل، در یک ماه حدود ۲۱۰ پومودورو با این اپ ثبت کردم و در انتهای ماه یک ایمیل از طرف استارت‌اپ کوچکشان رسید که عضویت من را به پرو ارتقا دادند. میتوانید فرض کنید برای یک انسان تنبل چقدر خوشحال کننده است که دیگران تلاشش را ببیند:)).

در اندروید هم که الی ماشاا… اپ ریخته است، هرچند توصیه میکنم با موبایل پومودورو نگیرید(چرا که زمان پومودورو بهتر از عوامل حواس پرت کن را از خودتان دور کنید) در اندروید من اپ کلیرفوکوس را استفاده میکنم. ساده و سرراست است.

اگر هم جز چهاردرصدی‌های زالو صفتی هستید که آیفون دارند، بروید به همان سرمایه‌داری بگویید مشکلتان را حل کند(جدا از شوخی آیفون ندارم و خودتان زحمتش را بکشید).

زنجیره عادت ساینفیلد چیست؟

خلاصه داستان این است که ظاهرا یک کمدینی وجود دارد به اسم آقای جری ساینفیلد، و یک تکنیک بهره وری دارد و آن این است:

یک کار فوق العاده کوچک در حد ده دقیقه تا یک ربع را برای روزتان انتخاب کنید. مثلا آقای ساینفیلد نوشتن جوک را انتخاب کرده است. شما میتوانید نرمش یا یادگیری لغات زبان جدید را انتخاب کنید. یک تقویم بزرگ (ترجیحا از تمام سال) را چاپ کنید.آن را روی دیوار قرار دهید. هرروز که آن تسک کوتاه را انجام دادید، یک ضربدر بزرگ روی آن بزنید.

تقویم سال ۹۶ زنجیره ساینفیلد

به گفته‌ی آقای ساینفیلد باید همه‌ی تلاشتان را بکنید که زنجیره پاره نشود و این زمان‌های کم در آخر سال تبدیل به یک پیشرفت بزرگ میشوند. خب من کشتی زیادی با این روش گرفته‌ام و چند پیشنهاد دارم برای بهتر اجرا کردن آن.

حتا اگر تسکی که برای هر روز مشخص میکنید کمتر از یک پومودورو(۲۵ دقیقه) باشد بازهم این که انتظار داشته باشیم زنجیره پاره نشود، کمی آرمان گرایانه است. شما ساده ترین تسک ممکن را در نظر بگیرید، مثلا حفظ ده لغت در روز به مدت یک ربع ساعت. کاملا ممکن است روزهایی باشد که شما بیمار شوید یا اصلا نتوانید در خانه باشید یا حتا ده دقیقه تمرکز نداشته باشید، یا در روابطتان به مشکل بخورید و هزاران قوی سیاه پیشبینی نشده دیگر و زنجیره پاره شود. هرچقدر تسک سخت تر باشد این احتمال بیشتر است.

تبصره‌ی معقولی که به نظرم میشود به زنجیره آقای ساینفیلد زد این است که برای خودمان استراحت در نظر بگیریم. یعنی اگر در سال ۵۲ روز تعطیلی داریم همانقدر یا حداقل نصف آن را بگذاریم برای روزهای پیشبینی نشده. در آن روزها بازهم ضربدر میزنیم که زنجیره پاره نشود اما با یک رنگ دیگر و میگوییم امروز مثلا بیمار شدم. بدیهی است که باید یک عدد معقول و حساب شده باشد. برای یک سال به نظرم ۳۰ روز عدد معقولی باشد.

با این تبصره دیگراگر اتفاقی روزی نتوانستیم تسک را انجام دهیم، نا امید نمیشویم و میتوانیم ادامه بدهیم.

تکنیک علی آبادی کتول چیست؟(پروژه لاگ)

آخر فامیل من کتول ندارد، آن را برای شوخی نوشتم. بگذارید روش شخصی‌م را توضیح بدهم.

در اهمیت ثبت کردن فعالیت‌ها زیاد گفته شده است، پروژه‌ی لاگ ابتدا قرار بود تایم لاینی باشد که من بدانم در هر هفته چه کتابی میخوانم و چه چیز جدیدی یاد میگیرم. یک ساب وبلاگ بود خیلی دستی وسنتی. یعنی فعالیت‌هایم را ترک کنم تا بدانم چقدر پیشرفت داشته‌ام و چقدر پسرفت و به نظرم مناسب هم بود. تاثیر زیادی گذاشت، بعد از گذشت زمان تصمیم گرفتم که کل روشی که برای بهره وری دارم را در قالب پروژه‌ی لاگ و آنلاین اجرا کنم. ابتدا ببینیم روش من چیست؟

 

تکنیک پومودورو

 

برای هر ماه یک جدول سی روزه پرینت میگیرم. به ازای هر پومودورو کاری که در روز انجام میدهم، با ماژیک یک علامت روی آن میزنم. نارنجی ها بیشتر برای یادگیری‌های فنی است و زرد‌ها یادگیری زبان. به این شکل میدانم هرروز به شکل مفید چقدر کار کرده‌ام و جدول به شکل عمودی هم خود به خود تبدیل به یک زنجیره‌ی ساینفیلد میشود که سعی میکنم از هر تسک حداقل یک پومودورو در روز انجام دهم , وزنجیره را پاره نکنم.

 

پومودورو دانلودتکنیک

حالا پروژه‌ی لاگ همین است. (از نظر فنی چیز خاصی نیست، یک صفحه استاتیک است که رو به یک گوگل شیتس باز میشود). مطالبی که یاد میگیرم را هم در اینجا ذخیره میکنم. کتاب هایی که در هر سال میخوانم را هم به لطف ویجت های کاستومایز پذیر گودریدز میتوانید اینجا ببینید. و حالا چند نکته:

یک: در چرخه‌ی عادت ما موضوع مهمی به نام پاداش داریم. آن زدن علامت نارنجی (شبیه به علامت نارنجی رنگ نوتفیکیشن اینستاگرام) خودش یک پاداش درونی ایجاد میکند. یک دوپامین حداقلی همراه این فرایند هست. بعد از کلی سروکله زدن با فرایند ساخت عادت میگویم که برای عادت ساختن دنبال پاداش های اکسترنال بیرونی نباشید. پاداش‌های اینترنال درونی ماندگاری بالاتری دارند، عمیق ترند و صد البته کم هزینه تر.

دو: پاداش اینترنال دوم در روش علی آباد کتول شوآف است، اقا جان شو آف. نقلی از سیستروم وجود داشت که از اعتبارش مطمئن نیستم اما میگفت: اینستاگرام روی میل انسان‌ها به جلب توجه و شوآف ساخته شده است. چرا عکس در اینستاگرام میگذارید؟ شوآف.حالا نمیشود از این کمی در راستای بهره وری استفاده کرد؟ چرا که نه.

سه: ممکن است بگویید روش پیچیده است و بیخیال آقا جان. که باید بگویم بله با پیچیده بودنش موافقم اما این که چطور من در استفاده از آن گیج نمیشوم برمیگردد به این که از روز اول این روش را اجرا نکردم. کم کم در طول زمان به تکامل رسید. تکامل هم باعث پیچیده‌شدن میشود. اما شما نیازی نیست طبعا از روز اول چنین روشی استفاده کنید. یک پومودورو‌ی خالی هم میتواند مقادیر زیادی به کارایی روزمره تان اضافه کند.

چهار: ممکن است بپرسید چرا ستون های افقی‌ت کمتر شده‌اند به مرور زمان. در جواب باید بگویم بعضی از تسک ها هستند که بعد از مدتی دچار به تعویق اندازی نمیشوند. مثلا خواندن و نوشتن یا یک پروژه‌ی هیجان انگیز. اگر برای آن ها از پومودورو استفاده کنم،بیشتر برای این است که تخلیه شدن انرژی‌م را به تعویق بیندازم. اما برای تسک های کمی سخت‌تر(مخصوصا یادگیری ها) هنوز هم از همین روش استفاده میکنم. مثلا دیگر مسواک زدن یا گوش کردن پادکست انگیسی پومودورو نمیخواهد اما اخیرا که دارم با زبان عربی سروکله میزنم، خیلی شدید نیازمند پاداش و چرخه‌ی عادت هستم، تا بتوانم به جلو بروم. خلاصه این که اگر تسکی را مثل آدم انجام میدهید نیازی به هیچ روشی نیست اما اگر از میخواهید از کامفورت زون‌تان(با لهجه‌ی فارسی بخوانید) خارج شوید استفاده از این روش ها میتواند خوب باشد.

با این روش کارهای زیادی انجام داده‌ام. زبان انگلیسی یاد گرفته‌ام، وبلاگ نوشته‌ام، توسعه دهنده شده‌ام و … مسئله‌ی کفش‌ها حالا ساده است. برای این که تمیز باشند باید آن ها را در میان روتین هایم قرار بدهم. اما سوال مهمی این وسط وجود دارد. تمیزی کفش‌ها چقدر اولویت دارند؟


شاید بخواهید بخوانید:

هدف گذاری برای زندگی را رهاکنید، سیستم بسازید.

 

در باب رابطه

میگفت: میدونی فراکتال چیه؟ یه روز ریاضی‌دان‌ها متوجه میشن با اشکال هندسی نمیشه طبیعت رو توضیح داد. یعنی تو مثلایک کوه رو نگاه کن. کجاش شبیه یه شکل هندسی شناخته شده است؟ برای همین یه هندسه‌ی جدید ساختن. فرهنگستان میگه بگید: هندسه‌ی برخالی ولی اسم چه اهمیتی داره اصلا.مفاهیم هستند که مهم‌ند. بگو پرپکانی. حالا چی هست هندسه‌ی فراکتال؟ یه تیکه سنگ رو از لب کوه بردار. با تقریب خوبی شباهت بسیار زیادی به خود کوه داره.یا مثال معروفش کلمه، کلم. این خود تکرار شوندگی تو همه جای مام طبیعت دیده میشه. همه جا. یه عده میگن تو روابط اجتماعی هم این هست، یعنی مثلا رفتارهای نظام‌های سیاسی رو میشه تو روابط بین آدم‌ها پیدا کرد. سیستم های فلان و اینا، بحث رو هم جمع کنم آقامون شعبانعلی از بی‌سوادی‌مون رنجیده نشه. خلاصه، رابطه عاطفی هم همینه. اگه یه ور رو بگیریم داعش، ور دیگه‌ش میشه لیبرالیسم. البته لیبرالیسم و اینا ته نداره ولی ما از استثنائات میگذریم به همون بازیگر بولدش اشاره میکنم، ایالات متحده.

چگونه شک را از بین ببریم

میگفت مهمه که تکلیفت رو با خودت بدونی. تمامیت خواهی یا دموکراسی؟ میگفت من یه دیکتاتور تمامیت خواه بودم. عینهو استالین. دختره رو گرفتم چلوندمش، کردمش یه آدم دیگه. هر چی بود برعکسش کردم. که بشه دلخواه دلخواهم.از ناتالی پورتمن به الهام حمیدی.بهش گفتم حق نداری یه لاخ موت بیرون باشه.فکر کن، یه آدم بی دین و ایمونی مثل من این حرف رو بگه. که چی؟ چون زورم زیاد بود. اگه رابطه‌م رو تبدیل به یه کشور میکردی ابوبکر بغدادی باید میومد جلوم لنگ مینداخت. ولی میدونی همه چی رو اوکی کردم ولی بازم اذیت بودم. چرا؟ چون، دیکتاتور معذبه، زنگ بزن از کیم جونگ اون درصد رضایت از زندگیش رو بپرس. اشپربر تو روانشناسی خودکامگی میگه: دیکتاتور همه‌ی وجودش ترسه. نه که ترس معلول سیستمی که ساخته باشه، ترس علت سیستمیه که ساخته. به والله که راست میگه. تو اگه ترس نداشته باشی، چرا باید به یکی زور بگی تو رابطه؟ حالا البته ما که زورگو نداریم ایشاا… . همه شتر گاو پلنگ عینهو مملکت خودمون. حق انتخاب شغل داری عزیزم. بین دفتر من و خونه‌ی من. آزادی در چارچوب.

میگفت: حالا یه مود دیگه تورابطه میشه آمریکا مثلا. خوشگل و سکسی و تر تمیز ولی خب ۱ درصد، ۹۹درصد و آمار افسردگی بالا و ناگهان ترامپ و اینا. یعنی میبینی دو گل نوشکفته، باهم اوکی اوکی‌ن ها. ولی یه خنده از ته دل ندارن. چرا؟ چراشو من نمیدونم. آدمیزاده. کلا ایده این بوده بچه رو که انداختی بیرون هفت ماه باهم باشید از آب و گل دربیاد و بعد تمام، نفر بعد. خدا پدر این تمدن رو نیامرزه بر خلاف جریان تکامل ایده‌ی ازدواج و رابطه‌ی جدی رو انداخت تو نئوکورتکسمون. آمریکا اصلا بد ولی خب گزینه آلترناتیو چیه؟ مثل این چپ‌ها که خودشونم نمیدونن چی میخوان که نمیشه؟ زندگی واقعی‌تر از این حرفاست آقا. وقتی اولین بار گوشی‌شو گذاشت رو پات رفت اونور باید تکلیفت رو باخودت مشخص کنی. امنیت یا آزادی؟

میگفت: من همه زندگی مهاجر بودم. از ایران به آمریکا. همیشه در حال رژیم چنج درونی بودم. بخوام بگم کدوم دهاتی نقطه‌ی آغازم بود، تادوروز باهام حرف‌هم نمیزنی. ولی خب میگم و تو هم رسیست نباش. نقطه‌ی آغاز آدما دست خودشون نیست. داشتم میگفتم: مثلا یه بار چند سال پیشا تو اینستاگرام به یکی از دخترهای دانشگاه‌مون دایرکت دادم، روز دوم بهش گفتم باید همه پسر‌ها رو بلاک کنی:)) میزان خریت رو نگاه شما. انیشتین میگه دوچیز انتها ندارد یکی کهکشان ها، یکی حماقت بشر که منظورش از دومی دقیقا منم.پسرارو بلاک کرد، بالاخره کاریزما که فقط مال امام نبود، ولی خب هرچقدر پت و مت در رسیدن به هدفاشون موفق بودن، منم در درست کردن رابطه موفق بودم. امروز ولی سبک بال‌ترم. گرین کارتمو گرفتم، تم افسردگی‌ و پوچی همراه سرمایه‌داری همراهم هست اما میدونم هرچی هست بهتر از زندگی تو قلمرو داعش و کره شمالیه.حتا اگه خودت شخص شخیص دیکتاتور باشی. نئاتاندرال درونم از دیدن خیلی چیزها ناراحت میشه اما من یه انتخاب کردم. آدم باید یه جا تصمیم مهمش رو بگیره. امنیت یا آزادی؟

گفتم: حالا بالاخره راه حل چیه مهندس؟ گفت: حق انتخاب محل سکونت، تو حقوق بشر هست؟ نیست؟ خودت انتخاب کن. من کی باشم که قضاوت اخلاقی کنم؟ اگه جایی که هستی راحتی، راحت باش پشت مهاجرت هیچی نیست.ولی خب سلیقه من رو که میدونی؟ میخوام تو بازی باشم و بازی تو خاورمیانه نیست. گفتم چطوری برای گرین کارت اقدام کنیم؟ گفت: به ترست غلبه کن پسر. چیزی که دهن رابطه رو سرویس میکنه عدم عزت نفسه. از همین فایل عزت نفس شعبانعلی شروع کن. گفتم: همونی که میگفتی اگه قراره از شعبانعلی یه چیز گوش کنی همین رو گوش کن؟ گفت: آفرین. کار دیگه‌م اینه که با عینک محسن یگانه به رابطه نگاه نکن. یعنی انقدر جدی نگیر بازی رو. خونه آخرش چیه؟ بدترین اتفاق ممکن تو رابطه رو تصور کن؟ من اینجا تصویر نمیکنم فیلترچی ناراحت نشه، شان مخاطبم حفظ بشه ولی تو تصور کن. گفتم: خب. گفت خب هیچی. بین هفت میلیارد موجود از یک گونه‌ی جانوری رو کره زمین که یه گوشه خیلی خیلی خیلی پرت از کل هستیه، یه سری هورمون و سلول بالا پایین شده. تخم کسی هست؟ گفتم: ا مهندس شان مخاطب چی شد؟ گفت: لب کلام رو بگیر عزیزم. از زندگیت لذت ببر. گفتم لذت بیشتر تو چیه؟ گفت تویی که تصمیم میگیری. امنیت یا آزادی؟


 

شاید بخواهید بخوانید:

لانگ دیستنس

راهکاری برای تشخیص خیانت

ما پیروز شدیم رفقا

دو هفته است که من نه به طور طبیعی خوانده‌ام و نه نوشته‌ام. سعی میکردم مسئولیتم را نسبت به انتخابات انجام دهم. بله متاسفانه یک جوان جوگیر بازیچه دست قدرت هستم:) . طی این دوهفته با بیش از صد نفر رو در رو صحبت کردم و چیزهای جالبی یاد گرفتم. اول این که مشترکا با یحیی و علی سعی در تقویت مهارت‌های ارتباطی خودمان داشتیم. کتاب پاور آف چارم برایان تریسی را هم به عنوان راهنما خواندیم و به جرات میتوانم بگویم از نظر مهارت های ارتباطی پیشرفت های شگرفی کردیم، که فکر میکنم آثار و نتایج و به قول رفقا برکاتش تا آخر عمر همراهمان بماند(اگر انتخابات را میباختیم و من از این انتخابات تنها همین یک مهارت را کسب کرده بودم، باز هم احساس باخت نمیکردم).

دوم چیزی که یاد گرفتم بافت های گوناگون شخصیتی‌ای بود که ما ایرانی ها داشتیم. مثلا ما خیلی از اوقات میگوییم تحریمی‌ها، اصولگرایان، سبزها و … حال این که واقعا هر انسان دنیای جدایی دارد و به دلایلی خیلی شخصی‌تری در یکی از این دسته‌بندی ها خلاصه میشود. مثلا یک مشاهده‌ی جالب من این بود که  تبدیل کردن یک رای اصولگرای معتدل به رای سفید انرژی کمتری میگرفت، تا آوردن یک تحریمی به پای صندوق.با این که استدلال هایم  برای طرف دوم،  قدرت منطقی خیلی بیشتری داشت اما بار احساسی استدلال‌هایی که برای اصولگرایان داشتم باعث میشد راحت‌تر راضی شوند که بین و بد و بدتر خودشان سفید بیاندازند. خلاصه این که ما از آن ۱۱ تای مدنظر آقای رئیس جمهوری خیلی بیشتر پای صندوق آوردیم.

انتخابات تمام شد و از فردا (که متقارن با تولد ۲۱ سالگی نگارنده هست ) زندگی به روال عادی برمیگردد. این حرفهای همه با هم،‌هموطن و برادریم و این ها بدیهیات است و احتمالا عده ای وجود داشته باشند که بیشتر از ما نیاز به شنیدن این حرفها داشته باشند. یک بازی نه چندان برابر رابرده ‌ایم و خوشحالیم. البته سگ زرد، برادر شغال است و ما همه بازیچه‌ی دست سیاستمدارانیم و من یک فریفته شده هستم ولی خب به هر حال:)

واقعا باید از همه‌ی تحریمی هایی که به پای صندوق ها آمدند تشکر کنیم. در حوزه‌ای که من رای دادم پیرمردی بود با شناسنامه سفید که میگفت از ما که گذشت اما از وقتی نوه‌ام آمده حس میکنم که باید رای بدهم (بله دلایل رای دادن ندادن همین قدر شخصی هستند) و خلاصه ممنون ازهمه.

احتمالا در دوم خرداد ۷۶ هم ۲۱ ساله هایی بوده اند، در ۸۴ کامشان تلخ شده است. نباید این اتفاق دوباره بیفتد و این ممکن نیست مگر با تلاش که لزوما نباید در حوزه‌ی سیاست باشد. سیاست تاثیر بزرگی بر زندگی ما دارد اما ما تاثیر کمی بر آن داریم در یک نقطه‌ی بحرانی مثل انتخابات معقول مینماید که هرکس به حد توانش تلاش کند، اما معقول‌تر است که از فردای انتخابات به سر کار خود برگردیم و سعی کنیم آینده‌ی بهتری برای خودمان و کشورمان رقم بزنیم.

انتخابات که تمام شد اما در بحث هایی که با تحریمی ها داشتیم دو چیز در دلم ماند که به هیچ کس نگفتم:). اولی یک توییت بود(ممنون از کانال وزین منو احمد و مرتضا):

دختره خارجه، دوست پسر داره، دوست پسرشم دوست داره، اما من عکسشو لایک میزنم. چرا؟ چون امید دارم، اون وقت تو میگی رای نده؟ کام آن.

و یعنی زنده باد امید. من استدلال های تحریمی ها را موبه مو دنبال کردم. یعنی در واقع به ذهنم گفتم ببین پسر باید بروی  چیزی پیدا کنی که قانع شوی. توجیه نیاور برای خودت. اگر حرف حقی هست باید بروی و بشنوی. و رفتم. تنها استدلالی که به نظرم کمی قدرتمند تر از باقی آمد این بود که اگر بین داعش و طالبان قرار بود انتخاب کنی باز هم میرفتی رای بدهی؟ خیلی به این سوال فکر کردم و الان جواب خوبی برای آن دارم: بله.

آن وقت چرا؟

ارادت من به آقا ایلان ماسک را دست می اندازید ولی به هر حال چیز پنهانی نیست. ماسک وقتی ترامپ انتخاب شد به همراه آقای مدیر عامل اوبر(اسمش سخته) در هیئت مشاوران ترامپ قرار گرفت. برادران لیبرال هم با صدای بلند اعتراض خودشان را به این دو اعلام کردند و فشار ها به حدی شد که مدیر عامل اوبر مجبور به استعفا شد. اما آقا ماسک ماند. بعدا در پاسخ به چرا ماندی؟ گفت(نقل به مضمون): حتا یک درصد هم امید نیست که بودن من در آن هیات تغییری در سیاست های ترامپ ایجاد کند اما اگر من بیرون بیایم حتا همان یک صدای طرفدار انرژی پاک هم در اطرافیان ایشان از بین خواهد رفت.

این یعنی چه؟ یعنی امید حداقلی. به باقی زندگی ماسک نگاه کنید؟ میخواهد انسان بفرستد مریخ. احتمال موفقیت؟ کمتر از پنج درصد. اما انجام میدهد. برای همان روزنه امید کوچک تلاش میکند. عملگرایی و در کنار واقع گرایی که به نظر من روبروی ایده‌آلیسم قرار میگیرد. به زندگی خودم هم که نگاه کردم همین بود. در جستجوی شانس های کمتر از پنج درصد. وقتی به آنچه که روز های خوب زندگی‌ام هست هم نگاه کردم هم دیدم که ثمره‌ی همان تلاش زیاد بوده اند وقتی که شانس کم است.

زنده باد امید.

پیروزی در انتخابات ریاست جمهوری

این شخصی ترین دلیل من برای رای دادن است. طبعا دوستان تحریمی من آزادند است نظر خودش را داشته باشد اما من حتا یک استدلال که اندکی متقاعد کننده باشد از ایشان ندیدم. هنوز هم ذهنم باز است و منتظرم که چیزی بشنوم.

به هر حال پیروزی ما چیزی نیست که در آن کسی شکست بخورد،  این حرف یکم شعاری و آرمان گرایانه است اما نفع ثبات و رشد اقتصادی به همه میرسد دیگر:).

برگردیم سر زندگی روزمره مان. فرکانس بروزرسانی وبلاگ از این به بعد طبیعی خواهد شد.

راستی،  چه شیرین بیست و یک ساله شدم:)