آیا دیجی‌کالا فیدیبو را خریده است؟

درگذشته در موارد گوناگون درباره‌ی دیجی کالا نوشته‌ام. دیجی‌کالا را درواقع میتوان ناشری دانست که به شکل اینترنتی محصولاتی را هم میفروشد. طبعا میدانید که آمازون بزرگترین فروشگاه اینترنتی جهان کارش را با کتاب فروشی شروع کرد و امروز کیندل‌هایش یکی از منطقی‌ترین راه‌ّها برای خواندن کتاب الکترونیکی است. طبعا دور از انتظار نبود که دیجی‌کالا به عنوان یکی از بزرگترین ناشران محتوای متنی در ایران به حوزه‌ی کتاب الکترونیک هم سرکی بکشد.

چند روز پیش در حال گشت‌زنی در دیجی کالا بودم که با تصویر زیر به چشمم خورد:دیجی کالا فیدیبوآرم فیدیبو در کنار دیجی استایل و دیگر بخش‌های دیجی کالا قرار داشت و با کلیک روی آن به سایت فیدیبو میرسیدم. کمی بیشتر سرچ کردم که شاید کسی درباره‌ی دلیل این موضوع نوشته باشد که تنها چیزی که برخوردم تصویر زیر بود:

دیجی کالا مگ

تصویر بالا را در این لینک میتوانید ببینید.

سناریوهایی که به ذهن من میرسند یکی از این دو است:

۱- دیجی کالا فیدیبو را به طور کامل خریده است.

۲- دیجی کالا بخشی از سهام فیدیبو را خریده‌است و آنها همکاری مشترک آغاز کرده‌اند.

نه دی دیجی کالا و نه در فیدیبو به هیچکدام از این‌ها به صراحت اشاره نشده بود(یا من ندیدم) به هر کدام از موارد بالا که باشد به نظرمن خوشحال کننده و مسرت آمیز است. برای استارت آپ‌های موفق دو اتفاق می‌افتد، یا سهامشان عمومی میشود و یا توسط شرکت بزرگتری خریداری میشوند. مورد اول که تا به حال برای استارت آپ‌های ایرانی اتفاق نیفتاده است(یا من خبر ندارم؟!) و امیدوارم که آن روز برای شرکت‌های موفقمان چندان دور نباشد. اما مورد دوم یعنی خریداری شدن توسط شرکت‌های بزرگ احتمالا به کررات اتفاق افتاده است اما متاسفانه کمتر رسانه‌ای می‌شود، مثل همین مورد.

طبعا با توجه به شرایط ایران، عدم شفافیت در این زمینه‌ها میتواند کاملا قابل درک باشد و در آمریکاهم خیلی از خریدها بی سروصدا انجام می‌شود. اما به نظرم اگر با یک دامنه‌ی نه چندان وسیع و با جزئیات نه چندان زیاد این خرید‌ّها رسانه‌ای شود، میتواند جانی به موجود نوپایی بدهد که به آن اکوسیستم استارت آپی میگوییم. البته که من یک استارت آپ هفتصد میلیون دلاری را مدیریت نمیکنم و از چالش‌های پیشرویشان خبر ندارم و این حرف‌ها زیاده گوییست.

به عنوان تجربه‌ی شخصی هم باید بگویم که من مشتری هردو شرکت هستم و رضایت زیادی از خدمتشان دارم. خوشحال‌تر میشوم اگر این همکاری یا خرید منجر به بزرگتر و جامع‌تر شدن مخزن کتاب‌های فیدیبو شود، تا همانطور که مطمئنیم هر کتابی را در آمازون پیدا میکنیم، مطمئن شویم در فیدیبو هم میتوان آنها را پیدا کرد.شکل‌گیری فیدیبو داستان جالبی هم دارد که اگر خواستید با یک سرچ ساده در دسترستان خواهد.

طبعا من خبرنگار نیستم و اینجا وبلاگ خبری نیست وگرنه پرسیدن از دوستان شاغل در درون دیجی‌کالا کار سختی نبود، اما میتوانم تصور کنم افرادی اطلاعات موثقی داشته باشند و بخواهند در کامنت‌ها مطرح کنند 😉 . ای کاش سایت‌های فناوری در کنار  شایعات آیفون بعدی فرصتی پیدا کنند که به اخبار استارت آپ های داخل هم بپردازند. یا حداقل دیجی‌کالامگ خبر یا پرونده‌ای را در این زمینه کار کند.

 

آپدیت: لینک مصاحبه مجید قاسمی درباره‌ی واگذاری( + و +)

چند موضوع پراکنده، خیلی پراکنده

یکم: همانطور که احتمالا میبینید قالب وبلاگ را بهبود داده‌ام. اسم سردرش را هم عوض کرده‌ام. کمی از ناشناسی در بیاییم و برند شخصی و از این صحبت ها. باشد که عنوان مینیموم را همینجا به پایان برسانیم. مینیموم اسم قشنگی بود اگر دامین قشنگتری برایش پیدا میکردم. مثل آن اوایل. حالا که دامین نیست، خودش به دردم نمیخورد.از این به بعد، اینجا روزنوشته های یک توسعه دهنده است. وبلاگ شخصی صدرا علی آبادی :). یک موضوع میماند این میان. این که مهر خاتم اینجا را شبیه وبلاگ سالار کابلی(+) کرده است. سالار روی چشم ما قرار دارد. احتمالا جایی در ناخودآگاهم الهام گرفته باشم ولی قطعا اینطوری نبوده است که تب را باز کرده باشم در مانیتور اینوری هم فتوشاپ را و بگویم میخواهم شبیه این باشد. بعد که دوستانم گفتند متوجه شدم. اصلا ول کنیم این بحث های خال زنکی را بهتر است. ولی من مهر خاتم را از بچگی دوست داشتم. یاد پدربزرگم و غرفه‌اش و آن روزهای بچگی می‌اندازتم. بار نوستالژیکش را دوست دارم. ضمن این که تناقضی که مهرخاتم با طراحی فلت و مینیمال دارد  تضاد دوست داشتنی ایجاد میکند و از آن خوشم می‌آید. خلاصه که سخت نگیریم. راستی فارسی شده این قالب، یک قالب خیلی مینیمال دیگر و قالب پروژه لاگ را در گیتهابم گذاشته‌ام.زیبا هستند، اگر بدردتان خورد، استفاده کنید.آموزش طراحی مهرخاتم هم ظاهرا مجانی در وب یافت نمیشود. اگر ابر و باد و مه و خورشید و فلک یاری کردند سعی میکنم آموزشش را در دو یا سه قسمت بنویسم.

دوم:گفتم پروژه لاگ، احتمالا آن بالا آن را دیده اید. بروید داخلش، داستانش واضح است. میخواهم چیزهایی که در طول یک هفته یادمیگیرم را بنویسم و رکوردش را نگه دارم. احتمالا از این پایان این هفته که فردا باشد، علاوه بر نوشتن آموخته های این هفته برای هفته بعد هم هدف بگذارم و بهبود های اینچنینی به مرور. چیزهای بیشتر را همانجا(+) درباره اش نوشته ام، و اینجا زیاده گوییست بیشتر از این حرف زدن.

سوم: این هفته تونی اردمن را دیدم. فیلم لحن خاصی دارد اما به من چسبید. ابدا توصیه نمیکنم ببینید. خیلی باید همه شرایط جور باشدکه ذائقه هالیوودی هرز شده ای مثل ذائقه من از چنین فیلمی خوشش بیاید. خلاصه که اگر دیدید و وسطش ول کردید فحشش را به من ندهید. اما اگر تا پایان طاقت بیاورید احتمالا ناراضی نباشید و گیفت های خوبی بگیرید. اگر نمیخواهید فیلم را ببینید آهنگ “The Greatest love of all” ویتنی هیوستون را سرچ کرده و گوش کنید. اجرای زنده فیلم تونی اردمنش هم احتمالا در یوتیوب پیدا بشود. برای من بسیار زیبا و لذت بخش بود، دیدن و مشاهده این موسیقی. اصلا یکجورهایی بیانه ای برای زندگیست آهنگ. شاید اگر محتوای مرام نامه ذهن من برای زندگی را کسی ببرد در فرمت پاپ آمریکایی، خیلی خیلی نزدیک به این آهنگ بشود. برخلاف فیلم این یکی را حتما گوش کنید. تضمینی. راستی فکر میکنم تونی اردمن از فیلم فرهادی اسکارپسندتر باشد و شانس بیشتری برای کسب اسکار داشته باشد اما با اتفاقی که افتاد و واکنش فرهادی بعید نیست، اسکار را به فروشنده بدهند. این غربی ها سابقه زیادی دارند که جایزه هایشان را طوری بدهند که در دنیای واقعی تاثیر بگذارند یا فشار بیاورند. مثال هایش زیاد است. نوبل صلح امسال، جایزه های که فیلم تاکسی پناهی برد، اسکار آرگو و الخ. قضاوتی ندارم درباره این رفتار اما حالا که کمی به نفع ما میتواند باشد چرا که نه؟ :))

چهارم: کجا برای تبلیغات و رپرتاژ نویسی پول میدهند؟ واقعا اگر شرکتی حاضر است این بالای این خزعبلات و وبلاگ کم بازدید من پول بدهد من پایه ام آقا. جدا از شوخی اما من اگر تبلیغ بکنم میگویم. به پیر به پیغمبر میگویم. نمیشود در مورد استارت آپ های ایرانی نوشت و اسمشان را نبرد. اینها بخشی از زندگی روزمره من هستند. اگر اسمشان را میبرم تبلیغ نیست اما اگر تبلیغشان میشود نوش جانشان که انقدر خفنند که در زندگی روزمره آدم ها وارد شده اند.قبلا هم گفته ام این را. این که مایکروسافت و اپل و فیسبوک در فیلم فینچر می آیند تبلیغ آن ها نیست، نشان دادن زندگیست. خواهش میکنم این توهین را نکنید. یکبار به دوستم مهدی میگفتم، من آنقدر نوشتن را دوست دارم که اگر میشد با وبلاگ نویسی در ایران زندگی گذراند بی خیال همه جاه طلبی هایم میشدم و یکسره وبلاگ مینوشتم. ولی نمیشود. در آمریکا میشود به زبان انگلیسی میشود ولی اینجا نمیشود. و من هم نمیخواهم تجربه تلخ دیگر وبلاگ های مشابه را تکرار کنم. نه که پول درآوردن بد باشد نه. اما اینجا و در این وبلاگ کار من نیست. اگر روزی هم چنین کاری بکنم حتما حرفش را میزنم.واقعا هم ستم است. کامنت هایی که حاوی این تهمت باشند را دیگر تایید نمیکنم. والسلام

پنجم: هرچه میزان بازدید بالاتر میرود، کامنت های پرت و عجیب هم تعدادش بالاتر میرود. خدای سعه صدر در این زمینه جادی است و در طرف مخالف احتمالا خیلی از شما آن وبلاگ نویسی که تاب اندک زاویه ای را هم تاب نمی آورد را میشناسید(خاک پایش توتیای چشم ماست ولی خب به هر حال). من نه اینم و نه آن و نمیدانم دقیقا با این گونه کامنت ها چه کنم. تایید نکنم نوعی از سانسور است به هرحال. بله میدانم رسانه خودم است و اختیارش را دارم و قطعا نقض آزادی بیان نیست و از این حرف ها ولی اگر در همین رسانه فسقلی خودم تحمل حرف مخالف را نداشته باشم احتمالا بعید است در جاهای دیگر هم بتوانم و بهتر است کمتر از آدم هایی که این ویژگی رادارند ایراد بگیرم. اگر تایید کنم و آن ها رها کنم هم برای خواننده احتمالی میتواند سوتفاهم بوجود بیاورد حواسش را پرت کند و غیره. جواب دادن هم که انرژی زمانی از من میگیرد که نگو. متمم طوری هم که کنار وبلاگم ندارم که کامنت گذاران را غربال کنم. نتیجتا فعلا من مانده ام و حرص و جوشی که زیرهر پست باید بخورم اما راه حلش را پیدا میکنم بالاخره به گونه ای.فعلا کامنت پست هایی که پتانسیل بیشتری برای چنین چیزهایی دارند را میبندم تا بعد.

ششم: این را برای خودم مینویسم که یادم باشد هرچند وقت یکبار برگردم و این مصاحبه را بخوانم. هافینگتن پست مصاحبه ای دارد با andrew ng. مرد نیکی است. اگر نمیشناسید سرچ کنید درباره اش بیشتر بخوانید. اگر کمی برونگرا تر بود شاید اندازه ایلان ماسک یا حداقل کورزویل شناخته شده بود. من اعتقادم این است که بعضی انسان ها اینقدر میزان الهام بخشی خونشان بالاست که کافی است یک بعد از ظهر با آنها بگذرانی یا یک مصاحبه از آن ها بخوانی تا تپش قلب بگیری و به جنب و جوش بیفتی. به نظر من andrew ng قطعا یکی از اون هاست. راستی دیجیاتو هم مصاحبه ش رو ترجمه کرده. اینجا (+) (آقای قاسمی جان، پول رو بریز به حساب ملت لطفا)

فعلا

 

درباره استارت‌آپ‌نماها: آقا یه کپی از روی این دیجی کالا برای ما بزن.

به قول فرنگی ها  Disclaimer یا بیانه رفع مسئولیت: این یادداشت برای مخاطب عام نوشته شده است، اگر توسعه‌دهنده هستید، در استارت‌آپی کار میکنید یا به هرنحوی دستی بر آتش دارید ممکن است آنچه که در ادامه می‌آید برای شما بدیهی جلوه کند، ایگنور کرده و رد شوید:).

 

علی برهانی اینجا (+) توییتی کرده بود که تصویرش رو در ادامه میبینید.

snap

توییت ادامه داره و این تازه بخش خیلی کوچکی از آدم‌هایی هستند که میخوان این مسیر رو برن. کپی کردن دیجی‌کالا اسنپ یا هر استارت آپ موفق دیگه ای. حقیقتش اینه که من هم با تعداد زیادی از این افراد مواجه شدم. شاید بیشتر از ده نفر تا به حال. وقتی کامیونیتی کوچکی که من باهاشون در ارتباطم رو در نظر بگیریم میبینیم درصد بسیاری از آدم ها این فکر به نظرشون میرسه: دیجی کالا مگه چیه؟ یه سایت توش چیزی میفروشن میلیاردر شدن حالا. یا اسنپ مگه چیه؟ یه اپلیکیشن زدن ببین چقدر پول در میارن؟ ما مگه چی مون کمتره. فلان ملیون میذاریم چارتا برنامه نویس میاریم. ما هم پولدار میشیم.

بند بالا هرچقدرهم سطحی مبتذل به نظر برسه  واقعا داره اتفاق میفته.اما آیا واقعا دنیا اینطوری کار میکنه؟ تا جایی که میدونیم نه. پس چه چیزی در  قیاس دوستان دیده نمیشه و باعث میشه مقدار زیادی از زمان و پول هزینه ساخت شرکت هایی بشن که از اول روز شکست خوردنشون واضحه؟

یکی از چیزهایی که فراموش میشه زمان ورود به بازار هست. بله من هم موافقم که اولین بودن لزوما اهمیت زیادی نداره اما اول بودن اگر با چشم باز همراه بشه میتونه با گرفتن سهم بازار میتونه مزیت رقابتی ایجاد کنه. دیجی کالا حدود سال ۸۴ تاسیس شده. دیجی کالا اولین فروشگاه آنلاین نیست اما قطعا اولین فروشگاه آنلاینیه که از روز اول بناش رو برپایه بیزنس هیبریدی گذاشته. دیجی کالا صرفا فروشنده نیست، تولید کننده هم هست. تولید کننده محتوا. اون هم از سال ۱۳۸۴. زمانی که من کلاس چهارم ابتدایی بودم یا زمانی که خیلی ها نمیدونستند اینترنت چیه یا زمانی که شاید هیچکس اندازه برادران محمدی از اهمیت محتوا خبر نداشت. به شخصه دیجی کالا رو بیشتر یک ناشر میدونم. چرا؟ چون نه تنها خیلی قبلتر از همه ما از اهمیت محتوا خبرداشت بلکه تونست محتوا رو به شکل کاربردی عرضه کنه. محتوای واقعی تولید کرد. از سر رفع تکلیف یک واحد محتوا ایجاد نکرد که هفته ای یک پست براش تولید کنند که عریضه خالی نباشه.تکرار میکنم، کی این کارو کرد؟ سال ۱۳۸۴. و حالا یک حجم عظیمی از محتوا رو (به علاوه تیمی حرفه ای)در اختیار داره که پرواضح و بدیهی هست، به راحتی قابل رقابت نخواهد بود.

موسسان کافه بازار چه زمانی سعی کردند اندروید رو فارسی کنند؟ ۱۳۸۹. ویکی پدیا به ما میگه اون موقع نسخه های عرضه شده اندروید، فرویو و جینجربرد بودند. یعنی چه زمانی؟ همون زمانی که خیلی از ما احتمالا با مفهوم اسمارت فون هم آشنایی نداشتیم.توسه دهندگی اندروید که بماند، دست بردن در هسته‌ی اصلی سیستم عامل هم که هیچ. اون ها واقعا اولین بودند و با چشم بازهم اول بودند.به سرعت حجمی از بازار رو گرفتندکه خود اون حجم تبدیل به مزیت رقابتی شون شد.

 

یک چیز دیگه ای که نمیبینیم خیلی از اوقات چیزی هست به اسم جرات یا شجاعت. این نقل معروفه که برادران محمدی پرایدشون رو فروختند برای بوت استرپ بالا آوردن کمپانی ای روی اینترنتی که پرسرعت، استیبل و فراگیر نبود. چند نفر از ما جرات چنین ریسکی رو داریم؟ فرض کنید میشنویم که یک فناوری جدیدی به بازار عرضه شده شینترنت. با یک عمل جراحی کوچک و کار گذاشتن تراشه در مغز آدمها میتونن باهم ارتباط برقرار کنند. هنوز خیلی ضعیفه. یه عالمه استدلال بر ضدش هست. مراجع که اصلا حرام اعلامش کردند. چند نفر از ما حاضریم ماشینمون رو بفروشیم و یک کسب و کار رو روی شینترنت به راه بیاندازیم؟ از ریسک های بزرگ و چشم بسته حمایت نمیکنم اما نباید فراموش کرد میزان بصیرتی که داشتند رو. صرف تقلید حرکات  با ریسک بالا ما موفقیت بدست نمیاریم اما میگم این ویژگی نقش اساسی داشته. یا اصلا کافه بازار.

حسام آرماندهی درسش رو در سوئد (اگر اشتباه نکنم) رها میکنه میادومیاد تا  یه استارت آپ شکست خورده رو در ایران تحریم شده در خطر جنگ اداره کنه. مطمئنم خیلی از افرادی که به من گفتند بریم اسنپ بعدی رو بزنیم اگر حتا در ترکیه یه کار سطح متوسط داشتند دیگه پشت سرشون رو هم نگاه نمیکردند. طوری برخورد نکنیم انگار برگشتند و رفاه اونجا رو با یک برند ملیون دلاری معاوضه کردند. نه خیر. اون روزها هیچکدوم از ما اسمشون رو هم نشنیده بودیم.

یاهمین طور خانم دانشور موسس تخفیفان. نه تنها درس، بلکه کارش رو هم (که درجات رشدش رو طی کرده بوده) رها میکنه و میاد ایرانی که میدونیم زنها چه شرایطی دارند. برای ایده ش بجنگه. این خیلی اهمیت داره.

 

موضوع بعدی سطح سواد وتخصص هست. شرایط با ده سال پیش فرق کرده. تعداد زیادی توسعه دهنده وجود دارند که میتونن هرکاری رو انجام بدن. دیگه صرف خود روی اینترنت بودن مزیت رقابتی و نقطه تمایز محسوب نمیشه بلکه حتا موضوعی ضروری محسوب میشه. میخوان با دوملیون تومن دیجی کالا بیارن بالا. اوکی. دیجی کالا که هیچ شما با پنجاه هزارتومن میتونی تو پونیشا کسی رو پیدا کنی، که برات عمل قلب باز کنه(نه چندان جدی:)‌ ) اما آیا این کافیه ؟ نه خیر.

یک رویکرد دیگه که زیاد دیده میشه هم مفهوم ایده از من ، کار از تو هست. هیچ توسعه دهنده ای نمیاد یک سهمی بگیره و روی ایده کسی مجانی کار کنه. اون سال ها برای تخصصش زحمت کشیده و اگه بخواد مجانی کار کنه روی ایده های خودش کار میکنه. پر واضحه. یک آقایی چند وقت پیش از من میخواست در ازای کمتر از یک ملیون تومن یک صفحه تلگرام رو از صفر به صد کا برسونم:)‌) اولین چیزی که به ذهن میرسه که خب اگر قرار به چنین کاری باشه برای خودم انجامش میدم.ایده استیو جابز مکمل استیو وازنیاک مال پنجاه سال قبله. اگه میخوایم کاری رو انجام بدیم باید بفهمیمش.

اگر میخوایم استارت آپ موفق داشته باشیم از کاری که میخوایم بکنیم باید سردربیاریم. تاسیس فروشگاه اینترنتی، فروش بلیط، تاکسی یاب یا هرچیز دیگه ای بدون یک تیم متخصص حاضر در محل، شبیه تاسیس یک بیمارستان بدون دکتر و پرستاره. سرور بیاد پایین فریلنسر پونیشا نمیاد مشکل رو حل کنه.روزی نیست که آگهی استخدام خنده داری  در توییتر دست به دست نشه. آگهی هایی که توسط آدم هایی نوشته شده که مشخصا نمیدونند چی میخوان و نمیدونند دارن چیکار میکنن 🙂

منبع: (+)  🙂

C31FrGTWcAADLRG

وضمنا این که تو کسب و کار قبلی مون چقدر موفق بودیم چقدر از مثلا املاک یا فست فودمون پول درآوردیم اهمیت زیادی نداره. هر حوزه ای نیاز به تخصص خودش رو داره برای موفق شدن. قوانینی که تودنیای مثلا تولید مربا جواب میدن لزوما تو دنیای آنلاین جواب نمیدن.

 

بخش آخر: قبول دارم در دنیای امروز احتمال این که کاری انجام بدیم که کسی قبل ما انجام نداده باشه تقریبا صفر هست. اما این به این معنی نیست که ما به کپی هرآنچه هست و نیست رو بیاریم با این استدلال که کپی بد نیست. یک زمانی ایده این بود که هرچی استارت آپ تو آمریکا هست رو کپی کنیم، حالا که تقریبا دیگه آمریکایی ها دارن تموم میشن. ایده اینه که استارت آپ موفق های خودمون رو در شهرهای دیگه کپی کنیم:) اسنپ مشهد، دیجیکالای مشهد، فلان مشهد و … . خب من مخالفم اما دلیلم شخصیه. بذارید توضیح بدم. به نظرم ما بر اساس تفکیک رشد سه نوع استارت آپ داریم:

Drawing

من رو به خاطر نقاشی بدم ببخشید. محور عمودی رو بگیرید رشد و محور افقی رو بگیرید زمان. نوع اول بزرگترین بخش استارت آپ ها هستند در همه دنیا. بیشتر از ۹۰ درصد اون ها در واقع. شکست میخورند. احتمالا هممون یکی دو موردش رو دیده باشیم و چه خوب که در جریان باشیم یا تجربه کنیم که چطور این اتفاق میفته. نوع دوم استارت آپ های موفقی هستند. اگر سرمایه گذار داشته باشند سر به سر خواهند شد. به سود دهی خواهند رسید و… . در واقع طوری که قرار بوده شرکت ها از ابتدا باشند(قبل از فراگیر شدن اینترنت ). رشد خطی.

نوع سوم که همون گل درشت ها هستند و دقیقا همون هایی هستند که همه میخوان مثل اون ها باشند. رشد نمایی دارند. ممکنه بد شروع کنند، اما اگر در جای درستی از بازار باشند بالاخره موفق میشن. دیجی کالا بعد سه ماه به سود دهی رسیدو کافه بازار تقریبا ورشکست شده بود.

مهم ترین ویژگی شرکت های نوع سوم اینه که در یک بازار رقابتی فعالیت نمیکنند. چطورامکان داره؟ یا یک بازار جدید میسازند که خودشون تمامش رو تصاحب میکنند. یا برای خودشون در یک بازار موجود، مزیت رقابتی ای ایجاد میکنند که فاصله شون رو با رقبا حفظ میکنه. کافه بازار یک بازار کاملا جدید ایجاد کرد(بازاری برای توسعه دهندگان داخلی در حالی که خیلی از کشور های پیشرفته هم هنوز چنین چیزی ندارند) و دیجی کالا مزیت رقابتی بزرگی رو برای خودش توسعه داد. (محتوا)

اکثر شرکت هایی که قراره بعد اون آگهی های پونیشا ایجاد بشند از نوع یک و دو هستند. در واقع در حال حاضر تقریبا غیر ممکنه که یک استارت آپ نوع سه بتونه با برون سپاری هسته اصلیش کارش رو شروع کنه. به شخصه به تقریبا به تمام پیشنهاد هایی که منجر به تاسیس شرکت های نوع یک و دو بشه نه میگم.  خیلی از آدم هایی که این پیشنهاد هارو میدن از سختی های ساختن و صاحب یک کسب و کار آنلاین بودن خبر ندارند. درسته که دیجی کالا فقط یک سایته یا اسنپ فقط یک اپلیکیشنه اما بسیاری از چیزهایی در اون پشت وجود داره که ما نمیبینیم. ساختن یک کسب و کار سخت تره. به شخصه ترجیح میدم اگر قراره روحم روبرای تاسیس یک کسب و کار بفروشم اون استارت آپ احتمال رشد نمایی داشته باشه. و رشد نمایی با کپی کردن بدست نمیاد:) نقل قول معروفی وجود داره که زاکربرگ یا بیل گیتس بعدی شبکه اجتماعی یا سیستم عامل نخواهند ساخت.

همیشه در لبه باشید:)

 

پی نوشت: بعد از نوشتن این متن گزارش سه ماهه آخر اوبر (اسنپ مشابه داخلی اوبر هست) رو خوندم. ظاهرا هنوز در حال ضرر دادن هست.ضررش هم رقم کوچکی نیست. این چی به ما میگه؟ درسته که احتمالا آینده روشنی در انتظارش هست با سرمایه گذاری هایی که در ماشین های خودران انجام داده اما هم زمان ملیون ها دلار پول هم داره میسوزه همچنان. به عنوان مثال مشابه طبعا از شرایط اسنپ خبر ندارم اما اسنپ اگر ضرر هم بده، میتونه دومم بیاره تا رشد کنه. چون راکت اینترنت پشتشه. حالا هی بریم تو پونیشا آگهی بدیم:))

 

پی نوشت بعدتر: اوه، اینجا رو (+) اسنپ یا اوبر متن باز. برای همه وجود داره میتونید دانلود کنیم همون پنجاه هزارتومن فریلنسر پونیشا رو هم ندیم:)) فکر میکنم دیگه کامل مشخص شد درسته که یک اپلیکیشن یا سایتن. اما چیزهای زیاد دیگه ای این پشت وجود داره که ما نمیبینیم.

 

پی نوشت آخر: این همه از پونیشا اسم بردیم بگم که خیلی هم شرکت خوب خفنی هستن. تازگی ها هم خلاف جهت رودخونه منتقل کردن خودشون به رشت (+). استارت آپ بسیار شاد و حسرت برانگیزی هستند. داستان خوندنی‌ای هم دارن. امیدوار موفقیت هاشون ادامه پیدا کنه.