ما پیروز شدیم رفقا

دو هفته است که من نه به طور طبیعی خوانده‌ام و نه نوشته‌ام. سعی میکردم مسئولیتم را نسبت به انتخابات انجام دهم. بله متاسفانه یک جوان جوگیر بازیچه دست قدرت هستم:) . طی این دوهفته با بیش از صد نفر رو در رو صحبت کردم و چیزهای جالبی یاد گرفتم. اول این که مشترکا با یحیی و علی سعی در تقویت مهارت‌های ارتباطی خودمان داشتیم. کتاب پاور آف چارم برایان تریسی را هم به عنوان راهنما خواندیم و به جرات میتوانم بگویم از نظر مهارت های ارتباطی پیشرفت های شگرفی کردیم، که فکر میکنم آثار و نتایج و به قول رفقا برکاتش تا آخر عمر همراهمان بماند(اگر انتخابات را میباختیم و من از این انتخابات تنها همین یک مهارت را کسب کرده بودم، باز هم احساس باخت نمیکردم).

دوم چیزی که یاد گرفتم بافت های گوناگون شخصیتی‌ای بود که ما ایرانی ها داشتیم. مثلا ما خیلی از اوقات میگوییم تحریمی‌ها، اصولگرایان، سبزها و … حال این که واقعا هر انسان دنیای جدایی دارد و به دلایلی خیلی شخصی‌تری در یکی از این دسته‌بندی ها خلاصه میشود. مثلا یک مشاهده‌ی جالب من این بود که  تبدیل کردن یک رای اصولگرای معتدل به رای سفید انرژی کمتری میگرفت، تا آوردن یک تحریمی به پای صندوق.با این که استدلال هایم  برای طرف دوم،  قدرت منطقی خیلی بیشتری داشت اما بار احساسی استدلال‌هایی که برای اصولگرایان داشتم باعث میشد راحت‌تر راضی شوند که بین و بد و بدتر خودشان سفید بیاندازند. خلاصه این که ما از آن ۱۱ تای مدنظر آقای رئیس جمهوری خیلی بیشتر پای صندوق آوردیم.

انتخابات تمام شد و از فردا (که متقارن با تولد ۲۱ سالگی نگارنده هست ) زندگی به روال عادی برمیگردد. این حرفهای همه با هم،‌هموطن و برادریم و این ها بدیهیات است و احتمالا عده ای وجود داشته باشند که بیشتر از ما نیاز به شنیدن این حرفها داشته باشند. یک بازی نه چندان برابر رابرده ‌ایم و خوشحالیم. البته سگ زرد، برادر شغال است و ما همه بازیچه‌ی دست سیاستمدارانیم و من یک فریفته شده هستم ولی خب به هر حال:)

واقعا باید از همه‌ی تحریمی هایی که به پای صندوق ها آمدند تشکر کنیم. در حوزه‌ای که من رای دادم پیرمردی بود با شناسنامه سفید که میگفت از ما که گذشت اما از وقتی نوه‌ام آمده حس میکنم که باید رای بدهم (بله دلایل رای دادن ندادن همین قدر شخصی هستند) و خلاصه ممنون ازهمه.

احتمالا در دوم خرداد ۷۶ هم ۲۱ ساله هایی بوده اند، در ۸۴ کامشان تلخ شده است. نباید این اتفاق دوباره بیفتد و این ممکن نیست مگر با تلاش که لزوما نباید در حوزه‌ی سیاست باشد. سیاست تاثیر بزرگی بر زندگی ما دارد اما ما تاثیر کمی بر آن داریم در یک نقطه‌ی بحرانی مثل انتخابات معقول مینماید که هرکس به حد توانش تلاش کند، اما معقول‌تر است که از فردای انتخابات به سر کار خود برگردیم و سعی کنیم آینده‌ی بهتری برای خودمان و کشورمان رقم بزنیم.

انتخابات که تمام شد اما در بحث هایی که با تحریمی ها داشتیم دو چیز در دلم ماند که به هیچ کس نگفتم:). اولی یک توییت بود(ممنون از کانال وزین منو احمد و مرتضا):

دختره خارجه، دوست پسر داره، دوست پسرشم دوست داره، اما من عکسشو لایک میزنم. چرا؟ چون امید دارم، اون وقت تو میگی رای نده؟ کام آن.

و یعنی زنده باد امید. من استدلال های تحریمی ها را موبه مو دنبال کردم. یعنی در واقع به ذهنم گفتم ببین پسر باید بروی  چیزی پیدا کنی که قانع شوی. توجیه نیاور برای خودت. اگر حرف حقی هست باید بروی و بشنوی. و رفتم. تنها استدلالی که به نظرم کمی قدرتمند تر از باقی آمد این بود که اگر بین داعش و طالبان قرار بود انتخاب کنی باز هم میرفتی رای بدهی؟ خیلی به این سوال فکر کردم و الان جواب خوبی برای آن دارم: بله.

آن وقت چرا؟

ارادت من به آقا ایلان ماسک را دست می اندازید ولی به هر حال چیز پنهانی نیست. ماسک وقتی ترامپ انتخاب شد به همراه آقای مدیر عامل اوبر(اسمش سخته) در هیئت مشاوران ترامپ قرار گرفت. برادران لیبرال هم با صدای بلند اعتراض خودشان را به این دو اعلام کردند و فشار ها به حدی شد که مدیر عامل اوبر مجبور به استعفا شد. اما آقا ماسک ماند. بعدا در پاسخ به چرا ماندی؟ گفت(نقل به مضمون): حتا یک درصد هم امید نیست که بودن من در آن هیات تغییری در سیاست های ترامپ ایجاد کند اما اگر من بیرون بیایم حتا همان یک صدای طرفدار انرژی پاک هم در اطرافیان ایشان از بین خواهد رفت.

این یعنی چه؟ یعنی امید حداقلی. به باقی زندگی ماسک نگاه کنید؟ میخواهد انسان بفرستد مریخ. احتمال موفقیت؟ کمتر از پنج درصد. اما انجام میدهد. برای همان روزنه امید کوچک تلاش میکند. عملگرایی و در کنار واقع گرایی که به نظر من روبروی ایده‌آلیسم قرار میگیرد. به زندگی خودم هم که نگاه کردم همین بود. در جستجوی شانس های کمتر از پنج درصد. وقتی به آنچه که روز های خوب زندگی‌ام هست هم نگاه کردم هم دیدم که ثمره‌ی همان تلاش زیاد بوده اند وقتی که شانس کم است.

زنده باد امید.

پیروزی در انتخابات ریاست جمهوری

این شخصی ترین دلیل من برای رای دادن است. طبعا دوستان تحریمی من آزادند است نظر خودش را داشته باشد اما من حتا یک استدلال که اندکی متقاعد کننده باشد از ایشان ندیدم. هنوز هم ذهنم باز است و منتظرم که چیزی بشنوم.

به هر حال پیروزی ما چیزی نیست که در آن کسی شکست بخورد،  این حرف یکم شعاری و آرمان گرایانه است اما نفع ثبات و رشد اقتصادی به همه میرسد دیگر:).

برگردیم سر زندگی روزمره مان. فرکانس بروزرسانی وبلاگ از این به بعد طبیعی خواهد شد.

راستی،  چه شیرین بیست و یک ساله شدم:)