چشمهایشـ

دست هایم را در موهایم فرومیکنم و بیرون میکشم. درد کمی دارد. یک شکنجه حداقلی برای یک گناهکار. برای بار چندم امشب از اتاق به بیرون می‌آیم، نمیتوانم روی کد ها تمرکز کنم. لیوان آب را برمیدارم.تشنه ام نیست، صرفا میخورم که بیرون آمدنم را توجیح کند. تلوزیون فرار از زندان نشان میدهد. ماهون یکی از شخصیت ها پسرش خردسالش را از دست داده است. از درد به خودش میپیچد. با خودم میگویم چه خوب بازی میکند. یکجورهایی احساسات درون من امشب اگر اجازه بروز داشتند  خیلی نزدیک به این میشدند.حتما باید پسرت را از دست بدهی که اجازه داشته باشی چنین به خود بپیچی؟ راستی اسم بازیگرش چی بود؟ چرا بیشتر فیلم بازی نمیکند؟ مادرم حال آشفته ام را میبیند. قبلا پرسیده است چه شده؟ جواب ندادم. میپرسد: آدم کشتی؟ میگویم: تقریبا.

ده ساعت قبل

سوار ماشین میشوم به سمت یک ساندویچ فروشی. میخواهم ناهار بگیرم. پارک میکنم. میروم داخل. کثیف ترین ساندویچ فروشی محل را انتخاب کرده‌ام. نمیدانم چرا اصلا. سفارش میدهم. منتظر مینشینم. به ساندویچ فروش فکر میکنم. سالهاست اینجاست. تکان نخورده است. همه آن دک و پز دارها و پرسروصدا ها آمدند و رفتند ولی این یکی هنوز مانده. گاهی فکر میکنم شاید صاحب ملک را کشته است، گوشتش را لای ساندویچ ها تحویل مردم میدهد. بس که لعنتی شبیه دکتر هانیبال در سکوت بره هاست. اگر شمای یک قصاب در ناخودآگاه همه مردم ایران را جمع کنی، در نهایت به همین چهره میرسی. تازه یک برادر هم دارد که  پتانسیل درام داستان را بیشتر میکند. عین هو سیبی که از وسط دو نصف شده باشد. نکند مثل پرستیژ نولان وقتی یکی اینجا را میگرداند آن یکی به امورات قتل ها میرسد؟ اسپویل شد؟ بدرک. اصلا چرا یک نفر با چنین قیافه ای باید فست فود داشته باشد؟  روز قشنگی میشد اگر میتوانستم به تخیلاتم ادامه دهم. در باز میشود. یک پسر بیست و یک دوساله می آید داخل. خوش چهره است. میرود نزدیک دخل. هانی بال میگوید: دیروز آمدی که.پسر شروع میکند به حرف زدن. میفهمم عقب مانده است. نمیفهمم چه میگوید. هانی بال میگوید: دیشب یکی بهت دادم، گفتم هفته ای یکبار. نیاز به شرلوک هملز ندارم که بفهمم منظورش ساندویچ است.عقب مانده اصرار میکند. اعصاب چنین چیزهایی را ندارم. گوشی م را برمیدارم و تمارض میکنم که انگار دارم به کسی زنگ میزنم. راه فرار خوبی است. گاهی شده مسیری که پیاده وتنها می‌آمده ام را گوشی را گرفته‌ام بقل گوشم و ده ها دقیقه با فرد خیالی پشت گوشی حرف زده ام. کوچکتر که بودم با دخترانی که دوستشان داشتم حرف میزدم. آن ها که آمدند و فهمیدم حرفهای زیادی ندارم که با خود واقعی شان بزنم، مخاطب را عوض کردم. شروع کردم به حرف زدن با افراد مورد علاقه‌ام. داخلی و خارجی. کارآفرین ها بیشترین زمان را میگرفتند. ساعت ها با سلیمانی یا لری پیج در مورد آینده گوگل یا کاله و شرکت خیالی خودم حرف میزدم، ایده میدادم، مشورت میگرفتم به پهلوان هشدار میدادم این کاغذ چاپ کردن آخر سرپدیده را توی دردسر می‌اندازد که انداخت. دیکاپریو را با انگلیسی دست و پا شکسته بخاطر از دست دادن کیت وینزلت سرزنش میکردم و به اوباما میگفتم سنکشن ها به مردم عادی ضرر میرساند به جایش روی رسانه و آموزش سرمایه گذاری کن. البته جوان تر که بودم.

گوشی را برداشتم. زنگ زدم. دختر آنتن نمیداد. اهمیتی ندادم. گفتم سلام و از در مغازه بیرون آمدم.تظاهر کردم که حرف میزنم. صدای داخل مغازه هنوز می‌آمد. گفتم نمیدم. قرار نشد دیگه عادت کنی. هانی بال مثل ربات همین کلمات را تکرار میکرد. هانی بال پسر را از مغازه هل داد بیرون. پسر دم در مغازه ایستاده بود و لحن نامفهومی التماس میکرد و عدد یک را نشان میداد. که احتمالا یعنی فقط یک ساندویچ.سعی میکنم به این تصویر بی توجهی کنم. دوباره میروم داخل. فکر میکنم سفارش آماده شده. ظاهرا نه. روی یکی از صندلی ها مینشینم. صدای پسر می‌آید. آزارم میدهد. از موقعیت های اینچنینی متنفرم. چشم هایم را میبندم و سعی میکنم، بفهمم چرا بیست دقیقه پیش آخرین بیلدم کامل نشد. پشت چشم های بسته ام و شی گرایانه بین فانکشن ها و کلاس ها تاب میخورم که صدای فریاد هانی بال به دنیای واقعی برمیگردانتم. -برو بیرون

پسر میترسد. اشک در چشمانش حلقه میزند به من نگاهی میکند و از جلوی در میرود. ناگهان به خودم می آیم. چرا هیچکاری در قبال این تراژدی کوچک نمیکنم. هزار آدم کوچولو توی ذهنم شروع به حرف زدن میکنند. بلند میشوم که پول یک ساندویچ بیشتر را بکشم که شعبانعلی کوچولوی درونم میگوید، تفکر سیستمی چه شد پس؟ تو الان کمک کنی، عادتش میدهی هرروز بیاید اینجا و کسب و کار هانیبال را مختل کند. او توی ذهنش میفهمد که با این پلن حتا اگر هانی بال به او ساندویچ ندهد یکی از مشتری ها دلش میسوزد و برایش یکی میخرد و از فردا کارش همین میشود کما این که طبق گفته هانی بال دیشب هم آمده است.

همیشه مثل یک گوسفندسربه زیر به حرفش گوش میکنم. لحن از بالایش چاره ای برایم نمیگذارد.دوباره مینشینم. در قسمت نهایی در کاپشن پسرک را میبینم که گوشه جلوی در نشسته است. به او فکر میکنم. خودم را به جای او میگذارم. آه نه. گرسنگی خط قرمز من است.برخلاف جثه‌ی لاغرم، گرسنه که باشم همه را به چشم یک تکه گوشت میبینم و میخواهم تکه پاره شان کنم. چرا دلم می‌آید یکی دیگر را گرسنه بگذارم. خدای من. بلندمیشوم که برایش یک ساندویچ بخرم. شعبانعلی درونم می‌آید که سروصدا به پا کند که هانی بال سفارش را تحویل میدهد. توی رودربایسی هم با او گیر میکنم. اگر پول یک ساندویچ را بدهم و او فکر کند که در کارش دخالت کرده ام چه؟ به قول مشهدی ها: خواهرومادر. چه چالش اخلاقی پیچیده ای. به خودم تلنگر میزنم.میگویم دنیا پیچیده تر از این حرفهاست. فقر همه جا وجود دارد.صدای بیل گیتس را درون سرم میشنوم که دارد از آمارهای عجیب و غریب از کودکان آفریقایی میگوید. بخشی دیگر از وجودم میخواهدیکجوری این اوضاع را بچسباند به حکومت اما متاسفانه انقدر بالغ شده است که گول خودش را نمیخورد و میفهمد دنیا پیچیده تراز این حرف هاست. مهدی می آید توی سرم. میگوید یک سایکوپات باش. روثلس پراگماتیگ.با دنیا بیرحم باش. فرانک آندروود اصلا.چرا باید دلت برای این موجودات حقیر بسوزد. همه بدمن های تاریخ سینما و اعمالشان جلوی صورتم می آیند که به من ثابت کنند گذشتن از این صحنه بی رحمی نیست و این یک اتفاق طبیعی نرمال است و تو باید قوی تر از این حرف ها باشی. این ذهن پیچیده نامرد کار خودش را میکند. سفارش را میگیرم. می‌آیم بیرون، از جلوی پسر رد میشوم بدون این که حتا نگاهی به اون بیاندازم. قبل از سوار شدن به ماشین زیرچشمی نگاهی به چشماهش می اندازم. ملتمس، معصوم و اشکبار

آن همه ترفند تکاملی که ذهنم بکار برد چند ساعت بیشتر دوام نمی‌آورد.یادآوری چهره اش دیوانه ام میکند. چرا هیچ کاری نکردی حیوان؟ بله مشکل فقر با این یک ساندویج حل نمیشد اما میتوانستی دنیارا یک اپسیلون جای بهتری کنی که. حداقل حال بهتری داشتی الان، نه این که از درد عذاب وجدان به دیوار مشت بزنی. هردفعه که چشمهایش یادم می‌آید دلم میخواهد سرم را بزنم به دیوار تا به این  کاغذ دیواری خوشگل ها کمی رنگ قرمز و خوراک مغز بپاشم. همان خوراکی نگرفتم و الان دارد دیوانه ام میکند. فردا میشود. میروم پیش هانی بال. اندازه یک هفته پول ساندویچ میکشم و میگویم اگر آن پسره آمد از این حساب به اون بده. برایم اهمیت ندارد که میکند این کار را یا نه. یک بچه دوساله هم میداند پشت همه کمک ها، یک انسان حریص نشسته است که انتظار بهتر شدن حال خودش را میکشد. میروم پشت در ساندویچی مینشینم. همانجایی که پسرک نشسته بود تا هانی بال اورا نبیند. دست هایم را درصورتم میگیرم.بغضم میترکد. به سمت خانه راه می‌افتم. امیدوارم چشمهایش رهایم کنند.