تهران: خیلی‌دور، خیلی نزدیک

این یک هفته که به روز نشدم، تهران مهمان علیرضا(+)بودم. قصد سفر مهاجرتی بود که قطعی نشد، اما خیلی زود اتفاق خواهد افتاد. این اولین برخورد مستقیم و برهنه‌ی من با تهران بود. تهران قبل از این برای من، محیطی فانتزی بود که فقط با خانواده رفته بودم. اما در این تهران نسخه جدید من به سرکار رفتم، دنبال خانه گشتم و به نوعی در حوض زندگی شهری تهران افتادم. یک هفته خیلی کم است، اما برداشت من را کافی و مرغوب میکند. بیشتر از این ماندن طوری غرقت میکند که تفاوت ها را از یاد ببری و کمتر از این هم اجازه نمیدهد تجربه‌ای شکل بگیرد. درباره این یک هفته چندین پست خواهم نوشت که این اولین‌ش است.

ـ اولین برخورد من با تفاوت فرهنگی بین تهران و مشهد در مترو اتفاق افتاد. در یکی از ایستگاه های پایین شهر سوار مترو شدیم و مرد جوانی برای دختری که همراه من بود، از روی صندلی برخواست و جایش را به او داد. یکجورهایی شگفت زده شدم و باعث شد که فکر کنم، متوسط فرهنگ مردم در تهران، از متوسط فرهنگ مردم در مشهد مترقی‌تر و مدرن‌تر به نظر میرسد. در مشهد شما وقتی با دختری سوار مترو شوید، هفتصد چشم به شما نگاه خواهند کرد که بخش قابل توجهی از آن‌ها در حال ارسال امواج تاسف برای دوجوان گناهکار است. باقی چشم‌ها هم میخواهد نعمتی از سرسفره‌ی بدن‌های جوان و تازه آن‌ها بیرون بکشند. نه که در تهران چنین چیزی نباشد، اما میگویم غلظتش کمتر بود. خیلی کمتر.در قسمت‌های مترقی‌تر شهر از نظر مالی تقریبا هیچ نگاه آزاردهنده‌ای حس نمیشد و از شما چه پنهان که از این تفاوت خوشم آمد.

ـ یک تفاوت مترویی دیگر هم بین مشهد و تهران بود و آن هم این بود که مردم صبر میکردند افراد سوار بر مترو ابتدا پیاده شوند و بعد باقی سوار شوند. در اتوبوس‌ها هم همینطور بود. وقتی دقت بیشتری به خرج دادم، دیدم مردم به صورت خودکار به کسانی که این اصل را رعایت نمیکنند تذکر میدهند. این یعنی فرهنگ داستان شکل گرفته است و شعور عمومی این که این اصل ساده به نفع خودش است را فهمیده است(کاش یک روز قباحت خط عوض کردن در رانندگی را هم بفهمیم). البته باقی چیزها وقتی جمعیت زیاد میشد، اصالت ایرانی خود را حفظ میکرد:) مثلا فکر میکنم یک ویدیو از سوار شدن مردم به مترو کرج در ایستگاه صادقیه برای گرفتن پناهندگی کفایت کند، اما به هر حال توسعه از همین گام‌های کوچک آغاز میشود.

ـ زمان در تهران به شکل عجیبی سریع میگذرد. یعنی اگر مثل من کمتر حواستان به خودتان باشد و سوخت و ساز بدنتان بر پایه فتوسنتز باشد، احتمالا نتوانید ناهار بخورید. یعنی فرصتش را پیدا نکنید. نزدیک‌ترین مسافت‌ها در تهران از دورترین مسافت‌ها در مشهد طولانی‌ترند. تازه مشهد یک کلان شهر است و دومین شهر پرجمعیت ایران محسوب میشود. این طولانی بودن مسافت ها کاری میکند که انگار زمان را زده اند روی دور تند. شش صبح بلند میشوی و میبینی شش عصر است. مترو و بی آر تی همانقدر که خیلی جاها را پوشش میدهند، خیلی از موقعیت‌های شهری را هم پوشش نمیدهند. از قضا بخش بزرگی از کارهای من در قسمت‌هایی از شهر بود که از پوشش مترو اتوبوس محروم بود، برای همین زیاد دست به دامن اسنپ شدم. اگر فرصتی بود در مورد اسنپ هم خواهم نوشت. اما خلاصه کلام این که طولانی بودن مسافت‌ها در تهران تصور انسان نسبت به زمان را به هم میریزد. زمان یکجورهایی تندتر میگذرد، به نسبت شهرهای کوچک تر.

ـ دوروز از این یک هفته را شب به کرج رفتم و صبح به تهران برگشتم. دردناک‌ترین قسمت مواجهه من با تهران همین زمان بود. سیل زیاد جمعیتی که بین دوشهر(دو استان درواقع) هرروز جابجا میشد، تکان دهنده بود. ساعت پنج و نیم صبح در مترو به سمت تهران حتا جای این که آن مسیر چهل دقیقه‌ای لعنتی را روی زمین بنشینی نبود. مردم واقعا و واقعا هر روز، این مسیر را می‌آمدند و میرفتند. احتمالا برای انجام کارهایی که حقوقش کفایت زندگی در تهران را نمیداد. یک جورهایی مترو انگار از زیراقیانوس تباهی میگذشت. آدم‌ها ایستاده میخوابیدند. خاکستری‌ترین محیطی بود که از نزدیک دیده بودم.نکته اینجا بود که خودم هم بخشی از آن بودم.

-زیاد غمگین نشویم. یک تفاوت دیگری که تهران با مشهد داشت،نرم تر بودن تبلیغات اید‍ولوژیک بود. در مشهد خیلی مستقیم و زمخت شعار داده میشود. یعنی در این حد که کم مانده اسم آدم‌ها را با فحش کاف دار بنویسند. ولی در تهران حس میکردم که هم شهرداری و هم باقی نهاد ها کمی مفاهیم مدنظرشان را چرب میکنند. و صد البته که غلظت تبلیغات آن شکلی هم به نسبت مشهد خیلی کمتر به نظر میرسید. در مجموع آلودگی بصری از این جنس کمتر بود. که دلیلش خیلی چیزها میتواند باشد.

– یک چیز جالب دیگر هم، کمتر بودن نگاه‌های شهوت‌زده بین دوجنس بود. حداقل من این طور حس کردم. با این که احتمالا از متوسط جهانی بالاتر بود ولی به نسبت مشهد کمتر بود. طبیعی هم هست، نمیدانم تا به حال زنان عربستانی سراسر بیرق پوشیده را دیده‌اید یانه. اصلا تعریف آدم را از نگاه حریص عوض میکنند. مرزها جابجا میشود. با اتکا به همین مشاهدات محدود میگویم انگار هرچقدر محدودیت کمتر میشود آدم‌ها بی‌آزارتر میشوند. صد البته که به ما چه. ولی این موضوع به نظرم آمد. دختر پسر، سرشان به کار خودشان بود.و چشم‌ها کمتر میچرخید. این بند باشد برای آن‌ها که دغدغه این چیزها را دارند.

– فروشنده را دوباره در سینما کوروش دیدم. به لطف پردیس هویزه مشهد احساس کمبودی از نظر امکانات نکردم. بلیط ها هم یک قیمت بود. فقط نکته جالب تفاوت واکنش‌های مردم در دو شهر بود. در کل در مشهد مردم بیشتر واکنش نشان میدادند. مثلا در تک صحنه خشونت آمیز فیلم در سالن سینما یادم است که مردم دست زدند. اما در تهران جیک کسی در نیامد. خوشبختانه در آخر فیلم هم به جز یکی دونفر کسی دست نزد.

ـ خب دیگر خیلی هم بد مشهد را نگوییم. من تابحال در مشهد گشت ارشاد پر ندیده ام. یعنی در مجموع شاید دوبار دیده باشم و آن دوبار هم بیشتر جنبه ترساندن داشته تا چیز دیگر. (طبعا مشاهدات من محدود است) اما در تهران خیلی زیادتر از حد انتظارم دیدم. و پر هم بودند. و آدم های خیلی خیلی عادی هم گرفتار شده بودند. در پارک و آب و آتش جلوی ماشین گشت چند دقیقه مبهوت ماندم و مشغول محاسبه‌ی قرن شدم. بعد هم سرم را انداختم پایین از پل طبیعت هیچ چیز نفهمیدم.

پی نوشت: این نوشته احتمالا دوقسمت دیگر هم خواهد داشت.