مظنونین همیشگی

اسپویلر آلرت: اگر فیلم The usual suspects را ندیده اید، حتا یک خط از این نوشته را نخوانید. فیلم شدیدا اسپویل پذیر است، نه تنها یک خط از این نوشته بلکه حتا خلاصه فیلم در آی ام دی بی را هم نخوانید، صرفا فیلم را ببینید. رتبه ۲۵ imdb هدر نرفتن وقتتان را تضمین میکند.

 

اگر مظنونین همیشگی را در ۲۰۱۶  را ببینید، کلیشه ای اولین لفظی است که ممکن است به ذهن برسد. اما در سرچ های بعد فیلم متوجه شدم که چرخش های ناگهانی در  پایان فیلم نامه ظاهرا بعد از این فیلم همه گیر شده اند. در واقع فیلم خود کلیشه است، یعنی کلیشه را ساخته است. با فهمیدن این نکته، نمره بالای فیلم توجیه پیدا میکند، هرچند بازی کویین اسپیسی به تنهایی میتواند کل بار شهرت فیلم را به دوش بکشد.

نقد درباره ی این فیلم زیاد است اما فقط خواستم یک نکته به آن ها اضافه کنم. دیالوگ طلایی فیلم که زیاد به آن استناد میشود، این است: بزرگترین حیله ی شیطان این بود که  همه را متقاعد کرد وجود ندارد. کویین اسپیسی یا خود شیطان این را میگوید. البته زمانی این را میگوید که ما هنوز فکر میکنیم او یک شاهد بی گناه است.

یکی از نقد ها را کشیشی انگلیسی انجام داده بود و ادعا کرده بود این فیلم یکی از الهیاتی ترین فیلم های تاریخ سینماست و چیزی را که ادیان هزاران سال گفته اند را به زیبایی به تصویر کشیده است. برای شاهد حرفش هم همان دیالوگ طلایی را آورده است.

با یک لبخند عمیق میگویم که مخالفم. بزرگترین هنر شیطان حتا در همین فیلم هم، همین بود که همه را متقاعد کرد که دارد حقیقت را میگوید. خود همان دیالوگ هم قسمتی از دروغ های شیطان محسوب میشود که ما فکر میکنیم داشته حقیقت را میگفته است. کشیش انگلیسی و من انقدر خنگ هستیم که نیاز داشتیم کارگردان در پایان فیلم بنویسید: بزرگترین هنر شیطان این بود که ما را متقاعد کرد، راوی روایت درست است.

برای اثبات این حرف بیاید به خارج از فضای فیلم، به گستره ی تاریخ نگاه کنیم. بزرگترین جنایت ها را افرادی که کرده اند که توانسته اند عده ای را متقاعد کنند که حقیقت را میدانند. گاهی به با حیله ی عقل و علم(فاشیسم) و مکررا با حیله ی …. بماند.

شیطان استعاره است. اما انسان های که میگویند حقیقت جهان در مشتشان است واقعی اند. جنایاتی که میکنند هم واقعی اند. فکر میکنم نقطه ی اوج دستاورد های بشر روزی باشد که همه قبول کنند حقیقتی وجود ندارد.

میگویند حقیقت مظلوم است و کسی از حقیقت دفاع نمیکند، چون منفعتی برای کسی ندارد. میگویم کسی از حقیقت دفاع نمیکند، چون وجود خارجی ندارد.  هر چه هست برداشت ماست از جهان اطراف. برداشت من همانقدر میتواند معتبر باشد که برداشت یک مگس.  حتا علم هم مشمول همین قاعده است. نه تنها علوم انسانی بلکه حتا علوم دقیقه. نظریه همه چیز که تصور میشد تنها ده سال با آن فاصله داریم اکنون چنان از ما دور شده است که حتا امکان وجودش زیر سوال است.

 

فکر میکنم به جای این که سعی در ایجاد و همه گیر کردن یک برداشت عام کنیم، بهتر است از جنگیدن برای غالب کردن برداشت هایمان دست برداریم و هم را قبول کنیم. انسان همین جمله را فهم کند از نابودی نجات پیدا میکند. که خب به این سادگی نیست:).

اینتراستلار

به نظر من جدا از همه ی خوب و بد اینتراستلار ، یکی از نقطه های پر رنگِ احساسی فیلم نشان دادن رابطه ی آملیا برند و ادموندز بود.رابطه ای که یک سرش(ادموندز) را هرگز نمیبینیم.

اگر طرفدار جان بر کفِ نولان بودم شاید مینوشتم:

به تصویر کشیدن این رابطه ، شوک جادویی نولان به مفهوم لانگ دیستنس است. پکیج اینتراستلار حاوی فاصله دار ترین رابطه عاطفی است که بشر به توانایی تصور آن را داشته . انگار که در این فیلم همه چیز قرار است عظیم باشد و دیالوگ ها چه زیبا از دل این عظمت مفهوم فلسفی را استخراج میکنند و تا سطح نظریه پردازی فیلم را بالا میبرند.عشق محصول ابعاد بالا تر است.زمان و مکان بر آن تاثیری ندارد.حتا اگر فاصله بین آدم ها ملیون ها سال نوری و میان کهکشانی باشد.

اینتراستلار

به حرفم گوش کن
وقتی که بهت میگم عشق چیزی نیست که ما اختراع کرده باشیم.
عشق، مشهوده، قدرتمنده، عشق حتماً یه معنایی داره

-بله، عشق معنا داره: فواید اجتماعی، پیوند اجتماعی، تربیت فرزند …

-ما مُرده‌هامون رو دوست داریم .فایده‌ی اجتماعی اون چیه؟

-هیچی

-شاید معنای بیشتری داشته باشه
چیزی که ما هنوز نمی‌تونیم درک نمی‌کنیم
شاید یه جور دلیل باشه، یه جور
محصولی از ابعاد بالاتر باشه
که ما نمی‌تونیم به طور محسوس درکش کنیم

من در طول کهکشان شیفته‌ی کسی هستم
که ده ساله ندیدمش
و میدونم که احتمالا مُرده

عشق تنها چیزیه که می‌تونیم حسش کنیم
و فراتر از ابعاد زمان و فضا جریان داره
شاید باید بهش اعتماد کنیم
حتی اگه هنوز اون رو درک نمیکنیم

کوچکترین احتمال دیدن دوباره‌ی ولف
من رو هیجان‌زده میکنه…

نقد فیلم میان ستاره ای(اینتراستلار)

پی نوشت : این روزها که اینترِ کیبرد جماعتی زیادی را شاعر کرده است.شاید بشود به مونولوگ بِرَند از آن دید نگاه کرد 🙂

شاید بخواهید بخوانید: