دلتنگی های آرمسترانگ



۱٫عکسهای ماموریت آپولو را نگاه کرده اید؟عکس هایی که وقتی روی سطح ماه ایستاده اند گرفته اند؟چطوری دلشان برای آن جا تنگ نمیشود؟سکوت ، شب خالص.دقیقا ویژگی های کویر زمینی را دارد.من عاشق آن محیطم.مزیت اصلی اش نسبت به زمین این است که هیچ جانوری روی آن پیدا نمیشود و این بزرگترین موهبت دنیاست.این که جایی باشد که هیچ چیز نباشد ، فقط خاک باشد و آسمان عاشقانه است.من جای آرمسترانگ بودم بقیه را برمیگرداندم خودم روی ماه می ماندم تا اکسیژنم تمام شود و همانجا بمیرم.تنها ، تنها ،تنها۲٫علاقه ی زیادی به روانشناسی دارم شاید تا به حال یک دو جین کتاب روانشناسی خوانده باشم و تست های زیادی برای خودشناسی داده باشم.یک چیزی که در دنیای روان شناس ها معروف است ، این است که خودشان چون لجن روح و روان دیگران را هم میزنند ، نمیتوانند از نظر اجتماعی مثل بقیه باشند.مثال ساده اش میشود ، دکتر زنان و زایمانی که که احتمالا نمیتواند با هیچ زنی بخوابد یا پورن استاری که حالش از هر بدن برهنه ای به هم میخورد.فقط مشکل روانشناس ها بزرگتر است. بخاطر این که در شهر که راه میروند ،با هر که حرف میزنند ذهن ها را لخت و عور میبینند و این ازار دهنده است .این عادت تحلیل کردن و دیدن زشتی ها ، دیدن نیت هر عمل کوچکی آزار دهنده است، فقط فرض کنید درشهر کسی لباس نپوشد ، چه افتضاحی میشود. واقعا ازار دهنده است.

۳٫هیچ وقت نمیدانم درون گرا ام یا برونگرا.ویژگی های هردو دسته را دارم.هم اگر تنهایی ماه ها در اتاقی باشم با چند کتاب و کامپیوتر (و حتا بدون این ها) مشکلی حس نمیکنم و از آن طرف هم میتوانم برای دیگران سخنرانی کنم ، ازآن ها انرژی بگیرم و به وجد بیاورمشان، همانقدر که الان رابطه ام را با ادم ها قطع کرده ام ،زمان هایی بوده که نمیدانستم با تعدادِ زیادِ جمع های دوستی اطرافم چه کنم .عمیق که میکاوَم حدس میزنم در اصل و در ریشه درونگرا باشم. از آن درونگرا هایی که با تمرین یاد گرفته اند منزوی نباشند و شاید در بعضی از موارد، از آن ور گودِ برون گرایی هم افتاده ام بیرون.همه این ها را گفتم تا بگویم این که یک جایی باشد که موجود زنده ای نباشد برای یک درون گرا بزرگترین موهبت است.این که یک جایی باشد که موجوداتی نباشند که بلندگوهایشان را همه جا نصب کنند و حماقتشان را داد بزنند و فرسوده ات کنند ، حتا فکرش هم جذاب است.اگر ایلان ماسک زودتر دست بجنباند ، لپتابم را برمیدام و با یکی از فالکون ها میرم در مدار زمین تا زمانی که اکسیژن و غذا داشته باشم ، مینویسم و میخوانم.بعد هم که تمام شد مثل جرج کلونیِ گرویتی خودم را رها میکنم در منظومه ی شمسی تا بمیرم.واقعا مرگ جذابی است.

۴٫یک جایی از بِردمَن هست که ادوارد نورتون به اِما استون میگوید: میدونی حاضرم همه چیزم را بدهم تا دوباره این خیابان را مثل وقتی که هم سن تو بودم ببینم. خیابان مذکور خیابان بِرَد وِی است و احتمالا خفن ترین خیابان دنیا.یک جور هایی کل جریان های هنری قرن ما از آنجا نشات میگیرند ، یکجور هایی تر هم میتواند ادم های با استعداد (وبعضا بی استعداد اما خوشگل را) تبدیل به ستاره های میلیاردر کند.

۵٫به مصداق بردوِی نیویورک ،یک خیابان هایی در مشهد هست ، که نه ادم را مشهور میکند و نه میلیاردر و نه جایگاه خاصی در معادلات زمین دارد، اما انگار که بخاطر یک باگ نرم افزاری ای چیزی، اشتباهی از وسط اروپا افتاده اند ، داخل خاور میانه، وقتی تویشان راه میروم احساسات عجیبی دارم. مثلا از چهارراه دکترا تا میدان شریعتی ،در شب های تابستان. یا وسط احمد اباد کنار بهزیستی جایی است که مختصاتش را نمیدانم دقیقا، یک کوچه باریکی هست که درخت ها از یک طرف آسمانش را پوشانده اند ، در بهار سبز است و پاییز نارنجی.حتا در زمستان که شاخه ها برهنه اند هم فضای جذابی است، برای این که دست صنمی را بگیری و در آن قدم بزنی.در این خیابان ها حتا ماشین های گشت هم دلشان نمی آید به کسی گیر بدهند.

۶٫این همه نوشتم تا بگویم بعد از دختر ها ،احتمالا تنها چیزی که میشود عاشقش بشویم، مکان ها و خیابان ها هستند.چه وسط دشتی در کره ماه باشند ، چه بِرِدوِی نیویورک یا پالو آلتو سیلیکن ولی ، یا همین بقل گوشم احمد اباد مشهد . مکان ها حس غریبی دارند ،حتا اگر فقط عکس آن ها را دیده باشی.به صورت هم زمان، سه بعد را درخود جای داده اند و احتمالا با بعد چهارم یعنی زمان رابطه ای دارند که هنوز کشفش نکرده ایم و الا مگر میشود یک مکان لعنتی خاطره ی تعداد زیادی ادم را با کیفیت بالا در خودش ذخیره کند و در لحظه هیچ مشکلی برای استریم کردن یکجای همه ی آن ها در مغز و روح ادم ها نداشته باشد؟

۷٫یک جای کار موضوع زمان میلنگد.اگر قابل درک بود ،اگر میتوانستیم فشرده اش کنیم یا از آن بالا و پایین برویم ،احتمالا خیلی از سوال هایمان جواب پیدا میکرد ؟ مثلا این که چرا یک نفر باید برای جایی روی ماه دلتنگ شود ؟ یا این که چطور میشود ، در یک نگاه عاشق کسی شویم ، حتا دلتنگش شویم جز این است که در زمان های جلو تر وقتمان را با او گذرانده باشیم.اگر زمان یک لوپ باشد چه؟ اگر هر روز و هرروز تکرار شویم؟اگر همه چیز هم زمان باشد چه؟زمان شاعرانه ترین مفهوم علمی است که تا به حال با آن برخورد کرده ایم.شرط میبندم.

پی نوشت۱:اگر کسی بر اثر استدلالات رائفی پور گونه در مورد ماموریت اپولو شک و تردیدی در دل دارد .این مقاله از پوریا ناظمی را بخواند و اگرشک و تردیدش پا بر جا بود ، شدیدا به این که دارای توانایی استدلال منطقی هستید، شک کند.
پی نوشت ۲: متن بالا یک متن شاعرانه است نه علمی وگرنه همه سوالات بالا یا جواب قطعی یا یک نظریه جدی درموردشان وجود دارد.

به یاد تمام مستضعفان زمین

۱٫هنوز پس از سه دور کامل خواندن مجموعه هری پاتر احساسی ترین قسمت آن را لحظه ی مرگ دابی و خاکسپاری او میدانم. دابی جن خانگی بود.جن های خانگی چه خوششان می آمد چه بدشان می آمد تا اخر عمر باید مطیع اوامر اربابانشان میبودند.آن هم نه در امور چندان مهم . دابی تا لحظه ی آخر پای هری ایستاد و حتا جانش را برای او فدا کرد تا هری به جز اشک چیزی برای قدر دانی از او نداشته باشد.
۲٫هنگام نوشتن این متن ، بغض سرم را بی نهایت سنگین کرده است.پنجشنبه بعد از ظهر ((علی بهلول)) سوار بر موتور غراضه همیشگی اش تصادف کرده ، ضربه مغزی شده و باید باقی عمرش را نباتی از سر بگذراند.

۳٫علی بهلول کارگر/کارمند پدربزرگ و برادر پدر بزرگم بود.سال های سال.در یک شهرستانِ کوچکِ لعنتیِ خاک آلود.از دوازده سال پیش که پدربزرگم مثل یک تکه گوشت بی جان گوشه ی خانه افتاد، برای برادرش کار میکرد.نجیب و مستضعف.

۴٫اولین خاطره ای که از او دارم برمیگردد به حدود شش هفت سالگی.من و پسرخاله ام در کاروان سرای پدربزرگم با ترازو های بزرگی که اسمشان را نمیدانم سعی داشتیم وزنمان را اندازه بگیریم.روش کار ترازو پیچیده بود و ما کوچک تر از آن بودیم که از آن سر در بیاوریم.آمد و من را گذاشت روی ترازو وزنه هارا تکان داد و گفت سی و دو کیلو. یا چیزی در همین حدود.بعد رو به پدر بزرگم کرد و گفت : (( من از وقتی سن این بچه ها بودم وزنم همین قدر مانده است.))شوخی اش با شغلش و جبر زمین آن قدر تلخ بود که در ذهن کوچک من بماند.

۵٫یک سال بعد از خاطره ی بالا پدربزرگم تصادف کرد.ضربه مغزی شد و دکتری به نام نوبری اورا از مرگ برگرداند تا که تا آخر عمرش روی تختی باشد و از دنیا جز طلوع ، غروب خورشید و مقادیری درد چیز دیگری متوجه نشود.

۵/۱ . دوازده سال بعد سر سفره ی شام خبری به من دادند که هیچ وقت نتوانستم لبخند نسبی گویند آن را درک کنم. پنج شنبه عصر علی بهلول تصادف کرده ، ضربه مغزی شده و جلادی به نام نوبری با دوبار عمل اورا از محبت مرگ رهانده است تا در باقی عمر زجر کشیده اش چیزی جز درد از دنیا نفهمد.

۶٫ اخرین خاطره ام از علی برمیگردد به همین چند ماه پیش.وقتی که در همان کاروان سرای اجدادی (دقیقا چند روز قبل از تکه پاره شدن زمینش توسط ورثه ها) بودم و قرار بود برای اولین بار بنشینم پشت ماشینی که فرمان هیدرولیک نداشت و او توصیه های زیادی در مورد احتیاط ، خطر و تصادف به من کرد.

۷٫ علی های تاریخ زیادند.انسان هایی که تا اخر لحظه عمر نجیبانه برای اربابانشان کار میکنند و دست آخر دست خالی کوچ میکنند.جبر تاریخ ارزشمندی آن ها را از یادمان میبرد.آن ها عاشق میشوند ، مهر میورزند، بدی هارا درک میکنند ، به خرافات الوده میشوند و در آخر نهایت انسانند اما زودتر از همه ی ما فراموش میشوند.