بی‌خیال آقای شوپنهاور: در باب حکمت زندگی

پیش نوشت : من تا به حال برای هیچکدام از نوشته های این وبلاگ اندازه‌ی این یکی زمان نبرده است. همیشه میدانسته‌ام چه مینویسم حاصل را میسپرده‌ام به همخوابی دست و کیبرد اما اینبار بارها از روی صندلی‌م بلند شدم قدم زدم، در کمال تعجب کتابهایی را دوباره و دوباره باز کردم. این نوشته را مثل همه نوشته‌های دیگر نظرات شخصی نویسنده‌ی آن درباره‌ی موضوع بدانید. وحی الهی نیست و قابل بحث و بررسی است. از ابراز مخالفت نهراسید که سنتز ایده‌ها در جریان مباحثه شکل میگیرد.

اولین آشنایی من با شوپنهاور در جریان خواندن کتاب درمان شوپنهاور اروین یالوم بود. در آن کتاب نویسنده به موازات داستان رمان زندگی‌ شخصی شوپنهاور را هم به تفصیل تعریف میکند. کمی بعدتر هنرهمیشه برحق بودن اورا نگاهی سرسری انداختم و در لیست خواندن گذاشتم. آلن دوباتن هم در کتاب تسلی بخشی های فلسفه بخشی از کتاب را به شوپنهاور و بخشی را بر اثری که شوپنهاور بر نیچه گذاشت اختصاص میدهد. همه‌ی این‌ها از شوپنهاور تصویری را در ذهن من بوجود آورده بود که در دو کلمه خلاصه میشد. فیلسوفی درخشان و بدبین و بدبیار. درواقع من بیشتر از آن که افکارش را بدانم زندگی‌اش را میدانستم. تا همین هفته‌ی پیش که به شکل مستقیم شروع به خواندن اثری کردم که آرتور شوپنهاور را به شهرت رساند. درباب حکمت زندگی.

آرتور شوپنهاور
این یکبار رو از روی ظاهر قضاوت کنید:)

کتاب من را آزرد. از سه جبهه. جبهه اول نارسیسیم یا خودشیفتگی شدید شوپنهاور بود که در جای جای کتاب میشد اثرش را دید. لحنی که شوپنهاور در مورد مردم عادی صحبت میکرد و بعد خودش را از آنها جدا میکرد، سخت آزاردهنده بود. فرق بازگشت به تجربه‌ی شخصی و تعریف داستان با خودشیفتگی را به راحتی میشود تشخیص داد و آنچه که من در این کتاب دیدم از جنس مورد دوم بود. این را داشته باشید باز به آن برمیگردیم.

مورد دوم که به هیچ وجه نمیشود گفت مشکل شوپنهاور است، مطرح کردن موضوعاتی بود که امروز علم در آن زمینه‌ها به حداقل دست‌آوردهایی رسیده است. مثلا در مورد نحوه‌ی کارکرد مغز و هورمون‌ها. این که شوپنهاور این چیزها را نمیدانسته هیچ ایرادی ندارد طبعا. احتمالا مخاطب دویست سال آینده هم اگر گذرش به چرندیات این وبلاگ بیفتد، خیلی از این‌ها را در تناقض با دانش روزش بداند، مطلقا ایرادی ندارد. اما موضوع اینجاست که وقتی برخی از استدلال‌های مطرح شده در کتاب، برپایه‌ی همان پیش‌فرض‌های غیرعلمی و بعضا نادرست بالا آمده‌اند، سخت میشود به آن‌ها وقع نهاد.

مورد سوم که من را آزار داد نظرات شوپنهاور در مورد نژادهای دیگر و زنان بود. بله میدانم امروز من انسان روشنفکر قرن ۲۱ هستم و زمان شوپنهاور این تفکرات به این شدت وجود نداشته است. اما در زمان حیات ایشان فمنیسم اشکال اولیه‌اش را پیدا کرده بود و فکر میکنم فیلسوفی که به جدا بودن از جامعه‌اش مینازد، مشکل چندانی نداشته باشد که بتواند در مورد موضوعات اجتماعی به باوری بهتر از باور عوام برسد.

 

شوپنهاور عضلات فکری قدرتمند و توان استدلالی بالایی دارد اما آیا هرچه که میگوید لزوما درست است؟ یک سوال دیگر: آیا داشتن توان فکری خود به خودباید  ما را در مورد عقلانی بودن و مفید فایده بودن افکار افراد مطمئن کند؟  پس این همه متفکران نیرومند که سالها از نیروی فکرشان برای تئوریزه کردن حکومت خودکامگان استفاده کردند، حقیقت را میگفته‌اند؟ یک پله بالاتر، متفکرانی که با تئوری‌هایشان سالها ملت‌هایی را به قهقرا برده اند چه؟

به نظر من همانطور که داشتن عضلات قوی، نشان از پهلوانی یک فرد ندارد، توان تفکرهم لزوما به خیر وحقیقت منجر نمیشود. شوپنهاور فیلسوفی قدرتمند اما آیا درباره‌ی زندگی بهترین راه حل ها را دارد؟ نه. معلم موفقیت سر کوچه‌ احتمالا درس‌های بهتری برای زندگی شخصی دارد.

 

اذهان قدرتمند نیرویی بزرگ برای توجیه احساساتشان دارند. آنقدر بزرگ که حتی خودشان هم ممکن است گول آن را بخورند. شعبانعلی را اکثر خوانندگان اینجا میشناسند. چندروز پیش جایی نوشته بود که در جوانی وقتی شجریان میشنیده‌ام میگفته‌ام که این عزیزان موسیقی سنتی اگر حرفی داشتند همان ابتدا میزده‌اند و این مقدار انرژی و زمان را از خودشان و ما نمیگرفته اند و منابع را هدر نمیداده‌اند. یک لحظه به این جمله دقت کنید. اوه. اگر مثل من زیاد از موسیقی سنتی لذت نمیبرید و حس خوبی به آن ندارید، این جمله چه لباس منطقی و فاخری تن یک احساس شخصی میکند. نه؟ حالا البته شعبانعلی میگوید: امروز که با آن آثار ارتباط برقرار میکنم از همان چهار دقیقه اولیه بدون کلام لذت بیشتری میبرم. آیا این حرف جدید حرف قبلی را نقض میکند؟ هنوز هم ترک‌های شجریان در حال هدر دادن منبع زمانند و هیپ هاپ نمیخوانند. پس چه چیزی تغییر کرده است؟ احساس شخصی شعبانعلی درباره‌ی آن موسیقی‌ها. متوجه شدید؟

 

به نظرم نود درصد حرف‌ّهای شوپنهاور درباره‌ی حکمت زندگی از همین جنس‌ند. لباس منطق تن احساسات شخصی‌اش کرده. احساسات ما از هورمون‌های مان نشات میگیرد، هورمون‌ها و ناکامی‌های محیطی با شوپنهاور خوب تا نکرده‌اند و ذهن او نظامی از معنا را برپایه‌ی احساسات شخصی‌اش برپا کرده است که به هیچ دردی نمیخورد. همین شوپنهاور اگر میتوانست زندگی با کامیابی بیشتری داشته باشد، کتاب دیگری درباب حکمت زندگی مینوشت.این را من نمیگویم نیچه میگوید. و صد البته زندگی‌نامه خود شوپنهاور.

نیچه یکی از بزرگترین نام‌هایی است که از شوپنهاور تاثیر پذیرفته است. در جوانی کتاب‌های اورا میخواند و سخت مجذوب آن‌ها میشود. سعی میکند زندگی‌اش را برپایه‌ی تئوری اصلی شوپنهاور بچیند:

از آنجا که رضایت خاطر توهمی بیش نیست و همیشه در جستجوی رضایت و شادکامی باید به خودمان رنج هموار کنیم، پس تمام تلاش انسان باید در راستای کمینه کردن درد و رنج باشد، نه تلاش مذبوحانه برای رسیدن به شادکامی.

 

ترجمه‌ی این حکمت در میدان عمل میشود زندگی خود شوپنهاور. تمام عمر خود را در آپارتمان کوچک خود گذراند با هیچکس ارتباط نگرفت، خودش را به کارهای به اصطلاح عوامانه نیالود و با ارثیه‌ی اندکش روزگار گذراند و به دنیا فحش‌های فلسفی داد. نیچه هم در جوانی همین راه را در پیش میگیرد. البته که نه تا انتها. پس از ده سال به دعوت یک روشنفکر ایتالیایی ثروتمند راهی ایتالیا میشود و چند هفته ای را در آنجا غذای خوب میخورد، به طبیعت میرود و با دختران زیبارو معاشرت میکند.پس از این تجربه او به تدریج تغییر عقیده میدهد.این همان چیزی است که به آن اثر شرایط و هورمون‌ها میگویم. در یکی از نامه‌هایش به دوستانش مینویسد:

مخالفت با تعالیم شوپنهاور بزرگ؟ تقریبا در تمام مسائل اصلی با او مخالفم.

 

آن سفر و تجربیات بعدی نیچه تاثیر عمیقی روی افکار آینده‌اش میگذارند. او روش شوپنهاور را به پنهان شدن گوزنی خجالتی در جنگل تشبیه میکند. بعدا به اعتقادش بر درهم آمیخته بودن و رنج ولذت پافشاری میکند و میگوید برای رسیدن به بزرگترین لذت‌ها باید از بزرگترین رنج‌ّها گذشت و این هیچ ایرادی ندارد. او افرادی عملگرایی مانند گوته را که هم در دنیای واقعی کار میکنند و موفقیت کسب میکنند و هم در دنیای اندیشه ردپای خود را به جا میگذارند را میستاید.

در حالی که شوپنهاور در آثارش به گوته مستقیم و غیر مستقیم میتازد، حال این که دلیل اصلی آن تاختن‌ها در دنیای واقعی، رابطه‌ی خوب مادر شوپنهاور با گوته و برگزاری مهمانی های زیاد با همراهی او بوده است. من روانشناس نیستم اما تقریبا میتوان ردپای هر‌آنچه که شوپنهاور درباره‌ی زندگی گفته است را در زندگی واقعی‌اش پیدا کرد.

مثلا در مورد زنان. او مقالاتی دارد با عنوان در باب زنان و طبعا از هرگونه تاختن بر آنها(انگار که یک گونه‌ی دیگری از جاندارانند) فروگذار نکرده است. حال این که میتوان ریشه‌ی آن را در رابطه با مادرش جستجو کرد، در واقع هر زنی که وارد زندگی او شده بود به نوعی اورا آزرده بود. با این که توصیه نمیکنم میتوانید آن مقالات را بخوانید و ببینید چطور لباس منطق تن احساساتش میکند حال این که خود ایشان در انتهای عمرش وقتی اقبال به او رو میکند و با زنان نیکی آشنا میشود:

آرتور شوپنهاور| تسلی بخشی های فلسفه
تسلی بخشی های فلسفه

من از افکار فلسفی شوپنهاور چیزی نمیفهمم اما در مورد حرفهای عمومی‌ترش میدانم که برای زندگی نسخه‌های خوبی نپیچیده است. اگر من از موسیقی سنتی خوشم نیاید و حرف شعبانعلی را در جیبم بگذارم هیچ اشکالی ندارد اما اگر نمیتوانم با زنان ارتباط برقرار کنم و درباره‌شان استروتایپ‌های پلاسیده دارم و حرفهای شوپنهاور  خوشایند مزاجم می‌آیند، خطرناک است. توجیهات شوپنهاور برای تنبلی خطرناک است. تمسخر و تحقیر عملگرایی و دور شدن از زندگی واقعی خطرناک است. من این‌ها را نپسندیدم و کتاب شوپنهاور را هم توصیه نمیکنم. به نظرم قبل از خواندن آثار او نیاز داریم که بررسی روانشناختی از او بخوانیم و داشته باشیم.  فکر میکنم ناکامی های او در زندگی شخصی و ترکیب آن با ذهن قدرتمندش خانه‌ای از معنا ساخته است که نه تنها مفید نیست بلکه میتواند ما را از فرصت زندگی محروم کند.

فعلا همین.