“استیو جابز” شدن

پیش‌نوشت:‌ این نوشته با داستانی آغاز می‌شود که ناصردادگستر(نیمادادگستر) نقش بنیانی  درشکل‌گیری آن دارد. من ایشان را ندیده‌ام و هیچوقت فرصت تشکر نداشته‌ام. اما دیروز به شکل اتفاقی متوجه شدم که پروژه‌ی جدیدی را تحت عنوان بلاگیک آغاز کرده‌اند. خواستم همراه با توصیه این وبسایت ادای دینی هم به ایشان انجام بدهم و بگویم مشتری شماره‌یک پروژه‌ی جدیدم:)به نظرم گوشه‌ی خوبی از بازار را هدف گرفته‌اند و برایشان آرزوی موفقیت میکنم، همین.


یک سرچ ساده مسیر زندگی‌ام را عوض کرد. دوم دبیرستان بودم، یک روز صبح قبل از آغاز کلاس مهدی از مردن فردی به نام استیو جابز صحبت میکرد. نمیشناختمش. آن روزها سرم در اختراع و جشنواره‌ی خوارزمی و ایده‌پردازی بود. چند وقت بعد با یک اینترنت فوق‌العاده محدود سرچ کردم: استیو جابز. فهمیدم که کیست و متوجه شدم زندگی‌نامه‌ای از او چاپ شده است. سرچ کردم دانلود زندگی‌نامه استیوجابز. اولین لینک، متعلق به نارنجی بود. آخر شب بود، کتاب را گرفتم و لپتاب را بستم. فردا صبح در مدرسه با خوشحالی به مهدی گفتم: یه سایت دانلود کتاب پیدا کردم، انقدر باحاله مجانی کتاب‌های باحال خارجی رو ترجمه میکنه میذاره:). واکنش مهدی رادقیق یادم نیست اما من را مطلع کرد که نارنجی سایت دانلود کتاب نیست و اخبار تکنولوژی را پوشش میدهد و از آن روز به بعد من با دنیایی آشنا شدم که این روزها هرکاری که انجام میدهم به نوعی به آن ارتباط دارد.

قبول کنید در شانزده‌ سالگی زندگی‌نامه آدم کاریزماتیکی مثل جابز میتواند تاثیر بزرگی روی انسان بگذارد.  قضاوتم نکنید.بحثم در این مورد نیست. در مقدمه‌ای که آیزاکسون برای کتاب نوشته بود،‌ جمله‌ای بود که هنوز پس از چندسال گوشه‌ی ذهنم دنگ دنگ میکند:

زندگی نامه استیو جابز

فرض کنید وسط خاورمیانه نشسته‌اید در حالی که نهایت ایده‌ی آوانگاردتان جلوگیری از نشت گاز CO است، میخوانید انسانی در ینگه‌ی دنیا هفت‌تا صنعت را تکان داده. تمایلات کمونیستی هم ندارید سریع بچسبانید به پروپاگاندای سرمایه‌داری و خیال خودتان را راحت کنید. به خودتان میگویید: اوه، پسر اگه اون تونسته چرا من نه؟ اما هرچه که جلوتر میروید، میفهمید که برای تکان دادن هفت صنعت به چیزی بیشتر از تلاش و خلاقیت نیاز دارید.

این حرف سر یک بحث قدیمی را باز میکند. تلاش وپشتکار مهم تر است یا در زمان و مکان درست بودن؟ یا هردو؟

نسیم طالب و نظریه‌ی قوی سیاه را میشناسیم اما بگذارید یکبار دیگه به آن برگردیم:

قوی سیاه چیست؟ رویدادی نامنتظر با پیامدی عظیم که بعد از رخداد قابل تبیین و پیشبینی مینماید. به زبان ساده‌تر قوی سیاه سه ویژگی دارد: تقریبا غیر قابل پیشبینی است| پیامد های آن عظیم و بزرگند| بعد از رخداد افرادی پیدا میشوند که میتوانند ساعت‌ها از دلیل رخداد برایمان بگویند.

طالب در زمینه‌ی موفقیت یک جمله‌ی جالب دارد. میگوید با سخت کوشی میتوانید بی ام و سوار شوید، اما برای بردن جایزه‌ی نوبل یا شبیه به آن به چیزی بیشتر نیاز دارید.

آن چیز بیشتر همان قوی سیاه است. طالب معتقد است با این که تلاش لازم است اما برای موفقیت های غیر معمول باید کمی هم شانس بیاورید و با قوی سیاه برخورد کنید تا در مکان زمان درست باشید. بگذارید باهم ببینیم:

قوی سیاه نسیم طالب
بیشتر شکل مرغابی سیاه شده:)

شما همه افراد بیرون از دایره را بگیرید مثلا انسان های خلاق و پر تلاش متولد ۱۹۵۰ که در جایی غیر از کالیفرنیا بدنیا آمده‌اند و طبعا استیو جابز نشده اند. آن قوی سیاه هم مثلا زمان آغاز به صرفه شدن ساخت پردازنده های سیلیکونی در کالیفرنیا است. آقای توی دایره را که نمیخواهد معرفی کنم؟

استیو جابز با یک فرصت یگانه برخورد کرد اما از آن مهمتر انسانی مناسب برای استفاده از آن فرصت بود. چرا که هزاران انسان بیست و یک ساله‌ی دیگر هم در آن روزهادر کالیفرنیا زندگی میکردند.

در نسخه‌ی ایرانی میتوانیم مثلا بگوییم، برادران محمدی در در زمان، مکان صحیح ایستاده بودند و اگر ماهم بودیم میتوانستیم دیجیکالا بسازیم. قوت قلب دهنده است اما نگران کننده هم هست. هم زمان با برادران محمدی هزاران انسان ۲۵ ساله‌ی دیگر در تهران زندگی میکردند. که بخش بزرگی از آن‌ها احتمالا سرمایه بیشتری از برادران محمدی داشتند. دانشگاه هاروارد سال ۲۰۰۴ هزاران جوان بیست ساله داشت اما یک زاکربرگ داریم.

تا اینجا ما دو چیز را متوجه شدیم. برای موفقیت extraordinary به دو چیز نیاز داریم: کوالیفای بودن برای استفاده از فرصت قوی سیاه (که به زبان ساده میشود همان تلاش و خلاقیت برای استفاده از فرصتها)و خود قوی سیاه(یا همان فرصتها)

خب تا اینجا موضوع جدیدی گفته نشد. برای موفقیت باید تلاش کنید، حواستان به فرصت ها باشد و شانس بیاورید. به نظر من نظر طالب درست و نزدیک به حقیقت است. اما مدلی که در بالا کشیدم خیلی با حقیقت فاصله دارد.

ما در چنین دنیایی زندگی میکنیم:

قوی سیاه

حقیقت این است که دنیا در هر زمان و مکانی که ایستاده باشیم در هر لحظه‌ای پر از فرصت‌ها و قوهای سیاه مثبتی است که ما میتوانیم آن‌ها را ببینیم یا نبینیم.

برگردیم به مثال اول: استیو جابز از فرصت استفاده کرد، اما انقلاب کامپیوتری یک فرصت یگانه نبود. هزاران شرکت بزرگی که امروز به عنوان غول نرم افزاری میشناسیم هم همان روزها تاسیس شدند توسط افرادی که توانستند از دایره‌ی فرصت اطرافشان استفاده کنند. ادوبی، اوراکل مایکروسافت اچ پی الکترونیک آرتز و… . اصلا بیاییم همان تاریخ در ایران. تاریخ تاسیس کاله یا دلپذیر را میتوانید نگاه کنید. اصلا از اینها بکشیم بیرون. فیروز نادری متولد ۱۹۴۶ در ایران تقریبا میشود گفت هم‌دوره با استیو جابز. الان کجاست؟ در ۱۹۴۶ چند نوزاد پسر در ایران بدنیا آمدند؟ مثال‌ها در این مورد هیچ وقت تمام نمیشوند.

دو نکته وجود دارد:

یک: با تمرکز روی استیوجابز شدن یا ایلان ماسک شدن یا دیجی کالای بعدی شدن خودمان را از هزاران فرصتی که همین الان در کنارمان وجود دارد محروم میکنیم. دنبال کردن مسیر موفقیت دیگر افراد به موفقیت ما منجر نمیشود. هیچ کس جز شما در این لحظه از تاریخ زندگی نکرده است، پس هرکس باید قوی سیاه خودش را پیدا کند. استیوجابز زندگی کرده و مرده است. دیجی کالا ساخته شده است.

دو: تلخ است اما همین الان  که من در حال نوشتن این سطور هستم یا شما در حال خواندن آن، افرادی هستند که دارند از فرصت هایی که در مقابل ما هم وجود داشته است نهایت استفاده را میبرند تا ده سال دیگراخبار کارهای آنان را در اینترنت بخوانیم. درست که ما برای موفقیت به شانس نیاز داریم اما اگر به اندازه کافی تلاش کنیم: مقادیری زیادی شانس و قوی سیاه در دنیا وجود دارد که میتوانیم از آنها استفاده کنیم. بله هیچکس دوباره استیو جابز نمیشود و هیچ شرکتی دیجیکالا نمیشود اما دقیقا نکته هم همینجاست. هرکس باید مسیر خودش را، فرصت‌های خودش را و قوی سیاه خودش را پیدا کند. آن ها تمام نمیشوند هر لحظه که تصمیم بگیرید میتوانید چندتایی از آنها را پیدا کنید.

از هفت صنعتی که در مقدمه‌ی کتاب زندگی نامه استیو جابز نام برده شده، سه تا از آنها حداقل یکبار دیگر در این سالها از ریشه تغییر کرده‌اند (موسیقی، نشرو تبلت‌ها که در حال از بین رفتنند) و باقی هم روز به روز در حال تغییر شکل دادن هستند توسط افرادی که نامشان استیو جابز نیست و شرکت‌هایی که نامشان اپل نیست. باید مسیر خودمان را پیدا کنیم.

استیو جابز

پیتر ثیل جایی در مورد ایلان ماسک میگفت: او مارا شرمنده کرده است. ما سالها میگفتیم صنعت انرژی های نو مال لوزرهاست، هیچکدام از آن‌ها نمیتوانند بدون کمک‌های دولتی زنده بمانند. اما اون نه تنها شرکت‌هایی ساخت که روی پای خودشان می‌ایستند بلکه در حال جابجا کردن مرزهای آنهاست.

دقت کنید که کارهایی که ماسک در تسلا و اسپیس ایکس انجام میدهد را سالها پیش هم میتوانستیم انجام دهیم اما کسی از آن قوی سیاه ها استفاده نکرده بود. بله ماسک بسیار خوش شانس است اما خوش شانس در داشتن بصیرتی برای دیدن فرصت‌های تاریخی.

در هر لحظه‌ای که نفس میکشیم فرصت‌ها وجود دارند. آن ها همه جا هستند. باید یادبگیریم چگونه قوهای سیاه را شکار کنیم. آن هایی را که خوش شانس مینامیم، خیلی از اوقات شکارچی‌های مناسبی بوده‌اند.شکارچی های برای قوهای سیاه.

بی‌خیال آقای شوپنهاور: در باب حکمت زندگی

پیش نوشت : من تا به حال برای هیچکدام از نوشته های این وبلاگ اندازه‌ی این یکی زمان نبرده است. همیشه میدانسته‌ام چه مینویسم حاصل را میسپرده‌ام به همخوابی دست و کیبرد اما اینبار بارها از روی صندلی‌م بلند شدم قدم زدم، در کمال تعجب کتابهایی را دوباره و دوباره باز کردم. این نوشته را مثل همه نوشته‌های دیگر نظرات شخصی نویسنده‌ی آن درباره‌ی موضوع بدانید. وحی الهی نیست و قابل بحث و بررسی است. از ابراز مخالفت نهراسید که سنتز ایده‌ها در جریان مباحثه شکل میگیرد.

اولین آشنایی من با شوپنهاور در جریان خواندن کتاب درمان شوپنهاور اروین یالوم بود. در آن کتاب نویسنده به موازات داستان رمان زندگی‌ شخصی شوپنهاور را هم به تفصیل تعریف میکند. کمی بعدتر هنرهمیشه برحق بودن اورا نگاهی سرسری انداختم و در لیست خواندن گذاشتم. آلن دوباتن هم در کتاب تسلی بخشی های فلسفه بخشی از کتاب را به شوپنهاور و بخشی را بر اثری که شوپنهاور بر نیچه گذاشت اختصاص میدهد. همه‌ی این‌ها از شوپنهاور تصویری را در ذهن من بوجود آورده بود که در دو کلمه خلاصه میشد. فیلسوفی درخشان و بدبین و بدبیار. درواقع من بیشتر از آن که افکارش را بدانم زندگی‌اش را میدانستم. تا همین هفته‌ی پیش که به شکل مستقیم شروع به خواندن اثری کردم که آرتور شوپنهاور را به شهرت رساند. درباب حکمت زندگی.

آرتور شوپنهاور
این یکبار رو از روی ظاهر قضاوت کنید:)

کتاب من را آزرد. از سه جبهه. جبهه اول نارسیسیم یا خودشیفتگی شدید شوپنهاور بود که در جای جای کتاب میشد اثرش را دید. لحنی که شوپنهاور در مورد مردم عادی صحبت میکرد و بعد خودش را از آنها جدا میکرد، سخت آزاردهنده بود. فرق بازگشت به تجربه‌ی شخصی و تعریف داستان با خودشیفتگی را به راحتی میشود تشخیص داد و آنچه که من در این کتاب دیدم از جنس مورد دوم بود. این را داشته باشید باز به آن برمیگردیم.

مورد دوم که به هیچ وجه نمیشود گفت مشکل شوپنهاور است، مطرح کردن موضوعاتی بود که امروز علم در آن زمینه‌ها به حداقل دست‌آوردهایی رسیده است. مثلا در مورد نحوه‌ی کارکرد مغز و هورمون‌ها. این که شوپنهاور این چیزها را نمیدانسته هیچ ایرادی ندارد طبعا. احتمالا مخاطب دویست سال آینده هم اگر گذرش به چرندیات این وبلاگ بیفتد، خیلی از این‌ها را در تناقض با دانش روزش بداند، مطلقا ایرادی ندارد. اما موضوع اینجاست که وقتی برخی از استدلال‌های مطرح شده در کتاب، برپایه‌ی همان پیش‌فرض‌های غیرعلمی و بعضا نادرست بالا آمده‌اند، سخت میشود به آن‌ها وقع نهاد.

مورد سوم که من را آزار داد نظرات شوپنهاور در مورد نژادهای دیگر و زنان بود. بله میدانم امروز من انسان روشنفکر قرن ۲۱ هستم و زمان شوپنهاور این تفکرات به این شدت وجود نداشته است. اما در زمان حیات ایشان فمنیسم اشکال اولیه‌اش را پیدا کرده بود و فکر میکنم فیلسوفی که به جدا بودن از جامعه‌اش مینازد، مشکل چندانی نداشته باشد که بتواند در مورد موضوعات اجتماعی به باوری بهتر از باور عوام برسد.

 

شوپنهاور عضلات فکری قدرتمند و توان استدلالی بالایی دارد اما آیا هرچه که میگوید لزوما درست است؟ یک سوال دیگر: آیا داشتن توان فکری خود به خودباید  ما را در مورد عقلانی بودن و مفید فایده بودن افکار افراد مطمئن کند؟  پس این همه متفکران نیرومند که سالها از نیروی فکرشان برای تئوریزه کردن حکومت خودکامگان استفاده کردند، حقیقت را میگفته‌اند؟ یک پله بالاتر، متفکرانی که با تئوری‌هایشان سالها ملت‌هایی را به قهقرا برده اند چه؟

به نظر من همانطور که داشتن عضلات قوی، نشان از پهلوانی یک فرد ندارد، توان تفکرهم لزوما به خیر وحقیقت منجر نمیشود. شوپنهاور فیلسوفی قدرتمند اما آیا درباره‌ی زندگی بهترین راه حل ها را دارد؟ نه. معلم موفقیت سر کوچه‌ احتمالا درس‌های بهتری برای زندگی شخصی دارد.

 

اذهان قدرتمند نیرویی بزرگ برای توجیه احساساتشان دارند. آنقدر بزرگ که حتی خودشان هم ممکن است گول آن را بخورند. شعبانعلی را اکثر خوانندگان اینجا میشناسند. چندروز پیش جایی نوشته بود که در جوانی وقتی شجریان میشنیده‌ام میگفته‌ام که این عزیزان موسیقی سنتی اگر حرفی داشتند همان ابتدا میزده‌اند و این مقدار انرژی و زمان را از خودشان و ما نمیگرفته اند و منابع را هدر نمیداده‌اند. یک لحظه به این جمله دقت کنید. اوه. اگر مثل من زیاد از موسیقی سنتی لذت نمیبرید و حس خوبی به آن ندارید، این جمله چه لباس منطقی و فاخری تن یک احساس شخصی میکند. نه؟ حالا البته شعبانعلی میگوید: امروز که با آن آثار ارتباط برقرار میکنم از همان چهار دقیقه اولیه بدون کلام لذت بیشتری میبرم. آیا این حرف جدید حرف قبلی را نقض میکند؟ هنوز هم ترک‌های شجریان در حال هدر دادن منبع زمانند و هیپ هاپ نمیخوانند. پس چه چیزی تغییر کرده است؟ احساس شخصی شعبانعلی درباره‌ی آن موسیقی‌ها. متوجه شدید؟

 

به نظرم نود درصد حرف‌ّهای شوپنهاور درباره‌ی حکمت زندگی از همین جنس‌ند. لباس منطق تن احساسات شخصی‌اش کرده. احساسات ما از هورمون‌های مان نشات میگیرد، هورمون‌ها و ناکامی‌های محیطی با شوپنهاور خوب تا نکرده‌اند و ذهن او نظامی از معنا را برپایه‌ی احساسات شخصی‌اش برپا کرده است که به هیچ دردی نمیخورد. همین شوپنهاور اگر میتوانست زندگی با کامیابی بیشتری داشته باشد، کتاب دیگری درباب حکمت زندگی مینوشت.این را من نمیگویم نیچه میگوید. و صد البته زندگی‌نامه خود شوپنهاور.

نیچه یکی از بزرگترین نام‌هایی است که از شوپنهاور تاثیر پذیرفته است. در جوانی کتاب‌های اورا میخواند و سخت مجذوب آن‌ها میشود. سعی میکند زندگی‌اش را برپایه‌ی تئوری اصلی شوپنهاور بچیند:

از آنجا که رضایت خاطر توهمی بیش نیست و همیشه در جستجوی رضایت و شادکامی باید به خودمان رنج هموار کنیم، پس تمام تلاش انسان باید در راستای کمینه کردن درد و رنج باشد، نه تلاش مذبوحانه برای رسیدن به شادکامی.

 

ترجمه‌ی این حکمت در میدان عمل میشود زندگی خود شوپنهاور. تمام عمر خود را در آپارتمان کوچک خود گذراند با هیچکس ارتباط نگرفت، خودش را به کارهای به اصطلاح عوامانه نیالود و با ارثیه‌ی اندکش روزگار گذراند و به دنیا فحش‌های فلسفی داد. نیچه هم در جوانی همین راه را در پیش میگیرد. البته که نه تا انتها. پس از ده سال به دعوت یک روشنفکر ایتالیایی ثروتمند راهی ایتالیا میشود و چند هفته ای را در آنجا غذای خوب میخورد، به طبیعت میرود و با دختران زیبارو معاشرت میکند.پس از این تجربه او به تدریج تغییر عقیده میدهد.این همان چیزی است که به آن اثر شرایط و هورمون‌ها میگویم. در یکی از نامه‌هایش به دوستانش مینویسد:

مخالفت با تعالیم شوپنهاور بزرگ؟ تقریبا در تمام مسائل اصلی با او مخالفم.

 

آن سفر و تجربیات بعدی نیچه تاثیر عمیقی روی افکار آینده‌اش میگذارند. او روش شوپنهاور را به پنهان شدن گوزنی خجالتی در جنگل تشبیه میکند. بعدا به اعتقادش بر درهم آمیخته بودن و رنج ولذت پافشاری میکند و میگوید برای رسیدن به بزرگترین لذت‌ها باید از بزرگترین رنج‌ّها گذشت و این هیچ ایرادی ندارد. او افرادی عملگرایی مانند گوته را که هم در دنیای واقعی کار میکنند و موفقیت کسب میکنند و هم در دنیای اندیشه ردپای خود را به جا میگذارند را میستاید.

در حالی که شوپنهاور در آثارش به گوته مستقیم و غیر مستقیم میتازد، حال این که دلیل اصلی آن تاختن‌ها در دنیای واقعی، رابطه‌ی خوب مادر شوپنهاور با گوته و برگزاری مهمانی های زیاد با همراهی او بوده است. من روانشناس نیستم اما تقریبا میتوان ردپای هر‌آنچه که شوپنهاور درباره‌ی زندگی گفته است را در زندگی واقعی‌اش پیدا کرد.

مثلا در مورد زنان. او مقالاتی دارد با عنوان در باب زنان و طبعا از هرگونه تاختن بر آنها(انگار که یک گونه‌ی دیگری از جاندارانند) فروگذار نکرده است. حال این که میتوان ریشه‌ی آن را در رابطه با مادرش جستجو کرد، در واقع هر زنی که وارد زندگی او شده بود به نوعی اورا آزرده بود. با این که توصیه نمیکنم میتوانید آن مقالات را بخوانید و ببینید چطور لباس منطق تن احساساتش میکند حال این که خود ایشان در انتهای عمرش وقتی اقبال به او رو میکند و با زنان نیکی آشنا میشود:

آرتور شوپنهاور| تسلی بخشی های فلسفه
تسلی بخشی های فلسفه

من از افکار فلسفی شوپنهاور چیزی نمیفهمم اما در مورد حرفهای عمومی‌ترش میدانم که برای زندگی نسخه‌های خوبی نپیچیده است. اگر من از موسیقی سنتی خوشم نیاید و حرف شعبانعلی را در جیبم بگذارم هیچ اشکالی ندارد اما اگر نمیتوانم با زنان ارتباط برقرار کنم و درباره‌شان استروتایپ‌های پلاسیده دارم و حرفهای شوپنهاور  خوشایند مزاجم می‌آیند، خطرناک است. توجیهات شوپنهاور برای تنبلی خطرناک است. تمسخر و تحقیر عملگرایی و دور شدن از زندگی واقعی خطرناک است. من این‌ها را نپسندیدم و کتاب شوپنهاور را هم توصیه نمیکنم. به نظرم قبل از خواندن آثار او نیاز داریم که بررسی روانشناختی از او بخوانیم و داشته باشیم.  فکر میکنم ناکامی های او در زندگی شخصی و ترکیب آن با ذهن قدرتمندش خانه‌ای از معنا ساخته است که نه تنها مفید نیست بلکه میتواند ما را از فرصت زندگی محروم کند.

فعلا همین.

 

قوی سیاهی به نام بارسلونا

نیازی نبود که فوتبالی باشید یا طرفدار بارسلونا تا از بازی دیشب بین بارسلونا و پی اس جی  لذت ببرید(خلاصه بازی). دانستن قوانین پایه‌ی فوتبال کافی بود تا هر کسی که بازی را نگاه میکرد، چندباری فشار خونش بالا و پایین برود. نمیخواهم از بارسا تمجید کنم یا از لذت بخش بودن فوتبال بگویم. بارسلونا به عنوان یک سیستم همیشه مورد علاقه ام بوده است. فکر میکنم چیزهایی زیادی درباره آن‌وجود دارد که میشود از آن یاد گرفت. میخواهم بگویم دیشب یکی از جلوه‌های نظریه قوی سیاه نسیم طالب را دیدیم.

نسیم طالب قوی سیاه

لب کلام آنچه که طالب در قوی سیاه میگوید این است:

او نگرش رایج در مدیریت ریسک را به باد انتقاد می‌گیرد و معتقد است که اکثر فعالان بازار مالی و سرمایه گذاری، برای تحلیل آینده صرفاً به روند گذشته اکتفا می‌کنند.

به همین علت، مثلاً اگر صدها قوی سفید دیده باشند، بر این باور خواهند بود که قوی سیاه وجود ندارد.

جالب اینجاست که معمولاً وقتی قوی سیاه را دیدند، زنجیری از توضیحات و تحلیل‌ها را ردیف می‌کنند و می‌گویند که از قبل می‌توانستیم منتظر ظهور قوهای سیاه باشیم.

نسیم طالب، بحث خود را به موضوع مالی و سرمایه گذاری محدود نمی‌کند و معتقد است که از این نگرش می‌توان برای مدیریت استراتژیک کسب و کارها در شرایط ابهام استفاده کرد.

بعد از باخت ۴ صفر مقابل PSG در بازی رفت همه کار بارسلونا را تمام شده میدانستند. یوفا برخلاف پیشبینی اولیه‌اش که گفته بود بارسلونا قهرمان لیگ قهرمانان میشود، گفت: باسلونا شانسی برای صعود ندارد. بگذارید متن را دقیقا نقل کنم:

در دور حذفی تا به حال هیچ تیمی نتوانسته شکست ۴-۰ در دور رفت را در دیدار برگشت جبران کند. یوفا طبق بررسی هایی که روی سالهای گذشته انجام داده، شانس صعود بارسا به دور بعد چمپیونزلیگ را صفر می‌داند.

براساس این گزارش، دو گل دی ماریا و گل های کاوانی و دراکسلر، در همان دور رفت بارسا را حذف کرده است. ۵۸ مورد مشابه وجود دارد که در بازی رفت، تیمی موفق شده ۴-۰ از حریف خود پیش باشد و در هیچکدام از این موارد ، تیم مقابل نتوانسته نتیجه را برگرداند.

از همین الان میتوانم تحلیل هایی را تصور کنم از همان نویسنده‌هایی که انریکه را مجبور به استعفا کردند(تحت عنوان بارسای خسته، بارسای که روحش را فروخته است، این بارسلونا باسلونای ما نیست) که چرا این بارسا برد و باید میبرد و اصلا چرا این بارسا برنده همه میدان هاست:) حالا میتوانم احساسات طالب را وقتی تحلیل گران و بانکدارها را در توییتر منشن میکند و به آنها میتازد، درک کنم. استعفای انریکه بر اثر فشار تحلیل گران یا اشتباه یوفا تاثیر زیادی بر جهان نمیگذارد ولی سیاست گذاری اشتباه بانک جهانی بر مبنای مدلهای ریاضی قطعی در دنیای که قوهای سیاه همه جا هستند، میتواند زندگی ملیون‌ها نفر را به تباهی بکشاند(و بارها کشانده است) و خب من هم جای طالب بودم توییتر را برسر مسبب‌هایش خراب میکردم.

فعلا همین:)

شاید بخواهید بخوانید:

-چرا این تیم ملی از سرمان هم زیاد است؟