مرثیه‌ای برای یک رویا : نسخه‌ی صوتی

بیشتر از یک سال و نیم پیش متنی را منتشر کردم تحت عنوان رکوئیم فور ا دریم یا مرثیه‌ای برای یک رویا. عنوانش را از فیلم درخشان آرن دارنوفسکی گرفته بودم. هرچند اشتراکات دو داستان کم است 🙂 اما عنوان واضح است که برای چه چیزی صحبت میکند. احساساتش واقعی هستند اما داستان آن فیکشن است.

آن زمان هنوز روی دامین قبلی بودم و کانال فاخر رادیو بلاگی‌ها (@radioblogiha) و وبلاگشان همان زمان زحمت تبدیل این متن به فایل صوتی را کشیدند. به طور غیر رسمی این اولین فایل صوتی منتشر شده از طریق این وبلاگ است و امیدوارم فتح البابی بشود برای ادامه‌ی مسیر و ساخت یک پادکست واقعی که احتمالا اسمش رادیو مینیموم باشد.

لانگ دیستنس

دانلود

ریکوئیم فور اِ دریم

پیش نوشت : اگر از موتور های جستجو در رابطه با معنی لانگ دیستنس یا لانگ دیستنس چیست به اینجا رسیدید: بذارید معنایش را بگویم که دست خالی برنگردید. لانگ دیستنس به معنای رابطه‌ی عاطفی از راه است. مفهومی است که در عصر جدید بدلیل ظهور تکنولوژی شکل گرفته است و به همین خاطر است که معادل فارسی برای لانگ دیستنس نداریم. متن زیر هم درباره چنین رابطه ای نوشته شده است. خدا گرگ بیابان را دچارش نکند.


 

یکی از این فکت های دوزاری اینستاگرام گفته بود رابطه های لانگ دیستنس اموشنال ترند.چشم بسته غیب گفته بود گالیور.این یکی را لااقل من خوب میفهمم.احتمالا از هر نوع دیگری از عشق بیشتر باعث ترشح اوکسی توکسین و هورمون های وابسته اش میشود و این هورمون های لعنتی ادم را حسود میکنند.لانگ دیستنس ادم را حسود میکند.حسود به تک تک مولکول های هوای اطراف تو.مولکول های هوایی که شرجی تر از اب و هوای این مشهد لعنتی اند.لانگ دیستنس ادم را حسود میکند .حسود به برند مواد غذایی نزدیک خانه معشوق.حسود به تیم های موفق ورزشی حوالی معشوق.حسود به کوچه ها ی آن شهر .حسود به پارک های نزدیک خانه تان.حسود به بقال محل که میتواند هرروز تو را ببیند که دیدنی که من حاضرم داروندارم را بدهم تا یک لحظه دوباره تجربه اش کنم.

من حسود نیستم وحسود نبودم.اما لانگ دیستنس مرا حسود کرد.من به تک تک چشم هایی که تورا هرروز میدیدند حسود بودم.من به تک تک کسانی که باتو حرف میزندند حسادت میکردم.من به خواهر هایت ،من به برادرت، من به مادرت، من به پدرت ،حسادت میکردم.

من به پسر بچه های فامیلت حسادت میکردم.من به مهمانی های خانوادگی تان حسادت میکردم.من به روتختی ات من به پنجره کنار تخت خوابت ،من به نسیمی که هرصبح میتوانست صورتت را لمس کند حسادت میکردم.من به کتاب های کنکورت که ساعت ها به ان ها نگاه میکردی هم حسادت میکردم.من به هر کسی که یک متر ازمن به تو نزدیک تر بود حسادت میکردم.هنوز هم حسادت میکنم.فقط بعد این همه وقت مثل یک درد مضمن روزمره شده است. دردی که فقط کافی است خاطره ای مثل چوب بیس بال کوبیده شود وسط صورتم تا هزارباره اشک من را در بیاورد.

ما فقط شصت دقیقه خوشبخت بودیم.همان وقتی که کفش هایم را اشتباهی توی راه پله دراوردم و با خنده گفتی اگه بابام بیاد اونجا اولین جاییه که میبینه ومن نذاشتم که بروی و آن هارا بیاوری.همان وقتی که از دست پاچگی نمیتوانستی در بطری اب را برایم باز کنی . منو تو دوسال زجر کشیدیم تا همان شصت دقیقه خوشبخت باشیم.من تک تک لحظه های آن شصت دقیقه را زندگی میکنم هر روز و شاید اشک میریزم.یک سری خزعبلات هست در مورد مرد و گریه که من به اندازه همه ی مرد های تاریخ آن را نقض کرده ام.

لانگ دیستنس

صحبت هایی هم هست در مورد از دل برفتن هر آن که از دیده برفت.استفاده از چرند برای توصیف شان بی انصافی در حق واژه است.اخر میدانی تو از دیده من نرفتی.این پیکسل های لعنتی موبایل نمیگذارند.عکسهایت . چشم هایت.

آن هایی که ضرب المثل ها را میساخته اند نه فیس تایم داشته اند نه تلگرام و نه چند گیگ مدیا از معشوق شان.

در آن شصت دقیقه خوشبختی حتا امیرتتلوهای توی گوشی ت برای من حکم پینک فلوید داشت.آنجا با تو ایران یک کشور سکولار بود.لیبرال دموکراسی هوا را اشباع کرده بود.انجا هیچوقت کنار امدن با لینوکس انقدر سخت نبود.اصلا میدانی توی آن یک ساعت قیمت دلار چقدر بود؟

لب پنجره که بودیم من دلم سیگار میخواست.هرچند هیچوقت نتوانستم آن را درست بکشم.هرچند که سیگاری نیستم. من انجا دلم سیگار میخواست.انگار که من متیو مک کاهانی ترو دیتکتیو بودم که قرار بود همه تناقض های دنیا را مثل سیگارم بین شصت و سبابه ام نگه دارم و تو ناتالی پورتمنِ دِ پروفشنال.دختر کوچولویی که سفت و سخت به حامی اش چسبیده.حامی ای که خودش از همه بیشتر به دخترک نیازمند است.حامی ای که تا چند لحظه ی دیگر برای همیشه از دست میرود.

هزاران نفر هر سال در جاده های ایران کشته میشوند اما اگر من هم کمی شانس میداشتم ، احتمالا کامیاب ترین کشته تاریخ تصادفات ایران میشدم.چند باری به سرم زد که فرمان را کج کنم به سمت کامیون های لاین مخالف.یک جور هایی مثل خداحافظی در اوج. من سهمم را گرفته بودم.

هیچ کس نداند تو خوب میدانی خواسته های من از دنیا را.کار هایی که میخواهم انجام دهم و دیگر خزعبلات توی کله ام را.اما همیشه ته ته ته دلم میدانم بزرگترین دستاوردی که بشر از زندگی بی هدف و پوچش می تواند داشته باشد،نه داشتن گوگل یا وصل کردن همه دنیا به اینترنت است و نه ساختن و داشتنِ  اسپیس ایکس و تسلا به صورت یکجا.مِیک دِ ورد اِ بِتِر پِلِیس از چرندیات سرمایه داریست. اخر همه این ها به پول ختم میشود و هیچ کدام دستاورد محسوب نمیشود.بدون هر یک از ادم هایی که این کار ها را کرده اند ،باز هم این کار ها انجام میشد و دنیا به راهش ادامه میداد.

فکر میکنم بزرگترین دستاوردی که میتوانیم از زندگی داشته باشیم،احساساتند. احساساتی که هورمون ها یا هر چیز دیگری آن را تولید میکنند. احساسات ارزشمند ترین چیزهایند.تنها چیزی است که ما داریم و مستقیم به خودآگاهی مان وصل است.احساسات همه چیز است و من با تو ،در آنجا، همه چیز را در حد کمال و از نوع مثبتش داشتم.من با تو همه چیز داشتم.

حیف که زود تمام شد ، خیلی زود.اما من با همان شصت دقیقه ، حداقل یکبار به کلاب خوشبخت ترین ها راه پیدا کردم و همین برای من کافیست.حتا اگر امروز تو اینجا نباشی و من حتا اخرین باری که کسی که به مسنجرم پیام داده است را به یاد نیاورم.

 

پی نوشت: این متن بخشی از یک متن طولانی تر است.فاصله ی بین زمان نگارش تا زمان انتشار باعث شده است که نگارنده و منتشر کننده دو ادم با دو نگرش متفاوت باشند.انتشار این متن صرفا جهت ثبت دست نوشته های انلاینم در این وبلاگ ، سرور های گوگل و احتمالا تاریخ است و در زمان حال نزدیک به صحت داشتن هم نیستند.


 

شاید بخواهید بخوانید:

چشمهایش

تهران مخوف

سالواتوره

از یابنده تقاضا میشود، نامبرده را به صندوق پستی بیاندازد.

اینتراستلار

به نظر من جدا از همه ی خوب و بد اینتراستلار ، یکی از نقطه های پر رنگِ احساسی فیلم نشان دادن رابطه ی آملیا برند و ادموندز بود.رابطه ای که یک سرش(ادموندز) را هرگز نمیبینیم.

اگر طرفدار جان بر کفِ نولان بودم شاید مینوشتم:

به تصویر کشیدن این رابطه ، شوک جادویی نولان به مفهوم لانگ دیستنس است. پکیج اینتراستلار حاوی فاصله دار ترین رابطه عاطفی است که بشر به توانایی تصور آن را داشته . انگار که در این فیلم همه چیز قرار است عظیم باشد و دیالوگ ها چه زیبا از دل این عظمت مفهوم فلسفی را استخراج میکنند و تا سطح نظریه پردازی فیلم را بالا میبرند.عشق محصول ابعاد بالا تر است.زمان و مکان بر آن تاثیری ندارد.حتا اگر فاصله بین آدم ها ملیون ها سال نوری و میان کهکشانی باشد.

اینتراستلار

به حرفم گوش کن
وقتی که بهت میگم عشق چیزی نیست که ما اختراع کرده باشیم.
عشق، مشهوده، قدرتمنده، عشق حتماً یه معنایی داره

-بله، عشق معنا داره: فواید اجتماعی، پیوند اجتماعی، تربیت فرزند …

-ما مُرده‌هامون رو دوست داریم .فایده‌ی اجتماعی اون چیه؟

-هیچی

-شاید معنای بیشتری داشته باشه
چیزی که ما هنوز نمی‌تونیم درک نمی‌کنیم
شاید یه جور دلیل باشه، یه جور
محصولی از ابعاد بالاتر باشه
که ما نمی‌تونیم به طور محسوس درکش کنیم

من در طول کهکشان شیفته‌ی کسی هستم
که ده ساله ندیدمش
و میدونم که احتمالا مُرده

عشق تنها چیزیه که می‌تونیم حسش کنیم
و فراتر از ابعاد زمان و فضا جریان داره
شاید باید بهش اعتماد کنیم
حتی اگه هنوز اون رو درک نمیکنیم

کوچکترین احتمال دیدن دوباره‌ی ولف
من رو هیجان‌زده میکنه…

نقد فیلم میان ستاره ای(اینتراستلار)

پی نوشت : این روزها که اینترِ کیبرد جماعتی زیادی را شاعر کرده است.شاید بشود به مونولوگ بِرَند از آن دید نگاه کرد 🙂

شاید بخواهید بخوانید: