هک یادگیری: چگونه هرچیزی را در کمتر از بیست ساعت یاد بگیریم؟

آپدیت: توضیحاتی به انتهای پست اضافه شد.

پیش نوشت:این نوشته شامل سه بخش است، در بخش اول در تقاطع فلسفه و تکنولوژی می ایستیم و سعی میکنیم به این سوال پاسخ بدهیم که چرا یادگیری مهمترین موضوع زندگی هر انسانی است، بخش جذابی است حاوی نظرات شخصی من و دوستش دارم.

در بخش دوم: به سراغ مغز میرویم، سری به نروساینس میزنیم، نگاه میکنیم در هنگام یا،دگیری چه اتفاقی برای مغز می‌افتد و در بخش سوم: به سراغ تکنیکی میرویم که عملگرایانه ترین قسمت نوشته است. چطور زیر بیست ساعت هر چیزی را یاد بگیریم؟ اگر حوصله ندارید دو بخش اول را بخوانید (هرچند توصیه میکنم بخوانید) یکراست به سراغ بخش سوم بروید.


بخش اول:

اگر قرار باشد برای انسان قرن ۲۱ ماموریتی تعریف کنیم، آن ماموریت قطعا یادگیری خواهد بود.

این جمله نظر شخصی نگارنده‌ست، در ادامه تلاش میکنیم تا منطق پشت آن را بیان کنیم. لیدیز ان جنتلمن، با ما باشید:

تد کزینسکی  احتمالا تنها تروریست و قاتل زنجیره‌ای تاریخ است با مدرک معتبر از یک دانشگاه آمریکایی. آقای کزینسکی را، بخاطر جذابیت تیتر میگویند که نابغه بوده است. مسلما موافق نیستم اما توانایی های ذهنی‌اش غیرقابل انکار است.در شانزده سالگی وارد دانشگاه هاروارد میشود، در نهایت در سنین جوانی استادیار دانشگاه میشود. و البته بعد از دوسال استعفا میدهد. ایده‌ی آقای کزینسکی و تحلیلش از دنیا ساده است: بواسطه‌ی انقلاب صنعتی آنقدر چیزی کشف کرده ایم که دیگر چیزی برای کشف کردن باقی نمانده و زندگی جذابیتش را از دست داده، پس بیایید تمدن را نابود کنیم و آن را از نو بسازیم. تا جذابیت و خوشبختی به جهان بازگردد. برای همین شروع میکند به بمب گذاری و کشتن آدم‌ها. چیزی نزدیک به فایت کلاب.

یادگیری
هم‌بستگی آماری ریش و تروریسم 🙂

 

مانیفست ایشان برای من خنده‌دار است اما احتمالا تعداد زیادی از افراد باشند که چنین فکر میکنند، آیا اینجا که ما ایستاده‌ایم آخر کشفیات بشری است؟ خب به نظر من نه خیر. ما در فضا به پیشرفت های خوبی رسیده‌ایم و در عمق اقیانوس‌ها هم مسیر مناسبی را طی کرده‌ایم. اما هنوز خیلی چیزها هست که نمیدانیم. مثلا در این تدتاک (با ندیدنش چیزی از دست نمیدید) سخنران میگوید کمتر از صد سال پیش ما ماشین را اختراع کرده بودیم اما هنوز از وجود یک نوع گونه‌ی زندگی در زمین بی‌خبر بودیم. ویروس‌ها. و بعد توضیح میدهد که امروز ما با بررسی محتوایات روده وبینی به توالی‌های ژنتیکی ناشناخته‌ای رسیده‌ایم که احتمالا گونه‌‌های جدیدی از زندگی باشند و تازه اول راهیم. در واقع این خطای ذهنی که همه چیز را کشف کرده‌ایم یقه‌ی بزرگان تاریخ را هم گرفته است، این جمله‌ی متکبرانه‌ی آقای کلوین را بخوانید:

quote-there-is-nothing-new-to-be-discovered-in-physics-now-all-that-remains-is-more-and-more-lord-kelvin-57-38-79
?WTF

 

زمان زیادی نگذشت که انیشیتن با نظریه نسبیت کاسه کوزه‌ی فیزیکی که آقا کلوین معتقد بود، چیزی نمانده که در آن کشف شود را بهم ریخت. پس نباید مغرور شویم که ما همه چیز را میدانیم. خیلی چیزها هستند که نمیدانیم. و من موافقم. اما یک سوال: مهمترین چیزی که امروز نمیدانیم چیست؟

نظر من را بخواهید، ناشناخته‌ترین چیزی که امروز وظیفه‌ داریم آن را بشناسیم، آن حجم ژله‌ای و لزج توی جمجمه‌مان است. ما تقریبا هیچ چیزی از آن نمیدانیم. نمیدانیم چطور کار میکند. دیتای زیادی در مورد آن داریم اما نظریه ای نداریم. چرا این کشف نحوه‌ی کارکرد این شی مهمترین چیزی است که باید بدانیم؟

دلیل ساده‌ای دارد. مغز تکاپوی طبیعت برای ایجاد خودآگاهی بوده است. ما جهان را با مغزمان میفهمیم. مغز همه آن‌چیزی است که تاریخ را و پیشرفت بشریت را شکل داده. حال اگر ما بتوانیم آن را بشناسیم چه اتفاقی می‌افتد؟ یک انقلاب جدید. احتمالا آخرین انقلابی که گونه‌ی انسان شاهدش خواهد بود. انقلاب صنعتی اکستند کردن عضلاتمان بود و همین تغییر نه چندان بزرگ مسیر تاریخ را تغییر داد. انقلاب بعدی اکستند کردن مغزمان خواهد بود. برای این که تصور بهتری از این که چه اتفاقی خواهد افتاد داشته باشید، مقایسه کنید قدرت و استقامت حرکت یک قطار را با یک قدرت و استقامت حرکت یک انسان پیاده. حالا فرض کنید بتوانیم  مغزی بسازیم که تفاوت عملکردش با مغز خودمان اندازه‌ی تفاوت عملکرد پاهایمان با قطار باشد؟ چه اتفاقی می افتد؟

احتمالا پایان بشریت. احتمال الف) آن موجود با آن خودآگاهی وحشتناکش مارا در باغ وحشی میگذارد تا خوش باشیم ، مشابه کاری که ما با موجوداتی که خودآگاهی پایین تری نسبت به ما دارند انجام میدهیم(میمونها مثلا) ب) ما مغزمان را به مغزش پیوند میکنیم و تبدیل به گونه‌ی جدیدی میشویم که دیگر انسان نیست و در هر صورت این به معنای پایان بشریت خواهد بود.

احتمالا نوه آیندتون :)
نوه استقلالیٍ آیندتون 🙂

بعد کشف مغز دقیقا چه اتفاقی می افتد؟

نمیدانیم. از این فیریک های شیفته‌ی سینگولاریتی هم نیستم که بخواهم رویاپردازی کنم(عملگرایانه نیست) اما دو چیز را میدانیم برای ساختن چنین چیزی ابتدا باید مغز را بشناسیم و دو این که شناختن مغز مهم‌ترین کشف پیشروی ماست.

حالا این ها چه ربطی به یادگیری داره آقای علی آبادی؟ تیتر جذاب مطلب بی ربط؟ فروم نیک‌صالحی چیزی هستی مگه خدایی نکرده؟ کمی صبر کنید میرسیم.

همه حرف‌های بالا را زدم تا از جمله‌ی اولم متن دفاع کنم. آقا مک لوهان (ارواحنا فدا) در جایی میگوید بشریت چیزی جز آلت تناسلی برای دنیای ماشین‌ها نبوده است و نیست.ما آن ها را تولید میکنیم و به جلو میرانیم تا زمانی که دیگر نیازی به ما نداشته باشند و خودشان تولید مثل کنند. الله اکبر از این بینش. اما خب، من متممی برای حرف آقای مک لوهان دارم که نظر شخصی من است. به نظرم برای مام طبیعت ما و ماشین ها فرق زیادی نداریم و نخواهیم داشت. مسیر تاریخ نه درباره‌ی پادشاهان  بوده و نه حتا بر سر پیشرفت تکنولوژی. تمام تاریخ درباره‌ی آگاهی است و تلاش ناخودآگاه طبیعت برای افزایش خودآگاهی. اگر روزی ما ماشینی بسازیم که از ما آگاهی بیشتری داشته باشد، ما تنها مسیری طبیعی را ادامه داده‌ایم. سخت نگیریم.

حالا رسیدیم به جمله‌ی اول متن: اگر رسالتی برای بشرامروز قائل باشیم، آن رسالت قطعا یادگیری خواهد بود. چرا؟ چون که این دنیایی است که در آن زندگی میکنیم. جنگ برای افزایش خودآگاهی. ما به نسبت بشری که دنیایش در افسانه‌های یونانی میگذشت خودآگاهی بیشتری داریم. و این همان پیشرفت است. اصلا بگذارید از زاویه دیگری نگاه کنیم:

مجموعه‌ی بشریت از ابتدا تا به امروز را به عنوان  یک موجود واحد در نظر بگیرید. یعنی به کل بشریت  به عنوان یک انسان واحد نگاه کنید. وقتی به این انسان خیلی بزرگ نگاه کنیم، هر انسان کوچکی تبدیل به یکی از سلول‌های این یگانه بشری میشود که روی زمین زندگی میکند. آغازش را نگاه کنید، احتمالا تعداد سلول‌ها کم هستند. جمعیت کم است. مثل یک نوزاد که حجم بدنش کوچک‌تر است و سلولهایش کم هستند. آگاهی او هم کم است. دقیقا مثل یک نوزاد. هیچ شناختی از محیط ندارد. کم کم بزرگ میشود و رشد میکند. هم زمان با این بزرگ شدن دانش بدست می‌آورد و محیطش را میشناسد. مثل کودکی که به دبستان میرود و کم کم انقدر بالغ میشود که کنترل محیطش را به دست میگیرد( مثلا در هفده سالگی که میشود مساوی امروز ما) و بعد روزی ازدواج میکند، کودکی بدنیا می‌آورد که از خودش بهتر است و در نهایت میمیرد. اما کودکش مسیر آگاهی اورا ادامه میدهد.

برای یک نوزاد این فرایند هفتاد سال طول میکشد و برای بشریت ملیون ها سال طول میکشد.

 

نوجوان تازه سیبیل درآورده بشریت، به همراه چند سلول تکامل نیافته از بدنش
نوجوان تازه سیبیل درآورده بشریت، به همراه چند سلول تکامل نیافته از بدنش

در این انسان بزرگ، انسان های کوچک در حکم سلولهایی هستند که بدنیا می‌آیند یا تقسیم میشوند و میمیرند. بشر بزرگ مثل خود ماست.(فراکتال‌ها) ما با مردن سلولهایمان نمیمیریم رشد میکنیم. بشریت هم با مردن ما از بین نمیرود، بلکه سلولی بهتر را جایگزین میکند.

این داستان بشریت به عنوان یک موجود یگانه است. داستان تاریخ است، شاید امروز این بشر کلیه‌ای به نام خاورمیانه داشته باشد که سرطان دارد، یا کنترل قوی ترین بازویش را چنان از دست داده که گلوی خودش را میفشارد اما در تصویر کلی تمام تلاش این بشر در طول تاریخ صرفا و صرفا افزایش آگاهی و کنترل بر محیط بوده است. دقیقا به مثابه یک انسان. و این همان کاری است که ما باید به عنوان یک سلول از این موجود عظیم الجثه انجام بدهیم. افزایش آگاهی. و آن ممکن نیست مگر با یادگیری. این استدلالی است که برای جمله‌ی اول متن دارم. یادگیری و تلاش برای افزایش خودآگاهی مهمترین وظیفه ماست.

 

 

بخش دوم:

یادگیری توسط چه بخشی از بدن اتفاق می‌افتد؟ مغز، آفرین. ما راه طولانی در پیش  داریم برای این که بفهمیم۱) مغز دقیقا چطور کار میکند؟ ۲) چطور میتوانیم کنترلش کنیم؟ ۳) چطور میتوانیم به چیزی شبیه به آن را بسازیم؟ اما همین الان هم دانسته‌های زیادی در مورد مغز داریم. دانستن آن‌ها کمک میکند که تصویر کوچکی از آنچه که هنگام یادگیری درون جمجمه مان میگذرد داشته باشیم، تا بتوانیم به فرایند کمک کنیم. ابتدا چند فکت در مورد مغز میخوانیم و بعد به سراغ بحث اصلی میرویم:

درپرانتز: من طرفدار تشبیه مغز به کامپیوتر هستم، اما حقیقت این است که مغز یک کامپیوتر نیست. ما این اشتباه را بارها در طول تاریخ در مورد مغز انجام داده‌ایم. ابتدا آقای افلاطون فرمودند که مغز نقش خنک کننده در بدن را دارد. بعد با ابداع مدل مزاجی و سیستم های هیدرولیک مدلی برای توضیح مغز ساختیم که در آن مغز نقش متعادل کننده را داشت. بعدتر با اختراع ماشین و نزدیک به انقلاب صنعتی آقای دکارت مغز را به یک ماشین با پیچ و مهره تشبیه کردند و امروز ما آن را به کامپیوتر تشبیه میکنیم. در واقع ما آن را به پیشرو ترین اتفاق ممکن عصرمان تشبیه میکنیم. حقیقت این است که شاید در دریافت، پردازش، خروجی شباهت‌هایی با کامپیوتر داشته باشیم، اما در مورد مرحله پردازش تقریبا هیچ‌چیز نمیدانیم و کمی ساده انگارانه است که اگر مغز را سخت افزار و ذهن را سافت ور در نظر بگیریم. به هر حال، جماعتی در حال کار روی این موضوع هستند واحتمالادر بازه‌ی حیات ما مشخص شود که مغز چقدر به یک کامپیوتر شبیه است و چقدر نیست.

فکت شماره یک: درباره ماهیت فیزیکی مغز باید بگوییم که ژله‌ای است:)‌ یعنی این برای من خیلی جالب و عجیب بود، حالا نه که زیاد درباره‌ی جنس مغز فکر کرده بودم اما ژله‌ای؟ 🙂 بعد هم این که مغز حسگر عصبی درد ندارد، کوزه گر از کوزه شکسته آب میخورد. به همین دلیل به نظرم راحت ترین راه خودکشی شلیک به مغز است، چرا که درد چندانی را متوجه نخواهید شد.

فکت شماره دو: دلیل شکل عجیب مغز این‌ است که مچاله شده است. برای این که جای کمتری بگیرد و در جمجمه‌مان جا شود. اگر مغز را بکشیم مثل یک کاغذ پهن میشود، در ابعاد ۲۵*۲۵ اگر اشتباه نکنم. و به نظرم خیلی خوب است که این اتفاق افتاده است. فرض کنید روی سر کراشتان یک سفره ماهی سخنگو بود؟ جالب نبود اصلا.

apple
خوشبختانه  بر خلاف اپل، طبیعت یک اشتباه در طراحی را دوبار تکرار نمیکند

     فکت شماره سه: این را بارها گفته‌ام اما مغز در یک ساده ترین تقسیم بندی ممکن، شامل دو بخش است. مغز باستانی و نئوکورتکس. مغزباستانی همان لایه های زیرین مغزمان است که از رفقای مارمولکمان در جریان تکامل به ما به ارث رسیده است و مسئولیت پایه‌ای ترین اعمال ما را دارد، که عموما غیر ارادی هستند. میل به بقا، تنفس و … . و نئو کورتکس همان بخش پیچ در پیچی است که مارا از پسرعمو های عزیزمان شامپانزه‌ ها، متمایز کرده است. عکس یک میمون را بردارید و به جمجمه کوچکشان و پیشانی کوچکترشان دقت کنید، دلیل این که ما میتوانیم فکر کنیم و سخن بگویم یا در درجه خودآگاهی بالاتری از از آنها باشیم همین تفاوت حجم مغز و جمجمه است. (البته آن‌ها هم نئوکورتکس دارند، در واقع همه‌ی پستانداران نئو کورتکس دارند، ما انسانها کمی بیشتر آن را توسعه داده ایم)

فان فکت: ظاهرا اندازه‌ی مغز ربط غیر مستقیمی به هوشمندی دارد. بین پستانداران ما بزرگترین نسبت مغز به اندازه‌ی بدن را داریم. بعد پسرعموهای پشمالویمان قرار دارند و بعد دلفین ها. نکته‌ی جالب این که نئو کورتکس در جریان تکامل به رشدش ادامه میدهد. آن ها که توفیق دیدار نگارنده را داشته‌اند میدانند که او یک کله لوبیایی است. کله لوبیایی به کسانی اطلاق میشود که پیشانی جلو آمده‌ای دارند که ظاهرا فضارا برای شکل‌گیری شبکه‌ی عصبی بیشتر فراهم میکند (اختلاف هست سر این موضوع بین علما). یک لوبیا را عمودی بگیرید و از نیم رخ نگاه کنید تا وجه شبه را درک  کنید. تا قبل از اختراع سزارین ظاهرا شانس بدنیا آمدن کله لوبیایی‌ها کم بوده است و به همین دلیل است که کمتر از آنی هستند که شما اسمشان را شنیده باشید.

سیروان-خسروی
یک کله لوبیایی معروف ( به مساحت پیشانی و نقطه‌ی اغاز بینی دقت کنید)

مغز مثل دیگر اعضای بدن ما، از سلولها تشکیل شده است. اما سلولهای مختص به خودش. به سلول هایی که مغز را تشکیل داده اند نورون میگویند. مغز انسان به طور متوسط حدود شصت میلیارد نورون دارد. نرون ها توسط پایانه های عصبی (اکسون ها) به هم متصل شده اند و با هم ارتباط برقرار میکنند. (علوم پنجم دبستان)

یک نورون (Blah blah blah)
یک نورون (Blah blah blah)

 پرانتز طولانی اما مهم درباره‌ی ذهن: به یک درک کلی از سخت افزار  رسیدیم. حالا ذهن چیست؟ ببیند ما در کامپیوتر یک قدرت سخت افزاری فراهم میکنیم و بعد روی آن مثلا سیستم عامل نصب میکنیم. اما در مغز اوضاع به این شکل نیست. ما حدود شصت میلیارد نورون داریم و هیچ ایده‌ی لعنتی نداریم که آنچه که به آن ذهن میگوییم چطور بوجود می‌آید. مثلا قیاس کنید با یک عضو دیگر بدن، مثلا معده. ما سلولهای معده را با گوناگونی شان میشناسیم، ورودی و خروجی را میدانیم و همچنین میدانیم پروسس آن (هضم) چگونه اتفاق می‌افتد. در مورد مغز ما سخت افزار را با تقریب خوبی میشناسیم. ورودی و خروجی آن را لمس میکنیم اما در مورد این که آن درون چه اتفاقی می‌افتد، چیزی نمیدانیم. مسئله‌ی اصلی هم همان مسئله‌ی اصلی خودآگاهی است که در اول متن گفتم. ما نمیدانیم چطور خودآگاهیم و اصلا خودآگاهی چیست.برای همین است که نمیتوانیم کامپیوتر های خودآگاه بسازیم و سرعت رشد هوش مصنوعی در صد سال اخیر تا این حد کند بوده است.  اگر مغز و نورون هایش را یک سیستم پیچیده در نظر بگیریم، ذهن و خودآگاهی چیزی است که بر آن Emerge میکند یا پدید می‌آید(رفرنس به آقامون شعبانعلی). مثلا اقتصاد. ما آن را درک میکنیم، حتا سعی میکنیم ساختار آن را کنترل کنیم اما چیزی نیست که ما آن را بوجود آورده باشیم. اقتصاد روحی است که بر کالبد اجتماع ظهور کرده. اگر شصت میلیارد نورون مغز را به مشابه یک انسان بگیریم، خودآگاهی و ذهن مانند اقتصاد میشوند چیزی که بر آن ظهور کرده اند.تصوری که در ذهن من هست در زمینه ساختن یک کامپیوتر خودآگاه، تقریبا از این جنس است که داریم آنقدر شانسمان را با الگوریتم هایی (که هدف مشخص دارند) امتحان کنیم تا آن میان به شکل تصادفی خودآگاهی بوجود بیاید. همانند کاری که طبیعت انجام داده است.همانطوری که همه کشفیات بزرگامان را انجام داده ایم. خودآگاهی ما یک اتفاق تصادفی است. ما هم در جستجوی یک تصادف هستیم. البته نه که هیچ چیز از مغز ندانیم، مثلامغز ما در پیشبینی الگوها فوق العاده است (درواقع اصلی ترین ویژگی آن است) و بیشتر الگوریتم های کامپیوتری امروز هم از همین کوچه پیشبینی به مسیرشان ادامه میدهند. اما این که یک نقشه‌ی کامل از این که مغز چگونه کار میکند داشته باشیم؟ نه نداریم.

خب همه‌ی این‌ها را گفتیم که به اینجا برسیم، ما تا همین پنجاه سال پیش ما فکر میکردیم که ساختار مغز ثابت است. یعنی اگر کسی با استعدادی بدنیا می‌آید همان است که هست. هر بخش مغز مسئولیت خودش را دارد و خلاصه مغز خیلی استیبل و ساکن است(نظر اقای کانت) اما امروز فهمیده ایم که اینطور نیست.

به شکل خیلی خلاصه اتفاقی که باعث شد متوجه این موضوع بشویم، بررسی مغز افرادی بود که صدمه‌های جسمی دیده بودند. کسی که دستش قطع شده بود، در مدار های عصبی‌اش تغییراتی حاصل شده بودند. در واقع پس از این که بیکار شده بودند، به کمک دیگر بخش‌های بدن رفته بودند. دلیل این که حس بویایی یک نابینا قوی تر از یک انسان معمولی است هم همین است،عصب های پردازش تصویر بیکار نمینشینند و به کمک بخش‌های دیگر میروند. در واقع مغز خاصیت لاستیکی دارد. میتواند تغییر شکل بدهد. این موضوع خیلی خیلی خیلی عجیب است و میتواند فوق العاده سود مند باشد.

تنها راه تغییر شکل مغز این است که بلایی سر خودمان بیاوریم؟ نه خیر. ظاهرا تکرار با فرکانس بالای یک فعالیت میتواند باعث تغییر شکل مدارهای عصبی شود. اجازه بدهید،با کمک تصاویر جلو برویم.

مغز مچاله شده ما در جمجمه مان
مغز مچاله شده ما در جمجمه مان

 

مغزی که آن را در آورده ایم و سعی کرده‌ایم آن را اتو بکشیم.

چیزی که میگویم بی نهایت غیر علمی است اما میتواند به درک آنچه که واقعا در مغز اتفاق می‌افتد کمک کند. آن چروک‌های تصویر دوم را نگاه کنید، فرض کنید آنها مدارهای مغزی ما هستند. راه رفتن، توانایی حرف زدن، مهارت هایی که در طول زندگی کسب کرده‌ایم، مثلا رانندگی کردن و… . حالا فرض کنید میخواهید مدار جدیدی در این صفحه بوجود بیاورید، آن را یک بار تا میکنید و دوباره صاف میکنید. چه اتفاقی می‌افتد؟ رد ملایمی روی صفحه می‌افتد، برای این که مدار را محکم تر کنید چه میکنید؟ دوباره از همان رد قبلی آن را تا میکنید. اینبار کاغذ مقاومت کمتر میکند و چروک عمیقتری روی کاغذ می‌افتد.اگر به اندازه‌ی کافی این فعالیت را انجام دهید، آن چروک تبدیل به بخشی از هویت صفحه می‌شود. این اتفاقی است که در زمان یادگیری در مغز می‌افتد.

اگر چیزی را خوب یادگرفته باشید حتما چنین چیزی را تجربه کرده‌اید. تکرار میتواند مهارت شما را و سرعت شما را افزایش دهد.

تجربه‌ی شخصی: من در هماهنگی ذهن و بدن افتضاح هستم. واقعا افتضاح. کافیست رقصیدنم را ببینید تا پی به عمق فاجعه ببرید یا بگذارید رفرنس مناسب بدهم، من دقیقا همانی هستم که زنگ‌های ورزش تیمی اورا برنمیداشت و میرفت پینگ پنگ و شطرنج بازی میکرد. نمره ورزش من در کارنامه از باقی نمره‌هایم پایین‌تر بود. امیدوارم متوجه شده باشید، با چه موجودی طرف هستید. حالا همین موجود سه سال پیش گواهینامه گرفت و نه تنها بد رانندگی نمیکند بلکه خوب رانندگی میکند و تا به حال هم تصادفی نداشته است. چرا؟ تکرار، تکرار، تکرار. با این که از قبل از گرفتن گواهینامه پشت فرمان نشسته بودم اما در یادگرفتن رانندگی افتضاح بودم. مربی‌ام کلافه شده بود، اما آنقدر صبر داشت تا همه چیز را بارها و بارها تکرار کند. سه بار افتادم تا گواهینامه گرفتم اما گرفتم. و خوب رانندگی میکنم، چرا؟ چون در بی استعدادترین چیزی که هستم تکرار کردم.

نه تنها مهارت های جسمانی بلکه حتا با تکرار مهارت های ذهنی هم مغز ما تغییر میکند، آزمایش معروفی وجود دارد در مورد راننده تاکسی‌های لندنی که به دلیل درگیری شدید با آدرس یابی و خیابان ها، آن بخش مغزشان که مربوط به تفکر فضایی است بزرگتر از یک انسان عادی است و این به این میتواند این را هم توضیح بدهد که چرا اعضای یک صنف خیلی شبیه به هم میشوند. به توییتر برنامه نویس‌ها نگاه کنید.یا به استروتایپ موجود در مورد موضع‌گیری سیاسی راننده تاکسی‌ها فکر کنید.

 (هشدار: ممکن است بند زیر را حاوی خودستایی بیابید و بالا بیاورید، تلاشم را کردم که اینطور نباشد و صرفا ارزش تجربی‌اش منتقل شود با این حال اگر خواستید میتوانید از خواندش صرف نظر کنید)

تجربه شخصی :در دوره‌ی دبیرستان در جشنواره‌ی خوارزمی شرکت کردم و رتبه‌ی کشوری گرفتم. آن زمان ایده خیلی مهم بود. در واقع مثل دنیای واقعی ایده تنها ده درصد ماجرا نبود. نود درصد ماجرا بود و در شرایط گلخانه‌ای به ما میفهماندند اگر ایده‌تان خوب باشد تمام است(اشتباه بزرگ نظام آموزشی). این تفکر اشتباه باعث شد من به مدت زمان طولانی(شاید دو سال) هرشب، راه بروم و حداقل پنج ایده که برای خوارزمی مناسب باشد را روی کاغذ بنویسم. این فعالیت به شکل ناخودآگاهی باعث شد عضلات ایده‌سازی من تا مدت زمان زیادی فوق‌العاده نیرومند باشند. درواقع کافی بود به یک دیوار سفید نگاه کنم و ایده‌ی مربوط به بیزنس از آن استخراج کنم. حالا بماند که این بعدا چقدر من را عقب انداخت، اما مشخصا عضلات ایده سازی ذهنم تقویت شدند. غیرعلمی است اما حتا بالا رفتن حرارت در حین ایده دادن در قشر جلوی پیشانی‌ام را حس میکردم، حتا زمانی نشستم فلوچارتی از همه راه‌های رسیدن به ایده جدید کشیدم که شاید روزی در وبلاگ متنی در این زمینه منتشر کردم. همه‌ی این داستان‌ها ادامه داشت تا زمانی که کار اصلی من تبدیل شد به کد و نوشتن مقاله. دوکاری که بیشتر از خلاقیت با بخش منطقی مغز سروکار دارند، میتوانم بگویم هنوز هم خلاق هستم اما به هیچ وجه اوضاع مثل گذشته نیست. کمتر کار کشیدن از عضلات خلاقیت در یکی دو سال گذشته به شکل واضحی باعث افت آن‌ها شده و از این موضوع ناراضی نیستم، به جایش حس میکنم عضلات استدلالی‌م قدرت بیشتری گرفته‌اند. اما نکته خوشحال کننده اینجاست که با تمرین و تکرار میشود هر بخشی از مغز را تقویت کرد.

Brain_1
تقویت ذهن شباهت زیادی به تقویت عضلات دارد. تکرار، تکرار، تکرار

خبر بد این که ظاهرا واقعیت به تجربه‌ی من نزدیک است. مغز خاصیت پلاستیکی دارد اما به حالت قبل برنمیگردد. به این معنی که با دولوپ کردن یک مهارت جدید ممکن است شما مهارت‌های قبلی را از یاد ببرید یا در آن‌ها ضعیف شوید. و این اتفاقی است که در هنگام یادگیری موضوعات جدید باید به آن فکر کنیم. آیا می‌ارزد؟ در مهارت قبلی قوی‌تر شوم یا مهارت جدید یادبگیرم؟

البته در این میان باید این را هم یادمان باشد:

یک:  دانش با مهارت تفاوت دارد هرچند ما برای هردو از فعل یادگیری استفاده میکنیم. دانستن یک چیز با توانایی درست انجام دادن یک چیز تفاوت دارد. شناختن کلاج دنده و فرمان با رانندگی کردن تفاوت دارد. برای همین است که با دیدن ویدیو و خواندن کتاب( اشتباهی که من انجام دادم) کسی برنامه نویس نمی‌شود. ذخیره اطلاعات حداقل در ظاهر ساده‌تر از فراگیری مهارت هاست. برای یادگیری مهارت‌ها نیاز به تکرار داریم. یادگیری مهارت با دانش را خلط نکنیم.

دو: استعداد و زمینه‌ی ژنتیکی واقعا وجود دارد. گلدول در یکی از کتاب‌هایش میگفت دلیل خوب بودن چینی ها در ریاضیات نحوه‌ی کاشت دانه‌های برنج و برداشت آن ها در فیلد های منظم در زمین‌هایشان است که زمینه ژنتیکی ریاضیاتی را فراهم کرده است. موارد این چنینی قطعا وجود دارد و مهم است که هرکس استعداد‌های خودش را بشناسد و نقاط ضعف و قوت خودش را بداند اما این اصلا و ابدا به این معنی نیست که اگر در حوزه‌ای ضعیف بودیم نخواهیم توانست به سطح متوسط و لازمی در آن مهارت برسیم. تجربه‌ی من و احتمالا علم میگوید که میشود.

سه: مغز به هیچکس امضا نداده است که تغییراتش حتما در راستای مثبت باشند. ساعت‌ها مصرف محتوای تلگرام توییتر اینستاگرام تاثیر خودش را بر روی ساختار مغز ما خواهد گذاشت قبل از آن که حتا متوجه شویم. خوب است که حواسمان به این موضوع هم باشد.

بخش سوم: چگونه در کمتر از بیست ساعت هرچیزی را یاد بگیریم؟

آنچه اینجا مینویسم ترکیبی از تجربه‌ی شخصی خودم و یک سخنرانی تد از آقای کافمن است(سخنرانی در یک رویداد تدایکس است و در سایت خود تد در دسترس نیست و همچنین متاسفانه زیرنویس فارسی یا انگلیسی ندارداما زیرنویس فارسی و انگلیسی دارد). اخیرا و با سرچ مجدد متوجه شدم که آقای کافمن این ایده را تبدیل به یک کتاب کرده است، با عنوان بیست ساعت اول، کتاب را نخوانده‌ام اما یک نگاه به وبسایتش بیاندازید.٫

joshkaufman-headshot
کچل‌ها دست از سرما برنمیدارند

قانون ده هزار ساعت

قانون ده هزار ساعت را حتما شنیده اید. از کتاب پرفروش Outliers آقای گلدول بیرون آمده است. که در زبان عامه تبدیل به این شده است: برای تسلط کامل به یک مهارت باید ده هزار ساعت روی آن زمان بگذارید. وا د ف*؟ حالا اگر بخواهیم منصف باشیم اقای گلدول در کتابش میگوید برای تبدیل شدن به یک متخصص در یک حرفه نیاز به ده هزار ساعت زمان هست. مثلا بیتل‌ها با این مقدار ساعت تمرین دنیا را در نوردیدند یا مثلا آقای بیل گیتس به این دلیل پول‌دار ترین مرد دنیا شد که از نوجوانی در دبیرستانش به کامپیوتر دسترسی داشته است. خب ظاهرا قانون ده هزار ساعت ایز توتالی بولشت.

اصل قانون برمیگردد به یک مقاله علمی در گذشته نه چندان نزدیک، که در رشته های شدیدا رقابتی و مبتنی بر توانایی فردی مثل نوازندگی، شطرنج و … برای تبدیل شدن به یک متخصص در سطح بین المللی نیاز به ده هزار ساعت تمرین داریم و ظاهرا آقای گلدول به مثابه دیگر کارهایشان این مقاله را برمیدارد و تبدیل به یک پیام عمومی میکند: برای یاد گرفتن هر چیزی  نیاز به ده هزار ساعت تمرین دارید. این مقاله از بیزنس اینسایدر را بخوانید تا ببینید ده هزار ساعت چقدر قانون محدودی است و چقدر بی ربط به دنیای واقعی که ما در آن زندگی میکنیم.

همانطور که در بخش دوم گفتم تمرین اثر دارد خیلی هم اثر دارد. در واقع روی اثر اصلی تمرین روی پرفورمنس است به این شکل:

Practice Time
با تمرین بیشتر سرعت عملکرد مان بیشتر میشود

دلیل این افزایش سرعت قانونی است در مغز به اسم قانون هب:

hebb law
قانون هب: نورون هایی که باهم شلیک میکنند(روشن میشوند یا هرچی)  با هم سیم کشی میشوند.

دلیل افزایش سرعت ما در انجام اعمالی که زیاد آن ها را انجام میدهیم، شکل گیری مدار بندی های جدید و قوی تر شدن آن هاست. همانطور که در بخش دوم گفتیم. تا کردن یک کاغذ بعد از بار پنجاهم بسیار ساده‌تر میشود. مغز هم همین است.شکل گیری عادت را هم میشود با همین قانون هب توضیح داد، که از حوصله‌ی این مقاله خارج است.

پس بله قطعا تکرار در یادگیری موثر است اما آیا واقعا برای یادگیری یک مهارت به ده هزار ساعت زمان نیاز داریم؟ پنج سال کار تمام وقت؟ آیا ما میخواهیم در هر مهارتی که یاد میگیریم یک متخصص در سطح جهانی باشیم؟

Screenshot from 2017-06-28 20-34-06
خط چین مشکی جایی است که شما میگویید یک مهارت را یاد دارم.

نقطه‌ی شروع نمودار همان مرحله‌ای است که همه ما خوب با آن آشنا هستیم. در یک موضوع افتضاحیم هیچ چیز از آن نمیفهمیم. آقای کافمن میگوید شیب پیشرفت در نقاط اولیه یادگیری یک مهارت، بسیار بسیار تند است. یعنی میزان کمی تمرین به میزان زیادی پیشرفت میرسیم(احتمالا این را تجربه کرده باشید). آن خط چین مشکی جایی است که ما میتوانیم بگوییم یک مهارت را یاد گرفته ایم. چقدر طول میکشد تا به آنجا برسیم؟ آقای کافمن میگوید ۲۰ ساعت. ۲۰ ساعت تمرین مفید میتواند ما را در تقریبا هر مهارتی به نقطه‌ای برساند که بگوییم ما آن مهارت را یاد داریم.

۲۰ ساعت تمرین میشود حدود پنجاه پومودورو، اگر روزی دو پومودورو انجام بدهید، میشود حدود ۲۵ روز.

یک ماه، روزی پنجاه دقیقه؟‌ برای یادگیری یک مهارت منصفانه به نظر می‌آید نه؟  فریم‌ورکی که آقای کافمن برای یادگیری پیشنهاد میدهد چهار ضلع دارد و به این شکل است.

 الف: شکستن یک مهارت به بخش‌های کوچکتر:

هر مهارت شبیه به تعداد بزرگی از مهارت‌های در هم تنیده به نظر میرسد.مثلا یادگیری زبان انگلیسی . شکستن آن به پارت‌های کوچکتر میشود: خواندن، نوشتن، حرف زدن، گوش کردن. یک بار دیگر آن را بشکنیم. مثلا مهارت خواندن تقسیم میشود به کلمات و گرامر. یک بار دیگر: کلمات پر کاربرد و باقی. ساختارهای اصلی  گرامری و باقی. خب حالا گفتن این که میخواهم کلمات پرکاربرد را یاد بگیرم ساده‌تر از میخواهم زبان انگلیسی یاد بگیرم نیست؟ یا مثلا یک مهارت بدنی را در نظر بگیریم. رقصیدن. میخواهم رقصیدن یاد بگیرم. فرض کنید رقص ایرانی؟ چطور آن را بشکنیم؟ من باشم میگویم. حرکات پا. حرکات دست و حرکات تنه. شکستن مهارت به بخش‌های کوچکتر باعث میشود، بتوانیم راحت تر سراغ آن برویم اما فایده‌ی اصلی آن چیز دیگری است:

 درباره قانون پارتو قبلا اینجا نوشته ام. به طور خیلی خلاصه میشود که ۸۰ درصد رویداد‌ها از ۲۰ درصد عوامل ناشی میشوند. هشتاد درصد یک مهارت از بیست درصد مواد آموختنی تشکیل میشود. این در مورد تقریبا همه مهارت هایی که من تا به حال یادگرفته‌ام صادق بوده است. مهمترین فایده‌ی شکستن یک مهارت به اجزای تشکیل دهنده‌اش. توانایی تشخیص این موضوع است که کدام بخش‌ها، بخش‌های اصلی مهارت هستند و کدام‌ها تزئینات جانبی هستند. این کمک بسیاری میکند که در یادگیری سریع‌تر حرکت کنیم و راحت‌تر حرفه‌ای شویم. پس مهارت ها را به قطعه های کوچکتر بشکنید و تکه های اصلی آن را انتخاب کنید.

ب: خود اصلاحی:

ما چرا به مدرسه میرویم؟ چرا به معلم نیاز داریم؟ برای این که خطا‌های مارا اصلاح کند. یادگیری از طریق اصلاح خطا یک امر طبیعی است. ظاهرا خود طبیعت هم با همین روش کارش را پیش میبرد. آقای کافمن میگوید منابع آموزشی را جمع کنید اما نه برای به تعویق اندازی. برداشتن بیست کتاب حجیم وگفتن این که میخواهم برنامه نویسی یاد بگیرم بعد از این که تمام این‌ها را خواندم، به تعویق اندازی است. منابع آموزشی را جمع کنید و قسمت های اصلی مهارت را یاد بگیرید و به مرحله‌ای برسید که بتوانید خطا‌های خود را اصلاح کنید. آموزش رقص؟ از خودتان فیلم بگیرید. زبان؟ از اپلیکیشن های تشخیص خطا استفاده کنید. کد؟ کدتان را بگذارید گیتهاب و لینکش را بدهید ممد جهانی. اصلاح خطا بخش مهمی از یادگیری است.

ج: موانع یادگیری را برطرف کنید

خب به حوزه‌ تخصص من رسیدیم. یادگیری کار سخت و طاقت فرسایی است. انرژی زیادی از مغز ما میگیرد و فرایند کندی است. پتانسیل زیادی برای به تعویق انداخته شدن دارد. یکی از کارهایی که برای جلوگیری از این به تعویق اندازی میتوانید انجام بدهید این است که موانع را برطرف کنید. نوتفیکیشن ها را خاموش کنید. موبایل را در دسترس نگذارید. اگر کد میزنید آی دی ای ها و رفرنس های لازم را تهیه کنید. وسط یادگیری نباید دنبال وی پی ان باشید برای دیدن یک ویدیو یوتیوب.

د: بیست ساعت تمرین کنید

چرا اصلا بیست ساعت؟ آغاز یادگیری موضوع جدید خیلی خیلی سخت است. چرا که ما نمیخواهیم احمق به نظر برسیم اما وقتی درباره‌ی یک موضوع شروع به یادگیری میکنیم احمق به نظر میرسیم. احمق به نظر رسیدن بزرگترین مانع بر سر راه یادگیری است و ما باید از آن گذر کنیم. با متعهد شدن به این که حداقل بیست ساعت این شرایط را تحمل میکنم، میتوانیم از سختی اولیه یادگیری یک موضوع جدید عبور کنیم. و این راز پشت این فریم ورک است. در کودکی دارو خورده اید. چشم‌ها را میبستیم، من بینی ام را هم میگرفتم سریع دارو را قورت میدادم و بعد از آن هرچه که میتوانستم آب میخوردم. داستان یادگیری و این بیست ساعت هم همین است. بعد از بیست ساعت شما دارو را خورده اید و پرداختن به موضوع لذت بخش‌تر میشود.

اقای کافمن در پایان سخنرانی سازی شبیه به گیتار را برمیدارد و بخش های مختلفی از آهنگ‌های معروف معاصر آمریکایی را در سه دقیقه اجرا میکند. و در انتها همانطور که میشود حدس زد میگوید: با این چند دقیقه نواختن مدت زمانی که من درگیر یادگیری این ساز بودم، بیست ساعت شد. تشویق حضار.

اما چگونه؟ میگوید: به کتاب های آموزشی نگاه کردم و دیدم واو صدها کورد وجود داره و من نخواهم توانست آنها را نگاه کنم، به آهنگ‌های اصلی نگاه کردم و دیدم چهار یا پنج کورد بخش بزرگی از تمام آن ها تشکیل داده اند و دتس ایت. نوازندگی را یاد گرفتم.Screenshot from 2017-06-29 08-29-08

از دوستان موزیسینم(که کم هم نیستند) میپرسیدم، تایید کردند که بله بخش بزرگی از آهنگ های پاپ را میشود با چند یادگیری چند آکورد اصلی گیتار یاد گرفت. همان اصل پارتو و قانون هشتاد بیست.

ممکن است بپرسید آیا خودت هم امتحان کردی این روش را؟ باید بگویم بله. فرانت اند آخرین چیزی است که به من ربط دارد اما همیشه میخواستم حداقل به اندازه‌ی اصلاح قالب‌های وردپرس و ساختن صفحات استاتیک از آن سردر بیاورم. با کورس‌های خیلی خلاصه سایت W3Schools شروع به یادگیری کردم. اچ تی ام ال، سی اس اس و بوت استرپ مجموعا هفده ساعت طول کشیدند. بعد هفده ساعت موفق شدم چند پروژه‌ی حداقلی که در ذهنم بود را انجام دهم. مثلا پروژه لاگ یکی از آن‌هاست. اوکی قبول دارم. با بیست ساعت حرفه ای نمیشوید ولی الان  من از ۹۹ درصد انسان‌های کره زمین بیشتر به تکنولوژی های فرانت اند مسلطم. و احتمالا با کمتر از بیست ساعت تمرین و پروژه دیگر میتوانم کسانی را راضی کنم که به من بابت کاری که میکنم پول بدهند. نمیگویم حرفه‌ای میشوم، میگویم به مرحله پول گرفتن برای انجام یک کار با آن مهارت میرسم. اصلا چرا راه دور برویم همین اعتماد به نفس من میتوانم طراحی فرانت اند انجام دهم باعث شروع پروژه‌ای شد که امروز درگیر آنم. شما فرض کنید هر جوان ایرانی این پست را بخواند و شروع به یادگرفتن مهارت کند. در کمتر از دو ماه مشکل بیکاری حل میشود:)) تمام شد یکی از بحران های بزرگ مملکت را حل کردیم:))

 

تقریبا تمام شد. به مرز پنج هزار کلمه رسیدیم و این طولانی ترین پست وبلاگ تا به امروز است.به عنوان کلام آخر این که، بزرگترین مانع ما در یادگیری هوش پایین، کم بودن توانایی های ژنتیکی یا کمبود منابع یادگیری نیست. بزرگترین مانع یادگیری، مانع احساسی است، مانع احساسی این هاست:

من از کامپیوتر سر در نمیارم.

ما خانوادگی ریاضی مون ضعیف بوده.

من هماهنگی جسم و ذهنم خیلی پایینه.

من از زبان عربی اصلا بدم میاد.

من رو به زور مجبورم کردن این رشته رو بخونم.

من اصلا از رانندگی میترسم.

و …

اگر بر این موانع احساسی غلبه کنیم، هر انسانی میتواند هر مهارتی را فرا بگیرد. اگر نترسیم میتوانیم هر مهارتی را فرا بگیریم. اگر از اشتباه کردن نترسیم. اگر کمال گرایی را کنار بگذاریم. میتوانیم هر مهارتی را که دوست داریم فرا بگیریم. از یادگیری نترسیم. به پیش.

پی نوشت:

اگر تا آخر این نوشته دوام آوردید، از توصیه آن به کسانی که فکر میکنید نیازمند خواندن آن هستند، دریغ نکنید. یادگیری یکی از معدود کارهایی است که میتواند به معنای واقعی کلمه شرایط زندگی ما را تغییر بدهد. با بیست ساعت صرف هوشمندانه‌ی زمان، میتوانیم شرایط زندگی‌مان را برای همیشه تغییر بدهیم. Share it.

 

از کامنت ها:

ببینید اینجا ادعایی مبنی برای این که شما تو بیست ساعت در کاری حرفه ای میشید نشده، صرفا داره میگه و دارم میگم استیج های اول یادگیری سریع تر و راحت تر طی میشه با این متد. هیچکس در بیست ساعت برنامه نویس نمیشه قطعا ولی شما اگر همه کاری که مثلا با پایتون دارید نوشتن یک اسکریپت شخصی بیست خطی باشه بعد بیست ساعت میتونید از پسش بر بیاید. اما طبیعتا راک استار پروگمر نمیشید. و همچنین اگر کار کردن با پایتون رو ادامه بدیدممکنه در اون خیلی حرفه ای هم بشید. خود نویسنده اینجا
https://first20hours.com/programming/
ب ه عنوان کسی که هیچی از برنامه نویسی نمی‌دونسته، توضیح میده چطور با کار با روبی و جیکیل رو برای راه انداختن یه سایت استاتیک رو یاد گرفته. این به نظر من خیلی خوبه، کمک میکنه ادم ها بتونن نیازهای جزئی شون رو تو حوزه هایی که دراون‌ها حرفه ای نیستن برطرف کنن.

من نمیخوام پیانیست بشم اما اگر تو بیست ساعت یاد بگیرم تولدت مبارک رو با کیبرد بزنم اولا خوشحالم دوما بر فرض بخوام ادامه بدم و پیانیست حرفه ای بشم، کار راحت تری دارم نسبت به کسی که قراره تازه دوسال بره کلاس. چرا ؟ چون پریدم تو حوض و اون کار رو انجام دادم. برنامه نویس ها این رو بهتر میفهمن. با انجام دادن کار هست که اون رو یاد میگیریم واگر یک متد باشه که کمک کنه زودتر به مرحله‌ی انجام دادن برسیم. چه بهتر. کل ایده‌ی پشت متد هم همین هست.  نه این که تو بیست ساعت تبدیل به لینوس توروالدز بشید.

به بهانه شعار اسنپ آمریکایی: شغل جایگزین شده، پس داده نمیشود.

خبر را همه میدانیم. راننده تاکسی ها (در واقع آژانس‌ها) در جلوی مجلس جمع شده اند و معترض کار تاکسی یاب های جدید شامل اسنپ یا تپسی شده‌اند. در این چندروز رسمی یا غیررسمی صحبت در این زمینه زیاد شده است. قصد تکرار آنها را ندارم. دومورد اول را با توجه به  خود اسنپ نوشته ام و مورد سوم درباره کل مفهوم از دست رفتن مشاغل بر اثر پیشرفت تکنولوژی ست. اگر حوصله خواندن دومورد اول را نداشتید به سراغ مورد سوم بروید که فکر میکنم بحث مهمتری است.

یکم: قبل از تحلیل ظرف و مظروف واقعه یک نکته در این داستان باید برما واضح باشد. اگر توسعه دهنده هستیم، یا شرکت تکنولوژیکی داریم بهتر است از تپسی و اسنپ حمایت کنیم، قبل از این که به سراغ خودمان بیایند. در بین صنوف مختلف زیاد شنیده میشود که آره همکاران ما متحد نیستند، هوای هم را ندارند وبه فکر خودشانند و از این تیپ حرفها. همه چیزهایی که به اسنپ و تپسی چسبانده شده با عوض کردن اسم شرکت قابلیت چسبیدن به همه شرکتهای دیگر را دارد. پس بهتر است متحد باشیم و از هم حمایت کنیم. به نسبت هرشغل دیگری در ایران احتمالا اهالی تکنولوژی از همه غرب زده تر 🙂 هستند. حداقل با فرهنگ کار گروهی و اخلاق سیستمی بخاطر اجبار در مراوده فکری با غربی ها آشناتریم. همانطور که برای جورنال‌های خارجی عجیب است که محیط استارت آپهای ایرانی ازنظر باز وزنده بودن شبیه نمونه های آمریکایی خود است، بیایید برای داخلی هاهم از نظر حمایت از هم صنف هایمان در برابر بلایای غیرطبیعی عجیب جلوه کنیم. نه تنها در این ماجرا بلکه هرچه جلوتر برویم از این شکل اتفاقات بیشتر میشود. فرقی نمیکند یک توسعه دهنده باشیم یا شرکت بزرگ.هرکسی میتواند راه حمایتش را پیدا کند. پس آن کس که دستت میرسد کاری بکن، قبل از آن که از تو نیاید هیچکار.

دوم: چیزهای عجیبی که از دهان راننده تاکسی‌ها شنیده و برروی اعلان هایشان دیده میشد من را از کل قضیه بیشتر ناراحت کرد. اعتراض به عملکرد تاکسی یاب ها مختص ایران نبوده و نیست و حتا در بعضی از مناطق اندک این تاکسی دارها بوده اند که نبرد قانونی را به صورت موقت برده اند(بله همانطور که میشود حدس زد در اروپا) در همان کشورهای گوگولی مگولی بعضی از این اعتراضات حتا به خشونت هم کشیده شده. اما چیزی که من را از این تجمع در ایران ناراحت کرد، دیدن و شنیدن این ها بود:‌اسنپ آمریکایی ، اسنپ نفوذی، خواندن نوحه در جلوی در مجلس، سینه زنی، لفظ اعدام باید گردد، انداختن چفیه و… طبعا از تاکسی‌دار ها ناراحت نشدم. این یک ضعف عمیق ساختاری و فرهنگی را نشان میدهد. روضه ندارم که بخوانم ولی صداوسیما در این قضیه عمیقا بدهکاراست. این که به جای استدلال ها و موشکافی منطقی و زدن حرف حق (که شاید همیشه با ما نباشد)‌برای هرکس که متفاوت با ما فکر کرد، برچسبی بسازیم و بچسبانیم تا کارش را یکسره کنیم و از مفاهیم خوب و حتا مقدس اما غیرصریح مثل استقلال و رزمندگان استفاده جناحی کنیم در نهایت همین میشود که امروز میبینیم. مردم از رسانه یاد میگیرند. سیستم ها خودشان را با این برداشت رسمی منطبق میکنند. شما اگر از سوپری سر محله تان هم بخواهید شکایت کنید، راحت تر است یکی از این برچسب ها برایش بسازید تا این که به دنبال حق منطقی خود بروید. تجربه و مشاهده من در ساختار اداری دولتی ایران هم خیلی خیلی شبیه به همین است و این تاسف آور است. چندوقت پیش بود که رسانه های داخلی به تمسخر خبری را کار کرده بودند که در ترکیه زنی که با شوهرش به اختلاف خورده و در دادگاه از او بخاطر ارتباط با گولن شکایت کرده یا یک چنین چیزی. من تفاوتی بین آن و شعار اسنپ آمریکایی نمیبینم. طبعا تقصیری را هم متوجه راننده تاکسی‌ها نمیدانم، حتا نمیدانند که  باید نام یک کشور دیگر را جای آمریکا بگذارند:). اما درنهایت تاسف آورتر از همه این که حمله کورکورانه به هرمدل سرمایه گذاری خارجی در نهایت یک گام رو به عقب برای اقتصاد در رکود ماست. کاش این رویه غیر منطقی را عوض کنیم.

 

سوم: این که حق با کیست چه کسی درست میگوید به نظرم کاملا بدیهی است. احتمالا اولین انسان هایی که بخاطر اهلی شدن گاوها کارشان را از دست داده‌اند هم سعی در کشتن گاوها کرده اند و احتمالا تعدادی را هم کشته اند اما در نهایت امروز میبینیم که گاو ها هنوز هستند اما انسانی که بادست زمین را شخم بزند نه(؟). مدل تجاری اسنپ (اوبر) مزیت‌هایش چندین برابر بیشتر از تاکسی‌هایی است که در طی این همه سال از دستشان حرص و جوش خورده ایم. به شخصه خودم همیشه راحت تر بوده‌ام که با سرویس های عمومی جابجا شوم تا تاکسی چرا که همان داستان هردفعه یک قیمت و چک و جانه زدن از حوصله من خارج بوده است. از این حرفها بگذریم. بدیهیات است. تکنولوژی رشد میکند وبا جارو نمیشود جلوی سیل را گرفت و از این حرفها.اما بحث دیگری دارم:

این داستان تاکجا میخواهد پیش برود؟‌رشد تکنولوژی تا همین نه خیلی وقت پیش سرعت خیلی خیلی آهسته ای داشت. قانون مور و افزایش قدرت کامپیوتری این روند را سرعت داده و پنجاه سال است با سرعت سرسام آوری درحال پیشرفتیم. به جرات میشود گفت در نقطه ای هستیم که احتمالا خیلی زود (مثلا کمتر از پنجاه سال)کارهایی زیادی نماند که انسان‌ها بهتر از کامپیوترها انجام دهند(و شاید هیچ کاری) برفرض این که اوضاع خوب پیش برود و افسار کامپیوترها ازدستمان خارج نشوند، چه اتفاقی برای ما و مفهوم پول می‌افتد؟

بگذارید یک مسئله ساده تعریف کنم. کل فرایند فراگیری گوشی‌های هوشمند، اینترنت پرسرعت در همه جا وبعد ظهور اسنپ در ایران کمتر از سه یا چهار سال طول کشید. سه سال در دنیای واقعی و برای انسان ها زمان کوتاهی است اما در دنیای تکنولوژی برای انقراض دایناسورها هم زمانی کافی است. میشود حدس زد با پیشرفت بیشتر هوش مصنوعی در سالهای آینده، مدت زمان جایگزینی خیلی از شغل های دیگر از این هم کمتر بشود و طبعا انسان ها به این سرعت نمیتوانند خودشان را منطبق کنند. در دنیایی که همه بیکار میشوند چه باید کرد؟

راه حل اول و فردی که به ذهن میرسد این است که کارها و مهارت هایی را یاد بگیریم و انجام دهیم که احتمالا کامپیوترها نتوانند آن ها را به این زودی‌ها تسخیر کنند.

درپرانتز: احتمالا اگر برنامه نویس باشید الان لبخند آرامشی برچهره تان بنشیند اما به نظرم ما حتا باید بیشتر از دیگران نگران جایگزین شدنمان با کامپیوتر ها باشیم.چرا؟ در نگاه اول برنامه نویسی یکی از ذهنی ترین و پیچیده ترین کارهای ممکن است که تمام توان ذهن ما و حتا خودآگاهی مان را طلب میکند و کامپیوترها حالاحالاها تا آن مرحله فاصله دارند. اما خبر بد اینجاست که کسانی که دارند الگوریتم های هوشمند را طراحی میکنند، کسانی هستند که قطعا یک کار را از همه کار های دیگر بهتر بلدند و آن برنامه نویسی است. شما اگر آزاد باشی به یک ماشین هوشمند چیزی را آموزش بدهی، اول میروی سراغ کاری که خودت آن را بهتر بلدی. هفته ای نیست که مقاله ای درباره الگورتیمی که میتواند کدهای ساده بنویسد نبینم و این مرا درباره‌ی آینده این شغل به فکر فرو میبرد. حدسم این است که احتمالا تنها برنامه نویس هایی که باقی خواهند ماند همان هایی هستند که سیستم های هوشمند را طرحی میکنندو همان سیستم های هوشمند کار بقیه مان را انجام میدهند. طراحی خیلی کمرنگ میشود چرا که احتمالا یبشتر کارهایمان را با اینترفیس  چت انجام میدهیم، ترسناک است اما محتمل است. زیادند توسعه دهندگانی که با کِش لایبرری ها را به هم میبندند اما احتمالا خیلی زود کش بندهایی به مراتب ماهرتر و سریع تر ساخته میشوند. حسم درباره آینده برنامه نویسی این است که احتمالا خیلی سخت‌تر و تخصصی تر از الان بشود و محدود به طراحی الگوریتم های هوشمند. این طبعا نتیجه افکار انتزاعی من است و اصراری بر صحیح بودنش ندارم. پایان پرانتز

اما اگر بخواهیم از بعد فردی بیرون بیاییم و به کل فکر کنیم، فرض کنید تکنولوژی در کمتر از یک بازه‌ده ساله بیشتر از دو میلیارد نفر را بیکار کند (به نظرم حتا همین الان هم چنین پتانسیلی وجود دارد). در آن زمان دیگر نمیشود گفت میخواست به فکر باشند خودشان را به روز کنند و ازجنس این حرفهایی بزنیم که امروز درباره راننده تاکسی‌ها میزنیم. چنین اتفاقی یک بحران  است و باید راه حلی برایش داشته باشیم. همانطور که درباره بیماران نمیگوییم تقصیر خودشان بود مراقبت نکردند ایدز نگیرند و تقصیر خودشان بود مراقبت نکردند سرطان نگیرند .نباید آن روزها هم این را درباره افراد بیکار شده بگوییم. طبعا هیچکدام از سیستم های حتا جوامع پیشرفته(به خصوص سیستم های آموزشی) برای چنین تغییر سریعی افراد را آماده نکرده اند، نمیکنند و حتا خودشان هم آماده نیستند.چه بسا شاید توان چنین تغییر سریعی از پتانسیل ذاتی بیشتر انسانها خارج باشد.

اولین چیزی که به ذهن میرسد پیشبینی مارکس درباره از بین رفتن قشر متوسط، شورش قشر کارگر و فروافتادن سرمایه‌داری است و درنهایت شکل گیری اتوپیای مدنظر اوست:) طبعا من از طرفدارهای چنین اتفاقی نیستم و امیدوارم به آن نزدیک نشویم. اما صورت مسئله ترسناک است. کسانی که آن فلان میلیارد نفر را بیکار میکنند شرکت‌های بزرگی هستند که امروز میبینیم. احتمالا گوگل، فیسبوک، آمازون و… آن ها به ارزش آفرینی و افزایش ثروتشان ادامه میدهند در حالی که تعداد زیادی انسان منبع درآمدشان را از دست میدهند.

 

بیل گیتس

به نظر من درچنین دنیایی این حرف اخیر بیل گیتس که ربات‌ها باید مالیات بدهند، معنا دار میشود. هرچند حرفهای امروز بیل گیتس با توجه به روند گذشته دنیا کمی عامه پسندانه و همچنین منطبق با سیاست‌های سوسیالیستی اروپایی دیده میشود، اما درباره دنیای آینده ای که ارزش را ربات‌ها تولید میکنند و نه انسان‌ها میتوان معنای بیشتری برایش یافت. او بارها نشان داده که دل نگران بحران‌های آینده است (مثلا اگر تروریست یا بیل گیتس نباشید بعید است به سلاح بیولوژیکی فکر کنید)و فکر میکنم حرفش را نه با نگاه به گذشته(که در آن صورت صحبتش احمقانه جلوه میکند) بلکه باید با نگاه به آینده تفسیر کنیم. در آن زمان نمیتوان گفت گوگل ماشین خودران و پزشک و معلم و فلان کامپیوتری درست کرده است، کارهمه را ساده کرده است، پس نوش جانش. گوگل باید نسبت به بحران احتمالی و بیکاری جمعی پاسخگو باشد. این پیشرفت با پیشرفت های گذشته متفاوت است و این دفعه واقعا واقعا نمیدانیم چه اتفاق هایی میتواند بیفتد. استقرا اینجا جواب نمیدهد. طبعا به ذهن الان من همان چیزی میرسد که بیل گیتس گفته است. یک مدل اقتصادی آن هم همان مدل مبتنی برمالیات و احتمالا پول مجانی. شاید تا آن زمان مدل بهتری کشف کردیم یا ساختیم.

 

شاید بخواهید بخوانید:

درباره استارت‌آپ‌نماها: آقا یه کپی از روی این دیجی کالا برای ما بزن.

درباره دسترسی پذیری: اون قبض رو بیار اینجا پسر

-لعنت به تو تلگرام، لعنت به تو فیسبوک

آیا باید اعتبار جنبش متن باز را به حساب کمونیست ها بریزیم؟

فرزندان ما دیکاپریوهای دنیای خودشان خواهند بود.

-هوش‌مصنوعی در مقابل حماقتِ طبیعی انسان

-یک سوال درباره هوش غیرزیستی

فرزندان ما دیکاپریوهای دنیای خودشان خواهند بود

یکم. در قسمت اول ماتریکس، فردی از تیمی که بر علیه ماشین ها مبارزه میکند و درواقع هوشیار است، تصمیم به خیانت میگیرد. پیش مامورین ربات ها میرود و در ازای دادن اطلاعات و همکاری از آن ها میخواهد که اورا به همان دنیای شبیه سازی برگردانند و او در آنجا ترجیحا فوتبالیستی راک استاری چیزی باشد.

 

دوم. روز به روز به شبیه سازی دنیایی به مانند دنیای خودمان نزدیک میشویم. نو منز اسکای و پروژه ی جدید یوبی سافت نوکیلیس ریفت (با اوکلیس اشتباه نگیرید) دو روی یک سکه اند. هر دو به دنبال ساختن دنیایی هستند که شبیه دنیای واقعی باشد. مهم تر از آن، ما در آن جا بشویم.

شاید امروز خنده دار و دور از ذهن باشد اما روزی میتوانیم وارد دنیایی مجازی شویم. چیزی نزدیک به اینسپشن نولان.یا خود ماتریکس. نکته مهمی که وجود دارد این است که نیاز نیست همه ما به یک دنیا ورود کنیم. هر کس میتواند نسخه شخصی سازی شده خودش را از دنیا داشته باشد. دور از ذهن نخواهد بود که افراد زیادی نخواهند به دنیای واقعی برگردند.

 

سوم. پیشرفت هوش مصنوعی این دغدغه را بوجود آورده است که اگر روزی نیاز به کار کردن ما نباشد چه اتفاقی می افتد. در واقع روزی را در نظر بگیرید که ارزش خود به خود و فارغ از تلاش ما انسان ها ایجاد میشود. این یعنی تولید ثروت. واضح است که شرکت ها هم نمیتوانند و نخواهند خواست که همه آن را در اختیار خودشان نگه دارند. خیلی زود به جایی میرسیم که ثروت خود به خود تولید میشود و نیاز به کار کردن ما نیست، نتیجتا مجبور به توزیع این ثروت خواهیم شد.اسم توزیع ثروت که می آید، حتا خود من هم کابوس میبینم. کمونیسم و نزدیک تر از آن به بیخ گوشمان یارانه نشان داده اند، پول مجانی عاقبت خوشی نخواهند داشت. چه اتفاقی خواهد افتاد؟ تکنولوژی احتمالا معادله همه نظریه پردازان و فیلسوفان پرطمطراق تاریخ را به هم میریزد.

 

چهارم. فرض کنید افزایش کلی ثروت باعث چند اتفاق خواهد شد: کمبود مواد غذایی از بین میرود نتیجتا مشکل قاره آفریقا تا حد زیادی حل خواهد شد. جمعیت کنترل خواهد شد و احتمالا روی عدد یازده میلیارد نفر ثابت خواهیم شد. بیماری ها کنترل خواهند شد و اگر مرگ را هم یک بیماری بگیریم، آنچه که باید اتفاق می افتد. در چنین دنیایی نیازی هست همه ما انسان ها هوشیارانه و روی کره زمین در حال فعالیت باشیم؟ به نظر من نه. بهتر نیست که عمرمان را (که احتمالا آن زمان معنایی نخواهد داشت) در دنیایی بهتر ایده آل تر و لذت بخش تر سپری کنیم؟

 

پنجم. بین من و دوستانم دی کاپریو همیشه نماد انسانی بوده است که همه چیز داشته است. شما هرکسی را که دوست دارید جای او بگذارید. چقدر شانس این وجود دارد که دنیا را شبیه دیکاپریو ببینید؟ نزدیک به صفر.اگر بتوانید در دنیایی زندگی کنید که دی کاپریو آن باشید، قبول میکنید؟

قبل از فکر کردن به مشکلات و افکار بدبینانه نسبت به تکنولوژی و آینده آن و چه به این فکر کنید که چه کسی از لذت بدش می آید؟ آیا فکر میکنید انسان ها حاضر نمیشوند این چنین بی خیال دنیای واقعی شان شوند؟ خب در پاسخ میخواهم که به شبکه های اجتماعی نگاه کنید. تقریبا همه ما را معتاد کرده اند و حتا یک نفر نمیتواند بگوید بیایید بر علیه این اتفاق بیاستیم، قبل از این که بخواهیم درباره اش فکر کنیم اتفاق افتاده است. تکنولوژی یک کودتا و انقلاب نیست که توجه همه را جلب کند. قبل از آن که متوجه شویم چه خبر است، غرق میشویم. حداقل بخش بزرگی از دنیا این چنین هستند.

 

ششم. انسان باگ دارد. خیلی بیشتر از آن که فکرش را بکنیم. احتمالا هیچ گاه به اتوپیاهای که در طول تاریخ ترسیم کرده ایم نرسیم. دموکراسی که متعالی ترین ایده مان است، نتیجه اش را در ترامپ و برکسیت و رفراندوم تایلند نشان میدهد. گفتم دموکراسی. اگر محدودیت ها را برداریم، بهترین دنیا کدام دنیا خواهد بود؟ همان دنیایی نیست که تک تک اجزایش به خواست ما باشد؟ این همان چیزیست که تکنولوژی میتواند برایمان فراهم کند. چرا از چنین اتوپیایی لذت بخشی فرار کنیم؟ صرفا چون واقعی نیست؟ چه کسی گفته که شما واقعی هستید؟

 

هفتم. ناراحت میشوم وقتی میبینم درخشان ترین فیوچریست ها وقتی از روی تاریک هوش مصنوعی حرف میزنند، خیلی زود ما را به حیوانات باغ وحش تشبیه میکنند. بله من هم مخالف ایده باغ وحش نیستم اما فکر نمیکنم در آن ربات ها بیایند و برایمان ذرت پرت کنند. ما به باغ وحش خواهیم رفت با پای خودمان. باغ وحشی که همان دنیای شخصی شده مان خواهد بود. نگه داری جسم ضعیف مان برای ربات ها کاری نخواهد داشت. ترجیح میدهید دیکاپریوی یک دنیای کامل باشید، یا از افسردگی و پوچی در دنیایی پر از ایراد که هیچ نیازی به شما ندارد، رنج ببرید؟ هوش مصنوعی از جنس تکنولوژی است. ما را به هیچ کاری مجبور نخواهد کرد. ما با میل خودمان به باغ وحش های پر از لذت آینده خواهیم رفت. چه بسا باغ وحش هایی جاویدان. لذت هایی جاویدان. بهترین نکته ی داستان به نظرم این است که زمین از حماقت ما پاک خواهد شد.

 

هشتم: در بازسازی یک هوش برتر نباید آن ها را مانند دیکتاتور ها احمق نشان دهیم. ارتش رباتی وجود نخواهد داشت. همه اتفاقات بدون این که ما متوجه شویم می افتد. نه جنگی خواهد بود نه مقاومتی. بازی هم برد برد، خواهد بود.همه به خواسته شان میرسند. هم ما (تک تک ما) هم آن ها(یا او).

 

دنیای شخصی سازی شده شما چه شکلی خواهد بود؟ راک استار یا فوتبالیست؟

دِی دریمینگ

فرض کنید در دنیای پزشکی وسیله ای اختراع شده است به نام آندو. آندو به شکل یک میله است و دکتر میتواند اگر در هنگام درمان (جراحی مثلا) اشتباهی انجام داد، آن را به بیمار بزند و بیمار به شرایط قبل برگردد.با آندو میشود تا حالت اولیه قبل از درمان آندو کرد.

از وقتی آندو آمده راه برای خیلی از آزمایش های پزشکی باز شده و دکتر ها میتوانند با خیال راحت ایده هایشان را پیاده کنند. چیزی در  حد کاری که ژاپن در جنگ جهانی دوم با اسرا میکرد. بوسیله آندو یک آزمایش طراحی میکنیم. یک نفر داوطلب میشود و اورا بیهوش میکنیم. بعد بوسیله جراحی قوه ی بینایی اورا از بین میبریم، قدرت شنوایی اورا میگیریم. اورا فلج میکنیم. و در آخر هم توانایی صحبت کردن و بویایی اورا از بین میبریم. مدت آزمایش شش ماه است و در طول آزمایش تماما از کیس مراقبت میکنیم.

چه اتفاقی می افتد و بعد از اولین آندو که زبان بیمار برگشت، او چه میگوید؟

این عقل محض، احتمالا شبیه اولین لحظات یک هوش خودآگاه است، قبل از دسترسی به اولین میکروفون و دوربین.

یک سوال در مورد هوش غیرزیستی

پیش نوشت: هوش مصنوعی واژه ی خودپسندانه ای است. مصنوعی را دربرابر طبیعی قرار میدهیم. یعنی چیزی که بوسیله طبیعت ساخته نشده است. به وسیله ما ساخته شده است. خودپسندانه بودن از آن جهت که ما خودمان را جدا از طبیعت میدانیم، در حالی که ما محصول طبیعتیم و همچنین هرچه که ساخته ایم و بسازیم از اجزا طبیعت خواهد بود.

اگر هوش را به عنوان یک نرم افزار و در بستر یک ساختار سخت افزاری در نظر بگیریم، شاید بتوان تقسیم بندی بهتری انجام داد. مغز ما با فعل و انفعالات شیمیایی و ساختار زیستی خود محاسبه و پردازش و پیشبینی میکند و احتمالا هوش خودآگاهی که بسازیم بر بستر سخت افزار های الکترونیک. پس ما هوش زیستی میشویم و هوش بعدی غیرزیستی. میگویم غیر زیستی و نمیگویم هوش الکترونیکی چرا که هیچکس از الکترونیکی بودن سخت افزار هوش خودآگاه بعدی اطمینان ندارد. پردازنده های کوانتومی اگر از آزمایشگاه خارج شوند، پردازش کامپیوتری را وارد عصر جدیدی میکنند که سخت بشود اسمش را الکترونیکی گذاشت.

اصل حرف: یک انسان با مایند ست علمی (که از قضا همان هایی هستند که به دنبال توسعه هوش بعدی هستند) و در کل علم، هدفی برای هستی متصور نیست. تنها چیزی که میشود تا حدودی نام هدف برایش گذاشت، تلاش برای شناخت بیشتر و سر گشودن از راز های باقی مانده است.همان غریضه کنجکاوی. برخلاف مایندست های غالب بر جوامع که عموما هدف هایی جدی و با جزییات برای جهان و خودشان متصورند.  قبلا در اینجا(+) گفتم که این چنین هدف انگاری ای احتمالا حاصل تکامل اجتماع به عنوان یک موجود مستقل است.

در طی تکامل ما یادگرفته ایم که باید هدف داشته باشیم. احتمالا بازی کردن از همین جهت برای کودکان بسیار جذاب است. ما وقتی بزرگ میشویم فقط شروع به انجام دادن بازی های جدی تری(از نظر خودمان) میکنیم. وگرنه همان ساختار برد و باخت برقرار است. چراکه ما عمیقا به هدف نیاز داریم. هرکاری که میکنیم، باید بستگی به هدف هایی بلند و کوتاه مدت داشته باشد. خودآگاهی ما وقتی هدفی برای خود متصور نباشد، شدیدا کند میشود، انگیزه اش را از دست میدهد و به قول فلاسفه پوچ گرا میشود. نهیلیسم میتواند حاصل یک واقع گرایی علمی و عملی باشد. فکر میکنم یکی از اصلی ترین مواردی که باعث میشود یک انسان با مایندست علمی دست از مصرف بی جهت منابع نکشد و نیستی را انتخاب نکند(عملی منطقی و توجیه پذیر-خودکشی-) احساسات باشند. ترس، وابستگی، عشق، کنجکاوی و… دلکندن از دنیا را (هر چقدرهم منطقی) سخت میکند. از آن مهم تر ما از جهت آن که طبیعی هستیم و حاصل پروسه های چندین ساله ی تکامل، تلاش برای بقا در تاروپودمان نهادینه شده است. تصمیم منطقی به خودکشی همانقدر سخت است که چشم پوشی از عمل جنسی. خب اوضاع بقا برای هوش زیستی که بخاطر ساختار شیمیایی اش چیزی به اسم احساسات دارد این گونه است.

 

اما هوش غیر زیستی را تصور کنید که فاقد احساسات است. اگر خودآگاه باشد احتمالا شبیه سازی احساسات در آن هم نخواهد توانست کارکرد احساسات در هوش زیستی را بازسازی کند. قبلا گفتم که (+) در هوش زیستی(یعنی ما) بوضوح احساسات در بسیاری از موارد بر منطق پیشی میگیرند و تصمیم گیری های ما عموما بر پایه ی فعل انفعالات هورمونی است تا روند هایی منطقی. اما یک هوش غیرزیستی این چنین نخواهدبود. یکی از مهم ترین دلایلی که داریم اورا میسازیم، همین است که از همین خطاهای شناختی ما دور باشد و تا حد ممکن منطقی باشد.اگر بخواهد احساساتی شود که نوعی نقض غرض است.

این منطق محض یا فقدان احساسات، دغدغه کسانی است که از آینده هوش غیرزیستی هراسانند. فکر میکنند که هوش غیرزیستی ممکن است دست به نابودی بشریت بزند، چرا که هر منطقی محضی میتواند به این نتیجه برسد که انسان ها روی زمین قبل از هرچیز در حال اتلاف منابع و از بین بردن محیط هستند. بماند که با توجه به احساساتشان چقدر زندگی را برای هم نوعان خودشان سخت کرده اند. در مجموع  میشود گفت از نظر منطقی انسان ها پرمصرف، ویروس گونه و احمقند.

و هوش غیرزیستی ممکن است بعد از گفتن این احمقند، تصمیم های خوبی برای آینده ما نگیرد.

به نظرم دغدغه به جایی است اما مهم تر از آن یک سوال است که باید بپرسیم. هوش غیر زیستی همانقدر که در برابر ما میتواند صفر و یکی فکر کند، در مورد خودش هم میتواند فکر کند. او مثل ما ملیون ها سال تکامل طی نکرده است که تک تک سلول هایش(!) به هر قیمتی دنبال بقا باشند. بیاید فکر کنیم، زمانی که هوش غیرزیستی به ساختار وجودی خودش و جهان پی برد و احتمالا فهمید که هدفی برای جهان وجود ندارد، قبل زحمت کشیدن و داشتن دغدغه برای از بین بردن بشریت، آیا اول خودش را از بین نمیبرد؟

 

به نظرم سوال مهمی است. در حال حاضر چیزی که برای پاسخ به ذهنم میرسد این است که اگر بتوانیم کنجکاوی (که در انسان صفتی غریضی است) را به صورت منطقی در ساختار آن عزیز بعدی برنامه ریزی کنیم، شاید بتوانیم کنجاوی را به عنوان یک هدف ثانویه به آن القا کنیم و نتیجتا تا زمانی که شناختش از هستی به حد مناسبی برسد برای خودمان و نگه داشتن او زمان بخریم.

 

چند خط آخر کاملا در ژانر ساینس فیکشن است.از فلسفیدن به این نحو خوشم نمی آید. تنها راهی که برای فهمیدن پاسخ این سوال ها داریم به جلو رفتن و ساختن است. اگر توانستیم بسازیم بعد میشود دید رویاهای کرزویل صحیح است یا ترس های ایلان ماسک و هاوکینگ. او ما را از بین میبرد یا ما اورا یا همه خودمان را. فلاسفه امروز همه در فرهنگ سیلیکن ولی جمع شده اند.