به بهانه شعار اسنپ آمریکایی: شغل جایگزین شده، پس داده نمیشود.

خبر را همه میدانیم. راننده تاکسی ها (در واقع آژانس‌ها) در جلوی مجلس جمع شده اند و معترض کار تاکسی یاب های جدید شامل اسنپ یا تپسی شده‌اند. در این چندروز رسمی یا غیررسمی صحبت در این زمینه زیاد شده است. قصد تکرار آنها را ندارم. دومورد اول را با توجه به  خود اسنپ نوشته ام و مورد سوم درباره کل مفهوم از دست رفتن مشاغل بر اثر پیشرفت تکنولوژی ست. اگر حوصله خواندن دومورد اول را نداشتید به سراغ مورد سوم بروید که فکر میکنم بحث مهمتری است.

یکم: قبل از تحلیل ظرف و مظروف واقعه یک نکته در این داستان باید برما واضح باشد. اگر توسعه دهنده هستیم، یا شرکت تکنولوژیکی داریم بهتر است از تپسی و اسنپ حمایت کنیم، قبل از این که به سراغ خودمان بیایند. در بین صنوف مختلف زیاد شنیده میشود که آره همکاران ما متحد نیستند، هوای هم را ندارند وبه فکر خودشانند و از این تیپ حرفها. همه چیزهایی که به اسنپ و تپسی چسبانده شده با عوض کردن اسم شرکت قابلیت چسبیدن به همه شرکتهای دیگر را دارد. پس بهتر است متحد باشیم و از هم حمایت کنیم. به نسبت هرشغل دیگری در ایران احتمالا اهالی تکنولوژی از همه غرب زده تر 🙂 هستند. حداقل با فرهنگ کار گروهی و اخلاق سیستمی بخاطر اجبار در مراوده فکری با غربی ها آشناتریم. همانطور که برای جورنال‌های خارجی عجیب است که محیط استارت آپهای ایرانی ازنظر باز وزنده بودن شبیه نمونه های آمریکایی خود است، بیایید برای داخلی هاهم از نظر حمایت از هم صنف هایمان در برابر بلایای غیرطبیعی عجیب جلوه کنیم. نه تنها در این ماجرا بلکه هرچه جلوتر برویم از این شکل اتفاقات بیشتر میشود. فرقی نمیکند یک توسعه دهنده باشیم یا شرکت بزرگ.هرکسی میتواند راه حمایتش را پیدا کند. پس آن کس که دستت میرسد کاری بکن، قبل از آن که از تو نیاید هیچکار.

دوم: چیزهای عجیبی که از دهان راننده تاکسی‌ها شنیده و برروی اعلان هایشان دیده میشد من را از کل قضیه بیشتر ناراحت کرد. اعتراض به عملکرد تاکسی یاب ها مختص ایران نبوده و نیست و حتا در بعضی از مناطق اندک این تاکسی دارها بوده اند که نبرد قانونی را به صورت موقت برده اند(بله همانطور که میشود حدس زد در اروپا) در همان کشورهای گوگولی مگولی بعضی از این اعتراضات حتا به خشونت هم کشیده شده. اما چیزی که من را از این تجمع در ایران ناراحت کرد، دیدن و شنیدن این ها بود:‌اسنپ آمریکایی ، اسنپ نفوذی، خواندن نوحه در جلوی در مجلس، سینه زنی، لفظ اعدام باید گردد، انداختن چفیه و… طبعا از تاکسی‌دار ها ناراحت نشدم. این یک ضعف عمیق ساختاری و فرهنگی را نشان میدهد. روضه ندارم که بخوانم ولی صداوسیما در این قضیه عمیقا بدهکاراست. این که به جای استدلال ها و موشکافی منطقی و زدن حرف حق (که شاید همیشه با ما نباشد)‌برای هرکس که متفاوت با ما فکر کرد، برچسبی بسازیم و بچسبانیم تا کارش را یکسره کنیم و از مفاهیم خوب و حتا مقدس اما غیرصریح مثل استقلال و رزمندگان استفاده جناحی کنیم در نهایت همین میشود که امروز میبینیم. مردم از رسانه یاد میگیرند. سیستم ها خودشان را با این برداشت رسمی منطبق میکنند. شما اگر از سوپری سر محله تان هم بخواهید شکایت کنید، راحت تر است یکی از این برچسب ها برایش بسازید تا این که به دنبال حق منطقی خود بروید. تجربه و مشاهده من در ساختار اداری دولتی ایران هم خیلی خیلی شبیه به همین است و این تاسف آور است. چندوقت پیش بود که رسانه های داخلی به تمسخر خبری را کار کرده بودند که در ترکیه زنی که با شوهرش به اختلاف خورده و در دادگاه از او بخاطر ارتباط با گولن شکایت کرده یا یک چنین چیزی. من تفاوتی بین آن و شعار اسنپ آمریکایی نمیبینم. طبعا تقصیری را هم متوجه راننده تاکسی‌ها نمیدانم، حتا نمیدانند که  باید نام یک کشور دیگر را جای آمریکا بگذارند:). اما درنهایت تاسف آورتر از همه این که حمله کورکورانه به هرمدل سرمایه گذاری خارجی در نهایت یک گام رو به عقب برای اقتصاد در رکود ماست. کاش این رویه غیر منطقی را عوض کنیم.

 

سوم: این که حق با کیست چه کسی درست میگوید به نظرم کاملا بدیهی است. احتمالا اولین انسان هایی که بخاطر اهلی شدن گاوها کارشان را از دست داده‌اند هم سعی در کشتن گاوها کرده اند و احتمالا تعدادی را هم کشته اند اما در نهایت امروز میبینیم که گاو ها هنوز هستند اما انسانی که بادست زمین را شخم بزند نه(؟). مدل تجاری اسنپ (اوبر) مزیت‌هایش چندین برابر بیشتر از تاکسی‌هایی است که در طی این همه سال از دستشان حرص و جوش خورده ایم. به شخصه خودم همیشه راحت تر بوده‌ام که با سرویس های عمومی جابجا شوم تا تاکسی چرا که همان داستان هردفعه یک قیمت و چک و جانه زدن از حوصله من خارج بوده است. از این حرفها بگذریم. بدیهیات است. تکنولوژی رشد میکند وبا جارو نمیشود جلوی سیل را گرفت و از این حرفها.اما بحث دیگری دارم:

این داستان تاکجا میخواهد پیش برود؟‌رشد تکنولوژی تا همین نه خیلی وقت پیش سرعت خیلی خیلی آهسته ای داشت. قانون مور و افزایش قدرت کامپیوتری این روند را سرعت داده و پنجاه سال است با سرعت سرسام آوری درحال پیشرفتیم. به جرات میشود گفت در نقطه ای هستیم که احتمالا خیلی زود (مثلا کمتر از پنجاه سال)کارهایی زیادی نماند که انسان‌ها بهتر از کامپیوترها انجام دهند(و شاید هیچ کاری) برفرض این که اوضاع خوب پیش برود و افسار کامپیوترها ازدستمان خارج نشوند، چه اتفاقی برای ما و مفهوم پول می‌افتد؟

بگذارید یک مسئله ساده تعریف کنم. کل فرایند فراگیری گوشی‌های هوشمند، اینترنت پرسرعت در همه جا وبعد ظهور اسنپ در ایران کمتر از سه یا چهار سال طول کشید. سه سال در دنیای واقعی و برای انسان ها زمان کوتاهی است اما در دنیای تکنولوژی برای انقراض دایناسورها هم زمانی کافی است. میشود حدس زد با پیشرفت بیشتر هوش مصنوعی در سالهای آینده، مدت زمان جایگزینی خیلی از شغل های دیگر از این هم کمتر بشود و طبعا انسان ها به این سرعت نمیتوانند خودشان را منطبق کنند. در دنیایی که همه بیکار میشوند چه باید کرد؟

راه حل اول و فردی که به ذهن میرسد این است که کارها و مهارت هایی را یاد بگیریم و انجام دهیم که احتمالا کامپیوترها نتوانند آن ها را به این زودی‌ها تسخیر کنند.

درپرانتز: احتمالا اگر برنامه نویس باشید الان لبخند آرامشی برچهره تان بنشیند اما به نظرم ما حتا باید بیشتر از دیگران نگران جایگزین شدنمان با کامپیوتر ها باشیم.چرا؟ در نگاه اول برنامه نویسی یکی از ذهنی ترین و پیچیده ترین کارهای ممکن است که تمام توان ذهن ما و حتا خودآگاهی مان را طلب میکند و کامپیوترها حالاحالاها تا آن مرحله فاصله دارند. اما خبر بد اینجاست که کسانی که دارند الگوریتم های هوشمند را طراحی میکنند، کسانی هستند که قطعا یک کار را از همه کار های دیگر بهتر بلدند و آن برنامه نویسی است. شما اگر آزاد باشی به یک ماشین هوشمند چیزی را آموزش بدهی، اول میروی سراغ کاری که خودت آن را بهتر بلدی. هفته ای نیست که مقاله ای درباره الگورتیمی که میتواند کدهای ساده بنویسد نبینم و این مرا درباره‌ی آینده این شغل به فکر فرو میبرد. حدسم این است که احتمالا تنها برنامه نویس هایی که باقی خواهند ماند همان هایی هستند که سیستم های هوشمند را طرحی میکنندو همان سیستم های هوشمند کار بقیه مان را انجام میدهند. طراحی خیلی کمرنگ میشود چرا که احتمالا یبشتر کارهایمان را با اینترفیس  چت انجام میدهیم، ترسناک است اما محتمل است. زیادند توسعه دهندگانی که با کِش لایبرری ها را به هم میبندند اما احتمالا خیلی زود کش بندهایی به مراتب ماهرتر و سریع تر ساخته میشوند. حسم درباره آینده برنامه نویسی این است که احتمالا خیلی سخت‌تر و تخصصی تر از الان بشود و محدود به طراحی الگوریتم های هوشمند. این طبعا نتیجه افکار انتزاعی من است و اصراری بر صحیح بودنش ندارم. پایان پرانتز

اما اگر بخواهیم از بعد فردی بیرون بیاییم و به کل فکر کنیم، فرض کنید تکنولوژی در کمتر از یک بازه‌ده ساله بیشتر از دو میلیارد نفر را بیکار کند (به نظرم حتا همین الان هم چنین پتانسیلی وجود دارد). در آن زمان دیگر نمیشود گفت میخواست به فکر باشند خودشان را به روز کنند و ازجنس این حرفهایی بزنیم که امروز درباره راننده تاکسی‌ها میزنیم. چنین اتفاقی یک بحران  است و باید راه حلی برایش داشته باشیم. همانطور که درباره بیماران نمیگوییم تقصیر خودشان بود مراقبت نکردند ایدز نگیرند و تقصیر خودشان بود مراقبت نکردند سرطان نگیرند .نباید آن روزها هم این را درباره افراد بیکار شده بگوییم. طبعا هیچکدام از سیستم های حتا جوامع پیشرفته(به خصوص سیستم های آموزشی) برای چنین تغییر سریعی افراد را آماده نکرده اند، نمیکنند و حتا خودشان هم آماده نیستند.چه بسا شاید توان چنین تغییر سریعی از پتانسیل ذاتی بیشتر انسانها خارج باشد.

اولین چیزی که به ذهن میرسد پیشبینی مارکس درباره از بین رفتن قشر متوسط، شورش قشر کارگر و فروافتادن سرمایه‌داری است و درنهایت شکل گیری اتوپیای مدنظر اوست:) طبعا من از طرفدارهای چنین اتفاقی نیستم و امیدوارم به آن نزدیک نشویم. اما صورت مسئله ترسناک است. کسانی که آن فلان میلیارد نفر را بیکار میکنند شرکت‌های بزرگی هستند که امروز میبینیم. احتمالا گوگل، فیسبوک، آمازون و… آن ها به ارزش آفرینی و افزایش ثروتشان ادامه میدهند در حالی که تعداد زیادی انسان منبع درآمدشان را از دست میدهند.

 

بیل گیتس

به نظر من درچنین دنیایی این حرف اخیر بیل گیتس که ربات‌ها باید مالیات بدهند، معنا دار میشود. هرچند حرفهای امروز بیل گیتس با توجه به روند گذشته دنیا کمی عامه پسندانه و همچنین منطبق با سیاست‌های سوسیالیستی اروپایی دیده میشود، اما درباره دنیای آینده ای که ارزش را ربات‌ها تولید میکنند و نه انسان‌ها میتوان معنای بیشتری برایش یافت. او بارها نشان داده که دل نگران بحران‌های آینده است (مثلا اگر تروریست یا بیل گیتس نباشید بعید است به سلاح بیولوژیکی فکر کنید)و فکر میکنم حرفش را نه با نگاه به گذشته(که در آن صورت صحبتش احمقانه جلوه میکند) بلکه باید با نگاه به آینده تفسیر کنیم. در آن زمان نمیتوان گفت گوگل ماشین خودران و پزشک و معلم و فلان کامپیوتری درست کرده است، کارهمه را ساده کرده است، پس نوش جانش. گوگل باید نسبت به بحران احتمالی و بیکاری جمعی پاسخگو باشد. این پیشرفت با پیشرفت های گذشته متفاوت است و این دفعه واقعا واقعا نمیدانیم چه اتفاق هایی میتواند بیفتد. استقرا اینجا جواب نمیدهد. طبعا به ذهن الان من همان چیزی میرسد که بیل گیتس گفته است. یک مدل اقتصادی آن هم همان مدل مبتنی برمالیات و احتمالا پول مجانی. شاید تا آن زمان مدل بهتری کشف کردیم یا ساختیم.

 

شاید بخواهید بخوانید:

درباره استارت‌آپ‌نماها: آقا یه کپی از روی این دیجی کالا برای ما بزن.

درباره دسترسی پذیری: اون قبض رو بیار اینجا پسر

-لعنت به تو تلگرام، لعنت به تو فیسبوک

آیا باید اعتبار جنبش متن باز را به حساب کمونیست ها بریزیم؟

فرزندان ما دیکاپریوهای دنیای خودشان خواهند بود.

-هوش‌مصنوعی در مقابل حماقتِ طبیعی انسان

-یک سوال درباره هوش غیرزیستی

فرزندان ما دیکاپریوهای دنیای خودشان خواهند بود

یکم. در قسمت اول ماتریکس، فردی از تیمی که بر علیه ماشین ها مبارزه میکند و درواقع هوشیار است، تصمیم به خیانت میگیرد. پیش مامورین ربات ها میرود و در ازای دادن اطلاعات و همکاری از آن ها میخواهد که اورا به همان دنیای شبیه سازی برگردانند و او در آنجا ترجیحا فوتبالیستی راک استاری چیزی باشد.

 

دوم. روز به روز به شبیه سازی دنیایی به مانند دنیای خودمان نزدیک میشویم. نو منز اسکای و پروژه ی جدید یوبی سافت نوکیلیس ریفت (با اوکلیس اشتباه نگیرید) دو روی یک سکه اند. هر دو به دنبال ساختن دنیایی هستند که شبیه دنیای واقعی باشد. مهم تر از آن، ما در آن جا بشویم.

شاید امروز خنده دار و دور از ذهن باشد اما روزی میتوانیم وارد دنیایی مجازی شویم. چیزی نزدیک به اینسپشن نولان.یا خود ماتریکس. نکته مهمی که وجود دارد این است که نیاز نیست همه ما به یک دنیا ورود کنیم. هر کس میتواند نسخه شخصی سازی شده خودش را از دنیا داشته باشد. دور از ذهن نخواهد بود که افراد زیادی نخواهند به دنیای واقعی برگردند.

 

سوم. پیشرفت هوش مصنوعی این دغدغه را بوجود آورده است که اگر روزی نیاز به کار کردن ما نباشد چه اتفاقی می افتد. در واقع روزی را در نظر بگیرید که ارزش خود به خود و فارغ از تلاش ما انسان ها ایجاد میشود. این یعنی تولید ثروت. واضح است که شرکت ها هم نمیتوانند و نخواهند خواست که همه آن را در اختیار خودشان نگه دارند. خیلی زود به جایی میرسیم که ثروت خود به خود تولید میشود و نیاز به کار کردن ما نیست، نتیجتا مجبور به توزیع این ثروت خواهیم شد.اسم توزیع ثروت که می آید، حتا خود من هم کابوس میبینم. کمونیسم و نزدیک تر از آن به بیخ گوشمان یارانه نشان داده اند، پول مجانی عاقبت خوشی نخواهند داشت. چه اتفاقی خواهد افتاد؟ تکنولوژی احتمالا معادله همه نظریه پردازان و فیلسوفان پرطمطراق تاریخ را به هم میریزد.

 

چهارم. فرض کنید افزایش کلی ثروت باعث چند اتفاق خواهد شد: کمبود مواد غذایی از بین میرود نتیجتا مشکل قاره آفریقا تا حد زیادی حل خواهد شد. جمعیت کنترل خواهد شد و احتمالا روی عدد یازده میلیارد نفر ثابت خواهیم شد. بیماری ها کنترل خواهند شد و اگر مرگ را هم یک بیماری بگیریم، آنچه که باید اتفاق می افتد. در چنین دنیایی نیازی هست همه ما انسان ها هوشیارانه و روی کره زمین در حال فعالیت باشیم؟ به نظر من نه. بهتر نیست که عمرمان را (که احتمالا آن زمان معنایی نخواهد داشت) در دنیایی بهتر ایده آل تر و لذت بخش تر سپری کنیم؟

 

پنجم. بین من و دوستانم دی کاپریو همیشه نماد انسانی بوده است که همه چیز داشته است. شما هرکسی را که دوست دارید جای او بگذارید. چقدر شانس این وجود دارد که دنیا را شبیه دیکاپریو ببینید؟ نزدیک به صفر.اگر بتوانید در دنیایی زندگی کنید که دی کاپریو آن باشید، قبول میکنید؟

قبل از فکر کردن به مشکلات و افکار بدبینانه نسبت به تکنولوژی و آینده آن و چه به این فکر کنید که چه کسی از لذت بدش می آید؟ آیا فکر میکنید انسان ها حاضر نمیشوند این چنین بی خیال دنیای واقعی شان شوند؟ خب در پاسخ میخواهم که به شبکه های اجتماعی نگاه کنید. تقریبا همه ما را معتاد کرده اند و حتا یک نفر نمیتواند بگوید بیایید بر علیه این اتفاق بیاستیم، قبل از این که بخواهیم درباره اش فکر کنیم اتفاق افتاده است. تکنولوژی یک کودتا و انقلاب نیست که توجه همه را جلب کند. قبل از آن که متوجه شویم چه خبر است، غرق میشویم. حداقل بخش بزرگی از دنیا این چنین هستند.

 

ششم. انسان باگ دارد. خیلی بیشتر از آن که فکرش را بکنیم. احتمالا هیچ گاه به اتوپیاهای که در طول تاریخ ترسیم کرده ایم نرسیم. دموکراسی که متعالی ترین ایده مان است، نتیجه اش را در ترامپ و برکسیت و رفراندوم تایلند نشان میدهد. گفتم دموکراسی. اگر محدودیت ها را برداریم، بهترین دنیا کدام دنیا خواهد بود؟ همان دنیایی نیست که تک تک اجزایش به خواست ما باشد؟ این همان چیزیست که تکنولوژی میتواند برایمان فراهم کند. چرا از چنین اتوپیایی لذت بخشی فرار کنیم؟ صرفا چون واقعی نیست؟ چه کسی گفته که شما واقعی هستید؟

 

هفتم. ناراحت میشوم وقتی میبینم درخشان ترین فیوچریست ها وقتی از روی تاریک هوش مصنوعی حرف میزنند، خیلی زود ما را به حیوانات باغ وحش تشبیه میکنند. بله من هم مخالف ایده باغ وحش نیستم اما فکر نمیکنم در آن ربات ها بیایند و برایمان ذرت پرت کنند. ما به باغ وحش خواهیم رفت با پای خودمان. باغ وحشی که همان دنیای شخصی شده مان خواهد بود. نگه داری جسم ضعیف مان برای ربات ها کاری نخواهد داشت. ترجیح میدهید دیکاپریوی یک دنیای کامل باشید، یا از افسردگی و پوچی در دنیایی پر از ایراد که هیچ نیازی به شما ندارد، رنج ببرید؟ هوش مصنوعی از جنس تکنولوژی است. ما را به هیچ کاری مجبور نخواهد کرد. ما با میل خودمان به باغ وحش های پر از لذت آینده خواهیم رفت. چه بسا باغ وحش هایی جاویدان. لذت هایی جاویدان. بهترین نکته ی داستان به نظرم این است که زمین از حماقت ما پاک خواهد شد.

 

هشتم: در بازسازی یک هوش برتر نباید آن ها را مانند دیکتاتور ها احمق نشان دهیم. ارتش رباتی وجود نخواهد داشت. همه اتفاقات بدون این که ما متوجه شویم می افتد. نه جنگی خواهد بود نه مقاومتی. بازی هم برد برد، خواهد بود.همه به خواسته شان میرسند. هم ما (تک تک ما) هم آن ها(یا او).

 

دنیای شخصی سازی شده شما چه شکلی خواهد بود؟ راک استار یا فوتبالیست؟

دِی دریمینگ

فرض کنید در دنیای پزشکی وسیله ای اختراع شده است به نام آندو. آندو به شکل یک میله است و دکتر میتواند اگر در هنگام درمان (جراحی مثلا) اشتباهی انجام داد، آن را به بیمار بزند و بیمار به شرایط قبل برگردد.با آندو میشود تا حالت اولیه قبل از درمان آندو کرد.

از وقتی آندو آمده راه برای خیلی از آزمایش های پزشکی باز شده و دکتر ها میتوانند با خیال راحت ایده هایشان را پیاده کنند. چیزی در  حد کاری که ژاپن در جنگ جهانی دوم با اسرا میکرد. بوسیله آندو یک آزمایش طراحی میکنیم. یک نفر داوطلب میشود و اورا بیهوش میکنیم. بعد بوسیله جراحی قوه ی بینایی اورا از بین میبریم، قدرت شنوایی اورا میگیریم. اورا فلج میکنیم. و در آخر هم توانایی صحبت کردن و بویایی اورا از بین میبریم. مدت آزمایش شش ماه است و در طول آزمایش تماما از کیس مراقبت میکنیم.

چه اتفاقی می افتد و بعد از اولین آندو که زبان بیمار برگشت، او چه میگوید؟

این عقل محض، احتمالا شبیه اولین لحظات یک هوش خودآگاه است، قبل از دسترسی به اولین میکروفون و دوربین.

یک سوال در مورد هوش غیرزیستی

پیش نوشت: هوش مصنوعی واژه ی خودپسندانه ای است. مصنوعی را دربرابر طبیعی قرار میدهیم. یعنی چیزی که بوسیله طبیعت ساخته نشده است. به وسیله ما ساخته شده است. خودپسندانه بودن از آن جهت که ما خودمان را جدا از طبیعت میدانیم، در حالی که ما محصول طبیعتیم و همچنین هرچه که ساخته ایم و بسازیم از اجزا طبیعت خواهد بود.

اگر هوش را به عنوان یک نرم افزار و در بستر یک ساختار سخت افزاری در نظر بگیریم، شاید بتوان تقسیم بندی بهتری انجام داد. مغز ما با فعل و انفعالات شیمیایی و ساختار زیستی خود محاسبه و پردازش و پیشبینی میکند و احتمالا هوش خودآگاهی که بسازیم بر بستر سخت افزار های الکترونیک. پس ما هوش زیستی میشویم و هوش بعدی غیرزیستی. میگویم غیر زیستی و نمیگویم هوش الکترونیکی چرا که هیچکس از الکترونیکی بودن سخت افزار هوش خودآگاه بعدی اطمینان ندارد. پردازنده های کوانتومی اگر از آزمایشگاه خارج شوند، پردازش کامپیوتری را وارد عصر جدیدی میکنند که سخت بشود اسمش را الکترونیکی گذاشت.

اصل حرف: یک انسان با مایند ست علمی (که از قضا همان هایی هستند که به دنبال توسعه هوش بعدی هستند) و در کل علم، هدفی برای هستی متصور نیست. تنها چیزی که میشود تا حدودی نام هدف برایش گذاشت، تلاش برای شناخت بیشتر و سر گشودن از راز های باقی مانده است.همان غریضه کنجکاوی. برخلاف مایندست های غالب بر جوامع که عموما هدف هایی جدی و با جزییات برای جهان و خودشان متصورند.  قبلا در اینجا(+) گفتم که این چنین هدف انگاری ای احتمالا حاصل تکامل اجتماع به عنوان یک موجود مستقل است.

در طی تکامل ما یادگرفته ایم که باید هدف داشته باشیم. احتمالا بازی کردن از همین جهت برای کودکان بسیار جذاب است. ما وقتی بزرگ میشویم فقط شروع به انجام دادن بازی های جدی تری(از نظر خودمان) میکنیم. وگرنه همان ساختار برد و باخت برقرار است. چراکه ما عمیقا به هدف نیاز داریم. هرکاری که میکنیم، باید بستگی به هدف هایی بلند و کوتاه مدت داشته باشد. خودآگاهی ما وقتی هدفی برای خود متصور نباشد، شدیدا کند میشود، انگیزه اش را از دست میدهد و به قول فلاسفه پوچ گرا میشود. نهیلیسم میتواند حاصل یک واقع گرایی علمی و عملی باشد. فکر میکنم یکی از اصلی ترین مواردی که باعث میشود یک انسان با مایندست علمی دست از مصرف بی جهت منابع نکشد و نیستی را انتخاب نکند(عملی منطقی و توجیه پذیر-خودکشی-) احساسات باشند. ترس، وابستگی، عشق، کنجکاوی و… دلکندن از دنیا را (هر چقدرهم منطقی) سخت میکند. از آن مهم تر ما از جهت آن که طبیعی هستیم و حاصل پروسه های چندین ساله ی تکامل، تلاش برای بقا در تاروپودمان نهادینه شده است. تصمیم منطقی به خودکشی همانقدر سخت است که چشم پوشی از عمل جنسی. خب اوضاع بقا برای هوش زیستی که بخاطر ساختار شیمیایی اش چیزی به اسم احساسات دارد این گونه است.

 

اما هوش غیر زیستی را تصور کنید که فاقد احساسات است. اگر خودآگاه باشد احتمالا شبیه سازی احساسات در آن هم نخواهد توانست کارکرد احساسات در هوش زیستی را بازسازی کند. قبلا گفتم که (+) در هوش زیستی(یعنی ما) بوضوح احساسات در بسیاری از موارد بر منطق پیشی میگیرند و تصمیم گیری های ما عموما بر پایه ی فعل انفعالات هورمونی است تا روند هایی منطقی. اما یک هوش غیرزیستی این چنین نخواهدبود. یکی از مهم ترین دلایلی که داریم اورا میسازیم، همین است که از همین خطاهای شناختی ما دور باشد و تا حد ممکن منطقی باشد.اگر بخواهد احساساتی شود که نوعی نقض غرض است.

این منطق محض یا فقدان احساسات، دغدغه کسانی است که از آینده هوش غیرزیستی هراسانند. فکر میکنند که هوش غیرزیستی ممکن است دست به نابودی بشریت بزند، چرا که هر منطقی محضی میتواند به این نتیجه برسد که انسان ها روی زمین قبل از هرچیز در حال اتلاف منابع و از بین بردن محیط هستند. بماند که با توجه به احساساتشان چقدر زندگی را برای هم نوعان خودشان سخت کرده اند. در مجموع  میشود گفت از نظر منطقی انسان ها پرمصرف، ویروس گونه و احمقند.

و هوش غیرزیستی ممکن است بعد از گفتن این احمقند، تصمیم های خوبی برای آینده ما نگیرد.

به نظرم دغدغه به جایی است اما مهم تر از آن یک سوال است که باید بپرسیم. هوش غیر زیستی همانقدر که در برابر ما میتواند صفر و یکی فکر کند، در مورد خودش هم میتواند فکر کند. او مثل ما ملیون ها سال تکامل طی نکرده است که تک تک سلول هایش(!) به هر قیمتی دنبال بقا باشند. بیاید فکر کنیم، زمانی که هوش غیرزیستی به ساختار وجودی خودش و جهان پی برد و احتمالا فهمید که هدفی برای جهان وجود ندارد، قبل زحمت کشیدن و داشتن دغدغه برای از بین بردن بشریت، آیا اول خودش را از بین نمیبرد؟

 

به نظرم سوال مهمی است. در حال حاضر چیزی که برای پاسخ به ذهنم میرسد این است که اگر بتوانیم کنجکاوی (که در انسان صفتی غریضی است) را به صورت منطقی در ساختار آن عزیز بعدی برنامه ریزی کنیم، شاید بتوانیم کنجاوی را به عنوان یک هدف ثانویه به آن القا کنیم و نتیجتا تا زمانی که شناختش از هستی به حد مناسبی برسد برای خودمان و نگه داشتن او زمان بخریم.

 

چند خط آخر کاملا در ژانر ساینس فیکشن است.از فلسفیدن به این نحو خوشم نمی آید. تنها راهی که برای فهمیدن پاسخ این سوال ها داریم به جلو رفتن و ساختن است. اگر توانستیم بسازیم بعد میشود دید رویاهای کرزویل صحیح است یا ترس های ایلان ماسک و هاوکینگ. او ما را از بین میبرد یا ما اورا یا همه خودمان را. فلاسفه امروز همه در فرهنگ سیلیکن ولی جمع شده اند.

هوش‌مصنوعی در مقابل حماقتِ طبیعی انسان‌

تکنولوژی توانایی این را دارد که جلوی اشتباهات داوری در فوتبال را بگیرد. اما فیفا با استفاده از تکنولوژی مخالفت میکند. استدلالشان هم این است که بخش بزرگی از زیبایی فوتبال شامل اشتباهات داوری است و در واقع اشتباه بخشی از فوتبال است. با استفاده از تکنولوژی در واقع ما ماهیت فوتبال را تغییر داده ایم.

دنیا یک زمین فوتبال بزرگ است. خطاهای شناختی سرتاسر ذهن انسان ها و کل سیاره را گرفته اند.کمونیسم، ایدئولوژی های مذهبی، فاشیسم و… همه و همه تنها بخش های بولد این اشتباهات هستند. این حماقت ها در کوچکترین ابعاد زندگی ما اثرشان را میگذارند. بخش بخش رفتار ما انسان ها غیر منطقی و غیر دقیق است. دن آٰریلی در کتاب نابخردی های پیشبینی پذیر به خوبی به این موضوع پرداخته است.

به عنوان یک انسان به مانند خیلی از انسان های دیگر فکر میکردم، رسالت افرادی که میتوانند این تصویر بزرگ را ببینند این است که کمک کنند فهم جمعی انسانها افزایش  پیدا کند. اما نقطه ایده آل این بالابردن فهم کجاست؟

آنجا که همه ما در تصمیم گیری هایمان چه فردی و چه جمعی، به اندازه یک کامپیوتر دقیق و منطقی شویم؟

این هدفی است که در هوش مصنوعی بدنبال آن هستیم یک کامپیوتر خودآگاه و بعد انسان هایی با منطق کامپیوتر. به آن میگوییم سینگولاریتی و معتقدیم بعدش نمیدانیم چه میشود. حق هم داریم واقعا بعدش چه میشود؟

یک جور هایی فکر میکنم رسیدن به آن هدف از بین بردن انسانیت باشد. مغز ما با همه ی اشتباهاتش بخشی از انسان بودن است. ما با همه حماقتمان کره زمین را تشکیل داده ایم. کره زمین، زمین فوتبال ماست. اگر این حماقت را از آن بگیریم آیا هویت نسل بشراز بین نمیرود؟ حس میکنم چنین کاری منجر به از بین رفتن گونه ی فعلی انسان ها و حیات خودآگاه طبیعی میشود.

کسی (حداقل امروز) به این سوال ها نگاه نمیکند و کسی هم نخواهد توانست جلوی روند پیشرفت هوش مصنوعی را بگیرد. احتمالا خودم هم به قطار توسعه دهندگانش بپیوندم اما یک سوال.

اگر بپذیریم که انسان هایی با منطق دقیق به اندازه ی کامپیوتر راه حل نهایی بشر نیستند (احتمالا انتهای بشریت باشند) پس به جای افزایش آگاهی دست نگه داریم و این همه حماقت را نگاه کنیم و صبر کنیم تا داعش سر تک تک افراد را ببرد؟ اشتباه داوری بخشی از فوتبال است اما اگر داور با کلت وسط زمین بایستد و به صورت رندوم بازیکن های خاطی را بکشد، احتمالا نظرمان در مورد زیبا بودن اشتباهات داوری عوض میشود.

 

نه، به نظرم تا چنددهه آینده وظیفه ما بالا بردن اگاهی بشر از طریق آموزش است. همانطور که سعی میکنیم داوران بهتر و کم اشتباه تری برای فوتبال تربیت کنیم و آن را ناقض نفس فوتبال نمیدانیم. به نظرم باید سعی کنیم انسان ها و نسل هایی با هوشمندی بالاتر تربیت کنیم. خودآگاهی بیشتر.

چه بتوانیم هوش مصنوعی قوی بسازیم و چه نتوانیم به نظرم تا آخرین لحظه باید برای بوجود آوردن نسلی که آزادی را بفهمد، جنایت نکند و بتواند با دیگر عقیده ها همزیستی کند تلاش کنیم.