همه چیز درباره‌ی نسیم طالب و کتاب قوی سیاه: به کسی که کروات میزند اعتماد نکنید.

از لحظه اولی که تعریف قوی سیاه نسیم طالب را خواندم، انگار که دهه پنجاه باشد من هم پسری که در اتوبوس چشمم به دختر زیبایی میفتد.عشق در یک نگاه. شاید بیراه نباشد اگر بگویم تک تک کتابفروشی‌های مشهد را گشتم اما کتاب را نیافتم. در اینترنت اوضاع خنده‌دارتر بود. کتاب را پیدا کردم و در سبد خرید گذاشتم. به دلیلی که نمیدانم چه بود پرداخت را گذاشتم برای روز بعد و فردایش کتاب ناموجود بود:)). تصمیم گرفتم نسخه انگلیسی را بخوانم. نثر نسیم طالب ثقیل است. حداقل زیاد واژه سازی میکند، کتاب را از تورنت گرفتم، شروع به خواندن هم کردم اما اوضاع کمی شبیه به تصویر پایین بود.

نسیم طالب

خلاصه نشد. تا به شکل نه  چندان نرمالی کتاب در کتابخانه دانشگاه آزاد مشهد  پیدا شد و من از دوستانم خواستم آن را امانت بگیرند تا قبل از سال جدید به معشوقه‌ی کاغذی‌ام برسم و آن را در عیدی بخوانم که خودش همیشه حامل قوهای سیاه زیادی برای ما بوده است. همانقدر برایم ساختارشکن بود که حدس میزدم. جدا از لذت همراه خواندن که باعث شد آن را خیلی کندتر از حد معمولش بخوانم، حین خواندن کمی احساس تاسف را با خودم حمل میکردم. وقتی چیزی میخوانی که این چنین از بنیان تفکرات و ساختار فکری‌ت را تکان میدهد یعنی در آن موضوع خیلی خیلی پرت بوده‌ای. طبعا طالب همانطور که خودش هم در کتابش میگوید اولین نفری نیست که این حرفها را میزند .اما متاسفانه یا خوشبختانه شاید در ۳۴۰ صفحه کتاب نهایتا سه بند بود که به خودم گفتم قبلا به این فکر کرده‌ام یا آن را خوانده‌ام.بگذریم. قبل از رفتن به سراغ کتاب دو موضوع:

یک: به نظرم برداشت ما از هر اثر هنری یا ادبی یا مفهوم انتزاعی که در بیرون به آن برخورد میکنیم (شما به عنوان مثال بگیرید فیلم، موسیقی یا کتاب) عمیقا به وضعیت ما در آن نقطه از زمان و مکان و پیشینه‌ی ما بستگی دارد. مثال: من عید سال گذشته در سینما کوروش تهران بادیگارد را دیدم. طبعا همانطور که از حاتمی‌کیا انتظار میرود فیلم خوش‌ساخت اما شعاری و مصنوعی بود. مشخصا از مدلی که من به دنیا نگاه میکنم هم فاصله‌ی کیلومتری داشت. امادرنهایت به دلیل عدم تعادل هورمونی من(شرایط خاصی حاکم بود) در آن روز از فیلم بینهایت لذت بردم و حتا در آخر آن اشک در چشمهایم جمع شد. این به معنی بد یا خوب بودن فیلم است؟ نه. صرفا صدرا در آن مکان و زمان به دلیل شرایطش از فیلم لذت برده است. یا مثلا فیلم پاپ کورنی  the last witch hunter را دوبار دیده‌ام.نمره منتقدانش ۱۶ است:)) فیلم خاصی است؟ باحال است؟ نه لزوما. در یک مکان زمانی برخلاف هر آنچه از که سینما انتظار دارم که باشد از این فیلم لذت برده ام و احساس خوبی داشته ام.همین. طرفداری از یک کتاب فیلم یا موسیقی بها  دارد. حداقل این که قطعا نفربعدی که بخاطر حرف من این کتاب را بخواند در شرایط مکان زمانی متفاوت و انسانی با سرگذشتی متفاوت است وبا احتمال بالایی ممکن است از آن خوشش نیاید و فحشش را به سلیقه من بدهد.  داستان من و قوی سیاه قبل از هرچیز احساس خوب من به جنس حرفهای آن است. ما احساسی می‌اندیشیم. صد البته که قوی سیاه به گواه افراد زیادی مستقلا کتاب فوق العاده‌ای است اما به این دلیل که یک نفر در وبلاگش از آن تعریف کرده به سراغش نروید. من عمیقا نیاز داشتم کسی در مورد عدم قطعیت این حرفها را به من بزند. زمنیه‌اش را هم فراهم کرده بودم. شاید در زمان مکانی دیگر آدمها با کتاب ارتباط برقرار نکنند. این نه مشکل من است نه آنها. پس اگر بدنبال کتاب رفتید یا نظر دیگری دارید این موضوع در خاطرتان باشد. در کل به نظرم نقد اثر اصالت ندارد. بحث جدایی میطلبد این موضوع که باشد برای بعد.

دو: در مورد ترجمه‌ی کتاب باید بگویم که با توجه به نثر ثقیل طالب کتاب خیلی خوب ترجمه شده است و قابل قبول. اما مترجم در جاهایی از کتاب برای بعضی واژه‌ها که معادلهای مشهور و معروفی دارند دست به واژه‌سازی زده است یا از معادل‌های کمتر مشهور استفاده کرده که ممکن است درک کتاب را سخت کند. من حالا بعد از خواندن نسخه فارسی نسخه انگلیسی را هم خواهم خواند. در کل اگر میتوانید نسخه انگلیسی را بخونید، ترجیحا همان را بخونید اما اگر نمیتوانید با توجه به اثر، ترجمه فارسی کاملا قابل قبول است.

نسیم طالب در قوی سیاه چه میگوید:

(این ها برداشتهای من از کتاب است و ممکن است آنها را لزوما منطبق بر آن نیابید)
قوی سیاه چیست؟ رویدادی نامنتظر با پیامدی عظیم که بعد از رخداد قابل تبیین و پیشبینی مینماید. به زبان ساده‌تر قوی سیاه سه ویژگی دارد: تقریبا غیر قابل پیشبینی است| پیامد های آن عظیم و بزرگند| بعد از رخداد افرادی پیدا میشوند که میتوانند ساعت‌ها از دلیل رخداد برایمان بگویند.

مثال: انتخاب ترامپ به عنوان رییس جمهور ایالات متحده. انتخاب شدن ترامپ قوی سیاه نیست در واقع قوی کبود است(به هر حال در دور آخر شرایط مثل پرتاب سکه میمانست و یا ترامپ انتخاب میشد یا کلینتون و خب به چنین شرایطی نمیشود برچسب غیر قابل پیشبینی و قوی سیاه زد اما به علت ملموس و دم دست بودن برای همه پدیده‌ی خوبی است برای تعریف قوی سیاه)   اگر به دوراول انتخابات برگردیم، ترامپ بیشتر به عنوان یک شوخی مطرح بود.تا این که هر دور مرحله به مرحله بالا رسید و در نهایت انتخاب شد. همانطور که در یازده نکته درباره ی انتخابات ریاست جمهوری نوشتم تقریبا همه مراکز پیشبینی انتخابات از جمله نت سیلور و خیلی از متفکران درباره‌ی انتخاب ترامپ به خطا رفتند. همین شعبانعلی خودمان هم شرط بسته بود که کلینتون رای می‌آورد. در واقع برای بخش بزرگی از نخبگان چنین اتفاقی یک قوی سیاه بود، نامنتظر، با پیامد عظیم و حالا که ترامپ انتخاب شده امثال صدراهایی(+) پیدا میشوند که بتوانند تحلیل کنند چرا باید چنین اتفاقی می‌افتاد یا افتاد یا از دلیل آن صحبت میکنند حال این که ۲۴ ساعت قبل از انتخابات هیچکدام از اینها به ذهنشان نمیرسد. طالب زیرپوستی میگوید هردودسته‌ی پیشگویان و تبیین کنندگان احتمالا کلاه بردارند و مارا به خطا میبرند.( به شکل غریبی خود او حدود ده سال قبل به نوعی خطر وجود چنین قوی سیاهی را گوش زد میکند)

نسیم طالب
دوربین موبایل خودرا تمیز کنید ـ نسیم طالب:))

نسیم طالب دوسرزمین تعریف میکند: میانستان (واژه سازی خود طالب است) و کرانستان (Extrismestan) . اومیگوید در میانستان همه چیز در زیر نمودار گاوسی توزیع میشود. احتمال خطا وجوددارد اما بسیار بسیار بسیار کم است. و انحراف از معیار اثر چندانی بر توزیع نمودار نمیگذارد. قبل از بستن صفحه چند لحظه صبرکنید تا به زبان ساده‌ی این را هم بگویم:)) مثلا توزیع قد انسان ها متعلق به میانستان است.ما انسان‌های نزدیک به سه متری هم پیدا میکنیم اما آن ها نمیتوانند اثر چندانی بر میانگین بگذارند و از آن مهم تر اثرشان با اثر کوتوله‌ها خنثی میشوند. اما ما هیچ وقت یک انسان ۵۰۰۰ کیلومتری نمیبینیم. هرچند احتمال آن وجود دارد اما آنقدر اندک است که از آن صرف نظر میکنیم. اما کرانستان چنین ویژگی ندارد. یک قوی سیاه کرانستانی میتواند کل نمودار گاوس و توزیع نرمال را بهم بریزد. به عنوان مثال ثروت بیل گیتس. یا به طور کل پولدارها. یک درصد انسان‌ها نزدیک هشتاد درصد پول‌ها را در اختیار دارند. پرفروش ترین کتاب هزاران برابر مجموع هزاران کتاب کم‌فروش میفروشد.۲۰ عدد اپ حدود ۸۰ درصد از درآمد کل اپ استور را بر میدارند حال این که نصیب چند ملیون اپ هیچ است. (در زمان نگارش کتاب طالب گوشی هوشمندی معرفی نشده بود). او به قانون ۸۰/۲۰ پارتو هم اشاره‌ای میکند و میگوید این قانون میتواند ۱/۵۰ باشد. چون ۲۰ درصد همان ۲۰درصدهم هشتاد درصد هشتاد درصد را انجام میدهند(اگر نفهمیدید مشکل از توضیح دادن من است بیخیال:) ). در واقع به زبان ساده در کرانستان که ما زندگی میکنیم. برنده همه چیز را میبرد.

نسیم طالب میگوید کرانستان سرزمین قوهای سیاه است و متاسفانه بر خلاف گفته‌ی اقتصاددان ها و بانکدارها ما در کرانستان زندگی میکنیم نه میانستان و نمیشود هرچیز لعنتی را با نمودار گاوس توضیح داد و وقتی که قوی سیاه رخ داد بگویی خب این یک استثناست و به بازی خطای قبلی برگردی. بازارهای مالی سرزمین قوهای سیاهند. یکدفعه یک پسر از اتاق خوابش یک امپراطوری میلیارد دلاری میسازد یا بازاری که همه شاخص های آن مثبتند یک شبه فرو میریزد.یا با برگشتن به توضیح اوضاع خاورمیانه و زادگاهش لبنان از این که جنگ چگونه یک قوی سیاه است مینویسد.

نسیم طالب مردم را در رابطه با قوهای سیاه به دو دسته تقسیم میکند: پیشگویانی که  با مدلهای ریاضی و نمودار گاوس تلاش میکنند دنیا را به شکل میانستان ببینند حال که نیست و به همین دلیل پیشگویی شان به خطا میرود. و کسانی که بعد از این که قوی سیاه رخ داد با تلاش برای برقراری رابطه‌ی علت و معلولی میخواهند نظریه و فرضیه از آن استخراج کنند. به نوعی طالب هر آنچه که در دانشگاه ها میگذرد را به تمسخر میگیرد. او میگوید دانشگاه محیط را شبیه سازی میکند و آن شبیه سازی سوگیری ایجاد میکند. مثل بدنسازی که در باشگاه ورزش میکند اما نمیتواند در دنیای واقعی حتا یک سنگ را بردارد. او اقتصاددان‌ها را محکوم میکند که با مدل‌هایشان نسبت به دنیای واقعی کوری و نابینایی ایجاد میکند که در همان نقاط کور قوهای سیاه خوابیده‌اند.

نسیم طالب سعی میکند نسبت به نحوه‌ی فکر کردن درباره‌ی جهان شکاک باشد. نه شک فیلسوفانه‌ی دانشگاهی (که به آنها هم میتازد) بلکه شکی عملگرا به هرکس که میگوید متخصص چیزی است. طالب خودش را شکاک و تجربه گرا میداند. طرفدار رویکرد از عالم واقعیت به کتاب است تا از کتاب به دنیای واقعی. پایین به بالا تا بالا به پایین. و در اثبات حرفش از یونان باستان شروع میکند و تا پوپر شاهد می‌آورد، اما همزمان میگوید اگر به تاریخ نگاه کنید مطلقا برای هر نظریه‌ای میتوانید شواهد جمع کنید پس به نظریه‌هایی که شاهد درستی برای اثبات می‌آورند اعتماد نکنید. یک قوی سیاه کافی است تا کل نظریه را بهم بریزد.

ظاهرا همه فکر میکرده‌اند که قوها سفیدند تا استرالیا کشف میشود و مردم قوی سیاه را هم میبینند و این چنین هزاران سال باور همه قوها سفیدند در یک لحظه از بین میرود.

نسیم طالب
نسیم طالب

 

مارکس و رفقای سوسیالیست را هم بی نصیب نمیگذارد. اگر من بگویم چه میگوید حرفم جهتگیری پیدا میکند ولی اگر کنجکاو بودید خودتان کتاب را بخوانید. قوی سیاه که تبیین شد خیلی قطره‌ای و فشرده شروع به تبیین راهکارهای عملی میکند که اگر بخواهم آنها را لیست کنم تقریبا این می‌شود:

  • نه طالب نه هیچکس دیگر قرار نیست قوهای سیاه را پیشبینی کنند. پیشبینی ناپذیری در ذات کرانستان است. کاری که ما میتوانیم بکنیم آمادگی ذهنی برای اتفاق افتادن آن‌هاست. اگر از قبل بتوانیم پییشبینی کنیم در بهترین حالت لااقل شگفت زده نمیشویم.
  • دنیا و زندگی روزمره پر از قوهای سیاه کوچک و بزرگ است. ما نمیتوانیم مراقب همه آنها باشیم و همه جا شک بورزیم.شکورزی در زندگی روزمره هزینه زیادی دارد. طالب درخانه‌اش را قفل نمیکند، گاها به کلیسا هم میرود. شکورزی را بگذارید برای زمانی که ممکن است پیامدهای عظیمی داشته باشد. مثلا در زمان اعتماد به اقتصاد دان ها و بانکدارها.
  • به همین ترتیب میشود یک چارچوب برای تصمیم گیری بنا کرد. خطرات بزرگ را به حداقل برسانید، اما سعی کنید از قوهای سیاه مثبت منتفع شوید. ۸۰ درصد پولتان را در امن‌ترین سهام ممکن بگذارید و بقیه ‌آن را در استارت آپها (ونچرکپیتال) سرمایه‌گذاری کنید. به این شکل اصل پول را از خطر فروپاشی در امان نگه داشته‌اید و خود را در معرض قوهای سیاه مثبت قرار داده اید.
  • فرصت ها کم و یگانه‌اند. اگر ناشری، مدیرعاملی شخص پولداری به شما قرار ملاقات داد، آب دستتان است بگذارید زمین و به دنبالش بروید. در مهمانی ها شرکت کنید و چشم به انتظار فرصت‌ها بمانید. قوهای سیاه جاهایی رخ میدهند که انتظارش را ندارید.
  • طالب توصیه میکند که شغلی متعلق به میانستان برگزینید(شغلهای با امنیت بالا اما حقوق ثابت| در آنها هیچوقت از گرسنگی نمیمیرید همچنین هیچوقت میلیونر نمیشوید) اما اگر حرفه‌تان با کرانستان سروکار دارد(هنر، نویسندگی کارآفرینی) این را بدانید که در آنجا تعداد کمی همه چیز را میبرند و اکثریت هیچ چیزرا. پس ذهنتان را آماده این موضوع کنید و سعی کنید فرصت‌ها را به چنگ بیاورید.
  • دنیا عادلانه نیست. دنبالش نگردید.بخت مندی را بپذیرید. نه تنها در بازار آزاد حتا در دنیای اندیشه هم کسب موفقیت خیلی از اوقات قابل پیشبینی نیست و به شانس بستگی دارد.محصول اپل ده برابر از محصول مایکروسافت بهتر است اما مایکروسافت بر بازار چیره است. نویسنده های سایتهای فناوری میتوانند برایتان دلایلش را به خوبی تبیین کنند اما یک ماه قبل از بیرون آمدن این محصولها هیچکس نمیتوانست چنین فرجامی را پیشبینی کند پس چرند میگویند.(طالب ده سال پیش این را در روزگار دسکتاپ میگوید، ایده این بود که استراتژی‌های متفاوت اپل و مایکروسافت این نتیجه را رقم زده. اما امروز میبینیم همان استراتژیها در دنیای موبایل یکی را پیروز و دیگری را از میدان بدر کرده است الان هم میتوان دلایلی را تبیین کرد اما وقتی این تبیینات بدرد راه حل‌های فردا نمیخورند چیزی جز بخت مندی و شانس نیستند)
  • از دست دادن قطار تنها هنگامی رنج آور است که دنبالش بدوی. باختن در بازی‌ای که خودت آنرا برپا کرده‌ای رنج بیشتری دارد. نرسیدن به اهداف که دیگران از ما انتظار دارند تنها هنگامی دردآور است که ما دنبال آن اهداف باشیم. اهداف محیرالعقول نگذارید. مام طبیعت به ما یاد داده که انگوری که دستمان به آن نمیرسد را ترش بدانیم. از آن بالاتر این است که اصلا انگور را نخواهیم و خوار بداریم. دنیا قابل پیشبینی نیست. ریسک‌ها را کم کنید و به سمت قوهای سیاه مثبت بروید و بگذارید آنها شمارا کنترل کنند.

 

شاید بخواهید بخوانید:

بی‌خیال آقای شوپنهاور: در باب حکمت زندگی

من صلاح شما را بهتر میدانم: درباره‌ی ترجمه‌ی کتاب جهان در پوست گردو

آیا دیجی کالا فیدیبو را خریده است؟

قوی سیاهی به نام بارسلونا

نیازی نبود که فوتبالی باشید یا طرفدار بارسلونا تا از بازی دیشب بین بارسلونا و پی اس جی  لذت ببرید(خلاصه بازی). دانستن قوانین پایه‌ی فوتبال کافی بود تا هر کسی که بازی را نگاه میکرد، چندباری فشار خونش بالا و پایین برود. نمیخواهم از بارسا تمجید کنم یا از لذت بخش بودن فوتبال بگویم. بارسلونا به عنوان یک سیستم همیشه مورد علاقه ام بوده است. فکر میکنم چیزهایی زیادی درباره آن‌وجود دارد که میشود از آن یاد گرفت. میخواهم بگویم دیشب یکی از جلوه‌های نظریه قوی سیاه نسیم طالب را دیدیم.

نسیم طالب قوی سیاه

لب کلام آنچه که طالب در قوی سیاه میگوید این است:

او نگرش رایج در مدیریت ریسک را به باد انتقاد می‌گیرد و معتقد است که اکثر فعالان بازار مالی و سرمایه گذاری، برای تحلیل آینده صرفاً به روند گذشته اکتفا می‌کنند.

به همین علت، مثلاً اگر صدها قوی سفید دیده باشند، بر این باور خواهند بود که قوی سیاه وجود ندارد.

جالب اینجاست که معمولاً وقتی قوی سیاه را دیدند، زنجیری از توضیحات و تحلیل‌ها را ردیف می‌کنند و می‌گویند که از قبل می‌توانستیم منتظر ظهور قوهای سیاه باشیم.

نسیم طالب، بحث خود را به موضوع مالی و سرمایه گذاری محدود نمی‌کند و معتقد است که از این نگرش می‌توان برای مدیریت استراتژیک کسب و کارها در شرایط ابهام استفاده کرد.

بعد از باخت ۴ صفر مقابل PSG در بازی رفت همه کار بارسلونا را تمام شده میدانستند. یوفا برخلاف پیشبینی اولیه‌اش که گفته بود بارسلونا قهرمان لیگ قهرمانان میشود، گفت: باسلونا شانسی برای صعود ندارد. بگذارید متن را دقیقا نقل کنم:

در دور حذفی تا به حال هیچ تیمی نتوانسته شکست ۴-۰ در دور رفت را در دیدار برگشت جبران کند. یوفا طبق بررسی هایی که روی سالهای گذشته انجام داده، شانس صعود بارسا به دور بعد چمپیونزلیگ را صفر می‌داند.

براساس این گزارش، دو گل دی ماریا و گل های کاوانی و دراکسلر، در همان دور رفت بارسا را حذف کرده است. ۵۸ مورد مشابه وجود دارد که در بازی رفت، تیمی موفق شده ۴-۰ از حریف خود پیش باشد و در هیچکدام از این موارد ، تیم مقابل نتوانسته نتیجه را برگرداند.

از همین الان میتوانم تحلیل هایی را تصور کنم از همان نویسنده‌هایی که انریکه را مجبور به استعفا کردند(تحت عنوان بارسای خسته، بارسای که روحش را فروخته است، این بارسلونا باسلونای ما نیست) که چرا این بارسا برد و باید میبرد و اصلا چرا این بارسا برنده همه میدان هاست:) حالا میتوانم احساسات طالب را وقتی تحلیل گران و بانکدارها را در توییتر منشن میکند و به آنها میتازد، درک کنم. استعفای انریکه بر اثر فشار تحلیل گران یا اشتباه یوفا تاثیر زیادی بر جهان نمیگذارد ولی سیاست گذاری اشتباه بانک جهانی بر مبنای مدلهای ریاضی قطعی در دنیای که قوهای سیاه همه جا هستند، میتواند زندگی ملیون‌ها نفر را به تباهی بکشاند(و بارها کشانده است) و خب من هم جای طالب بودم توییتر را برسر مسبب‌هایش خراب میکردم.

فعلا همین:)

شاید بخواهید بخوانید:

-چرا این تیم ملی از سرمان هم زیاد است؟

درباره یک صفر مهم : ازکتاب واقعی شدن

پیش نوشت ۱: در کتاب واقعی شدن Getting real (+)نویسنده ایده ی جالبی را مطرح میکند(دانلود کتاب). میگوید ایده ها ضریب هستند و اجرا کردن آن ها خود ارزش عددی دیگری دارد. ارزش واقعی کسب و کار از ضرب شدن این ها در هم بدست می آید. خودتان ببینید (از ترجمه +):

کتاب واقعی شدن
واقعی شدن

به این ترتیب بهترین ایده بدون اجرا شدن نهایت بیست دلار می ارزد و برای موفقیت نسبی کافی است ضریب ایده تان منفی نباشد و خوب اجرا کنید. فارغ از بد یا خوب و درست یا غلط بودن این تقسیم بندی، به نظرم ابتکار ضریب بندی به خودی خود جالب است.

البته یک نمونه وطنی این مثال را یادم است بارها از زبان ناظم های مدرسه هایمان شنیده ام. این که خانواده، پول، هوش و … همه و همه یک صفر هستند و اما ادب و نزاکت عدد یک است. این ها کنار هم قرار میگیرند و ارزش وجودی شما را شکل میدهند. اگر ادب نداشته باشید، هیچ نمی ارزید خلاصه:)) (کاش کسی روزی در مورد اثر بخش بودن تربیت برپایه موعظه تحقیقاتی داخلی انجام دهد)
پیش نوشت ۲:  امروز دوستی (که تقریبا در هر زمینه ای که توان فریفته شدن وجود داشته باشد فریب میخورد. عجیب است واقعا) برایم لینکی فرستاد از مصاحبه اقایی داخلی. آدرس زیاد نمیدهم. سن و سالش کم بود و خود را مدیر عامل مجموعه ای معرفی میکرد و متخصص توانایی ای در حوزه های شخصی. مسلما مثل بقیه هم کیشانش توانایی بی صدا خیار خوردن(بخوانید حوزه ای که در آن ادعای تخصص داشت) را جواب همه سوال های زندگی انسان و حلال همه مشکلات بشر از گذشته تا به امروز میدانست. تعقیبش در شبکه های اجتماعی و سایتش من را به همان تصویری رساند که امروز زیاد میبینیم. موجودی شبیه به همین سخنرانان انگیزشی و مشاوران موفقیت فقط کمی گرد تخصص و علم به آن پاشیده اند. نسخه کوچک و غیر حرفه ای آنتونی رابینز ها و برایان تریسی ها و غیره. باز خدا پدرشان را بیامرزد در قیاس با مشاوران موفقیت که یک روزه سبز شده اند و میخواهند موفقیتشان را از جیب من و شما تامین کنند، اندک چیزی به مخاطب اضافه میکنند. حالا جواب misconception ها، مضرات تزریق سطحی علم به این شکل به عامه مردم بماند.
بدنه مطلب: ایلان ماسک خلاق است، سرمایه گذار است، شجاع است، بلند پرواز است و خیلی چیز های دیگر. اما آن ها که بیشتر دنبالش کرده اند و داستانهایش را خوانده اند میدانند، اگر یک توانایی باشد که او بهتر و بیشتر از همه داشته باشد، مارکتینگ است. او فروشنده خوبیست. او خیلی از اوقات انسان ها و مارا فریب میدهد. از قضای روزگار چنین شخصیتی خورده است به رسانه های فرد محور آمریکایی.آن قهرمان سازان بی سنگر. این است که هنوز خیلی ها فکر میکنند موشک های فالکون را خود او ماشین جوشکاری با دست میسازد و پشت خلاقیت های آن ذهن ایلان ماسک است. این ها چیزی از ارزش های او کم نمیکند قطعا. درواقع حتا به آن ها اضافه میکند. این که چنین سلف مارکتینگ قوی داشته باشی، که دست آورد های تیم های بزرگ را به نام خود بزنی(که نوش جانش) یا که با نشان دادن یک ویدیو برند خودت را به اندازه برند ناسا با nسال قدمت بزرگ کنی واقعا رشک بر انگیز است.

حقیقتا در گذشته اسم تمام این کارها را میگذاشتم عوام فریبی. البته آب و هوا هم موثر است. حق بدهید که ما در ایران خیلی از این داستان ضربه خورده ایم. اما امروز نظرم تغییر کرده است. به نظرم این که بتوانی برند خودت را تبلیغ کنی و آن را بسازی، مثال یکی از همان صفر هایی است در پیش نوشت یک گفتم. ارزش زحماتت را ده برابر میکند. صد البته که اگر زحمتی نباشد هیچ اتفاقی نمی افتد. حالا میشود فهمید چرا ایلان ماسک، ایلان ماسک است. زحمات انسان خلاقی که چهارده ساعت در روز کار میکند را ده برابر کنید تا متوجه شوید چرا ماسک باید چهره ای بین المللی باشد.

خواهش میکنم این حرف ها را با برند سازی شخصی و این خزعبلات که در دکان رفیق های پیش نوشت ۲ پیدا میشود مقایسه نکنید. برند زیرکانه ساخته میشود. نه با بنر و عکس های پرتره گرفتن و همه جا را پر کردن.

این که یک دامین به اسم خودت بگیری و آن را پر کنی از بنر تبلیغاتی و چهره نه چندان جالبت را در چشم مخاطب فرو کنی، شاید بتواند بخشی از انسان ها را مجذوب کند (مخصوصا در اینجا که سابقه انتخابات ۸۴ را دارد) اما برند ساخته نمیشود. یک اتنشن هور ساخته میشود. که به هر قیمتی میخواهد فالور شبکه ی اجتماعی اش را زیاد کند یا محصولات درجه چندمش را بفروشد یا در یک شرکت معمولی کار پیدا کند. شاید بیشتر از ده مورد از چنین داستانی را در چند ماه گذشته در فضای وب فارسی دیده ام.
مثلا یک راه ساختن برند داستان است. تعریف کردن داستان. البته دوستان بهتر از ما بلدند اما زمان استفاده که میرسد، ظرافت را جایی جا میگذارند، باور کنید در کلیپ های سایت یکی از همین دوستان کلیپی بود تحت عنوان (داستان اولین سخنرانی آقای فلانی سه دقیقه :)) ) انگار که کتاب برندسازی شخصی فور دامیز را باز کرده اند و فصل به فصل دستورالعمل هایش را انجام میدهند به همین زمختی.

برعکس رفقای بالا یک مثال خوب داخلی در این زمینه داریم. محمدرضا شعبانعلی زیرک ترین برندساز شخصی است که دیده ام. سخت مطلبی در وبلاگش پیدا کنید که مستقیما به خودش پرداخته باشد. رزومه اش را باید بگردید تا پیدا کنید. در شبکه های اجتماعی فعالیتی ندارد. اما گاهی و صرفا گاهی در کامنت ها در جواب دوستانش معجزه هایی از زندگی اش تعریف میکند. این که چقدر کار میکند یا تعریف بسیار ساده و پیش افتاده تجربه هایی به غایت دور از دسترس و لوکس برای اکثر خوانندگان. اطلاعات زندگی شخصی اش را آبیاری قطره ای میکند و در نهایت نتیجه همه این ها میشود نوعی از معجزه در کامنت ها و ترافیک وبلاگ و حساب بانکی اش. این ها شاید  سطحی ترین نمود دست آورد برندسازی اش باشد. اما به خوبی قابل مشاهده است.

با توجه به ضعفی که در این زمینه دارم حس میکنم نیاز به خواندن منابع دست اول در این زمینه دارم. احتمالا نتایجش را در اینجا بنویسم.

شاید بخواهید بخوانید:

درباره‌ی کتاب قوی سیاه: نسیم طالب هشت توصیه برای زندگی بهتر