شیطان در جزئیات است؛ درباره‌ی اهمیت پرداخت به جزئیات

قبل از عید با یحیی روی پروژه‌ای کار میکردیم. لوگو را قبل از آماده شدن کلیت ماجرا آماده کردم. طراح نیستم اما باید کار انجام میشد.برای یکی از آبجکت‌های لوگو بین دو هگزای خیلی نزدیک به هم مردد بودم.دو سایه مختلف از رنگ زرد بود. تصویر را برای یحیی فرستادم و گفتم نظرت را بگو. گفت چه فرقی میکند؟ چرا وقت را روی جزییات تلف میکنی وقتی هنوز ستون اصلی پروژه مانده است. حق صد در صد با یحیی بود. اما این من را به میزان زیادی به فکر فرو برد.جزئیات چقدر اهمیت دارند؟ آیا نقطه‌ی بهینه‌ای برای اهمیت دادن به جزئیات وجود دارند؟ اصلا آیا همیشه دقت در جزئیات لازم است؟ جزئیات در کدام درجه از اهمیت قرار دارند؟

شیطان در جزییات است
فیفتی شیدز آف یلو:))

قانونی داریم به اسم اصل پارتو (۸۰/۲۰). احتمالا شنیده باشید. اصل پارتو برای توضیح یک پدیده ساخته شده‌است. ۲۰ درصد از یک مجموعه هشتاد درصد منابع آن را صرف میکنند. یا مثلا هشتاد درصد رخداد ها را بیست درصد دلایل بوجود می‌آورند.

به عنوان مثال نود درصد درآمد گوگل از یک محصولش(موتورجستجو) بدست می‌آید. بیست درصد از کارهایمان هشتاد درصد ازوقتمان را میگیرند و بالعکس. همانطور که گفتم نسیم طالب در قوی سیاه پارا فراتر میگذارد و میگوید اصل پارتو بر زیرمجموعه‌ی خود هم اعمال میشود. مثلا فرض کنید: صد نفر انسان داریم و یک صد میلیون تومان پول. به احتمال زیادی بیست نفر حدود  هشتاد میلیون تومان از کل پول را در اختیار دارند و هشتاد نفر باقی مانده باقی پول را. حالا همان بیست نفر با هشتاد ملیون سرمایه یک مجموعه جدید است.که باز هم قانون پارتو بر آن اعمال میشود. یعنی بیست درصد مجموعه ( ۴ نفر) حدود ۶۴ میلیون تومان(هشتاد درصد از هشتاد میلیون) از پول را در اختیار دارد. و قص علی هذه.یعنی در واقع قانون پارتو میتواند ۱/۵۰ باشد. که هست.

حدود هفتاد میلیون نفر(یک درصد جمعیت جهان) نزدیک به نیمی از تمام سرمایه دنیا را در دست دارند. اندروید ۹۰ درصد اکوسیستم موبایل را تسخیر کرده است و ده درصد باقی مانده بین ده‌ها سیستم عامل دیگر تقسیم شده است. که از این ده درصد ۹/۹۹درصد آن سهم سیستم عامل اپل است.

یا ۹۰ درصد سود کل صنعت تولید موبایل به جیب اپل میرود و باقی آن بین باقی تولید کنندگان توزیع میشود. تقریبا هرجا را که نگاه کنید اثرات اصل پارتو را میبینید.فروش فیلم‌ و کتاب. آمار دانلود نرم افزار ها. پراکندگی گیاهان و گونه‌های طبیعی.حتا در فضا و کهکشان‌ها و قوانین فیزیک هم میتوان مصادیقش را پیدا کرد. حالا این چه ربطی به جزئیات دارد؟ صبور باشید می‌رسیم.

حال که فهمیدیم اصل پارتو چیست میتوانیم از آن به ریشه‌ی یک حکمت قدیمی برسیم. برنده همه چیز را می‌برد(Winner take it all ) و واقعا هم همینطور است. توضیح علت آن ساده است. بگذارید از معروف‌ترین مثال این حوزه شروع کنیم:

دو گیاه را در نظر بگیرید در کنار هم. هردو برای بیشتر بهره مند شدن از نور خورشید با هم رقابت میکنند. فرض کنید گیاه شماره ۲ به هر دلیلی(درمورد دلیل جلوتر بحث میکنیم) از گیاه دیگر اندکی بیشتر نور بگیرد، این میزان اندک باعث میشود گیاه شماره دو اندکی بیشتر رشد کند و این رشد خود فرصتی میشود برای نور گیری بیشتر و رشد بیشتر و یک چرخه فیدبک مثبت ایجاد میشود. طولی نمیکشد که گیاه شماره دو اختلاف چشم گیری با گیاه شماره یک پیدا میکند و بسیار بهتر و بیشتر میتواند گرده افشانی کند و نتیجتا این برتری اندک باعث میشود جنگلی که در آینده شکل میگیرد هشتاد درصد آن از نوادگان گیاه شماره دو باشند. (ظاهرا در آمازون با همه گوناگونی‌ش چنین شرایطی حاکم است). مسئله را بیاوریم در دنیای واقعی.

فیسبوک به عنوان یک غول فناوری در ابتدا صرفا و صرفا یک شبکه‌ی اجتماعی بود،برتری مکان زمانی فیسبوک نسبت اینستاگرام، واتس اپ و احتمالا هر شبکه‌ی اجتماعی دیگری در آینده باعث میشود که بتواند همه شبکه‌های اجتماعی دیگر را بخرد و سهمش را از بازار افزایش بدهد. در واقع یک برتری جزئی در گذر زمان تبدیل به یک حاشیه‌ی امن با رقیبان میشود و به این شکل است که برنده همه چیز را میبرد. سود فیسبوک از همه شبکه‌ی‌ های اجتماعی که میخرد سرمایه گذاری میشود در تکنولوژی‌های آینده و فاصله بیشتر و بیشتر میشود.

پس دیدیم یک برتری جزئی در طول زمان تبدیل به یک عامل برتری عظیم میشود که میتواند سرنوشت برنده و بازنده را تعیین کند. خب این عامل برتری چیست و کجاست؟ اگر صادق و واقع‌بین باشیم خیلی از اوقات این برتری بر اثر شانس (randomness) اتفاق می‌افتد و قابل پیشبینی نیست. سیستم عامل و محصولات اپل ده‌ها برابر از محصولات مایکروسافت کیفیت بیشتری داشتند اما یک تفاوت در استراتژی بر خلاف انتظار یکی را برنده و دیگری را بازنده‌ی عصر دسکتاپ کرد در حالی که همان استراتژی ها در دنیای موبایل کاملا منجر به نتیجه عکس شدند. پس این برتری خفیف و جزئی خیلی از اوقات از کنترل ما خارج است، غیرقابل پیشبینی است و به عبارتی یک قوی سیاه است. همه‌ی بچه هایی که امروز در بیمارستان سینای مشهد بدنیا می‌آیند در ظاهر برابرند. اما اندک تفاوتی در هوش یا ثروت خانوادگی یا یک اتفاق ساده در روند زندگی‌شان مثل ردشدن یا نشدن از یک خیابان میتواند باعث شود یکی از آنها از ناسا سردربیاورد و دیگری از جوب. و خبر بد این که قابل پیشبینی هم نیست.اما آیا همیشه این برتری خارج از کنترل ماست؟ به نظر من نه.

اینجاست که پای جزئیات به میان می‌آید. به نظرم پرداخت جزئیات در محصول میتواند همان برتری خفیف یک درصدی باشد که در بلند مدت میتواند همه رقیبان را به زانو درآورد. مهم است که این موضوع را دقیق‌تر تعریف کنم. به شکل خاص دو موضوع مد نظرم نیست.

یک: پرداخت به جزئیات یک محصول چرت یا پرت از بازار نمیتواند عامل موفقیت محصول باشد. برای موفق شدن صدها عامل بیرونی و درونی نقش دارد. اما اگر عوامل دیگر فراهم باشند پرداخت به جزئیات میتواند به بولد شدن مزیت رقابتی ما کمک کند.

دو: پرداخت به جزئیات اولویت دارد. اما اگر به دلیل اولویت بیش از اندازه دادن به جزئیات محصولی دیر به بازار برسد، منابعش تمام شود یا به هرنوعی به دلیل پرداخت بیش از حد به جزئیات شکست بخورد، مدیرپروژه مقصر است. مثل مثال اول متن. اگر اصرار بیش از اندازه باعث شود

پس به نظر من جزئیات اولویت بالایی دارند اما باید بتوانیم نقطه‌ی بهینه را پیدا کنیم. اپل ارزشمندترین شرکت دنیا برپایه‌ی توجه به جزئیات تبدیل به اپل شده است. همه میدانیم از نظر فناوری و نیروی متخصص تفاوت زیادی میان آنچه گوگل مایکروسافت یا فیسبوک دارند با اپل نیست. حتا در خیلی از میدان‌ها میتوان اپل را عقب‌تر دانست اما همین توجه دیوانه‌وار به جزئیاتی که میراث جابز است، اپل را با دویست میلیارد دلار ارزش بیشتر نسبت به رقیب دوم، ارزشمندترین کمپانی تاریخ بشریت کرده است.

تیم ملی ایران این روزها موفق‌ترین روزهای تاریخش را با کارلوس کیروش میگذراند. نقل معروفی از او وجود دارد در مورد جزئیات. میگوید: در انگلستان همه باشگاه‌ها ورزشگاه اختصاصی دارند. چهار باشگاه بزرگ تقریبا پول برای خریدن هربازیکن و مربی‌ای را دارند و همه از حمایت هوادارانشان برخوردارند. اما میدانید کدام تیم میتواند قهرمان شود؟ همان تیمی که به جزئیات بیشتر اهمیت میدهد. جزئیات، جزئیات، جزئیات.

یا به عنوان مثالی بیشتر از فوتبال این پست یک پزشک را درباره قهرمانی آلمان در جام جهانی گذشته و توجه دیوانه‌وار آنها به جزئیات را بخوانید.

از نقل کیروش و فوتبال برداشت مثبتی میتوان کرد. در شرایط برابر در بازار آزاد و رقابتی جزئیات میتواند باعث برتری حداقلی ما شود. و ظاهرا در جهانی که ما زندگی میکنیم، برتری‌های حداقلی به پیروزی‌های بزرگ منجر میشوند. به قول فرنگی‌ها شیطان در جزئیات است. و احتمالا شانس هم می‌آورد:))

درباره ی خلاقیت



پیش نوشت: در دوران دبیرستان به دفعات با بعضی از دوستانم وبلاگ های به قول خودمان زیرزمینی ایجاد کردیم که فقط افراد دارای لینک و پسورد میتوانستند مطالبش را بخوانند.مقادیر کمی از چیز هایی که آن جاها نوشته بودم قابل عمومی بودن هستند، که به مرور منتشرشان میکنم.متن زیر یکی از آن هاست.۱٫من زمان های زیادی را صرف فکر کردن به این موضوع کرده ام که خلاقیت از کجا می آید. همیشه دلایلی نظیر مطالعه ی زیاد ، اندازه ی غیر طبیعی مغز ، محدودیت در دسترسی به تفریحات روزمره، گوش کردن زیاد به موسیقی را دخیل می دانم .اما باید بگویم همه این ها هست و این نیست.شما یا شانس آورده اید در برابر سیل سرمایی که از هفت سالگی مغز شما را منجمد میکند ایستادگی کرده اید یا یخ زده اید.تمام تفاوت انسان خلاق و غیر خلاق در همین نقطه خلاصه میشود.

۲٫حقیقت این است که خلاقیت هست چون هست. منکر اکتسابی بودن آن نمیشوم اما باور کنید خیلی سخت است ادمی که ۲۵ سال از عمر مغزش را صرف بلغور کردن محتوایات کتاب های درسی کرده است را پای میز خلاقیت نشاند. بگذارید حرفم را عوض کنم، همه ی انسان ها از ایتدا خلاق به دنیا می آیند ، اما شرایطی محیطی به سنگ شدن جریان سیال ذهنی آن ها منجر میشود.حقیقت این است که اگر در جستجوی نیروی خلاق هستید باید در مهد های کودک دنبال آن بگردید.

۳٫میزان خلاقیت یک جامعه کاملا در میزان پیشرفت آن موثر است ، کاملا به این دلیل ساده که انسان های خلاق نسل بشر را پیش میبرند.آن ها قوانین را میشکنند تا ان ها را از نو بسازند.تصور جامعه ای که انسان های خلاق سراسر آن را پر کرده اند مسلما به مدینه ی فاضله نمی انجامد، اما با یاید قبول کرد ما به ان ها نیاز داریم. بی نظمی بهتر از نظم بیمار است. از دل بی نظمی دنیا های جدید سر بر می آورند.دنیا های جدید رویا های جدید می سازند و این یعنی پیشرفت.

۴٫از نظر سیاسی به نفع حکومت های خودکامه است که افراد غیر خلاق بار بیاورند.مهم ترین شاخصه ی یک فرد خلاق سوال چرا است. کنجکاوی در پیدا کردن علل چیزی نیست که دیکتاتور ها تاب بیاورند.بله چشم خیلی سخت بر زبان یک فرد خلاق می آید.خلاقیت نیاز مند آزادی است .ازادی پونه ی مار خودکامگی است.اما خودکامه برای ماندن در قدرت نیاز به پیشرفت دارد .پیشرفت هم نیاز به خلاقیت.همین تضاد است که باعث تضعیف و در نهایت فروپاشی نظام خود کامه میشود ، حتا در یک شرکت هم میشود نظام خودکامه داشت.صرفا برداشت سیاسی نداشته باشید.ما باید ممنون دار خلاقیت باشیم.زیرا نه تنها به صاحبانش کمک میکند بلکه مانند خورشید همه را از منفعت خویش بهره مند می سازد.

۵٫حقیقت تلخی که در مورد خلاقیت وجود دارد این است که خلاقیت وجود ندارد.نگاهی به دور بر خودتان بیندازید.هر چه که به چشمتان میخورد از لباس تنتان تا میز کارتان و هر چیزی که مصنوع دست انسان است در زمان بوجود آمدنش خلاقیت محسوب میشده در حالی که اکنون جزیی از زندگی روز مره است. واقعیت این است که کسانی که اسم خلاق بر آن ها میگذاریم تنها کاشفانی اند برای چیز هایی که در بستر زمان حیاتشان وجود دارد.آن ها را به زندگی روزمره وارد میکنند و بعد ناپدید میشوند.مثل قطره بارانی که وارد دریا میشود.خلاقیت های ما موجودیت اندکی میگیرند، سپس شناسه ی روزمرگی به آن ها میخورد وبعد مثل دنیای هری پاتر با یک صدای بشکن تق ناپدید میشوند.

پی نوشت : زمان نوشتن این ها احتمالا ۱۶ ساله بوده ام، زیاد سخت نگیرید.

درباره ی کسب و کار: پول کثیف نیست



۱٫یک مشکل بسیار عجیبی که درفضای فناوری ایران وجود داره، اینه که خیلی ها فکر میکنن چون فناوری و اینترنت و همه چیز مال امریکاست ، کسب و کاری که در ایران تاسیس میکنیم هم باید امریکایی بچرخه.منظورم فرهنگ یا محیط شرکت ها نیست ،من خودم طرفدار محیط کار متفاوت ،خلاق و با نشاطم، هر چند باید یادمون باشه که این که ایکس باکس و میز بیلیارد بگذاریم توی دفترکار ما رو خیلی کول جلوه میده اما برای حرفه ای بودن در این صنعت اول به یک سری چیز دیگه نیاز داریم.منظورم اینه که بعضی از رفقای برنامه نویس ما فکر میکنند آنکس که رفت سمت سرمایه گذار ، آنکه که وام دولتی گرفت ، آنکه که بانکی را به پشتش درآورد ، هم دست شیاطین شده و … غافل از این که در بند های بعد میگم غافل از چی.۲٫برای مثال دو استارت آپ دیجی کالا و کافه بازار(فیدیبو ، تخفیفان یا هر استارت اپ موفق دیگه) رو در نظر بگیرید. حالا بعد برید از یک فعال یا مثلا فعالِ بازارکار فناوریِ ایران در مورد این ها نظر بپرسید.چند نفری که من ازشون پرسیدم فقط فحش ک دار ندادن و دلایلشون برای این همه تنفر و بد گویی چیز هایی مثل: هم دست دولت بودن، سرمایه از سرمایه گذار گرفتن ، وام کلان گرفتن یا کُلون کردن سرویس هایی که توش تحریمیم بود … .دیروز تو یکی از گروه های تلگرامی ،بین عزیزان برنامه نویس بحثی شد درباره این که کافه بازار تلگرام رو دست کاری میکنه.قرار شد اِم دی ۵ نسخه رسمی با نسخه کافه بازار رو مقایسه کنن.اولش ظاهرا بخاطر یه اشتباه اِم دی ۵ ها متفاوت دراومد و عزیزان کاشف ، داشتن اماده ی دست گرفتن شیپور رسوایی بازار میشدن که یکی ازراه رسید و نشون داد دو نسخه اِم دی ۵ شون یکیه.فکر میکنید عکس العملشون چی بود؟ تقریبا همه معتقد بودن که بازار دیده داره گندش درمیاد، دوباره و سریع نسخه اصلی رو گذاشته.تازه خیلی هم از کشف پوآرویی خودشون راضی بودن.رفتارشون انقد خنده دار بود که اگه زندگی مثل سریال فرندز کسایی داشت که به صحنه های خنده دارش بخندن، حتمن با دیدن این صفحه چت قهقهه میزدن.

۳٫حسادت هم صنف به هم صنف کاملا طبیعیه.اما ما اینجا متاسفانه به هیچ وجه نمیتونیم موفقیت هم صنفامون رو ببینیم و این همه زیرآبی که از این رفقامون میزنیم واقعا غیراخلاقیه(هرچند به چپ اون هاست اما برای خودمون مضر و گمراه کننده ست).ایراداتی که میگیریم هم انصافانه نیست 🙂 . این که دو تا شرکت داخلی وقتی همه دنیا (حالا به هر دلیلی) درشون رو، رو ما بستن دارن خدماتی در همون سطح یا یکم پایین تر ارائه میدن ، نه تنها بد نیست بلکه خیلی هم جذابه.این حتا اسمش فرصت طلبی هم نیست.کدوم یکی از ما اگر تو موقعیت موسسین کافه بازار یا دیجی کالا قرار میگرفتیم ، استیو جابز وار انگشتامون رو میذاشتیم زیر چونه مون و میگفتیم : اوومم ، اخلاقی نیست شرکتی بزنم که خدماتی رو بده که شرکتای خارجی بهمون ارائه نمیدن. واقعا این استدلال هاتون رو بریزید دور.

۴٫نکته دیگه ای که وجود داره اینه که اقایون ، دوستان ، عزیزان، اینجا ایرانه.اگر بخوایم توش پول دربیاریم باید با رسم و راه حاجی بازاری بودن هم اشنا باشیم.صرف این که با ابزارهایی کار میکنیم که مال آمریکاست دلیل نمیشه اینجا دولت دستش از مون کوتاه باشه ، وام ها کم بهره باشن یا سرمایه گذار ها باسواد.سرمایه از سرمایه گذار غیر مرتبط گرفتن ، وام های عجیب از بانک گرفتن ، همکاری با بخشای دولتی ، نه تنها تو شرایط الانمون بد نیست ، بلکه نوعی ضرورته. حتا هنره.ادمی که نتونه با کت شلواریای ریش دار کنار بیاد یا نتونه یه بازاری مثلا فرش فروش رو برای سرمایه گذاری راضی کنه نخواهد توانست از توی جامعه ایران برای خودش مشتری دست و پا کنه و در نهایت پول دربیاره.به این دلیل واضح که مشتری ها هم از همین مردم بی فرهنگ ،بی سواد و هر چی که شما میگین هستن.این که یه استارت آپ تونسته بادولت کنار بیاد ، بانکی رو راضی کنه پشتش رو بگیره یا سرمایه عجیبی جذب کرده از هنر موسسشه ،نه لاشی بودنش یا هرچی.زمین بازی و قواعدش این شکلیه.میشه واستاد کنار و پاک و منزه باقی موند اما اگر نمیتونید اینطوری بازی کنید یا دلتون میخواد بیرون گود بایستید به کسایی که رفتن داخل و موفق شدن ایراد های بنی اسراییلی نگیرید.

۴٫۱ . یک موضوع عجیبی که با بی انصافی ازش میگذریم اینه که قبول نمیکنیم برای ساخت این شرکتا زحمت کشیدن (حتا اگر مقدار زیادی پولِ ادامه دادن راهشون رو از جایی بدست اورده باشن که از نظر ما اَخ و تُفِ ) بله اون ها دقیقا زمانی که ما داشتیم احتمالا به یه جای دیگه غر میزدیم ، فرصت رو دیدن، شروع کردن به کار کردن و حالا تو فصل برداشتن.غر زدن ما فقط مارو گمراه میکنه.

۵٫یه نسلی الان در صنعت نرم افزار وجود داره که تقریبا پدر نسل من محسوب میشه.این عزیزان با این که در خیلی از موارد متخصص تر از نسل منند ، زحمت بیشتری کشیدن ، سواد بیشتری دارن و عمیق ترن اما بدلیل کمبود زیرساخت ها در زمان اوج جوونی و خلاقیت اون ها رونق چندانی در بازار نرم افزار وجود نداشت و در حد یک متخصص باقی موندند که به ازای ساعت کاری شون پول میگیرن ، زرنگ ترهاشون رفتن جاهایی که میشه با رانت و تخصص و یکم ایده پول بیشتری دراورد(مثلا بلاگفا زدن) اما فرصت ها محدود بود و بخش عظیمیشون دستشون خای موند.حالا که نوبت به نسل من رسیده بعد سال ها به لطف وب و موبایل شکوفایی تو نرم افزار رخ داده.ضریب نفوذ اینترنت رفته بالا ، مردم عادی حاضرن برای نرم افزار ها و سرویس ها پول خرج کنن ، دولت داره کم کم متوجه اهمیت این صنعت میشه و برنامه نویسا ارج و قرب پیدا کردن.بسیار بسیار طبیعیه برنامه نویسی که الان تو دهه سوم ، چارم زندگی شه احساس کنه به حقش نرسیده و کاملا هم حق داره.این که یه نیمچه گیک بچه سال با یه سواد مختصر برنامه نویسی میتونه ماهی چند ملیون پول دربیاره یا جوونای بیست و چند ساله سرمایه های هفت هشت رقمی برای شرکتاشون جذب میکنن ، میتونه پدران برنامه نویس نسل ماکه در استانه ی بازنشستگی قرار دارند رو نا امید کنه.این نسل کاملا طبیعیه که از سرویس های داخلی و زدوبندشون و هرچیز دیگه ای بد بگند.نمیگم حرفشون صحیحه اما میشه بهشون حق داد ، اما رفقایی که تو سن و سال منن شاید باید یادشون باشه که بین نسلی که الان جوونن و نسلی که با تجربه محسوب میشن یه شکاف مالی بزرگ رخ داده و شاید نصیحت بزرگتراشون همیشه درست و بی طرف نباشه.

۶٫شاید یه سری مشکلات فرهنگی در این که پول گرفتن و حتا درآوردن رو بد بدونیم دخیل باشه.کشور ما سال ها مورد تاخت و تاز همسایه ها بوده و نسل ما احتمالا خوشبخت ترین نسلی هست که تا حالا تو ایران زندگی کرده (خودتون حساب کنید ، قبلیا چی بودن) شرایط داغون سابق (جنگ ، حاکمان تخمی و …) باعث شکل گیری یه نوع دنیا گریزی و تمایل به صوفی گری و عرفان شده و طبیعیه که پول رو که همیشه آدم بدها داشتنش ،رو بد بدونیم.اما الان واقعا اوضاع فرق کرده هر کسی که پول داره لزوما ادم بده نیست و با شیاطین فوتبال بازی نمیکنه یا سر سفره ش خون منو شما رو نمیخوره.اگه بخوایم تو بازار کسب و کار رشد کنیم باید یاد بگیریم نسبت به پولدارا ، نسبت به موفق ها عقده نداشته باشیم، حسادت نکنیم ، نگیم زدوبنده یا هر چیز دیگه ای که مرسومه که بگیم،برای بد کردن ادم موفق ها و توجیه بی حرکت بودن خودمون.

۷٫یکجایی در سریال سیلیکن ولی شخصیت اصلی داستان رو به کارمندش میگه (نقل به مضمون) (( برای سالهای سال پولدارها پولدار بودن، متوسط ها متوسط و فقیر ها فقیر. اینا سه تا طبقه اجتماعی متفاوت بودن که نمیشد از یکی به یکی دیگه رفت حالا اینجا تو قرن ۲۱ برای اولین بار میشه سرنوشتمون رو خودمون تعیین کنیم. چرا باید شرکتمون رو به یه پولدار لعنتی دیگه بفروشیم؟)) دیالوگ یکم درون مایه هالیوودی داره و بزرگنمایی میکنه اما حقیقتی توش نهفته ست.هیچ وقت تو تاریخ بشریت به اندازه الان توانایی رقم زدن طبقه ی مالی خودمون رو نداشتیم پس بهتره از غر زدن و ایراد گرفتن دست برداریم ، آستینا رو بزنیم بالا و یه کار واقعی انجام بدیم.

درباره ی کسب و کار: استیو جابز؟

۲٫میگن اون زمانی که سودای کشف معدن طلا امریکارو گرفت همه رفتن دنبال کشف طلا، اونایی سود کردن که براشون جاده ساختن و بهشون بیل فروختن.بله بله دقیقا منظورم رفقای فرصت طلبمونه که نون دونی درست کردن برای خودشون از کنار حماقت نسل من.
۴٫یه جوک باحالی هم درست کردیم اسمشو گذاشتیم استارت آپ ویکند.تو سه روز مِیک دِ ورد اِبِتِر پِلِیس که زرشک.اگه از آکادمی گوگوش کسی خواننده شد از استارت آپ ویکند هم یه شرکت واقعی در میاد.
۵٫یه نگاه به شرایط واقعی مون بندازیم.بدون فیلتر شکن برید به این ادرس.دولوپردات اندروید دات کام . خنده دار نیست؟ نات اَویِبل این یور کانتری.ما حتا نمیتونیم یه کردیت کارت داشته باشیم و بعد اندازه امریکا درباره استارت آپ هامون بزرگ نمایی میکنیم.

۷٫ ایراد های کار خیلی زیادن ، خیلی.اما تو همین داستان ها ، یه عالم شرکت خوب و آروم داریم که نه سروصدا میکنن ، نه دانش بنیانن و نه اسم خودشون رو گذاشتن استارت آپ اما خیلی بیشتر از این شرکت های دوزاری دووم میارن وهم خیلی کار مفید تری انجام میدن و هم در مورد تراز مالی شون روسفیدن.مرا با آنها محشور کنید.مثل تخفیفان ، مثل تسکولو و…

پی نوشت : شماره های جا افتاده، بندهای حذف شده هستند.

گاراژ



دلیلِ اصلیِ این که هیچ کشوری نمیتونه سیلیکن ولی رو کلون کنه این نیست که پایگاه علمی محکمی مثل استنفورد ، یا ادمای جاه طلبی مثل استیو جابز ندارن.دلیلش اینه که ساختار خونه ها تو هیچ کشور دیگه ای گاراژ محور نیست ، که ادما بتونن توش جمع بشن و برنامه ریزی کنن برای میلیاردر یا راک استار شدن.

پی نوشت: جدا از شوخی ، یکی از جدی ترین مشکلات استارت آپ های ایرانی فضای کسب و کار هست . به خاطر معماری ناقص شهری و فرهنگ بسته ی جامعه ایران لاو پِلِیس ها* یا وجود ندارند یا به سختی قابل استفاده اند.فضاهای تجاری واقعی هم که اونقدر گرون هستند که یه استارت آپ کوچولو از پس هزینه ش برنیاد.غیر از این ها، گزینه های رو به روی یه کسب و کار میمونه مرکز رشدها و شتاب دهنده ها که خدا بده برکت.

*اصطلاح من در آوردی به معنی فضایی که خانواده یا دوستان به رایگان در اختیار کسب و کار نوپا قرار میدن، الهام گرفته از لاو مانی